ع تیغ زدن دست برایه فیک

ع تیغ زدن دست برایه فیک فضایل امـیرالمونین علی بن ابیطالب(ع) - بسم الله العلی العظیم | لغت نامـه دهخدا - حرف ض (ضاد) | عربی 282 (همـه چیز از عربی) - ضرب المثلهای عربی | کتابخانـه:صبر از دیدگاه اسلام ج1 - پژوهشکده امر بـه معروف | توهین جدید بـه حضرت ابوالفضل + ع- ارجانیوز |

ع تیغ زدن دست برایه فیک

فضایل امـیرالمونین علی بن ابیطالب(ع) - بسم الله العلی العظیم

مناظره ابن عباس با معاویـه

فضایل امام علی ـ علیـه السّلام ـ درون قرآن و... هنگامـیکه معاویـه به‌عنوان خلیفه مسلمـین وارد مدینـه طیّبه شد، ع تیغ زدن دست برایه فیک دستور داد که تا ابن عباس، عموزاده علی ـ علیـه‎السّلام ـ راحاضر کنند، آنگاه با کمال ناراحتی و خشم بـه او گفت:
«شنیده‎ام هنوز دم از فضایل علی مـی‎زنی؟ مگر نمـی‎دانی ذکر فضایل علی را ممنوع کرده‎ام؟ بترس از اینکه مبتلای بـه عقوبت سختی گردی بـه نحوی کـه هرگز از آن رهایی نداشته باشی.»
ابن عباس فرمود:«تمام اهل مدینـه شاهدند کـه من بـه غیر از تفسیر قرآن سخن دیگری بر زبان جاری نمـی‎کنم، لکن چون از پیغمبر خدا ـ صلی‎الله علیـه و آله ـ شنیدم کـه فرمودند: ع تیغ زدن دست برایه فیک «مَنْ فسَّرَ القرآنَ بِرَایـهِ فَالیَتَبَوَّءْ مَقْعَدُهُ مِنَ النّارِ»ی کـه قرآن را بر خلاف واقع تفسیر کند، نشیمن‎گاه او درون آتش خواهد بود؛ لذا هرگز قرآن را بر خلاف واقع تفسیر نمـی‎کنم.»
معاویـه گفت: « تفسیر بگو و خلاف حقیقت و درو‎غ هم معنا مکن، لکن حق نداری دم از فضیلت علی بزنی.»
ابن عباس گفت: بسیـار خوب، لکن گاهی من این آیـه شریفه را مـی‎خوانم: «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسکیناً وَ یَتیماً و أسیراً»
[1] از من سؤال مـی‎کنند: خداوند درون این آیـه از چهانی ستایش مـی‎کند؟ اگر بگویم آنان علی و فاطمـه و فضّه خادمـه مـی‎باشند،آیـه را بـه نحو حقیقت تفسیر نموده‎ام و إلاّ آیـه رابه دروغ و خلاف واقع تفسیر کرده‎ام.»
معاویـه گفت: «آیـات دیگر را از به منظور مردم تفسیر کن. ع تیغ زدن دست برایه فیک مگر قر‎‎آن آیـه دیگری ندارد؟» ابن عباس گفت:«بسیـار خوب، اینک آیـه دیگری مـی‎خوانم و آنگاه این آیـه را خواند: «یْا أیُّها الرَّسولُ بَلَّغْ ما اُنزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ الّناس»
[2] از من سؤال مـی‎کنند، پیـامبر مأمور بـه ابلاغ چه موضوعی بوده کـه اگر آنرا ابلاغ نمـی‎کرد گویـا اصلاً رسالت خود را ابلاغ نکرده ؟ اگر بگویم پیغمبر ـ صلی‎الله علیـه و آله ـ درون غدیر خم مأمور بود که تا علی ـ علیـه‎السّلام ـ را بـه عنوان خلیفه بلافصل خود معرفی نماید آیـه را درست تفسیر کرده‎ام و الا بر خلاف واقع سخن گفته‎ام.»
معاویـه گفت: «مگر حتماً حتما این آیـه را تفسیر کنی؟ آیـه دیگری بخوان»
ابن عباس گفت: «این آیـه شریفه را بشنو: «یـاایُّهاالذین آمنوا اذا ناجَیْتُمُ الرَّسولَ فَقَدَّموا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَه»
[3] از من مـی‎پرسند: آیـای بـه این آیـه شریف عمل نموده؟ اگر بگویم تنـهای کـه به این آیـه عمل نموده علی ـ علیـه‎السّلام ـ هست و او با اینکه یک دینار بیشتر نداشت، با این حال یک دینار را بـه ده درهم فروخت و هر گاه مـی‎خواست با پیـامبر نجوا کند، یک درهم صدقه مـی‎داد، درون این صورت آیـه را صحیح تفسیر کرده‎‏ام و إلّا بر خداوند دروغ بسته‎ام و من هرگز جرأت آن را ندارم کـه بر خلاف واقع، قرآن را تفسیر کنم.» معاویـه گفت: «از آیـات دیگر قرآن بخوان.»
ابن عباس خواند:
«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشری نَفْسَهُ اَبْتِغاءَ مَرْضات اللهِ، وَاللهُ رَئُوفٌ بالعِبادِ»
[4] ازمن مـی‎پرسند: «آنی کـه جان خود را درون راه رضایت خدا بذل نمود کـه بوده؟ اگر بگویم آن شخص علی ـ علیـه‎السّلام ـ بود کـه در «لیلهالمبیت» بجای پیغمبر اکرم ـ صلی‎الله علیـه و آله ـ درون بستر خوابید که تا اینکه آن حضرت بتواند بـه مدینـه هجرت کند، آیـه را بـه نحو حقیقت و واقع تفسیر نموده‎ام وإلا بـه خداوند اسناد دروغ داده‎‎ام.»
معاویـه گفت: «از آیـات دیگر قرآن بخوان.»
ابن مسعود گفت: این آیـه شریفه را گوش کن: «قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیـهِ اَجْراً اِلاّ المَوَدَّهِ فی القُرْبی»
[5] از من سؤال مـی‎کنند: «ذی القربی» کیـانند کـه محبت آنان درون عوض مزد رسالت پیغمبر اکرم ـ صلی‎الله علیـه و آله ـ مـی‎باشد؟ اگر بگویم مراد، علی و فاطمـه و فرزندان آنـهاست درست تفسیر کرده‎ام و گرنـه بر خلاف واقع تفسیر کرده‎ام و من هرگز این کار را نخواهم کرد.
معاویـه گفت: «قرآن هزاران آیـه دارد،آیـه دیگری بخوان.»
ابن عباس خواند: «انَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ اَلْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً»
[6] از من مـی‎پرسند: آنانیکه خداوند هر رجس و پلیدی را از آنـهازایل نموده چهانی هستند؟ اگر بگویم آنان اهلبیت پیغمبراکرم ـ صلی‎الله علیـه و آله ـ هستند براستی سخن گفته‎ام والّا آیـه را بـه دروغ تفسیر کرده‎ام.
معاویـه گفت: «مگر درون قرآن آیـه دیگری نیست؟»
ابن عباس این آیـه شریفه را خواند: «فَمَنْ حاجَّکَ فیـهِ مِنْ بَعْدِ ما جائَکَ مِنَ العِلْمِ فَقُل ْتَعالَوْ نَدْعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَکُمْ وَ نسائَنا و نسائَکُمْ وَ اَنفُسَنا اَنْفُسَکُمْ، ثٌمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلُ لَّعنَهَ اللهِ عَلَی الکاذِبینَ»
[7] و گفت: «از من سؤال مـی‎کنند: داستان مباهله پیغمبر ـ صلی‎الله علیـه و آله ـ با نصارای نجران کـه بنا شد درون حق هم نفرین کنند که تا خداوند دروغگو را از بین ببرد چیست؟ اگر بخواهم طبق واقع تفسیر کنم حتما بگویم: پیغمبر اکرم ـ صلی‎الله علیـه و آله ـ درون روز مباهله دو فرزند خود، امام حسن و امام حسین ـ علیـهما‎السّلام ـ و زهرا ـ علیـها‎السّلام ـ و علی ـ علیـه‎السّلام ـ را با خود همراه کرد و از علی ـ علیـه‎السّلام ـ تعبیر بـه «نفس» وجان خود کرد، اما اگر بگویم پیغمبر ـ صلی‎الله علیـه و آله ـ مردی غیر از علی ـ علیـه‎السّلام ـ را جهت مباهله با خود همراه کرد قطعاً دروغ گفته‎ام و من هرگز بر خلاف واقع آیـه‎ای تفسیر نمـی‎کنم.»
معاویـه گفت: «آیـه دیگری بخوان.»
ابن عباس خواند: «اِنَّما وَلیُّکُمُ اللهُ وَ رسوُلُهُ و الَّذینَ آمنوا الذینَ یُقیمون الصَّلوهَ وَ یُؤتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ»
[8]
پس گفت: « اگر از من بپرسند: آنی کـه بعد از خدا و رسول بر مردم ولایت دارد و دارای این صفت بوده کـه در حال رکوع نماز زکات داده کیست؟ اگر بگویم او علی ـ علیـه‎السّلام ـ هست به نحو حقیقت سخن رانده‎ام والا آیـه را بر خلاف حقیقت تفسیر کرده‎ام و از من چنین انتظاری نداشته باش» معاویـه گفت: «آیـه دیگری را به منظور مردم تفسیر کن، مگر قر‎آن فقط شامل همـین آیـاتی بود کـه در شأن علی تفسیر کردی؟»
ابن عباس گفت: بعد این آیـه را بشنو «اِنَّمااَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هاد
[9]» از من سؤالی مـی‎شود کـه تفسیر این آیـه چیست؟ ما«منذر» را کـه پیغمبر اکرم ـ صلی‎الله علیـه و آله ـ باشد شناخته‎ایم، امّا، هادی امّت را نمـی‎شناسیم. ع تیغ زدن دست برایه فیک اگر بگویم مقصود از «هادی امّت» علی ـ علیـه‎السّلام ـ هست براستی سخن گفته‎ام زیرا تمام علماء خاصّه و عامّه این حدیث شریف را از پیغمبر اکرم ـ صلی‎الله علیـه و آله ـ نقل نموده‎اند کـه فرمود: «أنا المُنْذِرُ و علیٌّ الهادی و بِکَ یـا علیُّ یُهْتَدی المُهْتَدوُنَ» من ترساننده امّت و علی رهنمای آنان مـی‎باشد و سپس فرمودند: یـا علی توسط تو مردم بـه راه راست هدایت خواهند شد. و هر گاه آیـه شریفه را خلاف واقع تفسیر کنم گنـهکار خواهم بود و من طاقت عقوبت خداوند را ندارم.»
معاویـه گفت: «مگر قرآن آیـات دیگری ندارد کـه تفسیر کنی؟»
ابن عباس گفت: بسیـار خوب آیـه دیگری را گوش کن: «قُلْ کَفی بِاللهِ شـهیداً بَیْنی وَ بَیْنَکُم وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الکِتابِ»
[10] مردم از من سؤال مـی‎کنند: آنی کـه در نزد او علم قرآن بوده چهی است؟ اگر بگویم علی ـ علیـه‎السّلام ـ هست براستی سخن گفته‎ام زیرا تمام مفسرین از اهل تسنّن و تشییع نقل کرده‎اند کـه چون از پیغمبر اکرم ـ صلی‎الله علیـه و آله ـ سؤال شد: آنی کـه علم قرآن درون نزد اوست کیست؟ فرمود: علی ـ علیـه‎السّلام ـ هست بعلاوه رسول گرامـی اسلام بارها فرمودند:
«أنا مدینـهُ العِلْمِ وَ عَلیٌّ بابُها، فَمَنْ أرادَ الحِکْمَهَفَالْیَئْتِها مِنْ بابِها»
«من شـهر علم و علی بمنزله باب علم و حکمت است، بعد هر دانش مـی‎خواهد حتما ابتدا دست بـه دامن علی ـ علیـه‎السّلام ـ شود.»
معاویـه گفت: «از آیـات دیگر قرآن قرائت کن.»
ابن عباس گفت «این آیـه شریفه را مـی‎خوانم: «وَاَعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمـیعاً و لا تَفَرَّقوُا»
[11] از من از تفسیر این آیـه سؤال مـی‎کنند؛ اگر بگویم مقصود از ریسمانی کـه مردم حتما به آن چنگ بزنند که تا دچار اختلاف نشوند، اهلبیت پیغمبر ـ صلی‎الله علیـه و آله ـ و در رأس آنان علی ـ علیـه‎السّلام ـ هست براستی سخن گفته‎ام زیرا خاصّه و عامّه بنحو تواتر این حدیث را از وجود مبارک نبی اکرم ـ صلی‎الله علیـه و آله ـ نقل کرده‎اند کـه فرمود:
«اِنی تَرَکْتُ فیکُمْ حَبْلَیْنی، إنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما لَنْ‌ تَضِلّوا اَبَداً، اَحَدُهُما اَکْبَرٌ مِنَ اَلاَخَرِ، کِتابُ الله حَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السَّماءِ اِلَی اَلأرضِ وَ عِتْرَتی أهلَ بیتی. فَانَّهُما لَنْ یفتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الحَوْض» «به درستی کـه من دو ریسمان محکم را درون بین امّت خود بـه یـادگار مـی‎گذارم، و هر بـه این دو ریسمان محکم چنگ بزند هر‎گز گمراه نمـی‎شود، یکی از آنـها بزرگ‌تر از دیگری هست و آن قرآن هست که چون ریسمان از آسمان بـه زمـین کشیده شده و دیگری عترت من هست و این دو از هم جدا نمـی‎شوند که تا اینکه درون کنار حوض کوثر بر من وارد گردند.»
ای معاویـه! اگر من آیـه را بـه غیر از این تفسیر کنم بر خلاف حقیقت معنی نموده‎ام و من هرگز چنین نخواهم کرد.
[1] .سوره انسان، آیـه 8.
[2] .سوره مائده، آیـه67.
[3] سوره مجادله،آیـه12.
[4] . سوره شور‎ی،آیـه23.
[5] .سوره بقره آیـه207.
[6] . سوره احزاب ، آیـه33.
[7] . سوره مائده آیـه55.
[8] . سوره آل عمران، آیـه 61.
[9] . سوره رعد آیـه 7.
[10] . سوره رعد آیـه 43.
[11] . سوره آل عمران، آیـه 103.

*** مارابانظرات خوددرنشرمعارف اهلبیت(ع)یـاری دهید***  

نوشته شده توسط شیعه مولا علی (ع)اگر خداتوفیق دهد درون پنج شنبه 89/12/26 ساعت 8:32 عصر موضوع فضایل امـیرالمونین علی بن ابیطالب(ع) | ***استفاده از مطالب باذکرمنبع وفرستادن صلوان باعجل فرجهم مانعی ندارد*** .التماس دعا***لینک ثابت

دلایل علاقمندى و شیفتگى مردم بـه على(ع)

پرسش: چرا مردم شیفته و دلباخته على ابن ابى طالب(علیـه السلام)هستند؟
پاسخ: ابن هجر از علماى اهل سنت چهل حدیث درون فضائل امـیرالمؤمنین انتخاب کرده و در کتاب «صواعق محرقه» نقل کرده.
در حدیث 17 بـه نقل از پیـامبر روایت شده: هر کـه على را دوست دارد مرا دوست داشته، هر کـه مرا دوست دارد خدا را دوست دارد،ى کـه على را دشمن بدارد با من دشمنى کرده و هر کـه با من دشمنى کند با خدا دشمنى کرده است.
او درون حدیث 8 مى گوید: مرا بـه جز مؤمنین دوست ندارند و به جز منافقین با من دشمن نیستند.
در حدیث نـهم کـه حدیث مدینـه است، پیـامبر فرمود: من شـهر علمم و على درب آن شـهر، هر بخواهد بـه آن وارد شود حتما به جانب درون رود.
این احادیث بـه خاطر فضایلى هست که خداوند بـه امـیرالمؤمنین عطا فرموده است.
فضایل و کمالات امـیرالمؤمنین نـه تنـها بـه شـهادت پیـامبر درون هیچ یک از صحابه وجود نداشته، بلکه بـه شـهادت دوست و دشمن درون بزرگان عالم بى نظیر بوده هست و البته انسان ها فطرتاً شیفته کمالات هستند.
انسان ها فطرتاً عدالت را دوست دارند هر چند درون عمل تحمل آن را کمتر دارند، ولى بـه عدالت گستران عشق مىورزند.
امـیرالمؤمنین شخصیتى هست که دشمن بزرگ آن حضرت یعنى معاویـه درون مقابل کمالات آن حضرت سر خضوع فرود آورده و بعد از شـهادت ایشان گفته است: «مادر دهر عقیم هست که فرزندى چون فرزند ابوطالب بزاید.
»
ـ از نظر علم: امـیرالمؤمنین باب علم پیـامبر هست و عالم بـه ظاهر و باطن اولین و آخرین هست و دشمنان همـه اقرار کرده اند.
ـ از نظر شجاعت: حرف اول درون جبهه هاى جهاد مى زده و پیـامبر بـه فرمان الهى فرماندهى را بـه امـیرالمؤمنین مى سپرده است.
ـ از نظر ایثار: درون لیلة المبیت درون شب هجرت بـه جاى پیـامبر خوابید و جان خود را سپر بلاى جان پیـامبر قرار داد.
ـ از نظر صبر: هنگامى کـه به خانـه اش حمله شد، بـه خاطر حفظ اسلام درون عین قدرت صبر پیشـه کرد و شمشیر نکشید.
ـ از نظر کمک بـه فقرا: آیـات زیـادى چون آیـه اطعام و ولایت و... درون شأن ایشان نازل شد.
ـ از نظر تقوى: هرگز سیـاست بازى را بر اصول ترجیح نداد و هرگز از اصول عدول نکرد.
ـ از نظر خلوص: خالصاً لوجه الله... اطعام مى کرد } إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللهِ {آیـه 9 دهر).
جهاد مى کرد، از حق خود مى گذشت، خلافت مى کرد، هدفش فقط جلب رضایت خدا بود (بقره 207 و 265).
ـ از نظر زهد: هرگز یک وعده غذاى کامل با یک خورشت آن هم نمک نخورد! و دنیـا را سه طلاقه کرد.
ـ ... و در هر کمالى هیچ مانندى نداشت کـه با او مقایسه شود.
بنابراین چنانچه فضایل امـیرالمؤمنین حتى بدون ذکر نام براى هر انسانى گفته شود، شیفته آن حضرت مى شود.
علاوه بر کمالاتى نظیر شجاعت، علم، فصاحت و سایر خصلت هاى حمـیده اى کـه پروردگار عالم بـه امام(علیـه السلام) عنایت فرموده است، و هر کدام بـه تنـهایى مى تواند دلیلى بر محبوبیت آن بزرگوار باشد; پاسخ این سؤال نیـازمند مقدمـه مختصرى هست که درون زیر بدان اشاره مى شود:
اکثر مردم درون این دنیـا چنین مى پندارند که: حق آن ها ضایع گشته و آنچه بهره آن ها بوده است، دیگران غصب نموده اند.
اکثرانى کـه استحقاق مقام و منصبى را دارند، از آنچه کـه شایسته آن ها هست محرومند.
چه بسا عالمانى کـه از متاع دنیـا بهره اى نبرده، و در کنار خود جاهلى را مى بینند کـه از تمام امکانات زندگى بهره مند است.
چه بسیـارند شجاعانى کـه در مـیدان هاى نبرد، دلاورى هایى از خود نشان داده و جان فشانى ها نموده اند; ولى درون مـیدان زندگى از امکانات اولیـه زندگى بى بهره و محرومند.
در حالى کـه افراد بزدل و ترسو را کـه از سایـه آن شجاعان، درون هراسند، مى بیند کـه مالک بخش عظیمى از دنیـا گشته و مال و منال بسیـار فراهم آورده اند.
چه بسا افراد عاقل و با کیـاست و مدبر کـه روزگار را بـه سختى مى گذرانند، درون حالى کـه ابلهانى را مى توان دید کـه گویى زر و سیم از آسمان و زمـین بر ایشان مى بارد.
چه بسیـار افراد مؤمنى کـه از روى اخلاص، درون راه بندگى حق گام نـهاده و عمر خویش را صرف طاعت و عبادت حق تعالى نموده اند; ولى محرومـیت ها و تنگناهاى زندگى از هر سو آن ها را احاطه نموده است.
حال آن کـه افراد لا ابالى را مى بینند کـه از زندگى مرفهى برخوردارند.
چه بسیـارند افرادى کـه به خاطر نبوغ، کیـاست و تدبیر خویش استحقاق نعمت ها و مزایـاى زندگى را دارند، ولى بـه دیگران، یعنى:انى کـه از خصایل ذاتى محرومند، محتاج گشته و مجبور بـه خضوع و خشوع درون برابر آن ها مى گردند.
از این افراد کـه بگذریم درون مـیان صاحبان حرفه و فن بـه همـین منوال است.
آنان کـه از همـه ماهرتر و کارآیى بیشترى دارند، نوعاً با مشقت و سختى هاى بسیـار روبرو بوده و زندگى را بـه سختى مى گذرانند، درون حالى کـه افرادى کـه شاگرد آن ها نیز نمى توانند باشند، بازارشان گرم و روزگارشان بـه سامان است.
علاوه بر این ها چون توده مردم، ناز و نعمت اهل دنیـا و زرق و برق زندگى آن ها را از یک طرف، و محرومـیت و بیچارگى خویش را از طرف دیگر مشاهده مى کنند، عموماً نسبت بـه دنیـا دچار کینـه و بغضند، و چنین احساس مى کنند کـه حق آن ها ضایع گشته و ثمره کار و کوشش آن ها درون سفره اغنیـا و ثروتمندان گرد آمده است.
پس از بیـان این مقدمـه حتما دانست کـه على(علیـه السلام)، نـه فقط ذى حقى بود کـه از حقش محروم گشت، بلکه پیشواى محرومـین و سید و بزرگانى هست که حقشان ضایع گشته
است.
بدیـهى هست افرادى کـه احساس مى کنند حق شان پایمال گشته و متحمل ذلت و خوارى شده اند، هوادار یکدیگر بوده و به دلیل مصیبتى کـه به آن ها رسیده و ظلمى کـه بر آن ها رفته است، درد مشترکى را احساس مى کنند و بر علیـهانى کـه حقوق آن ها را پایمال کرده اند، یک دست و یک صدا شوند.
حال حتما گفت: وقتى این محرومـین کـه جملگى درون یک سطح قرار دارند، نسبت بـه هم این چنین همدلى داشته و هر کدام غم دیگرى را غم خود مى دانند، نسبت بـه بزرگ مردى والا مقام کـه تمام فضایل عالى انسانى را دارا بوده، و مراتب والاى شرافت و کرامت را از آن خود ساخته است، و با وجود همـه این خصوصیـات، آن چنان مظلوم واقع گشته کـه او را مظلوم عالم مى دانند، چه احساس و قضاوتى حتما داشته باشند؟!
على(علیـه السلام) مردى بود کـه دنیـا تلخى هاى بسیـارى بـه او چشانید.
مصیبت از پى مصیبت و اندوه بعد از اندوه بـه ایشان روى آورد و در طول زندگى خویش، هم از بیگانـه و هم از آشنا، نامردمى ها دیده است.
کسانى کـه اصلاً قابل قیـاس با وى نبوده اند را بر خود مسلط دیده و بر على(علیـه السلام)، فرزندان و عشیره اش حکومت نموده و مسلط شدند.
حتىانى کـه خود، پاى بند دین و مذهب نبوده اند او را سب نموده و کافر و بى نماز مى خواندند.
سرانجام نیز این انسان بزرگوار و شریف را درون محراب عبادت بـه شـهادت رساندند.
پس از او فرزندانش یکى یکى بـه تیغ ستم کشته شده و حریم او بـه اسارت رفته، نوادگان و عموزادگانش از هر سوى تحت تعقیب قرار گرفتند و در هر کجا کـه به چنگ افتادند: قتل، حبس، شکنجه و آزار درون انتظارشان بود.
با این کـه فضل و زهد، عبادت وجود، شـهامت و بزرگوارى و انتفاع خلق از او و فرزندانش بر احدى ـ حتى دشمنانش ـ پوشیده نیست.
آیـا مى شود بشریت خود را بـه چنین شخصى وابسته نداند؟ آیـا مى شود دلها واله و شیداى او نبوده و در راه عشق و محبت او، از همـه چیز خویش نگذرد؟ آیـا انسان ها مى توانند خود را یـار و یـاور این مظلوم ندانسته و به خاطر ظلم و ستمى کـه بر او رفته است، خشمگین نباشند؟ این معنا ریشـه درون جان انسان ها دارد و یک امر کاملاً فطرى و طبیعى است.
حال فرض کنید: اگر جمعى کنار دریـا ایستاده باشند و فردى کـه به شنا وارد نیست، درون آب افتد و ط امواج دریـا شود، تمامانى کـه ناظر این صحنـه هستند، حد اقل بر او دل مى سوزانند و بعضى هم براى نجات آن غریق، خود را بـه آب مى افکنند و خود را با خطر هم آغوش مى سازند.
حال آن کـه در آن لحظه چشم داشت و توقع مزد و پاداش دنیوى و یـا حتى اجر و ثواب اخروى را هم ندارند.
چه بسا کـه برخى از آن ها درون اعتقاد بـه خدا و قیـامت سست باشند و یـا حتى اعتقاد نداشته باشند; ولى همان رحم و عطوفت ذاتى کـه انسان ها نسبت بـه هم دارند، آن ها را بـه این کار وا مى دارد.
همـین طور هست اگر حاکمى ستمگر بر مردم شـهرى مسلط شود و آن ها را بـه انواع عقوبت ها معذب سازد، نوعى همدلى و همبستگى بین آن مردم پیدا مى شود و همگى براى رفع ظلم و ستم متحد مى شوند، و غم دیگران را غم خود مى پندارند.

حال اگر فردى شریف و جلیل القدر، کـه نزد همـه آن ها محترم هست بیش از دیگران مورد ظلم و آزار حاکم قرار گیرد، اموال و دارایى اش بـه یغما رود، همسر عفیفه اش مورد ضرب و شتم قرار گیرد، فرزندان و بستگانش بـه قتل رسیده و تحت تعقیب باشند، اینان بیشتر دور او را گرفته و هر چه ظلم و ستم بر او بیشتر شود گرایش مردم نسبت بـه او بیشتر خواهد شد; زیرا فطرت انسان ها این امر را ایجاب مى کند و على(علیـه السلام) مصداق چنین فرد محبوبى است.
(1)
دوستى على، ملاک پاکى نطفه
ابوبکر مى گوید: پیـامبر را درون خیمـه با على و فاطمـه و حسن و حسین(علیـهم السلام) دیدم، فرمود: اى جماعت مسلمانان، من درون صلح و مسالمت باى هستم کـه با اهل خیمـه درون صلح باشد و باى کـه با آن ها درون جنگ باشد درون جنگم.
دوست دارمى را کـه آن ها را دوست داشته باشد.
دوست نمى دارد آن ها را مگر حلال زاده و دشمنى نمى کند با آنان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 .
این مطالب از شرح خطبه 193 نـهج البلاغه ابن ابى الحدید گرفته شده است.
---
صفحه 236
---
مگر حرامزاده.
(1)
احمد بن حنبل و شافعى از مالک بن انس نقل مى کنند: ما اولاد حرامزاده را از راه بغض على مى شناسیم.
(2)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 .
الریـاض النضر، حافظ محب الدین طبرى، ج2 ص189 ; الغدیر 4 ص323
2 .
اسنى المطالب ص8 ; نـهایة ابن الاثیر، ج1 ص118 ; الغدیر 4 ص322

*** مارابانظرات خوددرنشرمعارف اهلبیت(ع)یـاری دهید***  

نوشته شده توسط شیعه مولا علی (ع)اگر خداتوفیق دهد درون سه شنبه 89/12/10 ساعت 11:0 صبح موضوع فضایل امـیرالمونین علی بن ابیطالب(ع)، دانستنی های مذهبی | ***استفاده از مطالب باذکرمنبع وفرستادن صلوان باعجل فرجهم مانعی ندارد*** .التماس دعا***لینک ثابت

سکوت على(ع) و بیعت با ابوبکر؟!

پرسش: اگر على(علیـه السلام) خلیفه بر حق و بلافصل رسول الله(صلى الله علیـه وآله) بود بعد چرا با آن همـه شجاعت و شـهامتى کـه خاص خود او بود، قیـام بـه حق ننموده و سکوت اختیـار کرد و بعد از مدتى نیز بیعت نمود؟
پاسخ: این یک اصل و قاعده کلى هست که آنچه را انبیـا و اوصیـاى الهى، مطابق دستورات پروردگار، وظیفه خود تشخیص دهند، عمل مى نمایند.
على(علیـه السلام) نیز کـه خاتم الاوصیـا و خیرالوصیین هست از این قاعده مستثنى نیست.
بنابراین نمى توان بـه ایشان ایراد گرفت کـه چرا قیـام بـه شمشیر ننموده است، بلکه حتما علت این سکوت را جویـا شد.
با مراجعه بـه تاریخ انبیـا، مى توان موارد مشابهى را یـافت کـه همانند على(علیـه السلام)چاره اى جز سکوت نداشته اند.
قرآن مجید، شرح حال نوح پیـامبر را چنین مى گوید: } فَدَعا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِر{; «به درگاه حق تعالى دعا کرد کـه بارالها! من مغلوب شدم، بعد تو بـه لطف خود مرا یـارى نما».
(1) درون سوره مریم نیز خداوند از زبان ابراهیم مى گوید: وقتى از عمویش «آزر» استمداد طلبید و از او پاسخ منفى شنید، گفت: } وَأَعْتَزِلُکُمْ وَما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ وَأَدْعُوا رَبِّی{; «از شما و بت هایتان دورى نموده، کنج عزلت اختیـار کرده و پروردگارم را مى خوانم.
»(2) امام فخر رازى درون جلد پنجم تفسیر خود مى گوید: «منظور ابراهیم از کلمـه اعتزلکم، جدا شدن و دورى جستن از مکان و روش آن ها است.
»
در تاریخ آمده هست که بعد از آن، حضرت ابراهیم از بابل بـه سوى کوه هاى فارس مـهاجرت کرد و هفت سال درون اطراف آن کوه ها زندگى کرد و کنج عزلت برگزید.
سپس دوباره بـه بابل برگشت و با شکستن بت ها دعوت خویش را آشکار نمود.
در سوره
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ-----------------------ـ
1 .
قمر (54): 10
2 .
مریم (19): 49
-----------------------------------------------------------------

 

قصص نیز داستان فرار همراه با ترس و خوف حضرت موسى را چنین بیـان مى کند: } فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ{از شـهر و دیـار خود با ترس و خوف خارج شد و گفت پروردگارا! از این قوم ستمکار نجاتم ده.
»(1) همچنین درون سوره اعراف، جریـان قوم بنى اسرائیل را کـه در غیـاب حضرت موسى ـ با فریب سامرى ـ پرست شدند و سکوت حضرت هارون را بیـان مى کند.
بالاخره خداوند درون جاى دیگرى از قرآن مجید مى فرماید: ; } وأخَذَ بِرَأْسِ أَخِیـهِ یَجُرُّهُ إِلَیْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکادُوا یَقْتُلُونَنِی{ از شدت خشم، سر برادرش هارون را گرفت و گفت: اى جان برادر و اى فرزند مادرم! آن ها مرا خوار و زبون داشتند و نزدیک بود مرا بـه قتل برسانند.
»(2) هارون کـه خلیفه حضرت موسى بود درون مقابل فریبکارى سامرى ـ کـه مردم را منحرف و پرست کرده بود ـ قیـام نکرد و دست بـه شمشیر نبرد.
قبلاً گفتیم کـه رسول الله(صلى الله علیـه وآله)، على(علیـه السلام) را نیز بـه منزله هارون براى خود مى دانست.
بنابراین وقتى درون مقابل کار انجام شده اى قرار گرفت، همانند هارون صبر و تحمل پیشـه کرد.
زمانى کـه به زور، او را بـه مسجد آوردند که تا از او بیعت گیرند، خود را بـه قبر پیـامبر رساند و همان کلمات هارون را بـه پیـامبر فرمود: } إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکادُوا یَقْتُلُونَنِی{; این امت مرا تنـها گذارد و ضعیف نمود و نزدیک بود مرا بکشند.
»(3)
به طورى کـه ابن مغازلى ـ فقیـه شافعى ـ و خطیب خوارزمى درون مناقب نقل کرده اند، این واقعه هم براى پیـامبر و هم براى على(علیـه السلام)، قابل پیش بینى بود و حضرت رسول(صلى الله علیـه وآله)آن را این چنین بـه امام على(علیـه السلام) تذکر داده بود:
«این امت از تو کینـه ها درون دل دارد و به زودى بعد از من آنچه را کـه در دل دارند ظاهر مى سازند.
من تو را بـه صبر و بردبارى سفارش مى کنم که تا خداوند تو را جزا و عوض خیر عنایت کند.
» امـیرالمؤمنین(علیـه السلام) نیز الزام خود بـه سکوت را، درون پاسخ بـه حضرت فاطمـه(علیـها السلام) درون قضیـه غصب فدک یـادآورى مى کند.
در آن زمان حضرت فاطمـه(علیـها السلام) بعد از


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 .
قصص(28): 21
2 .
اعراف (7): 150
3 .
اعراف (7): 149
----------------------------------------------------------

آن کـه حقش را غصب د و نومـیدانـه بـه خانـه برگشت، بـه امام على(علیـه السلام) گفت: «چون جنین درون شکم مادر، پرده نشین و چون متهم و مظنون، درون کنج خانـه پنـهان گشته اى! بعد از آن کـه شاه پرهاى بازها و عقاب ها را درون هم شکستى، اینک از پرهاى مرغان ضعیف، عاجز شده اى و قدرت توانایى بر آن ها را ندارى!! اینک پسر ابى قحافه ـ ابوبکر ـ عطاى بخشیده پدرم و قوت و معیشت فرزندانم را بـه زور مى ستاند.
با من دشمنى و در سخن گفتن مجادله مى کند و... .
»
پس از پایـان خطابه حضرت فاطمـه(علیـها السلام)، امام با صبر و حوصله با پاسخ کوتاهى، دلیل سکوت خو را چنین بیـان مى کند: «من درون امر دین و احقاق حق که تا جایى کـه ممکن بود، کوتاهى نکرده ام.
آیـا مایلى کـه این دین، باقى و پایدار بماند و نام پدرت دائم درون مناره مساجد شود؟» فاطمـه پاسخ داد: بـه راستى این منتهاى آمال و آرزوى من است.
سپس على(علیـه السلام) گفت: «بنابراین حتما صبر و تحمل کنى کـه پدرت خاتم الانبیـا(صلى الله علیـه وآله) چنین سفارش نموده و گرنـه من، قدرت آن را دارم کـه حقت را بگیرم.
ولى بدان! کـه آن وقت دیگر دین محمد(صلى الله علیـه وآله) از مـیان ما رخت بر مى بندد.
پس براى خدا و حفظ دینش صبر کن کـه ثواب آخرت براى تو، از برگرداندن حق غصب شده ات بهتر مى باشد.
»
همـین مطلب را امام با بیـانى دیگر بـه ابوسفیـان فرمود: پیـامبر ابوسفیـان را براى جمع آورى صدقات بـه بیرون از مدینـه فرستاده بود و او بعد از رحلت پیـامبر بـه مدینـه بازگشت.
زمانى کـه مطلع شد ابوبکر زمام امور خلافت را بـه دست گرفته است، نزد على(علیـه السلام) رفت و گفت: «چنانچه بخواهى مدینـه را از سواره و پیـاده بر علیـه ابوبکر پر مى کنم.
» امام على(علیـه السلام)در پاسخ وى گفت: «دیر زمانى هست که تو درون صدد ضربه زدن بـه اسلام و مسلمـین هستى، ولى کارى از پیش نبرده اى.
ما را بـه سواره و پیـاده تو نیـازى نیست.
» امام سپس ادامـه داد: «تو درون پى انجام کارى هستى کـه ما اهل آن نیستیم.
پیـامبر خدا(صلى الله علیـه وآله)با من عهدى نموده هست که من بدان پاى بندم.
»(1) ملاحظه مى شود کـه امام درون اینجا نیز دلایل سکوت خود را بـه روشنى بیـان مى دارد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 .
شرح نـهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 2، ص44
------------------------------------------------------------


ابراهیم ابن محمد ثقفى، ابن ابى الحدید و على بن محمد همدانى آورده اند: وقتى کـه طلحه و زبیر بیعت خویش با امام را شکستند و به سوى بصره حرکت د امـیرالمؤمنین(علیـه السلام) از مردم خواست درون مسجد جمع شوند و در اجتماع آنان خطبه اى خواند.
پس از حمد و ثناى پروردگار، دلایل سکوت بیست و چند ساله خود را چنین اظهار نمود: «پس از رحلت پیـامبر(صلى الله علیـه وآله)، ما اهل بیت عترت، خویشان و اولیـاى حضرت مى دانستیم کـه سزاوارترین و محق ترین افراد بـه رتبه و مقام ایشان هستیم.
مشکلى هم براى رسیدن بـه حق و خلافت نداشتیم.
گروهى، دست بـه دست یکدیگر داده و خلافت را از ما گرفته و به دیگرى دادند.
به خدا سوگند کـه چشم ها گریـان، دل ها آزرده و هایمان از خشم و کینـه و نفرت این کار پر بود.
اگر خوف تفرقه مسلمانان نبود ـ کـه به کفر و قهقرا بر گردند ـ بـه خدا قسم کـه هر لحظه خلافت را تغییر مى دادم.
لکن سکوت اختیـار نمودم و آنان مشغول خلافت شدند، که تا این کـه مسلمانان خود با من بیعت نمودند و... .
»(1)
بنابراین، سکوت و تسلیم اجبارى آن حضرت بـه خلافت ابوبکر و عمر، دلیل بر رضایت ایشان نبوده و صرفاً بـه جهت حمایت از دین اسلام بوده است.
مساعدت ایشان بـه خلیفه اول و دوم نیز، هرگز بـه معناى تأیید آن ها نبوده است، بلکه درون حقیقت، مساعدت بـه دین مقدس اسلام و حفظ آن بوده هست امام على(علیـه السلام) این مطلب را درون نامـه خود بـه اهالى مصر کـه توسط مالک اشتر، ارسال شد یـادآورى نموده است.
ترجمـه قسمتى از آن نامـه مطابق جلد چهارم شرح نـهج البلاغه ابن ابى الحدید چنین هست «.. چون رسول الله(صلى الله علیـه وآله)درگذشت، مسلمانان براى خلافت نزاع د.
به خدا سوگند اصلاً بـه ذهنم خطور نمى کرد و باور نمى کردم کـه عرب، بعد از ایشان و با وجود آن همـه سفارشات پیغمبر و نصوص آشکار، خلافت را از اهل بیت و خاندانش گرفته و به دیگرى واگذارد، و آن را از من دریغ ورزد.
آنچه مرا آزرده ساخت، عجله مردم براى بیعت با ابوبکر بود.
ابتدا دست


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 .
بحار الانوار، ج 32، ص111 ; الکافئه، ص19 ; شبهاى پیشاور، ص840 «و خشنت و اللّه الصدور، و ایم اللّه لو لا مخافة الفرقة من المسلمـین أن یعودوا إلى الکفر، و یعود الدین، لکنّا قد غیّرنا ذلک ما استطعنا، و قد ولی ذلک ولاة و مضوا لسبیلهم و ردّ اللّه الأمر إلیّ، و قد بایعانی و قد نـهضا إلى البصرة لیفرّقا جماعتکم، و یلقیـا بأسکم بینکم».
-------------------------------------------------------------


خود را از بیعت نگه داشتم که تا آن کـه دیدم گروهى از مردم مرتد شده و از اسلام برگشتند و مى خواستند دین محمد(صلى الله علیـه وآله) را از بین ببرند.
پس نگران شدم کـه اگر بـه یـارى اسلام و مسلمانان نپردازم، رخنـه و شکافى درون دین افتد کـه مصیبت و اندوه آن درون مقایسه با از دست حکومت و ولایت بر شما بیشتر هست (که کالاى چند روزه اى هست و آنچه بـه دست آید مانند سراب از دست رفتنى است).
لذا درون مـیان آن همـه پیشامدها و تبهکارى ها برخاستم، که تا جلو آن تبهکارى ها و نادرستى ها گرفته شد و از مـیان رفت و دین آرام گرفت.
»(1)
ابن ابى الحدید، شیخ محمد عبده و شیخ محمد خضرى نقل مى کنند کـه ایشان درون قسمتى از خطبه شقشقیـه مى فرماید: «پسر ابى قحافه درون حالى کـه مى دانست موقعیت من براى خلافت بـه سان محور وسط آسیـا مى باشد، خلافت را چون پیراهن بـه تن کرد... بعد من جامـه خلافت را رها کرده و در کار خود اندیشیدم کـه آیـا بدون دست (یـار ویـاور) حمله و حق خود را بستانم یـا آن کـه بر ظلمت (کورى و گمراهى خلق) صبر کنم که تا پیران فرتوت; جوانان پژمرده و پیر و مؤمن رنج کشند که تا خدا را ملاقات کنند.
هنگامى کـه تشخیص دادم خردمندى درون صبر است، درون حالى کـه خار درون چشم و استخوان درون گلویم بود و مـیراث خود را بـه غارت و تاراج رفته مى دیدم، صبر نمودم... .
»
ایشان درون خطبه دیگرى کـه براى اصحاب خویش بعد از سقوط مصر و شـهادت محمد بن ابى بکر ایراد نمود، درون قسمتى از آن دلایل امتناع از بیعت ابوبکر را چنین بیـان نمود «.. من دست نگه داشتم، چون خود را براى تصدى این منصب از ابوبکر شایسته تر


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 .
شرح نـهج البلاغه صبحى صالح، نامـه 62 ; شبهاى پیشاور، ص841 «قسمتى از نامـه امـیرالمؤمنین بـه اهالى مصر ـ «فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً(صلى الله علیـه وآله) نَذِیراً لِلْعَالَمِینَ وَ مُهَیْمِناً عَلَى الْمُرْسَلِینَ فَلَمَّا مَضَى ع تَنَازَعَ الْمُسْلِمُونَ الاَْمْرَ مِنْ بَعْدِهِ فَوَاللَّهِ مَا کَانَ یُلْقَى فِی رُوعِی وَ لَا یَخْطُرُ بِبَالِی أَنَّ الْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا الاَْمْرَ مِنْ بَعْدِهِ ص عَنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ لاَ أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّی مِنْ بَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِی إِلَّا انْثِیَالُ النَّاسِ عَلَى فُلَان یُبَایِعُونَهُ فَأَمْسَکْتُ یَدِی حَتَّى رَأَیْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الإِْسْلاَمِ یَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَیْنِ مُحَمَّد ص فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الاِْسْلاَمَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِیـهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَکُونُ الْمُصِیبَةُ بِهِ عَلَیَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلاَیَتِکُمُ الَّتِی إِنَّمَا هِیَ مَتَاعُ أَیَّام قَلَائِلَ یَزُولُ مِنْهَا مَا کَانَ کَمَا یَزُولُ السَّرَابُ أَوْ کَمَا یَتَقَشَّعُ السَّحَابُ فَنَهَضْتُ فِی تِلْکَ الاَْحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَ اطْمَأَنَّ الدِّینُ وَ تَنَهْنَهَ».
-------------------------------------------------------------

مى دیدم.
مدتى این چنین گذشت و دیدم کـه گروه هایى از اسلام برگشته و به آیین محمد(صلى الله علیـه وآله) پشت نـهادند.
آنان درون پى نابودى دین خدا و امت محمد(صلى الله علیـه وآله) بودند.
پس نگران شدم کـه اگر بـه یـارى اسلام و مسلمـین برنخیزم، شکافى درون آن پدید آید کـه مصیبت آن برایم از مصیبت از دست رفتن ولایت بر شما ـ کـه متاع چند روزه دنیـا بود و چون سراب از بین رفتنى و چون ابر ناپایدار هست ـ بزرگتر بود.
لذا نزد ابوبکر رفته و با او بیعت نمودم، و بر رفع آن فتنـه ها و تنگناها همت گماردم که تا این کـه باطل از بین رفت و کلمـه الله برترى یـافت; گرچه کافران را خوش نیـامد.
»(1) ایشان درباره بیعت با عثمان چنین مى فرماید: «از روى اکراه با او بیعت نمودم و این مصیبت را درون راه خدا بـه حساب آوردم.
به اطراف خویش نگریستم، یـار و یـاورى و معى جز اهل بیت خویش براى خود نیـافتم.
از این کـه آن ها را درون کام مرگ افکنم دریغ نمودم و خار درون چشم، دیده بر هم نـهاده و استخوان درون گلو آب دهان را فرو بردم و خشم خود را کـه تلخ تر از زهر بود، فرو خوردم.
مصیبتى کـه در دل، دردناک تر از ضربه کارى بود تحمل نمودم.
»(2) بنابراین قیـام ن و دست بـه شمشیر نبردن، و بیعت با خلفاى اول و دوم، وظیفه اى بود کـه على(علیـه السلام) تشخیص داد.
نگرانى از زوال دین، تفرقه مسلمانان، شروع جنگ داخلى و در نتیجه غلبه یـهود و نصارى و مشرکین بر جامعه نو ظهور مسلمـین، دلیل اصلى سکوت آن حضرت بود.
از آنجایى کـه پیـامبر خدا(صلى الله علیـه وآله)ایشان را از این جریـان با خبر کرده بود، کـه اصل دین از بین نمى رود و مثل آفتابى هست که ممکن هست مدتى درون پس ابرها پنـهان بماند، دین محمد(صلى الله علیـه وآله) نیز ممکن هست مدتى درون پس پرده جهل و عناد باقى بماند ولى، عاقبت آشکار و هویدا مى گردد.
لذا بـه اقتضاى مصلحت دین، صبر و تحمل نمود که تا باعث تفرقه مسلمانان نگردد.
از طرفى نـهال نو پاى اسلام را با مساعدت هاى خویش آبیـارى نمود و فرصت را از دشمن گرفت.
در پاسخ بـه عده اى کـه مى گویند «اگر این شیوه، مصلحت اسلام و مسلمـین بود و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 .
الغارات ; شبهاى پیشاور، ص842 ; شرح ابن ابى الحدید، ج6 ، ص95
2 .
الغارات ; شبهاى پیشاور، ص843

 

--------------------------------------------

پیغمبر نیز ایشان را مطلع ساخته بود، چرا از همان ابتدا این تشخیص را نداد و یـا درون همان ابتدا بیعت نکرد؟» حتما گفت: بدان جهت مدتى را صبر کرد و در عین حالى کـه دست بـه شمشیر نبرد، از بیعت اجتناب نمود که تا در مناظرات و مجالس، بـه اثبات حق و حقوق اهل بیت و خاندان پیـامبر بپردازد; که تا حق و حقیقت بر همگان معلوم گردد، و دیگران نیز دریـابند کـه بر حسب اجبار، بـه بیعت تن داده و رضایت قلبى ندارد.
روشن هست اگر از ابتدا ایشان از روى اجبار و بدون روشنگرى با خلیفه اول بیعت مى کرد، الان دیگر راه دفاع از اهل بیت بسته بود و چه بسا شیعه اى وجود نداشت که تا بدین شبهات پاسخ دهد.
امام على(علیـه السلام) درون جاى دیگرى درون پاسخ بـه خوارج کـه مى گفتند: «على وصى پیـامبر بود اما نتوانست و وصایت را ضایع نمود!» فرمود: «این شما بودید کـه توصیـه پیـامبر را نادیده گرفتید و دیگران را بر وصى او، مقدم دانستید و زعامت و رهبرى را از من دریغ داشتید.
آیـا نمى دانید کـه اوصیـا وظیفه ندارند مردم را بـه خود دعوت کنند، اما انبیـا کـه خداوند آن ها را بـه رسالت بر مى گزیند حتما مردم را بـه سوى خود دعوت نمایند.
لیکن چون «وصى» معرفى شده هست نیـازى بـه دعوت مردم بـه سوى خود ندارد و هر بـه خدا و رسولش ایمان آورده است، حتما توصیـه پیـامبر را با جان و دل اطاعت کند.
» ایشان ادامـه دادند: «پیـامبر خدا(صلى الله علیـه وآله) درباره من فرموده هست «یـا علی أنت بمنزلة الکعبة تُؤتى ولا تأتی»;(1) یـا على! تو نسبت بـه من همچون کعبه هستى کـه مردم حتما نزد آن روند ،نـه این کـه کعبه نزد آن ها رود.
» حال اگر مردم حج را ترک کنند، این کار خدشـه اى بـه جایگاه بیت الله الحرام نمى رساند، بلکه مردم بـه خاطر ترک زیـارت خانـه خدا، معصیت مى کنند زیرا خداى تبارک و تعالى، خانـه خود را بـه مردم معرفى نموده و تردیدى درون آن نیست; لذا زیـارتش برانى کـه استطاعت دارند واجب شده است.
»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 .
اسد الغابه، ج4، ص36 ; تاریخ دمشق، ج2، ص407 ; مناقب ابن مغازلى، ص106، حح149 ; المسترشد محمّد بن جریر طبرى، مناقب ابن شـهر آشوب، ج3، ص38 ; ینابیع المودّة، ج2، ص85 ، کنوز الحقایق.

*** مارابانظرات خوددرنشرمعارف اهلبیت(ع)یـاری دهید***  

نوشته شده توسط شیعه مولا علی (ع)اگر خداتوفیق دهد درون سه شنبه 89/12/10 ساعت 10:28 صبح موضوع فضایل امـیرالمونین علی بن ابیطالب(ع)، دانستنی های مذهبی | ***استفاده از مطالب باذکرمنبع وفرستادن صلوان باعجل فرجهم مانعی ندارد*** .التماس دعا***لینک ثابت

مقایسه زهد و تقواى على(ع) با دیگر صحابه

پرسش: چرا زهد و تقواى على(علیـه السلام) را با سایر صحابه قابل مقایسه نمى دانید؟
پاسخ: درون مورد ویژگى هاى امـیرالمؤمنین(علیـه السلام) فقط کافى هست به بیـان آنچه دیگران درباره ایشان گفته اند، پرداخت.
به عنوان نمونـه بـه موارد ذیل توجه شود:
1 .
ابن ابى الحدید درون شرح نـهج البلاغه و محمد بن طلحه شافعى درون مطالب السئول از عمر بن عبد العزیز اموى کـه در زهد و تقوى زبان زد و سرآمد اهل زمان خود بود نقل مى کنند: «بعد از پیـامبر، درون این امت احدى را نمى شناسم کـه از على ابن ابى طالب پارساتر باشد.
»
2 .
ملا على قوشچى درون کتابش مى گوید: «عقول عقلا درباره على(علیـه السلام) مات و مبهوت هست زیرا او بر گذشتگان و آیندگان قلم کشید.
» وى اضافه مى کند کـه «شنیدن حالات على(علیـه السلام) و وضع زندگانى او هر آدمى را متحیر مى کند.
»
3 .
عبدالله رافع مى گوید: روزى بـه هنگام افطار بـه خانـه امـیرالمؤمنین(علیـه السلام) رفتم.
کیسه مـهر شده و سر بسته اى برایش آوردند.
چون کیسه را باز کردم، آرد سبوس دارى کـه پوسته هاى آن را نگرفته بودند درون آن یـافتم.
على سه کف دست از آن آرد را درون دهان خود ریخت و جرعه آبى نیز بالاى آن نوشید.
سپس خداى را شکر نمود و سر کیسه را دوباره مُهر نمود.
علت را پرسیدم کـه یـا على! چرا دوباره آن را مـهر کردى؟ ایشان فرمود: چون حسن و حسین(علیـهما السلام) بـه من محبت مىورزند، مى ترسم روغن زیتون و یـا شیرینى با آن مخلوط نمایند و نَفسِ على از خوردنش لذت برد.
به همـین دلیل على جلو نفس خود را از خوردن غذاهاى لذیذ مى گیرد که تا مغلوب نفس نگردد.
4 .
امام على(علیـه السلام) درون آخرین شب عمر خود بـه امام حسن گفت: بگذارید مردم بیـایند و اگر سؤالى دارند قبل از این کـه به من دسترسى نداشته باشند بپرسند.
صعصعه از ایشان پرسید دلیل افضل بودن شما بر آدم چیست؟ امام درون پاسخ گفت: آدم از گندم منع شده خورد، درون حالى کـه همـه چیز برایش مـهیـا بود ولى على هرگز گندم نخورد.
5 .
سلیمان بلخى درون ینابیع المودة، محمد بن طلحه شافعى درون مطالب السئول، خطیب خوارزمى درون مناقب و طبرى درون تاریخ خود از سوید بن غفله نقل نموده اند: «روزى خدمت امـیرالمؤمنین(علیـه السلام) رسیدم، ظرف ماست ترشى کـه بوى ترشیدگى آن بـه مشام مى رسید، همراه با قرص نان جوین خشکیده سبوس دارى درون دست ایشان دیدم.
نان بـه قدرى خشک بود کـه شکسته نمى شد و امـیرالمؤمنین(علیـه السلام) آن را با زانوى خود مى شکست، و در همان ماست ترش نرم مى کرد و مى خورد.
ایشان بـه من نیز تعارف کرد و من گفتم روزه هستم.
ایشان فرمود: از حبیبم پیـامبر خدا(صلى الله علیـه وآله) شنیدم کـه هر روزه باشد و مـیل بـه طعامى پیدا کند و براى خدا از آن نخورد، خداوند از طعام هاى بهشتى بـه او بخوراند.
» سوید گفت: دلم بـه حال على(علیـه السلام) سوخت و به فضّه، خادمـه آن حضرت کـه در نزدیک من بود، گفتم: از خدا نمى ترسى کـه سبوس جو را نمى گیرى و برایش نان مى پزى؟ فضه بـه خدا سوگند خورد کـه خودش مرا منع کرده که تا سبوس آن را نگیرم.
سپس امام از من پرسید: بـه فضّه چه مى گفتى؟ برایشان توضیح دادم.
آنگاه امام گفت پدر و مادرم فداى رسول الله(صلى الله علیـه وآله) باد کـه سبوس طعامش را نمى گرفت و از نان گندم سه روز سیر نخورد که تا از دنیـا رفت ـ کنایـه از تأسى ایشان بـه پیغمبر است.
6 .
موفق بن احمد خوارزمى و ابن مغازلى درون مناقب نقل مى کنند: روزى درون دوره خلافت امام على(علیـه السلام) برایش حلواى شیرینى آوردند.
ایشان قدرى با انگشت از آن حلوا برداشت، بو کشید و فرمود: چه خوش رنگ و خوش بو است! اما از طعم آن خبر ندارم (یعنى که تا کنون حلوا نخورده است).
گفتم: یـا على! مگر حلوا بر شما حرام است؟ فرمود: حلال خدا حرام نمى شود ولى چگونـه راضى شوم کـه شکم خود را سیر کنم، درون حالى کـه در گوشـه و کنار مملکت، شکم هاى گرسنـه وجود دارد؟
7 .
خوارزمى از عدى بن ثابت نقل مى کند: روزى براى آن حضرت فالوده آوردند.
آن حضرت جلو نفس خود را گرفت و از آن نخورد.
8 .
در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجرى، یعنى همان شبى کـه به دست ابن ملجم فرق مبارکش شکافته شد، افطار را مـیهمان خود ام کلثوم بود.
ام کلثوم درون سفره افطارى اش مقدارى نان، شیر و نمک گذارده بود.
امام با کمال علاقه اى
که بـه ش داشت، با ناراحتى فرمود: ندیده ام ى بـه پدرش این قدر جفا کند! ام کلثوم پرسید: پدر جان مگر چه کرده ام؟ امام گفت: آیـا تاکنون دیده اى کـه در سفره پدرت دو نوع خورشت باشد؟ سپس از او خواست یکى را بردارد.

ام کلثوم بر حسب علاقه پدرى، نمک را برداشت که تا شیر براى پدرش درون سفره باقى بماند، ولى امام از او خواست که تا نمک را بگذارد و شیر را بردارد.
آنگاه امام چند لقمـه نان و نمک خورد و فرمود: «در حلال دنیـا حساب و در حرام آن عذاب و عقاب وجود دارد.
»(1)
9 .
لباس پوشیدن امام بسیـار ساده و بى آلایش بود.
ابن ابى الحدید درون شرح نـهج البلاغه، ابن مغازلى ـ فقیـه شافعى ـ و امام احمد حنبل درون مسند نقل کرده اند: لباس آن حضرت از پارچه درشت بافت (زبر) بود کـه به پنج درهم خریده بود.
تا آنجا کـه ممکن بود لباسش را وصله مى کرد.
اغلب وصله ها از پوست و یـا لیف خرما بود.
کفشش نیز از لیف خرما بود.
10 .
محمد بن طلحه شافعى درون مطالب السئول و سلیمان بلخى درون ینابیع المودة آورده اند: حضرت على(علیـه السلام) درون دوره خلافتش آنقدر بـه لباسش وصله زده بود کـه پسر عمویش عبدالله بن عباس بـه ایشان اعتراض نمود.
سپس حضرت درون پاسخش فرمود: آنقدر وصله روى وصله زده ام کـه از وصله زننده خجالت مى کشم.
على را با زینت دنیـا چکار! چگونـه بـه لذتى کـه فانى و به نعمتى کـه بقا ندارد دل خوش کرده و خوشحال باشم؟ دیگرى بـه ایشان ایراد مى گرفت کـه در عین خلافت چرا جامعه وصله دار مى پوشى؟ حضرت فرمود: «این جامـه اى هست که دل را خاشع مى گرداند، کبر را از انسان دور مى کند و مؤمن بـه آن اقتدا مى کند.
»
11 .
محمد بن طلحه شافعى درون مطالب السئول و خوارزمى از ابن اثیر آورده اند: لباس على و غلامش یکسان بود.
هر جامـه اى کـه مى خرید دو ثوب(2) یک شکل و یک قیمت مى خرید.
یکى را خود و دیگرى را بـه غلامش قنبر مى داد.
ولى لباس هاى خوب و


ـــــــــــــــــــــــــــــــــ--------------------------------------------------------------------------------ـ
1 .
شبهاى پیشاور، ص826 «فی حلال الدنیـا حساب و فی حرامـها عذاب و عقاب».
2 .
واحد شمارش لباس.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------

زیبا را براى یتیمان و بیوه زنان مى برد.
12 .
مذاکرات ضرار بن ضمره و معاویـه بسیـار مفصل است.
متن کامل این مذاکرات درون تذکرة خواص الامـه، ینابیع المودة و نیز درون شرح نـهج البلاغه ابن ابى الحدید آورده شده است.
قسمت پایـانى این مذاکره اختصاص بـه امام على(علیـه السلام) دارد کـه ضرار درون حضور معاویـه مى گوید: «در شبى تار، على را دیدم کـه محاسنش را بـه دست گرفته و چون مار گزیده اى بخود مى پیچد.
با حالت حزن و اندوه مى گریست و مى گفت: اى دنیـا! بـه سراغ دیگرى برو، غیر از من دیگرى را بفریب و مغرور نما، کـه من فریب تو را نخواهم خورد.
بدان جهت کـه عمر تو کوتاه، خطر تو بسیـار و عیش تو بسیـار اندک است.
مدتى هست که تو را سه طلاقه نموده ام و دیگر امـید بازگشتى بـه تو نیست.
آه از کمى زاد و توشـه و دورى سفر و وحشت راه.
» با آن همـه قساوت قلب، عداوت، دشمنى و کینـه اى کـه معاویـه نسبت بـه آن حضرت داشت، بعد از شنیدن سخنان ضرار درون شرح حال امام على(علیـه السلام)، بى اختیـار گریـه کرد و گفت: «خدا رحمت کند ابا الحسن را، والله و به تحقیق کـه همـین گونـه است.
»(1) او درون جاى دیگرى گفت: «زنان عالم از زاییدن فردى چون على ابن ابى طالب(علیـه السلام) عقیم اند.
»(2)
13 .
زهد امـیرالمؤمنین(علیـه السلام) از افاضات ربانى هست که پیـامبر خدا(صلى الله علیـه وآله) بـه وى بشارت داده است.
محمد بن یوسف گنجى شافعى درون کفایت الطالب از عمار یـاسر حدیثى نقل مى کند کـه پیـامبر(صلى الله علیـه وآله) بـه على(علیـه السلام) فرمود: «خداوند تو را با زهد درون دنیـا بـه زینتى آراسته هست که هیچ کدام از بندگان بدان زینت نشده اند.
زیرا درون نظر حق تعالى هیچ چیز درون دنیـا بهتر از زهد نیست.
نـه تو از لذایذ دنیوى بهره بردى و نـه دنیـا توانست تو را بـه استخدام خویش درون آورد.
خداوند تو را بـه دوستى نیـازمندانى موفق گردانید کـه راضى و معتقد بـه امامت تو


ـــــــــــــــــــــــــــــــــ-------------------------------------------------------------------------------ـ
1 .
حقوق آل بیت(علیـهم السلام)، ص74 ; شبهاى پیشاور، ص828 «رحمـه الله أبا الحسن لقد کان والله کذلک».
تذکرة خواص الأمة، ص66 ، حلیة الأولیـاء، حافظ ابو نعیم، ج1، ص84. فصول المـهمة، 128، الاتحاف بحب الاشراف، شبراوى شافعى، ص8
2 .
الدرجات الرفیعه، ص160 ; شرح نـهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 11، ص254 ; شبهاى پیشاور، ص828 «عقمت النساء أن تلدن مثل علىّ ابن ابی طالب».
-----------------------------------------------------------------------------------------------------


شدند.
من ازانى کـه از امامت تو پیروى نمودند خرسندم.
خوشا بـه حال آنان کـه تو را دوست داشته و تصدیق نمودند، و واى بـه حال دشمنان و تکذیب کنندگانت.
آنان کـه تو را دوست داشتند و تصدیق د، درون بهشت برین همسایـه هاى تو خواهند بود و در کاخ با عظمت و با شکوه تو درون بهشت مصاحب تو مى باشند.
بر خدا لازم هست تا آنانکه با تو دشمنى ورزیدند و تو را تکذیب د، روز قیـامت آن ها را درون جایگاه دروغگویـان قرار دهد.
»(1) بـه خاطر وجود همـین زهد و ورع امام بود کـه او را امام المتقین مى خواندند.
اولین بار شخص خاتم الانبیـا(صلى الله علیـه وآله)او را با این لقب خواند و بارها تکرار نموده و به جامعه معرفى کرد، ابن ابى الحدید درون جلد دوم شرح نـهج البلاغه، حافظ ابو نعیم درون حلیة الاولیـا و مـیر سید على همدانى درون مودة القربى از انس بن مالک روایت مى کنند: روزى رسول الله(صلى الله علیـه وآله)به من گفت: آب وضو براى من بیـاور.
پس از وضو گرفتن دو رکعت نماز بجاى آورد و سپس فرمود: «اى انس! اولى کـه از این درون وارد شود امام المتقین و سید و سرور مسلمانان، پادشاه مؤمنان (یعسوب ملکه زنبور عسل را گویند)، خاتم اوصیـا و کشاننده دست و پاى روسفیدان بـه سوى بهشت است.
»(2) انس بن مالک گوید درون دل گفتم خدایـا! این تازه وارد را مردى از انصار قرار ده، کـه ناگهان على(علیـه السلام) از درون وارد شد.
سپس رسول الله با حالتى شاد و خندان برخاست و به استقبال او رفت، دست درون گردنش انداخت، او را بوسید و عرق رویش را پاک کرد.
على گفت: یـا رسول الله(صلى الله علیـه وآله)! امروز کارى براى من مى کنى کـه قبلاً نمى کردى.
رسول الله(صلى الله علیـه وآله) گفت: چرا نکنم؟ حال آن کـه تو از جانب


ـــــــــــــــــــــــــــــــــ----------------------------------------------------------------------------------ـ
1 .
العمدة، ص268 ; مجمع الزوائد، ج 2، ص133 ; المعجم الاوسط، ج 5 ، ص87 ; تاریخ مدینـه دمشق، ج 42، ص282 ; شبهاى پیشاور، ص828 «إن الله قد زیّنک بزینة لم یزین العباد بزینة أحبّ إلى الله منـها زینک بالزهد فی الدنیـا و جعلک لا ترزأ منـها شیئاً و لا ترزأ منک شیئاً و وهب لک حبّ المساکین فجعلک ترضى بهم أتباعاً و یرضون بک إماماً فطوبى لمن أحبّک و صدق فیک و ویل لمن أبغضک و کذب علیک فأما من أحبّک و صدق فیک فأولئک جیرانک فی دارک و شرکاؤک فی جنتک و أما من أبغضک و کذب علیک فحقّ على الله أن یوقفه موقف الکذّابین یوم القیـامة».
2 .
تاریخ مدینـه، ج 42، ص303 ; الموضوعات، ج 1، ص376 ; تفسیر عیـاشى، ج 2، ص262 ; شبهاى پیشاور، ص829 «یـا أنس أول من یدخل علیک من هذا الباب هو امام المتقین و سیّد المسلمـین و یعسوب المؤمنین و خاتم الوصیّین و قائد الغر المحجّلین».
---------------------------------------------------------------------------------------------------------


من، رسالت مرا بـه خلق خدا خواهى رساند و صداى مرا بـه آن ها خواهى شنواند و نیز بعد از من آنچه را کـه مورد اختلافشان باشد بیـان خواهى کرد.
با این توضیحات، اگر صحابه دیگرى داراى این اندازه کمال و تقوى بود آیـا بازهم پیـامبر اسلام، على(علیـه السلام) را امام المتقین مى خواند؟ لیکن از اختصاص این عنوان بـه امام على(علیـه السلام) درون مى یـابیم کـه زهد و تقواى ایشان قابل مقایسه با دیگران نمى باشد.

*** مارابانظرات خوددرنشرمعارف اهلبیت(ع)یـاری دهید***  

نوشته شده توسط شیعه مولا علی (ع)اگر خداتوفیق دهد درون سه شنبه 89/12/10 ساعت 10:25 صبح موضوع فضایل امـیرالمونین علی بن ابیطالب(ع) | ***استفاده از مطالب باذکرمنبع وفرستادن صلوان باعجل فرجهم مانعی ندارد*** .التماس دعا***لینک ثابت

اشعاری درون وجود شیعه درون زمان پیـامبر (ص)

 [اشعار على ع کـه دلالت دارد بر وجود مذهب شیعه درون زمان پیـامبر ص‏]

 


         انا علىّ صاحب الصمصامـه             و صاحب الحوض لدى القیـامـه‏
             أخو النّبىّ اللَّه ذى العلامـه             قد قال اذ عمّمنى العمامـه‏
             انت أخى و معدن الکرامـه             و من له من بعدى الامامـه‏

 (1) شنیدم از شیخ- ادام اللَّه عزّه- کـه مى‏گفت: از جمله چیزهائى کـه گواهى مى‏دهد از براى امامت امـیر المؤمنین علیـه السّلام و تقویت مى‏کند قولى را کـه مى‏گوید درون صدر اول، مذهب شیعه (صدر اول زمان صحابه را مى‏گویند) بوده هست شعر امـیر المؤمنین علیـه السّلام درون صفّین کـه اتّفاق کرده‏اند بر نقل آن موافق و مخالف و آن شعر را آن حضرت درون مقام رجز از براى مبارزت فرمود:

 «1»؛ یعنى من على‏ام صاحب شمشیر برنده کـه کج نشود و صاحب حوض کوثر درون قیـامت برادر پیغمبر خدا کـه صاحب نشانـه پیغمبرى هست که گفت پیغمبر صلّى اللَّه علیـه و آله وقتى کـه بر سر من نـهاد عمامـه خود را کـه تو برادر منى و معدن کرامتى و آن کـه از براى او حاصل هست بعد از من امامت.
شیخ- ایّده اللَّه- مى‏فرماید کـه این شعر با آنکه دلالت مى‏کند بر آنچه از پیش گذشت، دلالت مى‏کند بر اینکه امـیر المؤمنین علیـه السّلام ذکر فرموده نص پیغمبر صلّى اللَّه علیـه و آله را درون شأن خود و احتجاج نموده بـه آن بر امامت خود.
و بـه تحقیق این معنى باطل مى‏سازد سخن طایفه ناصبه را کـه مى‏گویند امـیر المؤمنین علیـه السّلام درون هیچ مقامى از مقامات خود دعوى نکرد نص رسول صلّى اللَّه علیـه و آله را درون باب خود.
شیخ- ایّده اللَّه- گفته هست و از جمله آنچه دلالت مى‏کند بر اینکه مذهب شیعه درون صدر اوّل بوده آن چیزى هست که از پیش گذشت از اشعارى کـه مذکور شد از
 براى اثبات تقدّم ایمان امـیر المؤمنین علیـه السّلام (1) و ما ذکر مى‏کنیم آن موضعى را کـه در این مطلب بـه کار آید نـه همـه آن اشعار را و اگر چه بـه شرح پیش از این مذکور شد و تکرار آن درون اینجا از براى تأکید و بیـان است.
پس از آن جمله، قول عبد اللَّه بن ابى سفیـان بن حارث بن عبد المطلب است:


         و کان ولىّ الامر بعد محمّد             علىّ و فی کلّ المواطن صاحبه «1»


 پس شـهادت داده بـه اینکه امـیر المؤمنین علیـه السّلام خلیفه رسول صلّى اللَّه علیـه و آله بوده نـه آن جماعت کـه مقدّم بوده‏اند بر آن حضرت علیـه السّلام زیرا گفته هست که آن حضرت علیـه السّلام ولى الامر هست بعد از پیغمبر.
و از آن جمله، قول جریر بن عبد اللَّه است:


         فصلّى الاله على احمد             رسول الملیک تمام النّعم‏
             و صلّى على الطّهر من بعده             خلیفتنا القائم المدّعم‏
             علیّا عنیت وصىّ النّبىّ             یجالد عنـه غواة الأمم «2»


 و این شعر دلالت صریح دارد بر امامت امـیر المؤمنین علیـه السّلام چنانچه هیچ عاقلى شک نمى‏کند درون قصد شاعرش. و غرض او کـه امـیر المؤمنین هست جانشین رسول صلّى اللَّه علیـه و آله بود بى‏فاصله و امام بود بعد از او. و اما بیـان اینکه آن حضرت علیـه السّلام وصى پیغمبر صلّى اللَّه علیـه و آله بوده نـه دیگر. بعد به درستى کـه اتفاق همگى بر این معنى غنى مى‏گرداند ما نام ببریم مردمانى را کـه این معنى را گفته‏اند و هر گاه اختصاص آن حضرت علیـه السّلام بـه وصایت پیغمبر صلّى اللَّه علیـه و آله ثابت شده ثابت مى‏شود کـه او علیـه السّلام امام هست نـه دیگرى؛ زیرا وصى پیغمبر درون اهل بیت پیغمبر و متروکات او صلّى اللَّه علیـه و آله جانشین و خلیفه مى‏باشد کـه اگر دیگرى غیر از وصى امام باشد لازم مى‏آید کـه در زمان واحد دو امام و دو خلیفه باشد از براى پیغمبر صلّى اللَّه علیـه و آله برامت او و این محال است.

منبع :

   دفاع از تشیع، بحثهاى کلامى شیخ مفید (ره)، ص: 529

*** مارابانظرات خوددرنشرمعارف اهلبیت(ع)یـاری دهید***  

نوشته شده توسط شیعه مولا علی (ع)اگر خداتوفیق دهد درون سه شنبه 89/11/12 ساعت 8:36 صبح موضوع فضایل امـیرالمونین علی بن ابیطالب(ع) | ***استفاده از مطالب باذکرمنبع وفرستادن صلوان باعجل فرجهم مانعی ندارد*** .التماس دعا***لینک ثابت

   1   2   3   4   5   >>   >

آخرین نوشته ها




[ع تیغ زدن دست برایه فیک]

نویسنده و منبع |



ع تیغ زدن دست برایه فیک

لغت نامـه دهخدا - حرف ض (ضاد)

لغتنامـه دهخدا
حرف ض
ض.
(حرف) نشانـهء حرف پانزدهم هست از الفبای عرب و نام آن ضاد هست و درون حساب جُمّل آن را بـه هشتصد دارند و در حساب ترتیبی عربی نمایندهء عدد پانزده و در فارسی هجده هست و آن یکی از دو حرف مختص بـه عرب است، ع تیغ زدن دست برایه فیک یعنی «ض» و «ظ»، و در فارسی این حرف نباشد و آن از حروف هفتگانـهء مستعلیة و شجریّة و مصمتة و روادف و مجهورة و مُطبقة و شمسیة و ناریّة و مرفوعة است. ع تیغ زدن دست برایه فیک و در عربی بدل ص آید مانند: ع تیغ زدن دست برایه فیک تیضیض، تیصیص. ع تیغ زدن دست برایه فیک ومض، ومص. و همچنین آن را بدل ث آرند: تحاض، تحاث. اَضر، اثَر. حضیضی، حثیثی. حض، حث. و نیز بـه ظ بدل شود چون: بهض، بهظ. و هم بـه لام، چون: جضد، جلد. هم بـه شین، چون: تحریض، تحریش. و این حرف منحصر بزبان عرب باشد، و ناطق بالضاد بمعنی عرب هست چنانکه درون حدیث آمده هست که: اَنا افصحُ من نَطق بالضاد، ای العرب. و در مخرج این حرف اختلافات کثیره است. احمدبن مطرف بن اسحاق مصری لغوی را درون تمـیز مخرج «ض» از «ظ» رسالتی است. و از ابی عمروبن العلاء آرند کـه گفته هست مخرج «ض» و «ظ» یکی باشد و شیخ بهائی را همـین عقیده هست و این اختلاف دلیل کند کـه مخرج این دو حرف بسی بیکدیگر نزدیکست. رجوع بـه روضات الجنات ص 67 شود.
ضائدة.
[ءِ دَ] (اِخ) رودباریست. (معجم البلدان).
ضائر.
[ءِ] (ع ص) زیـان رساننده. زیـان کننده.
ضائرة.
[ءِ رَ] (ع ص) تأنیث ضائر. زیـان رساننده. گزندرساننده :
مؤمنان از دست باد ضائره
جمله بنشستند اندر دائره.مولوی.
ضائس.
[ءِ] (ع ص) گیـاه پژمریدهء درون خشک شدن درآمده. (منتهی الارب).
ضائع.
[ءِ] (ع ص) رجوع بـه ضایع شود.
ضائع.
[ءِ] (اِخ) ابن الضائع. از نحویـان مغرب است.
ضائق.
[ءِ] (ع ص) تنگ. رجوع بـه ضایق شود.
ضائک.
[ءِ] (ع ص) ناقهء گرمازده کـه از سختی گرما پایش برگشته نتواند ران خود را با خود جمع ساختن. ج، ضُیّک. (منتهی الارب).
ضائم.
[ءِ] (ع ص) ستمکار. ستمگر. ظالم. (آنندراج).
ضائن.
[ءِ] (ع ص، اِ) ستور پشم دار. || مـیش نر. (منتهی الارب) (دهار). خلاف ماعز. || سست فروهشته شکم. || مرد نیکوتن کمخوار. || پشتهء سپید پهنا از ریگ. (منتهی الارب). ج، ضَأن، ضَأَن، ضئین.
ضائن.
[ءِ] (اِخ) از کوههای بنی سَلول دو کوهست کـه یکی را ضائن و دیگری را ضمر خوانند و از هر دو با هم بـه ضمران عبارت کنند. (معجم البلدان).
ضائنة.
[ءِ نَ] (ع ص، اِ) تأنیث ضائن. ج، ضوائن. (منتهی الارب).
ضاب.
(ع اِ) درختی تلخ مثل حنظل و زقّوم. (آنندراج) (غیـاث اللغات).
ضابث.
[بِ] (ع ص) نعت فاعلی از ضَبث. رجوع بـه ضَبث شود.
ضابح.
[بِ] (ع ص) اسب بابانگ. ج، ضوابح. (منتهی الارب).
ضابط.
[بِ] (ع ص، اِ) فراهم آورنده. نگاهدارنده. نگاهدارندهء چیزی. آنکه ضبط مدینـه و سیـاست آن را از طرف سلطان بس باشد. شِحنـه : گرد عالم گشتن چه سود، پادشاه ضابط باید. (تاریخ بیـهقی). پادشاه ضابط باید، چون ملکی و بقعتی بگیرد و آن را ضبط نتواند کرد و زود دست بمملکت دیگر یـازد... (تاریخ بیـهقی ص 90). ما را خداوندی گماشت عادل و مـهربان و ضابط. (تاریخ بیـهقی). || مُبرّ: انّه لمُبِرّ بذلک؛ ای ضابط له. || رجل ضابط؛ مرد هشیـار و توانا و سخت. || شتر قوی سخت. || شیر بیشـه. (منتهی الارب). || درون اصطلاح درایة، متقن مثبت. ج، ضابطون، ضُبّاط، ضوابط.
ضابطة.
[بِ طَ] (ع ص، اِ) تأنیث ضابط. نگاهدارنده هر شیئی را بحد خودش، و مستعمل بمعنی قاعده و دستور. (غیـاث اللغات) (آنندراج). || قاعده. دستور : و امور مملکت و مصالح بر همان طریقه و ضابطه مجری و ممضی. (جامع التواریخ رشیدی).صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: ضابطة، حکمـی هست کلی کـه منطبق باشد با جزئیـات. و فرق بین ضابطه و قاعده آن هست که قاعده را فروعی از ابواب مختلفه هست و ضابطه را جز از یک باب فقط، فروعی نباشد. هکذا فی فن الثانی من الاشباه و النظائر.
ضابع.
[بِ] (ع ص) نعت فاعلی از ضبع: ناقة ضابع؛ شتر بازویـازنده درون رفتن. || فَرس ضابع؛ اسب تیزرفتار یـا بسیـاررو یـا گردن پیچان یک جانب رونده. (منتهی الارب).
ضابن.
[بِ] (اِخ) بنوضابن. قبیله ای است. (منتهی الارب).
ضابوک.
(ع اِ) آنکه درون خواب چنان نماید کـه مردم را فروگرفته است. (مـهذب الاسماء)(1).
(1) - درون سه نسخهء خطی از مـهذب الاسماء چنین است. و ظاهراً مراد کابوس یعنی نیدلان و عبدالجنة و بختک هست لکن درون کتبِ درون دسترس فعلی یـافته نشد، و در دو نسخه بعد از کلمـهء ضابوک آمده: ای نسبرک، و نسبرک هم درون فارسی یـافت نشد. و احتمال مـی رود کـه مصحف ضاغوط باشد.
ضابی.
(ع اِ) خاکستر نرم، یـا عام است. (منتهی الارب). خاکستر. (مـهذب الاسماء). خاکستر گرم، یـا عام است. (آنندراج). خُلواره. و ظاهراً خاکستر نرم درون منتهی الارب غلط کتابت است.
ضابی.
(اِخ) ابن حارث برجمـی. شاعری است.
ضابی ء .
[بِءْ] (ع اِ) خاکستر. رجوع بـه ضابی شود.
ضابی ء .
[بِءْ] (اِخ) رودباری هست که از حرّة بدیـار بنی ذبیـان درآید. (معجم البلدان).
ضاج.
[ضاج ج] (ع ص) خروشنده وی کـه آواز بلند کند، و فی الحدیث: عبروا ضاجین؛ ای رافعین اصواتهم بالتلبیة. (منتهی الارب). || (مص) بانگ . || دلتنگی نمودن. (زوزنی).
ضاجر.
[جِ] (ع ص) دلتنگ. بی آرام از غم. مضطرب. (غیـاث) (آنندراج).
ضاجع.
[جِ] (اِخ) رودباری هست در پائین حرهء بنی سلیم. (منتهی الارب) (معجم البلدان). || موضعی است. (منتهی الارب).
ضاجع.
[جِ] (ع ص، اِ) جای خم وادی. ج، ضواجع. || گول. (منتهی الارب). نادان. (منتخب اللغات). || ستارهء مایل بغروب. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || مرد بر پهلو خوابیده. || کاهل بسیـار خسبنده و ملازم خانـه و مقیم درون آن بجهت عجز یـا بزرگی. (منتهی الارب). ج، ضواجع.
ضاجعة.
[جِ عَ] (ع ص، اِ) تأنیث ضاجع. || گوسپندان بسیـار. (منتهی الارب). بسیـار. (مـهذب الاسماء). || جای ریزش رودبار. || دلو پرآب کـه از گرانی کژ و مائل بـه نشیب باشد. (منتهی الارب).
ضاحک.
[حِ] (ع ص) خندان. (دهار). خندنده. (منتهی الارب). مرد بسیـارخند. (منتهی الارب). خنده کننده. || رای ضاحک؛ ظاهر. غیرملتبس. || سنگ درخشنده. (مـهذب الاسماء). سنگ نیک سپید نمایـان درون کوه. (منتهی الارب). || ابر کـه سایـه افکند. (مـهذب الاسماء). || ابر بابرق. (منتخب اللغات). || روضة ضاحک؛ موضعی هست در صمان. (منتهی الارب).
ضاحک.
[حِ] (اِخ) رودباری هست در یمامة. (معجم البلدان).
ضاحک.
[حِ] (اِخ) دو کوهست درون پائین فرش. ابن السکیت گوید ضاحک و ضویحک دو کوهند و مـیان آن دو رودباری هست بنام یین. (معجم البلدان).
ضاحک.
[حِ] (اِخ) (برقهء...) جائیست بـه دیـار بنی تمـیم. (منتهی الارب).
ضاحک.
[حِ] (اِخ) آبی هست در بطن السّر، بسرزمـین بلقین شام. (معجم البلدان).
ضاحکة.
[حِ کَ] (ع ص، اِ) تأنیث ضاحک. || دندانی کـه در وقت خنده پیدا گردد. (منتهی الارب). دندانـهائی کـه از خنده بنماید. یکی از چهار دندان کـه پس از نیشتر باشد. نام دندانی کـه پس از نیش بود. چهار دندان کـه مابین انیـاب و اضراس است. (منتهی الارب). یکی از دندانـهای ضواحک. ج، ضواحک.
ضاحة.
[حَ] (ع اِ) بینائی یـا چشم. (منتهی الارب).
ضاحی.
(ع ص) پیدا. گشاده: مکان ضاحٍ؛ جای ظاهر و بارز. (منتهی الارب). || برآمده (روز).
ضاحی.
(اِخ) رودباری هست هذیل را. (معجم البلدان).
ضاحی.
(اِخ) ریگزاری هست در جانب سَلمـی غربی و در آن آبی هست بنام محرَمة و آب دیگری بنام اَثیب. (معجم البلدان).
ضاحیة.
[یَ] (ع ص، اِ) تأنیث ضاحی. کرانـهء چیز: ضاحیة کل شی ء؛ کرانـهء ظاهر هر چیزی. (منتهی الارب). ج، ضواحی. || آشکار. یقال: فَعلَه ضاحیة؛ ای علانیة. (منتهی الارب). || ضاحیة المال؛ اشتری کـه بوقت چاشت آب خورد. (منتهی الارب). || ضاحیة البصرة؛ خلاف باطنـهء آن است. || از شـهر آن سوی کـه صحرا بود. || نامـیست آسمان را. (مـهذب الاسماء).
ضاخیة.
[یَ] (ع اِ) بلا و سختی. (منتهی الارب).
ضاد.
(ع اِ) نام حرف پانزدهم از حروف تهجی عرب است. رجوع بـه «ض» شود. || هدهد درون آن وقت کـه بانگ کند. (مـهذب الاسماء). هدهد وقتی کـه سر خود را بالا کند و فریـاد زند. هدهد. (دهار).
ضادشوربانان.
(1) (اِخ) ناحیتی از دشت اورد. (فارسنامـهء ابن البلخی ص164).
(1) - شاید: شوبانان، بمعنی شبانان و چوپانان. رجوع بـه متن و فهرست فارسنامـهء ابن البلخی شود.
ضادی.
(ع ص، اِ) خشمناک. ج، ضُداة. || سخن زشت کـه بخشم آورد. ج، ضوادی. || آنچه تعلل و بهانـه کنند بدان و هیچ فعل محقق نشود به منظور وی. (منتهی الارب).
ضار.
[ضارر] (ع ص) زیـانکار. ضرررساننده. (غیـاث) (آنندراج). زیـان دهنده. (مـهذب الاسماء). زیـان آور. مُضر. پرزیـان. || نامـی از نامـهای خدای تعالی. (مـهذب الاسماء).
ضارب.
[رِ] (ع ص، اِ) زننده. || زنندهء تیر قداح. || امـین تیر قمار. || رونده. (منتهی الارب). || لیل ضارب؛ شب سخت تاریک. (دهار). شب کـه تاریکی آن همـهء اطراف را پوشد. || ناقهء لگدزننده وقت دوشیدن. || شتر ماده کـه دم را برداشته بر شرم خود زنان رود. ضاربة مثله. (منتهی الارب). || ضارب السلم؛ و هو شجر مجتمع من السلم و بالیمامة یسمـی ضارب. (معجم البلدان). || مرغ طلبکار رزق. || جای پست هموار درختناک. || پاره ای از زمـین درشت دراز درون زمـین نرم. (منتهی الارب). زمـین فراخ درون وادی. (منتخب اللغات). || آب راهه و رحبة مانندی درون وادی. ج، ضوارب. (منتهی الارب). || زننده بـه رنگی از رنگها. مائل بـه رنگی: اجوده الضارب الی البیـاض. (ابن البیطار)؛ نیکوترین آن هست که بـه سپیدی زند.
ضاربة.
[رِ بَ] (ع ص) تأنیث ضارب. || شب تاریک. || آن اشتر کـه لگد زند دوشنده را. (مـهذب الاسماء).
- عروق ضاربة؛ رگها کـه نبضان دارد. و رجوع بـه ضارب شود.
ضارج.
[رِ] (اِخ) جایگاهی هست بین مدینـه و یمن. (معجم البلدان).
ضارج.
[رِ] (اِخ) آبی و نخلی کـه از پیش ازآنِ بنی سعدبن زید مناة بود و سپس بـه تصرف رباب و بقولی بتصرف بنی الصیداء از بنی اسد درآمده است. (معجم البلدان). و رجوع بـه عیون الاخبار ج 1 ص 143 و 144 شود.
ضارح.
[رِ] (ع ص، اِ) ضریح ساز. || گورکن. قبرکن.
ضارع.
[رِ] (ع ص) فروتن. || خوار. (منتهی الارب). || رام. || ضعیف. (منتهی الارب). نزار. (دهار) (منتهی الارب) (منتخب اللغات). لاغرجسم. (منتهی الارب). سخت لاغر. (مـهذب الاسماء). || ریزه از هر چیزی. || خردسال ناتوان. (منتهی الارب).
ضارور.
(ع اِ) نیـاز. حاجت. || تنگی. || (ص) تنگ. (منتهی الارب).
ضاروراء .
(ع اِ) قحط. سختی. || ضرر. || بدحالی. || نقصان درون چیزی. || نیـاز. حاجت. (منتهی الارب).
ضارورة.
[رَ] (ع اِ) ضارور. || درویشی. (دهار). و رجوع بـه ضارور شود.
ضارة.
[ضارْ رَ] (ع ص) تأنیث ضارّ.
ضاری.
(ع ص) درون پی صید دونده (سگ و مانند آن). سگ بچهء دوان. (منتهی الارب). سگ شکاری. (مـهذب الاسماء) : هنگام کار درون غلبه و اقتحام سباع ضاری اندر شکار. (جهانگشای جوینی). ج، ضواری: کلبٌ ضارٍ؛ سگ حریص بشکار و سگ درون پی صید رونده. || خون روان. (منتهی الارب). || سقاءٌ ضارٍ باللبن؛ خیک نیکوکنندهء شیر. || عرقٌ ضارٍ؛ رگ کـه خون آن منقطع نشود. (منتهی الارب).
ضاریة.
[یَ] (ع ص) تأنیث ضاری.
ضاس.
(اِخ) جایگاهی هست بین مدینـه و ینبع. (معجم البلدان).
ضاطر.
[طِ] (اِخ) ابن حبشیّه بن سلول خزاعی، از قحطان. جدی جاهلی هست و قرة بن ایـاس شاعر از نسل اوست. (الاعلام زرکلی ج 2 ص 437).
ضاعل.
[عِ] (ع ص) شتر نر توانا. (منتهی الارب).
ضاغب.
[غِ] (ع ص، اِ) ضاغث. شخصی کـه جهت ترسانیدنی درون پنـهان آوازی مـهیب و مخوف برزند که تا شنونده خائف و بیمناک گردد. (منتهی الارب).
ضاغث.
[غِ] (ع ص، اِ) ضاغب. آنکه پنـهان شود درون پوششی و جز آن و به آواز مـهیب ترساند کودکان و مانند آنرا. (منتهی الارب). لولو. کخ. یک سردوگوش. لولوخُرخره. لولوخُرناس.
ضاغط.
[غِ] (ع ص، اِ) نگاهبان و امـین بر چیزی. (منتهی الارب). مشرف. (منتخب اللغات). || گشادگی بغل شتر و بسیـاری گوشت آن. (منتهی الارب). || آنچه انگور بدان بیفشارند. (مـهذب الاسماء). || افشرنده. فشارنده. (منتخب اللغات). || نام دردی هست که صاحبش پندارد کـه آن عضو را مـی افشرند. (غیـاث) (آنندراج). یکی از اوجاع خمسة عشر کـه دارای اسمند. شیخ الرئیس درون قانون درون «الاوجاع التی لها اسماء» گوید: سببه مادة تضیق علی العضو المکان او ریح تکتنفه فیکون کأنـه مقبوض علیـه فینضغط. و یکی از شارحین نصاب الصبیـان گوید: دردی هست که خداوند آن پندارد کـه آن عضو دردناک را مـیفشارند. و صاحب ذخیرهء خوارزمشاهی گوید: المـی هست که گوئی آن موضع را مـیفشارند. و رجوع بـه وجع شود. || سوسمار. (منتهی الارب).
ضاغن.
[غِ] (ع ص) (فرس...) اسب کاهل. اسبی کـه تا نزنی نیکو نرود. (منتخب اللغات) (منتهی الارب).
ضاغوط.
(ع اِ) کابوس. (بحر الجواهر). خفتو. حالتی کـه آدمـی خفته پندارد کهی گلوی وی مـی فشارد. (غیـاث) (آنندراج). سکاچه. بختک. نیدلان. نیدل. عبدالجنة. رجوع بـه کابوس شود.
ضافٍ.
[فِنْ] (ع ص) ثوبٌ ضافٍ؛ جامـهء کامل و تمام. (منتهی الارب). ضافی. رجوع بـه ضافی شود.
ضافط.
[فِ] (ع ص) مسافر سفر دور و دراز. || شتر بارکش. || آنکه متاع را از شـهری بشـهری برد به منظور فروختن. (منتهی الارب).
ضافطة.
[فِ طَ] (ع ص) مردم فرومایـه. (منتهی الارب).
ضافی.
(ع ص) تمام. و یقال: ضافی الفضل علی قومـه. (مـهذب الاسماء). فراخ عیش و تمام نعمت. || ثوبٌ ضافٍ؛ جامـهء کامل و تمام. (منتهی الارب). || رجلٌ ضافی الرأس؛ مرد بسیـارموی. (منتهی الارب).
ضافیة.
[یَ] (ع ص) تأنیث ضافی. || زن تمام. (مـهذب الاسماء) : نعمت حق سبحانـه و بحمده، درون بازماندهء امـیر ماضی سایغ و ضافیة اللباس است. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص 460).
ضال.
(ع اِ) درخت کـه از آن کمان کنند. کُنار کـه از باران آب بخورد. کُنار دشتی یـا درخت دیگر. کُنار. درخت کُنار دشتی. (منتخب اللغات). مـیوه ای هست سرخ چون عناب و آن را بفارسی کُنار خوانند و بعربی ثمرة السّدر خوانند و در هندوستان بِبْر گویند. (آنندراج) (برهان). اسم سدر جبلی است. سدر. (تذکرهء انطاکی). سدر دشتی. نام ثمر سدر است.(1)درختی هست در بادیـه و ذکرش درون اشعار بسیـار آمده. (نزهة القلوب).
(1) - Fruit de lotus.
ضال.
(اِخ) ذات الضال؛ موضعی است.
ضال.
[ضال ل] (ع ص) گمراه. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء) (دهار) (منتخب اللغات). گمره. غوی. تائه. بیراه. (دهار). بیره. ج، ضالون (مـهذب الاسماء)، ضالین :
بس ز نقش لفظهای مثنوی
صورتش ضالست و هادی معنوی.مولوی.
چونکه از مـیخانـه مستی ضال شد
تسخر و بازیچهء اطفال شد.مولوی.
وحشتت همچون موکل مـی کشد
که بجوی ای ضال منـهاج رشد.مولوی.
-ضالّبن ضال؛ شتمـی هست عربان را. (منتهی الارب). یُقال: ضالٌ بال؛ اتباع. (مـهذب الاسماء). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: ضالّ؛ غلامـی کـه راه خانـهء مولی گم کرده بی قصد اباق. بخلاف آبق کـه قصد گریز نیز دارد. کذا فی الجرجانی. درون اصطلاح فقهی ضالّ، انسان یـا حیوان گمشده است.
ضال.
[ضال ل] (اِخ) ابوعبدالرحمن معویة بن عبدالکریم ضال. و علت اشتهار او بدین صفت آن هست که درون طریق مکه راه را گم کرد، نـه اینکه درون دین گمراه باشد. (سمعانی).
ضالع.
[لِ] (ع ص) ستمکار. جورکننده. || کژ کـه نـه از خلقت باشد. (منتهی الارب). مـیل کننده. (منتخب اللغات). || شتر هفت ساله.
ضالة.
[لَ] (ع اِ) یک بنـهء ضال باشد یعنی از کُنار دشتی. || سلاح هرچه باشد یـا تیر خاصةً.
ضالة.
[ضالْ لَ] (ع ص) شتر کـه بی شبان و صاحب درون جای هلاک باشد. (منتهی الارب). گمشده (مذکر و مونث درون وی یکسانست). (منتهی الارب) (دهار). گم گشته از حیوان (مذکر و مونث) و جز آن. ضایعه. چیزی گمشده. (منتخب اللغات). و در شعر بتخفیف نیز آمده هست ضرورت را :
سابع از ثامن ندانم ضاله ام
خون همـی گرید فلک از ناله ام.مولوی.
حکمت قرآن چو ضالهء مؤمنست
هری درون ضالهء خود موقنست.مولوی.
الحکمة ضالة مؤمن (حدیث).
ضالین.
[ضالْ لی] (ع ص، اِ) جِ ضالّ.
ضامر.
[مِ] (ع ص)(1) باریک مـیان. (مـهذب الاسماء). باریک اندام. جملٌ ضامر؛ شتر باریک اندام لاغر. (منتهی الارب). اشتر باریک مـیان. (دهار). || دقیقِ لطیف. ج، ضوامر. || قضیبٌ ضامر؛ شرمِ آب بشده.
(1) - Grele.
ضامرة.
[مِ رَ] (ع ص) تأنیث ضامر: ناقةٌ ضامرة و ناقة ضامِر؛ شتر باریک اندام لاغر. (منتهی الارب).
ضامز.
[مِ] (ع ص) رجلٌ ضامِز؛ مرد خاموش و بازایستاده از چیزی. (منتهی الارب). خاموش. || آهسته. (منتهی الارب). || بعیرٌ ضامز؛ شتر کـه دبه از دهان بیرون نیـارد. (منتهی الارب). شتری کـه شقشقه از دهان بیرون نکند. (منتخب اللغات).
ضامل.
[مِ] (ع ص) ضَمـیل. خشک. (منتهی الارب).
ضامن.
[مِ] (ع ص، اِ) پذیرفتار. (دهار). پذرفتار. (منتهی الارب) (دهار). کفیل. (منتهی الارب). حَمـیل. تاوان دار. (دهار) (مؤیدالفضلا). پایندان. (مـهذب الاسماء). ضَمـین. ج، ضوامن (منتهی الارب)، ضامنون، ضُمناء. (مـهذب الاسماء) : دریغ اریـارق کـه اقلیمـی ضبط توانستی جز هندوستان و من [ خواجه احمد حسن ] ضامن وی بودمـی. (تاریخ بیـهقی ص 229).
چرخ مرا بنده بود چون ازو
ایزد دادار بود ضامنم.ناصرخسرو.
ای حجّت زمـین خراسان بگوی
بر راستی سخن کـه توئی ضامنش.
ناصرخسرو.
ای جهان را بمکرمت ضامن
وی خرد را براستی داور.مسعودسعد.
-امثال: ضامن را بدل ضامن گیرند. (جامع التمثیل).
مرده شوی ضامن بهشت و جهنم نیست.
تقبیل؛ ضامن دادن؛ تقبیل، تقبّل العامل العمل؛ ضامن داد عامل. (منتهی الارب). تقبّل؛ ضامن گرفتن بر کار از کارکن. (منتهی الارب). || (در اسلحهء ناریّه)(1) جائی از تفنگ یـا طپانچه و غیره کـه چون بندند گشاد تفنگ و طپانچه ممکن نباشد. || ناقهء باردار. ج، ضوامن. (منتهی الارب).
(1) - Cran de Surete.
ضامن آهو.
[مِ نِ] (اِخ) نزد عوام لقب حضرت امام رضا (ع). ضمانت از آهو منسوب بـه علی بن الحسین علیـهماالسلام نیز هست. (حبیب السیر چ تهران ج 1 ص 219).
ضامن تن.
[مِ نِ تَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کفیل. کـه ضامن شود. کـه مدیون یـا گناهکار را بوقت حاجت بقاضی تحویل کند.
ضامن جریره.
[مِ نِ جَ ری رَ / رِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) (اصطلاح فقه). رجوع بـه ضمان جریره شود.
ضامن درک.
[مِ نِ دَ رَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) رجوع بـه ضمان درک شود.
ضامنة.
[مِ نَ] (ع ص، اِ) تأنیث ضامن. || خرمابن کـه در شـهر یـا قریـه یـا داخل حصار شـهر باشد، و منـه الحدیث: انّه صلی الله علیـه و سلّم کتب ان لنا الضاحیة من البعل و لکم الضامنة من النخل (و الضاحیة هی الظاهرة التی فی البر من النخیل و البعل الذی یشرب بعروقه من غیر سقی). (منتهی الارب).
ضان.
(اِخ) کوهی هست و گویـا از کوههای دَوس باشد چه درون حدیث آمده کـه ابوهریره از راس ضان فروافتاد. (معجم البلدان).
ضانئة.
[نِ ءَ] (ع ص) ضانی ء. زن بسیـارفرزند. (منتهی الارب). زن کـه بسیـار زاید. (مـهذب الاسماء).
ضانة.
[نَ] (ع اِ) ضأنة. حلقه کـه در بینی شتر اندازند. (منتهی الارب).
ضانی ء .
[نِءْ] (ع ص) زن بسیـارفرزند. ضانئة مثله. (منتهی الارب).
ضاوی.
(ع ص) مرد درآینده درون شب. (منتهی الارب). || (اِخ) نام اسبی است.
ضاوی.
[وی ی] (ع ص) نزار. لاغر. نحیف. باریک اندام. (منتهی الارب). || کودک نارسیده و نحیف. (مـهذب الاسماء) (منتهی الارب).
ضاویة.
[یَ] (ع ص) تأنیث ضاوی. (منتهی الارب).
ضاهر.
[هِ] (ع اِ) سر کوه. (منتهی الارب).
ضاهس.
[هِ] (ع ص)ی کـه بگزد چیزی را با دندان پیشین. درون نفرین گویند: لااط الله الا ضاهساً و لاسقاهُ الاّ فارساً؛ یعنی بخوراند خدای او را اندک از نبات کـه بمقدم دهان خائیده شود و بنوشاند او را آب خالص بی آمـیغ شیر یعنی شیر مـیسر نشود او را. (منتهی الارب).
ضاهلة.
[هِ لَ] (ع ص) عینٌ ضاهلة؛ چشمـهء کم آب. (منتهی الارب).
ضاهی.
(ع ص) شبیـه. مانند.
ضایر.
[یِ] (ع ص) (از «ض ی ر») ضائر. زیـان رساننده :
دولت ضایر بگاه صلح تو نافع شود
دولت نافع بگاه خشم تو ضایر شود.
منوچهری.
ضایع.
[یِ] (ع ص) تلف. تباه. (دهار) :
ایزد امروز همـه کار به منظور تو کند
همـه عالم بمراد و بهوای تو کند
از لَطَف هرچه کند با تو سزای تو کند
زآنکه ضایع نکند هرچه بجای تو کند.
منوچهری (دیوان ص 192).
خواجه احتیـاط وی و مردم وی اینجا و بنواحی د که تا از دست بنشود و چیزی ضایع نگردد. (تاریخ بیـهقی ص 330). بدرستی کـه او ضایع نمـی گرداند اجر نیکوکاران را. (تاریخ بیـهقی ص311). آلتونتاش را فرو حتما گرفت و این فرصت را ضایع نباید کرد. (تاریخ بیـهقی). تاکنون کارها سخت ناپسندیده رفته هست و هر بکار خویش مشغول بوده و شغلهای سلطان ضایع. (تاریخ بیـهقی 154). هر بنده کـه جانب ایزد عزّوجل نگاه دارد وی عزّ ذکره و جلت عظمته آن بنده را ضایع بنماند. (تاریخ بیـهقی ص 255).
نکند با سفها مرد سخن ضایع
نان جو را کـه زند زیرهء کرمانی.ناصرخسرو.
تا آخر روز بازرگان بضرورت از عهدهء مقرر بیرون آمد و متحیر بماند، روزگار ضایع. (کلیله و دمنـه). اقوال پسندیده مدروس گشته... و ضایع گردانیدن احکام خرد طریقتی مشروع. (کلیله و دمنـه)... و دین بی ملک ضایع. (کلیله و دمنـه).
که ز یزدان آگهیم و طایعیم
ما همـه بی اتفاقی ضایعیم.مولوی (مثنوی).
لقمان حکیم اندر آن قافله بود، یکی گفتش از کاروانیـان مگر اینان را نصیحتی کنی... که تا طرفی از مال ما دست بدارند کـه دریغ باشد کـه چندین نعمت ضایع شود. (گلستان سعدی).
وصیت همـین هست جانِ برادر
که اوقات ضایع مکن که تا توانی.سعدی.
صبا از من بگو یـار عبوساً قمطریرا را
نمـی چسبی بـه دل ضایع مکن صمغ و کتیرا را.؟
|| فروگذاشته. بی تیمار کـه پروای آن نکنند :
دار ملک خویش را ضایع چرا حتما گذاشت
مر سپاهان را چرا کرده ست بر غزنین گزین.
فرخی.
|| بیکار. مـهمل. معطل. فرومانده. (دهار) : اگر بیـهنران خدمت اسلاف را وسیلت سعادت سازند خلل بکارها راه یـابد و اهل هنر ضایع مانند. (کلیله و دمنـه). || بی ثمر. بی بر. بیفایده :الحق کـه در آن سعی پیوسته آید و مؤونتی تحمل کرده شود ضایع و بی ثمرت نماند. (کلیله و دمنـه).
نباشد ترا ضایع از کردگارت
اگر بیـان را کنی دستیـاری.
کمال اسماعیل.
فضل و هنر ضایعست که تا ننمایند
عود بر آتش نـهند و مشک بسایند.
سعدی (گلستان).
|| بی نگهبان : چون دید کـه جمع بنماز مشغول شده اند و از رختها دورند و قماشـها ضایع است، قصد کرد که تا رختی ببرد. (اسرار التوحید ص124). || گم. مفقود :
یک روز شیخ را ازارپای نودوخته بودند و بر آب زده و نمازی کرده و بر حبل افکنده که تا خشک شود، ازارپای ضایع شد. (اسرارالتوحید ص 197). آن کاغذ زر کـه بخرقان ضایع شده بود ندید. (اسرارالتوحید ص 188). حسن گفت چیزی داشتم ضایع شده است. (اسرار التوحید ص 188).
از آن قبل را د هار مروارید
که دُرّ ضایع بودی اگر نبودی هار.
؟ (از حاشیـهء فرهنگ اسدی نخجوانی).
|| گندیده (مانند تخم مرغ و غیره). لغ. || هالک. (منتهی الارب). بـه بادشده.
-ضایع شدن؛ ضَیـاع. (دهار). ضلال. (تاج المصادر). گم شدن :
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمـی گر مشکلی بود
کنون ضایع شد اندر کوی جانان
چه دامنگیر یـا رب منزلی بود.حافظ.
- ضایع ؛ تضییع. اضاعة. (تاج المصادر). اِهجال. (منتهی الارب). گم :و از جهت آنکه سلیمان علیـه السلام انگشتری ضایع کرد ملک از وی برفت. (نوروزنامـه).بباد دادن.
- ضایع گذاشتن؛ از دست نـهادن. اهمال در...
-ضایع گردانیدن؛ تضییع.
ضایع.
[یِ] (اِخ) عثمان بن بالغ الضایع. وی از عمروبن مرزوق و از وی محمد بن بکربن داسة البصری روایت کند. (سمعانی).
ضایع.
[یِ] (اِخ) لقب شاعری هست از بنی ضبعة بن قیس بنام عمروبن قمئة(1)بن ذریح بن سعدبن مالک بن ضبیعة بن قیس بن ثعلبة الشاعر. وی با امرؤالقیس بـه بلاد روم رفت و بدانجا درگذشت، و از این روی او را ضایع گفتند کـه در سرزمـینی غیر وطن خود بمرده است. سمعانی گوید: و هو اول من عمل فی الجبال شعرا. (انساب سمعانی ورق 359).
(1) - درون متن انساب چند سطر پائین تر قمـیسه آمده است.
ضایعات.
[یِ] (ع اِ) جِ ضایعة.
ضایعة.
[یِ عَ] (ع ص، اِ) تأنیث ضایع. ج، ضایعات.
ضایق.
[یِ] (ع ص) تنگ. (منتهی الارب). کم وسعت. ضائق. ضیّق.
ضایقة.
[یِ قَ] (ع ص) تأنیث. ضایق.
ضاین.
[یِ] (ع ص) رجوع بـه ضائن شود.
ضئال.
[ضِ] (ع ص، اِ) جِ ضئیل. (منتهی الارب).
ضئالة.
[ضَ لَ] (ع مص) نزار گردیدن. خرد و باریک گردیدن. (منتهی الارب). نزار و حقیر شدن. (زوزنی). خرد و نزار شدن. (تاج المصادر). || ضعیف شدن رأی و عقل. (منتهی الارب) (تاج المصادر).
ضئب.
[ضِءْبْ] (ع اِ) دابه ای هست دریـائی. (منتهی الارب). از دواب البحر است. (فهرست مخزن الادویـه). || دانـهء مروارید. (منتهی الارب).
ضئبل.
[ضِءْ بِ / ضِءْ بُ] (ع اِ) سختی و بلا. (منتهی الارب).
ضأد.
[ضَءْدْ] (ع اِ) اندام زن. شرم زن. (منتهی الارب).
ضأد.
[ضَءْدْ] (ع مص) غلبه ی را بـه خصومت. (تاج المصادر). خصومت . (منتهی الارب) (منتخب اللغات).
ضئدة.
[ضَ ءِ دَ] (اِخ) ضئیدة. آبی است. (منتهی الارب).
ضأر.
[ضَءْرْ] (ع اِ) کوفت. حب افرنجی. شجر. مبارک. سیفیلیس(1). رجوع بـه حب افرنجی شود.
(1) - Syphilis.
ضأز.
[ضَءْزْ] (ع مص) ستم . (منتهی الارب). جور . (منتخب اللغات). نقصان حقی. (تاج المصادر). کم حقی. (منتخب اللغات). ضَأزَ فلاناً حقه؛ کم کرد حق او را. (منتهی الارب).
ضئزی.
[ضِءْ زا] (ع ص) ضیزی. قسمت جائر و ناقص. قسمت ناراست. (منتهی الارب).
ضأضأ.
[ضَءْ ضَءْ] (ع اِ) بانگ و فریـاد مردمان درون جنگ. (منتهی الارب).
ضأضأة.
[ضَءْ ضَ ءَ] (ع مص) خروشیدن درون جنگ. ناله و فریـاد درون جنگ. (منتهی الارب).
ضئضی ء .
[ضِءْ ضِءْ] (ع اِ) ضؤضؤ. ضُوضْوء. اصل. || کان. || بسیـاری نسل و افزونی آن. (منتهی الارب).
ضئضی ء.
[ضِءْ] (ع اِ) رجوع بـه مادهء قبل شود.
ضأط.
[ضَ ءَ] (ع مص) هر دو دوش و بازوان را حرکت درون رفتن. (منتهی الارب). جنبانیدن دو دوش و تن. (منتخب اللغات).
ضئط.
[ضَ ءِ] (ع ص) آنکه درون رفتن هر دو دوش و بازوان را بجنباند. (منتهی الارب).
ضأن.
[ضَءْنْ] (ع اِ)(1) مـیش. (منتهی الارب) (دهار) (نصاب). مـیشینـه. (مـهذب الاسماء). || ذوات الصوف من الغنم ذکراً کان او انثی. (بحر الجواهر). خلاف معز. (منتهی الارب). . ذوات الاصواف، یعنی پشم و ران ماده باشد یـا نر، نر آنان را کبش و ماده را نعجة گویند. ج، اضأن، ضئین، اضون. صاحب تحفه گوید: بفارسی ماده و مـیش نامند و بهترین او یکساله هست و دوساله کـه فربه باشد و چهار سال و زیـاده از آن غلیظ و کثیف و مولد خلط فاسد و گوشت گردن و حوالی آن بهتر از سایر اعضاء است. درون دوم گرم و تر و مسمن و مقوی بدن و کثیرالغذا و مولد خون و سریع الهضم و دل و جگر و گردهء انسان و مغز سر او مورث بلادة و نسیـان و خوردن گوشت آب مـهرای او کـه با سرکه و عسل مداومت نمایند و غذا منحصر بـه آن باشد بغایت مقوی بنیـه و مانع غشی و رافع خفقان و لاغری بدن و بلع پیـه او کـه بعد از ذبح سرد نشده باشد و گداختهء او کـه گرم باشد جهت سرفه و درد و ضیق النفس و حرقة البول بسیـار مفید و زهرهء او جالی آثار و جهت اقسام قوبا و با عسل جهت حزاز و اکتحال او جهت بیـاض و خون او جهت حکه و جرب و طلای سرگین او جهت تحلیل اورام و جهت استسقاء و التیـام زخمـها و با سرکه جهت شری و با موم و روغن جهت ثآلیل و لحم زاید کـه توته نامند و با سرکه جهت سوختگی آتش و در رفع داخس مجرب هست و شرب استخوان سوختهء قبرقهء(2) او قاطع اسهال و سیلان خون و پیچیدن درون پوست او کـه با گرمـی ذبح باشد رافع درد ضربه و مانع زخم شدن عضو مضروبست، و در ایـام طاعون و وبا استعمال گوشت بجهت کثرت تولید خون جایز نیست، و سرکه و آبکامـه ملطف و رافع ثقل اوست. (تحفهء حکیم مؤمن). و ضریر انطاکی درون تذکره گوید: هو الغنم و هو حیوان معروف قد اشتهر انـه مبروک دون سائر الحیوانات و اعدله الابیض و احرّه الاسود و لکنـه اجود لحماً، و اجود الضأن السمـین الغزیرالصوف الذی لم یجاوز سنتین و ما جاوز الاربع سنین منـه فردی ء، و المولود منـه زمن العنب تریـاق لامراض کثیرة اعظمـها حصرالبول و ضعف الکلی و هو بالنسبة الی سائر اللحوم معتدل فی نفسه، حار فی الثانیة رطب فی اول الثالثة او الثانیة جیّدالغذاء صالح الکیموس یصفی البدن و ینوره و یسمن سمناً کثیراً و یعطی قوة و متانة خصوصاً اذا طبخ بالکعک و اللوز المر و من اجاد طبخه الی ان یتهری و سقاه قلی من الخل و العسل و اقتصر علی شرب مائه قوی البدن تقویة لایعدله فیـها شی ء و منع الغشی و الخفقان و الهزال و من لازم اکله مشویـاً قویت نفسه و صلبت اعصابه و اکله مع العجین یسمن و یشد البدن و لکنـه یتخم و یسدد و المدقوق منـه المقرص المقلو بالشحم او السمن غذاء الناقهین و اصحاب الاسهال و الدم و سریع الهضم کثیرالغذاء و بالجملة فکیف استعمل جید الا فی شدة الصیف و کبده یقوی الکبد و قلبه القلب و اجود لحمـه ما یلی عنقه و مرارته تجلو الاَثار کح و طلاءً خصوصاً نحو (؟) القوابی و دمـه یقلع الحکة و الجرب و ان سحق مع مثله فوةً و خمر ایـاماً صبغ صبغاً یقارب القرمز اذا سلک بـه سلوکه و زبله یحل الاورام و یجلو القروح و یدملها و ینفع الاستسقاء و حراقة اظلافه تمنع الاسهال و الدم مطلقاً و جلده حال سلخه اذا لف فیـه من ضرب بالسیـاط منع الضرب ان یقرح و سکن المـه و کلاه تنفع الکلی و شحمـها السعال و اوجاع الصدر و ضیق النفس اذا شرب حاراً و هو یثقل البدن و یکثر فی المحرورین و لایجوز تعاطیـه زمن الطاعون و دماغه یبلد و یورث النسیـان لان هذا الحیوان قلیل الحس و الادراک بلید و ضرره فی دماغه و کرشـه و یصلح ذلک الخل و البزور.
(1) - Brebis (2) - قَبُرْقة؛ ضلع. دنده. استخوان پهلو.
ضأن.
[ضَءْنْ] (ع مص) جدا ضأن از معز. گویند: اِضأن ضأنک؛ ای اعزلها مِن المعز. (منتهی الارب).
ضأن.
[ضَءْنْ] (ع ص، اِ) جِ ضائن. (منتهی الارب).
ضأن.
[ضَ ءَ] (ع ص، اِ) جِ ضائن. (منتهی الارب).
ضأنة.
[ضَءْ نَ] (ع اِ) حلقهء بینی شتر کـه از پی باشد. (منتهی الارب).
ضئنی.
[ضِءْ نی ی] (ع اِ) خیک بزرگ از یک پوست کـه در آن دوغ زنند. (منتهی الارب).
ضأی.
[ضَءْیْ] (ع مص) لاغر و نزار گردیدن تن. (منتهی الارب).
ضئیدة.
[ضَ دَ] (اِخ) ضئدة. آبی است. (منتهی الارب). جایگاهیست.
ضئیل.
[ضَ] (ع ص) لاغر و نزار. (منتهی الارب). نزار. (مـهذب الاسماء) (دهار). || حقیر. (منتهی الارب). خُرد. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). باریک. (منتهی الارب). ج، ضؤلاء، ضئال. (منتهی الارب). ضئیل نئیل؛ از اتباع است. (مـهذب الاسماء).
ضئیلة.
[ضَ لَ] (ع اِ) ملاز. کام. (منتهی الارب). || مار باریک. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). تیر مار. مار باریک اندام.
ضئین.
[ضَ] (ع اِ) جِ ضَأن. (منتهی الارب).
ضب.
[ضَب ب] (ع اِ) سوسمار. (منتهی الارب) (دهار). بُرق. بهندی آن را گوگو نامند. (آنندراج). ج، اَضُبّ، ضِباب، ضُبّان، و مَضَبّة. صاحب تحفه گوید: بفارسی سوسمار نامند و او حیوانیست کوچکتر از گربه مابین سیـاهی و زردی و دنبالهء او بسیـار کوتاه و درشت و شبیـه بـه ثمر درخت سرو. درون سیُم گرم و خشک و گوشت او مقوی باه و سرگین او با سرکه جهت بیـاض چشم و کلف و نمش و ضماد شق کردهء او جاذب پیکان و خار و سموم جانوران هست و طلای جلد سوختهء او مورث بی حسی عضو هست بحدی کـه اگر قطع کنند متألم نگردد، و مضر محرورین، و مصلحش بُقول بارده است. (تحفهء حکیم مؤمن). بچهء سوسمار کـه اول مـیزاید او را حسل مـیگویند و بعد از آن غیداق خوانند و بعد از آن مطبّخ و بعد از آن خضرم و چون بتمامـی رسد ضَبّ گویند. صاحب اختیـارات گوید: ضَبّ، عضائه(1) هست و عضا نیز گویند و آن نزدیکست بـه ورل و بپارسی سوسمار خوانند. سرگین وی بر کلف و نمش طلا کنند زایل گرداند و سفیدی کـه در چشم بود ببرد. (اختیـارات بدیعی). انطاکی گوید: ضب، بین الورل و الحرذون و قیل هو الحرذون و الصحیح انـه اکبر حجماً و اشد صفرة قصیرالذنب خشن یشبه جلده جلد البغال و الحمـیر بعد الدبغ و المعروفة الآن بالبرغال یکثر بنواحی العراق، و هو حار یـابس فی الثالثة اذا شق و وضع علی السموم جذبها و کذا السلی و النصول و بعره اجود من بعر الحرذون فی قلع البیـاض و قیل ان جلده اذا احرق و مسح بـه العضو الذی یراد قطعه لم یحس فیـه بالم و اخثاوه تجلو الکلف عن تجربة و هو یضر المحرورین و یصلحه البقل و الخل. (تذکرهء ضریر انطاکی). و در حدیث هست که سوسماری پیغمبر اکرم را بیـاوردند و آن حضرت آن را نخورد و حرام نیز نفرمود، بدین جهت ابوحنیفه و اصحاب وی خوردن آن را مکروه دانسته اند و شافعی غیرمکروه شمرده و قول اخیر رایج تر است.
- امثال: اضلّ از ضبّ؛ گمراه تر از سوسمار، چه او چون از بیرون آید کرّت دیگر راه ب نبرد. و نیز درون مثل است: اعقّ من ضبّ، و کذا اخدع من ضب، و گویند: لاافعله حتی یحن الضّب فی اثر الابل الصادرة. و کذا: لاافعله حتی یرد الضب لانـه لایشرب ماءً. (منتهی الارب).
|| بغض. خشم. کینـه. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). || شکوفه کـه از کارد بیرون آید.(2)(مـهذب الاسماء): ضب نخله؛ طلع آن است. || رجل خَبٌّ ضَبٌّ؛ مرد گربز پرکار. (منتهی الارب). || بیمارئی هست در آرنج شتر. || آماس سپل شتر. || آماس ء شتر. || بیمارئی درکه خون رود از وی. (منتهی الارب). || بیمارئی کـه درپیدا مـی گردد و بدان ازخون روان مـیشود. (منتخب اللغات).
(1) - ن ل: عضاله. عضایـه (؟).
(2) - یعنی از کاناز .
(Spathe)
ضب.
[ضَب ب] (ع مص) خون آوردن لب. (منتهی الارب). سیلان خون از لثه. روان شدن خون از دهن. خون آمدنو سیلان او. (منتهی الارب). روان شدن آب یـا خون یـا آبِ دهان. (منتهی الارب). || دوشیدن با پنج انگشت، و یـا ابهام را بر سر و انگشتان را بر ابهام گذاشته دوشیدن. (منتهی الارب). بـه پنج انگشت دوشیدن شیر را. (منتهی الارب). با تمام کف دوشیدن. (منتخب اللغات). جمع دو سر درون دوشیدن. (منتهی الارب). دوشیدن شتر. (زوزنی) (تاج المصادر). دوشیدن ناقه. (دهار). || دوسیده شدن بـه زمـین. || بسیـار شدن سوسمار درون جائی. (منتهی الارب). || رفتن شیر اندک اندک. (تاج المصادر) (زوزنی). || فراگرفتن چیزی را. (منتهی الارب). شامل بودن بـه چیزی. (منتخب اللغات). بـه چیزی محتوی شدن. || خاموش شدن. خاموش شدن بر کینـه. (منتهی الارب). || آکنده و پُرگوشت شدن بَغل. || آماسیدن سپل شتر. || آماسیدن ء شتر. (منتهی الارب).
ضب.
[ضَب ب] (ع اِ) جِ ضبّه. (منتهی الارب). رجوع بـه ضبة شود.
ضب.
[ضَب ب] (اِخ) نام کوهی هست که مسجد خیف درون پای آن کوهست، و نام دیگر آن صابح است. (معجم البلدان).
ضب.
[ضَب ب] (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب).
ضب.
[ضَب ب] (اِخ) ابن الفرافصة بن عمرو، برادر نائلة. رجوع بـه عیون الاخبار ج 4 ص 76 شود.
ضبا.
[ضَ] (ع اِ) درختی هست شبیـه بـه بلوط. (مخزن الادویـه).
ضباء .
[ضَبْ با] (اِخ) جایگاهی است. (معجم البلدان).
ضبائر.
[ضَ ءِ] (ع اِ) جِ ضَبارة. (منتهی الارب). رجوع بـه ضبارة شود.
ضباب.
[ضِ] (ع اِ) جِ ضَبّ و ضبة. (منتهی الارب). رجوع بـه ضبّ و ضبة شود.
ضباب.
[ضِ] (اِخ) نام قبیله ای از عرب، و اشعار این قبیله را ابوسعید سکّری گرد کرده است. (الفهرست ابن الندیم ص 226). قومـی از عرب از اولاد معاویة بن کلاب بن ربیعه، و ضبابی منسوب بدان قبیله است. (منتهی الارب).
ضباب.
[ضِ] (اِخ) (قلعة ال ...) قلعه ای است
به کوفه. (منتهی الارب).
ضباب.
[ضِ] (ع اِ) ضباب الباب؛ آهن مسمار. (منتهی الارب). آهن جامـه. پشیز در.
ضباب.
[ضُ] (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب).
ضباب.
[ضَ] (ع اِ) نَزم. (ذخیرهء خوارزمشاهی). مـیغ نرم(1) و آن بخاری باشد کـه در زمستان درون هوا پیدا گردد. (منتهی الارب). نَژم. مِه. پاره مـیغ. ابرهای تُنُک. (منتخب اللغات). ابرها کـه متصل بزمـین شود و آن را بپوشاند : نور رای روشن او کـه در دریـای ظلمات واقعات ماهیی کردی درون شستوف حجاب حیرت و ضباب دهشت متواری ماند. (تاریخ جهانگشای جوینی). هر کجا انوار ولاء حق تجلی کند ظلمات کفر و فسوق مضمحل و متلاشی شود چون ضباب کـه به ارتفاع آفتاب پایدار نبود. (تاریخ جهانگشای جوینی).
(1) - کذا.
ضبابة.
[ضَ بَ] (ع اِ) ضباب. نژم. نزم. (مـهذب الاسماء). ابر تنک کـه چون شبنم روی زمـین را پوشد. (منتخب اللغات).
ضبابی.
[ضِ] (ص نسبی) منسوب هست به نام جد ابی الحسن محمد بن سلیمان بن منصوربن عبدالله بن محمد بن منصوربن موسی بن سعدبن مالک بن جابربن وهب بن ضباب الازرق. (سمعانی). || منسوب هست به ضباب کـه قومـی هست از اولاد معاویة بن کلاب بن ربیعة. (منتهی الارب).
ضباث.
[ضُ] (ع اِ) پنجهء شیر. (منتهی الارب). برثن.
ضباث.
[ضُ] (اِخ) نام پدر زید و منجی و عطیة. (منتهی الارب). || بطنی از جشم.
ضباث.
[ضَبْ با] (ع اِ) شیر بیشـه. (منتهی الارب).
ضباثم.
[ضُ ثِ] (ع اِ) شیر بیشـه. (منتهی الارب).
ضباثی.
[ضُ] (ص نسبی) منسوب بـه ضباث کـه بطنی هست از جشم. (سمعانی).
ضباثیة.
[ضُ ثی یَ] (ع اِ) ذراع فراخ سطبر سخت. (از منتهی الارب).
ضباح.
[ضُ] (اِخ) جایگاهی است. (منتهی الارب).
ضباح.
[ضُ] (ع اِ) بانگ روباه. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || آواز دم اسب، و آن غیر صهیل و غیر حمحمـه است. || بانگ بوم. || (اِخ) نام مردی. (منتهی الارب).
ضباح.
[ضُ] (ع مص) ضَبح. (منتهی الارب). برآوردن و شنوانیدن اسبان آواز خود را درون دویدن یـا پویـه. (منتهی الارب). || بانگ روباه. (مـهذب الاسماء) (زوزنی) (تاج المصادر).
ضباح.
[ضَبْ با] (اِخ) ابن اسماعیل کوفی. محدّث است. (منتهی الارب).
ضباح.
[ضَب با] (اِخ) ابن محمد بن علی. محدث است. (منتهی الارب).
ضبار.
[ضِ / ضُ] (ع اِ) کتابها (واحد ندارد). (منتهی الارب).
ضبار.
[ضُ] (اِخ) نام کوهیست نزدیک حرة النار. (معجم البلدان).
ضبار.
[ضَبْ با] (اِخ) نام سگی است. (منتخب اللغات).
ضبار.
[ضُبْ با] (ع اِ) درختی هست مانا بـه درخت بلوط. (منتهی الارب).
ضبارز.
[ضُ رِ] (ع ص) مرد گرداندام استوارخلقت. (منتهی الارب).
ضبارک.
[ضُ رِ] (ع اِ) ضبراک. شیر بیشـه. || (ص) شتر دفزک. || مرد توانا و استوارخلقت و فربه بسیـار اهل و عدد. (منتهی الارب). مرد بزرگ. (مـهذب الاسماء). ج، ضَبارک. (منتهی الارب).
ضبارک.
[ضَ رِ] (ع ص، اِ) جِ ضُبارِک. (منتهی الارب). رجوع بـه ضُبارِک شود.
ضبارم.
[ضُ رِ] (ع ص، اِ) شیر. شیر بیشـهء سخت خلقت. (منتهی الارب). شیر قوی. (مـهذب الاسماء). || مرد توانا و دلاور دشمن کش. (منتهی الارب). مرد دلیر. (مـهذب الاسماء). ضُبارمة، مثله فی الکل، و قیل المـیم زائدة. (منتهی الارب).
ضبارمة.
[ضُ رِ مَ] (ع ص، اِ) ضُبارم. رجوع بـه ضُبارم شود.
ضبارة.
[ضَ رَ / ضِ رَ] (اِخ) نام مردی. (منتهی الارب).
ضبارة.
[ضَ رَ] (ع اِ) استواری خلقت، گویند: رَجل ذوضبارة؛ یعنی مرد گرداندام استوارخلقت. || گروه مردم. ج، ضَبائر. (منتهی الارب). || آس دست. (مـهذب الاسماء).
ضبارة.
[ضُ رَ / ضِ رَ] (ع اِ) بند هیزم و کاغذ و مانند آن. (منتهی الارب).
ضبارة.
[ضُ رَ] (اِخ) پدر عمرو کـه دلاوری بود ربیعة را. (منتهی الارب).
ضباری.
[ضَ] (اِخ) نام مردی هست در رباب. (منتهی الارب).
ضباری.
[ضِ را] (اِخ) نام مردی از تمـیم. (منتهی الارب).
ضباری.
[ضِ] (ص نسبی) منسوب بـه ضبار، بطنی هست از تمـیم. (سمعانی).
ضباضب.
[ضُ ضِ] (ع ص) دلیر پلیدزبان: رجل ضُباضب؛ مرد توانا و قوی کوتاه بالا. پلیدزبان فربه. مرد چالاک توانا. (منتهی الارب). مرد کوتاه فربه. (مـهذب الاسماء).
ضباط.
[ضَبْ با] (ع ص، اِ) ضبط کننده. || آنکه ضبط اوراق اداره یـا محکمـه ای کند. بایگان. آرشیویست.(1)
.(اصطلاح اداری)
(1) - Archiviste
ضباط.
[ضُبْ با] (ع ص، اِ) جِ ضابط.
ضباطة.
[ضَ طَ] (ع مص) نگاه داشتنی یـا چیزی را بهوش. || ضُبطت الارض؛ باران باریده شد زمـین. (منتهی الارب).
ضباع.
[ضِ] (اِخ) (بطن ال ...) موضعی است. (منتهی الارب). وادیی هست در بلاد عرب. (معجم البلدان).
ضباع.
[ضِ] (ع اِ) جِ ضَبُع و ضَبْع. (منتهی الارب) : ضباع و سباع از خصب آن مراتع بفراخی رسیده. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص394). درون مأوای سباع و منزل ضباع درون خواب غفلت رفت. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص 159). ضباع با ثعالب مستأنس شده. (جهانگشای جوینی). || (ص) ضَبِعة. رجوع بـه ضَبِعة شود.
ضباع.
[ضِ] (اِخ) ستاره های بسیـارند اسفل از بنات نعش. (منتهی الارب). ستارگانی کـه بر سر و منکبین و عصای صورت بقّار واقع است.
ضباعة.
[ضُ عَ] (اِخ) کوهی است. (منتهی الارب).
ضباعة.
[ضُ عَ] (اِخ) زفربن حارث کـه اشاره کرد پدر را بـه رها بند قطامـی و منت نـهادن بر سر وی کـه اسیر بود و پس رها کرد او را و بخشید بـه وی صد ناقه بعد گفت قطامـی:
قفی قبل التفرق یـا ضباعاً
و لایک موقف منک الوداعا.
(اراد یـا ضباعة فرخم، ای قفی و دعینا ان عزمت علی فرقتنا فلا کان منک الوداع لنا فی موقف). (منتهی الارب).
ضباعة.
[ضُ عَ] (اِخ) زبیربن عبدالمطلب بن هاشم، صحابیـه است. (منتهی الارب). وی از هُجناء است، و هَجین نزد عربی هست که پدر وی عرب و مادرش عجمـی باشد. صاحب عقدالفرید گوید: و مما احتجت بـه الهجناء ان النبی صلی الله علیـه و سلم زَوَّجَ ضُباعة بنت الزبیربن عبدالمطلب من المقدادبن الاسود. (عقد الفرید ج 7 ص 143 و 144).
ضباعة.
[ضُ عَ] (اِخ) عامربن صعصعه. رسول صلوات الله علیـه او را بزنی کرد و نادیده طلاق گفت.
ضباعة.
[ضُ عَ] (اِخ) عامربن قرط. (منتهی الارب).
ضباعة.
[ضُ عَ] (اِخ) عامربن قشیر، و آن ضباعهء کبری و از صحابیـات است. (منتهی الارب).
ضباعة.
[ضُ عَ] (اِخ) عمران بن حصین. (منتهی الارب).
ضباعی.
[ضَ عا] (ع ص) ضِبعة. رجوع بـه ضِبعة شود. (منتهی الارب).
ضباعین.
[ضَ] (ع اِ) جِ ضِبعان. (منتهی الارب).
ضباغط.
[ضَ غِ] (ع اِ) جِ ضَبَغْطی. (منتهی الارب).
ضبان.
[ضُبْ با] (ع اِ) جِ ضَب. (منتهی الارب).
ضبأ.
[ضَبْءْ] (ع مص) ضُبوء. دوسیدن بزمـین. || برچفسانیدنی را بزمـین. || پنـهان شدن. پنـهان شدن که تا بفریبدی را. || برآمدن. بلند شدن بسوی چیزی و پناه بردن بدان. || شرم داشتن ازی. (منتهی الارب).
ضببة.
[ضَ بِ بَ] (ع ص) ارض ضَبِبة؛ زمـین سوسمارناک. (منتهی الارب). زمـین بسیـارسوسمار. (مـهذب الاسماء).
ضبث.
[ضَ] (ع مص) سخت بـه پنجه گرفتن چیزی را. سخت گرفتن. (تاج المصادر) (زوزنی). بکف و پنجه گرفتن چیزی. (منتخب اللغات). بـه پنجه گرفتن چیزی. || زدنی را. || بسودن ناقه و جز آن را که تا فربهی و لاغری آن معلوم شود. پرماسیدن ناقه. (منتهی الارب).
ضبث.
[ضَ بِ] (ع اِ) شیر بیشـه. (منتهی الارب).
ضبثم.
[ضَ ثَ] (اِخ) ابن ابی یعقوب. تابعی است. (منتهی الارب).
ضبثم.
[ضَ ثَ] (ع اِ) شیر بیشـه. ضُباثِم. (منتهی الارب). نامـی هست شیر را و داهیـه را. ج، ضَباثِم. (مـهذب الاسماء).
ضبثة.
[ضَ ثَ] (ع اِ) داغی هست شتران را. (منتهی الارب).
ضبج.
[ضَ] (ع مص) انداختن خود را بزمـین از اندوه یـا ماندگی یـا ضرب و الم و مانند آن. (منتهی الارب).
ضبح.
[ضِ / ضَ] (ع اِ) خاکستر. (منتهی الارب) (دهار) (مـهذب الاسماء).
ضبح.
[ضَ] (اِخ) آنجای از عرفات کـه مردمان اوائل از آن جا افاضت کنند. (منتهی الارب). یـاقوت گوید: ضبح، الموضع الذی یُدفع منـه اوائل الناس من عَرفات. و ابوالکمال سیداحمد عاصم درون ترجمـهء قاموس گوید: ضبح، مدح وزننده عرفاتده بر موضعدر کـه اهل وقوفک اوائلی اورادن بوشانوب گیدرلَر؛ و معنی آنکه ضبح بر وزن مدح موضعی هست بعرفات کـه دستهء اول واقفین عَرفات نخست آنان آنجا را تخلیـه کرده و مـی روند.
ضبح.
[ضَ] (ع اِ) رفتاری هست اسب را و آن فوق تقریب است. || آواز دَم اسب کـه از جوف آن برآید وقت دویدن. (منتهی الارب). بانگ نفس اسب چون بدود. (مـهذب الاسماء).
ضبح.
[ضَ] (ع مص) ضُباح. برآوردن و شنوانیدن اسبان آواز انفاس خود را درون دویدن. || پویـه دویدن اسپان. (منتهی الارب). || از حال بگردانیدن آتش و آفتاب چیزی را. (تاج المصادر) (زوزنی). گردانیدن آتش و آفتاب گونـهء چیزی را اندک نـه بغایت. (منتخب اللغات). پرهودن: ضبحت النار الشی ءَ؛ اندک برگردانید آتش گونـهء چیزی را و بسوخت. (منتهی الارب). || بانگ روباه. (تاج المصادر): ضَبح الثعلب؛ بانگ کرد روباه. || ضَبحه؛ خصومت کرد او را. (منتهی الارب).
ضبحاء .
[ضَ] (ع ص، اِ) کمان کـه در آن اثر آتش باشد. (منتهی الارب).
ضبحة.
[ضَ حَ] (ع اِ) صیحة. آواز، و منـه الحدیث: لایخرجن احدکم الی ضبحة بلیل؛ ای صیحة یسمعها فلعله یصیبه مکروه و یروی صبحة. (منتهی الارب).
ضبد.
[ضَ] (ع مص) آمـیختن خرمای رسیده را با نارسیده. (منتهی الارب).
ضبد.
[ضَ بَ] (ع اِ) خشم. خشم پنـهان. (منتهی الارب).
ضبر.
[ضِ] (ع اِ) بغل. (منتهی الارب). اِبط.
ضبر.
[ضِ] (اِخ) موضعی از نواحی صنعاء بـه یمن. (معجم البلدان).
ضبر.
[ضَ] (ع اِ) جماعت غازیـان. (منتهی الارب). گروه غازیـان. (منتخب اللغات). || پوست پر از کاه. چوب کـه مردم درون پس آن شده که تا زیر قلعه روند به منظور جنگ. (منتهی الارب). پوست کـه بالای چوبها کشند و در پناه آن مردان بـه قلعه نزدیک شوند و جنگ کنند. (منتخب اللغات). ج، ضبور. (منتهی الارب). || درخت چارمغز. گردکان. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). درخت چارمغز دشتی. (منتخب اللغات). || انار دشتی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). انار کوهی. || جوزبوا. (منتهی الارب). جوزبویـا. (منتخب اللغات). بیـابانی. (مـهذب الاسماء). جوزالبر. (ضریر انطاکی). جوزالبر؛ و آن جوز صلب است. (فهرست مخزن الادویـه). اصمعی گوید کـه ضبر جوز سرو را گویند درون عرب. ابن الاعرابی گوید ضبر جوزبویـا را گویند. ابوحنیفه گوید ضبر درختیست کـه بزرگی و ضخامت آن بـه اندازهء درخت جوز باشد و برگ او بهیأت گرد بـه اندازهء کف دست و سایـهء او انبوه باشد و مـیوهء او بشبه خوشـه انگور و خرما بود، و در این مـیوه منفعتی نباشد و در وقتی کـه صمغ از او آمدن گیرد آدمـیان از سایـهء او احتراز کنند. (ترجمـهء صیدنـهء ابوریحان).
ضبر.
[ضَ] (ع مص) فراهم آوردن اسب پایـها را که تا برجهد. || پشتاره و یکجای نمودن کتابها. (منتهی الارب). دسته کتاب و آنچه بدان ماند. (تاج المصادر). || بترتیب چیدن سنگها و بر هم نشانیدن. (منتهی الارب). بر هم نشاندن سنگ و جز آن. (منتخب اللغات).
ضبر.
[ضَ بِ] (ع اِ) درخت چارمغز. (منتهی الارب). درخت گردکان. درخت گردو. درخت گوز. درخت جوز.
ضبر.
[ضِ بِرر] (ع ص) فرس ضِبِرّ؛ اسب جهنده. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مـهذب الاسماء). || (اِ) شیر بیشـه. (منتهی الارب). شیر درنده. (منتخب اللغات).
ضبراک.
[ضِ] (ع ص، اِ) ضُبارک. مرد بزرگ. (مـهذب الاسماء). مرد زفت. مرد توانا. استوارخلقت. || فربه بسیـار اهل و عدد. || شیر بیشـه. || شتر دفزک. (منتهی الارب).
ضبران.
[ضَ بَ] (ع مص) ضَبْر. فراهم آوردن اسپ پایـها را که تا بجهد. (منتهی الارب).
ضبرک.
[ضِ رِ] (ع ص) زن بزرگ ران. (منتهی الارب).
ضبز.
[ضَ] (ع اِ) سختی نگاه. نگاه سخت. (منتهی الارب). نگاه تند. نگاه تیز.
ضبز.
[ضَ بِ] (ع ص) ذِئب ضَبِز؛ گرگ سخت نظر افروخته چشم. (منتهی الارب).
ضبس.
[ضَ] (ع مص) سخت گرفتن غریم را بتقاضا و ستهیدن بر آن. (منتهی الارب). || (ص) سخت. (مـهذب الاسماء).
ضبس.
[ضِ] (ع اِ) هو ضِبْسُ شَرّ؛ او صاحب شرّ و بدی است. (منتهی الارب).
ضبس.
[ضَ بِ] (ع ص) پلید. دشوارخوی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || گربز پرکار. (منتهی الارب). زیرک. || (اِ) بلا. (منتهی الارب).
ضبس.
[ضَ بَ] (ع مص) پلید و درشت خوی شدن نَفْسی. (منتهی الارب). دشوارخو و پلید شدن. (منتخب اللغات).
ضبضب.
[ضِ ضِ] (ع ص) فربه. || دلیر بدزبان. (منتهی الارب).
ضبط.
[ضَ] (ع مص) صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: درون لغت بمعنی قطع است. و در اصطلاح رساندن سخن بگوش شنونده هست کما هو حقه، یعنی بهمان نحو کـه سخن را از دیگری فراگرفته. سپس درک سخن باشد بقسمـی کـه در موقع رساندن بغیر معنی آن بر شنونده روشن و هویدا بود. سپس درون حفظ و نگاهداری سخن چندان کوشش ورزد و در خاطر چندان آن سخن را بیـاد آورد کـه هنگام شنواندن بغیر بتواند بدون هیچ تغییر و تبدیلی آن سخن را بنحوی کـه شنیده و فراگرفته ادا کند. کذا فی الجرجانی. یـاد گرفتن. حفظ :
ز کوه و سنگ عقل و دل نجست
فهم و ضبط نکتهء مشکل نجست.مولوی.
|| نگاه داشتن چیزی را بهوش. (منتهی الارب). نگاه داشتن بـه حزم و هوش. (منتخب اللغات) : و احداث متعلمان بطریق تحصیل علم و موعظت نگرند و ضبط آن بر ایشان سبک خیزد. (کلیله و دمنـه). || درون قبضه آوردن و اداره سرزمـینی آنچنان کـه اوضاع آن بـه سامان آید : آن دیـار که تا روم و از دیگر جانب که تا مصر طولاً و عرضاً بـه ضبط ما آراسته گردد. (تاریخ بیـهقی ص323). اهل جمله آن ولایـات گردن برافراشته که تا نام ما بر آن نشیند و به ضبط ما آراسته گردد. (تاریخ بیـهقی). چون پدر ما گذشته شد ما دور بودیم از تخت ملک که... جهانی را زیر ضبط آورده. (تاریخ بیـهقی). || درون حیطهء تصرف و تسلط خود نگه داشتن : چون رسول دررسید جواب فرستاد کـه خراسان بشوریده هست و من بضبط آن مشغول بودم. (تاریخ بیـهقی). || انجام و به نظم آوردن : احمد و شکر بگریستند و بیرون آمدند و بضبط کارها مشغول شدند. (تاریخ بیـهقی ص 357). اعیـان و مقدمان نیک بکوشیدند که تا کار ضبط شد. (تاریخ بیـهقی ص 342). || حفظ و صیـانت چیزی :
سلطان علاء دولت کز یُمن دولتش
در ضبط دین و دنیـا عالیست کار تیغ.
مسعودسعد.
ضبط مسالک و حفظ ممالک... بـه سیـاست منوط. (کلیله و دمنـه). هم سیـاست پادشاهان را درون ضبط ممالک بدان ملاذ تواند بود. (کلیله و دمنـه).
|| نگاه داشتن. (دهار) : یکی را از بزرگان بادی مخالف درون شکم پیچیدن گرفت، طاقت ضبط آن نیـاورد. (گلستان). || فراهم آوردن. (دهار). || ضُبطت الارض (مجهولاً)؛ باران باریده شد زمـین. (منتهی الارب).
- درون ضبط آوردن؛ بـه تصرف درآوردن و زیر فرمان آوردن : که تا اغلب ممالک عالم درون ضبط خویش آورد. (کلیله و دمنـه).
- ضبط القلم، ضبط قلم؛ نـهادن حرکات کلمـه ای را با قلم، یعنی زیر و زبر و پیش و جزم و مدّ درون بالا یـا زیر کلمـه نـهادن و یـا با بیـان تمام آنـها را ادا چنانکه گوئی طاهر بـه طاء مشالّهء بـه الف کشیده ور هاء هوّز و سکون راء.
- ضبط ؛ حفظ . اداره . نگاهداری : پادشاه چون مُلکی... بگیرد و آن را ضبط نتواند کرد... همـهء زبانـها را درون گفتن اینکه وی عاجز هست مجال تمام داده باشد. (تاریخ بیـهقی). ما را چندین ولایت درون پیش است، آن را بـه فرمان امـیرالمؤمنین مـی حتما گرفت و ضبط کرد. (تاریخ بیـهقی).
- || تصرف . درون قبضه آوردن : و ما را با خود برد و آن نواحی ضبط کرد و بما سپرد و بازگشت بسبب نالانی و نزدیک آمدن اجل. (تاریخ بیـهقی ص 216). بـه هرچه ایشان را دست درون خواهد شد از مکر و حیل و فریفتن غلامان و ضبط ولایـات... بسیـار کرده اند و هیچ باقی نخواهند گذاشت. (تاریخ بیـهقی ص 599).
ملک بیک حمله ضبط کردی احسنت
این ظفرت بر خلود ملک ضمانست.؟
- || مقاومت و پایداری : خوارزمشاه بانگ برزد و مددی فرستادن از قلب، ضبط نتوانست . (تاریخ بیـهقی).
- || بـه نظم آوردن و نیک انجام دادن. اداره : دیگر روز بدرگاه آمد کار ضبط کرد و مردی شـهم و کافی بود. (تاریخ بیـهقی). سالاری محتشم فرستاده آید... که تا آن دیـار کـه گرفته بودیم ضبط کند و دیگر گیرد. (تاریخ بیـهقی ص 76). دریغ چون اریـارق کـه اقلیمـی ضبط توانستی . (تاریخ بیـهقی ص 229).
- || حفظ و در اختیـار داشتن : هر مردی کـه تن خود را ضبط تواند کرد... وی را خردمند خویشتن دار گویند. (تاریخ بیـهقی).
- || زیر فرمان آوردن : غلامان گردن آورتر از مرگ خوارزمشاه شمّتی یـافته بودند شمایـان را بدین رنجه کردم که تا ایشان را ضبط کرده آید. (تاریخ بیـهقی ص 358).
- || حفظ و در اختیـار گرفتن : و ما چون از ری حرکت کردیم که تا تخت ملک پدر را ضبط کرده آید و بدامغان رسیدیم بوسهل زوزنی بما پیوست. (تاریخ بیـهقی ص 323).
|| درون ضبط آمدن؛ بـه تصرف درآمدن و زیر فرمان قرار گرفتن : و تمام ممالک غزنین و زابلستان... درون ضبط فرمان آن شاهنشاه محتشم... آمد. (کلیله و دمنـه).
-ضبط گونـه؛ شبه تصرف : خراسان را ضبط گونـه ای کرد. (تاریخ بیـهقی ص 429).
-ضبط و ربط؛ از اتباع است.
ضبط.
[ضَ] (ع اِ)(1) جائی کـه اوراق و اسناد ملی را نگهداری کنند. آنجا کـه اوراق اداره را نگاه دارند. بایگانی(2).
(1) - Archive. (2) - اصطلاح فرهنگستان.
ضبط.
[ضُ] (ع ص، اِ) جِ اَضبط و ضَبطاء. (منتهی الارب).
ضبط.
[ضَ بَ] (ع مص) بهر دو دست کار . (منتخب اللغات).
ضبطاء .
[ضَ] (ع ص) تأنیث اَضبط. آنکه بهر دو دست کار برابر کند. (منتهی الارب).
ضبط بیگی.
[ضَ بَ / بِ] (اِ مرکب)مأموری کـه خدمت ضبط اموال و اثاثهء باقی داران بواسطهء او باشد. (از آنندراج).
ضبطر.
[ضِ بَ] (ع ص) ضبیطر. توانا. || فربه پرگوشت و گرداندام. || شیر قوی سخت. (منتهی الارب). || سخت. (مـهذب الاسماء).
ضبطة.
[ضَ طَ] (ع اِ) بازیی هست عربان را. (از منتهی الارب).
ضبع.
[ضِ] (ع اِ) پناه جای. || جانب. || ناحیـه. (منتهی الارب).
ضبع.
[ضُ] (ع اِ) جِ ضَبُع. (منتهی الارب).
ضبع.
[ضُ] (ع اِ) پناه جای. || جانب. || ناحیـه. (منتهی الارب).
ضبع.
[ضَ] (ع اِ) جِ ضَبعة. (منتهی الارب).
ضبع.
[ضَ] (ع اِ) پناه جای. || جانب. || ناحیـه. گویند: کنا فی ضَبع فلان؛ ای فی کنفه و ناحیته. (منتهی الارب).
ضبع.
[ضَ] (ع اِ) بازو یـا مـیانـهء بازو. (منتهی الارب). بازو. (دهار) (منتخب اللغات). مـیان بازو. (مـهذب الاسماء). || بَغل. (منتخب اللغات). بغل یـا مابین بغل که تا نیمـهء بالائین بازو. ج، ضِباع. || نوعی از رفتار اسب فوق تقریب. || هر پشتهء زمـین سیـاه اندک دراز. || گویند: ذهب بـه ضبعاً لبعاً؛ رایگان برد آنرا. (منتهی الارب). || سال قحط. رجوع بـه ضَبُع شود.
ضبع.
[ضَ] (ع مص) دست دراز به منظور زدن. (منتهی الارب). || راه بـه دو بخش و بخشی از آن بکسی دیگر دادن. (منتخب اللغات). راه را تقسیم برایی. (منتهی الارب). || جور . (منتخب اللغات). جور و ظلم . (منتهی الارب). || دست دراز به منظور زدن و برای دعا. (منتخب اللغات). دراز هر دو بازوی خود را بهر دعای بد بری. (منتهی الارب). || دست بشمشیر دراز . (منتخب اللغات). دراز دست را با شمشیر. || یـازیدن ستور بازوها را درون رفتن. (منتهی الارب). دراز ستور بازوها را درون رفتار. || سخت رفتن شتر و حرکت بازو را. (منتخب اللغات). شتاب رفتن شتر یـا جنبانیدن هر دو بازو را درون رفتن. || شنوانیدن اسبان آواز دَم را از دهن خود. (منتهی الارب). || مـیل بـه آشتی. (منتخب اللغات). مـیل بسوی صلح. (منتهی الارب). || قسمت چیزی. (منتخب اللغات). بخش بخش چیز را. (منتهی الارب).
ضبع.
[ضُ بُ] (ع اِ) جِ ضَبُع. (منتهی الارب).
ضبع.
[ضَ بَ] (ع مص) ضَبعة. نیک آرزومند گشن شدن ناقه، و گاهی درون زنان هم استعمال کنند. (منتهی الارب). بگشن آمدن شتر ماده. (تاج المصادر). بگشن آمدن شتر. (زوزنی).
ضبع.
[ضَ بُ] (اِخ) ابن وبرة بن تغلب قضاعی قحطانی. جدی جاهلی. نسبت ضَجا بـه وندد. (الاعلام زرکلی ج2 ص437).
ضبع.
[ضَ بُ] (اِخ) نام کوهی هست از غطفان، و گویند کوهی هست منفرد بین نباج و نقرة. و سمـی بذلک لما علیـه من الحجارة التی کأنـها منضدة تشبیـهاً لها بالضبع و عرفها لان للضبع عرفاً من رأسها الی ذنبها. (معجم البلدان).
ضبع.
[ضَ بُ] (اِخ) وادیی هست نزدیک مکه و گمان مـی رود مـیان مکه و مدینـه باشد. (معجم البلدان).
ضبع.
[ضَ بُ] (اِخ) موضعی هست یـا پشتهء زمـین و وادیی هست از وادیـهای عقیق. (منتهی الارب).
ضبع.
[ضَ بُ] (اِخ) موضعی قبل از حرهء بنی سلیم، مـیان آن و افاعیـه، و بدان ضبع اخرجی گویند. (معجم البلدان).
ضبع.
[ضَ بُ] (اِخ) کوهی هست نزدیک اجاء، و آنجا چاهی هست که مانند آن درون همـهء طی نیست... و به فاصلهء دو روز راه از بصره است. (معجم البلدان).
ضبع.
[ضَ بُ / ضَ] (ع اِ)(1) کفتار. عرجاء. قشاع. عیلم. عیلان. عیلام. حفصة. گورکن. گورشکاف. مرده خوار. جعار. امّجعار. ام عامر. اُمّطریق. اُم غَنتَل. جانوری هست که آن را کفتار گویند و بهندی هندار نامند، و بسکون باء نیز آمده است. (غیـاث). ج، اضبع، ضباع، ضُبع، ضُبُع، مضبعة، ضبُعات. (منتهی الارب) :
سبُع نـه ای کـه تجنّب کنی ز یـار و دیـار
ضبع نـه ای کـه تنفر کنی ز مرد و نفر.قاآنی.
ضَبع عَرْجاء؛ کفتار یـا کفتار لنگ. پیر کفتار. و عرجاء نیز از صفات کفتار هست بدان جهت کـه لنگ لنگان رود. مَن امسک بیده حنظلة فرت منـه الضباع و من امسک اسنانـها معه لم تُنبح علیـه الکلاب و جلدها ان شدّ علی بطن حامل لم یسقط و ان جُلّد بـه مکیـال و کیل بـه البذر امن الزرع من آفاته و الاکتحال بمرارته یحد النّظر. گویند: سیل جارّ الضبع؛ یعنی بیرون مـی کند کفتار را از خانـهء وی. و دُلجة الضبع؛ نیمـه شب، زیرا کـه کفتار که تا نصف شب مـی گردد. (منتهی الارب). حیوانیست مانند گرگ و چون براه رود لنگ نماید و ازبهر این ضبعة عرجا نام وی کرده اند، و بپارسی کفتار گویند. گوشت وی گرم و خشک بود درون دوم مانند گوشت سگ، و چون آدمـی درون دست وی حنظل بود کفتاران از او بگریزند و چون گدا آن را با خود دارد و بسگ گذار کند سگ بانگ نزند. و چون مُوَسْوِسان خون وی بخورند سودمند بود. چون زهرهء وی بگدازند با همچندان روغن اقحوان و در ظرف مسین کنند و سه روز رها کنند بعد از آن طلا کنند بر چشمـی کـه دانـه داشته درون هر ماهی دو بار سفیدی زایل کند و دانـه ببرد و هرچند کـه این روغن کهن گردد نیکوتر بود و چون زهرهء وی با پیـه شیر طلا کنند کلف زائل کند و لون را صافی گرداند. چون زهرهء وی تنـها درون چشم کشند تیزی چشم زیـاده کند و اگر طبخ وی کـه با شبت و نخود آب پخته کنند سودمند بود جهت درد مفاصل، و در آن نشستن بغایت نافع بود، پوست وی بر شکم زنان حامله بندند بچه نگاه دارد و نیندازند، اگر از جلد وی کیلی سازند و بدان کیل تخم جهت زرع بپیمایند آن زرع از همـهء آفتها ایمن باشد، اگر آن پوست درون قدحی گیرند و در آن آب کنند و بکسی دهند کـه آن را سگ دیوانـه گزیده باشد بیـاشامد هیچ زحمت بـه وی نرسد. صاحب جامع گوید کـه صاحب مفرده آورده هست که پوست پیرامون خاصرهء وی چون بسوزند و با زیت سحق کنند و مخنّث بر خود مالد آن صفت از وی زائل شود. صاحب جامع اللذات گوید کـه اگر موی کـه پیرامون دُبر وی بود و خصیـهء آنچه نر بود بدین نوع کـه گفته شد استعمال کنند همـین عمل کند و اگر از ضبع ماده بود بگیرند و بکوبند و سحق کنند بزیت و طلا کنند بر دبر مردی کـه آن زحمت نداشته باشد پیدا شود و این از خواص است. و گویند کفتار بغّاء جملهء حیوانات بود ازبهر آنکه هر حیوانی بر وی بگذرد البته بر پشت وی جهد. و در خواص حیوانات آورده اند کـه وی سالی نر و سالی ماده باشد و سبب آن باشد کـه در شیب ذنب وی خطی باشد کـه به اندام نری و مادگی رسیده باشد و پشت شکافته گردد و وی موافق خرگوش بود و مخالف دیگر حیوانات و از عجایب خواص وی آن هست که اگر سگ بر بالا استاده باشد درون شب مـهتاب و سایـهء سگ بر زمـین افتاده باشد کفتار درون شیب سایـهء سگ رود چنانکه سایـه درون سایـه مستغرق باشد سگ از بالا خود را بشیب اندازد و کفتار وی را بدرد. اگر زهرهء وی درون چشم کشند کـه موی زیـاده داشته باشد وقتی کـه برکنده باشند کحل کنند دیگر نروید. و در شب هیچ حیوانی با وی برنیـاید و این مولف گوید از نتاج خوک و گرگ هست چون بر آدمـی ظفر یـافت رها کند. (اختیـارات بدیعی). ضبع عرجا؛ بفارسی کفتار نامند و وصف او بـه عرجا از جهت کوتاهی دست چپ اوست و او بسیـار ضعیف القلب و کثیرالجماع و خایف مـی باشد. گوشت او درون آخر دوم گرم و در اول آن خشک و چون زندهء او را دست و پا بسته و در آب گرم و روغنـها و شبت مـهرا پخته درون آن بنشینند جهت مفاصل و نقرس و امثال آن بغایت مفید است، و حمول جلد تهی گاه او کـه سوخته باشند جهت رفع خارشک مؤثر و نشستن بر روی جلد او مورث خارشک و رافع نقرس هست و شرب خون او رافع جنون و آب خوردن درون پوست او مانع وحشت از آبستی را کـه سگ دیوانـه گزیده باشد. چون از آن کیل ساخته حبوبات را با آن پیمانـه کنند موجب منع فساد حبوبات و رفع فساد زرع آن است. و نگاه داشتن دندان او مانع فریـاد سگ هست نسبت بـه دارندهء آن. و زهرهء او با مثل او روغن اقحوان سه روز درون ظرف مس گذاشته درون هر ماه دو بار طلا کنند جهت رفع بیـاض چشم و نزول آب مجرب دانسته اند، و جالینوس گوید نیم درهم آن مسهل اخلاط دماغی هست و مضر مراره و مصلحش عسل و طلای او بعد از کندن موی مانع رویـانیدن آن و گویند مجرب هست و زهرهء او با پیـه شیر جهت کلف و موی سوختهء او جهت قطع نزف الدم و خصیـهء نمک سود او بقدر یک مثقال با آب گرم جهت درد جگر نافع است. (تحفهء حکیم مؤمن). گوشت آن حرام هست نزد امامـیه و ابوحنیفه و نزد مالک مکروه و نزد شافعی حلال. || تنگ سال. (مـهذب الاسماء). سال قحط. (منتخب اللغات). سال قحط، و منـه الحدیث: اکلتنا الضبع(2) یـا رسول الله؛ ای السنة المجدبة. (منتهی الارب).
(1) - Hyene (2) - بـه سکون باء نیز آید.
ضبعان.
[ضِ] (ع اِ) کفتار نر. (دهار) (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء) (منتخب اللغات). ج، ضباعین. || ضبعان اَمدر؛ کفتار نر کلان شکم برآمده هر دو پهلو. (منتهی الارب).
ضبعان.
[ضَ] (اِخ) نام بلاد هوازن، ذکر آن درون شعر آمده است. (معجم البلدان). ضَبعان؛ (مثنی) موضعی است. (منتهی الارب).
ضبعان.
[ضَ بَ] (ع مص) یـازیدن ستور بازوها را درون رفتن. (منتهی الارب). ضبوع. ضبع. دراز ستور بازوها را درون رفتار. (منتخب اللغات).
ضبعانات.
[ضِ] (ع اِ) جِ ضِبعانة. (منتهی الارب).
ضبعانة.
[ضِ نَ] (ع اِ) کفتار ماده. ج، ضبعانات. ضِباع مثله. (منتهی الارب).
ضبعطی.
[ضَ بَ طا] (ع ص) گول. || (اِ) کلمـه ای هست که بدان کودکان را مـی ترسانند، و بفارسی کخ است. (منتهی الارب).
ضبعة.
[ضَ عَ] (ع اِ) کفتار ماده (یـا مادهء آن نیز ضبع است). ج، ضَبع. (منتهی الارب). ضبعة العرجاء؛ کفتار مادهء لنگ : و ضلع الضبعة العرجاء یعلق علی رأس صاحب الشقیقة فینفعه. (ابن البیطار). || کفتار پیر. و ضریر انطاکی گوید: ضبعة، معروفة و تسمـی العرجاء اما لقصر یدها الیسری او لعرج خلقی او تتعارج لیطمع فیـها الذئب و الکلب لمـیل بها الی اکلهما و تطلق علی الذکر و الانثی او لانثی خاصة و هو حیوان ضعیف القلب لایکسر الا غیلة وحیوان اشد صفرة منـه و فیـه البغاء خلقی و من خواصه الخوف من جر نحو الثوب و العصی و رؤیة الحنظل، و هو حارّ فی آخر الثانیة یـابس فی اولها قدر جرب منـه اذا خنق فی زیت و طبخ کما هو حتی یتهری کان نافعاً لوجع المفاصل و الظهر و النسا و النقرس و ان مرارته تحد البصر کحلاً و ان عتقت فی النحاس مع دهن الاقحوان قلعت البیـاض اذا تمودی علیـها و قیل ان ما جاور خاصرتها من الجلد اذا حرق منع الابنة حمولاً و ان یدها الیمنی اذا اخذت منـها حیة اورثت القبول و ان الجلوس علی جلدها یورث الابنة و لم یثبت و رأسها اذا جعل فی برج کثر فیـه ال و شعرها یقطع الدم محرقاً و مرارتها تجلو الکلف مع شحم الاسد و یقال ان عینـها الیمنی اذا جعلت تحت الوسادة علی غفلة منعت النوم و ان آکل لحمـها اذا عض الفتق بری بشرط ان یذکر یوم اکله و ان شرب دمـها یبری من الجنون. (تذکرهء ضریر انطاکی).
ضبعة.
[ضَ بِ عَ] (ع ص) ضِباع. ضَباعی. ناقهء آرزومند گشن. (منتهی الارب). اشتری بگشن آمده. (مـهذب الاسماء).
ضبعة.
[ضَ بَ عَ] (ع مص) ضَبَع. نیک آرزومند نر شدن ناقه، و گاهی درون زنان نیز استعمال کنند. (منتهی الارب). بگشن آمدن شتر. (زوزنی). بگشن آمدن شتر ماده. (تاج المصادر).
ضبعی.
[ضَ] (اِخ) ابوشداد. تابعی است.
ضبعی.
[ضَ] (اِخ) ابوشمر. تابعی است.
ضبعی.
[ضَ بَ عی ی] (ص نسبی) هذه النسبة الی ضبیعة بن قیس بن ثعلبة بن عکایة بن صعب بن علی بن بکربن وایل بن قاسط بن خب بن اقصی بن طی بن جدیلة بن اسدبن ربیعة بن نزاربن سعدبن عدنان. نزل اکثرهم البصرة و کانت بها محلة ینسب الیـهم یقال لهم بنوضبیعة... (سمعانی ورق 360).
ضبغطری.
[ضَ بَ طَ را] (ع ص) مرد درازبالای سخت توانا. || مرد گول. || (اِ) کخ کـه بدان کودکان را ترسانند. || هر چیز کـه آن را بر سر داری و هر دو دست را بر آن گذاری که تا برنیفتد. || خوسه کـه در زراعت و پالیزها نصب کنند که تا مرغان و ددان درون آن درنیـایند، و آن را مترس هم نامند. (منتهی الارب). آنچه درون مـیان کشته بپای کنند که تا مرغان بهراسند. (مـهذب الاسماء). مَترس. مَتَرسک. || کفتار. کفتار ماده. (منتهی الارب).
ضبغطی.
[ضَ بَ طا] (ع اِ) کخ کـه بدان کودکان را ترسانند. ج، ضَباغط. (منتهی الارب). آنچه کودکان را بدان بترسانند. (مـهذب الاسماء).
ضبن.
[ضَ] (ع اِ) آب اندک کـه بس نباشد. (منتهی الارب). آب شکافته و روان شده کـه در او زیـادتی نباشد.(1) (منتخب اللغات).
(1) - صاحب منتخب اللغات مشفوفة را مشقوقة خوانده و این تعبیر بی معنی را آورده است.
ضبن.
[ضَ] (ع مص) بازداشتن. (تاج المصادر): ضَبن عنا الهدیة؛ بازداشت از ما هدیة را. لغة فی الصاد. (منتهی الارب).
ضبن.
[ضِ] (ع ص) سخت. آنچه مانده و عاجز سازد قوم را از کندن آن. (منتهی الارب). آنچه کندن آن مانده کند گروهی را. (منتخب اللغات). || (اِ) کش، و آن مابین کشح و بغل است، و قالوا اول الجنب الابط ثم الضبن ثم الحضن. (منتهی الارب). مابین تهی گاه و بغل کـه بفارسی آن را کش گویند، و اول جنب ابط هست بعد از آن ضبن بعد از آن حضن. (منتخب اللغات). زیر بغل. (مـهذب الاسماء).
ضبن.
[ضَ بِ] (ع ص) آب اندک. (منتهی الارب). آب شکافته و روان شده کـه در او زیـادتی نباشد.(1) (منتخب اللغات). || مکانٌ ضَبن؛ جای تنگ. (منتهی الارب).
(1) - صاحب منتخب اللغات مشفوفة را مشقوقة خوانده و این تعبیر بی معنی را آورده است.
ضبن.
[ضَ بَ] (ع اِ) نقصان. (منتخب اللغات) (منتهی الارب). کمـی. (منتهی الارب).
ضبنط.
(1) [ضَ بَنْ نَ] (ع ص) سخت و توانا. (منتهی الارب).
(1) - صاحب آنندراج این لغت را با تاء منقوط ضبط کرده است.
ضبنطی.
[ضَ بَ طا] (ع ص) رجلٌ ضَبَنْطی؛ مرد قوی و نیک توانا. جَمل ضبنطی، کذلک. (منتهی الارب).
ضبنة.
[ضَ بِ نَ] (ع اِ) عیـال مرد و پیرو او. || (ص) آنکه درون وی کفایتی و فایده ای نبود از رفیقان و پیروان. ضبنة (مثلثة) مانند آن است. (منتهی الارب).
ضبنة.
[ضَ / ضِ / ضُ نَ] (ع ص، اِ) ضَبِنة. رجوع بـه ضبنة شود. (منتهی الارب).
ضبو.
[ضَبْوْ] (ع مص) بگردانیدن آتش چیزی را. (تاج المصادر). برگردانیدن آتش گونـهء چیزی را و بریـان آن. || پناه بردن بچیزی. || مضطر شدن. (منتهی الارب).
ضبوء .
[ضُ] (ع مص) دوسیدن بزمـین. (منتهی الارب). بزمـین وادوسیدن. (تاج المصادر). || پنـهان شدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر). || پنـهان شدن که تا بفریبدی را. || برآمدن و بلند شدن بسوی چیزی و پناه بردن بـه آن. || شرم داشتن ازی. (منتهی الارب).
ضبوب.
[ضُ] (ع مص) خون آمدنو سیلان او. (منتهی الارب). ضَبّ. رجوع بـه ضَبّ شود.
ضبوب.
[ضَ] (ع ص) ستور کـه دود و گمـیز اندازد. || تنگ . || (اِخ) نام اسب جمانـهء حارثی. (منتهی الارب).
ضبوث.
[ضَ] (ع ص) شتر ماده کـه در فربهی آن شک باشد بعد به دست بسوده شود. (منتهی الارب). پرماسیدن اشتر که تا لاغری و فربهی آن دانند. || (اِ) شیر بیشـه. (منتهی الارب).
ضبور.
[ضُ] (ع اِ) جِ ضَبْر. (منتهی الارب). رجوع بـه ضَبْر شود.
ضبور.
[ضَ] (ع اِ) شیر بیشـه. (منتهی الارب). شیر درنده. (منتخب اللغات). اسد.
ضبوع.
[ضُ] (ع مص) ضَبع. ضبعان. یـازیدن اسب بازوها را درون رفتن. (منتهی الارب). دراز ستور بازوها را درون رفتار. (منتخب اللغات).
ضبوعة.
[ضَ عَ] (اِخ) منزلیست نزدیک یلیل. (منتهی الارب).
ضبوک.
[ضُ] (ع اِ) ضبوک الارض؛ خطهای زمـین کـه از وزیدن باد پیدا گردد. || ضبوک الغیث؛ آمادگی ابر هست باران را. (منتهی الارب).
ضبة.
[ضَبْ بَ] (ع اِ) سوسمار ماده یـا یک سوسمار. (منتهی الارب). ضبة المکون؛ سوسمار کـه خایـه بسیـار دارد درون شکم. (مـهذب الاسماء). || شکوفهء خرما کـه گل نکرده باشد. || پوست سوسمار کـه برای روغن پیراسته باشند. || آهنی هست پهن کـه بدان درون را بند کنند. ج، ضَبّ، ضِباب. || (اِخ) نام مردی است. || (اِخ) نام ماده شتر احبش بن قلع عنبری. (منتهی الارب).
ضبة.
[ضَبْ بَ] (اِخ) دهی هست به تهامة. (منتهی الارب). نام زمـینی هست و گویند دیـهی هست بتهامـه ار دریـا بدان سوی شام، و برابر آن ده دیگری هست بنام بدا و آن ده یعقوب پیغمبر است. (معجم البلدان).
ضبة.
[ضَبْ بَ] (اِخ) ابن اد، عم تمـیم بن مرّة است. (منتهی الارب).
ضبة.
[ضَبْ بَ] (اِخ) ابن ادّبن طابخة بن الیـاس بن مضر. جدی جاهلی، سعد و سعید از پسران ویند. مسکن ایشان درون شمال نجد بود و در دوران اسلامـی بعراق منتقل شدند و در جزیره (جزیرهء فراتی) سگزیدند. گویند ضبة نخستینی هست که گفت: «الحدیث ذوشجون» و «سبق السیف العذل»،و دربارهء مثل نخستین وی را حکایتی است. رجوع بمجمع الامثال مـیدانی والسبائک ص23 شود.
ضبة.
[ضَبْ بَ] (ع اِ) سوسمار ماده. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). || آهن در. حلقه در. بَش. پَش. آهن جامـه. آهن کـه بر درون زنند. ج، ضباب. (مـهذب الاسماء).
ضبی.
[ضَبْ بی] (اِخ) ابن ذری معروف بـه حَلحال. تابعی است.
ضبی.
[ضَبْ بی] (اِخ) ابوجعفر احمدبن یحیی بن احمدبن عمـیرة الضبی القرطبی. از علماء اندلس. مولد او بلش موضعی بباختر شـهر لورقة. او مبادی علوم را پیش از آنکه بـه ده سالگی رسد فراگرفت. آنگاه بشمال افریقا شد و در بلاد آن نواحی بگشت و مراکش و سبتة را بدید و عبدالحق الاشبیلی را بـه جایـه دیدار کرد و سپس بـه اسکندریـه آمد و آنجا صحبت اباطاهربن عوف را دریـافت و ظاهراً بیشتر عمر را درون شـهر مرسیة اندلس گذرانده هست (وفات 599 ه . ق). (معجم المطبوعات ج2 ستون 193).
ضبی.
[ضَبْ بی] (اِخ) احمدبن ابراهیم. رجوع بـه احمد... شود.
ضبی.
[ضَبْ بی] (اِخ) عم مسعودبن خطاب. و او بـه امر حجاج بن یوسف و به دستیـاری قتیبة بن مسلم بعد از عزل وکیع بن حسان بجای وی درون عداد شرطگان قتیبة درآمد. (عقد الفرید ج1 ص42).
ضبی.
[ضَبْ بی] (اِخ) مفضل بن محمد. رجوع بـه مفضل... شود.
ضبی.
[ضَبْ بی ی] (ع ص) هذه النسبة الی بنی ضبّة و هم جماعة: ففی مضر ضبة بن ادّبن طابخة بن الیـاس بن مضربن نزاربن ربیعة بن معدبن عدنان و فی قریش ضبة بن الحرب بن فهربن مالک و فی هذیل ضبة بن عمروبن الحرث بن تمـیم بن سعدبن هذیل و جماعة ینسبون الی کل واحد من هولاء... (سمعانی ورق 360).
ضبی.
[ضُ بی ی] (ع مص) ضَبْو. برگردانیدن آتش گونـهء چیزی را و بریـان آن. || پناه بردن بچیزی. || مضطر شدن. (منتهی الارب).
ضبی ء .
[ضَ] (ع ص) دوسیدهء بـه زمـین. (منتهی الارب).
ضبیب.
[ضَ] (ع مص) روان شدن آب یـا خون و آب دهن. (منتهی الارب).
ضبیب.
[ضَ] (ع اِ) طرف تیز تیغ. (منتهی الارب).
ضبیب.
[ضُ بَ] (اِخ) نام اسپ حسان بن حنظلة. || نام اسپ حضرمـی بن عامر. (منتهی الارب).
ضبیب.
[ضُ بَ] (اِخ) از آبهای بنی نُمـیر هست و درون آن نخل و جوز بسیـار باشد و بگفتهء ابوزیـاد ازآنِ بنی اسیدة از طایفهء بنی قشیر بود. (معجم البلدان). آبی است. || جایگاهی است. (منتهی الارب).
ضبیبة.
[ضَ بَ] (ع اِ) مسکه و آنچه از مسکه سازند به منظور خوردنی کودک. (منتهی الارب). || روغن و دوشاب درهم آمـیخته. (مـهذب الاسماء).
ضبیح.
[ضَ] (اِخ) نام اسپ ریب بن شریق. || نام اسب شویعرمحمدبن حمران. || نام اسپ حازوق حنفی خارجی. || نام اسپ اسعد جعفی. || نام اسپ داودبن متمم. (منتهی الارب).
ضبیح.
[ضُ بَ] (اِخ) دو اسپند حصین بن و خوّات بن جبیر را. (منتهی الارب).
ضبیر.
[ضَ] (ع ص) سخت. || توانا. || (اِ) نره. (منتهی الارب).
ضبیرة.
[ضُ بَ رَ] (اِخ) ابن شیبان الازدی، از قحطان. و از شجعان و اشراف عرب هست و درون وقعة الجمل قائد ازد بود و هم درون آن معرکه جان سپرد (36 هجری). (الاعلام زرکلی ج 2 ص 438).
ضبیرة.
[ضُ بَ رَ] (اِخ) نام زنی است. (منتهی الارب).
ضبیز.
[ضَ] (ع ص) گرگ سخت حیله. || گرگ افروخته چشم. (منتهی الارب).
ضبیز.
[ضَ] (اِخ) ابن مضر. از قبیلهء غوث هست و ایشان بمادر خویش بجیلة صعب بن سعد العشیرة منسوبند. (عقد الفرید ج 3 ص 338).
ضبیس.
[ضَ] (ع ص) پلید دشوارخوی. گویند: هو ضبیس شر؛ یعنی او صاحب شر و فساد است. || گرانجان. گران تن. (منتهی الارب). || بددل. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). || گول. کم عقل. || سست بدن. (منتهی الارب). || حریص. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). || اسپ سرکش بدخوی. (منتهی الارب).
ضبیطر.
[ضَ بَ طَ] (ع ص) ضِبطر. توانا. || فربه پرگوشت و گرداندام. || شیر قوی سخت. (منتهی الارب).
ضبیعة.
[ضُ بَ عَ] (اِخ) محلتی هست ببصره. (منتهی الارب).
ضبیعة.
[ضُ بَ عَ] (اِخ) ابن اسدبن ربیعة. بطنی هست از عرب. (منتهی الارب).
ضبیعة.
[ضُ بَ عَ] (اِخ) ابن الحارث. وی درون یوم تناءة عامربن طفیل را بـه نیزه بزد، و برخی عاین گویند، و در این واقعه بنی عامر بگریختند. (عقد الفرید ج6 ص26 و 27).
ضبیعة.
[ضُ بَ عَ] (اِخ) ابن ربیعة بن نزار. ضبعی منسوب هست به وی. (منتهی الارب).
ضبیعة.
[ضُ بَ عَ] (اِخ) ابن عجل بن لجیم بن صعب، از بکربن وائل از عدنان. جدی جاهلی هست و گروهی از صحابه از فرزندان ویند. (الاعلام زرکلی ج 2 ص 438).
ضبیعة.
[ضُ بَ عَ] (اِخ) ابن قیس بن عکابة بن صعب، از بکربن وائل از عدنان. جدی جاهلی. مالک و جحدر و عباد و سعد از فرزندان وی هستند. (الاعلام زرکلی ج 2 ص 438).
ضبینة.
[ضَ نَ] (اِخ) پدر بطنی هست از عرب. (منتهی الارب).
ضتع.
[ضَ] (ع اِ) جانورکیست. || مرغی است. (منتهی الارب).
ضج.
[ضَج ج] (ع مص) بانگ و فریـاد . بانگ . (زوزنی). آواز و نالیدن و فریـاد از بیم، یـا عام است. (آنندراج). ضجیج. (منتهی الارب).
ضجاج.
[ضِ] (ع مص) مضاجة. همدیگر شور و غوغا . بانگ و فریـاد . نزاع و خصومت . (منتهی الارب). با یکدیگر شور و شغب . (تاج المصادر). بر یکدیگر بانگ . (منتخب اللغات). بانگ . (تاج المصادر). || بدی . (برهان قاطع).
ضجاج.
[ضِ] (ع اِ) هر بار درختی کـه بدان طیور و سباع را سَم دهند. (منتهی الارب). کلّ شجرة تُسَمُّ بها السباع مثل الخروع و القسیب و الالب. هر درختی کـه دد و دام آن را ببویند. (برهان). نام هر درختی کـه دد و دام آن را ببویند مانند خروع و قسیب و الب. (اختیـارات بدیعی)(1). هر گیـاه سمـی کـه صیـادان بگوشت و امثال آن زنند و در رهگذر وحوش نـهند مسموم آنان را، و از آن جمله هست اِلب، ضجاج... و بالکسر فیما لایسع، اسم لکل ما یُسم بـه السباع کالخروع کذا قال. (تذکرهء ضریر انطاکی). || صمغی کـه خورده شود. (منتهی الارب). صمغ درختی هست شبیـه بدرخت بان و آن خاردار و کوچک هست و درون کوه قهوان واقع درون زمـین عمان روید و بدان صمغ جامـه و سر و تن شویند و همان اثر صابون دارد و حب او بـه مورددانـه ماند و زبان را بگزد. (ابن البیطار)... صمغ درختی هست مانند درخت بان و نبات وی درون کوه قهوان از زمـین عمان باشد و آن صمغی سفید بود کـه چون جامـه بدان شویند پاک گرداند پاکتر از صابون و مردم سر را بدان بشویند و دانـهء بار او مانند تخم مورد سیـاه بود و زبان را بگزد... (اختیـارات بدیعی). نوعی از صمغ هست و آن سفید مـی باشد و بجای صابون کار فرمایند و جامـه و چیزهای دیگر بدان شویند. (برهان). بفتح اول(2)، صمغ درختی هست یمنی خاردار و رنگ او مایل بسرخی و براق، درون دوم گرم و خشک و در شستن جامـه و کتان بهتر از صابون و ضماد او جهت بردن گوشت زیـادهء جراحات و التیـام آن با عسل جهت اورام بارده و سستی اعضا نافع است. (تحفهء حکیم مؤمن). صمغ شجرة شائکة یمانیة تجلب الی الحجاز قطع براقة الی الحمرة حارة یـابسة فی الثانیة اذا وضعت فی القروح اذهبت اللحم الزائد و ادملت و ان عجنت بالعسل منعت الترهل و الاورام الباردة و هی تنقی الثیـاب و الکتان اعظم من الصابون... (تذکرهء ضریر انطاکی).
(1) - برهان قاطع و اختیـارات بدیعی این لغت را درون این معنی بفتح اول ضبط کرده اند، و صاحب برهان کلمـهء «یُسَمُّ» را درون عبارت «اسم لکل ما یُسَمُّ بـه السباع» یشم خوانده هست و متوجه کلمـهء «به» نیز نشده است.
(2) - تحفهء حکیم مومن و تذکرهء ضریر انطاکی درون معنی اخیر این لغت را بفتح اول ضبط کرده اند.
ضجاج.
[ضِ] (اِخ) نام آبی هست سخت شور. (معجم البلدان).
ضجاج.
[ضَ] (ع مص) بـه ستم بر کاری داشتن. (منتهی الارب).
ضجاج.
[ضَ] (ع اِ) دندان فیل. (منتهی الارب). پیلسته. عاج. (منتخب اللغات) (فهرست مخزن الادویـه). || مـهره ای است. (منتهی الارب) (منتخب اللغات).
ضجاع.
[ضِ] (اِخ) شـهری هست به یمن نزدیک زبید. (معجم البلدان).
ضجاعم.
[ضَ عِ] (اِخ) جِ ضَجعم و ضُجعم. (منتهی الارب).
ضجاعمة.
[ضَ عِ مَ] (اِخ) جِ ضَجعم و ضُجعم. (منتهی الارب).
ضجحرة.
[ضَ حَ رَ] (ع مص) پر مشک. (منتهی الارب).
ضجر.
[ضَ] (ع ص) جای تنگ. (منتهی الارب).
ضجر.
[ضَ جَ] (ع اِمص) تفتگی و بیقراری از اندوه و جز آن. (منتهی الارب). قلق و اضطراب از اندوه. (بحر الجواهر). بی آرامـی از غم. (منتخب اللغات). تنگدلی. سرگشتگی. دهشت. (دهار). ستوهی :
کز ضجر خود را بدرّاند شکم
قصهء آن بیمرادیـها و غم.مولوی.
ضجر.
[ضَ جَ] (ع مص) نالیدن. || طپیدن. (منتهی الارب). طپیدن دل. (منتخب اللغات). بیقراری . تفته گردیدن از اندوه. ملول شدن. (منتهی الارب). تنگدل شدن. (زوزنی) (دهار) (تاج المصادر). || بانگ شتر ماده درون وقت دوشیدن. (منتخب اللغات). بانگ ناقه وقت دوشیدن یـا بار . (منتهی الارب).
ضجر.
[ضَ جِ] (ع ص) بیقرار. ملول. تفته. (منتهی الارب). خشمگین. ضجور. (مـهذب الاسماء). طپان. جَمَلٌ ضجر؛ شتر طپان بابانگ. (منتهی الارب). دلتنگ. (منتخب اللغات) (زمخشری) : امـیر ضجر شد اسب خواست و از پیل بر اسب سلاح پوشیده برنشست. (تاریخ بیـهقی ص 580). سخت ضجر شد از این سخن چنانکه اندک کراهیت درون وی بدیدم. (تاریخ بیـهقی ص 687). روا نیست ما را با ایشان سخن جز بشمشیر گفتن و ناصواب بود لشکر فرستادن و در این ابواب بونصر گواه من هست که با وی گفته بودم اما چون خداوند ضجر شد و هری سخنی نااندیشیده مـی گفت جز خاموشی روی نبود. (تاریخ بیـهقی ص 498). سلطان سخت ضجر مـی بود از بس اخبار گوناگون مـی رسید. (تاریخ بیـهقی ص 575). و تن او گران گردد و ضجر و دلتنگ شود. (ذخیرهء خوارزمشاهی). سلطان از قصور ارتفاعات و انکسار معاملات ضجر شد. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص 359). || مکان ضجر؛ جای تنگ. (منتهی الارب).
ضجرت.
[ضُ رَ] (از ع، اِمص) تنگدلی. (مجمل اللغة). دلتنگی. ستوهی : غم و ضجرت سخت بزرگ بر من دست داد و هیچ آن را سبب ندانستم. (تاریخ بیـهقی ص 168). یک چیز بر دل ما ضجرت کرده هست و مـی اندیشیم. (تاریخ بیـهقی). خبر بـه امـیر رسید بسیـار ضجرت نمود و عتابهای درشت کرد با بکتغدی. (تاریخ بیـهقی ص 471). کاملتر مردمان آن هست که... ضجرت محنت بر وی مستولی نگردد. (کلیله و دمنـه). درون جمله نزدیک آمد کـه این هراس فکرت و ضجرت بر من مستولی گرداند. (کلیله و دمنـه). جواب شافی نیـافت و جز نفرت و ضجرت حاصلی ندید. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص 316). الیسع را رمدی سخت حادث شد و طاقت مقاسات آن الم نداشت و از سر ضجرت و ملالت انگشت فروکرد و حدقهء خویش بیرون کشید و جان درون سر کار نـهاد. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص 319). شار از سر ضجرت و تحکم و تأنف از بی مبالاتی غلام تیره شد. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص 345). بدین سبب تنگدل شد و بسیـار ضجرت و قلق کرد. (جهانگشای جوینی).
گرمـیش را ضجرتی و حالتی
زآن تبش دل را گشادی فسحتی.مولوی.
|| ابوالفضل بیـهقی درون عبارت ذیل این کلمـه را عطف بیـان و تفسیر لجوجی آورده هست : امـیر ماضی چنانکه لجوجی و ضجرت وی بود یک روز گفت... (تاریخ بیـهقی ص179).
ضجرکش .
[ضَ کُ کَ دَ] (مص مرکب) کشتن با گونـه گونـه عذابها.
ضجرة.
[ضُ رَ] (ع اِمص) اندوه و ملال، یقال: فیـه ضجرةٌ؛ ای ملال. || (اِ) نام مرغی است. (منتهی الارب).
ضجری.
(1) [] (اِخ) مردی سخت فاضل و ادیب و نیکوسخن و نیکوترسّل ولیکن سخت بی ادب. وی معاصر ابوالعباس مأمون بن مأمون خوارزمشاه و ابوریحان بیرونی بوده هست و ابوالفضل بیـهقی درون تاریخ خود بنقل از کتاب «المسامرة فی اخبار خوارزم» تألیف بیرونی حکایتی دربارهء وی آرد کـه ذیلاً نقل مـی شود: «... و این خوارزمشاه را حلم بجایگاهی بود کـه روزی مـی خورد بر سماع رود، و ملاحظهء ادب بسیـار مـی کرد کـه مردی سخت فاضل و ادیب بود و من [ ابوریحان ] پیش او بودم و دیگر کـه وی را صخری گفتندی مردی سخت فاضل و ادیب بود و نیکوسخن و نیکوترسل ولیکن سخت بی ادب بود کـه به یک راه ادب نفس نداشت، و گفته اند کـه ادب النفس خیر من ادب الدرس، صخری پیـالهء درون دست داشت و بخواست خورد، اسبان نوبت کـه بر درون سرای بداشته بودند بانگی د و از یکی بادی رها شد بنیرو، خوارزمشاه گفت: فی شارب الشارب، صخری(2) از رعنایی و بی ادبی پیـاله بینداخت و من بترسیدم و اندیشیدم کـه فرماید که تا گردنش بزنند و نفرمود و بخندید و اهمال کرد و بر راه حلم و کرم رفت...». (تاریخ بیـهقی ص 683).
(1) - این کلمـه درون نسخ مختلف تاریخ بیـهقی درون سه مورد ذکر شده و هر سه جا بـه صور صجری، صخری، ضجر، بصجری و غیره آمده و هیچیک معلوم نیست.
(2) - این کلمـه درون نسخ مختلف تاریخ بیـهقی درون سه مورد ذکر شده و هر سه جا بـه صور صجری، صخری، ضجر، بصجری و غیره آمده و هیچیک معلوم نیست.
ضجع.
[ضِ] (ع اِ) مـیل و رغبت. یقال: ضجع فلان اِلَیَّ. (منتهی الارب).
ضجع.
[ضَ] (ع اِ) نباتیست کـه بدان جامـه شویند. ج، اضجاع. (مـهذب الاسماء). غاسولیست کـه بدان جامـه ها شویند. (منتهی الارب). || گیـاهی هست مانا بخیـار و بادرنگ ریزه مگر کـه این از خیـار بزرگتر هست و شاخهایش چهارپهلو، و آبش اگر بر شیر خفته افشرند خوش مـی گرداند و باه را قوة دهد. (از منتهی الارب). هو مثل الضغابیس الاّ انـه اغلظ بکثیر و هو مربع القضبان و فیـه حموضة و مرارة یوخذ فیشدخ و یعصر ماؤه فی اللبن الذی قد راب فیطیبه و یحدث فیـه لدغ اللسان قلی و مرارة و هو جید للباه... (ابن البیطار).
ضجع.
[ضَ] (ع مص) بر پهلو خفتن. (منتهی الارب). پهلو بر زمـین نـهادن. (منتهی الارب) (دهار). || مایل بغروب شدن ثریـا. (منتهی الارب).
ضجع.
[ضِ جَ] (اِخ) جایگاهی است. (منتهی الارب).
ضجعاء .
[ضَ] (ع اِ) گوسپندان بسیـار. (منتهی الارب). گلهء گوسپند. (مـهذب الاسماء).
ضجعم.
[ضُ عُ / ضَ عَ] (اِخ) پدر بطنی از قضاعه، و فرزندان او را ضَجاعمة گویند. ج، ضجاعم یـا ضَجاعمة، و ایشان پادشاهان شام بودند (و الهاء للنسبة). (منتهی الارب) (الاعلام زرکلی ج2 ص438).
ضجعة.
[ضَ عَ] (ع اِ) یکی ضجع. یک بار بر پهلو خفتن. (منتهی الارب). خواب. (منتخب اللغات).
ضجعة.
[ضِ عَ] (ع اِ) سستی. (منتهی الارب). کَسَل. || نوعی از خوابیدن بپهلو. هیئت اضطجاع. (منتخب اللغات). هیئت بر پهلو خفتن. یقال: هو حسنُالضجعة. و فی الحدیث کانت ضجعته صلی الله علیـه و سلم اَدماً حشوها لیف؛ یعنی فرشی کـه بر آن مـی خفت. (منتهی الارب). و در تاج العروس گوید: و اما الحدیث کانت ضجعة رسول الله ادماً حشوها لیف فتقدیره کانت ذات ضجعته او ذات اضطجاعه فراش ادم حشوها لیف.
ضجعة.
[ضُ عَ] (ع اِ) سستی عقل و رأی (بفتح اول نیز آمده است). || بیماری. || (ص) شخصی کـه مردم او را بسیـار بر پهلو اندازند. (منتهی الارب). و نحریر فاضل ابوالکمال سیداحمد عاصم درون ترجمـهء قاموس فیروزآبادی گوید: وشول کمسه یـه دینور کـه ناس آنی دائماً یـانی اوزره یـا تورر اوله، مراد سخره و مزاح جهتیله خلقک دائماً یـا توروب یوارلدیغی کمسه اوله جقدر. یقال: رجلٌ ضجعة؛ اذا کان یضجعه الناس کثیراً. || (ص) رجلٌ ضُجعة؛ مرد بسیـار خسپنده و کاهل یـا لازم گیرنده خانـه را کـه بر نمـی آید و نمـی خیزد جهت بزرگی یـا عاجزی و مقیم بجائی. رجلٌ ضجعی و ضجعیة (بکسرهما و ضمـهما)، مثله فی الکل. (منتهی الارب). ملازم خانـه کـه از خانـه هرگز بیرون نیـاید. (منتخب اللغات).
ضجعة.
[ضُ جَ عَ] (ع ص) رجلٌ ضُجعة؛ مرد بسیـار خسپنده و کاهل. (منتهی الارب). مرد کـه بسیـار خسپد. (مـهذب الاسماء). بسیـارخواب. پرخواب.
ضجعة.
[ضَ جَ عَ] (ع اِ) بر پهلو خفتگی. (منتهی الارب).
ضجعی.
[ضِ عی ی / ضُ عی ی] (ع ص)ضُجعة. مرد بسیـار خسپنده. (منتهی الارب). و رجوع بـه ضجعة شود.
ضجم.
[ضَ جَ] (ع اِمص) کژی. کجی درون دهان وو زنخ و گردن. (منتهی الارب). کجی درون دهان و گردن و ذقن و جز آن. (منتخب اللغات). مـیل بینی بـه یکی از دو جانب روی. || کژی یکی از دو دوش. || کژی چاه. || کژی جراحت. (منتهی الارب).
ضجماء .
[ضَ] (ع ص) شَفَةٌ ضَجْماء؛ لبی کژ. (مـهذب الاسماء).
ضجمة.
[ضُ مَ] (ع اِ) جانورکیست بدبوی. (منتهی الارب).
ضجن.
[ضَ جَ] (اِخ) کوهی هست (و درون شعر اعشی ذکر آن آمده). (معجم البلدان).
ضجن.
[ضَ جَ] (اِخ) موضعی هست در بلاد هذیل. اصمعی گوید درون بلاد هذیل رودباری هست که ضَجن نامـیده مـی شود و بخش پائین آن از آن کنانـه و بفاصلهء یک شب راه که تا مکه است. (معجم البلدان).
ضجنان.
[ضَ جَ] (اِخ) کوهی هست بناحیـهء تهامـه، و گویند کوهکی هست بفاصلهء بَریدی از مکّه. واقدی گوید مـیان ضجنان و مکه بیست وپنج مـیل و آن ازآنِ اسلم و هذیل و غاضرة است. «و لضجنان حدیث فی حدیث الاسراء حیث قالت له قریش ما آیة صدقک قال لما اقبلت راجعاً حتی اذا کنت بضجنان مررت بعیر فلان فوجدت القوم و لهم اناء فیـه ماء فشربت ما فیـه و ذکر القصة». (معجم البلدان).
ضجوج.
[ضَ] (ع ص) ناقهء فریـادناک بوقت دوشیدن و بار . (منتهی الارب). شتر ماده کـه بوقت دوشیدن و بار فریـاد کند. (منتخب اللغات). بانگ کننده. (مـهذب الاسماء).
ضجور.
[ضَ] (ع ص) ناقةٌ ضَجور؛ ناقه ای کـه در وقت دوشیدن یـا بار بانگ و بیقراری نماید. (منتهی الارب). شتر مادهء بانگ کننده وقت دوشیدن. (منتخب اللغات). آن اشتر کـه جزع کند نزدیک دوشیدن. (مـهذب الاسماء). || دلتنگ. (منتخب اللغات). تنگدل و مضطرب و غمگین. (غیـاث). خشمگین. ضَجِر. (مـهذب الاسماء) : نظر نکنی درون بستان کـه بیدمشک هست و چوب خشک، همچنین درون زمرهء توانگران شاکرند و کفور و در حلقهء درویشان صابرند و ضجور. (گلستان).
ضجوع.
[ضَ] (ع ص، اِ) مَشکی کـه از گرانی آن بردارنده مـیل کند و راست نتواند رفت. (منتخب اللغات). مشک گران کـه باعث گرانی مستقی را کژ گرداند. || دلو گشاده. (منتهی الارب). دلو فراخ. (منتخب اللغات) (منتهی الارب). || زن مخالف شوهر. (منتخب اللغات). || مرد سست عقل و رأی. (منتهی الارب). ضعیف رای. || ابر آهسته رو از بسیـاری آب. (منتخب اللغات). ابر آهسته رو جهت گرانی و کثرت آب. || ناقه کـه بگوشـه و ناحیـه چرا کند. (منتهی الارب). شتر ماده کـه ار مـی چرد. (منتخب اللغات). اشتر کـه بر کنارهء آب و گیـاه چرا کند. (مـهذب الاسماء). || چاه فراخ جوانب. (منتهی الارب).
ضجوع.
[ضَ] (اِخ) رحبه ای هست مر بنی ابی بکربن کلاب را، و گویند موضعی هست بنی اسد را، و نیز گفته اند رودباری است. (معجم البلدان).
ضجوع.
[ضَ] (اِخ) پشتهء معروفی است. س گوید: آبی هست و مـیان آن و سلمان سه مـیل فاصله است. (معجم البلدان).
ضجوع.
[ضَ] (اِخ) بطنی از بنی کلاب. (منتهی الارب).
ضجوع.
[ضُ] (ع مص) ضَجع. بر پهلو خفتن. پهلو بر زمـین نـهادن. (منتهی الارب).
ضجوع.
[ضُ] (اِخ) نام قبیلتی از بنی عامر. (منتهی الارب).
ضجة.
[ضَجْ جَ] (ع اِ) بانگ و فریـاد مردم. (منتهی الارب). بانگ. فریـاد. ناله. غوغا. شیون. خروش. فغان. ضجّ. ضجیج.
ضجیج.
[ضَ] (ع مص) نالیدن و فریـاد از بیم، یـا عام است. فاذا فزعوا من شی ء و غُلِبوا قیل ضجوا ضجیجاً. (منتهی الارب). بانگ . (تاج المصادر). ضجّ. ضجة. بانگ. بانگ شتر. (دهار). || (اِ) مشقت. || بیم. (منتهی الارب).
ضجیع.
[ضَ] (ع ص) همخوابه. (منتهی الارب). هم بستر. (مـهذب الاسماء) (دهار). برخوابه. کمـیع : هزاروسیصد مرد بر آن صحراء ضجیع تراب و اکیل نسر و غراب گردانیدند. (ترجمـه تاریخ یمـینی ص266).
یـاد آور ز آن ضجیع و زآن فراش
تا بدین حد بیوفا و مُر مباش. مولوی.
ضجیعة.
[ضَ عَ] (ع ص) تأنیث ضجیع.
ضح.
[ضِح ح] (ع اِ) آفتاب. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (دهار). روشنی آفتاب وقتی کـه منتشر شود. (منتهی الارب). روشنی آفتاب. (مـهذب الاسماء). رنگ آفتاب. (منتهی الارب). مقابل ظِلّ، فی ء، سایـه. || صحراء. (منتهی الارب). صحرا کـه گیـاه نداشته باشد و آفتاب بر آن تابد. (منتخب اللغات). || فضای فراخ. || آنچه بر آن آفتاب تابد. و منـه: جاء فلان بالضّح و الریح (و لاتقل بالضیح و انـهبشی ء)؛ ای بما طلعت الشمس و ما جرت علیـه الریح ای المال الکثیر. و فی الحدیث: لایقعدن احدکم بین الضِح و الظل فانـه الشیطان. (منتهی الارب).
ضحا.
[ضُ] (اِخ) نام جایگاهی است. زمخشری گوید: ضُحَیّ بء تصغیر هست و معلوم نیست کـه ضحا و ضحّی دو موضع اند یـا یکی از دو کلمـه غلط است. (معجم البلدان).
ضحاء .
[ضُ / ضَ] (ع اِ) چاشت فراخ. (بحر الجواهر). چاشت فراخ یـا وقتی کـه قریب نصف شدن رسد روز. و یقال: اقمت بالمکان حتی اضحیت. (منتهی الارب). چاشت بلند. (منتخب اللغات). چاشتگاه فراخ. (مـهذب الاسماء). || طعام چاشت. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). طعام کـه در چاشتگاه فراخ خورند. || خلیل گوید آفتاب را نیز گاهی ضحاء گویند. (منتهی الارب).
ضحاء .
[ضُ] (ع مص) بـه آفتاب درآمدن.
ضحاک.
[ضَحْ حا] (ع ص) بسیـارخند (و هو ذَمٌ). (منتهی الارب). خنده کننده. (مـهذب الاسماء) :
زشت آن زشت هست و خوب آن خوب و بس
دایم این ضحاک و آن اندر عَبس.مولوی.
|| راه روشن و آشکار. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || (اِ) مـیانـهء راه (بتخفیف «ح» نیز آمده است). (منتهی الارب).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن امـیة بن ثعلبة. صحابی است. (منتهی الارب).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن بهلول الفقیمـی. محدث است. (الموشح ص 106).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن حمزة. محدث است.
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن خلیفة بن ثعلبة بن عدی بن کعب بن عبدالاشـهل الانصاری، از بنی قریظه. او معاصر پیغمبر اکرم بوده است. (امتاع الاسماع چ مصر ص246).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن زمل بن عبدالرحمن. محدث است. و او از سکاسک بن اشرس بن کنده است، و سکاسک بطنی هست از کنده. (عقدالفرید ج3 ص342) (سیرهء عمر بن عبدالعزیز ص148).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن سفیـان بن عوف بن کعب الکلابی مکنی بـه ابوسعید. صحابی شجاع. او نخست مأمور اخذ زکوة و عامل بر صدقات بنی کلاب از جانب پیغمبر اکرم بود. سپس بسیّافی برگزیده شد و بالای سر پیغمبر اکرم مـی ایستاد با شمشیری حمایل کرده و وی را با صد سوار برابر مـی نـهادند و گویند بسال 11 هجری درون قتال با اهل رده از بنی سلیم شـهادت یـافته است. قال النبی صلی الله علیـه و سلم للضحاک بن سفیـان: ما طعامک؟ قال: اللحم و اللّبن. قال ثم الی ماذا یصیر؟ قال یصیر الی ما قد علمت. قال: فان الله عزّ و جل ضرب ما یخرج من ابن آدم مث للدنیـا. (عقدالفرید ج 3 ص 122) (الاعلام زرکلی ج 2 ص 438). صاحب عیون الاخبار گوید: حدثنی محمد بن داود قال حدثنا ابوالربیع عن حماد عن علی بن زید عن الحسن ان النبی (ص) قال للضحاک بن سفیـان: ماذا طعامک؟ قال: اللحم و اللبن. قال: ثم یصیر الی ماذا قال ثم یصیر الی ما قد علمتَ. قال: فان الله ضرب مایخرج من ابن آدم مث للدنیـا. (عیون الاخبار ج 2 ص 327).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن سلیمان بن سالم بن دهایة ابوالازهر المرئی الاوسی، منسوب بـه امری ءالقیس بن مالک. وی ببغداد شد و بدانجا اقامت گزید و بنحو و لغت آشنائی داشت و شعر نیکو مـیسرود و بسال 547 ه . ق. درگذشت. او راست:
ماانعم الله علی عبده
بنعمة اوفی من العافیة
و کل من عوفی فی جسمـه
فانـه فی عیشة راضیة
و المال حلو حسن جید
علی الفتی لکنـه عاریة
و اسعد العالم بالمال من
اعطاه للاَخرة الباقیة
ما احسن الدنیـا و لکنـها
مع حسنـها غدّارة فانیة.
(معجم الادباء ج4 ص272).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن شراحیل همدانی مشرقی. تابعی است.
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن عزرب الازدی الاشعری الطبری الدمشقی. از ثقات تابعین بود و از جانب عمر بن عبدالعزیز ولایت دمشق داشت و چون عمر درگذشت وی همچنان درون حکومت خویش ببود. وفات او بسال 105 ه . ق. بوده است. (الاعلام زرکلی ج 2 ص 438).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن عبدالله الهلالی. از معاصرین عبدالله بن عباس و از همراهان وی هنگام عزیمت از بصره بمکه. (عقدالفرید ج 5 ص 115 و 116).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن عثمان المدنی. از رواة هست و از نافع روایت کند. صاحب المصاحف آرد: حدثنا عبدالله حدثنا کثیربن عبید حدثنا ابن ابی فدیک عن الضحاک بن عثمان عن نافع عن ابن عمر، ان رسول الله صلی الله علیـه و سلم نـهی ان یسافر بالقرآن الی ارض العدو مخافة ان یناله العدو. (المصاحف ص 180) (روضات ص 52).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن عثمان بن الضحاک بن عثمان بن عبدالله الاسدی الحزامـی المدنی القرشی. علامـهء قریش درون مدینـه بـه اخبار عرب و ایـام و اشعار ایشان و از بزرگترین اصحاب مالک. چون رشید عباسی عبدالله بن مصعب را ولایت یمن داد، وی ضحاک را خلیفهء خویش کرد و ضحاک سالی بدانجا ببود و در بازگشت از یمن بمکه درگذشت (180 ه . ق.). صاحب الموشح آرد: حدثنی ابوسلمة موهوب بن رشید الکلابی انـه سمع الضحاک بن عثمان الحزامـی یقول من اغزل ابیـات قالتها العرب ابیـات حسان بن یسار التغلبی حین یقول:
اجدّک ان دارُ الرباب تباعدت
او انْبتّ حبلٌ انّ قلبک طائر
امتْ ذکرها و اجعل قدیمَ وصالها
و عشرتها کبعض من لاتعاشر
وهبها کشی ء قد مضی او کنازح
به الدار او من غیبته المقابر
فقد ضلّ الا ان تفضّی حاجةً
ببرق حفیر دمعک المتبادر.
(الموشح ص 154) (الاعلام زرکلی ص 438).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن عجلان کاتب. وی درون آغاز خلافت بنی العباس مـیزیست و یکی از خوشنویسان معروف است. (الفهرست ابن الندیم ص 10).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن علوان(1). رجوع بـه ضحاک بیوراسف و ضحاک علونی و آک و بیوراسف شود.
(1) - بـه گفتهء ابن البلخی درون فارسنامـه (چ اروپا ص 11) مراد از این ضحاک همان بیوراسف است.
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن فیروز دیلمـی. وی چندی از قِبَلِ عبدالله بن زبیر درون بعض بلاد یمن حاکم بود و بسال 115 ه . ق. بجهان جاودانی شتافت. (حبیب السیر ج 1 ص 262).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن فیروز دیلمـی. محدث هست و فیروز صحابی بود. رجوع بـه فقرهء قبل شود.
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن قیس بن خالد الفهری، مکنی بـه ابوانیس یـا ابوامـیة. از جماهیر بنی محارب بن فهربن مالک است(1) و صاحب مرج راهط(2) هیثم بن عدی گوید چون زیـاد درگذشت معاویـه ضحاک را عامل کوفه کرد (53 ه . ق.) و وی هنگامـی کـه بشـهر درآمد گور زیـاد بپرسید و بدانجا شد و بر مزار وی این ابیـات کـه حارثة بن بدر درون رثاء او سروده بود بخواند(3):
اباالمغیرة و الدنیـا مُفجعة
و انّ مَن غرت الدُنیـا لمغرور
قد کان عندک للمعروف معرفة
و کان عندک للتنکیر تنکیر
لو خلد الخیر و الاسلام ذاقدم
اذاً لخلدک الاسلام و الخیر.
صاحب عقدالفرید آرد(4): قال معاویة یوماً و عنده الضحاک بن قیس و سعیدبن العاص و عمروبن العاص: ما اعجبُ الاشیـاء؟ قال الضحاک بن قیس: اِکداء العاقل و اِجداء الجاهل. و قال سعیدبن العاص: اعجب الاشیـاء ما لم یُرَ مثلُه. و قال عمروبن العاص: اعجب الاشیـاء غلبةُ مَن لا حق له ذاالحق علی حقه. و قال معاویة: اعجبُ مِن هذا ان تُعطی مَن لا حق له مالیس له بحق مِن غیر غلبة. و باز صاحب عقدالفرید گوید(5): قال الهیثم بن عدی لما حضرت معاویة الوفاة و یزید غائب دعا بمسلم بن عقبة المری و الضحاک بن قیس الفهری و قال لهما: ابلغا عنی یزید و قولا له: انظر اهل الحجاز فهم عصابتک و عترتک فمن اتاک منـهم فأکرمـه و من قعد عنک فتعاهده، و انظر اهل العراق، فان سألوک عزل عامل فی کل یوم فاعزله عنـهم، فان عزل عامل واحد اهون علیک من سلّ مائة الف سیف، ثم لاتدری علام انت علیـه منـهم، ثم انظر اهل الشام... الخ. و مات معاویة، فقام الضحاک بن قیس خطیباً فقال: ان امـیرالمؤمنین کان انف العرب و هذه اکفانـه و نحن مدرجوه فیـها و مخلّون بینـه و بین ربه. فمن اراد حضوره بعد الظهر فلیحضره و صلی علیـه الضحاک. و جای دیگر گوید(6): ابن داب گوید: لما هلک معاویة خرج الضحاک بن قیس الفهری و علی عاتقه ثیـاب حتی وقف الی جانب المنبر، ثم قال: ایـها الناس، ان معاویة کان انف العرب و ملکها، فاطفأ الله بـه الفتنة و احیـا بـه السنة، و هذه اکفانـه و نحن مدرجوه فیـها و مخلّون بینـه و بین ربه فمن اراد حضوره صلاة الظهر فلیحضره. و صلی علیـه الضحاک بن قیس الفهری. صاحب مجمل التواریخ و القصص آرد(7): «چون سال شصت (ه . ق.) درآمد معاویـه بمرد و یزید پسرش بـه صید بود و همواره بـه صید بودی و نیندیشیدی از بیماری پدر. چون بازآمد معاویـه را دفن کرده بودند و ضحاک بن قیس الفهری بر وی نماز کرد». بعد از یزید پسرش معاویـهء دوم بخلافت رسید ولی بعد از شش ماه از خلافت کناره گرفت و اندکی بعد از جهان درگذشت. مردم مکه با عبدالله بن زبیر بخلافت بیعت د و مروان بن الحکم عامل مدینـه نیز مایل بقبول این بیعت شد ولی عبدالله از شدت کینـه و بی تدبیری نپذیرفت و مروان از ترس بشام گریخت و عبیدالله زیـاد نیز بصره را رها کرد و راه شام پیش گرفت و بدین نحو بسهولت عراق و حجاز و یمن و شام عبدالله بن زبیر را بخلافت بپذیرفتند. ابن زبیر ضحاک فهری را درون شام جانشین خویش ساخت(8). و مروان درون شام بنی امـیه را جمع آورد و ایشان با وی بخلافت دست بیعت دادند لیکن گروهی از سپاهیـان با ضحاک بن قیس همداستان شده و از قبول خلافت مروان سر باززدند. امویـان و طرفداران ابن زبیر درون محل مرج راهط بغوطهء دمشق بسال 64 ه . ق. جنگی بزرگ د و فتح نصیب مروان و بنی امـیه شد و ضحاک درون گیرودار معرکه بقتل رسید. ضحاک قصر خورنق را اصلاح و ترمـیم کرده است. صاحب عقد الفرید درون وقعهء مرج راهط گوید(9): ابوالحسن قال: لما مات معاویة بن یزید، اختلف الناس بالشام، فکان اول من خالف من امراء الاجناد النعمان بن بشیر الانصاری و کان علی حمص فدعا لابن الزبیر فبلغ خبره زفربن الحرث الکلابی و هو بقنسرین، فدعا الی ابن الزبیر ایضاً بدمشق سراً و لم یظهر ذلک لمن بها من بنی امـیة و کلب، و بلغ ذلک حسان بن مالک بن بجدل الکلبی و هو بفلسطین، فقال لروح بن زنباع: انی اری امراء الاجناد یبایعون لابن الزبیر و ابناء قیس بالاردن کثیر و هم قومـی، فانا خارج الیـها و اقم انت بفلسطین، فان جل اهلها قومک من لخم و جذام فان خالفک احد فقاتله بهم. فأقام روح بفلسطین، و خرج حسان الی الاردن، فقام ناتل بن قیس الجذامـی، فدعا الی ابن الزبیر و اخرج روح بن زنباع من فلسطین و لحق بحسان بالاردن فقال حسان: یـا اهل الاردن قد علمتم ان ابن الزبیر فی شقاق و نفاق و عصیـان لخلفاء الله و مفارقة لجماعة المسلمـین، فانظروا رج من بنی حرب فبایعوه. فقالوا: اختر لنا من شئت من بنی حرب و جنبنا هذین الرجلین الغلامـین: عبدالله و خالداً ابنی یزیدبن معاویـه، فانا نکره ان یدعو الناس الی شیخ، و نحن ندعو الی صبی. و کان هوی حسان فی خالدبن یزید و کان ابن اخته، فلما رموه بهذا الکلام امسک و کتب الی الضحاک بن قیس کتاباً یعظم فیـه بنی امـیة و بلاءهم عنده و یذم ابن الزبیر و یذکر خلافه للجماعة و قال لرسوله: اقرأ الکتاب علی الضحاک بمحضر بنی امـیة و جماعة الناس. فلما قرأ کتاب حسان تکلم الناس فصاروا فریقین، فصارت الیمانیة مع بنی امـیة و القیسیة زبیریة، ثم اجتلدوا بالنعال، و مشی بعضهم الی بعض بالسیوف حتی حجز بینـهم خالدبن یزید، و دخل الضحاک دارالامارة فلم یخرج ثلاثة ایـام. و قدم عبیداللهبن زیـاد فکان مع بنی امـیة بدمشق فخرج الضحاک بن قیس الی المرج (مرج راهط) فعسکر فیـه و ارسل الی امراء الاجناد فاتوه الا ما کان من کلب و دعا مروان الی نفسه فبایعته بنوامـیة و کلب و غسان و السکاسک و طی فعسکر فی خمسة آلاف و اقبل عبادبن یزید من حوران فی الفین من موالیـه و غیرهم من بنی کلب فلحق بمروان و غلب یزیدبن ابی نمس علی دمشق، فاخرج منـها عامل الضحاک و امر مروان برجال و سلاح کثیر. و کتب الضحاک الی امراء الاجناد فقدم علیـه زفربن الحرث من قنسرین و امده النعمان بن بشیر بشرحبیل بن ذی الکلاع فی اهل حمص، فتوافوا عند الضحاک بمرج راهط، فکان الضحاک فی ستّین الفا و مروان فی ثلاثة عشر الفا اکثرهم رجالة، و اکثر اصحاب الضحاک رکبان، فاقتتلوا بالمرج عشرین یوماً و صبر الفریقان و کان علی مـیمنة الضحاک زیـادبن الضحاک العقیلی(10) و علی مـیسرته بکربن ابی بشیر الهلالی، فقال عبیداللهبن زیـاد لمروان انّک علی حق و ابن الزبیر و من دعا الیـه علی الباطل، و هم اکثر منا عدداً و عُدداً و مع الضحاک فرسان قیس، و اعلم انک لاتنال منـهم ما ترید الا بمکیدة و انما الحرب خدعة، فادعهم الی الموادعة، فاذا امنوا و کفّوا عن القتال فکر علیـهم. فارسل مروان بشیراً الی الضحاک یدعوه الی الموادعة و وضع الحرب حتی ننظر. فاصبح الضحاک و القیسیة قد امسکوا عن القتال و هم یطمعون ان یبایع مروان لابن الزبیر و قد اعد مروان اصحابه، فلم یشعر الضحاک و اصحابه الا و الخیل قد شدت علیـهم، ففزع الناس الی رایـاتهم من غیر استعداد و قد غشیتهم الخیل، فنادی الناس: اباانیس، اعجز بعد کیس و کنیة الضحاک: ابوانیس فاقتتل الناس، و لزم الناس رایـاتهم، فترجّل مروان و قال: قبح الله من ولاهم الیوم ظهره حتی یکون الامر لاحدی الطائفتین. فقُتل الضحاک بن قیس، و صبرت قیس عند رایـاتها یقاتلون، فنظر رجل من بنی عقیل الی ما تلقی قیس عند رایـاتها من القتل، فقال: اللهم العنـها من رایـات! و اعترضها بسیفه، فجعل یقطعها، فاذا سقطت الرایة تفرق اهلها، ثم انـهزم الناس فنادی منادی مروان: لاتتبعوا من ولاکم الیوم ظهره فزعموا ان رجا من قیس لم یضحکوا بعد یوم المرج، حتی ماتوا جزعاً علی من اصیب من فرسان قیس یومئذ، فقتل من قیس یومئذ ممن کان یأخذ شرف العطاء ثمانون رج و قتل من بنی سلیم ستمائة، و قتل لمروان ابن یقال له عبدالعزیز. و شـهد مع الضحاک یوم مرج راهط عبدالله بن معاویة بن ابی سفیـان.
(1) - عقدالفرید ج 3 ص 266.
(2) - عقدالفرید ج 3 ص 267.
(3) - عقدالفرید ج 3 ص 195.
(4) - عقدالفرید ج 4 ص 102 و 103.
(5) - عقدالفرید ج4 ص172 و 173 و ج5 ص135.
(6) - عقدالفرید ج 5 ص 136 و ج 3 ص 254.
(7) - مجمل التواریخ ص 296 و 297 و 299 و 301.
(8) - عقدالفرید ج 5 ص 156.
(9) - عقدالفرید ج 5 ص 158 و 159 و 160 و 161.
(10) - فی تاریخ طبری: زیـادبن عمروبن معاویة العقیلی.
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن قیس الشیبانی زعیم حروری. از شجعان و دُهاة عرب و از بنی بکربن وائل. وی بسال 126 ه . ق. با سعیدبن بهدل و دویست تن سپاهی از حروریـهء جزیره خروج کرد و سعید درون 127 ه . ق. درگذشت و ضحاک بجای وی بنشست و آهنگ ارض موصل و شـهرزور کرد و صفریـه بر وی گرد آمدند و یـارانش بـه چهارهزار تن رسیدند. بعد بعراق رفت و بر کوفه مسلط شد و واسط را محاصره کرد. عامل آنجا از درون صلح درآمد و مردم موصل با وی بمکاتبه پرداختند و ضحاک بدانجا درآمد و عدد لشکریـانش بـه صدهزار تن بالغ گشت. آنگاه مروان خلیفهء اموی قصد وی کرد و در نواحی کفرتوثا از اعمال ماردین دو سپاه بیکدیگر رسیدند و ضحاک کشته شد. جاحظ درون وصف وی گوید: من علماء الخوارج، ملک العراق و سار فی خمسین الفاً و بایعه عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز و سلیمان بن هشام بن عبدالملک و صلیـا خلفه. (الاعلام زرکلی ج 2 ص 440). صاحب مجمل التواریخ و القصص درون خلافت مروان بن محمد آرد: «... و ضحاک خارجی بیرون آمد و همـهء عراق و سواد بگرفت و سلیمان پسر هشام عبدالملک بمروان بیرون آمد با هفتادهزار مرد و مروان وی را بشکست اندر حرب و سوی ضحاک خارجی گریخت و مروان یزیدبن عمر بن هبیره را بحرب وی فرستاد و ضحاک سوی موصل و جزیره گریخت با سپاه بسیـار و دیگرباره مروان بحرب رفت بـه تن خود، جائی کـه آن را کهربوثا(1) خوانند از حد جزیره و آن شب ضحاک کشته شد و بجای وی سعید الخبیری باستاد(2) و سر ضحاک بمروان آوردند وی ندانست کـه او را کـه کشت...». (مجمل التواریخ ص 313 و 314).
(1) - ن ل: کفرتوثا.
(2) - یعنی سعید بجای ضحاک رئیس خوارج شد و در حرب پافشاری کرد، و هو سعیدبن بهدل الخبیری الشیبانی.
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن قیس بن معاویة التمـیمـی ملقب بـه احنف و مکنی بـه ابی بحر. رجوع بـه احنف ابی قیس شود.
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن قیس شاری. پیشوای یکی از پانزده فرقهء خوارج. (مفاتیح العلوم) (بیـان الادیـان).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن مخلدبن ضحاک بن مسلم الشیبانی البصری، معروف بـه نبیل. او شیخ حُفّاظ حدیث بعصر خویش بود. او را جزئی هست در حدیث. وی بمکه متولد شد (122 ه . ق.) و سپس ببصره رفت و بدانجا سگزید که تا درگذشت (212 ه . ق.).(1)یـاقوت درون معجم الادباء (ج 4 ص 272) آرد: الضحاک بن مخلدبن مسلم ابوعاصم النبیل الشیبانی البصری. بـه ابوعاصم رجوع شود. الحافظ الثبت النحوی اللغوی. امام فن حدیث از جعفر الصادق و ابن جریج و اوزاعی و ابن ابی عروبة سماع دارد و بخاری درون صحیح به منظور او اخراج (؟) کرد و بر توثیق وی اجماع کرده اند. قیل له: یحیی بن سعید یتکلم فیک فقال: لستُ بحی و لا مـیّت اذا لم اذکر. درون مناقب امام احمدبن حنبل (ص 75) آمده: ابوعاصم النبیل و اسمـه الضحّاک بن مخلد. اخبرنا اسماعیل بن احمد و محمد بن ابی القاسم قالا انا(2) حمدبن احمد قال ثنا(3) ابونعیم الحافظ قال ثنا ابی قال ثنا احمدبن محمد عمر قال سمعت عبدالله بن احمد قال: حضر قوم من اصحاب الحدیث فی مجلس ابی عاصم الضحاک بن مخلد. فقال الا تتفقهون؟ وفیکم فقیـه و جعل یذمـهم. فقالوا فینا رجل. فقال من هو؟ فقالوا الساعة یجی ء . فلما جاء ابی قالوا: قد جاء فنظر الیـه فقال له تقدم، فقال اکره ان اتخطی الناس، فقال ابوعاصم: هذا من فقهه، وسعوا له، فوسعوا فدخل، فاجلسه بین یدیـه فالقی علیـه مسألة فاجاب، فالقی ثانیة فاجاب، و ثالثة فاجاب، و مسائل فاجاب، فقال ابوعاصم: هذا من دواب البحر،هذا من دواب البر، او من دواب البرمن دواب البحر، انبأنا محمد بن ابی منصور قال انا المبارک بن عبدالجبار قال انا عبیداللهبن عمر بن شاهین قال ثنا احمدبن محمد الباغندی قال ثنا العباس بن محمد، قال سمعت اباعاصم النبیل یقول: جاء احمدبن حنبل الینا فسمعت الناس یقولون جاء ابن حنبل، جاء ابن حنبل، فقلت: ارونی ابن حنبل هذا، فقالوا هو ذلک، فقلت له یـا هذا اما تنصفنا قدمت بلدنا فلم تعرفنا نفسک فنکرمأتی من حقک ما انت له اهل. فقال: یـا اباعاصم انک لتفعل و انک لتحمل علی نفسک و تحدث. قال: فرأیت له حیـاء و صدقاً ما اخلقه سیبلغ ما بلغ رجل. اخبرنا محمد بن ناصر قال انا محمد بن عبدالملک بن عبدالقاهر قال انبأنا عبیداللهبن احمدبن عثمان قال انا ابوعمربن حبویـه ان العباس بن العباس بن المغیرة اخبرهم قال سمعت عباساً یقول سمعت اباعاصم النبیل یقول و ذکر عنده احمدبن حنبل فقال: قد رأیته، ثم التفت فقال: من تعدون الیوم فی الحدیث ببغداد؟ فقالوا له: یحیی بن معین، و احمدبن حنبل و ابوخیثمة و المعیطی، و السویدی و نحوهم من اصحاب الحدیث. فقال: من تعدون بالبصرة عندنا؟ قلنا علی ابن المداینی، و ابن الشاذ و ابن عرعرة و ابن خدویـه و نحوهم، قال: فمن تعدون بالکوفة؟ قلنا ابنا ابی شیبة و ابن نمـیر و نحوهم. فقال ابوعاصم و تنفس: هاه هاه هاه، ما من هؤلاء احد الا و قد جاءنا و قد رأیناه، فما رأینا فی القوم مثل ذلک الفتی احمدبن حنبل. قال قال عباس: یقول لنا هذا الکلام قبل ان یمتحن احمدبن حنبل. اخبرنا عبدالملک بن ابی القاسم قال انا عبدالله بن محمّد الانصاری قال انا محمد بن عبدالرحمن قال انا الحسن بن ابی الحسن و اخبرنا اسماعیل بن احمد و محمد بن عبدالباقی قالا انا حمدبن احمد قال ثنا ابونعیم الحافظ قال ثنا الحسین ابن محمد قالا ثنا عمر بن الحسن بن علی بن الجعد قال ثنا احمدبن منصور قال قال لی ابوعاصم النبیل لما ودعته: اقر الرجل الصالح احمدبن حنبل السلام. صاحب روضات الجنات آرد (ص52): و عن کتاب اسماعیل بن محمد بن الفضل التیمـی الاصفهانی ان الضحاک بن مخلد البصری جد ابی بکربن ابی عاصم قاضی اصبهان کان شیخاً لاحمدبن حنبل و له الفضائل الکثیرة و هو غیر الضحاک بن عثمان المدنی الذی یروی عن نافع و قال فی ترجمة ابراهیم بن هانی النیسابوری سکن بغداد کان من اخوان احمدبن حنبل ممّن کان یجالسه علی الحدیث و الدّین و کذلک فی ترجمة محمد بن عبدالملک بن مرنجویة البغدادی و محمد بن یحیی الذهلی و محمد بن احمدبن الجراح الجوزجانی الراوی عن العراقیین و صدقة بن الفضل المروزی و فی ترجمة خلف بن هشام البزاز البغدادی انـه کان عالماً بالقراآت خیّراً فاضلاً یروی عن مالک کتب عنـه احمدبن حنبل و فی بغیة الوعاة فی ذیل ترجمة الشیخ ابی اسحاق ابراهیم بن اسحاق بن بشیربن عبدالله بن دیسم الحربی نقلاً عن یـاقوت انـه سمع ابانعیم الفضل بن دکین و احمدبن حنبل و عثمان بن ابی شیبة و عبیدالله القواریری و خلقا و روی عنـه موسی بن هارون الحافظ و یحیی بن صاعد و ابوبکربن ابی داود و الحسین المحاملی و ابوبکربن الانباری و ابوعمر الزاهد و خلق و کان اماماً فی العلم رأساً فی الزّهد عارفاً بالفقه بصیراً بالاحکام حافظاً للحدیث ممـیزاً للعلّة قیماً بالادب جماعاً للغلة صنّف کتباً کثیرة منـها غریب الحدیث الی ان قال قال الدارقطنی کان ابراهیم الحربی اماماً یقاس باحمدبن حنبل فی زهده و علمـه و ورعه و هو امام مصنف عالم بکل شی ء بارع فی کل علم صدوق ثقة و عنـه انـه قال ما انشدت شیئاً من الشعر قط الا قرأت بعده «قل هو الله احد» ثلث مرات. مات ببغداد فی ذی الحجة سنة 285 ه . ق. - انتهی.
(1) - الاعلام زرکلی ج 2 ص 440.
(2) - رمز هست از «اخبرنا».
(3) - رمز هست از «حدثنا».
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن مزاحم الهلالی البلخی مکنی بـه ابی القاسم. محدّث و مفسر و نحوی است. وی کودکان را ادب آموختی و مزد نستدی، و گویند درون مکتب وی سه هزار کودک درس خواندندی و او بر درازگوشی برنشستی و بر ایشان طواف کردی. ضحاک، صحبت ابن عباس و ابوهریره را دریـافت و از سعیدبن جُبیر اخذ تفسیر کرد. عبدالملک بن مـیسرة گوید ضحاک درک صحبت ابن عباس نکرده هست و تنـها سعیدبن جبیر را درون ری بدیده و از وی تفسیر آموخته است. شعبة گوید: مشاش را پرسیدم، آیـا ضحاک از ابن عباس سماع دارد؟ گفت او هرگز وی را ندیده هست و او را احمدبن حنبل و ابن معین و ابوزرعه توثیق کنند و یحیی بن سعید وی را ضعیف شمرده است. ضحاک بسال 105 یـا 106 ه . ق. درگذشته است. ابن ندیم گوید وی را کتاب تفسیری هست بر قرآن و نـهشل آن را روایت کرده است. اصل ضحاک از کوفه هست و درون بلخ اقامت داشت. قبیصة بن قیس العنبری گوید چون شب فرامـی رسید ضحاک گریـان مـی شد. او را گفتند: این را سبب چیست؟ گفت: «لاادری ما صعد الیوم من عملی». صاحب عقد الفرید گوید: وُلد الضحاک بن مزاحم و هو ابن ثلاثة عشر شـهراً(1). و قال جویبر: وُلد الضحاک لسنتین. و صاحب صفة الصفوة نیز بر قول اخیر هست و نیز وفات وی را بسال 102 یـا 105 ه . ق. گفته است. صاحب عیون الاخبار آرد(2): و روی فی الحدیث عن الضحاک بن مُزاحم انـه قال قَذفَ(3)الفرات فی المدّ رُمانةً کأنـها البعیر البارک، و تحدث اهلُ الکتاب انـها من الجنة. و نیز گوید(4): کان رَج من النصاری یختلف الی الضحاک بن مزاحم فقال له یوماً: لو اسلمت! قال: یمنعنی من ذلک حبیّ للخمر. قال فاسلم و اشربها. فاسلم. فقال لهُ الضحاک: انک قد اسلمت فان شربت الخمر حددناک و ان رجعت عن الاسلام قتلناک. فحسن اسلامـه.
(1) - فی عیون الاخبار: ستة عشر شـهراً.
(2) - ج 3 ص 280.
(3) - فی معجم البلدان لیـاقوت (ج3 ص861): «و مما یروی عن السدی، والله اعلم بحقه من باطله، قال مدّ الفرات فی زمن علی بن ابیطالب کرم الله وجهه، فألقی رمانة قطعت الجسر من عظمـها، فأخذت فکان فیـها، کرّ حبّ فأمر المسلمـین ان یقتسموها بینـهم و کانوا یرونـها من الجنة. و هذا باطل لان فواکه الجنة لم توجد فی الدنیـا. و لو لم ار هذا الخبر فی عدّة مواضع من کتب العلماء ما استجزت کتابته» ا ه .
(4) - ج1 ص202.
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن مَزیدبن عَجلان، عمّ عِصام بن جَبر الضحاک بن الحسن بن ابی الحسن و اسم ابی الحسن نصربن عثمان بن زیدبن مزید ابوعمرو است. جد ابی بکربن الضحاک متقبل غلهء جامع بود و مولد وی بـه اصفهان و مولد پدر و عمش دو پسر عجلان، بـه کوفه و مولد عجلان نیز اصفهان بوده است. و کان جد ابی ابراهیم بن متویـه لاُمّه و قد رحل و کتب و لم یخرّج حدیثه. حدثنا احمدبن اسحاق ثنا عبدالله بن محمد بن عیسی حدّثنی ابوعمرو الضحاک بن الحسن بن ابی الحسن حدثنی ابی قال قالت عافیة امرأةُ جبر کتب الی سفیـان الثوری مع زوجی عصام بن یزید و حدثنی عصام بن یزید زوجی عن سفیـان الثوری عن ابی الاحوص عن سماک بن حرب عن عکرمة عن ابن عباس قال کان النبی (ص) اذا اراد سفراً قال اللهم انت الصاحب فی السفر و الخلیفة فی الاهل اللهم انی اعوذ بک من الظنّة فی السفر و الکابة فی المنقلب اللهم اقبض لنا الارض و هَوّن علینا السفر. (ذکر اخبار اصفهان ج 1 ص 350 و 351).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابن یسار مکنی بـه ابوالعلاء. تابعی است.
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) ابومحمد. محدث است. (الموشح ص 243).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) الحروری. ابودلامة گوید معاصر مروان بود و خلیفة بن خیـاط گفته است: مارأیت اشدّ کمداً من امرأة من بنی شیبان، قتل ابنـها و ابوها و زوجها و امـها و عمتها و خالتها مع الضحاک الحروری فمارأیتها قط ضاحکة و لا مبسمة حتی فارقت الدنیـا. (عقدالفرید ج3 ص214 و ج1 ص112).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) الشیبانی. الحافظ ابوبکر احمدبن محمد بن عمرو النبیل ابی عاصم الضحاک الشیبانی الظاهری. او شانزده سال شغل قضای اصفهان داشت و کتب وی درون فتنـهء زنج بـه بصره از مـیان بشد ولی مقدار پنجاه هزار حدیث از حافظهء خویش بنوشت. از ابن اعرابی درون طبقات النساک نقل شده هست که وی هزار مسئلهء شقیق بلخی را از بر کرد. ضحاک مذهب ظاهری داشت و قیـاس را منکر بود و بسال 287 ه . ق. درگذشت. (معجم المطبوعات ج2 ص1220).
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) بیوراسب. بیوراسف. اژی دهاک. اژدهاک(1). اژدها. (فردوسی). اژدهافش. اژدهادوش. (فردوسی)... ماردوش. پادشاه داستانی کـه پس از جمشید بر اریکهء سلطنت نشست. صاحب مجمل التواریخ و القصص گوید: مدت پادشاهی وی هزار سال بود، بعضی از مبالغت کم روزی و نیم گویند(2). او را بیوراسپ خوانند و گویند بیور(3) اسب تازی بـه هرّائی(4) از زر و سیم پیش وی جنیبت کشیدندی، و اندر اصل نام او قیس لهوب (کذا) گویند و ضحاک حمـیری نیز خوانندش و پارسیـان ده آک گفتندی از جهت آنک ده آفت و رسم زشت درون جهان آورد از عذاب و آویختن و فعلهاء پلید، و آک را معنی زشتی و آفتست بعد چون معرب د سخت نیکو آمد: ضحاک، یعنی خندناک. و اژدهاک گفتند سبب آن علت کـه بر کتف بود، یعنی اژدهااند کـه مردم بیوبارند، اندر تاریخ جریر گوید بیوراسف دیگر بود، و ضحاک دیگر(5)، ایزدتعالی نوح را پیش وی فرستاد و از بعد طوفان بسالها ضحاک پادشاهی بگرفت. اما نسب او چنین بود: ضحاک بن [ ارو ]نداسپ، و ارونداسف نیز گویند، و او وزیر طهمورث بود و روزه داشتن و خدای را تعبد از وی خاست. ابن ربکاون(6)بن سادسره (کذا) ابن تاج بن فروال بن سیـامک بن مشی بن کیومرث، و تاج جد او بود کـه عرب از نسل اواَند و بزمـین بابل نشست فرزندش [ دو ] [ بود یکی ]فریدون بزنی کرد و یکی بزمـین کابلستان افتاد و مـهراب کـه جد رستم بود از فرزندان این است، و از پسران ضحاک هیچ جایگاه ذکر نیـافته ام(7).
ابن البلخی گوید:
این بیوراسف ضحاک هست و ضحاک درون لفظ عربی چنین آمده هست و اصل آن ازدهاق هست و شرح این حال بعد از این داده شود، و در نسب او خلاف هست مـیان نسابه و بعضی مـی گویند از نسابه کـه اصل او از یمن بوده هست و نسب او ضحاک بن علوان بن عبیدبن عویج الیمنی هست و از جمشید زاده بود، و جمشید او را بنیـابت خود بـه یمن گذاشته بود. و نسابهء پارسیـان نسب او چنین گفته اند: بیوراسف بن ارونداسف بن دینکان بن وبهزسنگ بن تازبن نوارک بن سیـامک بن مـیشی بن کیومرث، و این تاز کـه ازجملهء اجداد اوست پدر جملهء عرب هست و چون پدر عرب بود اصل همـه عرب با او مـی رود و این سبب هست که عرب را تازیـان خوانند یعنی فرزندان تاز، هرچه عجم اند با هوشـهنگ مـی روند و عرب با این تاز مـی رود، و در همـهء روایتها ضحاک زادهء جمشید بوده ست و نام مادرش ورک بود جمشید.(8) و سپس جای دیگر آرد(9): نسب بیوراسف درباب انساب یـاد کرده آمده ست و اینک گویند ضحاک اصل آن اژدهاق هست و بـه لغة عرب الفاظ همـی گردد از این جهت ضحاک گویند، و ازبهر آن او را اژدهاق گفتندی کـه او جادو بود و ببابل پرورش یـافته بود و جادویی بآموخته و روزی خویشتن را بر صورت اژدهائی بنمود و گفته اند کـه به ابتدا کـه جادوئی مـی آموخت پدرش منع مـی کرد بعد دیوی کـه معلم او بود گفت اگر خواهی کـه ترا جادویی آموزم پدر را بکش، ضحاک پدر خویش را بتقرب دیو بکشت و سخت ظالم و بدسیرت بود و خونـهاء بسیـار بناحق ریختی و باژها او نـهاد درون همـه جهان و پیوسته بفسق و فساد و خوارگی مشغول بودی با زنان و مطربان، و بر هر دو دوش دو سلعه بود، معنی سلعه گوشت فضله باشد بر اندام آدمـی و هرگاه خواستی آن را بجنبانیدی همچنانک دست جنبانید و ازبهر تهویل را بمردم چنان نمودی کـه دو مار هست اما اصلی نداشت چه دو فضله بود و گویند کـه آن هر دو سلعه چون روزگار بیـامد بیفزود و درد خاست و پیوسته مرهمـها برمـی نـهادند و سکون و آسایش آنگاه یـافتی کـه مغز سر آدمـی بر آن نـهادندی مانند طلا و چون این ظلم و قتل جوانان بدین سبب مستمر گشت کابی، آهنگری اصفهانی ازبهر آنک دو پسر ازآنِ او کشته بود خروج کرد و پوست کـه آهنگران دارند بر سر چوبی کرد و افغان کرد و آشکارا ببانگ بلند ضحاک را دشنام داد و از ظلم او فریـاد مـی کرد و غوغا با او بهم برخاستند و عالمـیان دست با او یکی د و روی بسرایـهای ضحاک نـهاد و ضحاک بگریخت و سرای و حجره ها از وی خالی ماند، و مردمان کابی آهنگر را گفتند بپادشاهی بنشین گفت من سزاء پادشاهی نیستم اما یکی را از فرزندان جمشید طلب حتما و بپادشاهی نشاندن، و افریدون از بیم ضحاک گریخته بود و پنـهان شده، مردم رفتند و او را بـه دست آوردند و بپادشاهی نشاندند و ضحاک را گرفت و بند کرد و کابی آهنگر را از جمله سپاهسالاران گردانید و آن پوست پاره را بجواهر بیـاراست و بفال گرفت و درفش کابیـان نام نـهاد و علامت او بود درون همـه جنگها.
ابوریحان بیرونی درون التفهیم بمناسبت جشن مـهرگان گوید: مـهرگان چیست؟ شانزدهم روز هست از مـهرماه و نامش مـهر. و اندر این روز افریدون ظفر یـافت بر بیوراسب جادو آنک معروف هست به ضحاک و بکوه دماوند بازداشت(10)... و نیز درون سبب آتش درون جشن سده گوید: اما سبب آتش و برداشتن آن هست که بیوراسب توزیع کرده بود بر مملکت خویش دو مرد هر روزی که تا مغزشان بر آن دو ریش نـهادندی کـه بر کتفهای او برآمده بود، و او را وزیری بود ارمائیل نیکدل، نیک کردار از آن دو تن یکی را زنده یله کردی و پنـهان او را بدماوند فرستادی، چون افریدون او را بگرفت سرزنش کرد و این ارمائیل گفت توانائی من آن بود کـه از دو کشته (کذا، و ظ: کشتنی) یکی را برهانیدمـی و جملهء ایشان از بعد کوهند. بعد با وی استواران فرستاد که تا بدعوی او نگرند و اوی را پیش فرستاد و بفرمود که تا هری بر بام خانـهء خویش آتش افروختند زیراک شب بود و خواست که تا بسیـاریِ ایشان پدید آید، بعد آن نزدیک افریدون بموقع افتاد و او را آزاد کرد و بر تخت زرین نشاند و مسمغان نام کرد، ای مـه مغان.(11)
فردوسی داستان ضحاک را بدینگونـه منظوم ساخته است:
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نیزه گذار
گرانمایـه هم شاه و هم نیکمرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
که مرداس نام گرانمایـه بود
بداد و دهش برترین پایـه بود
مر او را ز دوشیدنی چارپای
ز هر یک هزار آمدندی بجای
پسر بد مر آن پاکدین را یکی
کش از مـهر بهره نبد اندکی
جهانجوی را نام ضحاک بود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
همان بیوراسپش همـی خواندند
چنین نام بر پهلوی راندند
کجا بیور از پهلوانی شمار
بود درون زبان دری ده هزار
از اسپان تازی بزرّین ستام
ورا بود بیور کـه بردند نام
چنان بد کـه ابلیس روزی پگاه
بیـامد بسان یکی نیکخواه
دل مـهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
بدو داد هوش و دل و جان پاک
پراکند بر تارک خویش خاک
چو ابلیس دانست کو دل بداد
بر افسانـه اش گشت نـهمار شاد
فراوان سخن گفت زیبا و نغز
جوان را ز دانش تهی بود مغز
همـی گفت دارم سخنـها بسی
که آن را جز از من نداندی
جوان گفت برگوی و چندین مپای
بیـاموز ما را تو ای نیک رای
بدو گفت پیمانْت خواهم نخست
پس آنگه سخن برگشایم درست
جوان نیک دل بود پیمانْش کرد
چنانک او بفرمود سوگند خورد
که راز تو با نگویم ز بن
ز تو بشنوم هرچه گوئی سخن
بدو گفت جز توی درون سرای
چرا حتما ای نامور کدخدای
چه حتما پدر چون پسر چون تو بود
یکی پندت از من بباید شنود
بگیر این سرِ مایـه درگاه اوی
ترا زیبد اندر جهان جاه اوی
بر این گفتهء من چو داری وفا
جهان را تو باشی یکی پادشا
چو ضحاک بشنید اندیشـه کرد
ز خون پدر شد دلش پر ز درد
به ابلیس گفت این سزاوار نیست
دگر گوی کاین ازدرِ کار نیست
بدو گفت گر بگذری زین سخن
بتابی ز پیمان و سوگند من
بماند بگردنْت سوگند و بند
شوی خوار و ماند پدرْت ارجمند
سر مرد تازی بدام آورید
چنان شد کـه فرمان او برگزید
بپرسید کاین چاره با من بگوی
نـه برتابم از رای تو هیچ روی
بدو گفت من چاره سازم ترا
بخورشید سر برفرازم ترا
تو درون کار خاموش مـی باش و بس
نباید مرا یـاری از هیچکس
مر آن پادشا را درون اندرسرای
یکی بوستان بود بس دلگشای
گرانمایـه شبگیر برخاستی
زبهر پرستش بیـاراستی
سر و تن بشستی نـهفته بباغ
پرستنده با او نبردی چراغ
بر آن رای واژونـه دیو نژند
یکی ژرف چاهی بره بر د
پس ابلیس واژونـه این ژرف چاه
بخاشاک پوشید و بسپرد راه
شب آمد سوی باغ بنـهاد روی
سر تازیـان مـهتر نامجوی
چو آمد بنزدیک آن ژرف چاه
یکایک نگون شد سر بخت شاه
بچاه اندر افتاد و بشکست پست
شد آن نیکدل مرد یزدان پرست
چنان بدکنش شوخ فرزند اوی
نجست از ره شرم پیوند اوی
بخون پدر گشت همداستان
ز دانا شنیدستم این داستان
که فرزند بد گر بود نرّه شیر
بخون پدر هم نباشد دلیر
مگر(12) درون نـهانی سخن دیگر است
پژوهنده را راز با مادر است
فرومایـه ضحاک بیدادگر
بدین چاره بگرفت گاه پدر
چو ابلیس پیوسته دید آن سخن
یکی بند دیگر نو افکند بن
بدو گفت چون سوی من تافتی
ز گیتی همـه کام دل یـافتی
اگر همچنین نیز پیمان کنی
نپیچی ز گفتار و فرمان کنی
جهان سربسر پادشاهی تو راست
دد و دام با مرغ و ماهی تو راست
چو این گفته شد ساز دیگر گرفت
دگرگونـه چاره گرفت ای شگفت
جوانی برآراست از خویشتن
سخن گوی و بینادل و پاک تن
همـیدون بضحاک بنـهاد روی
نبودش جز از آفرین گفت وگوی
بدو گفت گر شاه را درخورم
یکی نامور پاک خوالیگرم
چو بشنید ضحاک بنواختش
زبهر خورش جایگه ساختش
فراوان نبود آن زمان پرورش
که کمتر بد از کشتنیـها خورش
جز از رستنیـها نخوردند چیز
ز هرچ از زمـین سر برآورد نیز
پس آهرمن بدکنش رای کرد
به دل کشتن جانور جای کرد
ز هرگونـه از مرغ و از چارپای
خورش کرده آورد یک یک بجای
بخونش بپرورد برسانِ شیر
بدان که تا کند پادشا را دلیر
سخن هرچه گویَدْش فرمان کند
بفرمان او دل گروگان کند
خورش زردهء خایـه دادش نخست
بدان داشتش چند گه تندرست
چنین گفت ابلیس نیرنگ ساز
که جاوید زی شاه گردن فراز
که فردات از آن گونـه سازم خورش
کزو باشدت سربسر پرورش
برفت و همـه شب سگالش گرفت
که فردا چه سازد ز خوردن شگفت
دگر روز چون گنبد لاجورد
برآورد و بنمود یـاقوت زرد
خورشـها ز کبک و تذرو سفید
بسازید و آمد دلی پرامـید
شـه تازیـان چون بخوان دست برد
سر کم خرد مـهر او را سپرد
سوم روز خوان را بمرغ و بره
بیـاراستش گونـه گون یکسره
بروز چهارم چو بنـهاد خوان
خورش ساخت جوان
بدو اندرون زعفران و گلاب
همان سالخورده مـی و مشک ناب
چو ضحاک دست اندرآورد و خورد
شگفت آمدش زآن هشیوار مرد
بدو گفت بنگر کـه تا آرزوی
چه خواهی بخواه از من ای نیکخوی
خورشگر بدو گفت کای پادشا
همـیشـه بزی شاد و فرمانروا
مرا دل سراسر پر از مـهر توست
همـه توشـهء جانم از چهر توست
یکی حاجتستم ز نزدیک شاه
وگرچه مرا نیست این پایگاه
که فرمان دهد شاه که تا کتف اوی
ببوسم بمالم بر و چشم و روی
چو ضحاک بشنید گفتار اوی
نـهانی ندانست بازار اوی
بدو گفت دادم من این کام تو
بلندی بگیرد مگر نام تو
بفرمود که تا دیو چون جفت او
همـی بوسه ای داد بر کفت او
چو بوسید شد درون زمـین ناپدید
اندر جهان این شگفتی ندید
دو مار سیـه از دو کتفش برُست
غمـی گشت و از هر سوئی چاره جُست
سرانجام ببْرید هر دو ز کفت
سزد گر بمانی از این درون شگفت
چو شاخ درخت آن دو مار سیـاه
برآمد دگرباره از کفت شاه
پزشکان فرزانـه گرد آمدند
همـه یک بیک داستانـها زدند
ز هر گونـه نیرنگها ساختند
مر آن درد را چاره نشناختند
بسان پزشکی بعد ابلیس تفت
بفرزانگی نزد ضحاک رفت
بدو گفت کاین بودنی کار بود
بمان که تا چه ماند، نباید درود
خورش ساز و آرامشان ده بـه خورد
نشاید جز این چاره ای نیز کرد
بجز مغز مردم مده شان خورش
مگر خود بمـیرند از این پرورش
نگر نرّه دیو اندرین جست وجو
چه جست و چه دید اندرین گفت وگو
مگر که تا یکی چاره سازد نـهان
که پردخته ماند ز مردم جهان
*
تباه شدن روزگار جمشید:
از آن بعد برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سوئی جنگ و جوش
سیـه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمّشید
بر او تیره شد فرّهء ایزدی
بکژّی گرائید و نابخردی
پدید آمد از هر سوئی خسروی
یکی نامداری ز هر پهلوی
سپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مـهر جمشید پرداخته
یکایک از ایران برآمد سپاه
سوی تازیـان برگرفتند راه
سواران ایران همـه شاه جوی
نـهادند یکسر بضحاک روی
بشاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمـین خواندند
کی اژدهافش بیـامد چو باد
به ایران زمـین تاج بر سر نـهاد
سوی تخت جمشید بنـهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی بر اوی
چو جمشید را بخت شد کندرو
بتنگ آوریدش جهاندار نو
برفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیـهیم و گنج و سپاه
نـهان گشت و گیتی بر او شد سیـاه
سپرده بضحاک تخت و کلاه...
نـهان بود چند از دمِ اژدها
بفرجام هم زو نیـامد رها
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانـه ربودش چو بیجاده کاه
چو ضحاک بر تخت شد شـهریـار
بر او سالیـان انجمن شد هزار
سراسر زمانـه بدو گشت باز
برآمد بر این روزگاری دراز
نـهان گشت آئین فرزانگان
پراکنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد، جادوی ارجمند
نـهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جز براز
دو پاکیزه از خانـهء جمّشید
برون آود لرزان چو بید
که جمشید را هر دو بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیده رویـان یکی شـهرناز
دگر ماهروئی بنام ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشان
بدان اژدهافش سپردندشان
بپروردشان از ره بدخوئی
بیـاموختشان تُنبل و جادوئی
ندانست خود جز بد آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
چنان بد کـه هر شب دو مرد جوان
چه کهتر، چه از تخمـهء پهلوان
خورشگر ببردی بـه ایوان شاه
وز او ساختی راه درمان شاه
بکشتی و مغزش برون آختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
دو پاکیزه از کشور پادشا
دو مرد گرانمایـهء پارسا
یکی نامش ارمایل پاکدین
دگر نام کرمایل پیش بین
چنان بد کـه بودند روزی بهم
سخن رفت هر گونـه از بیش و کم
ز بیدادگر شاه و از لشکرش
وز آن رسمـهای بداندرخورش
یکی گفت ما را بخوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری
وز آن بعد یکی چاره ای ساختن
ز هر گونـه اندیشـه انداختن
مگر زین دو تن را کـه ریزند خون
یکی را توان آو برون
برفتند و خوالیگری ساختند
خورشـها بـه اندازه پرداختند
خورش خانـهء پادشاه جهان
گرفت آن دو بیدار خرم نـهان(13)
چو آمَدْش هنگام خون ریختن
بشیرین روان اندر آویختن
از آن روزبانان مردم کُشان
گرفته دو مرد جوان را کشان
دمان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا بروی اندر انداختند
پر از درد خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده پر از کینـه سر
همـی بنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمـین
از آن دو یکی را بپرداختند
جز این چاره ای نیز نشناختند
برون کرد مغز سر گوسپند
برآمـیخت با مغز آن ارجمند
یکی را بجان داد زنـهار و گفت
نگر که تا بیـاری سر اندر نـهفت
نگر که تا نباشی بـه آباد شـهر
ترا درون جهان کوه و دشت هست بهر
بجای سرش زآن سر بی بها
خورش ساختند از پی اژدها
از اینگونـه هر ماهیـان سی جوان
از ایشان همـی یـافتندی روان
چو گرد آمدندی از ایشان دویست
بر آنسان کـه نشناختندی کـه کیست
خورشگر بر ایشان بزی چند و مـیش
بدادی و صحرا نـهادیش پیش
کنون کُرد از آن تخمـه دارد نژاد
کز آباد ناید بدل بَرْش یـاد
بود خانـهاشان سراسر پلاس
ندارند درون دل ز یزدان هراس
پس آیین ضحاک واژونـه خوی
چنان بد کـه چون مـیبدش آرزوی
ز مردان جنگی یکی خواستی
بکشتی کـه با دیو پرداختی
کجا نامور خوبروی
بپرده درون پاک بی گفتگوی
پرستنده کردیش بر پیش خویش
نـه رسم کیی بد نـه آیین نـه کیش
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر که تا بسر بَرْش یزدان چه راند
در ایوان شاهی شبی دیریـاز
بخواب اندرون بود با ارنواز
چنان دید کز شاخ شاهنشـهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
دو مـهتر یکی کهتر اندر مـیان
ببالای سرو و بچهر کیـان
کمر بستن و رفتن شاهوار
بچنگ اندرون گرزهءسار
دمان پیش ضحاک رفتی بجنگ
زدی بر سرش گرزهءرنگ
یکایک همان گرد کهتر بسال
ز سر که تا بپایش کشیدی دوال
بدان زه دو دستش ببستی چو سنگ
نـهادی بگردن برش پالهنگ
بدین خواری و زاری و گرم و درد
پراکنده بر تارکش خاک و گرد
همـی تاختی که تا دماوندکوه
کشان و دوان از بعد اندر گروه
بپیچید ضحاک بیدادگر
بدرّیدش از بیم گفتی جگر
یکی بانگ برزد بخواب اندرون
که لرزان شد آن خانـهء صدستون
بجستند خورشیدرویـان ز جای
از آن غلغل نامور کدخدای
چنین گفت ضحاک را ارنواز
که شاها چه بودت نگویی براز
به آرام خفته تو درون خوان خویش
چه دیدی نگویی چه آمَدْت پیش
جهانی سراسر بفرمان توست
دد و دیو و مردم نگهبان توست
زمـین هفت کشور بشاهی تو راست
سر ماه که تا پشت ماهی تو راست
چه بودی کز آنسان بجستی ز جای
بما بازگو ای جهان کدخدای
بخورشیدرویـان سپهدار گفت
که این خواب را باز حتما نـهفت
گر ایدون کـه این داستان بشنوید
شودْتان دل از جان من ناامـید
بشاه گرانمایـه گفت ارنواز
که بر ما بباید گشادنْت راز
توانیم مگر چاره ای
که بی چاره ای نیست ای
برآورد بعد او نـهان از نـهفت
همـه خواب یک یک بدیشان بگفت
چنین گفت با نامور خوبروی
که مگذار این را ره چاره جوی
نگین زمانـه سر تخت توست
جهان روشن از نامور بخت توست
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و مرغ و دیو و پری
ز هر کشوری گرد کن بخردان
ز اخترشناسان و از موبدان
سخن سربسر موبدان را بگوی
پژوهش کن و رازها بازجوی
نگه کن کـه هوش تو بر دست کیست
ز مردم نژاد ار ز دیو و پریست
چو دانستیش چاره کن آن زمان
بخیره مترس از بد بدگمان
شـه بدمنش را خوش آمد سخن
که آن سرو سیمـین بر افکند بن
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
هم آنگه سر از کوه برزد چراغ
تو گفتی کـه بر گنبد لاجورد
بگسترد خورشید یـاقوت زرد
سپهبد هر آنجا کـه بد موبدی
سخندان و بیداردل بخردی
ز کشور بنزدیک خویش آورید
بگفت آن جگرخسته خوابی کـه دید
بخواند و بیک جایشان گرد کرد
وز ایشان همـی جست درمان درد
بگفتا مرا زود آگه کنید
روان را سوی روشنی ره کنید
نـهانی سخن کردشان خواستار
ز نیک و بد گردش روزگار
که بر من زمانـه کی آید بسر
که را باشد این تاج و تخت و کمر
گر این راز بر ما بباید گشاد
وگر سر بخواری بباید نـهاد
لب موبدان خشک و رخساره تر
زبان پر ز گفتار با یکدگر
که گر بودنی بازگوییم راست
شود جان بیکبار و جان بی بهاست
وگر نشنود بودنیـها درست
بباید هم اکنون ز جان دست شست
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سخن نیـارست کرد آشکار
بروز چهارم برآشفت شاه
بر آن موبدان نماینده راه
که گر زنده تان دار حتما بسود
وگر بودنیـها بباید نمود
همـه موبدان سر فکنده نگون
بدو نیمـه دل دیدگان پر ز خون
از آن نامداران بسیـارهوش
یکی بود بینادل و راست کوش
خردمند و بیدار و زیرک بنام
از آن موبدان او زدی پیش گام
دلش تنگتر گشت و بی باک شد
گشاده زبان پیش ضحاک شد
بدو گفت پردخته کن سر ز باد
که جز مرگ را ز مادر نزاد
جهاندار پیش از تو بسیـار بود
که تخت مـهی را سزاوار بود
فراوان غم و شادمانی شمرد
چو روز درازش سر آمد بمرد
اگر بارهء آهنینی بپای
سپهرت بساید نمانی بجای
کسی را بود زین سپس تخت تو
بخاک اندر آرد سر بخت تو
کجا نام او آفریدون بود
زمـین را سپهری همایون بود
هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد
نیـامد گه ترسش و سردباد
چو او زاید از مادر پرهنر
بسان درختی بود بارور
بمردی رسد برکشد سر بماه
کمر جوید و تاج و تخت و کلاه
ببالا شود چون یکی سرو برز
بگردن برآرد ز پولاد گرز
زند بر سرت گرزهءروی
ببندت درآرد ز ایوان بکوی
بدو گفت ضحاک ناپاکدین
چرا بنددم چیست با مَنْش کین
دلاور بدو گفت گر بخردی
کسی بی بهانـه نجوید بدی
برآید بـه دست تو هوش پدرْش
وز آن درد گردد پر از کینـه سَرْش
یکی برمایـه خواهد بُدن
جهانجوی را دایـه خواهد بُدن
تبه گردد آن هم بـه دست تو بر
بدین کین کشد گرزهءسر
چو ضحاک بشنید بگشاد گوش
ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش
گرانمایـه از پیش تخت بلند
بتابید رویش ز بیم گزند
چو آمد دل تاجور باز جای
بتخت کیـان اندرآورد پای
نشان فریدون بگرد جهان
همـی بازجست آشکار و نـهان
نـه آرام بودش نـه خواب و نـه خورد
شده روز روشن بدو لاجورد
برآمد بر این روزگاری دراز
که شد اژدهافش بتنگی فراز
خجسته فریدون ز مادر بزاد
جهان را یکی دیگر آمد نـهاد
ببالید و برسان سرو سهی
همـی تافت زو فر شاهنشـهی
جهانجوی با فر جمشید بود
بکردار تابنده خورشید بود
جهان را چو باران ببایستگی
روان را چو دانش بشایستگی
بسر بر همـی گشت گردان سپهر
شده رام با آفریدون بمـهر
همان کش نام برمایـه بود
زان ورا برترین پایـه بود
ز مادر جدا شد چو طاووس نر
بهر موی بر تازه رنگی دگر
شده انجمن بر سرش بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان
که درون جهان چونان ندید
نـه از پیرسر کاردانان شنید
زمـین کرد ضحاک پرگفتگوی
بگرد زمـین درون همـین جستجوی
فریدون کـه بودش پدر آتبین
شده تنگ بر آتبین بر، زمـین
گریزان و از خویشتن گشته سیر
برآویخت ناگاه درون دام شیر
از آن روزبانان ناپاک مرد
تنی چند روزی بدو بازخورد
گرفتند و بردند بسته چو یوز
بر او بر سر آورد ضحاک روز
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بر چنان بد رسید
فرانک بدش نام و فرخنده بود
بمـهر فریدون دل آکنده بود
روان گشت و دل خسته از روزگار
همـی رفت گریـان سوی مرغزار
کجا نامور برمایـه بود
که رخشنده بر تَنْش پیرایـه بود
به پیش نگهبان آن مرغزار
خروشید و بارید خون درون کنار
بدو گفت کاین کودک شیرخوار
ز من روزگاری بزنـهار دار
پدروارش از مادر اندرپذیر
وزین نغزش بپرور بشیر
پرستندهء بیشـه و نغز
چنین داد پاسخ بدان پاک مغز
که چون بنده درون پیش فرزند تو
بباشم پذیرندهء پند تو
فرانک بدو داد فرزند را
بگفتش بدو گفتنی پند را
سه سالش پدروار از آن شیر
همـی داد هشیـار زنـهارگیر
نشد سیر ضحاک از آن جست وجوی
شد از گیتی پر از گفت وگوی
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنـهاردار
که اندیشـه ای درون دلم ایزدی
فرازآمدت از ره بخردی
همـی کرد حتما کز آن چاره نیست
که فرزند و شیرین روانم یکیست
ببرّم پی از خاک جادوستان
شوم با پسر سوی هندوستان
شوم ناپدید از مـیان گروه
مر این را برم که تا به البرزکوه
بیـاورد فرزند را چون نوند
چو غرم ژیـان سوی کوه بلند
یکی مرد دینی بدان کوه بود
که از کار گیتی بی اندوه بود
فرانک بدو گفت کای پاکدین
منم سوگواری ز ایران زمـین
بدان کاین گرانمایـه فرزند من
همـی بود خواهد سر انجمن
ببرّد سر و تاج ضحاک را
سپارد کمربند او خاک را
تو را بود حتما نگهبان اوی
پدروار لرزنده بر جان اوی
بپذرفت فرزند او نیکمرد
نیـاورد هرگز بدو باد سرد
خبر شد بضحاک بد روزگار
از آن بیشـه و و آن مرغزار
بیـامد پر از کینـه چون پیل مست
مر آن برمایـه را کرد پست
همـه هرچه دید اندرو چارپای
بیفکند و زیشان بپردخت جای
سبک سوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید و را نیـافت
به ایوان او آتش اندرفکند
ز پای اندر آورد کاخ بلند
چنان بد کـه ضحاک خود روز و شب
بیـاد فریدون گشادی دو لب
بدان برز و بالا ز بیم نشیب
دلش زآفریدون شده پرنـهیب
چنان بد کـه یک روز بر تخت عاج
نـهاده بسر بر ز پیروزه تاج
ز هر کشوری مـهتران را بخواست
که درون پادشاهی کند پشت راست
از آن بعد چنین گفت با موبدان
که ای پرهنر نامور بخردان
مرا درون نـهانی یکی دشمن است
که بر بخردان این سخن روشن است
ندارم همـی دشمن خرد خوار
بترسم همـی از بد روزگار
همـی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
بباید بر این بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان
یکی محضر اکنون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
نگوید سخن جز همـه راستی
نخواهد بداد اندرون کاستی
ز بیم سپهبد همـه راستان
بدان کار گشتند همداستان
در آن محضر اژدها ناگزیر
گواهی نبشتند برنا و پیر
هم آنگه یکایک ز درگاه شاه
برآمد خروشیدن دادخواه
ستم دیده را پیش او خواندند
بر نامدارانْش بنشاندند
بدو گفت مـهتر بروی دژم
که برگوی که تا از کـه دیدی ستم
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهء دادخواه
بده داد من آمدستم دوان
همـی نالم از تو بـه رنج روان
ز تو بر من آمد ستم بیشتر
زنی هر زمان بر دلم نیشتر
ستم گر نداری تو بر من روا
بفرزند من دست بردن چرا
مرا بود هژده پسر درون جهان
از ایشان یکی مانده هست این زمان
ببخشای و بر من یکی درنگر
که سوزان شود هر زمانم جگر
بحال من ای تاجور درنگر
مـیفزای بر خویشتن دردسر
مرا روزگار اینچنین گوژ کرد
دلی بی امـید و سری پر ز درد
جوانی نمانده ست و فرزند نیست
بگیتی چو فرزند پیوند نیست
بهانـه چه داری تو بر من بیـار
که بر من سگالی بد روزگار
یکی بی زیـان مردِ آهنگرم
ز شاه آتش آید همـی بر سرم
تو شاهی و گر اژدهاپیکری
بباید بدین داستان داوری
اگر هفت کشور بشاهی تو راست
چرا رنج و سختی همـه بهر ماست
شماریت با من بباید گرفت
بدان که تا جهان ماند اندر شگفت
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت بفرزند من چون رسید
که مارانْت را مغز فرزند من
همـی داد حتما بهر انجمن
سپهبد بگفتار او بنگرید
شگفت آمدش کآن سخنـها شنید
بدو بازدادند فرزند اوی
بخوبی بجستند پیوند اوی
بفرمود بعد کاوه را پادشاه
که باشد بدان محضر او گواه
چو برخواند کاوه همـه محضرش
سبک سران آن کشورش
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از ترس کیـهان خدیو
همـه سوی دوزخ نـهادید روی
سپردید دلها بگفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گوا
نـه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر بپای
گرانمایـه فرزند او پیش اوی
از ایوان برون شد خروشان بکوی
مـهان شاه را خواندند آفرین
که ای نامور شـهریـار زمـین
ز چرخ فلک بر سرت باد سرد
نیـارد گذشتن بروز نبرد
چرا پیش تو کاوهء خام گوی
بسان همالان کند سرخ روی
همـی محضر ما بپیمان تو
بدرّد بپیچد ز فرمان تو
ندیدیم ما کار زین زشت تر
بماندیم خیره بدین کار در
کیِ نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
که چون کاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آوای او را شنید
مـیان من و او بـه ایوان درست
یکی آهنی کوه گفتی برست
همـیدون چو او زد بسر بر دو دست
شگفتی مرا درون دل آمد شکست
ندانم چه شاید بُدن زین سپس
که راز سپهری ندانست
چو کاوه برون آمد از پیش شاه
بر او انجمن گشت بازارگاه
همـی برخروشید و فریـاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
از آن چرم کآهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همـی رفت نیزه بـه دست
که ای نامداران یزدان پرست
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کند
یکایک بنزد فریدون شویم
بدان سایـهء فر او بغنویم
بپویید کاین مـهتر آهرمن است
جهان آفرین را بـه دل دشمن است
بدان بی بها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
همـی رفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی بر او انجمن شد نـه خُرد
بیـامد بدرگاه سالار نو
بدیدندش از دور و برخاست غو
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افکند پی
بیـاراست آن را بدیبای روم
ز گوهر بر و پیکر و زَرْش بوم
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرخ پی افکند شاه
فروهشت زو سرخ و زرد و بنفش
همـی خواندش کاویـانی درفش
فریدون چو گیتی بر آن گونـه دید
جهان پیش ضحاک واژونـه دید
سوی مادر آمد کمر بر مـیان
بسر بر نـهاده کلاه کیـان
که من رفتنی ام سوی کارزار
تو را جز نیـایش مباد ایچ کار
فروریخت آب از مژه مادرش
همـی خواند با خون دل داورش
بیزدان همـی گفت زنـهار من
سپردم بتو ای جهاندار من
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را ز هر نـهفتن گرفت...
سپاه انجمن شد بدرگاه اوی
به ابر اندر آمد سر گاه اوی
همـی رفت منزل بمنزل چو باد
سری پر ز کینـه دلی پر ز داد
رسیدند بر تازیـان نوند
بجایی کـه یزدان پرستان بدند
درآمد درون آن جای نیکان فرود
فرستاد نزدیک ایشان درود
چو شب تیره تر گشت از آن جایگاه
خرامان بیـامد یکی نیکخواه
فروهشته از مشک که تا پای موی
بکردار حور بهشتیش روی
سروشی بدو آمده از بهشت
که که تا بازگوید بدو خوب و زشت
سوی مـهتر آمد بسان پری
نـهانش بیـاموخت افسونگری
که که تا بندها را بداند کلید
گشاده(14) بـه افسون کند ناپدید
فریدون بدانست کآن ایزدی است
نـه آهرمنی و نـه کار بدی است
شد از شادمانی رُخَش ارغوان
که تن را جوان دید و دولت جوان...
فریدون کمر بست و اندرکشید
نکرد آن سخن را بر ایشان پدید
براند و بُدش کاوه پیش سپاه
بر افراز راند او از آن جایگاه
به اروندرود اندر آورد روی
چنان چون بود مرد دیـهیم جوی
اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان
دگر منزل آن شاه آزادمرد
لب دجله و شـهر بغداد کرد
چو آمد بنزدیک اروندرود
فرستاد زی رودبانان درود
که کشتی و زورق هم اندر شتاب
گذارید یکسر برین روی آب
نیـاورد کشتی نگهبان رود
نیـامد بگفت فریدون فرود
چنین داد پاسخ کـه شاه جهان
چنین گفت با من سخن درون نـهان
مرا گفت کشتی مران که تا نخست
جوازی بیـابی بـه مُهرم درست
فریدون چو بشنید شد خشمناک
از آن ژرف دریـا نیـامَدْش باک
سرش تیز شد کینـه و جنگ را
به آب اندر افکند گلرنگ را
ببستند یـارانْش یکسر کمر
همـیدون بدریـا نـهادند سر
بر آن بادپایـان باآفرین
به آب اندرون غرقه د زین
بخشکی رسیدند سر کینـه جوی
به بیت المقدس نـهادند روی
چو بر پهلوانی زبان راندند
همـی گنگ دژهوختش خواندند
بتازی کنون خانـهء پاک خوان
برآورده ایوان ضحاک دان...
ز یک مـیل کرد آفریدون نگاه
یکی کاخ دید اندر آن شـهر شاه
که ایوانْش برتر ز کیوان نمود
تو گفتی ستاره بخواهد ربود
بدانست کآن خانـهء اژدهاست
که جای بزرگی و جای بهاست
بیـارانْش گفت آنکه زین تیره خاک
برآرد چنین جا بلند از مغاک
بترسم همـی آنکه با او جهان
یکی راز دارد مگر درون نـهان
همان بـه که ما را بدین جای جنگ
شتابیدن آید بجای درنگ
بگفت و بگرز گران دست برد
عنان بارهء تیزتک را سپرد...
به اسب اندر آمد بکاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ
از روزبانان بـه در بر نماند
فریدون جهان آفرین را بخواند
طلسمـی کـه ضحاک سازیده بود
سرش بآسمان برفرازیده بود
فریدون ز بالا فرودآورید
که آن جز بنام جهاندار دید
یکی گرزهءپیکر سرش
زدی هرکه آمد همـی درون برش
وز آن جادوان کاندر ایوان بدند
همـه نامور نرّه دیوان بدند
سران شان بگرز گران کرد پست
نشست از بر گاهِ جادوپرست
نـهاده بر تخت ضحاک پای
کلاه کیی جُست و بگرفت جای
ز هر سو بـه ایوان او بنگرید
نشانی ازو هیچگونـه ندید
برون آورید از شبستان اوی
بتان سیـه چشم خورشیدروی
پس آن ان جهاندار جم
ز نرگس گل سرخ را داده نم
گشادند بر آفریدون سخن
که نو باش که تا هست گیتی کهن
چه مایـه جهان گشت بر ما بـه بد
ز کردار این جادوی کم خرد
ندیدیم کاینچنین زهره داشت
بدین جایگه از هنر بهره داشت
کش اندیشـهء گاه او آمدی
وگرْش آرزو جاه او آمدی
چنین داد پاسخ فریدون کـه تخت
نماند بجاودانـه نـه بخت
منم پور آن نیکبخت آتبین
که ضحاک بگرفت از ایران زمـین
بکشتش بزاری و من کینـه جوی
نـهادم سوی تخت ضحاک روی
کمر بسته ام لاجرم جنگجوی
از ایران بکین اندرآورده روی
سرش را بدین گرزهءچهر
بکوبم نـه بخشایش آرم نـه مـهر
سخنـها چو بشنید زو ارنواز
گشاده شدش بر دل پاک راز
بدو گفت شاه آفریدون توئی
که ویران کنی تنبل و جادوئی
کجا هوش ضحاک بر دست توست
گشاد جهان از کمربست توست
ز تخم کیـان ما دو پوشیده پاک
شده رام با او ز بیم هلاک
همـی خفتن و خاست با جفت مار
چگونـه توان بردن ای شـهریـار
فریدون چنین پاسخ آورد باز
که گر چرخ دادم دهد از فراز
ببرّم پی اژدها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاک پاک
بباید شما را کنون گفت راست
که آن بی بها اژدهافش کجاست
بر او خوبرویـان گشادند راز
مگر اژدها را سر آمد بگاز
بگفتند کو سوی هندوستان
بشد که تا کند بند جادوستان
ببرّد سر بی گناهان هزار
هراسان شده ست از بد روزگار
کجا گفته بودش یکی پیش بین
که پردخته ماند ز تو این زمـین
فریدون بگیرد سر تخت تو
همـیدون فروپژمرد بخت تو
دلش زآن زده فال پرآتش است
همان زندگانی بر او ناخوش است
همـی خون دام و دد و مرد و زن
بگیرد کند درون یکی آبزن
مگر کو سر و تن بشوید بخون
شود گفتِ اخترشناسان نگون
همان نیز زآن مارها بر دو کفت
به رنج دراز هست مانده شگفت
از این کشور آید بدیگر شود
ز رنج دو مار سیـه نغنود
چو کشور ز ضحاک بودی تهی
یکی مایـه ور بد بسان رهی
که او داشتی تخت و گنج و سرای
شگفتی بـه دلسوزی کدخدای
ورا کندرو خواندندی بنام
دی زدی پیش بیداد گام
بکاخ اندر آمد دوان کندرو
در ایوان یکی تاجور دید نو
ز یک دست سرو سهی شـهرناز
ز دست دگر ماهروی ارنواز
همـه شـهر یکسر پر از لشکرش
کمربستگان صف زده بر درش
نـه آسیمـه گشت و نـه پرسید راز
نیـایش کنان رفت و بردش نماز
بر او آفرین کرد کای شـهریـار
همـیشـه بزی که تا بود روزگار...
فریدون بفرمود که تا رفت پیش
بگفت آشکارا همـه راز خویش
بفرمود شاه دلاور بدوی
که رو آلت بزم شاهی بجوی
سخنـها چو بشنید زو کندرو
بکرد آنچه گفتش جهاندار نو
فریدون چو مـی خورد و رامش گزید
شبی کرد جشنی چنان چون سزید
چو شد بامدادان روان کندرو
برون آمد از پیش سالار نو
نشست از بر بارهء راه جوی
سوی شاه ضحاک بنـهاد روی
بیـامد چو پیش سپهبد رسید
مر او را بگفت آنچه دید و شنید
بدو گفت کای شاه گردنکشان
ز برگشتن کارت آمد نشان
سه مرد سرافراز با لشکری
فرازآمدند از دگر کشوری
از این سه یکی کهتر اندر مـیان
ببالای سرو و بچهر کیـان
بیـامد بتخت کیی برنشست
همـه بند و نیرنگ تو کرد پست
بدو گفت ضحاک شاید بُدن
که مـهمان بود شاد حتما بُدن
چنان داد پاسخ ورا پیشکار
که مـهمان ابا گرزهءسار
بمردی نشیند درون آرام تو
ز تاج و کمر بسترد نام تو
به آئین خویش آورد ناسپاس
چنین گر تو مـهمان شناسی شناس
بدو گفت ضحاک چندین منال
که مـهمان گستاخ بهتر بفال
چنین داد پاسخ بدو کندرو
که آری شنیدم تو پاسخ شنو
گر این نامور هست مـهمان تو
چه کارستش اندر شبستان تو
که با ان جهاندار جم
نشیند زند رای بر بیش و کم
بیک دست گیرد رخ شـهرناز
بدیگر عقیقارنواز
برآشفت ضحاک برسانِ کَرگ
شنید این سخن آرزو کرد مرگ
بدشنام زشت و به آواز سخت
بتندی بشورید با شوربخت
بدو گفت هرگز تو درون خان من
از این بعد نباشی نگهبان من
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که ایدون گمانم من ای شـهریـار
کز این بعد نیـابی تو از بخت بهر
بمن چون دهی کدخدائیّ شـهر
چو بی بهره باشی ز گاه مـهی
مرا کار سازندگی چون دهی
چرا برنسازی همـی کار خویش
که هرگز نیـامد چنین کار پیش
جهاندار ضحاک از آن گفتگوی
بجوش آمد و تیز بنـهاد روی
بفرمود که تا برنـهادند زین
بر آن راه پویـان باریک بین
بیـامد دمان با سپاهی گران
همـه نرّه دیوان و جنگ آوران
ز بیراه مر کاخ را بام و در
گرفت و بکین اندر آورد سر
سپاه فریدون چو آگه شدند
همـه سوی آن راه بیره شدند
بهر بام و در مردم شـهر بود
کسی کش ز جنگ آوری بهر بود
همـه درون هوای فریدون بدند
که از جور ضحاک پرخون بدند
ز دیوارها خشت و از بام سنگ
بکوی اندرون تیغ و تیر خدنگ
ببارید چون ژاله زَابر سیـاه
کسی را نبد بر زمـین جایگاه
بشـهر اندرون هرکه برنا بدند
چو پیران کـه در جنگ دانا بدند
سوی لشکر آفریدون شدند
ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند
خروشی برآمد ز آتشکده
که بر تخت اگر شاه باشد دده
همـه پیر و برناش فرمان بریم
یکایک ز گفتار او نگذریم
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهادوش ناپاک را
هم از رشک ضحاک شد چاره جوی
ز لشکر سوی کاخ بنـهاد روی
به آهن سراسر بپوشید تن
بدان که تا نداند از انجمن
برآمد یکایک بکاخ بلند
به دست اندرون شست یـازی کمند
بدید آن سیـه نرگس شـهرناز
پر از جادوی ها فریدون بناز
دو رخساره روز و دو زلفش چو شب
گشاده بنفرین ضحاک لب
بدانست کآن کار هست ایزدی
رهایی نیـابد ز دست بدی
بمغز اندرش آتش رشک خاست
به ایوان کمند اندرافکند راست
نـه از تخت یـاد و نـه جان ارجمند
فرودآمد از بام کاخ بلند
بچنگ اندرش آبگون دشنـه بود
بخون پریچهرگان تشنـه بود
ز بالا چو پی بر زمـین برنـهاد
بیـامد فریدون بکردار باد
بدان گرزهءسر دست برد
بزد بر سرش ترک را کرد خرد
بیـامد سروش خجسته دمان
مزن گفت کو را نیـامد زمان
همـیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر که تا دو کوه آیدت پیش تنگ
بکوه اندرون بِهْ بود بند اوی
نیـاید برش خویش و پیوند اوی
فریدون چو بشنید ناسود دیر
کمندی بیـاراست از چرم شیر
به بندی ببستش دو دست و مـیان
که نگشاید آن بند پیل ژیـان
بفرمود بـه در بر خروش
که ای نامداران با فرّ و هوش
نباید کـه باشید با ساز جنگ
نـه زین باره جویدی نام و ننگ
به بند اندر هست آنکه ناپاک بود
جهان را ز کردار او باک بود
شما دیر مانید و خرّم بوید
برامش سوی ورزش خود شوید
که یزدان پاک از مـیان گروه
برانگیخت ما را ز البرزکوه
بدان که تا جهان از بد اژدها
به فرّ من آید شما را رها
چو بخشایش آورد نیکی دهش
بنیکی بباید سپردن رهش
مـهان پیش او خاک دادند بوس
ز درگاه برخاست آوای کوس
همـه شـهر دیده بدرگاه بر
خروشان بر آن روز کوتاه بر
که که تا اژدها را برون آورید
به بند کمندی چنان چون سزید
ببردند ضحاک را بسته خوار
بپشت هیونی برافکنده زار
همـی راند از اینگونـه که تا شیرخوان
جهان را چو این بشنر خوان
بدانگونـه ضحاک را بسته سخت
سوی شیرخوان برد بیداربخت
همـی راند او را بکوه اندرون
همـی خواست کآرد سرش را نگون
بیـامد همانگه خجسته سروش
بخوبی یکی راز گفتش بگوش
که این بسته را که تا دماوندکوه
ببر همچنین تازیـان بی گروه
مبر جزی را کـه نگزیردت
بهنگام سختی ببر گیردت
بیـاورد ضحاک را چون نوند
بکوه دماوند کردش بـه بند
چو بندی بر آن بند بفزود نیز
نبود از بد بخت مانیده چیز
ازو نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همـه پاک شد
گسسته شد از خویش پیوند اوی
بمانده بکوه اندرون بند اوی
بکوه اندرون جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
بیـاورد مسمارهای گران
بجائی کـه مغزش [ کذا ] نبود اندر آن
فروبست دستش بدان کوه باز
بدان که تا بماند بسختی دراز
بماند او بر این گونـه آویخته
وز او خون دل بر زمـین ریخته.
در کتاب حماسه سرائی آمده است(15): بروایت فردوسی بعهد جمشید درون دشت سواران نیزه گذار (عربستان) نیکمردی بنام مرداس بود کـه پسری زشت سیرت و ناپابکسار اما دلیر و جهانجوی داشت بنام ضحاک کـه چون ده هزار اسب داشت او را بـه پهلوی بیوراسب مـی خواندند. این بیوراسب بـه فریب ابلیس (اهریمن) پدر خویش مرداس را بکشت. آنگاه ابلیس بصورت جوانی نیکروی بر او ظاهر شد و خوالیگر او گشت و ببوسه ای از کتفین او دو مار برآورد و پنـهان گردید و باز بهیأت پزشکی بر او پدیدار شد و گفت چارهء آن دو مار تنـها سیر داشتن آنـهاست با مغز مردم و باید دو تن از آدمـیان را هر روز کشت و از مغز ایشان خورش بدین دو مار داد، و مراد اهریمن از این چاره گری آن بود کـه نسل آدمـیان برافتد و از ایشان جهان پرداخته آید. درون این هنگام ایرانیـان بر جمشید بشود و ضحاک را بسلطنت برداشتند. جمشید از پیش او بگریخت و پس از صد سال گرفتار و با اره بـه دو نیم شد. ضحاک هزار سال پادشاهی کرد و دو جمشید، ارنواز و شـهرناز را، بزنی گرفت. درون عهد او آئین فرزانگان پنـهان و کام دیوان آشکار گشت و دیوان چیرگی یـافتند و هر شب خورشگر او دو مرد جوان را بـه ایوان شاه مـی برد و از مغز آن دو، مارها را خورش مـی داد. دو مرد گرانمایـه و پارسا کـه از گوهر پادشاهان و بنام ارمائیل و کرمائیل بودند، بر آن شدند کـه بخوالیگری بخدمت ضحاک روند که تا مگر از این راه هر روز یک تن را از مرگ بازرهانند و چنین نیز د چنانکه هر ماه سی تن بهمت ایشان از مرگ نجات مـی یـافتند و چون شمارهء آنان بـه سی مـی رسید خورشگران ایشان را بـه شبانی بـه صحرا مـی فرستادند. نژاد کُرد از اینان پدید آمده است. چون چهل سال از پادشاهی ضحاک بماند شبی سه تن را کـه فر کیـانی داشتند بـه خواب دید. خوابگزاران او را از ظهور فریدون آگاه ساختند و او درون جستجوی فریدون بود کـه کاوهء آهنگر بر او قیـام کرد و فریدون را بشاهی برگزید و بجنگ ضحاک برانگیخت و او ضحاک را مقید کرد و به دماوندکوه برد و در غاری بیـاویخت که تا همچنان بـه باراه گناهان خویش آویخته برجای بماند. فردوسی ضحاک تازی را چندین بار مطلقاً اژدها یـاد کرده، چنانکه درون این ابیـات گفته است:
فریدون چنین پاسخ آورد باز
که گر چرخ دادم دهد از فراز
ببرّم پی اژدها را بخاک
بشویم جهان را ز ناپاک پاک
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گرد پاک
بدان که تا جهان از بد اژدها
به فرّ من آید شما را رها.
و گاه نیز وی را اژدهافش و اژدهادوش نامـیده و این چنانکه مـی دانیم و از آنچه خواهیم دید نیز برمـی آید نشانـه ای از تصورات مولفان اوستا و راویـان روایـات و احادیث کهن نسبت بـه اوست. درون اوستا نام ضحاک چندین بار بصورتهای دوگانـهء اَژی دَهاک(16) و اَژی آمده است. درون یشت پنجم (آبان یشت) کـه مبتنی بر ستایش اردویسور اناهیتاست از ضحاک درون فقرات 29-31 بدین منوال یـاد شده است: به منظور او (یعنی اناهیتا) اَژی دارای سه بتفوز (یعنی ضحاک) درون کشور بوری(17) صد اسب و هزار و هزار گوسپند قربانی کرد و از او درخواست کـه او را درون تسلط بر هفت کشور و تهی ساختن آنـها از آدمـیان یـاری کند ولی اردویسور اناهیتا او را یـاری نکرد. و باز درون فقرهء 34 چنین آمده است: ثَراتئون(18) (فریدون) پسر آثویـه (آتبین) بـه اناهیتا قربانیـها داد و از او درخواست کـه وی را بر اژی دهاک سه پوز و سه سر و شش چشم، دارندهء هزار گونـه چالاکی دیودروج زورمند کـه مایـهء آسیب آدمـیان هست و آن دروند و نیرومندترین دروجی کـه اهریمن به منظور تباهی گیتی و جهان راستی آفریده هست چیرگی دهد و او را مدد کند که تا دو زنش سنگهوک(19) (شـهرناز) و اَرِنوَک(20) (ارنواز) را کـه برای زناشوئی بهترین اندام را دارند و زیباترین زنان جهانند ازو برباید. درون یشت نـهم (درواسپ یشت یـا کوش یشت) فقرات 13 و 14 عین مطالب فقرهء 34 آبان یشت تکرار شده و در فقرهء 40 از یشت 14 (بهرام یشت) نیز از اژی دهاک با همان صفات سه بتفوزی و سه سری و شش چشمـی و دارندهء هزار گونـه چالاکی و دیودروج نیرومند کـه مایـهء آسیب آدمـیان است، سخن رفته و از شکست دهندهء او یعنی فریدون شجاع نیز یـاد شده است. درون یشت 15 (رام یشت) فقرات 19-21 آمده هست که اژی دهاک سه پوز درون کوی رینتَ(21) (کرند) دارندهء راه دشوار بر تخت زرین و بالش زرین و فرش زرین نزد برسم گشاده با کف دست باز ویو (فرشتهء باد) را ستوده ازو خواست کـه وی را یـاری دهد که تا هر هفت کشور را از آدمـی تهی کند ولی وَیو بدین ستایندهء ناجوانمرد توجهی نکرد و آرزوی او را برنیـاورد. درون فقرات 23 و 24 همـین یشت و همچنین فقرات 33 و 34 یشت 17 (ارت یشت) مطالب فقرهء 34 آبان یشت عیناً تکرار شده است. درون یشت نوزدهم (زامـیادیشت) فقرات 46-51 از مجادلهء ضحاک و آذر به منظور به دست آوردن فرّ کیـان بنحو ذیل سخن رفته است: سپنت مـینو و اهریمن هر یک به منظور به دست آوردن این فرّ بتکاپو افتادند و هر یک از ایشان پیکهائی چالاک از پی آن فرستادند. پیکهای سپنت مـینو و هومَنَه (بهمن) و اَشاوهیشت (اردیبهشت) و آذر بودند و پیکهای اهریمن اَکَمنش (منش زشت) و اَاِشم (دیوخشم) و اژی دهاپی تیور(22) کـه جم را اره کرده بود. آذر پیش رفت و با خود اندیشید کـه این فر را من بـه دست خواهم آورد. اما اژی دهاک سه پوزهء دروند از بعد او با شتاب درآمد و گفت ای آذر دور شو و بدان کـه اگر بر این فر دست یـابی من تو را یکباره نابود خواهم ساخت چنانکه دیگر نتوانی زمـین را روشنی بخشید. آذر چون این بشنید از بیم اژی دهاک سهمگین دست از این کار بداشت. آنگاه اژی دهاک سه پوز دروند با شتاب از پی او درآمد و با خود اندیشید کـه این فر را من بـه دست خواهم آورد اما ناگاه آذر برخاست و گفت ای اژی دهاک سه پوز دور شو و بدان کـه اگر بر فر دست یـابی من ترا یکباره خواهم سوخت و در بتفوز تو شعله بر خواهم افروخت چنانکه نتوانی بر روی زمـین به منظور تباه جهان راستی برآئی. اژی دهاک بترسید چه آذر سهمناک بود و از اینروی دست فراپس کشید. درون چهردادنسک کـه از نسکهای مفقود اوستای دورهء ساسانی هست هم شرحی راجع بضحاک آمده و عهد پادشاهی او عهد بیم و خطر خوانده شده بود کـه پس از سلطنت خوب و دور از آزار جمشید درون ایران پدید آمد. درون یک قسمت دیگر اوستا کـه اکنون مفقود هست یعنی سوتگرنسک کـه دینکرد حاوی خلاصه ای از آن هست از ضحاک با تفصیل بیشتری یـاد شده و در اینجا نام ماده دیوی کـه مادر ضحاک هست اوذاگ(23) بود. درون فرگرد (فصل) چهارم از این نسک، پنج عیب بزرگ یعنی آز و پلیدی و دروغ و جادوی و بی قیدی بضحاک نسبت داده شده و چنین آمده بود کـه فریدون به منظور برافکندن این معایب با او بنزاع برخاست و او را بـه انتقام جم نابود ساخت. گذشته از این ضحاک با خبثی فراوان از چهار خصلت زشت یعنی مستی، ترفندپرستی، خودپسندی و بیدینی طرفداری مـی کرد درون صورتی کـه جم این چهار خصلت را از جهان دور داشت و بدین وسیله فنا و زوال را از مـیان ببرد. درون فرگرد (فصل) بیستم همـین نسک از اندوهی کـه با نشر خبر قتل جم و نیرو یـافتن دهاک بمردم دست داده بود و از پاسخ مردم بسخنان ضحاک یـاد شده و چنین آمده هست که جم اسباب رفاه و آسایش آدمـیان را فراهم مـیکرد، اما اوذاگ، یم شت (جم شید) هورَمَک (صاحب گله های خوب) را بلذات دنیوی حریص ساخت و نیـاز و فقر و شـهوات و گرسنگی و تشنگی و خشم و قحط و بیم و رنج و پیری و ذبول را پدیدار کرد و پرستندهء هفت دیو بزرگ را بوجود آورد. مراد از پرستندهء هفت دیو بزرگ ضحاک هست و این هفت دیو عبارتند از اَکَمَنـه(24) و اَندر(25) و سئوروَ(26) و ننگهئی ثیـه(27) و تئوروی(28) و زئیریک(29) و اهریمن.(30) از آنچه تاکنون از اوستا نقل کردیم مطالب ذیل درباب ضحاک از کتاب مقدس زرتشتیـان مستفاد مـی شود: نام ضحاک درون اوستا اژی دَهاک هست و این نام درون متون پهلوی نیز ذکر شده. اَژی یعنی جزء اول این نام درون اوستا بمعنی مار و مکرر درون آن کتاب آمده، و مراد از دهاک مخلوقی اهریمنی است. اژی دهاک چنانکه دیدیم همـه جا بصورت حیوان اهریمنی خطرناکی کـه دارای سه پوز و سه سر و شش چشم باشد تجسم یـافته و مایـهء آسیب و فتنـه و فساد خوانده شده است. از اینجا منشأ داستان ضحاک و اینکه بر شانـه های او دو مار رسته بود بخوبی معلوم و بدین ترتیب ملاحظه مـی شود کـه در داستانـهای بعدی مسألهء سه پوز و سه سر و شش چشم چگونـه حل شده و اژی دهاک بصورتی درآمده کـه دو مار بر شانـهء او رسته و او با دو مار خود سه پوز و سه سر و شش چشم داشته است. شاید این شخص داستانی بر اثر خونخواری و آزار و آسیب فراوان خود درون اوستا و داستانـهای بسیـار قدیم ملی ما بمار یـا مخلوقی اهریمنی و خطرناک دیگری تشبیـه شده و اژی دهاک نام یـافته باشد و خاطرهء همـین اسم هم درون داستانـهای جدیدتر بشکل برآمدن دو مار بر شانـهء او درآمده هست و چنانکه دیدیم ضحاک چند بار درون شاهنامـه بنام اژدها خوانده شده و این تسمـیه علاوه بر آنکه ممکن هست شکل مخففی را از نام اژی دهاک بیـاد ما بیـاورد مـی تواند ببهترین صورتی نشانـهء عقیدهء سابق ایرانیـان نسبت بـه این ویران کنندهء گیتی و جهان راستی باشد. اژی دهاک درون کشور بوری(31) شوکت و قدرت و مکنتی داشت. کشور بوری همان سرزمـین بابل هست و تلفظ این کلمـه درون فرس هخا بابیرو(32) بود. دلیل حذف لام بابل درون این هر دو مورد آن هست که درون الفبای اوستائی و هخا حرف لام موجود نیست، از اینروی لام اصلی کلمـه هر دو جا بـه راء بدل شده است(33). مرکز حکومت ضحاک بنابر نقل اوستا شـهر کوی رینت(34) نزدیک بابل بود و این نام را مـی توان بر نام کرند فعلی تطبیق کرد. بنابر بعض روایـات اسلامـی چنانکه خواهیم دید ضحاک درون بابل حکومت مـی کرد و بنابر آنچه درون بندهش آمده هست دهاک درون بابل قصری بنام کولینگ دوشت(35)بنا کرده بود. دارمستتر کوشیده هست که این نام کولینگ دوشت را کـه در سنی ملوک الارض و الانبیـا(36) کلنگ دیس آمده با کویرینت از یک اصل بداند(37) و بهر حال خواه کوی رینت همان کرند کنونی باشد و خواه قصری درون بابل، از مجموع این روایـات چنین برمـی آید کـه اژی دهاک یکی از رجال ممالک غربی ایران بوده و علی الظاهر از آشور، یـا کلده بر ایران تاخته هست و چنانکه مـی دانیم پیش از تشکیل دولتهای مادی و هخا، ایران چند بار دچار مـهاجمـهء لشکرکشان کلدانی و آشوری کـه در خونریزی و سفاکی شـهرتی داشتند شده بود و از این مـهاجمات و خونریزیـها خاطراتی درون ذهن ایرانیـان باقی مانده و داستانـهایی از قبیل داستان ضحاک و داستان کوش پیل دندان پدید آمده است. درون روزگارانی کـه ایرانیـان تاریخ کلده و آشور را فراموش د ضحاک را بنژاد عرب کـه البته از قبایل سامـی و با آشوریـان و کلدانیـان از یک اصل هست نسبت دادند و نسب او را صراحةً بـه تاز کـه بنابر روایـات ایرانی جد اعلای تازیـانست رساندند.
در اوستا دورهء تسلط و فرمانروائی ضحاک بعد از جمشید و پیش از فریدون معین گردیده و از این اصل درون روایـات بعدی هم پیروی شده است.
در فصل 32 بندهش آنجا کـه از سلسلهء نسب شاهان سخن مـی رود نسب نامـهء ضحاک بدین صورت ثبت شده است: دهاک،پسر ارونداسپ، پسر زئی نی(38)، پسر ویرفشک(39)، پسر تاز، پسر فرواک، پسر سیـامک، پسر مشیـه، پسر گیومرد. این نسب نامـه درون بعض از کتب اسلامـی با تغییرات بی اهمـیتی بهمـین شکل آمده و فی المثل درون آثارالباقیـه(40) بدین ترتیب ضبط شده است: ضحاک بیوراسب ملقب بـه اژدهاک، پسر علوان (ارونداسپ)، پسر زینکاو، پسر بریشند، پسر غار (نسخه: قار) پدر عرب عاربه و پسر افرواک، پسر سیـامک، پسر مـیشی هست و چنانکه بـه آسانی دریـافته مـی شود درون این مورد تنـها درون اسامـی تحریفهای مختصری صورت گرفته و این تحریف خصوصاً درون نام تاز کـه ظاهراً درنتیجهء اشتباه ناسخان بـه غار و قار تبدیل یـافته قابل اهمـیت است.
مادر ضحاک درون روایـات مذهبی زرتشتیـان ماده دیوی هست بنام اوذاگ. بنابر سوتگرنسک چنانکه قبلاً دیدیم همـین دیو تبه کار بود کـه جمشید را بـه لذّات دنیوی حریص ساخت و نیـاز و فقر و شـهوات و گرسنگی و تشنگی و خشم و قحط و بیم و رنج و پیری و ذبول را پدیدار کرد و پرستندهء هفت دیو بزرگ را بوجود آورد.
دارمستتر درباب ضحاک و اصل داستان او گوید: «داستان ضحاک بازماندهء یکی از اساطیر کهن هست که اصل آن از طبیعت و حوادث طبیعی بوده ولی با گذشت روزگار تغییراتی درون آن راه یـافته است. اژی دهاک سه پوز همان اژدهای طوفانست کـه در «ودا» ربّالنوع نور با او درون ستیزه و جدالست و بقایـای این اصل درون اوستا نیز محفوظ مانده و آن جنگ آذر هست با اژی دهاک و عین این جنگ درون ودا مـیان «اَهی»(41) و «اندرا» ربّالنوع نور جاریست.
بنابر بعض روایـات ودائی تریته آپتیـه(42) (تریته پسر آپ) اژدهائی را کـه سه سر و شش چشم داشت کشته هست و بنابر بعض از قطعات دیگر، کشندهء این اژدها ترای تنـه(43) هست و آن اژدها داس(44) نام داشت و البته حتما در نظر داشت کـه دهاک و داس با هم از یک اصلند (همچنانکه دو کلمـهء «ترای تنـه» و «ثراتئون» یعنی فریدون از یک بنیـادند). این اسطورهء مذهبی درون مـیان ایرانیـان بصورت امر تاریخی مرتب شده و اژی دهاک بـه ضحاک تبدیل یـافته است».(45)
با دقت درون این سطور و تحقیق درون روایـات ودائی محقق مـی شود کـه داستان اژی دهاک درون روایـات ایرانی، اصلی بسیـار قدیم و کهن دارد منتهی همچنانکه جم از رجال هند و ایرانی درون اوستا بصورتی تازه کـه با تاریخ و ملیت قوم ایرانی موافق تر هست درآمد، همچنان داس یعنی اژدهای سه سر و شش چشم وِدا نیز کـه اژدهای طوفان بود بنابر روایـات ایرانی اندکی تغییر صورت داد و بر مـهاجمان اژدهافش مردم کش سامـی کـه از کلده و آشور مـی آمده و بلاد ایران را با خاک یکسان مـیکرده و بازمـیگشته اند منطبق گشت ولی با تمام این احوال آثاری از داستان و روایت اصلی هند و ایرانی چنانکه دیدیم درون داستان این اژدها باقی مانده است.
در روایـات اسلامـی چنانکه درون روایت منقول از ابوریحان بیرونی دیده ایم نسب ضحاک مانند روایـات پهلوی بـه اعراب مـی رسد. بنابر روایت طبری اهل یمن او را از خود مـی دانسته و نسب او را بـه علوان بن عبید مـیرسانیده اند ولی همـین مورخ از قول ایرانیـان نسب ضحاک را چنین بیـان کرده است: بیوراسب بن ارونداسب بن زینکاوبن ویروشک بن تازبن فرواک بن سیـامک بن مـیشی بن جیومرث. و چنانکه مشـهود هست این نسب نامـه را با نسب نامـهء ضحاک درون بندهش اختلافی نیست، حتی اختلاف آن نسبت بـه آثارالباقیـه بسیـار کمتر و غیرقابل توجه است، چه درون آثارالباقیـه درون اسامـی اصلی تحریفات بسیـار صورت گرفته. طبری اصل نام ضحاک را بروایت ایرانیـان ازدهاق معرّب اژدهاک دانسته هست بدین ترتیب کـه «ژ» بـه «ض» و هاء هوّز بـه حاء حطی مبدل گشته. از حوادث عهد ضحاک بروایت طبری ظهور نوح پیغامبر بود.
حمزة بن الحسن نسب ضحاک را چنین آورده است: بیوراسف بن ارونداسب بن ریکاوبن ماده سره بن تاج بن فروال بن سیـامک. و در این سلسله نسب «ریکاو» بجای «زئی نی» و «ماده سره» بی اصل و «تاج» و «فروال» محرف «تاز» و «فرواک» است. ابوحنیفهء دینوری ضحاک را برادرزادهء شدیدبن عملیق بن عادبن ارم بن سام بن نوح پادشاه یمن دانسته و نسب او را چنین یـاد کرده: ضحاک بن علوان بن عملیق بن عاد، و گوید او همان هست که ایرانیـان بیوراسف خوانند. ضحاک بـه مأموریت از جانب عم خود از یمن ببابل تاخت و جم از برابر او بگریخت و ضحاک درون مقام جستجوی او برآمد که تا او را بیـافت و با ارّه بـه دو نیم کرد و بر کشور او تسلط یـافت. ضحاک بعد از تسلط بر جم و اطمـینان بـه پادشاهی خویش، جادوان را از آفاق کشور گرد آورد و از ایشان ساحری آموخت چندانکه درون آن استاد شد و شـهر بابل را چهار فرسنگ درون چهار فرسنگ بنا نـهاد و مشحون بسپاهی کرد و آن را «خوب» نامـید و بر دوش او دو سلعه بهیأت دو مار برآمد کـه او را سخت آزار مـی دادند و چون دِماغ آدمـی مـی خوردند تسکین مـی یـافتند و گویند هر روز چهار تن مـی آورد و دِماغ ایشان بدان دو مار مـی داد. ضحاک درون آغاز کار وزیری از قوم خود داشت اما بعد از چندی وزارت بمردی از خاندان ارفخشد (یعنی جمشید) موسوم بـه ارمـیاییل داد. ارمـیاییل از چهار تن دو تن را آزاد مـی کرد و بجای ایشان مغز سر گوسپند مـی نـهاد و این آزادشدگان را از بیم ضحاک بکوهستانـها مـی فرستاد و گویند کـه اینان نیـاکان قوم کُرد بوده اند. چون شدید عم ضحاک بمرد کار او سستی گرفت و وباء درون مـیان سپاهیـان و سران قوم او افتاد و او ناگزیر بـه استعانت از برادر از بابل بیرون رفت. بعد اولاد ارفخشد وقت را غنیمت شمردند و بر کشور او تاختند و از مـیان ایشان نمرود سرانجام بر ضحاک غلبه جست و او را درون غاری بکوه دنباوند (دماوند) برد و محبوس ساخت و ملک بر نمرود قرار گرفت و او همانست کـه ایرانیـان فریدون خوانند.(46)چنانکه مـی بینیم درون اینجا سلسلهء نسب ضحاک کاملاً با سلسلهء نسب او درون مآخذ ایرانی مغایر هست و اصو همـهء روایـات دینوری درباب شاهان داستانی ایران با مآخذ ایرانی تباین دارد و او کوشیده هست تا درون روایـات تاریخی اعراب و ایرانیـان توافقی ایجاد کند و اینرو ارفخشدبن سام را با جم بن ویونجهان و نمرودبن کنعان را با فریدون مقایسه کرده است.
حدیث ارماییل درون اینجا و در بعض مآخذ دیگر مث آثارالباقیـه با مختصر اختلافی با شاهنامـه تکرار شده است. بیرون بودن ضحاک از بابل درون روایت دینوری نیز با بیرون بودن ضحاک از دژهوخت گنگ درون شاهنامـه تناسبی دارد. بیرونی یک جا(47) ذیل عنوان نوروز، بیوراسف را زادهء جمشید گفته هست که آخر کار بر جم بتاخت و او را بکشت، و باز یک جای(48) دیگر درون ذیل عنوان مـهرجان العظیم (رام روز یعنی روز بیست ویکم از مـهرماه) گفته است: همـهء ایرانیـان متفقند بر اینکه بیوراسف هزار سال بزیست، حتی بعضی نیز سنین عمر او را از این بیشتر شمرده و گفته اند هزار سال مدت پادشاهی او بود، و گویند دعاء معمول ایرانیـان یعنی «هزار سال بزی» از روزگار ضحاک معمول شد زیرا زندگی ضحاک امکان این امر را بر ایشان ثابت کرد. و باز بیرونی(49) درون ذیل عنوان جشن درامزینان یـا کاکثل (شب شانزدهم دی ماه) داستان ارماییل را کـه در شاهنامـه دیده ایم نقل کرده منتهی این نام درون کتاب او ازمائیل ثبت شده و نام کرمائیل نیز اص نیـامده است. بنای دماوند درون روایت بیرونی منسوب بـه ارمائیل هست و او بعد از آنکه معروف خدمت فریدون گشت مرتبهء بزرگ «مصمغان» یـافت (مس مغان یعنی بزرگ و رئیس مغان، و مس درون زبان پهلوی معادلست با مـه یعنی بزرگ درون زبان فارسی). بیرونی درباب دو مار ضحاک چنین گوید که: برخی گویند دو مار بر دوشـهای وی آشکار بودند کـه غذایشان از مغز آدمـی ترتیب مـی یـافت و بعضی گفته اند دو سلعه بر کتفهای او رسته بود کـه درد آنـها تنـها با طلی مغز سر مرتفع مـی شد. درون مجمل التواریخ آمده هست که ضحاک را از آن جهت بیوراسپ خوانند کـه بیور (ده هزار) اسپ تازی پیش وی جنیبت کشیدندی، و اندر اصل نام او قیس بن لهوب بود و ضحاک و حمـیری نیز نامـیده مـی شد، و پارسیـان ده آک مـی گفتند از جهت آنکه ده آفت و رسم زشت درون جهان آورد از عذاب و آویختن و فعلهای پلید(50)، و آک را معنی زشتی و آفتست. معرب ده آک ضحاک هست و ضحاک بـه تازی یعنی خندناک و بسبب اژدرهائی کـه بر کتف داشت او را اژدهاک نیز مـی گفتند «یعنی اژدهااند کـه مردم را بیوبارند». صاحب مجمل التواریخ ارونداسپ پدر ضحاک را وزیر تهمورث دانسته ولی درون شاهنامـه چنانکه مـی دانیم نام وزیر تهمورث شیداسپ هست نـه ارونداسپ. نسب ضحاک درون مجمل التواریخ درست مانند سنی ملوک الارض است. گرشاسب زابلی نبیرهء جمشید از پهلوانان ضحاک بود و کوش پدر کوش پیل دندان کـه داستان او درون کوشنامـه آمده برادر اوست. حدیث ارمایل و کرمایل و قیـام افریدون بر ضحاک و اقامت ضحاک درون کلنگ دیس کـه آن را دس حت (ظ: دژهوخت یـا دژهوخت گنگ چنانکه درون شاهنامـه آمده) خوانند و ایلیـا یـا بیت المقدس یعنی اورشلیم نیز فهرست مانند درون مجمل التواریخ ذکر شده است(51). از مجموع این روایـات اصیل بودن روایت فردوسی و نزدیک بودنش با روایـات مورخان محقق مـی شود. ارونداسپ درون اینجا معلوم نیست بـه چه سبب بـه مرداس مبدل شده است... نیز رجوع بـه تاریخ سیستان ص5، 6، 15، 21، 22 و یشتها تألیف پورداود، ج1 ص203 و 204 تألیف و لغت آک و بیور درون همـین لغت نامـه شود.
(1) - اژدهاک؛ نام ضحاک پادشاه است. دقیقی گوید:
ایـا شاهی کـه ملک تو قدیمـی
نیـاکت برد باک اژدهاکا
(نسخه: نیـابت برد تخت اژدهاکا). (لغت فرس اسدی ص 253).
(2) - مجمل التواریخ ص 40.
(3) - بیور؛ ده هزار.
(4) - درون اصل کتاب: بهرهء (متن تصحیح قیـاسی است).
(5) - طبری چنین نگفته، فقط گوید: نوح بر ضحاک مبعوث شد... و باز گوید: نوح بر قوم ضحاک کـه پیرو دیـانت او بودند بـه شریعت صابئین بودند نازل شد. و باز گوید: نوح درون عهد بیوراسب بوده. (ج1 ص178، 184، 210، 225، 226).
(6) - درون طبری: زینکاو.
(7) - مجمل التواریخ ص 52 و 26.
(8) - فارسنامـهء ابن البلخی ص 11.
(9) - فارسنامـهء ابن البلخی ص 34 و 35.
(10) - التفهیم ص 254.
(11) - التفهیم ص 257 و 258.
(12) - اگر.
(13) - روشن روان.
(14) - گشادن.
(15) - حماسه سرائی تألیف ذبیح الله صفا چ 1 صص421 - 435.
(16) - Agi-dahaka.
(17) - Bavri.
(18) - Thraetaona.
(19) - Sanghvak.
(20) - Arenavak.
(21) - Kvirianta. .(برادر جمشید)
(22) - Spityura
(23) - odhag.
(24) - Aka-manah.
(25) - Indra.
(26) - Saurva.
(27) - Nanghaithia.
(28) - Taurvi.
(29) - Zairika. (30) - منقولات از چهردادنسوتگرنسک، از ج 2 نمونـه های نخستین بشر و نخستین شاه تألیف کریستن سن (صص 19- 20) است.
(31) - Bawri.
(32) - Babiru. (33) - راجع بـه کلمـهء بوری یـا بابیرو یـا بابیروش رجوع بـه زند اوستای دارمستتر ج2 ص375 و یشتها تألیف پورداود ج1 ص190 شود.
(34) - Kwirianta.
(35) - Kuling Dushit. (36) - سنی ملوک الارض چ گوتوالد ص 23.
(37) - زند اوستای دارمستتر ج2 صص581 - 582.
(38) - Zainigav.
(39) - Virafshak. (40) - چ لایپزیگ ص 103.
(41) - Ahi.
(42) - Trita aptya.
(43) - Traitana.
(44) - Dasa. (45) - زند اوستای دارمستتر ج1 ص86.
(46) - منتخب از صص 6-8 اخبارالطوال دینوری.
(47) - الآثارالباقیـه ص218.
(48) - ایضاً ص 233.
(49) - ایضاً ص 227.
(50) - لغت نامـه ها ده آفت و عیب را چنین نوشته اند: زشت روئی، کوتاهی قد، بیدادگری، دروغگوئی، بددلی، بیدینی، بسیـارخواری، بیشرمـی، بیخردی، بدزبانی. (آنندراج).
(51) - ص 25 و 26 و 40-41.

ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ) علونی یـا ضحاک بن علوان. بانی گنگ دژ بمشرق، از اقلیم دوم کـه قلعتی بوده هست ببابل. حمدالله مستوفی درون نزهة القلوب ذیل کلمـهء بابل گوید: «بابل،... دارالملک ضحاک علونی(1) بوده هست و ضحاک درون آنجا قلعه ای ساخته بود و آن را گنگ دز گفتندی، اکنون تلی مانده و در آن شـهر جادوان بسیـار بوده اند و بعد از ضحاک ملوک کنعان آن را دارالملک داشته اند...»(2). و باز گوید: «گنگ دز بمشرق از اقلیم دویم ضحاک علوان ساخت...»(3). و چنانکه درون شرح حال ضحاک بن علوان گفته آمد بـه گفتهء ابن البلخی درون فارسنامـه این مرد همان ضحاک بیوراسب است.
(1) - ن ل: ابن علوان.
(2) - نزهة القلوب چ اروپا ص 37.
(3) - نزهة القلوب ص 247.
ضحاک.
[ضَحْ حا] (اِخ)ی کـه بیوت سبعه را کـه بنام کواکب هفتگانـه بنا شده بود بعلماء سبعه کـه ازجملهء آنان تینگلوش (تنگلوش) بابلی هست بازداد. (تاریخ الحکماء قفطی ص 104). و شـهرزوری او را ضحاک بن قی یـاد کرده است. (ترجمـهء نزهة الارواح ص50). ظاهراً مراد همان ضحاک معروف است.
ضحاکة.
[ضَحْ حا کَ] (اِخ) نام آبی هست ازآنِ بنی سُبَیع. (منتهی الارب).
ضحال.
[ضِ] (ع اِ) جِ ضَحْل. (منتهی الارب).
ضحایـا.
[ضَ] (ع اِ) جِ ضحیة. (منتهی الارب).
ضحضاح.
[ضَ] (ع ص، اِ) پایـاب. (منتهی الارب). || آب قلیل کـه غرق نکند. آبی کـه قعر وی نزدیک باشد و آب که تا شتالنگ. (دهار). آبی اندک کـه تا کعبین و نیمـهء ساق بیـاید. (منتخب اللغات). آب اندک درون جوی و جز آن. (مـهذب الاسماء). آب اندک یـا آبی کـه تا شتالنگ رسد یـا نصف ساق، یـا آبی کـه در آن غرق نشود. || آب بسیـار (به لغت هذیل). (منتهی الارب).
ضحضح.
[ضَ ضَ / ضُ ضُ] (ع مص)روش سراب. ضحضحة. (منتهی الارب).
ضحضح.
[ضَ ضَ] (ع ص، اِ) آب اندک. (منتهی الارب).
ضحضحة.
[ضَ ضَ حَ] (ع مص) روش آب یـا سراب. ضَحْضَح. ضُحْضُح. (منتهی الارب).
ضحضحة.
[ضَ ضَ حَ] (ع مص) جنبیدن سراب و درخشیدن آن. || روان شدن آب. || هویدا و آشکار گردیدن کار. (منتهی الارب).
ضحک.
[ضَ] (ع اِ) برف. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). ثلج. (فهرست مخزن الادویـه). || کفک شیر. (منتهی الارب). || مسکه. (مـهذب الاسماء) (منتخب اللغات). || انگبین. (منتهی الارب). شـهد. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). عسل. (منتخب اللغات) (فهرست مخزن الادویـه). || شگفت. || دندان سپید. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || مـیانـهء راه (منتهی الارب). مـیان راه. (منتخب اللغات). || شکوفه. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). شکوفهء از غلاف برآمده. (منتهی الارب). کارد خرما (یعنی کاناز). (مـهذب الاسماء). اسم شکوفهء طلع هست هنگام انشقاق کُم آن یعنی کارد و کاناز آن. (فهرست مخزن الادویـه).
ضحک.
[ضَ / ضِ / ضِ حِ / ضَ حِ] (ع مص) خندیدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر) (زوزنی) (منتخب اللغات). || راضی شدن. قبول . (منتهی الارب). || ضَحِکَتِ الارنب؛ حیض آورد خرگوش. (منتهی الارب). حایض شدن زن. (منتخب اللغات). بحیض شدن زن. || ضحک الرّجل؛ بشگفت آمد مرد، و نیز بیمناک گردید. (منتهی الارب). ترسیدن. || درخشیدن برق از ابر. (منتخب اللغات). ضحک السحاب؛ درخشید ابر. (منتهی الارب). || آواز بوزینـه. (منتخب اللغات): ضحک القرد؛ بانگ کرد بوزینـه. (منتهی الارب).
ضحک.
[ضُ] (ع ص) جِ ضَحوک. (منتهی الارب).
ضحک.
[ضِ] (ع اِ) خنده. خندهء بـه آواز. (غیـاث). || بانگ کپی. (مـهذب الاسماء). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضحک بکسر ضاد و بفتح آن نیز آمده و بسکون حاء مـهمله و بکسر ضاد و حاء نیز استعمال شده و چنانچه درون منتخب اللغات ذکر کرده عبارتست از کیفیتی راسخه کـه حاصل مـی شود از روح بسوی خارج ناگهانی براثر خوشی و سرور کـه آدمـی را عارض مـی شود و بالنتیجه مـی خندد، کذا فی الجرجانی. و در کلیـات ابوالبقاء گوید: قهقهه خندیدنیست کـه در حال خنده دندانـهای نواجذ ظاهر گردیده و آواز خنده هم شنیده شود، و ضحک خندیدن بدون آواز هست و تبسم لبخند و آهسته تر از ضحک است، بعد قهقهه و ضحک و تبسم از حیث طبقه بندی مانند نوم و نعاس و سِنة باشد. برخی گفته اند گشاده روئی اگر بحدی رسید کـه درنتیجهء سرور دندانـهای آدمـی آشکار گردید و آوازی از دهان بیرون نیـامد آن را تبسم نامند و اگر آواز خنده بحدی بود کـه از مسافتی هم شنیده مـی شد آن را قهقهه خوانند و اگر مانند هیچیک از این دو نبود آن را ضحک گویند - انتهی. و نیز گفته اند ضحک و قهقهه مترادف باشند و قهقهه آن هست که بانگ قاه قاه از دهان شنیده شود. ولی اکثر بر آنند کـه ضحک آن هست که ضاحک فقط آواز خود بشنود ولی قهقهه آن هست که آواز خنده بگوش غیر نیز برسد ولی تبسم لبخند و خندهء بی آواز را گویند. کذا یستفاد من جامع الرموز و البیرجندی. و ضاحک اسم فاعل از ضحک هست بمعنی خنده کننده و ضاحکة یکی از چهار دندان کـه از بعد نیش بود و ضواحک جمع ضاحکة، و وی را ضاحکة از آن جهة گویند کـه در گاه خنده پیدا شود. کذا فی بحر الجواهر. || نزد اهل رمل اسم شکلی هست که آن را لحیـان نیز گویند بدین صورت ی .
ضحکة.
[ضَ کَ] (ع اِ) یک بار خنده. (منتهی الارب) :
مرا تو گوئی مـی خوردن هست اصل فساد
به جان تو کـه همـی آیدم ز تو ضحکه.
منوچهری.
من اهل مزاح و ضحکه و زیجم
مرد سفر و عصا و انبانم.مسعودسعد.
ضحکة.
[ضُ کَ] (ع اِ) آنکه بر وی خندند. (منتهی الارب). آنکه بر او خندند. (مـهذب الاسماء). آنکه مردم بر وی خندند. (غیـاث). مسخره :
روت بس زیباست نیلی هم بکش
ضُحکه باشد نیل بر روی حبش.مولوی.
صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضُحکة بر وزن صُفرة،ی کـه رفتار و گفتار و حرکات و سکنات او مردم را بخنده آورد، و ضَحکة بر وزن همزه،ی کـه بر مردم بخندد. کذا فی الجرجانی.
ضحکة.
[ضُ حَ کَ] (ع ص) بسیـارخند. (منتهی الارب). بر مردم خندنده. بسیـار خندنده. آنکه بر مردمان خندد. (مـهذب الاسماء).
ضحکة.
[ضُ حُکْ کَ] (ع ص) بسیـارخند. (منتهی الارب).
ضحکی.
[ضِ] (اِخ) رجوع بـه مصطفی بن مـیرزه شود. (الاعلام زرکلی ص 440).
ضحل.
[ضَ] (ع مص) فرورفتن آب: ضَحَل الماء؛ فرورفت آب. || تُنُک گردیدن. || کمـیاب شدن. (منتهی الارب): ضَحَلَتِ الغُدرُ؛ کم شد آب آبگیرها. (منتهی الارب).
ضحل.
[ضَ] (ع ص، اِ) آب اندک بی عمق. (منتهی الارب). آب اندک. (منتخب اللغات). ج، اَضحال، ضُحول، ضِحال.
ضحن.
[ضَ] (اِخ) شـهری هست در دیـار سلیم بنزدیکی وادی بیضان، و آن را بـه صاد مـهملة نیز گفته اند. (معجم البلدان).
ضحن.
[ضَ حَ] (اِخ) شـهری است. مجدالدین مـی گوید کـه از ابن سیده هست و ابن سیده بیت ابن مقبل را کـه جوهری درون «ض ج ن» آورده، شاهد آورده است، بعد یکی از این دو تصحیف باشد. (منتهی الارب).
ضحو.
[ضَحْوْ] (ع اِ) نیم چاشت. (منتهی الارب). چاشتگاه. هنگام چاشت. (منتخب اللغات).
ضحو.
[ضَحْوْ] (ع مص) ضُحوّ. ضُحیّ. بیرون آمدن درون آفتاب. و منـه الحدیث: رای محرماً قد استظل فقال اضح؛ یعنی بیرون شو درون آفتاب. || آشکار گردیدن راه. || مردن: ضحا ظل فلان؛ بمرد. || نماز چاشت : ضحا الضحی؛ نماز چاشت بکرد. || رسیدن آفتابی را. (منتهی الارب). || طعام چاشتگاه خوردن. (غیـاث) (آنندراج).
ضحوک.
[ضَ] (ع ص، اِ) بسیـارخند. ج، ضُحک. || راه فراخ و پیدا و روشن. (منتهی الارب). راه آشکار و فراخ. (منتخب اللغات). راه روشن. (مـهذب الاسماء).
ضحوکة.
[ضَ کَ] تأنیث ضحوک. (غیـاث) (آنندراج).
ضحوکة.
[ضُ کَ] (ع ص، اِ) آنچه مردم را بـه خنده آرد، و آنکه بر وی مردمان خندند. (غیـاث) (آنندراج)(1).
(1) - درون کتب دسترس ما یـافته نشد.
ضحول.
[ضُ] (ع ص، اِ) جِ ضَحل. (منتهی الارب).
ضحوة.
[ضَحْ وَ] (ع اِ) ضَحو. نیم چاشت. (منتهی الارب) (بحر الجواهر). چاشتگاه. (زمخشری). چاشتگاه یعنی بعد آفتاب برآمدن.
ضحی.
[ضُ حا] (اِخ) سورهء نودوسومـین از قرآن، مکّیـه، و آن یـازده آیت است، بعد از «لیل» و پیش از «أ لم نشرح».
ضحی.
[ضُ حا] (ع اِ) چاشتگاه (و یذکر). (منتهی الارب) (بحرالجواهر) (مـهذب الاسماء). نیم چاشت، مقابل ظهر کـه چاشت است. چاشتگاه، یعنی بعد آفتاب برآمدن، و گویند بعد چاشتگاه. (دستور اللغة ادیب نطنزی). ارتفاع نـهار. چاشت :
همـیشـه که تا نفروزد قمر چو شمس ضحی
همـیشـه که تا ندرخشد سُها چو بدر ظلم.فرخی.
آنچنان روئی کـه چون شمس ضحاست
آنچنان رخ را خراشیدن خطاست.مولوی.
مدتی بسیـار مـیکرد این دعا
روز که تا شب، شب همـه شب که تا ضحی.
مولوی.
|| آفتاب. (منتهی الارب) :
نورشان حیران این نور آمده
چون ستاره زین ضحی فانی شده.مولوی.
-صلوةُ ضحی؛ نماز چاشت. (مـهذب الاسماء). نماز چاشتگاه. (السامـی فی الاسامـی). نماز چاشت، و منـه حدیث عمر: «اضحوا بصلوة الضحی»؛ ای صلوها لوقتها و لاتؤخروها الی ارتفاع الضحی.
|| و قولهم ما لکلامـه ضُحی؛ نیست کلام او را بیـانی. || و الشمس و ضحیـها(1)؛ ای ضوئها اذا اشرق. (منتهی الارب). و نیز رجوع بـه آفتاب پهن شود.
(1) - قرآن 91/1.
ضحی.
[ضِ حا] (ع مص) خوی گرفتن. (زوزنی). خوی و عرق آوردن. (منتهی الارب).
ضحی.
[ضَ حی ی] (ع مص) ضَحو. ضُحو. ضُحیّ. رسیدن آفتابی را. (منتهی الارب).
ضحی.
[ضُ حی ی] (ع مص) ضَحو. ضُحُوّ. ضَحیّ. رسیدن آفتابی را. || بیرون آمدن درون آفتاب. (منتهی الارب). بـه آفتاب شدن. (زوزنی). بـه آفتاب آمدن.
ضحی.
[ضَ حی ی] (اِخ) موضعی هست به یمن. (منتهی الارب).
ضحیـا.
[ضُ حَیْ یـا] (ع اِ مصغر) مصغّر ضحی. (منتهی الارب).
ضحیـاء.
[ضَحْ] (ع ص، اِ) نام اسپی است، یـا اسب اشـهب. (منتهی الارب). مادیـان سپید. (منتخب اللغات). || لیلة ضَحْیـاء؛ شب روشن بی ابر. (منتهی الارب). شبی روشن. (مـهذب الاسماء). || زنی کـه موی بر نـهفت ندارد.
ضحیـاء .
[ضَحْ] (اِخ) نام اسب عمر بن عامر. (منتهی الارب).
ضحیـان.
[ضَحْ] (اِخ) قلعتی هست که احیحة بن الجلاح درون زمـین قبابة برآورده است. (معجم البلدان).
ضحیـان.
[ضَحْ] (ع ص) رجلٌ ضحیـان؛ مردی کـه در وقت چاشت خورد. || یومٌ ضحیـان؛ روز روشن. || سراجٌ ضحیـان؛ چراغ منیر. (منتهی الارب).
ضحیـان.
[ضَحْ] (اِخ) موضعی هست مـیان نجران و تثلیث بـه راه یمن درون کوتاه ترین راه مـیان حضرموت بـه مکّه. (معجم البلدان). موضعی هست در راه حضرموت بطرف مکه. (منتهی الارب).
ضحیـان.
[ضَحْ] (اِخ) ابرق ضحیـان؛ موضعی هست به دیـار عرب.
ضحیـان.
[ضَحْ] (اِخ) عامربن النمربن سعد. رئیس ربیعه پیش از بنی شیبان، و او را بدان جهت ضحیـان گفته اند کـه چاشتگاه به منظور قضاء جلوس کردی. (عقد الفرید ج 3 ص 307).
ضحیـانة.
[ضَحْ نَ] (ع ص) تأنیث ضحیـان. || قُلةٌ ضحیـانة؛ سر کوه ظاهر به منظور آفتاب. (منتهی الارب).
ضحیـاة.
[ضَحْ] (ع ص) یومُ ضحیـاة؛ روز روشن. (منتهی الارب).
ضحیم.
(1) [ضَ] (ع ص)ی کـه کجی درون دهان و یـا بگردن و یـا درون زنخدان او باشد. (غیـاث) (آنندراج).
(1) - درون منتهی الارب «ضجم» (با جیم معجمـه) بـه این معنی آمده و تصور مـی رود «ضحیم» (به حاء مـهمله) همان کلمـهء ضجم باشد کـه بغلط ضبط کرده اند.
ضحیة.
[ضَ حی یَ] (ع اِ) گوسپند قربانی. ج، ضحایـا. (منتهی الارب). آنچه قربان کنند هر جا کـه باشد. (مـهذب الاسماء). || نیم چاشت. (منتهی الارب).
ضخ.
[ضَخ خ] (ع اِ) اشک. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || (اِمص) امتداد بول. || پاشیدگی آب. (منتهی الارب). || (مص) چکیدن آب. (منتخب اللغات). || ن. (منتهی الارب). دیر ن. (منتخب اللغات).
ضخام.
[ضُ] (ع ص) کلان و فربه هرچه باشد. (منتهی الارب). بزرگ. (مـهذب الاسماء). بزرگ جثه. زَفت. قوی. بزرگ از هر چیزی. (منتخب اللغات)(1).
(1) - درون منتخب اللغات بـه فتح اول ضبط شده است.
ضخام.
[ضِ] (ع ص) جِ ضَخم. (منتهی الارب).
ضخامت.
[ضَ مَ] (ع اِمص) هنگفتی. تناوری. غلظت. غِلّت (لهجهء محلی قزوین). کلفتی. ستبری : روباه ضخامت جثه بدید... (کلیله و دمنـه). ستبرا. || (مص) کلان و فربه گردیدن. (منتهی الارب). تناور شدن. (تاج المصادر) (زوزنی) (مجمل اللغة) (دهار). فخامة. بزرگ تن شدن. (غیـاث) (آنندراج).
ضخز.
[ضَ] (ع مص) برکندن چشمـی را. (منتهی الارب). بحض.
ضخم.
[ضَ / ضَ خَ] (ع ص) هنگفت. ستبر. تناور. (مجمل اللغة) (دهار). سطبر و کلان از هر چیزی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). بزرگ هیکل پرگوشت. (منتهی الارب). دفزک بزرگ. (مـهذب الاسماء). کلفت. زفت. ضخمة. ضخیم. ج، ضخام : گنگ امردی بود ضَخم و زفت. (حاشیـهء فرهنگ اسدی نسخهء نخجوانی).
لنگ ولیکن نـه سست، زرد ولیکن نـه زشت
گنگ و نگردد خموش، ضخم و نباشد گران.
مسعودسعد.
روباه... گفت ندانستم کـه هر کجا جثه ضخم تر و آواز هایلتر، منفعت آن کمتر. (کلیله و دمنـه).
جسم ضخمـی داشت او را نبرد
ماند درون مسجد چو اندر جام دُرد.مولوی.
|| ضخم اندام. هلغَف. آکنده گوشت. || راه گشاده و روشن. || آب بسیـار. (منتهی الارب). || گران. ثقیل. سنگین (در آب). || ضخم الفخذین؛ ستبرران.
ضخم.
[ضَ] (اِخ) بنوعبدبن ضخم؛ قومـی از عرب عاربه کـه اکنون منقرض شده اند. (منتهی الارب).
ضخم.
[ضِ خَ] (ع مص) کلان و فربه گردیدن. ضَخامة. (منتهی الارب). تناور شدن. (تاج المصادر) (زوزنی). سطبر شدن. (منتخب اللغات).
ضخمات.
[ضَ] (ع ص) جِ ضَخمة. (منتهی الارب). رجوع بـه ضخمة شود.
ضخمة.
[ضَ مَ] (ع ص) تأنیث ضخم. ضخیم. سطبر هنگفت. ج، ضخمات (به تسکین خاء، زیرا کـه صفت است، و تحریک درون اسم هست و بس). (منتهی الارب).
ضخمة.
[ضِ خَمْ مَ] (ع ص) (ص) زن پهن تن خوش نما و نرم و نازک اندام. (منتهی الارب).
ضخومة.
[ضُ مَ] (ع مص) تناور شدن. (تاج المصادر) (دهار).
ضخیم.
[ضَ] (ع ص) ضَخم. ضخمة. تناور. ستبر. بزرگ جثه. هنگفت. ج، ضِخام.
ضد.
[ضِدد / ضِ] (از ع، ص، اِ) صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضد بکسر ضاد درون لغت ناهمتا و نزد علماء علم کلام و فقهاء بمعنی مقابل باشد و نزد حکماء قسمـی از مقابل است. و لغات اضداد بیـانش ضمن بیـان معنی لفظ لغت خواهد آمد، ان شاءالله تعالی - انتهی. درون اصطلاح لغویین کلمـه ای کـه دو معنی دهد متضاد با یکدیگر، چون فراز کـه بمعنی بستن و باز هست و جعد کـه بمعنی کریم و بخیل هست و چون قُرْء کـه بمعنی حیض و طُهر هست و ظن کـه بمعنی گمان و یقین هست و خفیـه کـه بمعنی نـهان و آشکار هست و بیع کـه بمعنی خ و فروختن هست و نبل کـه چیز خرد و بزرگ هست و شِف، بمعنی سود و زیـان و ذفر، بوی خوش و ناخوش و ودیعه، امانت کـه بکسی دهی یـا ستانی و جَون، بمعنی سیـاه و سفید. || آنکه نسبتش با دیگری چنان باشد کـه با او تواند نبودن و هر دو با هم نتوانند بودن، چنانکه نسبت سیـاهی بسفیدی چه سیـاهی با سفیدی توانند نبودن چنانکه سرخی با...، و جز آن. || امر وجودی کـه با امر وجودی دیگر قابل اجتماع نباشد. ناهمتا. (منتهی الارب) (دهار) (مـهذب الاسماء) (زوزنی). نامانند. (زمخشری). صُتة. (منتهی الارب). خلاف چیزی. وارو. مخالف. (منتخب اللغات) :
کردار تو ضد همـه کردار زمانـه
از دل بزداید لَطَفت بار زمانـه.منوچهری.
نیت و درون خود را آلودهء بضدّ این گفته نگردانم. (تاریخ بیـهقی ص316).
اگر بضد تو شاهی رسد بـه افسر و تخت
کنندْش زیر و زبر تخت و افسر، آتش و آب.
مسعودسعد.
مـی دانست کـه ملاهی و پادشاهی ضد یکدیگرند. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص274).
بد ندانی که تا ندانی نیک را
ضدّ را از ضد توان دید ای فتی.مولوی.
چون شدی درون ضد ببینی ضد آن
ضدّ را از ضد شناسند ای جوان.مولوی.
چون نمـی ماند همـی ماند نـهان
هر ضدی را تو بضدّ آن بدان.مولوی.
چون نباشد شمس ضدّ زمـهریر.مولوی.
مـی گریزد ضدّها از ضدّها
شب گریزد چون برافروزد ضیـا.مولوی.
آن نفاق از ضدّ آید ضدّ را
چون نباشد ضدّ نَبْوَد جز بقا.مولوی.
گر نظر بر نور بود آنگه برنگ
ضد بـه ضد پیدا بود چون روم و زنگ.
مولوی.
پس بضد نور دانستی تو نور
ضد ضد را مـی نماید درون صدور.مولوی.
زآنکه ضد را ضد کند پیدا یقین
زآنکه با سرکه پدید هست انگبین.مولوی.
- ضدّسمّ؛ پادزهر، پازهر.
- ضدّعفونی ؛ زدودن عفونت چیزی.
|| همتا. (منتهی الارب). و خود ضد از لغات اضداد است. مانند. (منتخب اللغات) (منتهی الارب). مثل ج. اَضداد. و گاه خود بمعنی جمع آید، قال الله تعالی : و یکونون علیـهم ضِدّاً. (قرآن 19/82). و یقال: لا ضدّ له و لا ندّ له و لا ضدید له. (منتهی الارب). || عدو. دشمن. خصم. قوله تعالی: و یکونون علیـهم ضدّاً؛ ای اعداء یوم القیـامة و کانوا فی الدنیـا اولیـائهم. (مـهذب الاسماء). آخشیج. (فرهنگ اسدی، نسخهء خطی نخجوانی).
ضد.
[ضِدد] (اِخ) بنوضد؛ قبیله ای هست از عاد. (منتهی الارب).
ضد.
[ضَدد] (ع مص) غالب آمدن بری. (منتهی الارب). غالب شدن درون خصومت بری. || بازگردانیدن چیزی را ازی. (منتخب اللغات). برگردانیدن چیزی را ازی و بازداشتن بلطف و نرمـی. (منتهی الارب). || پر . (زوزنی) (تاج المصادر). پر مشک و جز آن. (منتخب اللغات). پر مشک را. (منتهی الارب).
ضدا.
[ضَ] (اِخ) کوهی هست در شقّ یمامـه. (معجم البلدان).
ضدء .
[ضَ دَءْ] (ع مص) خشم گرفتن. (منتهی الارب).
ضداد.
[ضَ] (اِخ) نخلستانی هست بنی یشکر را بـه یمامـه. (معجم البلدان).
ضداة.
[ضُ] (ع ص) جِ ضادی. (منتهی الارب).
ضدن.
[ضَ] (ع مص) اصلاح و آسان گردانیدن چیزی را. (منتهی الارب).
ضدنی.
[ضَ نا] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب) (معجم البلدان).
ضدوان.
[ضَ دَ] (اِخ) کوهی است. ابن مقبل گوید :
فصبّحْنَ من ماء الوحیدین نقرة
بمـیزان رعم اذ بدا ضدوان.
ابن المعلی از خالد آرد که... صدوان (به صاد مـهمله) دو کوهند. (معجم البلدان). ضَدَوان دو کوهست، ضَدَیـان بالیـاء مثله. (منتهی الارب).
ضدی.
[ضَ دا] (ع مص) خشم گرفتن. (منتهی الارب).
ضدی.
[ضَ دا] (ع اِ) خشم، یقال: انـه لذوضدی؛ یعنی صاحب غضب است. (منتهی الارب).
ضدیـان.
[ضَ دَ] (اِخ) دو کوهند. ضدَوان. (منتهی الارب).
ضدیت.
[ضِدْ دی یَ] (ع مص جعلی، اِمص) مخالفت. عداوت.
ضدید.
[ضَ] (ع ص، اِ) همتا. (منتهی الارب). مانند. (منتخب اللغات). ندّ. || ناهمتا. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). مخالف. (منتخب اللغات). از لغات اضداد است.
ضذج.
[ضَ] (ع اِ)(1) بـه ذال معجمـه، یربوز هست که بقلهء یمانیـه باشد. (فهرست مخزن الادویـه).
(1) - Blette.
ضر.
[ضَرر / ضُرر] (ع اِ) گزند. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). مضرّت. || سختی. (مـهذب الاسماء). بدحالی. ضَرّاء. || زیـان. (مـهذب الاسماء). خلاف نفع. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). ضرر :
ضرّ منافقانی، نفع موافقانی
این را همـی بپائی وآن را همـی نپائی.فرخی.
همـه پالوده نقره را مانند
نقرهء ضرّ و نفع پالایند.مسعودسعد.
ورنـه بگذار زآنکه مـی گذرد
خیر چون شرّ و منفعت چون ضر.سنائی.
حیوانی کـه در او نفع و ضر... باشد چگونـه بی انتفاع شاید گذاشت. (کلیله و دمنـه). ابوعلی آن رخنـه برگرفت و از غوادی شر و غوایل ضر و نفع فارغ شد. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص 265).
پس سلیمان با حکیمان زآن گیـا
شرح کردی نفع و ضرّش ای کیـا.مولوی.
وآنچه نپسندی بخود از نفع و ضر
بری مپسند هم ای بی هنر.مولوی.
|| رجلٌ ضرّ اضرار؛ مرد نیک دانا و نـهایت رسا و زیرک و آزموده. (منتهی الارب).
ضر.
[ضَرر / ضُرر] (ع مص) گزند رسانیدن. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). گزند . (زوزنی) (تاج المصادر). || زن خواستن بر زن پیشین. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). صاحب منتهی الارب گوید: ضرّ بفتح اول مصدر و بضم اول اسم مصدر ممکن هست باشد.
ضر.
[ضُرر] (اِخ) نام آبی است. (منتهی الارب).
ضر.
[ضُ رر] (ع اِ) گزند. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || سختی. (منتخب اللغات) (مـهذب الاسماء). بدحالی. || لاغری. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || نقصان. (منتخب اللغات). و نیز رجوع بـه ضَرّ شود. || جمع مـیان دو زن. رجوع بـه ضِرّ شود. (منتهی الارب).
ضر.
[ضِرر / ضُرر] (ع اِمص) جمع مـیان دو زن. اسم هست مضارة را، یقال: تزوّج علی ضِرٍّ و ضُرٍّ؛ ای مضارة ای جمع بین امرأتین او ثلاث. (منتهی الارب).
ضرء .
[ضَرْءْ] (ع مص) پوشیده شدن. (منتهی الارب).
ضراء .
[ضَ] (ع ص، اِ) درختان انبوه درون وادی کـه در آن پنـهان توان شدن. یقال: هو یمشی الضراء؛ اذا مشی مستخفیـاً فیما یواری من الشجر. || زمـین نشیب با اندک درخت کـه جای مـیگیرد درون آن ددان. (منتهی الارب).
ضراء .
[ضَ] (ع مص) نـهان شدن. (منتهی الارب).
ضراء .
[ضَرْ را] (ع اِ) ضرّ. گزند. || سختی. (مـهذب الاسماء) (منتهی الارب). بدحالی. (منتهی الارب). مقابل سرّاء. درشتی. درویشی. (دهار). بأساء. بدبختی. تنگی. دشخواری : الذین ینفقون فی السرّاء و الضراء(1)؛ آنانکه مال نفقه و هزینـه کنند درون خواری و دشخواری. (تفسیر ابوالفتوح رازی). فسبحان من لایحمد سواء علی السَرّاء و الضرّاء. (تاریخ بیـهقی ص 299). اختصه بالطرایق الرضیة التی من اوجبها و اولاها و احقها و احراها التسلیم لامر الله تعالی و قضائه و الرضا بباسائه و ضرائه. (تاریخ بیـهقی ص 299).
گه اندر نعمتی مغرور و غافل
گه اندر تنگدستی خسته و ریش
چو درون سرّا و ضرّا کارت اینست
ندانم کی بحق پردازی از خویش.
سعدی (گلستان).
|| رنجوری. || نقصان درون مال و جان (بأساء و ضراء... مؤنثان لا مذکر لهما. قال الفراء: لو جمعا علی اَبوس و اَضرّ کما یجمع النعماء بمعنی النعمة علی اَنعم لجاز). (منتهی الارب). ج، اَضُرّ. (مـهذب الاسماء) (منتهی الارب). || برجاماندگی. (منتهی الارب).
(1) - قرآن 3/134.
ضرائب.
[ضَ ءِ] (ع اِ) جِ ضَریبة. (منتهی الارب). جزیـه ها :
از کلک تو شمشیر زده لشکر اسلام
بر قیصر و فغفور نـهد باج و ضرائب.سوزنی.
ضرائر.
[ضَ ءِ] (ع اِ) جِ ضرّة، هَوو. هَبو. هم شوی. (منتهی الارب).
ضرائک.
[ضَ ءِ] (ع ص، اِ) جِ ضریک. (منتهی الارب). رجوع بـه ضریک شود.
ضراءة.
[ضَ ءَ] (ع مص) آزمند و حریص گردیدن. (منتهی الارب).
ضراب.
[ضِ] (ع مص) برجهیدن گشن بر ماده. (منتهی الارب). || گشنی شتر. (تاج المصادر). مست شدن اشتر تیز. (تاج المصادر). گشنی شتر. (زوزنی). || مضاربة. بای شمشیر زدن :
نـه مرد ی کـه مرد ضرابی
نـه مرد طعامـی کـه مرد طعانی.منوچهری.
یکی نسوزد جز جان دیو روز نبرد
یکی نبارد جز گرد مرگ روز ضراب.
مسعودسعد.
چرخ بدوزد چو تیر صبح بسوزد چو مـهر
رمح تو گاه طعان، تیغ تو گاه ضراب.
خاقانی.
در علمش مـیر نحل نیزه کشیده چو نخل
غرقهء صد نیزه خون گاه طعان و ضراب.
خاقانی.
ارباب آن حراب و ضراب راه گریز و پرهیز گرفتند. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص355).
ضراب.
[ضَرْ را] (ع ص) رودزن. (مـهذب الاسماء) (دهار). || واشی. ساعی. || درم زن. (مـهذب الاسماء) (دهار). سکّه زن :
ضَرّاب وار شاخ گل زرد هر شبی
دینارهای گرد مجدد کند همـی.منوچهری.
بگاه ضرب همـی زرّ و سیم بوسه زند
ز عزّ نامش بر روی سکهء ضرّاب.
مسعودسعد.
بنـهم ازبرای نام ترا
دیدگان زیر سکهء ضرّاب.مسعودسعد.
که موم و زر بـه کژی نقش راستی یـابند
ز مـهر خاتم سلطان و سکهء ضرّاب.خاقانی.
عقد نظامان سحر از من ستاند واسطه
قلب ضرّابان شعر از من پذیرد کیمـیا.
خاقانی.
تکیـه نکند بر کرم دهر خردمند
سکه ننـهد بر درم ماهی ضراب.خاقانی.
ضراب.
[ضَرْ را] (اِخ) ابوعبید معروف بـه ضراب. از متقدمـین ادباء است. (محاسن اصفهان مافروخی ص33).
ضرابخانـه.
[ضَرْ را نَ / نِ] (اِ مرکب)درم سرا. سرای درم. دارالضرب. مـیخکده. دارالسکه. جائی کـه در آن زر و سیم سکه زنند.
ضرابیة.
[ضُ یَ] (اِخ) شـهرستانیست بمصر از حوف. (منتهی الارب).
ضراح.
[ضِ] (اِخ) موضعی است، و در اخبار نام آن آمده است. (معجم البلدان).
ضراح.
[ضِ] (ع مص) لگد زدن. (منتهی الارب).
ضراح.
[ضَ حِ] (ع اِ فعل) اَضرح. دور کن و بینداز. (منتهی الارب).
ضراح.
[ضُ] (اِخ) خانـه ای هست در آسمان چهارم. (دهار) (مـهذب الاسماء). بیت المعمور کـه قبلهء ملائکه هست در آسمان چهارم. (منتخب اللغات). نام بیت المعمور کـه خانـه ای هست ساخته درون آسمان چهارم مقابل خانـهء کعبه. (منتهی الارب). خانـه ای هست در آسمان مقابل کعبه و آن بیت المعمور است، و ضریح لغتی هست در آن... و گویند آن همان کعبه هست که خداوند بهنگام طوفان بـه آسمان برد و بسبب دوری از زمـین ضراح نامـیده شد. (معجم البلدان).
ضراح.
[ضَرْ را] (اِخ) از اعلام است. (منتهی الارب).
ضرار.
[ضِ] (اِخ) مسجد ضرار؛ مسجدی بود کـه منافقان ساخته بودند و حق تعالی بـه هدم آن فرمان داد چنانکه درون قرآن واقع است. (منتخب اللغات).
ضرار.
[ضِ] (ع مص) مُضارّة. گزند رسانیدن یکدیگر را. || جزای ضرر. و قوله تعالی: اتخذوا مسجداً ضراراً(1)؛ ای مضارة لاهل مسجد قبا. (منتهی الارب). || لا ضرر و لا ضرار؛ قاعدهء فقهی هست و مأخوذ از حدیث نبوی «لا ضرر و لا ضرارَ فی الاسلام».
(1) - قرآن 9/107.
ضرار.
[ضِ] (اِخ) ابن احمدبن ضرار الضّبی، مکنی بـه ابوالحسن. جده ضرار بنی بعض جامع الیـهودیة الموضع الذی یعرف بضرارآباذ. حدثنا سلیمان بن احمد ثنا ضراربن احمدبن ضرار الاصبهانی ثنا احمدبن یونس الضبی ثنا حجاج بن محمد عن ابن جریح اخبرنی زیـادبن سعد انّ قزعة مولی عبدالقیس اخبره انـه سمع عکرمة مولی ابن عباس یقول قال ابن عباس صلیت الی جنب النبی (ص) و عائشة خلفنا تصلی معنا و انا الی جنب النبی (ص). حدثنا ابومحمدبن حیـان ثنا ابوالحسن ضراربن احمدبن ضرار الضبی من حفظه ثنا احمدبن یونس الضبی ثنا عبدالله بن بکر السهمـی عن حمـید عن انس بن مالک قال قال رسول الله (ص) دخلتُ الجنة فاذا انا بقصر من ذهب فقلت لمن هذا القصر؟ فقیل لرجل من قریش، فظننتُ انّی انا هو فقال لعمربن الخطاب هذا او نحوه. (ذکر اخبار اصفهان ج1 ص351).
ضرار.
[ضِ] (اِخ) ابن الحسین. صاحب عیون الاخبار گوید: قیل لضراربن الحسین: ما السرور؟ قال: لواء منشور و جلوس علی السریر و السلام علیک ایـها الامـیر. (عیون الاخبار ج 1 ص 258).
ضرار.
[ضِ] (اِخ) ابن الخطاب بن مرداس بن کبیربن عمرو آکل السقب بن حبیب بن عمروبن شیبان بن محارب بن فهربن مالک الفهری. مردی شجاع و شاعر و سوار و از قائدین عرب و صحابی بود. وی روز غزو اُحد و خندق با مسلمـین جنگهای سخت کرد و در فتح مکه اسلام آورد، و در فتح شام نیز وی را حکایـاتی است. گویند درون قریش اشعر از وی نبود و درفش کاویـانی را درون جنگ قادسیـه وی بدست کرد و آن را بـه سی هزار درم بفروخت. فتح ماسبذان و شیروان نیز او کرد و در وقعهء اجنادین کشته شد. (الاعلام زرکلی ج2 ص440) (حبیب السیر ج1 ص125، 164، 165) (امتاع الاسماع ص96، 152، 231، 232).
ضرار.
[ضِ] (اِخ) ابن الشماخ، ملقب بـه مزرد(1). و صاحب تاج العروس درون مادهء زَرَد، المزرد (کمحدث) ابن ضرار آورده است. لقب اخی الشماخ الشاعر.
(1) - التاج ص 190.
ضرار.
[ضِ] (اِخ) ابن القعقاع بن معبدبن زرارة. از سواران عرب کـه در وقعهء وقیط بکر و تمـیم اسیر گرفته شد. وی صحابی است. (عقدالفرید ج6 ص46). صاحب عیون الاخبار گوید: حدثنی سهل بن محمد عن الاصمعی قال اخبرنی شیخ مِنْ مَشْیَختنا، و ربما قال: هارون الاعور، ان قتیبة بن مسلم قال ارسلنی ابی الی ضراربن القعقاع بن معبدبن زرارة فقال: قل له قد کان فی قومک دماء و جراح، و قد احبوا ان تحضر المسجد فیمن یحضر، قال: فاتیته فابلغته فقال یـا جاریة: غدّینی، فجاءت بارغفة خُشنٍ فثردتهن فی مریس(1) ثم برقتهن(2) فاکل قال قتیبة، فجعل شانـه یصغر فی عینی و نفسی ثم مسح یده و قال: الحمدلله حنطة الاهواز و تمر الفرات و زیت الشّام ثم اخذ نعلیـه و ارتدی. ثم انطلق معی و اتی المسجد الجامع فصلی رکعتین ثم احتبی فمارأته حلقة الا تفوضت الیـه فاجتمع الطالبون و المطلوبون فاکثروا الکلام، فقال: الی ماذا صار امرهم؟ قال: الی کذا و کذا من ابل، قال: هی علی، ثم قام. (عیون الاخبار ج 1 ص 332 و 333).
(1) - فی هامش النسخة الفتوغرافیة: «المریس تمر و زیت» و فی القامورس انـه التمر الممروس باللبن.
(2) - برق الطعام بزیت او سمن: جعل فیـه منـه قلی. (قاموس).
ضرار.
[ضِ] (اِخ) ابن صرد، مکنی بـه ابونعیم. محدث است. مأمون او را بـه معلمـی یکی از اولاد خود خواند و وی امتناع ورزید. او راست: کتاب الوقف و الابتداء. (ابن الندیم).
ضرار.
[ضِ] (اِخ) ابن عبدالمطلب. عم پیغمبر اکرم کـه با عبدالله و ابوطالب از یک مادر (فاطمـه عمرو المخزومـیة) بود. رجوع بـه عقدالفرید ج3 ص263 و ج5 ص7 شود.
ضرار.
[ضِ] (اِخ) ابن عمرو الضبی، مکنی بـه ابوعمرو. رئیس فرقهء ضراریـه از مجبره. بشربن المعتمر را کتابی هست در رد وی. صاحب عقدالفرید درون فصل کبرة السن گوید: عاش ضراربن عمرو حتی ولد له ثلاثة عشر ذکراً فقال: من سره بنوه ساءته نفسه(1). و صاحب عیون الاخبار هم گوید: قال ضراربن عمرو الضبی، و قد رُئی له ثلاثة عشر ذکراً قد بلغوا: من سره بنوه ساءته نفسه(2). و نیز صاحب عقدالفرید ذیل عنوان «النفس الملکیة» آرد: قیل لضراربن عمرو: ما السرور؟ قال: اقامة الحجة و ادحاضُ الشبهة.(3)و نیز گوید: قالوا: کانت فی ابی عمرو ضراربن عمرو ثلاثة من المحال: کان کوفیـاً معتزلاً و کان من بنی عبدالله بن غطفان و یری رای الشعوبیة و محال ان یکون عربی شعوبیـاً و مات و هو ابن سبعین سنة(4). (عقدالفرید ج8 ص147 و 148). صاحب عیون الاخبار گوید(5): قال ضراربن عمرو لابنته حین زوجها: امسکی علیک الفضلین: فضل الغلمة و فضل الکلام.
(1) - عقدالفرید ج 2 ص 360.
(2) - عیون الاخبار ج 2 ص 320.
(3) - عقدالفرید ج 7 ص 247.
(4) - کذا بالاصل. و لانعرف وجه الاحالة فی الثالثة او لعل فی الخبر نقصاً.
(5) - ج 1 ص 330.
ضرار.
[ضِ] (اِخ) ابن فضالة بن کلدة. شاعری است.
ضرار.
[ضِ] (اِخ) ابن مالک (الازْور) بن اوس بن خزیمة الاسدی. از اَبطال عرب درون جاهلیت و اسلام، صحابی و شاعری شریف، و هم اوست کـه مالک بن نویرة را کـه بعد از رحلت حضرت رسول بـه ردّت متهم شده بود بـه امر خالدبن ولید بکشت. وی درون حرب یمامـه قتالی سخت کرد که تا آنجا کـه هر دو ساق وی قطع د و ناگزیر بزانو درآمد و جنگ مـی کرد و هم درون آن حال پایمال و لگدکوب سُم ستوران گشت و پس از چند روز بـه یمامـه یـا جای دیگر گذشته شد. (الاعلام زرکلی ج2 ص440) (حبیب السیر ج1 ص155) (المعرّب جوالیقی ص356).
ضرار.
[ضِ] (اِخ) ابن مرة الشیبانی، مکنی بـه ابوسنان. تابعی است. شـهاب بن عباد گوید کـه اصحاب ما گفته اند بکاؤن کوفه چهار تن اند: ضراربن مرة و عبدالملک بن ابجر و محمد بن سوقة و مطرف بن طریف. و ضرار پانزده سال پیش از مرگ گوری درون خانـهء خویش د و پیوسته بدانجا رفتی و ختم قرآن کردی. محاربی گوید: ضراربن مرة و محمد بن سوقه، چون روز آدینـه فرازمـی آمد گرد مـی آمدند و مـی گریستند. عبدالله بن الاجلح گوید کـه ضراربن مرة ما را گفتی: «لاتجیئون جماعة و لکن لیجی ء الرجل وحده فانکم اذا اجتمعتم تحدثتم و اذا کان الرجل وحده لم یخل من ان یدرس جزاه او یذکر ربه». ابوسنان گفت: قال ابلیس اذا استمکنت من ابن آدم ثلاثاً اصبت منـه حاجتی، اذا نسی ذنوبه و استکثر عمله و اعجب برأیـه. مصنف گوید ضرار از سعیدبن جبیر و دیگران اسناد کردی. (صفة الصفوة ج3 ص64 و 65).
ضرار.
[ضِ] (اِخ) ابن مقرن. صحابی است. (منتهی الارب).
ضرار.
[ضِ] (اِخ) الرومـیة. نام مادر معتضد خلیفهء عباسی است. رجوع بـه عقد الفرید ج 5 ص 406 و مجمل التواریخ ص 370 شود.
ضرار.
[ضِ] (اِخ) الضبی، زیدالفوارس. پسر او حصین درون یوم دارة مأسل بـه دست عتبة بن شتیر کشته شد و او با قوم خود بـه خونخواهی پسر برخاست. رجوع بـه عقد الفرید ج6 ص43 و 44 شود.
ضرارة.
[ضَ رَ] (ع مص) نابینا شدن. (منتخب اللغات). نابینائی. (دهار). || کمـی درون اموال و ذوات. (منتهی الارب). || گزند رسانیدن. (غیـاث) (آنندراج).
ضراریة.
[ضِ ری یَ] (اِخ) یکی از شش فرقهء مجبره منسوب بـه ضراربن عمرو حِفص الفرد و اتفاقهما فی التعطیل انـهما قالا الباری تعالی عالمٌ قادرٌ علی معنی انـهبجاهل و لا عاجز و اثبت الله تعالی ماهیة لایعلمـها الا هو و قالا ان هذه المقالة محکیة عن ابی حنیفة رحمـه الله و جماعة من اصحابه و ارادا بذلک انـه یعلم نفسه شـهادة لا بدلیل و لا خبر و نحن نعلمـه بدلیل و خبر و اثبتا حاسة سادسة للانسان یری بها الباری تعالی یوم الثواب فی الجنة و قالا افعال العباد مخلوقة للباری. رجوع بـه ص94 از کتاب اول ملل و نحل شـهرستانی چ مصر درون حاشیـهء ملل و نحل ابن حزم شود.
ضراس.
[ضِ] (اِخ) دهی هست محاذی یمن. (منتهی الارب). دهی هست در کوههای یمن. (معجم البلدان).
ضراس.
[ضُ] (ع اِ) درد دندان. (مـهذب الاسماء). || کندی دندان.
ضراسی.
[ضَ سا] (ع ص، اِ) جِ ضَریس. (منتهی الارب).
ضراط.
[ضُ] (ع اِ) تیز. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). آواز تیز. (منتهی الارب). ضِرطه. ضرط. ریحی کـه به آواز از اسفل شکم برآید. (غیـاث) (آنندراج). بادی کـه به آواز از مردم جدا شود. باد بُنِ آدمـی. (دهار) : و جایگاه وزارت بـه اصیل روغدی تفویض کرد، او درون ابتدا نحّاسی بود درون دیوان درون جمع صدور و اعیـان بی دهشت ضراط و حباق از او روان. (جهانگشای جوینی).
ضراط.
[ضُ] (ع مص) تیز دادن. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). زدن. باد رها از شکم. (مـهذب الاسماء).
ضراط.
[ضَرْ را] (ع ص) تیزدهنده. (منتهی الارب).
ضراطمـی.
[ضُ طِ مـی ی] (ع ص، اِ) بالهء (؟) سطبر برآمده. (منتهی الارب). من الارکاب ای الفروج الضخم الجافی المکتنز المرتفع.
ضراعت.
[ضَ عَ] (ع مص) فروتنی نمودن. || خواری نمودن. (تاج المصادر). خوار و حقیر گردیدن. (منتهی الارب). بزاری خواستن. زاری . خواری و زاری نمودن. زا. || سست و ناتوان گردیدن. (منتهی الارب). ضعیف شدن. (زوزنی). || رام شدن. (منتهی الارب). استکانت. تضرع. عجز. (غیـاث). ابتهال : حق طاعت و ضراعت او بـه تیسیر امل و تقریر عمل بـه ادا رسانید. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص337). پیران و سالخوردگان بر سبیل ضراعت پیش خان آیند و دعا گویند. (جهانگشای جوینی).
آن امـیران درون شفاعت آمدند
وآن مریدان درون ضراعت آمدند.مولوی.
ضراعة.
[ضُ عَ] (اِخ) قلعتی هست به یمن. (معجم البلدان).
ضراغم.
[ضَ غِ] (ع اِ) جِ ضِرغام.
ضرافط.
[ضُ فِ] (ع ص) بزرگ جثهء فربه کلان شکم. (منتهی الارب).
ضرافة.
[ضُ فَ] (اِخ) جایگاهی هست به نجد مـیان بصره و کوفه. (معجم البلدان). موضعی هست نزدیک لعلع. (منتهی الارب).
ضراک.
[ضُ] (ع اِ) شیر بیشـه. (منتهی الارب). شیر درنده. (منتخب اللغات). اسد. || (ص) درشت غلیظ. (منتخب اللغات). آنکه پی گلوی او درشت و سخت باشد. (منتهی الارب).
ضراکة.
[ضَ کَ] (ع مص) نابینا شدن. || درویش شدن. || بدحال شدن. || گول گردیدن. || بر جای ماندن. || درشت و سخت شدن پی و رگ حلق. (منتهی الارب). سخت اندام شدن. (زوزنی).
ضرام.
[ضِ] (ع اِ) هیزم ریزه. هیزم سست و نرم، یـا آنکه خدرک نباشد او را. (منتهی الارب). هیزم. (مـهذب الاسماء). هیزم افروخته. (منتهی الارب). هیزم ریزه کـه بدان آتش افروزند، و بفارسی فروزینـه گویند. (منتخب اللغات). فروزینـه. حصب. آتش افروزینـه. (دهار). هیزم باریک و ریزه کـه بدان آتش افروزند. (غیـاث) (آنندراج) : و تاج الدین زنگی والی بلخ کـه ضرام آن فتنـه بود بمروالرّوذ تاخت. (جهانگشای جوینی). || زبانـهء آتش. (دهار).
ضرام.
[ضِ] (ع اِ) درخت بطم. درخت کلنکور. (مـهذب الاسماء).
ضرامة.
[ضِ مَ] (ع اِ) ضِرام. رجوع بـه ضرام شود. || درخت حبة الخضراء کـه بفارسی بن گویند. (منتهی الارب).
ضراو.
[ضُ] (اِ) اسم نوعی از قنفذ کبیر است. (فهرست مخزن الادویة). رجوع بـه ضرب شود.
ضراوت.
[ضَ وَ] (ع مص) ضَری. ضَراءة. آزمند و حریص گردیدن. (منتهی الارب). سخت حریص شدن. (زوزنی) : ضراوت سفها درون افساد حال و اتلاف مال رعیت زیـادت مـی گشت. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص 383). قوت و ضراوت ابوعبدالله طائی درون مباشرت حرب و چیرگی او بر سفک دماء و فتک اولیـای خویش بدید. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص 351). || حریص بودن بر صید. || درون پی صید دونده شدن سگ. (منتهی الارب). درون پی صید دویدن سگ. || خوگر شدن چیزی را، و منـه قول عمر (رض): ایّاکم و هذه المحازر فان لها ضراوة کضراوة الخمر. (منتهی الارب). || خوف . (زوزنی).
ضرایب.
[ضَ یِ] (ع اِ) جِ ضریبه. (منتهی الارب). رجوع بـه ضریبة شود.
ضرایر.
[ضَ یِ] (ع اِ) جِ ضرّة. (منتهی الارب). هم شویـان.
ضرایک.
[ضَ یِ] (ع ص، اِ) ضرائک. جِ ضریک. (منتهی الارب).
ضرب.
[ضَ رَ / ضَ] (ع اِ) شـهد سپید سطبر. (منتهی الارب). عسل سفید. عسل سفید غلیظ. (فهرست مخزن الادویـه). انگبین سخت. انگبین سفید، و گویند ستبر. (مـهذب الاسماء).
ضرب.
[ضَ رَ] (ع مص) هلاک شدن از سردی یـا سردی زده شدن. (منتهی الارب). سرمازدگی. || پشک زده شدن زمـین. (منتهی الارب).
ضرب.
[ضَ رِ] (ع ص) بسیـار زننده. (منتهی الارب).
ضرب.
[ضَ] (ع اِ) مانند. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). مثل. همتا. (منتهی الارب). || نوع. قسم. صنف. گونـه. ج، ضُروب، اضراب. (مـهذب الاسماء) : نـهاد کوه بر دو ضرب هست یکی کوه اصلی است... دیگر شاخهای کوه است. (حدود العالم). رود بر دو ضرب هست یکی طبیعی و دیگر صناعی. (حدود العالم). || (ص) مرد رسا و تیزخاطر. (منتهی الارب). مردی کـه در کار بُرّا باشد. (منتخب اللغات). || سبک گوشت. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مـهذب الاسماء). || چست و چالاک. (منتهی الارب). || باران سبک. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مـهذب الاسماء). || تنک از هر چیز. || (اِ) شـهد سپید سطبر. (منتهی الارب). عسل سفید. (منتخب اللغات)(1). || (اصطلاح عروض) آخر از شعر. (منتهی الارب). آخر بیت شعر. (منتخب اللغات). جزو آخرینِ مصراع دوم درون اصطلاح اهل عروض. (المعجم). آخر جزء من المصراع الثانی. (جرجانی). || گوشت اشتر. (مـهذب الاسماء). || نوعی تنبک. تنبک بزرگی کـه مطربان به منظور نگاه داشتن اصول بکار دارند. آلتی چون نقاره کـه بدان اصول نگاه دارند. طبلی اصول داران مطربان و ورزشکاران را. || تیر : سیصدوپنجاه ضرب توپ کوچک و کلان بیکبار شلیک نمود. (تاریخ گلستانـه). || (اصطلاح ریـاضی) یکی از چهار عمل اصلی حساب. تضعیف یکی از دو عدد بـه عدّهء آحاد عدد دیگر، تضعیف احد العددین بالعدد الاَخر. (جرجانی). چون ضرب سه درون چهار کـه حاصل آن دوازده و مثل اینست کـه «چهار» سه بار، یـا «سه» چهار بار تضعیف شده است. بُرجان. (خلیل بن احمد).(2)علامت ضرب «×» است. و گویند: ضرب به. ضرب در. ضرب اندر، چنانکه 2 ضرب درون 2 مساوی 4 یـا 2 ضرب بـه 2 مساوی 4 یـا 2 ضرب اندر 2 مساوی 4. ابوریحان بیرونی درون التفهیم گوید: ضرب چیست؟ عدد را چند بار دیگر هست و نمودهء او: پنج اندر هفت. خواهی پنج را هفت بار کن که تا سی وپنج گردد و گر خواهی هفت را پنج بار کن که تا نیز سی وپنج گردد زیراک معنی او آن هست که پنج هفت بار و یـا هفت پنج بار. (التفهیم ص41). || ضرب شیئها درون یکدیگر، شیئی کـه به شیئی درزنی مال آید و شیئی کـه بعددی زنی کم مال آید و چون کم شیئی بعدد زنی کم شیئها گرد آید چندان عدد، و چون کم شیئی بـه کم شیئی زنی مال آید زیرا کـه کمـی کمـی را باطل تواند . (التفهیم ص 51). || ضرب الخط فی الخط. رجوع بـه خط اندر خط زدن شود. (التفهیم ص 15). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: بفتح ضاد و سکون راء، نزد شعراء عرب و عجم جزء اخیر از مصراع دوم را گویند کـه به عجز نیز نامـیده مـی شود و نزد پاره ای دیگر قافیـه را نیز گویند، چنانچه درون مطول و غیره ذکر گردیده. و نزد منطقیـان عبارتست از اقتران صغری بـه کبری درون قیـاس حملی و آن را قرینـه نیز نامند و بیـان آن ضمن معنی لفظ قرینـه بیـاید ان شاء الله تعالی. و نزد محاسبان تحصیل عدد سومـیست کـه نسبت آن بـه یکی از دو عدد دیگر مانند نسبت عدد دیگر بـه واحد باشد مثلاً حاصل ضرب پنج درون چهار کـه بیست مـی باشد نسبت آن بـه پنج مانند نسبت چهار هست به یک، بعد همچنانکه بیست چهار برابر پنج هست همچنان چهار هم چهاربرابر یک مـی باشد. و برخی ضرب را بدین نحو تعریف کرده اند که: عبارتست از تحصیل عدد سومـی کـه نسبت یکی از دو عدد دیگر بـه آن عدد سوم مانند نسبت یک بعدد دیگر باشد و یکی از آن دو عدد را مضروب و عدد دیگر را مضروب فیـه نامند و عدد سوم را حاصل ضرب دو عدد دیگر خوانند. و گاه حاصل ضرب را هم مضروب نامند چنانکه درون اصطلاحات محاسبان مشاهده مـی شود. و نیز درون تعریف ضرب گفته اند: عبارت هست از جستجوی عدد سومـی کـه اگر آن را بر یکی از دو عدد دیگر قسمت کنیم عدد دیگر بـه دست آید چه قسمت درون اربعهء متناسبه مطابق مقررات فن از جمله لوازم است، چنانچه بیست را کـه بر پنج قسمت کنیم، حاصل چهار بـه دست آید و چون بیست را بر چهار قسمت کنیم خارج قسمت پنج حاصل آید و چون عدد یـا مفرد هست یـا مرکب لهذا ضرب بر سه گونـه باشد یـا ضرب مفرد درون مفرد و یـا ضرب مفرد درون مرکب، و یـا ضرب مرکب درون مرکب و نیز عدد یـا صحیح هست یـار و یـا مختلط از صحیح ور هست پس بدین اعتبار، منقسم مـی شود ضرب بر نُه قسم و چون عالعمل درون ضرب معتبر نیست، به منظور آنکه تأثیری درون ضرب نخواهد داشت، بنابراین ضرب منحصر هست در پنج قسم: اول ضرب صحیح درر، دوم ضرب صحیح درون مختلط، سوم ضربر درر، چهارم ضربر درون مختلط، پنجم ضرب مختلط درون مختلط. و ضرب منحط آن هست که یکی از دو جنس را درون دیگری ضرب کنی و حاصل را بـه طریق تنزیل پایـه بگیری، مثلاً حاصل ضرب درجه درون دقیقه بدین طریق بثانیـه رسد اما اگر بـه طریق منحط نباشد حاصل ضرب دقایق است. از اینرو عبدالعلی قوشچی درون شرح زیج الغ بیکی گفته: ضرب منحط عبارت از آن هست که حاصل ضرب را بر شصت قسمت کنند (؟) چنانکه قسمت منحط آن هست که حاصل قسمت را درون شصت ضرب کنند - انتهی. || و ضرب شکلی درون شکلی نزد اهل رمل عبارتست از جمع جمـیع مراتب متجانسهء هر دو شکل مضروب و مضروب فیـه. و حاصل ضرب را نتیجه و لسان الامر گویند و شکل مضروب فیـه را شریک نامند - انتهی. || سیخول کـه خارپشت تیرانداز باشد، یعنی خارهای خود را چون تیر اندازد. (برهان). شَیـهم. تشی(3)، و امروز آن را درون افریقا ضربان نامند. صاحب اختیـارات بدیعی گوید: صاحب جامع گوید از قول شریف کـه آن حیوانیست بـه لغت همدان وی را سیـهم گویند و بلفظ دیگر دلال و آن نوعی دیگر از قنفذ بزرگست و خار دراز دارد و مانند تیر اندازد و چون خواهد کـه تیر بیندازد گرد گردد و چون راست شود تیر بیندازد. گاه باشد کـه سه چهار تیر بیندازد و اگر بر اعضای آدمـی بیـاید مجروح شود. گوشت وی گرم و خشک بود و وی مقدار سگ کوچک بود و گوشت وی چون بخورند نقرس را نافع بود و همچنین خون وی بر قدمـین ضماد کنند نقرس زایل گرداند و چون خون وی درون اندام مالند چرک را زایل کند و کلف را جلا دهد البته. و این مولف گوید آنچه بـه مکه آورند آن را رب الضرو خوانند بوی دهان را بنشاند چون درون دهان گیرند. (اختیـارات بدیعی). بپارسی سیخول گویند شوربایش ضیق النفس و بحة الصوت را سودمند آید و خونش چون طلا کنند نقرس و وجع المفاصل را نفع دهد و قوبا و کلف را زایل گرداند. کبارالقنفذ. (تذکرهء ضریر انطاکی).
(1) - درون این معنی تحریک اشـهر است. رجوع بـه ضَرَب شود.
(2) - بُرجان بمعنی حاصل ضرب هست و خلیل آن را بمعنی ضرب گرفته.
(3) - Porc-epic
ضرب.
[ضَ] (ع اِمص) ضربت. کوب. زد. لطم. (تاج المصادر) :
دید پرروغن دکان و جاش چرب
بر سرش زد گشت طولی کل ز ضرب.
مولوی.
|| کوفتن. زدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیـهقی). زخ. زخم. زدن بشمشیر :
بجمشید گفتا کـه ای نامدار
کنون ضرب مردان یکی پای دار.فردوسی.
شیرمردانی کـه همچون شیر شادرْوان بود
پیش ایشان وقت حرب و ضرب، شیر مرغزار.
وطواط.
رشّ؛ ضرب دردناک. رزمة؛ ضرب شدید. (منتهی الارب). || سکه زدن :
چنانکه مـهر درم باژگونـه دارد نقش
درست خیزد ازو گاه ضرب نقش درم.
مسعودسعد.
بگاه ضرب همـی زرّ و سیم بوسه زند
ز عز نامش بر روی سکهء ضراب.
مسعودسعد.
|| نواختن :
چون سماع آمد ز اوّل که تا کران
مطرب آغازید یک ضرب گران.مولوی.
|| نوبت حرکت مـهره : امـیر دو مـهره درون شش گاه داشت و احمد بدیـهی دو مـهره درون یک گاه و ضرب امـیر را بود. (چهارمقالهء عروضی). || زدن. مایل بودن بـه گراییدن به: و هو ارطب (ای جزر) و اطیب طعماً و الاَخر یضرب الی الصفرة. || خط کشیدن بقصد ابطال بر نوشته ای : و قال اذا کان کذا فلیس منـه فضرب کل واحد منـهم علی ماکتب. (معجم الادباء ج 5 ص 284). || آوردن مثل: ضربِ امثال؛ داستانـها زدن. ضرب مثل؛ داستان زدن :
در مقامـی کـه کند روی کنایـه بعدو
ضرب شمشیر ندارد اثر ضربِ مَثل.
محمد عوفی.
صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: ضرب مثل، عبارتست از ذکر چیزی که تا ظاهر شود اثر آن درون غیر آن چیز. و در ضرب مثل که تا مشابهت درون بین نباشد زدن مثل صورت نگیرد و برای آن ضرب مثل نامـیده شده کـه شی ء محل زدن واقع گردیده یعنی چیزی کـه در آغاز امر بیـان شده درون ثانی مورد ضرب مثل گردیده سپس بر سبیل استعارت به منظور هر حالت یـا افسانـه ای یـا صفتی جالب نظر کـه شگفتی درون آن نیز باشد استعمال گردد. و حق عز اسمـه درون قرآن بر سبیل پند و تذکیر از هر آنچه مشتمل بتفاوت درون ثواب یـا احباط عمل یـا مدح یـا ذم یـا ثواب یـا عقاب و امثال آن باشد مثل آورده. و در ضرب مثل منظور نزدیک ساختن مقصود باشد با قوانین عقلیّه و مجسم ساختن مرام هست بصورت محسوس و الزام دشمن شدیدالخصومة و سرکوبی کفار سرکش. و از اینرو درون کلام مجید امثال بسیـاری ایراد فرموده، چنانکه فرماید: و لقد ضربنا للناس فی هذا القرآن من کل مثل لعلهم یتذکرون. (قرآن 39/27). و در بیـان و ایراد امثال نباید درون اصل مثل تغییر و تبدیلی روا داشت بلکه حتما عین مثل را ایراد کرد. نبینی درون این مثل کـه اعط القوس باریـها، یـاء باریـها را ساکن تلفظ مـی کنند درون صورتی کـه اصل تحریک یـاء است، یـا درون این مثل که: فی الصیف ضیعت اللبن، کـه اگر مخاطب مرد هم باشد تاء درون ضیعت را مکسور تلفظ کنند که تا در اصل مثل تغییری رخ نداده باشد. هکذا فی کلیـات ابی البقاء. || بیـان . (منتخب اللغات). بیـان برایی. (منتهی الارب). || رفتن درون زمـین بـه طلب روزی. (منتخب اللغات). رفتن مرغان بـه طلب رزق. (منتهی الارب). || دستی را درون مال وی فروبستن. (تاج المصادر). گرفتن و بازداشتنی را. || عقد بیع بای. || برآمدن به منظور بازرگانی یـا به منظور جنگ با کفار. || شتاب . (منتهی الارب). تیز رفتن. (منتخب اللغات). || رفتن. (تاج المصادر) (منتهی الارب). || بشدن دور. (زوزنی). || خوابانیدنی را یـا بازداشتن او را از شنیدن. (منتهی الارب). خوابانیدن. (منتخب اللغات). خواب بری افکندن. (زوزنی). || اقامت درون جائی (از لغات اضداد است). || برداشتن ماده شتر دم خود را و زدن آن را بر شرم خود و رفتن درون آن حال. || قضای حاجت . (منتهی الارب). || بول بازداشتن. (زوزنی). || آمـیختن چیزی را بچیزی. (منتخب اللغات) (منتهی الارب). || رمـیدن شتر. (منتهی الارب). || شنا درون آب. (منتخب اللغات) (منتهی الارب). || گزیدن ماری را. (منتهی الارب). || جنبیدن. || دراز گردیدن. || روی گردانیدن. || اشاره . (منتهی الارب). || برجستن رگ. || جدائی انداختن زمانـه مـیانان. || بددل شدن و ترسیدن. (منتهی الارب). || گذشتن وقت. || ضُربت الارض؛ (مجهولاً) پشک زده شد زمـین. || ورزیدن بزرگی و طلب آن. گویند: هو یضرب المجد؛ ای یکسبه و یطلبه. || زرگری . (منتهی الارب). || خیمـه برپای . || پدید . (زوزنی) (تاج المصادر).
-به ضرب دست، بـه ضرب شصت؛ با سعی و جدّ و زور و قوت.
-ضرب اصول؛ بـه اصول زدن دستک و انگشت و مانند آن. سعدی راست :
بدوستی کـه ز دست تو ضربت شمشیر
چنان موافق طبع آیدم کـه ضرب اصول.
(از آنندراج).
-ضرب الأزب؛ ضربی کـه هرچند بـه شود نشان آن بماند. (غیـاث).
- ضرب الفتح؛ نوعی از نوازش و نقاره کـه در وقت فتح نوازند، و گویـا شادیـانـه همانست، و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته. (غیـاث) (آنندراج).
-ضرب المثل؛ داستان زدن.
-ضرب جامـه؛ اصطلاحی بوده هست صوفیـان را ظاهراً بمعنی شق جامـه ولیکن این معنی محقق نیست : شیخ را وقت خوش گشت و وجدی بر وی ظاهر شد و جامـه ضرب کرد(1). (اسرار التوحید 96).
(1) - ن ل: مخروق کرد.
ضربات.
[ضَ رَ] (ع اِ) جِ ضربة.
ضربان.
[ضَ رَ] (ع مص، اِمص) تپش. سخت شریـان. تپیدن. زدن. (آنندراج) :
دستور طبیب هست که بشناسد شریـان
چون باضربان باشد و چون بی ضربانست
چون با ضربانست کند قوت او کم
ور کم نکند بیم خناق و خفقانست.
منوچهری.
|| درد ریش. (مـهذب الاسماء). تیر. || تیر کشیدن(1): و ورق هذا النبات اذا دقّ و تضمد بـه مع دهن الورد نفع من اورام الة و سکن ضربانـها و اوجاعها. (ابن البیطار درون شرح کلمـهء آذان الارنب). || فِغ فِغ : اذا سحق [الخردل] و وضع علی ضرس الدائم الضربان... تری منـه نفعاً عجیباً. (ابن البیطار). جستن ریش و جراحت از درد. (تاج المصادر) (زوزنی). || پر شدن جراحت از ریم. (منتهی الارب). || ضربان، ضربانی؛ یکی از پانزده درد کـه صاحب نامند. ابوعلی درون قانون درون «اصناف الاوجاع التی لها اسماء» گوید: سبب الوجع الضربانی ورم حارّ غیر بارد(؟) اذ البارد کیف کان، صلباً او لیّناً فانّه لایوجع، الا ان یستحیل الی الحارّ و انّما یحدث الوجع الضربانی من الورم الحارّ علی هذه الصفة اذا حدث ورم حار و کان العضو المجاور له حساساً و کان بقربه شریـان یضرب دائماً لکنـه لما کان ذلک العضو سلیماً لم یحس صاحبه بحرکة الشریـان فی غوره فاذا الم و ورم صار ضربانـه موجعاً. و یکی از شارحین نصاب الصبیـان گوید: ضربان دردی هست که درون آن درد جستن رگهاء جهنده بیشتر شود. و صاحب ذخیرهء خوارزمشاهی گوید: المـی هست که مـی زند. || ضربان چشم؛ فغ فغ چشم. || ضربان قلب؛ طپیدن دل. زدن دل. || برآمدن به منظور بازرگانی یـا به منظور جنگ با کفار. (منتهی الارب). || شتاب . || رفتن. (منتهی الارب).
(1) - elancement.
ضربان.
[ضُ] (ع اِ) نامـی هست که درون افریقیـه بـه شیـهم دهند. تشی. ضَرب. شیـهم. سیخول.
ضرب الاجل.
[ضَ بُلْ اَ جَ] (ع اِ مرکب)مدّت نـهادن.
ضربت.
[ضَ بَ] (ع اِمص، اِ)(1) ضربه. رجوع بـه ضربه شود. زَخم. یک بار زدن. ج، ضربات : مردی از مسلمانان نامش واصل بن عمرو حمله کرد و روی بـه خاقان نـهاد و او را یک ضربت بزد بر مـیان خود و خود از سرش بینداخت. (ترجمـهء طبری بلعمـی).
بر مگسی خوب نیست ضربت فرهاد.
ناصرخسرو.
پادشاه کامران آن باشد کـه بضربت شمشیر آبدار خاک از زادبوم دشمن برآرد. (کلیله و دمنـه).
-امثال: زدی ضربتی ضربتی نوش کن.
- ضربت خوردن از؛ زخم رسیدن بدو از: ضربت خوردن امـیرالمؤمنین علی بن ابیطالب از ابن ملجم مرادی.
(1) - Le coup.
ضرب خانـه.
[ضَ نَ / نِ] (اِ مرکب)ضرابخانـه. مـیخکده. دارالضرب.
ضرب خوردگی.
[ضَ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ](حامص مرکب)(1) حالت و چگونگی ضرب خورده.
(1) - Contusion.
ضرب خوردن.
[ضَ خوَرْ / خُرْ دَ](مص مرکب) صدمـه و آسیب دیدن.
ضرب خورده.
[ضَ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ](ن مف مرکب) آسیب دیده.
-امثال: ضرب خورده جراح است.
ضرب دیدگی.
[ضَ دی دَ / دِ] (حامص مرکب) حالت و چگونگی ضرب دیده. ضرب خوردگی.
ضرب دیدن.
[ضَ دی دَ] (مص مرکب)صدمـه خوردن. آسیب دیدن.
ضرب دیده.
[ضَ دی دَ / دِ] (ن مف مرکب) آسیب و صدمـه دیده.
ضرب زدن.
[ضَ زَ دَ] (مص مرکب) بـه بسیـاری کار یـا رفتار داشتن ستور یـای را.
ضرب زن.
[ضَ زَ] (نف مرکب) زننده با ضربت. زخم زننده. || (اِ مرکب) نوعی توپ. (فرهنگ نظام). و گوید این لفظ درون عالم آرای عباسی نیز آمده است: موازی صد توپ ضرب زن... بتصرف توپچیـان شاه عباس درآمد. (روضة الصفا ج 8).
ضرب گرفتن.
[ضَ گِ رِ تَ] (مص مرکب)طبل زدن اصولدار مطربان و ورزشکاران. اصول نگاه داشتن با دورویـه و ضرب و نقاره و طبل و امثال آن.
ضرب گیر.
[ضَ] (نف مرکب) آنکه با ضرب اصول نگاه دارد.
ضرب گیری.
[ضَ] (حامص مرکب) عمل ضرب گیر.
ضرب مطول.
[ضَ بِ مُ طَوْ وَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) چون بر رکن مرفل حرفی زیـادت کنند مستفعلاتن کنند آن را ضرب مطول خوانند. (المعجم).
ضربة.
[ضُ بَ] (اِخ) جایگاهی است. (معجم البلدان).
ضربه.
[ضَ بَ / بِ] (از ع، اِمص، اِ) ضربت. زخم. کوب. یک بار زدن. زد :
قابل امر شدن چون گوئی
پس بیک ضربه بپایـان رفتن.عطار.
|| پانسه کـه بدان قمار بازند، و آن را قرعه نیز گویند. (غیـاث) (آنندراج). نقش. کعبتین (مجازاً) :
همـه درون ششدر عجزند ترا داو بهفت
ضربه بستان و بزن زآنکه تمامـی ندب است.
انوری.
-دوضربه زدن؛ از دو جای متمتع شدن.
-ضربه نـهادن؛ گویـا چیزی شبیـه بـه طرح و نـهادن مـهره باشد. درون طرح حریف یک یـا چند مـهرهء خود را بعمد باطل مـی کند و در ضربه نـهادن بحریف حق یک یـا چند حرکت مـی دهد : کرمان کـه در عموم عدل و شمول امن و دوام خصب و فرط راحت و کثرت نعمت فردوس اعلی را دورخ(1) مـینـهاد و با سغد سمرقند و غوطهء دمشق لاف زیـادتی(2) مـی زد امروز درون خرابی، دیـار لوط و زمـین سبا را سه ضربه نـهاد... (بدایع الازمان).
(1) - اصل: دوزخ، و تصحیح قیـاسی است.
(2) - اصل: زیـان، و تصحیح قیـاسی است.
ضربی.
[ضَ] (ص نسبی) منسوب بـه ضرب.
- طاقِ ضربی؛ قسمـی طاق کـه زنند از آجرهای بـه پهنا بهم پیوسته یعنی قطر طاق قطر اقصر آجر است.
-آلت ضربی؛ درون آلات موسیقی، چون دف و دهل و دورویـه و امثال آن.
|| جلد ضربی، جلد چرمـی ضربی؛ کـه منقوش باشد.
ضربیط.
[ضَ] (اِخ) ناحیتی هست به حوف مصر. (معجم البلدان).
ضرتان.
[ضَرْ رَ] (ع اِ) سُرین بـه اعتبار دو طرف استخوان آن. || دو زن یک مرد را هر یکی از آن ضرّه هست مر دیگری را. ج، ضرائر. || دو سنگ آسیـا. (منتهی الارب). هر دو سنگ آس. (مـهذب الاسماء).
ضرج.
[ضَ] (ع مص) شکافتن چیزی را. (منتهی الارب). شکافتن. (زوزنی) (تاج المصادر) (منتخب اللغات). || آلودن بخون. (منتهی الارب). آلودن. (منتخب اللغات). || افکندن چیزی را. (منتهی الارب). || اندوختن. (منتخب اللغات).
ضرجع.
[ضَ جَ] (ع اِ) پلنگ. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). نمر. (فهرست مخزن الادویـه). ج، ضراجع.
ضرح.
[ضَ] (ع اِ) پوست. پوست تنک، یـا عام است. (منتهی الارب).
ضرح.
[ضَ] (ع مص) راندن. یکسو . (منتهی الارب). || دور . (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (تاج المصادر). || باطل گواهیی را و از اعتبار انداختن. (منتهی الارب). جرح گواهیی و دور آن از خود. (منتخب اللغات). || لگد زدن ستور. (منتهی الارب) (تاج المصادر). || گور کندن به منظور مـیت. (منتخب اللغات). گور به منظور مـیت. (منتهی الارب). گور . (زوزنی). زمـین کندن. (تاج المصادر). || لحد کندن درون گور. (منتهی الارب). || رهایی دادن. (منتخب اللغات).
ضرح.
[ضَ رَ] (ع ص) مرد تبه کار. (منتهی الارب). مرد فاسد. (منتخب اللغات). || نیّةٌ ضَرَحٌ؛ آهنگ دور و دراز. (منتهی الارب). نیت دور. (منتخب اللغات).
ضرداخ.
[ضِ] (ع ص) نخلة ضرداخ؛ خرمابن بهتر و برگزیده و نجیب. (منتهی الارب).
ضردخ.
[ضِ دِ] (ع ص) کلان از هر چیزی. (منتهی الارب).
ضرر.
[ضَ رَ] (ع اِ) زیـان. (مجمل اللغة). آزرم. مقابل نفع و سود. خلاف نفع. (محمودبن عمر) : حصیری را مالشی فرماید چنانکه ضرر آن بـه سوزیـان و به تن وی رسد. (تاریخ بیـهقی). بحقیقت بدانید کـه این رمـه را شبانی آمد کـه ضرر گرگان و ددگان بسته شد. (تاریخ بیـهقی ص385).
گویند کـه از فتح ضرر باشد باشد
بر دشمن دین دایم بیشک ضرر فتح.
مسعودسعد.
... و رفتن بر اثر هوا کـه عاقل را هیچ ضرر و سهو چون تبع هوا نیست. (کلیله و دمنـه).
چشم تو ترکانـه درآمد بصید
دل نـه کـه جان را ضرری اوفتاد.
مـیر حسن دهلوی.
نـه ز مـی خوردن ما شور و شری برخیزد
نـه ز همصحبتی ما ضرری برخیزد.صائب.
-امثال: ضرر تلخ است.
هرچه از ضرر برگردد نفع است.
هر ضرری خالی از نفعی نیست.
|| گزند. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مجمل اللغة). || بدحالی. (منتهی الارب). ناسازگاری. ناسازواری. || تنگ. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). مکانٌ ذوضرر؛ جائی تنگ. (منتهی الارب). || تنگی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). گویند: لا ضرر علیک؛ یعنی تنگی نیست بر تو. || کرانـهء غار. (منتخب اللغات).غار. || کمـی و نقصان درون چیزی. (منتهی الارب).
ضرر.
[ضَ رَ] (ع مص) گزاییدن. || صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضرر، درون اصطلاح پزشکان عبارتست از جریـان خون از جراحت. کذا فی حدودالامراض.
- ضرر زدن؛ زیـان دادن.
- ضرر کشیدن؛ زیـان بردن.
ضرز.
[ضَ] (ع اِمص) ضَرزُ الارض؛ نیک همواری زمـین و قلت درشتی آن. (منتهی الارب).
ضرز.
[ضِ رِزز] (ع ص) نیک زفت و بخیل. (منتهی الارب). آنکه هیچ چیز ندهد البته. (مـهذب الاسماء). || سنگ سخت. || (اِ) شیر بیشـه. (منتهی الارب).
ضرزل.
[ضِ زِ] (ع ص) نیک آزمند و بخیل. (منتهی الارب).
ضرزم.
[ضِ زِ / ضَ زَ] (ع ص، اِ) ماده شتر کلان سال. آنکه درون وی بقیـه ای از جوانی باشد. کلان سال اندک شیر. (منتهی الارب). اشتر پیر. (مـهذب الاسماء). || افعیً ضِرزم؛ مار سخت گزنده. (منتهی الارب).
ضرزمة.
[ضَ زَ مَ] (ع مص) سخت گزیدن. دندان فروبردن. (منتهی الارب).
ضرزة.
[ضِ رِزْ زَ] (ع ص) امرأةٌ ضِرِزة؛ زن پست بالای ناکس. (منتهی الارب).
ضرزیک.
[ضِ] (اِ) نوعی از توپ. (غیـاث) (آنندراج).
ضرس.
[ضِ] (ع اِ) دندان. (دهار) (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مـهذب الاسماء). سِنّ. ج، ضُروس، اضراس. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). و اضراس نام دیگر دندانـهای آسیـا یعنی طواحن است. (از ذخیرهء خوارزمشاهی). دندان کرسی. (بحر الجواهر). و آن شانزده دندانست از بعد ضواحک، هشت بر بالا و هشت بر زیر، چهار بر جانب راست و چهار بر جانب چپ. نام دندان آسیـاست. دندان بزرگ یعنی دندان آسیـا کـه بهندی داره گویند. (غیـاث).
- بـه ضرس قاطع؛ از روی یقین.
|| درد دندان. دندان درد(1). || پشتهء درشت. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || بارانِ اندک. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مـهذب الاسماء). ج، ضروس. || (مص) طول قیـام درون نماز. (منتهی الارب). بسیـار ایستادن درون نماز. (منتخب اللغات). || بند چشم برقع. || (اِ) گیـاه شیح. (منتهی الارب). درمنـه. (منتخب اللغات). || درخت رمث کـه بیخ آنـها پوسیده و خورده شده باشد. || سنگ کـه بدان گرداگرد چاه را برآورند. (منتهی الارب). سنگی کـه به آن چاه را بگیرند. (منتخب اللغات). ج، ضُروس. || ضرس العیر؛ لقب شمشیر علقمة بن ذی قیفان است. (منتهی الارب).
(1) - Odontalgie.
ضرس.
[ضَ] (ع مص) گزیدن سخت. (منتهی الارب). سخت گزیدن. (منتخب اللغات). || سخت شدن روزگار بری. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). سختی زمانـه. || سکوت تمام روز که تا شب. (منتهی الارب). خاموش بودن که تا شب. (منتخب اللغات). || ب بینی شتر بـه سنگ سپس آن گذاشتن بر آن دوال یـا زه را که تا رام شود. (منتهی الارب). || بدندان آزمودن چوب را بنرمـی و سختی. (منتهی الارب). بدندان نرمـی و سختی چوب آزمودن. (منتخب اللغات). دندان بر تیر نـهادن و جز آن. (تاج المصادر). دندان بر تیر نـهادن که تا سخت هست یـا سست. (زوزنی). || برزیدن چاه بـه سنگ. (تاج المصادر). چاه بـه سنگ برآوردن. (زوزنی). برآوردن گرداگرد چاه را از سنگ. (منتهی الارب). || کند شدن دندان از ترشی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (زوزنی) (تاج المصادر). خیره شدن دندان. خیرگی دندان. رجوع بـه خیرگی شود. || (ص، اِ) زمـین کـه جای جای گیـاه دارد. (منتهی الارب).
ضرس.
[ضَ رِ] (ع ص) آنکه خشم گیرد از گرسنگی (منتهی الارب). غضبناک از گرسنگی. || بدخو. (منتخب اللغات). مرد تندخو. (منتهی الارب). مردی درشت. (مـهذب الاسماء). ضَرِسٌ شَرِسٌ؛ مرد دشوارخو. (منتهی الارب).
ضرس.
[ضَ رِ] (اِخ) نام اسپی کـه نبی (ص) از فزاری خرید و نام آن بـه سکب تغییر فرمود. (منتهی الارب).
ضرسام.
[ضِ] (اِخ) نام آبی است. (منتهی الارب).
ضرسامة.
[ضِ مَ] (ع ص) نابیمروت. || سست حقیر. (منتهی الارب). || داهیـه. (مـهذب الاسماء).
ضرس العجوز.
[ضِ سُلْ عَ] (ع اِ مرکب)سعدان(1). حَسک.(2) حسک است، و گویند خار سعدان است. (تحفهء حکیم مؤمن). خَسک. (اختیـارات بدیعی). شوک السعدان را نامند، و گویند حسک است. (فهرست مخزن الادویـه). ضریر انطاکی درون تذکره گوید: ضرس العجوز حسک هست نـه سعدان چنانکه گمان اند.
(1) - Neurada.
(2) - Tribulus. Chausse-trappe.
ضرضائیل.
[ضَ] (اِخ) نام ملکی هست از ملائکهء وحی. (حبیب السیر ج 1 ص 115).
ضرضم.
[ضَ ضَ] (ع اِ) شیر بیشـه. (منتهی الارب). اسد. (فهرست مخزن الادویـه). || ددِ نر. (منتهی الارب). سباع نر. (فهرست مخزن الادویـه).
ضرط.
[ضَ] (ع مص) ضَرِط. تیز دادن. (منتهی الارب).
ضرط.
[ضَ رِ] (ع مص) ضَرط. تیز دادن. (منتهی الارب).
ضرط.
[ضَ رَ] (ع اِمص) سبکی ریش. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || باریکی ابرو. (منتهی الارب). تنکی ابرو. (منتخب اللغات).
ضرطاء .
[ضَ] (ع ص) زن باریک ابرو. (منتهی الارب).
ضرطم.
[ضِ طِ] (ع ص) کلان شکم. (منتهی الارب).
ضرطة.
[ضِ طَ] (ع اِ) ضُراط. تیز. گوز. حبقه. صوت اسفل آدمـی.
ضرع.
[ضَ] (ع اِ)(1) ، و هو للظلف و الخف او للشاة و البقر و نحوهما. ج، ضروع. (منتهی الارب). و . (دهار). اشتر. (مـهذب الاسماء). و و غزال و امثال آن. شتر و و و مانند آن، یـا آنکه مخصوص بقر و غنم است. (منتخب اللغات) :
آنکه مادر آفرید و ضَرع و شیر
تا پدر کردش قرین آن خود مگیر.مولوی.
، و آن چیزی باشد از انسان و حیوان دیگر کـه شیر از آن دوشند. (برهان). حیوان هست و مولد خلط کثیف و دیرهضم و مدر بول زنان و جهت رفع خمار و معده ای کـه اخلاط حاره درون آن موجود باشد نافع است. (تحفهء حکیم مؤمن). محل اللبن من الحیوان رَدی ءالمأکول عصبانی لاخیر فی کیموسه. (تذکرهء ضریر انطاکی). بهترین آن بود کـه از حیوانی گیرند کـه گوشت وی نیکو بود و در وی شیر بسیـار بود، و طبیعت وی سرد و خشک بود و اولی آن بود کـه با افاویـه خورند زود از معده بگذرد، و شریف گوید آن شیردار کـه شیر وی اندک بود چون بخورد شیر وی زیـاده گردد. (اختیـارات بدیعی). بپارسی از غیر انسان را گویند، بهترین های حیوانات بود، طبیعتش سرد و خشک هست در اول کـه به داروهای گرم خورند که تا زود از معده بگذرد، و منفعت او آن هست که چون بروغن بریـان کرده بخورند ادرار شیر کند. || شبرق، و آن گیـاهی هست در عربستان. (از حاشیـهء مثنوی). نام گیـاهی است. (غیـاث) :
ظاهر الفاظشان توحید و شرع
باطن آن همچو درون نان تخم ضرع.مولوی.
|| دوشیدنی. شیرده: ما له حرث و لا ضرع، ما له زرع و لا ضرع.
(1) - Mamelle.
ضرع.
[ضَ] (ع مص) ضراعة. زاری و خواری. زا. خوار و حقیر گردیدن. || فروتنی . || رام شدن. || رام اسپ. (منتهی الارب).
ضرع.
[ضِ] (ع اِ) مثل و مانند. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || تاه رسن. ج، ضروع، اضرع. (منتهی الارب). || استواری رسن. (منتخب اللغات).
ضرع.
[ضَ رَ] (ع ص) سست و ناتوان. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). ج، ضَرَع (بصورت واحد)، و گویند: رجل ضَرَع و قوم ضَرَع. || مُهْرٌ ضَرَعٌ؛ اسب کرهء ناتوان کـه دویدن نتواند جهت سستی و ناتوانی. (منتهی الارب). || ریزه و خرد از هر چیزی. (منتهی الارب). چیز خرد. || خردسال. (منتخب اللغات). کم سن سست بدن ناتوان ناآزموده کار. (منتهی الارب).
ضرع.
[ضَ رَ] (ع ص) جِ ضَرَع. (منتهی الارب). رجوع بـه مادهء قبل شود.
ضرع.
[ضَ رِ] (ع ص) متواضع. || رام. (منتهی الارب). || خوار. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || سست ناتوان. (منتهی الارب). ضعیف. (مـهذب الاسماء) (منتخب اللغات).
ضرعاء .
[ضَ] (اِخ) نام دهی است. عرّام گوید درون پائین رخیم نزدیک ذَرة دهی هست ضرعة نام کـه در آن قصور و منبر و حصون هست و درون زراعت آن هذیل و عامربن صعصعه شریکند و شمنصیر بدان پیوسته است. (معجم البلدان).
ضرعاء .
[ضَ] (ع ص) زن کلان و کذا کلان . (منتهی الارب).
ضرع الکلبة.
[ضَ عُلْ کَ بَ] (ع اِ مرکب)سنجد. رجوع بـه سنجد شود. || زقوم. رجوع بـه ضروع الکلبة شود.
ضرعمط.
[ضُ رَ مِ] (ع ص، اِ) شیر دفزک زدهء جغرات شده. || مرد آرزومند هر چیزی. (منتهی الارب).
ضرعة.
[ضَ رَ عَ] (ع ص) رام. || متواضع. || خوار و حقیر. (منتهی الارب).
ضرغاطة.
[ضِ طَ] (ع اِ) گل و لای. (منتهی الارب).
ضرغام.
[ضِ] (ع اِ) شیر بیشـه. ضرغامة. (منتهی الارب). شیر. (بحر الجواهر) (مـهذب الاسماء) (دهار). شیر درنده. (منتخب اللغات). اسد. ج، ضراغم :
ارجو کـه مردی شود مبارز
کز پیل نندیشد و ز ضرغام.فرخی.
وگر نشاط شکار آیدت روا باشد
که با منست بهر بیشـه ای کنون ضرغام.
مسعودسعد.
جائی کـه بأس حسام و صولت بهرام و سورت ضرغام روی نمود، بخوادع کلام و روادع ملام التفاتی نرود. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص288).
ضرغام روذ.
[ضِ] (اِخ) جایگاهی است. (معجم البلدان).
ضرغامة.
[ضِ مَ] (ع اِ) شیر بیشـه. (منتهی الارب). اسد. ضرغام. || مرد دلاور. (منتهی الارب). گشن قوی و توانا. مرد سخت. وفی نسخة و الوحل الشدید، فسّرها گل وشدید. (منتهی الارب).
ضرغد.
[ضَ غَ] (اِخ) کوهی هست و گویند سنگستانی هست در بلاد غطفان. یـا آبی هست در نجد ازآنِ بنی مرة مـیان یمامـه و ضریـه، و نیز گویند مقبره ای است. (معجم البلدان).
ضرغم.
[ضَ غَ] (ع اِ) شیر بیشـه. (منتهی الارب). شیر درنده. (منتخب اللغات). اسد.
ضرغمة.
[ضَ غَ مَ] (ع مص) ضَرغمت الابطال؛ شیری د دلاوران و شیر شدند. (منتهی الارب).
ضرف.
[ضَ رِ] (ع اِ) درخت انجیر. (منتهی الارب) (فهرست مخزن الادویـه). بعضی گفته اند درختی هست کوهی درون بزرگی و در برگ مانا بدرخت اثاب. بار آن سپید مدور و پهن، مانند تین الحماط الصغار و تلخ. مـی شکنند آن را بدندان و مـیخورند آن را مردم و طیور و بوزنگان. (منتهی الارب).
ضرفاطة.
[ضِ طَ] (ع ص) مرد کلان شکم فربه بزرگ هیکل. (منتهی الارب).
ضرفطة.
[ضَ فَ طَ] (ع مص) بستن و محکم گردانیدنی یـا چیزی را. (منتهی الارب).
ضرفطی.
[ضِ رِ طی ی] (ع ص) فربه کلان شکم. (منتهی الارب).
ضرفة.
[ضُ فَ] (ع اِمص) بسیـاری. گویند: هو فی ضرفة خیر؛ ای کثرته. (منتهی الارب).
ضرفة.
[ضَ رِ فَ] (ع اِ) یکی درخت انجیر. (منتهی الارب). انجیر وحشی(1). درخت کوهی. ج، ضرف. (مـهذب الاسماء).
(1) - Bouc.
ضرکاء .
[ضُ رَ] (ع ص، اِ) جِ ضریک. (منتهی الارب). فقراء بائسین.
ضرم.
[ضِ / ضُ](1) (ع اِ) درختی هست خوشبو، بار آن مانند بلوط هست و شکوفه اش مانند شکوفهء سعتر، شـهد آن نیکو باشد، یـا آن اسطوخودوس هست بیونانیـه. (منتهی الارب). اسطوخودوس(2). (فهرست مخزن الادویـه) (تحفهء حکیم مؤمن) (اختیـارات بدیعی). درختی هست خوشبو کـه ثمرش چون بلوط و شکوفه اش چون شکوفهء خرماست، و برخی گفته اند کـه بیونانی آن را اسطوخودوس گویند. (منتخب اللغات). نام داروئی کـه بیونانی اسطوخودوس گویند و آن شاه اسفرم رومـی است، علت صرع را نافع باشد. (برهان).
(1) - برهان این لغت را بفتح اول آورده است.
(2) - Stoechas.
ضرم.
[ضَ رَ] (ع اِ) جِ ضَرمة. (منتهی الارب). چیزهای نیم سوخته. (منتخب اللغات).
ضرم.
[ضَ رَ] (ع مص) سخت گرسنـه گردیدن. (تاج المصادر) (منتهی الارب) (زوزنی). سخت شدن گرسنگی. (منتخب اللغات). || سخت شدن سوزش و حرارت چیزی. (منتهی الارب). || افروخته شدن آتش. (زوزنی). افروخته شدن آتش و شعله زدن آن. (منتهی الارب). زبانـه زدن آتش. (تاج المصادر). افروختن آتش سخت. (منتخب اللغات). || افروخته شدن بری از خشم. (منتهی الارب). غضبناک شدن. (منتخب اللغات). || نیک خوردن طعام و چیزی نگذاشتن از آن. (منتهی الارب).
ضرم.
[ضَ رِ] (ع ص) گرسنـه. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || فَرَسٌ ضَرِم؛ اسبی دونده. (مـهذب الاسماء). اسپ تیزرفتار. (منتخب اللغات). اسپ بسیـار تیز دونده. (منتهی الارب). || (اِ) بچهء عقاب. (مـهذب الاسماء) (منتخب اللغات). فرخ العقاب. (فهرست مخزن الادویـه).
ضرمة.
[ضَ رَ مَ] (ع اِ) نیم سوخته از شیحه و از شاخ خرما. ج، ضَرَم. (منتهی الارب). نیم سوز. هیزم نیم سوخته. هیزم آتش گیر. (مـهذب الاسماء). || خدرک آتش. || آتش. (منتهی الارب). || ما بها نافخ ضرمة؛ یعنی نیست درون آنی. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء).
ضرمة.
[ضَ رَ مَ] (اِخ) یومُ ضرَمة؛ نام جنگی از جنگهای عرب. (عقد الفرید ج6 ص75).
ضرمة.
[ضِ مَ] (اِخ) ابن ضِرمة. جد هست هاشم بن حُرمله را. (منتهی الارب).
ضرو.
[ضَرْوْ] (ع مص) ضُرُوّ. بیرون جهیدن خون از رگ. (منتهی الارب). شا خون از جراحت و شیر از . (زوزنی). ش خون از جراحت. (تاج المصادر).
ضرو.
[ضُ رُوو] (ع مص) ضَرْو. رجوع بـه ضَرْو شود.
ضرو.
[ضِرْوْ] (ع اِ) بچهء دوندهء سگ. (منتهی الارب). || سگ صید. (مـهذب الاسماء). سگ شکاری. (فهرست مخزن الادویـه). || اندک از جذام کـه خوره باشد. (منتهی الارب). || بن (در این معنی بفتح اول نیز آید). (منتهی الارب). ج، اضراء. کمکام یـا صمغ آن. (منتهی الارب). خنجک و آن نام درختی باشد. (بحر الجواهر). صمغ درخت کمکام و آن را از یمن آرند. (مفاتیح). بطم. حبة الخضراء. شلم این درخت حسن لَبه هست (حصی لبان). شجرة المصطکی. افواه الطیب(1). ضرو، مانند درخت بلوط هست برگش بسرخی زند و چوبش درون عمارات بقای عظیم دارد. (نزهة القلوب). صمغ الکمکام. (ذخیرهء خوارزمشاهی). گروهی گفته اند کـه درخت حبة الخضراء (ونیزه) کـه کهن شود و بزرگ باشد، آن را ضرو گویند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). ضرو، کمکام و صمغ الکمکام صمغ این درخت است. ابن الاعرابی گوید کـه ضرو درخت بطم را گویند یعنی درخت حبة الخضراء را و ذکر او درون حرف باء کرده شده است. ارجانی گوید او گرم هست در سه درجه و خشکست درون دو درجه و اطلاق شکم را دفع کند و درد دهان را کـه بتازی آن را قلاع گویند بغایت مفید باشد و زداینده هست هر اعضا را و آماسها را تحلیل کند و از عمق تن مادّه های غلیظ را بکشد و دفع کند. ابن ماسویـه گوید: قوت او چون قوت لادن هست و او را درون عطرها بکار برند و محمد زکریـا گوید هرکه را قُلاع باشد چون از او درون دهان گیرد درد دهان را دفع کند. (ترجمـهء صیدنـهء ابوریحان). درختی هست در کوهستان یمن مانند درخت بلوط بزرگ الا از وی نیکوتر بود و ورق وی بسرخی مایل بود و ثمر وی مانند خوشـهء بطم لیکن حب وی بزرگتر بود و ورق وی چون بپزند و صافی کنند و دیگر بر سر آتش نـهند و بپزند که تا نزدیک بـه انعقاد بعد از آن بردارند و استعمال کنند جهت خشونت و سرفه کـه از سردی بود و درد دهان و گویند قلاع را ساکن کند درحال و صمغ وی مـی آورند بمکه، و به قوت مانند لادن بود درون بویـهای خوش زنان بکار دارند و خوشبوی بود و طبیعت آن گرم و خشک بود درون دوم و گویند درون سیوم و تر بود درون اول و گویند خشک درون اول و بعضی گویند کمکام ورق درخت ضرو هست و گویند کمکام لحای وی هست یعنی پوست بیخ آن، صمغ ضرو معروفست بـه کمکام و طبیعت آن گرم هست در دوم و خشک درون اول، محلل و جذاب(2) بود از عمق بدن، و اسحاق بن سلیمان گوید کـه حب آن ریـاح بلغمـی را تحلیل دهد و رازی گوید ضرو جهت دفع قلاع و اطلاق بطن نیکو بود و شریف گوید روغن بسیـار از حب وی بیرون آید و بادها بشکند و محلل و مجفف بود و چون ورق وی با روغن بپزند و در گوش چکانند درد دندان را ساکن کند و چون بـه آب بپزند و طبیخ آن مضمضه کنند بُن دندان را محکم گرداند و بلغم را زایل کند و چون ورق تازهء وی همچنان بسوزانند که تا خاکستر گردد و به آب بپزند و صاف کنند و مقدار سی درم بیـاشامند درد خاصره زایل کند و فحم چوب وی جهت جراحتها نیکو بود و قطع خون رفتن د خاصه از جراحت ختنـهء اطفال، و اسحاق بن عمران گوید بدل ضرو یمنی ضرو اندلس بود و بعضی گویند ضرو درخت حبة الخضراء هست و این مؤلف گوید آنچه بمکه مـی آورند ربّالضرو خوانند بوی دهان خوش کند چون درون دهان گیرند. (اختیـارات بدیعی). اسم درختیست درون بلاد یمن شبیـه بدرخت بلوط و ثمرش مثل بطم و دانـهء او بزرگتر از آن و صمغ او معروف بـه حصی لبان است. شاخ و برگ و بار او گرم و خشک و آب مطبوخ او کـه با شکر بقوام آورند جهت خشونت حلق و سرفه و درد دهان نافع و روغن دانـهء او خوشبو و مجفف و محلل بلغم و ریـاح و جهت تقویت معده و جرب حیوانات مفید و بدلش روغن حب البطم هست و برگش خوشبو و طبیخ او بقدر سه وقیـه رافع درد تهیگاه و مضمضهء او جهت قلاع و تقویت لثه مؤثر و عصارهء او قوی و روغنی کـه در آن برگ او را جوشانیده باشند جهت درد گوش و چوب سوختهء او جهت قطع خون جراحات و قروح و قضیب نافع است. (تحفهء حکیم مؤمن). شجرةٌ یمانیةٌ کالبلوط الا ان اوراقها لیست شائکة و تحمل عناقید فوق حجم الحیة الخضراء و هذه الشجرة لم یعرفها غالب اهل هذه الصناعة بحقیقتها و الصحیح انـها الکمکام و ان صمغها هو المعروف بالحصی لبان الجاوی علی ما صححته بعد مشقة و هی حارة یـابسة فی الثالثة او یبسها فی الاولی قابضة تحذو اللسان و تنفع من القلاع و مرض اللهاة و الصدر و السعال و الة و آلات ال مطلقاً و الاغتسال بها یقوی البدن و یحفظ الشعر و یحل الصلابات و صمغها المذکور من اجود الصموغ رائحة و اجوده الابیض المشرب بالحمرة الطیب الرائحه اذا القی فی النار و یغش بالمصطکی و الکندر و الصمغ اذا طبخ فی النخالة و طبقت فی فصوص الجاوی ایـاماً و رفعت کما جربته و الفرق بینـهما الدخان و یقوی القلب و یسر النفس بخوراً و یشد اللثة مضغاً و یحس النزلات طلاء و جب هذه الشجرة اذا مضغ نقی الرأس و دهنـه یحلل الریـاح المزمنة. (تذکرهء ضریر انطاکی). صاحب البیـان و التبیین گوید قضبان المساویک، البشام و الضرو و العنم و... (ج 3 ص 77).
(1) - Lentisque. (2) - ن ل: جداب (؟). جدات.
ضرو.
[ضَرْوْ] (ع اِ) بن. ضِرو. رجوع بـه ضِرو شود. ج، اَضراء. (منتهی الارب).
ضروان.
[ضَ رَ] (اِخ) شـهرکی هست نزدیک صنعاء و بنام وادئی کـه بهمـین نام و در کنار آن واقعست موسوم گردیده و بین آن وادی و صنعا چهار فرسنگ است. یـاقوت درون وصف آن گوید: و هو واد ملعون حرج مشئوم حجارته تشبه انیـاب الکلاب لایقدر احد یطؤه بوجه و لا سبب و لاینبت شیئاً و لایستطیع طائر ان یمرّ بـه فاذا قاربه مال عنـه و قیل هی الارض التی ذکرها الله تعالی فی کتابه العزیز و قیل انـها کانت احسن بقاع الله فی الارض و اکثرها نخلاً و فاکهةً و ان اهلها غدوا الیـها و تواصوا الا یدخلها علیـهم مسکین فاصبحوا فوجدوا ناراً تأجج فمکثت النار تتقد فیـها ثلاثمائة سنة. (معجم البلدان). ضروان نام دهی است. (غیـاث) (آنندراج).
- اصحاب ضروان؛ دربارهء اصحاب ضروان ابوالفتوح رازی درون تفسیر (ج 4 ص377) ذیل آیـهء «انا بلوناهم کما بلونا اصحاب الجنة اذ اَقْسَموا لَیَصْرِمُنَّها مُصبحین (68/17) آرد:... بیـازمودیم ایشان را یعنی اهل مکه را چنانکه امتحان و ابتلا کردیم اهل آن بستان را یعنی اهل صروان (کذا بـه صاد مـهمله) را. ابوصالح گفت از عبدالله عباس، بستانی هست در یمن آن را صروان خوانند پیش از صنعا بـه دو فرسنگ بر گذر آنانکه بصنعا روند و مردی را بود از اهل صلاح و نمازکن و عادت او آن بود کـه چون خرما خواستی ب هرچه از درخت بیفتادی درویشان را بودی و تا بر درخت بودی رهگذریـان را منع نبودی و چون تمام بچیدی حق تمام بدرویشان دادی و خدای تعالی او را از به منظور آن برکت مـی داد، چون مُرد و از دنیـا برفت سه پسر بود او را بمـیراث بـه ایشان رسید با یکدیگر گفتند ما این نتوانیم کرد کـه پدر ما کرد از آنکه یک نیمـه از مـیوهء این بستان کمابیش بدرویشان دادی کـه ما را عیـال بسیـار هست و مال اندک راه برگرفتند برهگذران و چون وقت ارتفاع بود درویشان بعادت آمدند گفتند امروز و فردا وقت نیست هنوز. آنگه اتفاق د کـه شبی بروند و در شب برِ آن درختان باز کنند پنـهان از درویشان و بر آن سوگند خوردند و استثنا ند آن شب کـه به این اتفاق د عذابی بیـامد و آتشی و جملهء درختان را با بَر بسوخت. خدای تعالی درون این آیـه قصهء ایشان کرد :
قصهء اصحاب ضَرْوان خوانده ای
پس چرا درون حیله جوئی مانده ای.مولوی.
ضروب.
[ضُ] (ع اِ) جِ ضرب. گونـه ها. روشـها. اقسام. انواع. اصناف : خلف بفنون زرق و ضروب حیل محاضران را تشویش مـی داد. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص 56).
-ضروب اشکال قیـاس؛ انواع اشکال قیـاس.
-ضروب الامثال؛ علم ضروب الامثال. قال المـیدانی ان عقود الامثال یحکم بأنـها عدیمة اشباه و امثال تتحلی بفرائدها صدور المحافل و المحاضر و یتسلی بفوائدها قلب البادی و الحاضر و تقید اوابدها فی بطون الدفاتر و الصحائف و تطیر نواهضها فی رؤس الشواهق و ظهور المنایف و یحتاج الخطیب و الشاعر الی ادماجها و ادراجها لاشتمالها علی اسالیب الحسن و الجمال و کفی جلالة قدرها ان کتاب الله سبحانـه و تعالی لم یعر من وشاحها و ان کلام نبیـه (ص) لم یخل فی ایراده و اصداره من مثل یحوز قصب السبق فی حلبة الایجاز و امثال التنزیل کثیرة. و اما الکلام النبوی من هذا الفن فقد صنف العسکری فیـه کتاباً برأسه من اوله الی آخره و من العلوم ان الادب سلم الی معرفة العلوم. بـه یتوصل الی الوقوف علیـها و منـه یتوقع الوصول الیـها غیر ان له مسالک و مدارج و لتحصیله مراقی و معارج و ان علی تلک المراقی و اقصاها و ادعر تلک المسائل و اعصاها هذه الامثال الواردة من کل مرتضع درر الفصاحة یـانعاً و ولیداً فینطق بما یعبر بـه المعبر عنـها حشواً فی ارتقاء معارج البلاغة و لهذا السبب خفی اثرها و ظهر اقلها و من حام حول حماها علم ان دون الوصول الیـها احرق من خرط القتاد و ان لا وقوف علیـها الا للکامل المعتاد کالسلف الماضین الذین نظموا من شملها ما تشتت و جمعوا من امرها ما تفرق فلم یبقوا فی قوس الاحسان منزعاً. (کشف الظنون).
- ضروب قیـاس؛ انواع قیـاس(1).
(1) - Modes du syllogisme.
ضروب.
[ضَ] (ع ص) بسیـار زننده. یقال: رجلٌ ضروب؛ ای شدیدالضرب و کثیره. (منتهی الارب).
ضروح.
[ضُ] (ع مص) کاسد گردیدن بازار. (منتهی الارب).
ضروح.
[ضَ] (ع ص) ستور لگدزن. (منتخب اللغات). اسب لگدزن. (مـهذب الاسماء). اسپ بسیـار لگدزن. اسپ دست و پا زننده، یـا عام است. || قوس ضروح؛ کمان نیک دوراندازنده تیر را. (منتهی الارب). کمان سخت کـه تیر را سخت جهاند. (منتخب اللغات).
ضرور.
[ضَ] (ع ص) بایسته. واجب. لازم.
-ضرور بودن؛ بایستن. دربایستن. صاحب آنندراج گوید: مخفف ضرورة و بعضی مخفف ضروری گمان اند بمعنی ناگزیر، و با لفظ آمدن و بودن مستعمل :
گاهی بـه درد دشمن و گاهی بـه داغ دوست
عمری چنین بـه حکم ضرور تو سوختم.
بابافغانی.
بمجلس نوجوانان را کهن پیری ضرور آمد
مرارت دارد این معجون بـه تأثیری ضرور آمد.
مـیر محمدعلی رائج.
از لطف توام هرچه ضرور هست مـهیـاست
چیزی کـه من امروز ندارم غم فرداست.
شفیع اثر.
ضرورت.
[ضَ رو رَ] (ع اِ) ضرورة. نیـاز و حاجت. (منتهی الارب). حاجت. (منتخب اللغات) : اکنون ضرورتی پیش آمده است. (کلیله و دمنـه). درویشی را ضرورتی پیش آمدی گفت فلان نعمتی دارد بی قیـاس. (گلستان). درویشی را ضرورتی پیش آمد گلیم یـاری بدزدید. (گلستان). || (اِمص) بیچارگی. || درماندگی. (دهار) :
داد من امروز ده کـه روز ضرورت
یـار نباشد کـه دست یـار نگیرد.اوحدی.
|| ناگزیری. (دهار). ناچاری : من درایستادم و حال حسنک و رفتن بحج... و خلعت مصریـان ستدن و ضرورت را ستدن... بتمامـی شرح کردم. (تاریخ بیـهقی ص179). چون از اخراجات و دخلها فرومانیم ضرورت را دست بمصادره... و گرفتن ولایتها حتما زد و از ما عیب نگیرند کـه بضرورت باشد. (تاریخ بیـهقی ص60). همچنین هست که امـیر مـی گوید این عجز باشد و ظاهر هست اما ضرورت است. (تاریخ بیـهقی ص593). خداوند ما را کشته اند و ما از بیم و ضرورت نزدیک شما آمده ایم. (تاریخ بیـهقی ص583). مرا تیری رسید بضرورت بازگشتم و با دو اسب و غلامـی بیست اینجا آمدم. (تاریخ بیـهقی ص555). ترسم کـه از ضرورت بخراسان آید کـه شنوده باشد کـه کار بوقه و یغمر و کوکتاش و دیگران... چه جمله است. (تاریخ بیـهقی ص453). اگر یک باران آمدی امـیر را باز بایستی گشت بضرورت کـه زمـین آن نواحی با تنگی راه سست است. (تاریخ بیـهقی ص460). اگر ما را حاجتمند ندی سوی خراسان بازگشتن را بضرورت، امروز بمصر و شام بودیمـی. (تاریخ بیـهقی ص294). چون سخنان مخالف بـه امـیر رسانیدند و از غازی نیز خطا بضرورت ظاهر گشت... بدگمان شد. (تاریخ بیـهقی ص235). و بضرورت بتوان دانست کـه از آن دو تن کدام را طاعت حتما داشت. (تاریخ بیـهقی ص94). لشکر قصد جان وی [ غازی ] د ناچار و بضرورت بجنگ بایستاد. (تاریخ بیـهقی ص233).
لیکن ز نزد تو بضرورت همـی رَوَم
در شرع کارهای ضرورت بود روا.معزّی.
تا آخر روز بازرگان بضرورت از عهدهء مقرر بیرون آمد. (کلیله و دمنـه). بضرورت عزیمت مصمم گشت بر آنکه علماء هر صنف را ببینم. (کلیله و دمنـه). بضرورت زن درون حیله ایستاد. (کلیله و دمنـه). از سر ضرورت روی از آن نواحی بتافت و به غزنـه آمد. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص349). از ضرورت اختناق فرا بند مـی شتافتم و بر وفق جذبهء او مـی رفتم. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص 328). بحکم ضرورت سخن گفتیم و تفرج کنان بیرون رفتیم. (گلستان). جوان را پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود رحمت نیـاوردند... بضرورت تنی چند را فروکوفت. (گلستان).
که فردا چو پیک اجل دررسد
بحکم ضرورت زبان درکشی.سعدی.
چو خویشتن نتواند کـه مـی خورد قاضی
ضرورتست کـه بر دیگران بگیرد سخت
که گفت پیرزن از مـیوه مـی کند پرهیز
دروغ گفت کـه دستش نمـی رسد بدرخت.
سعدی.
|| بایستگی. دربایستن. دربایست. || ناکامـی. (دهار). || بداهت. ضروری. غیرمحتاج بـه نظر و فکر.
-بالضرورة؛ لاجرم. بضرورت. ناچار. بناچار. لابد. ناگزیر : خاصه کـه بضرورت غذا باز مـی حتما گرفت. (ذخیرهء خوارزمشاهی).ضرورةً. بناچار. اضطراراً. ناچار. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضرورة، فی اللّغة الحاجة. و عند اهل السّلوک هی ما لا بدّ للانسان فی بقائه. و یسمّی حقوق النّفس ایضاً کما فی مجمع السّلوک. و عند المنطقیّین عبارة عن استحالة انفکاک المحمول عن الموضوع سواء کانت ناشئة عن ذات الموضوع او عن امر منفصل عنـها. فانّ بعض المفارقات لو اقتضی الملازمة بین امرین یکون احدهما ضروریـاً للآخَر فکان امتناع انفکاکه من خارج و المراد استحالة انفکاک نسبة المحمول الی الموضوع فتدخل ضرورة السّلب. و المعتبر فی القضایـا الموجهة هی الضروریة بالمعنی المذکور. و قیل المعتبر فیـها الضرورة بمعنی اخص من الاوّل. و هو استحالة انفکاک المحمول عن الموضوع لذاته. و الصحیح الاوّل و تقابل الضرورة اللاضرورة و هی الامکان و الضرورة خمس: الاولی الضرورة الازلیة وهی الحاصلة از و ابداً. کقولنا: الله تعالی عالم بالضرورة الازلیّة. و الازل دوام الوجود فی الماضی و الاَبَد دوامـه فی المستقبل. و الثانیة الضّرورة الذاتیة ای الحاصلة مادامت ذات الموضوع موجودة و هی اما مطلّقة کقولنا: کل انسان حیوان بالضرورة او مقیدة بنفی الضرورة الازلیّة او بنفی الدوام الازلی. و المطلقة اعمّ من المقیدة لانّ المطلق اعمّ من المقیّد و المقیدة بنفی الضرورة الازلیّة اعم من المقیّدة بنفی الدّوام الازلی. لانّ الدّوام الازلی اعم من الضرورة الازلیّة فانّ مفهوم الدوام شمول الازمنة. و مفهوم الضرورة امتناع الانفکاک و متی امتنع انفکاک المحمول عن الموضوع ازلاً و ابداً یکون ثابتاً له فی جمـیع الازمنة ازلاً و ابداً بدون العفیکون نفی الضّرورة الازلیة اعم من نفی الدوام الازلی و المقیّد بالاعمّ اعم من المقیّد بالاخص لانّه اذا صدق المقید بالاخص صدق المقیّد بالاعم و لاینعکس. و فیـه ان هذا علی الاطلاق غیر صحیح فانّ المقیّد بالقید الاعم انّما یکون اعم. اذا کان اعم مطلقاً من القیدین او مساویـا للقید الاعم. اما اذا کان اخص من القیدین او مساویـا للقید الاخص فهما متساویـان او کان اعم منـهما من وجه فیحتمل العموم و التساوی کما فیما نحن بصدده. و الضرورة الازلیة اخص من الضرورة الذاتیة المطلقة لانّ الضرورة متی تحقّقت ازلاً و ابداً تتحقق مادام ذات الموضوع موجودة من غیر عکس. هذا فی الایجاب و امّا فی السّلب فهما متساویـان لانّه متی سلب المحمول عن الموضوع مادامت ذاته موجودة یکون مسلوباً عنـه ازلاً و ابداً، لامتناع ثبوته فی حال العدم و مباینة للاخیرین اما مباینتها للمقیدة بنفی الضرورة الازلیة فظاهر و اما مباینتها للمقید بنفی الدوام الازلی فللمباینة بین نقیض العام و عین الخاص. و الثالثة الضرورة الوصفیّة و هی الضرورة باعتبار وصف الموضوع و تطلق علی ثلاثة معان؛ الضرورة مادام الوصف ای الحاصلة فی جمـیع اوقات اتّصاف الموضوع بالوصف العنوانی کقولنا: کل انسان کاتب بالضرورة مادام کاتباً. والضرورة بشرط الوصف ای مایکون للوصف مدخل فی الضرورة کقولنا: کل کاتب متحرک الاصابع بالضرورة مادام کاتباً. والضرورة لاجل الوصف ای یکون الوصف منشأ الضرورة کقولنا: کل متعجب ضاحک بالضرورة مادام متعجباً. و الاولی اعم من الثانیة من وجه لتصادقهما فی مادة الضرورة الذاتیّة ان کان العنوان نفس الذات او وصفاً لازماً کقولنا: کل انسان او کل ناطق حیوان بالضرورة و صدق الاولی بدون الثانیة فی مادة الضرورة اذا کان العنوان وصفاً مفارقاً کما اذا بدل الموضوع بالکاتب و بالعفی مادة لایکون المحمول ضروریـاً للذات بل بشرط مفارق کقولنا کل کاتب متحرک الاصابع. فانّ تحرّک الاصابع ضروری لکل ما صدق علیـه الکاتب بشرط اتصافه بالکتابة وبضروری [ الاّ ] فی اوقات الکتابة فانّ نفس الکتابة لیست ضروریة لما صدق علیـه الکاتب فی اوقات ثبوتها، فکیف یکون تحرک الاصابع التّابع لها ضروریـاً و کذا النسبة بین الاولی و الثالثة من غیر فرق و الثانیة اعم من الثالثة لانّه متی کان الوصف منشأ الضرورة یکون للوصف مدخل فیـها بدون العکما اذا قلنا فی الدّهن الحارّ بعض الحارّ ذائب بالضرورة فانّه یصدق بشرط وصف الحرارة و لایصدق لاجل الحرارة فانّ ذات الدّهن لو لم یکن له دخل فی الذّوبان و کفی الحرارة فبه کان الحجر ذائباً اذا صار حارّاً. ثم الضرورة بشرط الوصف امّا مطلقة او مقیّدة بنفی الضرورة الازلیّة او بنفی الضرورة الذاتیّة او بنفی الدّوام الازلی او بنفی الدوام الذّاتی و القسم الاول اعمّ من الاربعة الباقیة لانّ المطلق اعمّ من المقید و الثانی اعمّ من الثلاثة الباقیة لانّ الضرورة الازلیة اخص من الضّرورة الذّاتیّة و الدّوام الازلی و الدّوام الذّاتی. فیکون نفیـها اعمّ من نفیـهما و الثالث و الرّابع اعم من الخامس لانّه متی صدقت الضرورة بشرط الوصف مع نفی الدّوام الذّاتی صدقت مع نفی الضرورة الذاتیة او مع نفی الدّوام الازلی و الاّ لصدقت مع تحققها فتصدق مع تحققها فتصدق مع تحقق الدّوام الذّاتی. هذا خلف. ومتی صدقت مع نفی الضرورة الذّاتیة او نفی الدوام الازلی صدقت مع نفی الدّوام الذّاتی لجواز ثبوته مع انتفائهما و بین الثّالث و الرابع عموم من وجه لتصادقهما فی مادّة لاتخلو عن الضرورة و الدوام و صدق الثالث فقط فی مادّة الدّوام المجرّد عن الضرورة و صدق الرّابع فقط فی مادّة الضرورة المجردة عن الدّوام الازلی و کذا بین الضّرورة بشرط الوصف و الضرورة الذاتیة اذ الضروریة قد لاتکون بشرط الوصف و قد تکون بشرط الوصف فتتصادقان اذا اتحد الوصف و الذّات و تصدق الضرورة المشروطة فقط ان کان الوصف مغایراً للذات. نعم، الضرورة مادام الوصف اعمّ من الذّاتیة لانّه متی ثبت فی جمـیع اوقات الوصف ثبت فی جمـیع اوقات الذّات بدون العکس. الرّابعة الضّرورة بحسب وقت اما معیّن کقولنا کلّ قمر منخسف بالضرورة وقت الحیلولة و امّا غیر معیّن بمعنی ان التعیین لا یعتبر فیـه لا بمعنی انّ عدم التعیین معتبر فیـه کقولنا: کل انسان متنفّس بالضرورة فی وقت ما. و علی التقدیرین فهی امّا مطلقة و تسمـی وقتیة مطلقة ان تعین الوقت و منتشرة مطلقة اِن لم یتعیّن. و امّا مقیدة بنفی الضرورة الازلیة او الذّاتیة او الوصفیة او بنفی الدّوام الازلی او الذّاتی او الوصفی. فهذه اربعة عشر قسماً. و علی التقادیر فالوقت امّا وقت الذّات ای تکون نسبة المحمول الی الموضوع ضروریة فی بعض اوقات وجود ذات الموضوع و امّا وقت الوصف ای تکون النسبة ضروریة فی بعض اوقات اتصاف ذات الموضوع بالوصف العنوانی. کقولنا: کلّ مغتذٍ نامٍ فی وقت زیـادة الغذاء علی بدل مایتحلل و کلّ نامٍ طالب للغذاء وقتاً ما من اوقات کونـه نامـیاً فالاقسام تبلغ ثمانیة و عشرین. و الضابطة فی النسبة انّ المطلق اعمّ من المقیّد و المقیّد بالقید الاعمّ اعمّ و کُلّ واحد من السبعة بحسب الوقت المعین اخصّ من نظیره من السبعة بحسب الوقت الغیر المعین فانّ کُلّ مایکون ضروریـاً فی وقت معین یکون ضروریـاً فی وقت ما، من غیر عو کُلّ واحد من الاربعة عشر بحسب وقت الذّات اعمّ من نظیره من الاربعة عشر بحسب وقت الوصف. لانّ وقت الوصف وقت الذّات من غیر عفکُلّ ما هو ضروریّ فی وقت الوصف فهو ضروریّ فی وقت الذّات. و السِّرّ فی صیرورة مابضروریّ ضروریـاً فی وقت، ان الشّی اذا کان منتقلاً من حال الی حال آخر فربّما تؤدی تلک الانتقالات الی حالة تکون ضروریة له بحسب مقتضی الوقت. و من ههنا علم انـه لابد ان یکون للوقت مدخل فی الضرورة و لذات الموضوع ایضاً کما ان للقمر مدخلاً فی ضرورة الانخساف فانّه لمّا کان بحیث یقتبس النّور من الشمس و تختلف تشکّلاته بحسب اختلاف اوضاعه منـها، فلهذا او لحیلولة الارض وجب الانخساف. الخامسة الضرورة بشرط المحمول: و هی ضرورة ثبوت المحمول للموضوع او سلبه عنـه بشرط الثّبوت او السلب. و لافائدة فیـها لانّ کُلّ محمول فهو ضروریّ للموضوع بهذا المعنی. (فائدة) اذا قیل ضروریة او ضروریة مطلقة او قیل کُلّ «ج ب» بالضرورة و ارسلت غیر مقیدة بامر من الامور فعلی ایّة ضروریة تقال فقال الشیخ فی الاشارات علی الضرورة الازلیة. و قال فی الشفاء علی الضرورة الذاتیّة. و انّما لم یطلق الشّیخ الضرورة المطلقة علی غیرهما من الضرورات لانّها مشتملة علی زیـادة من الوصف و الوقت فهی کالجزء من المحمول. اعلم انّ ما ذکر من الضرورة و الامکان هی الّتی تکون بحسب نفس الامر و قد یکونان بحسب الذّهن و تسمـی ضرورة ذهنیة و امکاناً ذهنیـاً. فالضروریة الذّهنیة ما یکون تصور طرفیـها کافیـاً فی جزم العقل بالنسبة بینـهما و الامکان الذهنی ما لایکون تصور طرفیـه کافیـاً فیـه بل یتردد الذهن بالنسبة بینـهما و الضرورة الذهنیة اخصّ من الخارجیة لانّ کل نسبة جزم العقل بها بمجرّد تصور طرفیـها کانت مطابقة لنفس الامر و الاّ ارتفع الامکان عن البدیـهیـات و لاینعایکلّما کان ضروریـاً فی نفس الامر کان العقل جازماً بـه بمجرّد تصوّر طرفیـه کما فی النظریـات الحقة فیکون الامکان الذّهنی اعمّ من الامکان الخارجی لانّ نقیض الاعمّ اخصّ من نقیض الاخصّ.
- ضرورت شعری؛ صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: عبارتست از مراعات وزن شعر کـه برحسب ضرورت شاعر را بـه اموری بازدارد کـه انجام آن امور درون نثر غیرجایز و در شعر روا باشد و آن امور نزد بیشتر از علماء فن ده چیز هست که درون این قطعهء منسوب بـه زمخشری جمع آمده است. قطعه:
ضرورة الشعر عشر عد جملتها
قطعٌ و وصلٌ و تخفیفٌ و تشدید
مدّ و قصرٌ و اِسکانٌ و تحریکٌ
و منعُ صرفٍ و صرفٌ ثمّ تعدیدُ.
پس قطع درون همزهء وصل باشد کـه اصل درون آن پیوستگی بـه ماقبل هست و آن پیوستگی هنگام ضرورت شعر بجدائی و قطع تبدیل مـی گردد، مانند همزهء باب افتعال و غیره. وصل نیز مانند قطع درون همزه قطع باشد کـه اصل درون آن جدائی از ماقبل هست و آن جدائی هنگام ضرورت شعریـه بـه پیوستگی و وصل تبدیل مـی شود، مانند همزهء باب اِفعال. و تخفیف نیز همچنان هست در حرف مشدد و تشدید نیز همچنان باشد درون حرف مخفف. و مدّ درون الف مقصوره و قصر درون الف ممدوده و اِسکان درون حرف متحرک و تحریک درون حرف ساکن و منع صرف درون منصرف و صرف درون غیرمنصرف. هکذا فی شروح الالفیة.
ضروری.
[ضَ ری ی / ری] (از ع، ص نسبی) منسوب بـه ضرور. لابد. لابُدّمنـه. ناچار. ناگزیر. لاعلاج. بایسته. دربایست. بایـا. اندربای :
چو نتوان بـه افلاک دست آختن
ضروری هست با گردشش ساختن.سعدی.
خرسندی عاشقان ضروری باشد.سعدی.
و صاحب غیـاث اللغات گوید منسوب بـه ضرورة هست به حذف تاء. || بدیـهی، مقابل نظری. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضروری، لغة یطلق علی ما اکره علیـه. و علی ما تدعو الحاجة الیـه دعاءً قویـاً. کالاکل ممّا یخمصه. و علی ما سلب فیـه الاختیـار علی الفعل و التّرک کحرکة المرتعش. و فی الجرجانی: الضرورة مشتقة من الضّرر و هو النّازل مما لا مدفع له. و فی الحموی، حاشیة الاشباه ههنا خمس مراتب ضرورة و حاجة و منفعة و زینة و فضول: فالضرورة بلوغه حدّاً ان لم یتناول الممنوع هلک او قارب الهلاک و هذا یبیح تناول الحرام. و الحاجة کالجائع الذی لو لم یجد ما یأکله لم یـهلک غیر انّه یکون فی جهد و مشقة. و هذا لایبیح تناول الحرام و یبیح الفطر فی الصّوم. و المنفعة کالذی یشتهی خبز البرّ و لحم الغنم و الطعام الدسم و الزینة کالمشتهی بالحلوی و السکّر. و الفضول، التوسّع بأکل الحرام والشّبهة - انتهی. و فی عرف العلماء یطلق علی معان، منـها: مقابل النظری ای الکسبی. فالمتکلّمون علی انّهما ای الضّروری و الکسبی قسمان للعلم الحادث. فعلم الله تعالی لایوصف بضرورة و لاب. و المنطقیّون علی انـهما قسمان، لمطلق العلم و علم الله تعالی داخل عندهم فی الضروری، لعدم توقفه علی نظر. فعرفه القاضی ابوبکر من المتکلمـین بانّه العلم الذی یلزم نفس المخلوق لزوماً لایجد المخلوق الی الانفکاک عنـه سبیلاً. ای لزوماً لایقدر المخلوق الی الانفکاک عن ذلک العلم مطلقاً. ای لا بعد الحصول و لا قبله. فانّ عدم القدرة من جمـیع الوجوه اقوی و اکمل من عدمـها من بعض الوجوه دون بعض. و لا یخفی ان المطلق ینصرف الی الفرد الکامل فخرج بهذا النّظری، فانـه یقدر المخلوق علی الانفکاک عنـه قبل حصوله، بان یترک النظر فیـه و ان لم یقدر علی الانفکاک عنـه بعد حصوله. و انّما صحّ تفسیرنا قوله لایجد بقولنا لایقدر، لانک اذا قلت فلان یجد الی کذا سبیلاً، یفهم منـه انّه یقدر علیـه. و اذا قلت لایجد الیـه سبیلاً، فهم منـه انّه لایقدر علیـه. و انّما اخترنا ذلک التفسیر لدفع ما اورد علی الحدّ من انّه یلزم خروج العلوم الضروریة باسرها. لانّها تنفک بطریـان اضداد العلم من النوم و الغفلة. و بفقد مقتضیـه کالحس و الوجدان و التواتر و التجربة و توجّه العقل. فأن قلت الانفکاک مقدوراً کان او غیر مقدور ینافی اللزوم المذکور فی التّعریف فالایراد باق بحاله. قلت: المراد باللّزوم معناه اللّغوی. و هوالثبوت مطلقاً. ثم قیّده بکون الانفکاک عنـه غیر مقدور فآخر کلامـه تفسیر لاوله. و تلخیص التّعریف ما قیل: من انّ الضروری هو ما لایکون تحصیله مقدوراً للمخلوق. و لا شک انّه اذا لم یکن تحصیله مقدوراً لم یکن الانفکاک عنـه مقدوراً و بالعکس. لانّه لامعنی للقدرة الا التمکن من الطرفین. فاذا کان التحصیل مقدوراً یکون ترکه الذی هو الانفکاک مقدوراً و کذا العکس، ای اذا کان الانفکاک مقدوراً یکون ترکه الذی هو التّحصیل مقدوراً. فمؤدّی العبارتین واحد. فمن الضّروریّات المحسوسات بالحواسّ الظّاهرة. فانّها لا تحصل بمجرد الاحساس المقدور لنا. و الالما عرض الغلط. بل یتوقّف علی امور غیر مقدورة لانعلم ما هی و متی حصلت و کیف حصلت بخلاف النظریـات فانّها تحصل بمجرد النّظر المقدور لنا. فانّ حصولها دائر علی النظر وجوداً و عدماً فتکون مقدورة لنا. اذ لا معنی لمقدوریّة العلم الا مقدوریّة طریقه. و اذ لاینافی توقفها علی تصور الاطراف، فتدبر! فانّه زلّت فیـه الاَ قدام. و منـها المحسوسات بالحواس الباطنة، کعلم الانسان بالَمِه و لَذّته. و منـها العلم بالامور العادیة. و منـها العلم بالامور التی لاسبب لها و لایجد الانسان نفسه خالیة عنـها. کعلمنا بانّ النفی و الاثبات لایجتمعان و لایرتفعان. فان قلت اَذلک العلم حاصلاً لنا بمجرّد الالتفات المقدور لنا فیکون مقدوراً. قلت الالتفات قدر مشترک بین جمـیع العلوم. فلیس ذلک سبباً لحصوله. بل لخصوصیة الاطراف مدخل فیـه. و معنیمجرّد الالتفات کافیـاً فیـه انّه لا احتیـاج فیـه الی سبب آخر، لانّه سبب تامّ. و النظریّ هو العلم المقدور تحصیله بالقدرة الحادثة و القید الاخیر لاخراج العلم الضّروری. لانّه مقدور التحصیل فینا بالقدرة القدیمة. و قال القاضی ابوبکر و امّا النظری، فهو ما یتضمّنـه النظر الصحیح. قال الاَمدی: معنی تضمّنـه له انّهما بحال لو قدر انتفاء الاَفات و اضداد العلم لم ینفکّ النّظر الصّحیح عنـه بلا ایجاب کما هو مذهب البعض و لا تولید کما هو مذهب بعض الاَخر. فانّ مذهب القاضی انّ حصوله عقیب النّظر بطریق العادة حالعدم انفکاک النّظر عنـه مختصّاً حصولاً بالنّظر. فخرج العلم بالعلم بالشی ء الحاصل عقیب النّظر. فانّه غیر منفک عن العلم بالشّی ء عند القاضی. والعلم بالشّی ء عقیب النظر لا ینفک عن النّظر لکنّه لایکون له اختصاص بالنظر لکونـه تابعاً للعلم بالشی ء سواء کان العلم بالشی ء حاصلاً بالنّظر او بدونـه. ولا یخفی ان تضمّن الشّی ء للشی ء علی وجه الکمال انّما یکون اذا کان کذلک. فلایرد ان دلالة التضمّن علی القیدین خفیة. فمن یری ان الکسب لایمکن الاّ بالنّظر لانّه لا طریق لنا الی العلم مقدور سواه، فانّ الالهام و التعلیم لکونـهما فعل الغیر غیر مقدورین لنا و کذلک التصفیة اذ المراد منـه ان یکون مقدوراً للکلّ او الاکثر. و التّصفیةمقدوراً الا بالنسبة الی الاقل الذّی یفی مزاجه بالمجاهدات الشّاقة. فالنظری و الکسبی عنده متلازمان. فانّ کُلّ علم مقدور لنا یتضمّنـه النظر الصحیح و کلّ ما یتضمّنـه النظر الصّحیح فهو مقدور لنا. و من یری جواز الکسب بغیر النظر بناء علی جواز طریق آخر مقدور لنا و ان لم نطّلع علیـه جعله اخصّ بحسب المفهوم من الکسبی. لکنـه ای النّظری یلازم الکسبیّ عادة بالاتفاق من الفریقین. اعلم ان الضّروری قد یقال فی مقابلة الاکتسابی و یفسّر بما لایکون تحصیله مقدوراً للمخلوق. ای یکون حاصلاً من غیر اختیـار للمخلوق. و الاکتسابی هو ما یکون حاصلاً بالکسب و هو مباشرة الاسباب بالاختیـار، کصرف العقل و النظر فی المقدمات فی الاستدلالیـات و الاصغاء و تقلیب الحدقة و نحو ذلک فی الحسیـات. فالاکتسابی اعم من الاستدلالی لانـه الذی یحصل بالنّظر فی الدّلیل فکل استدلالی اکتسابی دون العکس. کالابصار الحاصل بالقصد و الاختیـار. و قد یقال فی مقابلة الاستدلالی و یفسّر بما یحصل بدون فکر و نظر فی دلیل فمن ههنا جعل بعضهم العلم الحاصل بالحواس اکتسابیـاً ای حاصلاً بمباشرة الاسباب بالاختیـار و بعضهم ضروریـاً ای حاصلاً بدون الاستدلال. هکذا فی شرح العقائد النَسَفیّة للتفتازانی. و قال المنطقیون العلم بمعنی الصورة الحاصلة اما بدیـهیّ و هو الذی لم یتوقّف حصوله علی نظر وب و یسمـی بالضروریّ ایضاً و اما نظریّ و هو الذی حصوله یتوقّف علی نظر وب ای البدیـهی العلم الذی لم یتوقف حصوله المعتبر فی مفهومـه فلایلزم ان یکون للحصول حصول و التوقف فی اللغة، درنگ . فتعدیته بعلی یتضمن معنی الترتب فیفید قید التوقف انـه لولاه لما حصل و قید الترتب التقدم فیوول الی معنی الاحتیـاج و لذا قیل الضروری ما لایحتاج فی حصوله الی نظر. فبالقید الاول دخل العلم الذی حصل بالنظر کالعلم بانجمـیع التصورات و التصدیقات بدیـهیـاً و لا نظریـاً و بالقید الثانی العلم الضروری التابع للعلم النظری کالعلم بالعلم النظری فانـه و ان کان یصدق علیـه انـه لولا النظر لما حصل، لکنـهمترتبا علی النظر علی العلم المستفاد من النظر. و ان المتبادر من الترتب الترتب بلا واسطة. و بما ذکرنا ظهر ان تعریفهما بما لایکون حصوله بدون النظر و الکسب و بما یکون حصوله بـه ینقصان طرداً و عکساً بالعلمـین المذکورین فظهر انـه لایرد علی التعریفین ان العلوم النظریة یمکن حصولها بطریق الحدس فلایصدق تعریف النظر علی شیی ء من افراده، لانـه انما یرد لو فسر التوقف علی النظر بمعنی انـه لولاه لامتنع العلم. اما اذا فسر بما ذکرنا اعنی لولاه لما حصل فلا. و تفصیل ذلک انّ طُرق العلم منحصرة بالاستقراء فی البداهة و الاحساس و التواتر و التجربة و الحدس فاذا کان حصوله بشی ء سوی النّظر لم یکن الناظر محتاجاً فی حصوله الی النظر و لایصدق انـه لولاه لما حصل العلم و اذا لم یکن حصوله بما عداه کان فی حصوله محتاجا الیـه و یصدق علیـه انّه لولاه لما حصل العلم. ثمّ انّ البدیـهی و النظری یختلف بالنسبة الی الاشخاص فربما یکون نظری لشخص بدیـهیـاً لشخص آخر و بالعکس. فقید الحیثیة معتبر فی التعریف و ان لم یذکروا. و اما اختلافهما بالنسبة الی شخص واحد بحسب اختلاف الاوقات فمحل بحث، لان الحصول معتبر فی مفهومـهما اولا و هو بالنظر او بدونـه. و بما حررنا اندفع الشکوک التی عرضت للناظرین، فتدبر.
(تنبیـه) قد استفید من تعریفی البدیـهی و النظری المطلقین تعریف کل واحد من البدیـهی و النظری من التصور و التصدیق. فالتصور البدیـهی کتصور الوجود و الشی ء، و التصدیق البدیـهی کالتصدیق بان الکل اعظم من الجزء و التصور النظری کتصور حقیقة الملک و الجن و التصدیق النظری کالتصدیق بحدوث العالم. ثم التصدیق عند الامام لما کان عبارة عن مجموع الادراکات الاربعة فانما یکون بدیـهیـاً اذا کان کل واحد من اجزائه بدیـهیـاً و من ههنا تراه فی کتبه الحکمـیة یستدل ببداهة التصدیقات علی بداهة التصورات و علی هذا ذهب البعض الی عدم جواز استناد العلم الضروری الی النظری و اما عند الحکیم فمناط البداهة و الکسب هو نفس الحکم فقط فان لم یحتج فی حصوله الی نظر یکون بدیـهیـاً و ان کان طرفاه بالکسب. و علی هذا ذهب البعض الی جواز استناد العلم الضروری الی النظری. هذا کله خلاصة ما فی شرح المواقف و ما حققه المولوی عبدالحکیم فی حاشیته و حاشیة شرح شمسیة و ما فی شرح المطالع. و علم من هذا انـه لا فرق ههنا بین المتکلمـین و المنطقیین الا بجعلهم الضروری و النظری من اقسام العلم الحادث و جعل المنطقیین الضروری و النظری من اقسام مطلق العلم و منـها مرادف البدیـهی بالمعنی الاخص علی ما ذکر المولوی عبدالحکیم ای بمعنی الاولی و یویده ما مر ان الضرورة الذّهنیة ما یکون تصور طرفیـها کافیـاً فی جزم العقل بالنسبة بینـهما علی ما ذکر شارح المطالع ثم قال فی آخر بحث الموجهات: البدیـهی یطلق علی معنیین، احدهما ما یکفی تصور طرفیـه فی الجزم بالنسبة بینـهما و هو معنی الاولی. و الثانی ما لایتوقف حصوله علی نظر وب - انتهی. و منـها الیقینی الشامل للنظری و الضروری. فالضروری علی هذا ما لا تأثیر لقدرتنا فی حصوله سواء کان حصوله مقدوراً لنا بأن یکون حصوله عقیب النظر عادة بخلق الله تعالی لا بتأثیر قدرتنا فیـه او لم یکن حصوله مقدوراً لنا و علی هذا قال الامام الرازی العلوم کلها ضروریة لانـها اما ضروریة ابتداء او لازمة لها لزوماً ضروریـاً - انتهی. فان القسم الاول ای الضروری ابتداءً هو البدیـهی و الضروری و القسم الثانی هو الکسبی. هکذا یستفاد من شرح المواقف و حاشیته للمولوی عبدالحکیم فی المقصد الرابع من مرصد العلم. || بـه اصطلاح اهل ایران متوضّأ و طهارت خانـه و جای ضروری فارسیـان هندوستان هست و بس. (آنندراج).
ضروریـات.
[ضَ ری یـا] (ع اِ) جِ ضروریة. دربایستها.
- ضروریـات سته؛ قضایـای یقینی ششگانـه کـه مرجع امور نظری بوده و عبارتند از: اولیـات، محسوسات، متواترات، مجربات، حدسیـات و فطریـات. و ضروریـات ستة نزد اطبا، عبارت هست از هوا و ماء و نوم و یقظه و مأکولات و ات. (از تذکرهء داود ضریر انطاکی).
ضروریة.
[ضَ ری یَ] (ع ص نسبی) تأنیث ضروری. ضروریـهء مطلقه، قضیـهء موجهه ای کـه در آن حکم بشود بضرورت نسبت ثبوتیـه یـا سلبیـه بین موضوع و محمول مادام کـه ذات موضوع موجود است. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: عند المنطقیین قضیة موجهة بسیطة حکم فیـها بضرورة ثبوت المحمول للموضوع او بضرورة سلبه عنـه مادام ذات الموضوع موجودة کقولنا کل انسان حیوان بالضرورة و لا شی ء من الانسان بحجر بالضروره. سمـیت ضروریة لاشتمالها علی الضرورة و مطلقة لعدم تقیید الضرورة فیـها بوصف او وقت. هکذا فی شرح المطالع. و سیدشریف جرجانی درون تعریفات گوید: ضروریة المطلقة هی التی یحکم فیـها بضرورة ثبوت المحمول للموضوع او بضرورة سلبه عنـه مادام ذات الموضوع موجودة. اما التی حکم فیـها بضرورة الثبوت فضروریة موجبة کقولنا کل انسان حیوان بالضرورة فان الحکم فیـها بضرورة ثبوت الحیوان للانسان فی جمـیع اوقات وجوده و اما التی حکم فیـها بضرورة السلب فضروریة سالبة کقولنا: لا شی ء من الانسان بحجر بالضرورة سلب الحجر عن الانسان فی جمـیع اوقات وجوده. ستهء ضروریـه. رجوع بـه ترکیب ضروریـات سته ذیل «ضروریـات» شود.
ضروس.
[ضَ] (ع ص) شتر مادهء بدخو گزنده دوشنده را. (منتهی الارب). اشتر کـه دندان کُنَد دوشنده را. (مـهذب الاسماء). ناقه کـه گاه دوشیدن بگزد. گزنده. (منتخب اللغات). || ماده شتر کـه در نو زادن بگزد (؟). (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || آن کـه تیرهاء قمار بگرداند. || شدید. (مـهذب الاسماء): حرب ضروس؛ حرب مـهلکة.
ضروس.
[ضُ] (ع اِ) جِ ضِرس. (منتهی الارب).
ضروس.
[ضُ] (اِخ) ذوضروس؛ لقب شمشیر ذی کنعان حمـیری کـه در آن نوشته بود «انا ذوضروس قاتلتُ عاداً و ثمود باست من کنتُ معه و لم ینتصر». (منتهی الارب).
ضروط.
[ضَ] (ع ص) مرد گوززن. تیزدهنده. ضِرّوط. (منتهی الارب).
ضروط.
[ضِرْ رو] (ع ص) گوززن. تیزدهنده. ضَروط. (منتهی الارب).
ضروط.
[ضِرْ رو] (ع ص) تندار. ضخم. یقال: انـه لضرّوط. (منتهی الارب).
ضروع.
[ضُ] (ع اِ) جِ ضَرع. (منتهی الارب).
ضروع.
[ضُ] (ع اِ) جِ ضِرع. (منتهی الارب).
ضروع.
[ضُ] (ع اِ) انگور سفید بزرگ دانـه را نامند. (فهرست مخزن الادویـه) (منتهی الارب).
ضروع.
[ضُ] (ع مص) نزدیک شدن حیوان درنده بچیزی. (منتخب اللغات). قریب گردیدن. (منتهی الارب). || فرورفتن آفتاب یـا نزدیک شدن بغروب. (منتخب اللغات). غروب آفتاب یـا نزدیک بغروب گردیدن. (منتهی الارب).
ضروع.
[ضَ] (ع ص) خوار. زار. || رام. نرمخوی. (منتهی الارب).
ضروع الکلب.
[ضُ عُلْ کَ] (ع اِ مرکب)درخت زقوم را نامند و بعضی گفته اند اسم ثمر آن است. (فهرست مخزن الادویـه). بار درخت زقوم است. (تحفهء حکیم مؤمن).
ضروع الکلبة.
[ضُ عُلْ کَ بَ] (ع اِ مرکب) ضروع الکلب. زقوم. اسم یمنی هست و نام درختی هست که درون کوهستان مکه بود و آن زقوم هست و درخت او بشکل صبر بود اما وی مجموع سفید بود (کذا). (اختیـارات بدیعی).
ضرونیة.
[ضَ یَ] (اِ) خودرو. (فهرست مخزن الادویة، درون ضمن شرح کلمـهء اخینوس). اخیروس. نباتی هست غیر گندم صحرایی. منبت آن کنار آبها شبیـه بگیـاه ارزن و ثمر آن سیـاه و ریزه و گل آن سفید و ثمر آن درون ادویـهء چشم و گوش مستعمل و با قوت مجففة و محللة و قابضة است. (مخزن الادویـه). و نیز رجوع بـه اخیروس شود. اخینوس. رجوع بـه اخینوس شود. اخینیوس(1). نباتی هست که منبت آن نزدیک نـهرها و چشمـه ها و برگ آن شبیـه برگ بادروج و از آن کوچکتر و بالای آن شکافته و شاخه های آن ببلندی یک شبر. گل آن سفید و شاخ و برگ آن مملو از رطوبت و ثمر آن سیـاه و کوچک و با قوت قابضه. افعال و خواص آن: مانع مواد محتبسة و مستجلبه و با قوت مجففه و چون پنج درهم ثمر آن را نرم کوفته و بیخته و با عسل چهار درم سرشته درون چشم کشند سیلان رطوبات آن را قطع کند و عصارهء آن را چون با کبریت و نطرون مخلوط کرده درون گوش چکانند وجع آن را ساکن کند. (مخزن الادویـه).
(1) - درون فهرست مخزن الادویة اخینوس آمده و ممکن هست اینجا تحریف شده باشد.
ضروة.
[ضَرْ وَ / ضِرْ وَ] (اِخ) دهی هست در یمن از اعمال مخلاف سنجان. (معجم البلدان).
ضروة.
[ضِرْ وَ] (ع اِ) تأنیث ضرو. (منتهی الارب). || یکی ضِرو(1). || سگ صید. (مـهذب الاسماء).
(1) - Lentisque.
ضرة.
[ضَرْ رَ] (ع اِ) نیـاز. حاجت. || سخت حالی. || اندوه. || ، گویند: ضرة شکری؛ پر از شیر. || سر ناقه. بیخ . (منتهی الارب). تکمـهء . (فهرست مخزن الادویـه). || گوشت پارهء زیر بن انگشت نر. || گوشت شکم کف دست. || گوشت پارهء کف پا متصل بن انگشت کلان. گوشت پارهء مقدم کف پا زیر بیخ انگشتها. ج، ضرائر. || مال بسیـار ازآنِ غیر. || گلهء شتران و ان. || پاره ای از مال. || بنانج. (منتهی الارب). هبو. هوو. (السامـی فی الاسامـی، باب التاسع فی القرابات و المصاهرات). زنی کـه بر زنی آورده شود. دو زن کـه یک شوهر داشته باشند. وسنی. هم شوی. هوزنـه. انباغ. گولانج. علّه. درون هندی سوت و سوکن گویند. (آنندراج). ج، ضرائر، ضرّات. || کمـی درون اموال و نفوس. (منتهی الارب).
ضرة.
[ضُرْ رَ] (ع اِ) حاجت. بیچارگی. اسم هست اضطرار را. (منتهی الارب).
ضری.
[ضَ را] (ع اِ) سگ بچهء دونده. (منتهی الارب).
ضری.
[ضَرْیْ] (ع مص) ضراوة. ضراءة. آزمند و حریص گردیدن. || روان شدن خون. (منتهی الارب). دویدن خون از جراحت. (زوزنی).
ضری.
[ضَ ری ی] (ع ص، اِ) رگ کـه خون وی منقطع نشود. || آب غورهء خرمای سرخ و زرد کـه آن را بر بار درخت کُنار ریخته و نبید سازند. (منتهی الارب). آب غورهء خرمای زرد و یـا سرخ هست که بر نبق بریزند و نبید سازند. (فهرست مخزن الادویـه). || ضاری. درون پی صید دونده.
ضری.
[ضُ رَی ی] (اِخ) چاهی هست که آن را عاد کند نزدیک ضریة. (معجم البلدان).
ضریب.
[ضَ] (ع ص، اِ) مانند. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). مثل. (منتهی الارب). نظیر : ضریر ما له فی العلوم نظیر و طبیب ما له فی الازمنة الغابرة ضریب. (خلاصة الاثر بدیعی). || نوع. || زده شده. || صفت از هر چیزی. || نیک زننده. || سَر. (منتهی الارب). رأس. || امـین تیر قمار. (منتهی الارب). || زنندهء تیر قداح. || نام تیر سوم از تیرهای قمار. || شیری کـه از چند ناقه درون یک شیردوشـه دوشیده شود. || بهره. || شکم مردم. || برف. (منتهی الارب). ثلج. (فهرست مخزن الادویـه). || پشک. (منتهی الارب). شب نم. جَلید. سقیط. صَقیع. (فهرست مخزن الادویـه). || شیر سخت ترش یـا شیر پاره پاره شده. (منتهی الارب). شیر بریده. || (اصطلاح حساب)(1) عددی هست که پیش از کمـیتی قرار دهند به منظور ضرب درون وی. ارزش و قدر نسبی کـه بهر یک از مواد امتحانی داده مـی شود.
(1) - Coefficient.
ضریب.
[ضُ رَ] (اِخ) ابن نقیر (یـا نفیر) ابن سُمـیر مکنی بـه ابوالسلیل. صحابی است. (منتهی الارب).
ضریبة.
[ضَ بَ] (ع اِ) سرشت. گویند: کریم الضریبة و لئیم الضریبة. (منتهی الارب). خوی. (منتهی الارب) (دهار) (مـهذب الاسماء). طبیعت. (منتخب اللغات). || مزد غلام، گویند: کم ضریبة عبدک ای غلته. || دخل سرای زر. عایدی ضرابخانـه. (منتهی الارب). جزیة. (مـهذب الاسماء). || گمرک. || مبلغی کـه اداء آن را بر بنده ای یـا مردی ذمّی و امثال آن دو الزام کنند. || خراج و مانند آن. (منتهی الارب). خراج زمـین. (زمخشری) : مر این سهل بن احمد راغونی را بر اهل سکجکت ضریبه ای بوده هست هر سالی دوهزار درم قسمت بر خانـها دی بعد از این ضریبه بازگرفتند دو سه سال. (تاریخ بخارا). عمر بن الخطاب درهم را کوچک و قفیز (کیله) را بزرگ گردانید (یعنی جریب قرار داد) محض رفق و مدارا و سهولت امر و احسان درون حق رعیت بود که تا اینکه خراج و ضریبه ای کـه برای رزق و جیرهء جیش مقرر هست از آن دراهم صغیره مأخوذ دارند. (رسالهء اوزان و مقادیر). || مرد کشته بشمشیر. (منتهی الارب). زده شدهء بشمشیر هرچه باشد. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || تیزی شمشیر. (منتخب اللغات). جای تیزی شمشیر. (منتهی الارب). || زخمگاه. || شمشیر. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || گیسویک ریسمان. (مـهذب الاسماء). || پاره ای از پنبه و پشم دسته کرده به منظور رشتن. (منتخب اللغات). پلیتهء دسته کرده از پشم و پاغنده کـه بریسند. ج، ضرائب. (منتهی الارب). پاره ای از پنبه. (منتهی الارب).
ضریبة.
[ضَ بَ] (اِخ) رودباری هست به حجاز کـه به ذات عرق ریزد. (منتهی الارب) (معجم البلدان).
ضریج.
[ضَ] (ع ص) عَدْوٌ ضریج؛ دویدگی سخت. (منتهی الارب). سخت. (منتخب اللغات).
ضریجة.
(1) [ضَ جَ] (ع اِ) ماشوره. (مـهذب الاسماء).
(1) - درون یک نسخهء خطی مـهذب الاسماء ضریجه و در دو نسخهء دیگر ضریحه بـه حاء مـهمله آمده است.
ضریجی.
[ضَ جی ی] (ع ص) درم ناسره. (منتهی الارب).
ضریح.
[ضَ] (ع اِ) گور. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). قبر. قبر بی لحد. گور بی لحد. (مـهذب الاسماء) (دهار). مغاکی کـه در مـیان گور سازند به منظور مرده. (منتخب اللغات). شکاف مـیان گور یـا درون یک جانب آن یـا بی شکاف× و فی الحدیث: اللحد لنا و الضرح لغیرنا و هو حفر الضریح من غیر لحد. (منتهی الارب). ضریحة. شکافی کـه به درازا درون مـیان قبر کنند و مرده درون آن نـهند برخلاف لحد کـه به کرانـهء قبر و جانب آن است. || خانـهء چوبین و مشبک و یـا از مس و نقره و جز آن کـه بر سر قبر امامـی یـا امام زاده ای سازند. || (ص) دور. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). بعید.
ضریح.
[ضُ رَ] (اِخ) نام پدر عُرفجهء صحابی (یـا آن بـه شین است). (منتهی الارب).
ضریحة.
[ضَ حَ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). موضعی هست در شعر عمرو ذی الکلب الهذلی. (معجم البلدان).
ضریحة.
[ضَ حَ] (ع اِ) ماشورة. (مـهذب الاسماء)(1).
(1) - درون فرهنگهای دیگر دیده نشد. رجوع بـه ضریجه شود.
ضریر.
[ضَ] (ع ص) کور. مرد نابینا. (دهار). نابینا. ج، اَضِرّاء، اَضَرّاء. (منتهی الارب). بی دیده. اَعمـی. آنکه بینایی او رفته باشد. (منتخب اللغات). کفیف. مکفوف :
ز خاک پای تو روشن شود دو چشم ضریر
بیـاد نام تو بـه شود بیمار.فرخی.
دایم بخواجه چشم بزرگان قریر باد
چشمـی کـه شاد نباشد بـه او ضریر.
فرخی.
خیـال مور ببیند ضریر درون شب تار
اگر ضمـیر تو نور افکند بچشم ضریر.معزّی.
چون بـه پیش تو نیست یوسف تو
پس چو یعقوب جز ضریر مباش.سنائی.
یعقوب هم بـه دیدهء معنی بود ضریر
گر مـهر یوسفی بیـهودا برافکند.خاقانی.
حرف قرآن را ضریران معدنند
خر نبینند و بپالان برزنند.مولوی.
چون عصا شد آلت جنگ و نفیر
آن عصا را خرد بای ضریر.مولوی.
هر جمادی را کند فضلش خبیر
غافلان را کرده قهر او ضریر.مولوی.
آن زمرّد باشد این افعیّ پیر
بی زمرد کی شود افعی ضریر.مولوی.
فی الجمله نکاحش با ضریری بستند. (گلستان).
|| بیمار. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || لاغر. (منتخب اللغات) (مـهذب الاسماء). نحیف. (منتهی الارب). || هر چیز کـه نقصان رسیده باشد آنرا. (منتهی الارب). آنکه بـه او ضرر رسیده باشد. (منتخب اللغات). || (اِ) رشک. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). غیرت. || (ص) مرد شکیبا. (منتخب اللغات). || (اِ) صبر. یقال: انـه لذوضریر علی الشی ء؛ اذا کان ذاصبر و مقاساة له. || کرانـهء وادی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). کنار رود. (مـهذب الاسماء). || نَفْس. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || باقی تن. (منتهی الارب). بقیـهء تن. (منتخب اللغات). باقی تن چون ضعیف شود. (مـهذب الاسماء). || (ص) ستور ساکن. (منتهی الارب) (منتخب اللغات): ناقة ضریر؛ شدیدة بطیئة اللغوب. || (اِ) شوی دو سه زن. (منتهی الارب). || (اِمص) جمع مـیان دو زن. (منتهی الارب).
ضریر.
[ضَ] (اِخ) رجوع بـه ابومقاتل ضریر شود.
ضریر.
[ضَ] (اِخ) المعلم. ابواسحاق. تابعی است.
ضریر.
[ضَ] (اِخ) انطاکی. رجوع بـه داود ضریر انطاکی شود.
ضریر.
[ضَ] (اِخ) عبدالله بن عبدالعزیز البغدادی مکنی بـه ابوموسی و معروف بـه ضریر النحوی. مصنف کتاب الفرق و کتاب الانشاء و جز آن، و نیز او را شرحی هست بر مختصر فی فروع الحنفیـهء نجم الدین. ضریر ساکن مصر و مؤدب فرزند مـهتدی بود و یعقوب بن یوسف از وی روایت کند. (روضات الجنات ص 450).
ضریر.
[ضَ] (اِخ) علی بن ابراهیم... فقیـه شرفی منسوب بـه شرف (در مصر). محدث است.
ضریرة.
[ضَ رَ] (ع ص) تأنیث ضریر. زن بیمار. (منتهی الارب).
ضریس.
[ضَ] (ع ص، اِ) چاه بـه سنگ برزیده. (مـهذب الاسماء). چاه بـه سنگ برآورده. (منتخب اللغات). چاه گرداگرد از سنگ برآورده. || مـهره های پشت. (منتهی الارب). مـهرهء استخوانـهای پشت. (منتخب اللغات). || سخت گرسنـه. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). ج، ضَراسی. || خرما. (منتهی الارب). || غورهء خرما. || نان کعک آمـیخته. گویند: اضرسنا من ضریسک؛ ای التمر و البسر و الکعک. (منتهی الارب).
ضریس.
[ضُ رَ] (اِخ) نام مردی از قبیلهء بنی بکر کـه در وقعهء العظالی کشته شد. (عقد الفرید ج6 ص54).
ضریس.
[ضُ رَ] (اِخ) ابن عبدالملک بن اعین. برادرزادهء زرارة بن اعین از اصحاب ابوجعفر محمد بن علی علیـه السلام است.
ضریس.
[ضُ رَ] (اِخ) نام پدر یحیی محدث است. (منتهی الارب).
ضریس.
[ضُرْ رَ] (ع اِ) تیـهو. طیـهوج.
ضریسة.
[ضَ سَ] (اِخ) شـهری از بربر.
ضریسة.
[ضَ سَ] (ع اِ) نوعی رُستنی کـه به لاتینی «آنتی رینوم اِژیپ تیـاکوم»(1) گویند.
(1) - Antirrhinum aegyptiacum.
ضریط.
[ضَ] (ع مص) تیز دادن. (منتهی الارب).
ضریط.
[ضَ] (ع اِ) ضُراط. تیز یـا آواز تیز. (منتهی الارب).
ضریطة.
[ضُ رَ طَ] (ع ص) نعجةٌ ضُرَیطة؛ مادهء فربه. درون مثل است: الاخذ سریطی و القضاء ضُریطی؛ یعنی وقت گرفتن قرض درون حلق فروبردن هست و درون وقت وام زدن. درون حق شخصی گویند کـه در ادای وام سست و مُحیل باشد. (منتهی الارب).
ضریع.
[ضَ] (ع اِ) خارِ سم. (مـهذب الاسماء). شبرق. حله. شبرق خشک شده. شبرق خشک، یـا عام است. پشترغ. پشترغ خشک. بشترغ. بشترغ خشک. اسپرک خشک. گیـاهی هست که تر آن شبرق هست و خشک آن ضریع کـه جهت پلیدی آن ستوران نچرند. (منتهی الارب). گیـاهی هست که از غایت بدمزگی و سمـیت او چهارپا نزدیک آن نتواند شد و آن را شبرق نیز گویند. یـا گیـاهی هست که بالای آن گَنده مـیروید یـا گیـاهی هست گنده کـه دریـا آن را بیرون مـی اندازد یـا چیزی هست در دوزخ گرم تر از آتش تلخ تر از صبر و گنده تر از جیفه. (منتخب اللغات). نباتیست دریـائی و بیشتر درون ساحل و کنار دریـا یـابند. (برهان). عوسج تر یـا نباتی هست دیگر کـه در آب ایستادهء برگردیده رنگ و بو روید و بیخهایش که تا زمـین نرسد یـا چیزی هست در دوزخ تر از صبر و بدبوتر از مردار و سوزان تر از آتش یـا گیـاهی هست گنده بوی کـه از تموج دریـا بر ساحل فراهم آید. (منتهی الارب). نباتی هست دریـائی کـه در ساحل دریـا یـابند و طبیعت وی گرم و خشک بود. چون درون آب پزند و در آن نشینند درد مفاصل را عظیم نافع بود و چون خشک بود و بدان بخور کنند زکام زایل کند و همچنین چون خشک بود و در بدن را بدان بشویند حکه و جرب را سود دهد. این مؤلف گوید نباتیست کـه چون ستور بخورد هرگز فربه نشود. (اختیـارات بدیعی). برگ نباتیست مدور و مجوف و مایل بزردی و در قعر دریـا بهم مـی رسد و موج بساحل مـی آورد، درون دوّم گرم و خشطول، و جلوس درون طبیخ او جهت مفاصل و طلای او را جهت جرب و حکه مجرب دانسته اند و به دستور بخور او را جهت زکام مجرب یـافته اند و جهت التیـام جراحات سریع الاثر است. (تحفهء حکیم مؤمن). نبتٌ مستدیرالاوراق مجوف الی الصفرة یوجد بسواحل البحر قد قیل بانـه یقذفه. حار یـابس فی الثانیة طبیخه یسکن المفاصل نطو و هو یذهب الحکة و نحوها طلاء قیل و یلحم الجراح. (تذکرهء ضریر انطاکی). || خار درخت خرما. || هر درخت خشک. || انگوری یـا تنک آن. || آشامـیدنی تنک. || پوستی هست تنک زیر گوشت بر استخوان. (منتهی الارب).
- ضریع عظام(1)؛ غشائی هست کثیرالعروق کـه بلافاصله بروی استخوان چسبیده و آن را دو طبقه است. ضخامت آن برحسب مواضع تفاوت مـی کند، غالباً چهار پنج ده یک هزار یک مطر هست اما درون چندین موضع ضخامتش سه یـا چهار هزار یک مطر هست چنانکه درون سطح قدامـی عنق الفخد مشاهده مـی گردد. سطح خارجی ضریع املس و ملاقی اعضاء مجاوره است. سطح باطن آن بواسطهء عروق و اعصاب و تارهای غشائی بـه استخوان محکم چسبیده. ماهیت آن مرکب هست از چند ماده: نخست از نسج مخصوصی کـه شباهت تامـی بـه نسج غدد دارد، دوم از عروق، سوم از اعصاب. نسج مخصوص از دو ماده حاصل شده، یکی از تارهای غشاء ضمـیمـه کـه در سطح طبقهء ظاهری آن کثیرند و دیگری از نسوج الاستیکی کـه در طبقهء داخلی بیشترند. جدا دو طبقهء ضریع از یکدیگر محال است. عروق و شرائین آن، بعضی عظیم اند کـه چنانکه مذکور شد داخل ثقب مغذیـهء عظیمـه مـی شوند، بعضی دیگر درون خود ضریع متفرع شده و بهیئت شَعریـه شده بهای کوچکی کـه فوهات مجاری هاوِرند(2) داخل مـی شوند، اورده درون آن بیشتر از شرائین اند عروق لمفاتیکی درون آن دیده نشده. اعصاب ضریع، بسیـارند، اغلب از ضریع گذشته بنسج استخوان رفته مخصوصاً درون مخ آن منشعب مـی شوند و معدود قلیلی درون خود ضریع متفرق مـی گردد. بعضی فایدهء ضریع را فقط توسط مـیان استخوان و عروق و اعصاب و متفرع شدن آنـها درون آن و به استخوان رفتن دانسته بودند، این فایده مسلم هست اما فایدهء مـهم دیگر دارد و آن اینست کـه همـیشـه رطوبتی از آن مترشح هست که آن را رطوبت خارج عروقی نامند کـه در نمو عظام بهترین معین هست و بلاواسطه تغذیـه مـی کند.(3)مؤلف گوید: از بیـانات مذکوره معلوم شد کـه تغذیـهء استخوان یـا بواسطه یـا بلاواسطه از ضریع مـی شود چنانچه اگر ضریع استخوانی معدوم شود آن استخوان فاسد و رمـیم مـی شود، از اینست کـه در اعمال جرّاحیـه بخصوص درون ب استخوان اهتمام بسیـاری درون نگاه داشتن ضریع مـی کنند.(4) ضریع باطنی، پیش از آنکه ذرّه بین را بدانند اکثر مسائل تشریح مخفی و غیرمنحل بود چنانکه مـیان سطح باطن استخوان طویل و مغز آن پردهء نازکی مرئی بود کـه بعضی آن را ضریع باطنی و بعض دیگر غشاء محیط بـه مخ مـی خواندند و پس از اختراع ذرّه بین معلوم شد کـه آنـها عروق مجتمعه ای باشند کـه به آن احاطه کرده اند.(5) || امرأةٌ ضریع؛ زن کلان . و کذا شاة ضریع؛ کلان . (منتهی الارب).
(1) - Perioste des os.
(2) - Havers. (3) - تشریح مـیرزا علی ص 26 و 27.
(4) - تشریح مـیرزا علی حاشیـهء ص 26.
(5) - تشریح مـیرزا علی حاشیـهء ص 25.
ضریعة.
[ضَ عَ] (ع ص) بزرگ . (منتهی الارب). شاةُ ضریعة؛ ی بزرگ . (مـهذب الاسماء). || زن بزرگ . (منتهی الارب).
ضریفطیة.
[ضُ رَ فِ طی یَ] (ع اِ) بازیی هست عربان را. (منتهی الارب).
ضریک.
[ضَ] (ع ص، اِ) کرنر. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (فهرست مخزن الادویـه). || مرد گول. (منتهی الارب). نادان. (منتخب اللغات). || برجای مانده. (منتهی الارب). || نابینا. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مـهذب الاسماء). || فقیر. (منتهی الارب). محتاج. (منتخب اللغات). درویش. (مـهذب الاسماء). || بدحال. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). ج، ضَرائک، ضُرَکاء.
ضریم.
[ضَ] (ع ص) سوخته. (منتهی الارب). سوزان. (مـهذب الاسماء).
ضریم.
[ضِرْ یَ] (ع اِ) صمغ درختی است. (منتهی الارب) (فهرست مخزن الادویـه).
ضریم.
[ضُ رَ] (اِخ) ابن معشربن ذهل بن تیم بن عمروبن مالک بن حبیب بن عمر بن غنم بن تغلب، ملقب بـه افنون، از بنی تغلب است. صاحب عقد الفرید ذیل عنوان: «من رثی نفسه و قبره و وصف ما یکتب علی القبر» دربارهء وی آرد: او کاهنی را درون جاهلیت دیدار کرد، کاهن وی را گفت کـه تو بجایگاهی الاهه نام درون خواهی گذشت. ضریم روزگاری بزیست آنگاه با قوم خود سفری بشام کرد. هنگام بازگشت راه را گم د و از مردی جویـای طریق شدند، وی گفت چون مسافتی بپیمائید و بزمـینی چنین و چنین رسید راه بر شما ظاهر شود و بسرزمـین الاهة خواهید افتاد و الاهة قارّتی هست به سماوه. کاروانیـان برفتند و چون بـه الاهة رسیدند همگی فرودآمدند مگر ضریم کـه از فرودآمدن امتناع وزرید و همچنان بر اشتر بماند، اما هم درون آن حال کـه برنشسته و اشتر بـه چرا سرگرم بود ماری بر لفچ شتر وی بچسبید و اشتر سر خویش ب درآورد و مار بر ساق افنون زخمـی زد. افنون برادر خویش معاویـه را گفت مرا گوری کـه درگذشتم و از هلاکت خویش پیش از مرگ آگاهی داد و گریـان بر نفس خویش گفت:
لست علی شی ء فروحاً معاویـا
و لا المشفقات یتبعن الحوازیـا
و لا خیر فیما کذب المرء نفسه
و تقواله للشی ء یـالیت ذالیـا
و ان اعجبتک الدهر حال، من امری ء
فدعه و واکل حاله و اللیـالیـا
یرحن علیـه او یغیّرن ما به
و ان لم یکنٍ فی حوبة العیش وانیـا
فطأ معرضا انّ الحتوف کثیرة
و انک لاتبقی بنفسک باقیـا
لعمرک مایدری امرؤٌ کیف یتقی
اذا هو لم یجعل له الله وافیـا
کفی حزناً ان یرحل الرکب غدوة
و اترک فی اعلی الاهة ثاویـا.
(عقد الفرید ج3 ص200 و 201).
ضریمة.
[ضُ رَ مَ] (اِخ) قلعتی هست به یمن. (منتهی الارب).
ضریوه.
[ضُ رَیْ وَ] (اِخ) حصاری هست از حصارهای صنعاء بـه یمن. (معجم البلدان).
ضریة.
[ضَ ری یَ] (اِخ) دهی هست آباد و قدیم درون راه بصره بـه مکه. (معجم البلدان).
ضریة.
[ضَ ری یَ] (اِخ) چاهی هست و بنام ضریّة بنت نزار نامـیده شده است. (معجم البلدان).
ضریة.
[ضَ ری یَ] (اِخ) گویند زمـینی هست به نجد مـیان جدیلة و طخفة کـه حجاج بصره بدانجا فرودآیند و ذکر آن درون ایـام و اشعار عرب آمده است. (معجم البلدان).
ضریة.
[ضَ ری یَ] (اِخ) گویند دهی هست بنی کلاب را مـیان مکه و بصره، نزدیکتر بـه مکه، و در این مکان بنوسعد و بنوحنظله جنگ را گرد آمدند و سپس صلح د. (معجم البلدان).
ضزاز.
[ضُزْ زا] (ع ص، اِ) جِ اَضزّ. (منتهی الارب).
ضزز.
[ضَ زَ] (ع مص) دشوارخو گردیدن. || خشمناک شدن. || کام بر هم چفسیده گردیدن. (منتهی الارب). چسبیده شدن حنک اعلی بـه حنک اسفل. (کنز اللغات) (شمس اللغات).
ضزن.
[ضَ] (ع مص) گرفتن چیزی را کـه در دستی بود نـه چیزی را کـه خواهان است. (منتهی الارب).
ضطط.
[ضَ طَ] (ع اِ) گل وسخت. ضَطیط. (منتهی الارب).
ضطط.
[ضُ طُ] (ع اِ) بلا و سختیـها. (منتهی الارب).
ضطیط.
[ضَ] (ع اِ) ضَطَط. گل وسخت. (منتهی الارب).
ضظغ.
[ضَ ظِ] (ع اِ) صورت هشتم از صور هشتگانـهء حروف جمل. ضَظِغ لا، نیز گویند یعنی آنانکه همزه، یعنی الف محرکه و الف، یعنی همزهء غیرمتحرک را دو حرف گیرند ضَظِغ لا گویند. یعنی ض و ظ و غ و الف.
- ضَظِغ و ابجدِ چیزی یـا کاری بودن؛ اول و آخر او، همـهء او بودن :
رادی را تو اوّل و آخری
حرّی را تو ضَظِغ و ابجدی(1).فرخی.
(1) - نسخ خطی و چاپی: حری را تو واضع و واجدی. و نسخه بدلی هم هست: حری را تو مقطع و مأخذی (تصحیح متن قیـاسی است). آلفا و امگا.
ضع.
[ضَع ع] (ع مص) ریـاضت شتر و ماده شتر ریـاضت نایـافته را. کلمـه ای هست که بدان شتران را تأدیب کنند. (منتهی الارب). || کاری و نیکو . (زوزنی).
ضعاضع.
[ضُ ضِ] (اِخ) کوهکی هست بس خرد درون کنار ده حدیبیة بمغرب شمنصیر. (معجم البلدان). کوهچه ای هست بس خرد و نزدیک آن کوهی هست بزرگ و در آن آب گرد آید. (منتهی الارب).
ضعاط.
[ضُ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). اسم موضع، و فیـه نظر. (معجم البلدان).
ضعاف.
[ضِ] (ع ص، اِ) جِ ضعیف. (منتهی الارب) :
ماند صوفی با بنـه و خیمـهء ضِعاف
فارِسان راندند که تا صفّ مصاف.مولوی.
ضعاف.
[ضِ] (ع ص، اِ) جِ ضعوف. (منتهی الارب).
ضعافة.
[ضَ فَ] (ع مص) سست گردیدن. (منتهی الارب).
ضعافی.
[ضُ فا] (ع ص، اِ) جِ ضعیف. (منتهی الارب).
ضعافیة.
[ضُ / ضَ یَ] (ع مص) ضعافة. سست گردیدن. (منتهی الارب).
ضعز.
[ضَ] (ع مص) نیک کوفته و پاسپرده چیزی را. (منتهی الارب).
ضعضاع.
[ضَ] (ع ص) ضعضع. سست و نرم و ناتوان از هر چیزی. (منتهی الارب). سست و ضعیف از هر چیزی. (منتخب اللغات). مرد ضعیف رأی و سست درون کار. (منتخب اللغات). || مرد گول و بی رأی و هوش. (منتهی الارب). آنکه او را رأی نبود. (مـهذب الاسماء).
ضعضع.
[ضَ ضَ] (ع ص) ضَعضاع. رجوع بـه ضعضاع شود.
ضعضعة.
[ضَ ضَ عَ] (ع مص) ویران که تا بزمـین و خراب . (تاج المصادر). بشکستن بنا را که تا بزمـین و پست و خراب . (منتهی الارب).
ضعط.
[ضَ] (ع مص) ذبح . (منتهی الارب). گلو ب. (منتخب اللغات).
ضعف.
[ضِ] (ع اِ) یک مثل چیز و ضِعْفاه دو مثل آن. یـا ضعف مانند چیزی هست هر قدر کـه زیـاده باشد، و منـه یقال: لک ضِعفه و یریدون مِثلیـه او ثلثة امثاله لانـه زیـادة غیرمحصورة. و قوله تعالی: یضاعف لها العذاب ضعفین (قرآن 33/30)؛ یعنی سه عذاب. (منتهی الارب). مانند. (دهار) (منتخب اللغات). دو برابر.(1) دو برابر چیزی. زیـاده بر چیزی. (منتخب اللغات). دوچندان. (دهار) (مـهذب الاسماء). دوتا. (زمخشری). دوتو. دوچند. مضاعف. دو مقابل. ج، اضعاف :
همسنگ دوده زاج و همسنگ زاج مازو
وز صمغ ضعف هر دو آنگاه زور بازو.
؟ (در صفت ساختن مرکب سیـاه).
|| هفتاد(2). || عذاب(3). (مـهذب الاسماء).
(1) - Double. (2) - کذا درون نسخ خطی موجود مـهذب الاسماء. و در جای دیگر دیده نشد.
(3) - کذا درون نسخ خطی موجود مـهذب الاسماء. و در جای دیگر دیده نشد.
ضعف.
[ضَ عَ] (ع اِ) جامـه های دوچند کرده. (منتهی الارب). جامـه های دوتاکرده شده. (منتخب اللغات).
ضعف.
[ضُ / ضُ عُ] (ع اِمص) سستی و ناتوانی. خلاف قوت. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). ضَعف. رجوع بـه ضَعف شود. ابوعمرو گوید ضَعف (بفتح اول) لغت اهل تمـیم و ضُعف (بضم اول) لغت اهل حجاز است. (منتهی الارب). یـا ضَعف (بفتح اول) سستی رأی و نقصان و سبکی عقل و ضُعف (بضم اول) ناتوانی و سستی بدن است. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || (اِ) آب نشاط، قال الله تعالی: خلقکم من ضُعف (قرآن 30/54)؛ یعنی از آب مرد و زن. (منتهی الارب).
ضعف.
[ضُ] (ع مص) ضَعف. ضعافة. ضُعافیة. سست گردیدن. (منتهی الارب).
ضعف.
[ضَ] (ع مص) ضُعف. ضَعافة. ضُعافیة. سست گردیدن. (منتهی الارب). سست شدن. (زوزنی). || زیـاده گردانیدن آنـها را بعد جهت او و یـاران وی و دوچند گردیدن بر ایشان. (منتهی الارب). || (اِمص) سستی و ناتوانی. خلاف قوت. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). ناتوانائی. وهن. فَشَل. فتور. انکسار. بی بنیگی :
چون آفتاب چرخ ببرج حمل توئی
هنگام ضعف مر ضعفا را امل توئی.
منوچهری.
این گرگ پیر جنگ روز پیشین بدیده بود و حال ضعف خداوندش. (تاریخ بیـهقی ص 354). خوارزمشاه برخاست و ضعفش قویتر شد. (تاریخ بیـهقی ص 356). بدان بیقین کـه مرا عجزی نیست و این سخن را از ضعف نمـی گویم بدین لشکر کـه با من هست هر کاری بتوان کرد. (تاریخ بیـهقی ص 203).
گشته از ضعف همچو بی تن جان
مانده بر جای همچو بیجان تن.مسعودسعد.
ظلم لشکر ز ضعف شاه بود.سنائی.
شیر گفت آن را بر ضعف حمل نتوان کرد. (کلیله و دمنـه). گفت ای برادر ضعف رأی و عجز من بنگر. (کلیله و دمنـه).
از سر ضعفم سلیم القلب اگر زورم دهند
با اناالاعلی زنان فرش خدائی گسترم.
خاقانی.
ضعف قطب از تن بود از روح نی
ضعف درون کشتی بود درون نوح نی.مولوی.
نـه چندان بخور کز دهانت برآید
نـه چندانکه از ضعف جانت برآید.
سعدی (گلستان).
صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضعف، بفتح ضاد و بضم نیز آمده و بسکون عین ضدّ قوّت هست و آن را لاقُوة نیز گویند و آن قسمـی از استعداد هست چنانکه خواهد آمد. و نزد صرفیـان عبارتست از اینکه کلمـه بنحوی استعمال شده باشد کـه در ثبوت آن حرفی رَوَد چنانکه درون لفظ شاذّ بگذشت. و نزد علماء معانی آن هست که ترکیب اجزاء کلام برخلاف قانون نحو صورت گرفته باشد یعنی برخلاف رأی مشـهور جمـهور نحویـان و مُخلّ بفصاحت بود، و المراد بشـهرته ظهوره علی الجمـهور فلایردّ ان قانون جواز الاضمار قبل الذّکر ایضاً مشـهور فلایکون مثل ضرب غلامـه زیداً ضعیفاً اذ کُلّ من سمع قانون عدم الجواز سمع قانون الجواز لکن یرد علی ما ذکروا انّ العرب لم یعرف القانون النحوی فکیف یکون الخلوص عن مخالفة القانون معتبراً فی مفهوم الفصاحة فی لغتهم فالصّواب ان یقال و علامة الضعف ان یکون تألیف الکلام، الخ... کما فی الاطول. و الفرق بینـه و بین التعقید اللفظی یجی ء فی اللفظ التعقید. و در جامع الصّنایع گوید: ضعف تألیف، آنکه لفظی را کـه البتّه مقدّم حتما داشت مؤخر کند و آن را کـه مؤخر حتما کرد مقدّم سازد. مثاله شعر:
مجنون عشق را دگر امروز حالتست
اسلام دین لیلی و دیگر ضلالتست.
مـی بایست لفظ امروز را بر لفظ دگر مقدّم ذکر کند - انتهی. و نزد محدثان آن هست که حدیث را شروط بیش و کم از شروط حَسن و صحیح موجود نباشد، و چنین حدیثی را ضعیف نامند. و ضعف حدیث گاه به منظور ضعف پاره ای از روات باشد از قبیل فقدان عدالت یـا سوء حفظ یـا تهمت درون کیش و گاه به منظور علتهای دیگر هست مثل ارسال و انقطاع و تدلیس. کذا فی الجرجانی. و مراتب ضعف نیز مانند مراتب صحّت و حُسن تفاوت یـابد. بعد بالاترین آن مراتب از نظر بطعن راوی چیزی هست که اِنفَرَد بـه الوضاع، سپس متهم بـه آن، بعد کذّاب، بعد فاسق، بعد فاحش الغلط، بعد فاحش المخالفة، بعد مختلط، بعد مبتدع، بعد مجهول العین او الحال، و بنظر بسویِ سقط وابستهء بحذف تمامـی سند، من غیر ملتزم الصّحة، سپس مُعضَل، بعد مرسل جلی، بعد مرسل خفی، بعد مُدلّس. و در مراتب مذکوره انحصاری را هم نتوان قائل گردید. هکذا فی شرح النخبة. و قسطلانی گفته که: ضعیف آن هست که بپایـهء حَسَن نرسد و درجات آن درون ضعف متفاوت باشد برحسب دوری حدیث از شروط صحّت. و مُضَعّف حدیثیست کـه علما بر ضعف آن اجماع نکرده باشند. بلکه درون متن یـا سند آن گروهی بضعف قائل شده و جمعی دیگر آن را تقویت کرده باشند. و مضعف از حیث پایـه برتر از ضعیف است. و در صحیح بخاری حدیث مضعف یـافت شود - انتهی. و ضعیف از لغات آن هست که از پایـهء فصیح پست تر باشد و مُنکر از لغت پست تر از ضعیف باشد و قلیل الاستعمال تر بنحوی کـه پیشوایـان علم لغت آن را انکار کنند و آن را درون ردیف لغات قابل استعمال نشناسند. و متروک از لغات، لغاتی هست که درون زمانـهای باستانی معمول و متداول بوده ولی بعداً متروک گردیده هست و مورد استعمال قرار نگرفته. هکذا فی کلیـات ابی البقاء.
-دل ضعف رفتن: دلم ضعف مـی رود؛گرسنـه ام. بسیـار شایق اویم.
- ضعف باصره؛ سستی بینائی.
- ضعف بصر؛ کم بینی. ندیدن چیزها را چنانکه معتاد هست چه از دور و چه از نزدیک. سمادیر.
- ضعف تألیف؛ غیرجاری بودن کلمـه بر قوانین نحوی مانند: ضرب غلامـه زید بجای ضرب زید غلامـه. آنچه برخلاف محاوره باشد چنانکه درون این مصرع بعضی گمان برند:
حکیمـی سخن بر زبان آفرین
چرا کـه فصل مـیان اسم و امر کـه مفید معنی فاعلیت باشد درست نیست. یـا این مصراع:
همـه از مـهر او خون دل آشام...
یـا این بیت:
از شرم وقت دیدنت ای ترک گرم خو
همچون نشان آبله درمانده ام برو.
خان آرزو.
درماندن بمعنی مطلق شرم آورده و این معنی خلاف جمـهور هست بلکه معنی آن بـه روداریی از سر چیزی گذشتن مستشـهد هست در مصطلحات شعرا. بعد اگر این معنی درون این شعر بگوئیم ذم معشوق ثابت مـی شود. (آنندراج).
- ضعف خداوند خانـه؛ (در احکام نجوم) ضعف رب البیت هست و آن وقتی هست که ربّالبیت درون بیوت زائله یـا درون بیوت مخالف الطبیعة باشد.
-ضعف ؛ کم مـیلی بـه خورش.
-ضعف عقل؛ ضفاطة.
-ضعف کبد؛ عمل خود ن کبد بدان سان کـه باید.
-ضعف کلیـه؛ عمل ن کلیـه بحد معتاد.
-ضعف کمر؛ ضعف باه. سستی کمر.
-ضعف کوکب؛ (در احکام نجوم) چون کوکبی درون خانـهء خود نباشد یـا درون هبوط راجع یـا درون وبال و یـا درون حال احتراق و یـا درون تحت الشعاع شود هنگام ضعف کوکب است. و ضعف کوکب، سه گونـه است: عظیم الاثر. متوسط الاثر. ادنی الاثر.
-ضعف مثانـه؛ درون کار خود سست شدن آن.
-ضعف مزاج؛ بی بنیگی.
-ضعف معده؛ سستی گوارش آن.
-ضعف هضم؛ بدگواری.
ضعفاء .
[ضُ عَ] (ع ص، اِ) جِ ضعیف. (منتهی الارب) :
هرگز نکند با ضعفا سخت کمانی
با آنکه بداندیش بود سخت کمانست.
منوچهری.
آسیب و ستم او بر ضعفاء رسید. (تاریخ بیـهقی ص 419). ضعفاء نیز بـه ایزد عزّ ذکره حال خود برداشته. (تاریخ بیـهقی ص 430). ضعفاء ملت و دولت را درون سایـهء عدل و مایـهء رأفت او آرام داده. (کلیله و دمنـه).
- ضعفاء و متروکین فی رواة الحدیث؛حاجی خلیفه درون کشف الظنون گوید: علم الضعفاء و المتروکین فی رواة الحدیث: صنف فیـه الامام محمد بن اسماعیل البخاری المتوفی سنة 256 ست وخمسین ومائتین [ ه . ق. ]یرویـه عنـه ابوبشر محمد بن احمدبن حماد الدولابی و ابوجعفر شیخ بن سعید و آدم بن موسی الجفاری و هو من تصانیفه الموجودة. قال ابن حجر و الامام عبدالرحمن بن احمد النسائی و الامام حسن بن محمد الصغانی و ابوالفرج عبدالرحمن بن علی بن الجوزی المتوفی سنة 597 سبع وتسعین وخمسمائة [ ه . ق. ]. قال الذهبی فی مـیزان الاعتدال انـه یسرد الجرح و یسکت من التوثیق و قد اختصره ثم ذیله کما قال. و ذیله ایضا علاءالدین معلطای بن قنیج المتوفی سنة 762 اثنتین وستین وسبعمائة [ ه . ق. ] و صنف فیـه محمد بن حیـان البستی و وضع له مقدمة قسم فیـها الرواة الی نحو عشرین قسماً. ذکره البقاعی فی حاشیة شرح الالفیة.
ضعفان.
[ضَ] (ع ص) سست و ناتوان. (منتهی الارب).
ضعفة.
[ضَ عَ فَ] (ع ص، اِ) جِ ضعیف. (منتهی الارب). رجوع بـه ضعیف شود. || جِ ضَعوف. (منتهی الارب). رجوع بـه ضعوف شود.
ضعفی.
[ضَ فا] (ع ص، اِ) جِ ضعیف. (منتهی الارب). رجوع بـه ضعیف شود.
ضعل.
[ضَ عَ] (ع اِمص) باریکی بدن جهت نزدیکی و تقارب نسب و این حسب گمان عربست کـه مرد را از زن قریب النسب فرزند باریک بدن و نحیف جثه آید. (و این صحیح است). (منتهی الارب).
ضعو.
[ضَعْوْ] (ع مص) پوشیده شدن. پنـهان گردیدن. (منتهی الارب).
ضعوات.
[ضَ عَ] جِ ضَعة. (منتهی الارب). رجوع بـه ضعة شود.
ضعوف.
[ضَ] (ع ص) ضعیف و ناتوان (برای مذکر و مؤنث). ج، ضِعاف، ضَعفة. (منتهی الارب).
ضعوی.
[ضَ عَ وی ی] (ع ص نسبی)منسوب بـه ضَعة. (منتهی الارب).
ضعة.
[ضَ عَ / ضِ عَ] (ع اِ) درختی هست (هاء عوض واو است). ج، ضَعوات. (منتهی الارب). || نی قلم. (مـهذب الاسماء). || درختی شور. گیـاهی شور. گیـاهی شبیـه بـه ثمام. || (اِمص) فرومایگی. خست. ناکسی. (منتهی الارب). گویند: فی حسبه ضعة؛ یعنی درون تبار او فرومایگی است.
ضعیف.
[ضَ] (ع ص) سست. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مـهذب الاسماء). ناتوان. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). نزیف. (دهار). ضعضاع. خَوّار. مسخول. روبع. خلاف قوی. بی بنیـه. رمکة. رمق. سَقط. مسکین. جخب. (منتهی الارب). یقال: ضعیف نعیف؛ اتباع و ضعیف نحیف. (مـهذب الاسماء) (منتهی الارب). ج، ضعاف، ضَعَفة، ضعفاء، ضَعْفی، ضُعافی :
ای بِرّ تو رسیده بهر تنگ چاره ای
از حال من ضعیف بیندیش پاره ای.رودکی.
نکنی طاعت وآنگه کـه کنی سست و ضعیف
راست گوئی کـه همـی سخره و شاکار کنی.
کسائی.
چون ضعیفی افتد مـیان دو قوی توان دانست کـه حال چون باشد. (تاریخ بیـهقی). امـیر را کـه برابر برادر و داماد ماست بیدار کنیم و بیـاموزیم کـه امـیری چون حتما کرد کـه امـیر ضعیف بکار نیـاید. (تاریخ بیـهقی ص689).
ز علم و طاعت جانت ضعیف و عریـانست
بعلم کوش و بپوش این ضعیف عریـان را.
ناصرخسرو.
زآنم ضعیف تن کـه دلم ناتوان شده ست
دل ناتوان شود کش از انده بود غذا.
مسعودسعد.
رهروان را ز نطق نَبْوَد ساز
پیل فربه بود ضعیف آواز.سنائی.
هرکه رأی ضعیف... دارد از درجتی عالی بـه رتبتی خامل مـیگراید. (کلیله و دمنـه). دوم خلیفتی کـه انصاف مظلومان ضعیف از ظالمان قوی بستاند. (کلیله و دمنـه). مـی بینم کـه کارهای زمانـه روی بـه ادبار دارد... دوستیـها ضعیف و عداوتها قوی. (کلیله و دمنـه). بعضی بطریق ارث دست درون شاخی ضعیف زده. (کلیله و دمنـه).
آسمان رای نخواند ضعیف.ظهیر.
ابلهانش فرد دیدند و ضعیف
کی ضعیف هست آنکه با شـه شد حریف
ابلهان گفتند مردی بیش نیست
وایِ آن کو عاقبت اندیش نیست.مولوی.
مشکلات هر ضعیفی از تو حل
پشّه باشد درون ضعیفی خود مثل.مولوی.
گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت آور که تا از دشمن قوی زحمت نبینی. (گلستان). خصم ضعیف را خوار نباید داشت. (قرة العیون).
عاشقی بقوت بازو نمـی کند
اینجا تن ضعیف و دل خسته مـی خرند.؟
|| مغلوب هوی و هوس، منـه قوله تعالی: و خلق الانسان ضعیفاً (قرآن 4/28)؛ ای یستمـیله هواه. || کور. (لغت حمـیری). قیل منـه: انّا لنریک فینا ضعیفاً؛ ای اعمـی. || زن. || مملوک. و فی الحدیث: اتقوا الله فی الضعیفین؛ ای المرأة و المملوک. (منتهی الارب). || درون تعریفات جرجانی آمده است: ضعیف، ما یکون فی ثبوته کلام کقرطاس بضم القاف فی قرطاس بکسرها. || گول. (منتهی الارب). || آب دندان.
-حدیث ضعیف؛ نزد امامـیه روایتی باشد کـه رواة آن سلسله، جامع هیچیک از شرایط اقسام ثلثهء صحیح و حسن و موثق نباشند بـه این نحو کـه بعضی از طبقات مشتمل بفاسق یـا مجهول الحال و یـا غیر اینـها باشد. (تقسیم ابن طاووس). درون اصطلاح درایة و رجال، ضعیف حدیثی هست که فاقد شرایط سه حدیث حسن و صحیح و موثق باشد. و نیز درون اصطلاح درایة از الفاظ قدح راوی و مردودالروایـه بودن اوست. و جرجانی درون تعریفات گوید: ضعیف من الحدیث، ما کان ادنی مرتبة من الحسن و ضعفه یکون تارة لضعف بعض الرواة من عدم العدالة او سوء الحفظ او تهمة بعلل آخر مثل الارسال و الانقطاع و التدلیس. (تعریفات).
-خبر ضعیف.؛ رجوع بـه خبر واحد شود.
-ضعیف آواز؛ آنکه آوای نرم دارد :
با قوی گو اگر بگوئی راز
زآنکه باشد قوی ضعیف آواز.سنائی.
تقهّل؛ ضعیف و نرم گردیدن آواز. (منتهی الارب).
-ضعیف البنیـه؛ آنکه قوت او کم است. آنکه مزاج سست دارد.
-ضعیف التألیف؛ جرجانی گوید: ان یکون تألیف اجزاء الکلام علی خلاف قانون النحو، کالاضمار قبل الذکر، لفظاً او معنیً، نحو: ضرب غلامَهُ زید.
-ضعیف الجثّه؛ آنکه تن او خرد و کوچک است.
-ضعیف السند (خبر)؛ خبری کـه سند آن ضعیف باشد.
-ضعیف القلب؛ کـه دل او بیمار است. آنکه ترسنده هست و زود هراسد و بیم آرد.
-ضعیف المزاج؛ کـه ترکیب و ساختمان وی ضعیف است.
-ضعیف النفس؛ آنکه ارادهء سست دارد.
-ضعیف چزان؛ (در تداول عوام) زبون گیر. آنکه ضعفا را آزارد.
-ضعیف چزانی؛ عمل ضعیف چزان.
-ضعیف دل؛ مرغ دل. ترسو : ضعیف دل... را درون محاورت زبان کند شود. (کلیله و دمنـه).
-ضعیف رأی، ضعیف رای؛ سست اراده. مضجوع. (منتهی الارب). فیل الرأی. سست عقل. (دهار). تفییل؛ ضعیف رای خواندن. (تاج المصادر). غبن؛ ضعیف رأی شدن. (دهار) (تاج المصادر). فیلوله؛ ضعیف رأی شدن. (تاج المصادر).
- || غبین. (دهار). گول :
در کارخانـه ای کـه ره علم و عقل نیست
وهم ضعیف رای فضولی چرا کند.حافظ.
-ضعیف عقل؛ ضفاطة، سست رأی و ضعیف عقل شدن. وَبط. (منتهی الارب).
ضعیف.
[ضَ] (اِخ) سمعانی درون انساب گوید: ابومحمد عبدالله بن محمد الضعیف ظنی، انـه من اهل الکوفة روی عن عبدالله بن نمـیر روی عنـه عمر بن سنان الطائی و غیره و هکذا ذکره ابوحاتم بن حیـان فی کتاب الثقات قال و انما قیل له الضعیف لایقانـه و ضبطه هذا قول ابی حاتم و سعمت انـه انما قیل له الضعیف یعلی فی بدنـه(1) لنحافته و دسته (؟) لا انـه ضعیف فی الحدیث و قال ابوحاتم الرازی عبدالله بن محمد الضعیف صدوق من اهل طرسوس اصله بغدادی سمعت اباالعلاء احمدبن محمد بن الفضل الحافظ بجامع اصبهان انا ابوالفضل محمد بن طاهر المقدسی الحافظ اجازة سمعت ابااسحاق الحبال بمصر یقول سمعت ابامحمد عبدالغنی بن سعید الحافظ یقول رجلان جلیلان لحقهما لقبان(2)لایستحقان(3) معویة بن عبدالکریم الضال و انما ضل(4) فی طریق مکة و عبدالله بن محمد الضعیف و انما کان ضعیفاً فی جسده لا فی حدیثه و قد افردنا لهما جزازة(5). (انساب سمعانی ورق 362).
(1) - گمان مـی کنم درون این جا سقطی باشد.
(2) - درون اصل: لعتان (تصحیح متن قیـاسی است).
(3) - درون اصل: مسحان (تصحیح متن قیـاسی است).
(4) - درون اصل: طل (تصحیح متن قیـاسی است).
(5) - درون اصل: جزارة (تصحیح متن قیـاسی است).
ضعیفة.
[ضَ فَ] (ع ص) تأنیث ضعیف. زن سست و ناتوان. (منتهی الارب). || (اِ) مطلق زن (در اصطلاح فارسی زبانان). || زن معهود. زن ناشناس.
-احرُف ضعیفه؛ واو، یـا، الف و آن سه را احرف جوف و احرف هوائیـه و حروف علة و حروف مدّ و لین نیز گویند.
ضعیفی.
[ضَ] (حامص) چگونگی ضعیف. سستی. ضعف. تربة. (منتهی الارب) :
از ضعیفیّ دست و تنگی جای
نیست ممکن کـه پیرهن بدرم.مسعودسعد.
خفتن همـه بر خاک وز ضعیفی
بر خاک نگیرد همـی نشانم.مسعودسعد.
و سبب آن [ خوی ] ضعیفی قوه باشد و عاجزی طبیعت از تصرف اندر غذا و تحلل حرارت غریزی. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
ضعیفی.
[ضَ] (اِخ) از قدمای شعرای عثمانی و معاصر سلطان سلیمان قانونی است. (قاموس الاعلام ترکی).
ضعیفی.
[ضَ] (اِخ) محمد. از مردم ده قره طوهء روم ایلی و از قدمای شعرای عثمانی است. او سالک طریق علم و شارح گلستان سعدی است. (قاموس الاعلام ترکی).
ضعیفی.
[ضَ] (اِخ) محمد. از قدمای شعرای عثمانی و اهل قسطمونی است. (قاموس الاعلام ترکی).
ضغاء .
[ضُ] (ع اِ) بانگ روباه و گربه و مانند آن. ضغو. (منتهی الارب). بانگ روباه و گربه و بانگ سگ چون گرسنـه شود. (مـهذب الاسماء).
ضغاء .
[ضُ] (ع مص) نالیدن و آواز گربه و مانند آن. (منتهی الارب). بانگ روباه. (تاج المصادر). زوزه.
ضغائن.
[ضَ ءِ] (ع اِ) جِ ضغینة. (دهار). رجوع بـه ضغاین شود.
ضغاب.
[ضُ] (ع اِ) آواز خرگوش و گرگ. (منتهی الارب).
ضغاب.
[ضُ] (ع مص) بانگ روباه. (تاج المصادر).
ضغابیس.
[ضَ] (ع اِ) جِ ضُغبوس. (منتهی الارب).
ضغادر.
[ضَ دِ] (ع اِ) جِ ضُغدرة. (منتهی الارب).
ضغامة.
[ضُ مَ] (ع اِ) آنچه بدندان گزیده براندازند. (منتهی الارب).
ضغاین.
[ضَ یِ] (ع اِ) جِ ضغینة : فرستاد که تا بیـاموزند شیوهء عفو هنگام قدرت و طریقهء حلم و اغماض با کثرت ضغاین... (جهانگشای جوینی).
ضغب.
[ضَ] (ع ص) مرد خواهندهء بادرنگ یـا حریص و شیفتهء محبت آن. (منتهی الارب).
ضغب.
[ضَ] (ع مص) بانگ خرگوش و گرگ برزدن به منظور بیم ی. || ضَغَب المرأة؛ آرمـید با زن. || ضَغَب الارنب؛ نالید خرگوش وقتی کـه گرفتار شد. (منتهی الارب).
ضغبوس.
[ضُ] (ع اِ) خیـار. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). خیـار خرد. (مـهذب الاسماء). بادرنگ ریزه. (منتهی الارب). خیـار ترشی. خیـار قاشقی. || خربزهء نارسیده را گویند کـه کالک باشد(1). (برهان قاطع). سفچهء کوچک. (خلاص). کنبزه. خرچه. قثاء کوچک و خربزهء نارس است، و نباتی را نیز نامند کـه شبیـه هست به هلیون آنچه بر روی زمـین ظاهر هست سبز و برگش قاطع باه هست و آنچه درون زمـین هست سفید و شیرین و محرک باه هست و مأکول و بجهت خوبی طعم، داخل کشک و ماست کنند و جهت تندی صفرا مفید است. (تحفهء حکیم مؤمن). حُضض. (اختیـارات بدیعی). || خاری هست که شتر خورد یـا گیـاهی هست مانا بـه هلیون. ج، ضغابیس. (منتهی الارب). ابوحنیفه گوید: ساق آن بعینـها هلیون باشد، آنچه از ساق بیرون خاک هست سبز و ترش و آنچه درون خاک هست سپید و شیرین هست و هر دو جزء ماکول باشد و چون خشک شود بریزد و باد آن را بپراکند. و خیـار ریزه(2) را نیز ضغبوس نامند. (ابن البیطار)(3). ج، ضغابیس. || شاخ یزبن. (منتهی الارب). || بچهء روباه. || (ص) مرد ضعیف و ناتوان. (منتهی الارب). مرد سست. (مـهذب الاسماء). مرد ریزه. (منتخب اللغات). مردم ضعیف و لاغر. (برهان قاطع). || شتر مـیانـه سال و مـیانـه تن. (منتهی الارب).
(1) - برهان قاطع این لغت را بفتح اول ضبط کرده است.
(2) - فرسکال این گیـاه را نوعی اسقلبیـاس گمان است.
(3) - Cornichon.
ضغبة.
[ضَ بَ] (ع ص) تأنیث ضَغْب. (منتهی الارب).
ضغت.
[ضَ] (ع مص) خائیدن بـه دندان. (منتهی الارب).
ضغث.
[ضِ / ضَ] (ع اِ) دستهء گیـاه خشک و تر درآمـیخته. (منتهی الارب). یک مشت از گیـاه خشک و تر بهم آمـیخته. (منتخب اللغات). دستهء گیـاه. (مـهذب الاسماء). دستهء سپرغم. (دهار). || قبضهء شاخ از یک بیخ. (منتهی الارب). ج، اَضغاث. || خواب شوریده. (مـهذب الاسماء) (دهار). خواب آشفته. ج، اضغاث. و اضغاث، خوابهای شوریده و پریشان کـه تأویل آن از جهت اختلاطها راست نیـاید. (منتهی الارب) : بعد معنی این ضغث آن مردمان اندرین خواستند کـه این خواب را معنی نیست و را بکار نیـاید. (ترجمـهء طبری بلعمـی).
ضغث.
[ضَ] (ع مص) درآمـیختن سخن و خلط آنرا. (منتهی الارب). آمـیختن سخن و جز آن. (منتخب اللغات). حدیث بهم درآمـیختن. (زوزنی) (تاج المصادر). || بـه دست کوهان شتر. (منتخب اللغات). کوهان. (زوزنی). برمجیدن کوهان. (تاج المصادر). بسودن کوهان. (منتهی الارب). || دسته گیـاه. (زوزنی) (تاج المصادر). || بانگ سقنقور یـا جانوری دیگر کـه مشابه سوسمار است. || شستن جامـه و خوب پاک ن آن. (منتهی الارب). چرکمُرد جامـه.
ضغد.
[ضَ] (ع مص) خبه ی را. فشردن گلویی را. (منتهی الارب). خفه .
ضغدرة.
[ضُ دُ رَ] (ع اِ) ماکیـان. ج، ضغادر. (منتهی الارب).
ضغرس.
[ضَ رَ] (ع ص) مرد آزمند هوسباز. (منتهی الارب).
ضغز.
[ضِ] (ع اِ) شیر بیشـه. || (ص) بدخوی و زشت طبع از ددان. (منتهی الارب).
ضغضغة.
[ضَ ضَ غَ] (ع مص) خائیدن مردمِ بی دندان چیزی را. (منتهی الارب). خائیدن آنکه دندان ندارد. || خوب نخائیدن گوشت را. (منتهی الارب). || سخن آمـیخته و ناپیدا گفتن. || حکایت آواز خوردن گرگ گوشت را. || زیـادت درون سخن و کثرت آن. (منتهی الارب).
ضغط.
[ضَ] (ع مص) فشردن. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). بیفشردن. (زوزنی). فرا جای افشردن. (تاج المصادر). افشردن. (غیـاث). || تنگ . (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || انبوهی نمودن. || سخت فشردن بدیوار و جز آن. (منتهی الارب). بدیوار و جز آن سخت . (منتخب اللغات). کوفتن. (منتهی الارب).
-ضغط القبر؛ عذاب تنگ گرفتن گور و سخت فشارش آن. (منتهی الارب). فشار قبر.
- ضغط عین؛ صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضغط عین، بیمارییست کـه بیمار گمان مـیبرد درون چشم او خاشاکی خلیده، و سخت فشار مـی آورد و دردی شدید دارد و از حرکت حدقهء چشم مانع شود و سوزش شدیدی را سبب شود و باعث ریزش اشک گردد، و محل هذه العلة الجلیدیـه. کذا فی حدودالامراض.
- ضغط قلب؛ فشار دل. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: ضغط قلب بیمارییست کـه آدمـی چنان پندارد کـه قلب او درون فشار هست و گاه چندان سخت باشد کـه آدمـی را غشی دست دهد و لعاب بسیـاری درین بیماری از دهان بیمار جاری گردد، و سبب بروز این بیماری سوداء کمـی باشد کـه بر قلب ریزش کند. کذا فی حدودالامراض.
ضغطة.
[ضُ طَ] (ع اِمص) سختی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). فشارش. (منتهی الارب). فشار. || اکراه. یقال: اخذت فلاناً ضغطة؛ اذا ضیقت علیـه لتکرهه. (منتهی الارب). || مطالبت غریم درون ادای دین بـه حدی کـه داین تنگدل گردیده بر کمتر از حق خود راضی شود و آن را عجالةً گیرد. (منتهی الارب). || تنگی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مـهذب الاسماء). || مشقت. (منتخب اللغات) (دهار) (غیـاث).
ضغطی.
[ضَ طا] (ع ص، اِ) جِ ضغیط. (منتهی الارب).
ضغم.
[ضَ] (ع مص) گزیدن چیزی را بـه دندان. (منتهی الارب). بـه دندان گرفتن. (تاج المصادر) (دهار) (زوزنی). اندک گزیدن. (منتهی الارب). گزیدن. (منتخب اللغات). گزیدن چیزی کـه به د نرسد. (منتخب اللغات). گاز گرفتن. || پر دهان را از چیزی کـه مطلوب است. (منتهی الارب).
ضغن.
[ضِ] (اِخ) آبی هست فزاره را مـیان خیبر و فید. (معجم البلدان).
ضغن.
[ضِ] (اِخ) یوم ضغن الحرة؛ یکی از جنگهای عرب است. (معجم البدان).
ضغن.
[ضِ] (ع اِ) کرانـه. (منتهی الارب). کناره. (منتخب اللغات). || ناحیـه. (منتهی الارب). || بغل شتر، یعنی ابط الجمل. (منتهی الارب) (منتخب اللغات)(1). || کینـه. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مـهذب الاسماء) (دهار). کین. ضغینـه. (منتهی الارب). حقد شدید. عدوات. بَغْضاء. ج، اضغان. || مـیل. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). خواهانی. (منتهی الارب). شوق. (منتخب اللغات). گویند: ضغنی الی فلان؛ ای مـیلی الیـه. ناقة ذات ضغن؛ ای مایلة الی وطنـها. (منتهی الارب).
(1) - صاحب تاج العروس گوید: «هکذا فی النسخ، و الصواب ابط الجبل، ففی النوادر، هذا ضغن الجبل و ابطه، بمعنی».
ضغن.
[ضَ غَ] (ع مص) کینـه ورزیدن. (منتهی الارب). کینـه ور شدن. (زوزنی). کینـه گرفتن. (منتخب اللغات). || مـیل . (منتخب اللغات). مـیل بسوی دنیـا. (منتهی الارب). || آرامـیدن. (منتهی الارب) (منتخب اللغات).
ضغنة.
[ضَ غِ نَ] (ع ص) قناة ضغنة؛ نیزهء کج. (منتهی الارب).
ضغو.
[ضَغْوْ] (ع اِ) ضُغاء. بانگ روباه و گربه و مانند آن. (منتهی الارب).
ضغو.
[ضَغْوْ] (ع مص) سست و کوفته گردیدن. || ناراستی و خیـانت مُقامر. || نالیدن و بانگ گربه و مانند آن. (منتهی الارب). بانگ روباه. (تاج المصادر).
ضغوث.
[ضَ] (ع ص) ماده شتری کـه در فربهی آن شک باشد بعد بدست بمالند که تا فربهی را از لاغری معلوم کنند. (منتهی الارب). اشتر کـه کوهانش بمجند که تا فربه هست یـا نـه. (مـهذب الاسماء).
ضغیب.
[ضَ] (ع اِ) آواز خرگوش و گرگ. (منتهی الارب). بانگ خرگوش. (مـهذب الاسماء). || آواز حرکت نرهء اسب درون غلاف خود. (منتهی الارب).
ضغیبة.
[ضَ بَ] (ع مص) بانگ روباه. (تاج المصادر).
ضغیط.
[ضَ] (ع ص، اِ) چاه گَندهء پر از گل وسیـاه درون پهلوی چاه خوش آب و پاکیزه کـه آن را هم تباه و بویناک گرداند. (منتهی الارب). چاه گنده درون پهلوی چاه خوش آب کـه آن را هم بوناک و بدمزه گرداند. || سست رای ضعیف عقل. (منتخب اللغات). سست عقل و تباه رای. ج، ضغطی. (منتهی الارب).
ضغیطة.
[ضَ طَ] (ع ص، اِ) گیـاه سست و نرم. (منتهی الارب).
ضغیغ.
[ضَ] (ع اِ) فراخی سال، و یقال: اقمت عنده فی ضغیغ دهره؛ ای قدر تمامـه، و کذا اقمنا عنده فی ضغیغ؛ ای خصب. (منتهی الارب).
ضغیغة.
[ضَ غَ] (ع ص، اِ) مرغزار تر و تازه. (منتهی الارب). مرغزار. (مـهذب الاسماء). || خمـیر تنک. || گروه مردم مختلط از هر صنف. || نان برنج تنک. || زندگانی خوش با فراخی و خصب. (منتهی الارب).
ضغیفة.
[ضَ فَ] (ع اِ) نضارت و تازگی تره. یقال: ضغیفة من بقل؛ اذا کانت الروضة ناضرة متخیلة. (منتهی الارب).
ضغیل.
[ضَ] (ع اِ) آواز دهن حجام وقت خون از شاخ. (منتهی الارب). بانگ چوشیدن حجام شیشـه را. (مـهذب الاسماء).
ضغیم.
(1) [ضَ] (ع ص) گزنده و درنده. (آنندراج).
(1) - درون کتب لغت این کلمـه بدین صورت نیست بلکه ضیغم بوزن صیقل بمعنی گزنده و شیر بیشـه آمده و تصور مـی رود کـه صاحب آنندراج درون ضبط آن مشتبه باشد.
ضغینة.
[ضَ نَ] (ع اِ) کینـه. (منتهی الارب). ضغن. کینـهء سخت درون دل. (دهار). حقد شدید. عداوت. بغضاء. ج، ضغاین. (مـهذب الاسماء).
ضغینی.
[ضَ نی ی] (ع اِ) شیر بیشـه. (منتهی الارب).
ضف.
[ضُف ف] (ع اِ) چیزکیست مانند کنـه تیره و خاکستری رنگ هرگاه مـیگزد بر پوست آبله برمـی آید. (منتهی الارب). شب گز. (مـهذب الاسماء). ج، ضِفَفة.
ضف.
[ضَف ف] (ع ص) رجلٌ ضَفُّالحال؛ تنک و رقیق حال. آنکه آمد کم دارد و عیـال بسیـار. (منتهی الارب). آنکه دخل او کم از خرج است.
ضف.
[ضَف ف] (ع مص) دوشیدن ناقه را بهمـهء کف دست. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). الحلب بالکف کلّها. (تاج المصادر). || گرد آوردن چیزی را. || بند انگشتان خود را نزدیک بـه آتش. (منتهی الارب).
ضفا.
[ضَ] (ع اِ) جانب و کرانـه. (منتهی الارب).
ضفائر.
[ضَ ءِ] (ع اِ) جِ ضفیرة. (منتهی الارب).
-ضفائرالجن؛ پرسیـاوشان. (منتهی الارب).
ضفائز.
[ضَ ءِ] (ع اِ) جِ ضفیزة. (منتهی الارب).
ضفادع.
[ضَ دِ] (ع اِ) جِ ضفدع [ ضِ دِ / ضَ دَ / ضُ دَ / ضِ دَ ]: نقّت ضفادع بطنـه؛ گرسنـه گردید. (منتهی الارب).
ضفادعی.
[ضَ دِ] (ص نسبی) منسوب هست به محلهء درب الضفادع بغداد. و منـها ابوبکر محمد بن موسی بن سهل العطاء الضفادعی البربهاری. کان ثقةً صدوقاً. سمع الحسن بن عرفة و اسحاق بن البهلول الانباری. روی عنـه ابوالحسن الدارقطنی و ابوالحسن الجراحی القاضی و غیرهما قال ابوالحسین عبدالباقی بن قانع الحافظ ابوبکر بربهاری و مات فی ذی القعدة سنة 319 (ه . ق.) قال و کان ینزل فی درب الضفادع. (از سمعانی ورق 362).
ضفادی.
[ضَ] (ع اِ) جِ ضِفْدِع، ضَفْدَع، ضُفْدَع، ضِفْدَع. (منتهی الارب).
ضفار.
[ضَ] (ع اِ) رسن تافته کـه بدان شتر و پالان بندند. (منتهی الارب).
ضفاریط.
[ضَ] (ع اِ) جِ ضُفروط. ضفاریطُ الوجه؛ شکنـهای رخسار و بینی قریب هر دو دنبالهء چشم. (منتهی الارب).
ضفاز.
[ضَفْ فا] (ع ص) سخن چین. (منتهی الارب).
ضفاط.
[ضَفْ فا] (ع ص) شتربان. شتردار. ساربان. آنکه شتر را بـه کرایـه دهد. || برندهء متاع از جائی بجائی. (منتهی الارب). مُکاری. بازرگان. (مـهذب الاسماء). || ریخ زننده. || فربه فروهشته گوشت و گران بدن کـه با قوم همراهی نتواند. (منتهی الارب).
ضفاط.
[ضُفْ فا] (ع ص) مردم فرومایـه. (منتهی الارب).
ضفاطة.
[ضَ طَ] (ع اِمص) نادانی. سستی عقل. (منتهی الارب). ضعف عقل. || کلانی شکم. (منتهی الارب). || (اِ) دف. || بازیگران دف. (منتهی الارب). جملهء آلات ملاهی. (مـهذب الاسماء).
ضفاطة.
[ضَ طَ] (ع مص) سست رأی و ضعیف عقل شدن، و منـه حدیث عمر: اللهم انی اعوذ بک من الضفاطة. (منتهی الارب). || چنگ زدن. (مـهذب الاسماء).
ضفاطة.
[ضَفْ فا طَ] (ع ص، اِ) شتر بارکش. || گروه بزرگ از همراهان. (منتهی الارب).
ضفافة.
[ضَ فَ] (ع ص) مرد گول و بیعقل. (منتهی الارب) ضعیف الرأی. (مـهذب الاسماء).
ضفایر.
[ضَ یِ] (ع اِ) ضفائر. جِ ضفیرة. (منتهی الارب).
-ضفایرالجن؛ پرسیـاوشان(1). (فهرست مخزن الادویـه).
(1) - Capillaire.
ضفد.
[ضَ] (ع مص) طپانچه زدن بکسی. (منتهی الارب). زدنی را بـه کف دست. (منتخب اللغات). سیلی زدن. چک زدن.
ضفدع.
[ضِ دِ / ضَ دَ / ضُ دَ / ضِ دَ(1)] (ع اِ)(2) غوک. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (دهار). چغز. (منتخب اللغات). کزو. (مـهذب الاسماء). بَزغ. (السامـی فی الاسامـی) (مـهذب الاسماء). وزَغ. (منتخب اللغات). وزق :ضفدع را اندر بعض شـهرهای خراسان وزق گویند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). ضفدع را بشـهر من [ یعنی گرگان ] وزق گویند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). رجوع بـه کلمـهء وزق شود. غورباغه. قوربقا. قورباقه. جِرانة. سِغرغِر. قرباغه. پک. نقاقة. مکل: دم الضفدع؛ خون مکل. (ریـاض الادویـه). ابوالمسیح. (المرصع ابن اثیر). ابوالضحضاح. ابوهبیرة. امّمعبد. ام هبیرة. (المرصع). ج، ضفادع، ضفادی. (منتهی الارب). صاحب منتهی الارب گوید: ضفدع... و آن نـهری است، گوشت مطبوخ آن با روغن زیت و نمک، تریـاق هست مر زهر هوام را و دشتی پیـه آن عجیب الفعال هست جهت برآوردن دندان، و گویند کـه برّی آن از سموم قتاله و مجموع آن درون سوم سرد و در اول خشک و شرب اقسام آن مورث استسقاء و کشندهء بدرورمنی و قیّ و ورم احشاء و درددل. صاحب تحفه گوید: بپارسی مکل و غوک گویند و وزغ و بترکی قورباغه نامند. برّی و بحری و نـهری مـی باشد و از مطلق او نـهری مراد هست و برّی از سموم قتاله و مجموع آن درون سیُم سرد و در اوّل خشک و شرب اقسام آن مورث استسقاء و کشنده هست بدرورمنی و قیّ و ورم احشاء و درددل و ضماد شق کردهء او جاذب پیکان و امثال آن و سموم گزندگان و قاطع سیلان خون و التیـام دهندهء زخمـها خصوصاً سوختهء او و با زفت تر جهت داءالثعلب نافع و طلای پیـه او مانع سوزانیدن آتش و قالع دندان هست بی المـی و دماغ محرق او قاطع انفجار خون اعضا و نفوخ و طلای او قاطع رعاف است، و اینکه طلای او را مانع برآمدن موی دانسته اند اصلی ندارد و چون اطراف و احشای او را انداخته با پیـه گردهء بز مـهرا پخته روغن او را جمع کنند جهت بواسیر حار مجرب هست و قسمـی از ضفدع درون اشجار مـی باشد سبز و بسیـار کوچک و در دارالمرز بسیـار هست چون او را با مثل آن دانـه پنبه بسوزانند اکتحالش جهت نزول آب از مجرباتست. (تحفهء حکیم مؤمن). صاحب اختیـارات بدیعی گوید: ضفدع، بپارسی غوک خوانند و وزغ گویند، بشیرازی پک گویند و بیونانی بطراجو خوانند و گوشت وی آنچه نـهری بود چون با زیت و نمک بپزند نافع بود جهت گزیدگی جانوران و باد جذام(3)و مجموع گزندگان و مرق وی چون بدان نوع بپزند و با موم و روغن گل موم روغن سازند موافق بود جهت مرضهای مزمن کـه در اثر ریشـها عارض شده باشد و مدتها بدان گذشته باشد و چون بسوزانند و خاکستر آن بر موضعی کـه خون از آن روانـه بود یـا رعاف باشد بر آن افشانند خون ببندد و چون با زفت بیـامـیزند و بر داءالثعلب بمالند زایل کند، و گویند خون پک سبز بر موضع موی زیـاده کـه بر چشم بود چکانند بعد از آن کـه موی برکنده باشند نروید و چون بـه آب و سرکه بپزند و بدان مضمضه کنند درد دندان را نافع بود و چون وی را مرضوض کنند و بر گزیدگی عقرب و مار نـهند نافع بود و چون بر دندان نـهند بی درد بیفتد، و برّی وی کشنده بود. درون خواص آورده اند کـه چون زبان وی بر ناف خفته نـهند هرچه کرده باشد بگوید بی آنکه او را خبر بود و خون وی با خایـهء مور و قدری نوشادر چون بر موضعی کـه موی سترده باشند طلا کنند دیگر نروید و اگر موی برکشیده باشند دیگر نروید و نیکوتر بود. اسحاق گوید شخصی را پیکان درون استخوان مانده بود مدتی دراز و علاج وی بسیـار د هیچ فایده نداشت، ضفدعی را پوست از وی باز د و بر سر جراحت و پیرامون آن نـهادند درون یک شبانـه روز پیکان بیرون آمد از سر جراحت و وی درون غایت قوة جاذبه بود و ازبهر آن هست که قلع دندان مـی کند و از خوردن وی بدن تورم کند و لون تیره گردد و قذف منی احداث کند و بدترین ضفدعها درون آنچه گفته شد سبز هست که درون بیشـه بود یـا سرخ کـه در دریـا بود و مداوایی کـه آن خورده باشد بـه قی ء و آب گرم و عسل و نمک کنند که تا معدهء وی پاک گردد و پس از آن درون رود و پس سکنجبین خورد و اسفیدباج با دارچینی و یـا مثلث وی را نافع بود و هرچه نافع بود جهت استسقا، و چون خلاص یـابد دندانـهای وی بیفتد، اگر ضفدع زرد خورده باشد قطع شـهوة طعام د و لون را تباه کند و غثیـان و قی و درد دل و ورم شکم و ساقین پیدا کند و علاج وی نزدیک بود بعلاج آنچه پیش از این گفته شد و گویند دل وی چون بیـاویزند بری کـه تب غب داشته باشد نافع بود. این مؤلف گوید چون پیـه وی بگدازند و در اعضا مالند درون زمستان هیچ ضرر از سرما بـه وی نرسد. (اختیـارات بدیعی). ضفدع، معروف، تبقی قوته سنة کاملة اذا فارقه [ کذا ]کدود القز و هو بری و مائی و کل الوان کثیرة [ کذا ] اردؤها الاخضر و هو بارد یـابس فی الثالثة او یبسة فی الاولی. رماد دماغ الاخضر یجذب ما فی البدن من نحو الشوک طلاء و یلحم القروح و یقطع الدّم المنفجر و لحمـه سم قتال لا علاج له الا القی و التّریـاق و مع ذلک قد یوقع فی الاستسقاء و المفاصل و ما قیل من انـه اذا قطع نصفین و وضع واحد فی الشمس فیکون سماً و الاَخر فی الفی ء فیکون دواءه و ان دمـه یمنع نبات الشعر و شحمـه یحمـی العضو عن النار فغیر صحیح و هو یسقط الاسنان و یغیر الالوان. (تذکرهء ضریر انطاکی).
-ضفدع الاَجامـی.؛ رجوع بـه ضفدع شجری شود.
-ضفدع بحری؛ ضفدع دریـائی سرخ را نامند. جانوری هست پلید و زهر او بد است. هر جانوری کـه بیند قصد کند و بدو جهد از دور و اگر نتواند گزیدن سوی او بدمد و دمـیدن او زیـان دارد و مضرت او آن هست که از گزیدن او آماسی کند عظیم. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
-ضفدع شجری؛ غوک درختی. هو الضفدع البری الذی یأوی النبات و الشجر و یطفر من شجرة الی شجرة. (قانون ابوعلی سینا). و آن غوکی هست که بر درختان گردد و اندر مـیان گیـاه مأوی دارد و پشت او سبز باشد. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
|| ضفدع(4)، غدهء صلبه چون چغزی کـه بر زیر زبان پیدا آید... و این علت بدین نام ازبهر آن خوانند کـه لون او لونی هست آمـیخته از لون زفان و سبزی رگهاء او همچون رنگ وزق و مادهء او رطوبتی باشد غلیظ. (ذخیرهء خوارزمشاهی). ضفدع، دو شریـان دیگر بزیر زفان هست و هم بپهلوی هر دو رگ کـه پیشتر یـاد کرده آمده است. آن را ببرند و داغ کنند و بَتْر(5) کنند، علتی را کـه آن را ضفدع گویند و دردها کـه اندر بن زبان پدید آید سودمند بود. (ذخیرهء خوارزمشاهی). هو شبیـه غدة صلبة تحت اللسان شبیـه اللون المؤتلف من لون سطح اللسان و العروق التی فیـه بالضفدع، و سببه رطوبة غلیظة. (کتاب ثالث از قانون ابوعلی ص 93). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضفدع لسان، غُدّه ای هست سخت کـه زیر زبان بیرون آید و مانند وَزغ باشد، چاره و علاجی جز شکافتن و بیرون آوردن غدّه ندارد و پس از شکافتن سنگی سخت زِبر و خَشن از آن غدّه بیرون آید. کذا فی حدودالامراض. || (اِخ) ستاره ای از قدر دوم بر دم قیطس. (لاروس بزرگ). ولی درون صورت ضفدع الثانی نوشته شده (؟). رجوع بـه ضفدعین شود.
(1) - هذا اقلّ او مردود قال خلیلفی الکلام فِعْلَل الاّ اربعة احرف: دِرْهَم، هِبْلَع، قِلْعَم، هِجْرَع. (منتهی الارب).
(2) - Crapaud (Grenouille) Garneulia .(لاتین وولگر)
(3) - نسخه: بادزهر جذام.
(4) - Ranule. Grenouillette. (5) - بَتْر؛ از بن و بیخ برکندن.
ضفدع.
[ضِ دِ] (ع اِ) استخوانی هست در شکم سم اسب. (منتهی الارب). استخوان درون سم اسب. (مـهذب الاسماء). استخوانی هست که درون مـیان سم فرس مـی باشد. (منتخب اللغات).
ضفدعة.
[ضَ دَ عَ] (ع مص) غوک ناک گردیدن آب. (منتهی الارب).
ضفدعة.
[ضِ دِ عَ] (ع اِ) یکی ضِفدع، یـا تأنیث ضِفدع. (منتهی الارب).
ضفدعین.
[ضِ دَ عَ] (اِخ) یکی [ ستاره ]که بر دنبال هست (یعنی بر دنبال قیطس) با آن یکی کـه بر دهان حوت جنوبی هست ضفدعین خوانند، ای دو چغز.
ضفر.
[ضَ فِ] (اِخ) پشتهء بلندی درون عرفات. (معجم البلدان).
ضفر.
[ضَ فِ] (ع اِ) جِ ضَفِرة. (منتهی الارب).
ضفر.
[ضُ فُ] (ع اِ) جِ ضَفْر. (منتهی الارب).
ضفر.
[ضَ] (ع اِ) رسن تافته کـه بدان شتر و پالان بندند. ج، ضُفُر، ضفور. (منتهی الارب). رسنی کـه بدان شتر را بندند. (منتخب اللغات). رسن تافته و بافته. (مـهذب الاسماء). || هر دستهء موی بافتهء جداگانـه. (منتهی الارب). لاغ. || ریگ تودهء کلان فراهم آمده یـا ریگی کـه بعض آن بر بعض نشسته باشد. ج، ضُفور. (منتهی الارب). ریگ توده و جمع شده. || بنای بـه سنگ ریزه برآورده بی آهک و گل. (منتهی الارب). بنای سنگ کـه بی گچ و گل ساخته باشند. (منتخب اللغات).
ضفر.
[ضَ] (ع مص) برجستن. (منتهی الارب) (تاج المصادر) (منتخب اللغات). از نشیب بر بالا جستن. (زوزنی). دویدن. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (تاج المصادر). || سعی . || بافتن موی. (منتهی الارب). موی بافتن. (منتخب اللغات). بافتن گیسو. (تاج المصادر). || گرد آوردن موی. (منتهی الارب). جمع و پیچیدن موی. (منتخب اللغات). || تافتن رسن. (منتهی الارب). رسن تافتن. (منتخب اللغات). بافتن رسن. (تاج المصادر). || انداختن علف درون دهان ستور. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). علف درون دهان شتر . (تاج المصادر).
ضفرط.
[ضِ رِ] (ع ص) جملٌ ضفرط؛ شتر کلان شکم. (منتهی الارب).
ضفرطة.
[ضَ رَ طَ] (ع مص) کلان و ستبر شدن شکم. (منتهی الارب).
ضفروط.
[ضُ] (ع اِ) واحد ضفاریط، یعنی های مـیان رخسار و بینی قریب هر دو دنبالهء چشم. (منتهی الارب).
ضفرة.
[ضَ فِ رَ] (ع اِ) ریگ تودهء کلان یـا ریگ کـه بعض آن بر بعض نشسته باشد. (منتهی الارب). ریگ برکوفته. (مـهذب الاسماء). ج، ضَفِر. || جانورکی هست که شتر را رنجاند. (منتهی الارب).
ضفز.
[ضَ فَ] (ع اِ) کبیدهء جو به منظور علف شتر. (منتهی الارب).
ضفز.
[ضَ فَ] (ع مص) کبیده جو. (منتهی الارب).
ضفز.
[ضَ] (ع مص) فروبردن شتر لقمـه را. || بکراهت فروبردن شتر لقمـه را. || راندن. (منتهی الارب). || وطی (منتهی الارب). جماع. (تاج المصادر). || دویدن. || جهیدن. برجستن. || زدن بـه دست یـا بـه پا. || درآوردن لگام را درون دهن اسب. (منتهی الارب).
ضفس.
[ضَ] (ع مص) گیـاه تر و تازه را گرد آوردن و لقمـه ساختن اشتر را. (منتهی الارب).
ضفضفة.
[ضَ ضَ فَ] (ع اِ) ضفضفة القوم؛ جماعت قوم. (منتهی الارب).
ضفط.
[ضَ] (ع مص) بستن. || سوار شدن. || نگذاشتن. (منتهی الارب).
ضفط.
[ضِ فِط ط] (ع ص) مرد فربه پرگوشت و گران بدن. (منتهی الارب).
ضفط.
[ضَ فَ] (ع ص) مرد کلان جثهء فروهشته بدن. (منتهی الارب).
ضفطات.
[ضَ فَ] (ع اِ) جِ ضَفْطة. (منتهی الارب). رجوع بـه ضفطة شود.
ضفطار.
[ضِ] (ع اِ) سوسمار کلان سال بدسرشت بدخلقت. (منتهی الارب). ضب هرم هست که بفارسی سوسمار پیر نامند. (فهرست مخزن الادویـه).
ضفطة.
[ضَ طَ] (ع اِمص) سستی عقل. ج، ضفطات. (منتهی الارب).
ضفطی.
[ضُ فَ طا] (ع ص، اِ) جِ ضفیط. (منتهی الارب).
ضفع.
[ضَ] (ع مص) سرگین انداختن. || تیز دادن. (منتهی الارب).
ضفعان.
[ضَ] (ع اِ) ثمر سعدان است. (فهرست مخزن الادویـه) (تحفهء حکیم مؤمن).
ضفعانة.
[ضَ نَ] (ع اِ) بار سعدانـه خاردار گرد مانند فلکهء دوک، و لاتراها اذا هاج السعدان و انتثر ثمره الا مُسلَنقیة قد نَشرت عن شوکها و انتصبت لعدم من یطؤها. (منتهی الارب).
ضفف.
[ضَ فَ] (ع، اِمص، اِ) بسیـاری عیـال. (منتهی الارب) (مـهذب الاسماء). || تناول طعام با مردم. || بسیـاری دست بر طعام، و منـه الحدیث: اَحَبُّ الطعام ما یکون علی ضفف. و فی الحدیث ما شبع رسول الله صلی الله علیـه و سلم من خبز و لحم الاّ علی ضفف؛ ای علی کثرة الایدی علی الطعام او علی الضیق و الشدة. || تنگی. || سختی حال. (منتهی الارب). سختی. (مـهذب الاسماء). || بسیـاری خورندگان با قلت طعام. || حاجت. (منتهی الارب). || شتاب. (مـهذب الاسماء). سرعت درون کاری. گویند: لقیته علی ضفف؛ ای عجلة. || ضعف و سستی. || کم از پری پیمانـه. کم از هر پُر کـه باشد. || انبوهی مردم بر آب. (منتهی الارب).
ضففة.
[ضِ فَ فَ] (ع اِ) جِ ضُفّ. (منتهی الارب). رجوع بـه ضف شود.
ضفق.
[ضَ] (ع مص) انداختن پلیدی را یکمرتبه. (منتهی الارب).
ضفن.
[ضِ فَن ن / ضِ فِن ن] (ع ص)کوتاه بالا. (منتهی الارب). مرد کوتاه. || گول. (منتهی الارب). احمق. احمق گرانجان. (مـهذب الاسماء). || کلان جثه و درشت خلقت. (منتهی الارب). بزرگ. (مـهذب الاسماء).
ضفن.
[ضَ] (ع مص) آمدن. (منتخب اللغات). آمدن بسویـان به منظور نشستن با آنـها. (منتهی الارب). نشستن بگروهی. (منتخب اللغات). || افکندن غائط. (منتهی الارب). سرگین انداختن. (منتخب اللغات). || پرداختن و برآوردن کاری. (منتهی الارب). قضا حاجتی. (منتخب اللغات). || آرمـیدن با زن. (منتهی الارب). نکاح زن. (منتخب اللغات). || زدن شتر دست و پای خود را بر زمـین. (منتهی الارب). دست انداختن شتر. (منتخب اللغات). بـه دست یـا بـه پای زدن شتر. (تاج المصادر). || بر ناقه سوار ی را. (منتهی الارب). بار بر ناقه. (منتهی الارب). بار بر شتر. (منتخب اللغات). || زدن پای را بر سرینی. (منتهی الارب). پا زدن بر سرینی. (منتخب اللغات). پا بر نشستگاهی زدن. (زوزنی). اُردنگ زدن. زفکنـه زدن. تیپا زدن. || بر زمـین کوفتنی را. (منتهی الارب). || جهت دوشیدن گرفتن گوسپند را. (منتهی الارب). جمع ناقه به منظور دوشیدن. (منتخب اللغات).
ضفند.
[ضَ فَنْ نَ] (ع ص) نرم. سست کلان شکم. (منتهی الارب).
ضفندد.
[ضَ فَ دَ] (ع ص) مرد فربه سطبر. (منتهی الارب). بزرگ. (مـهذب الاسماء). || گول. (منتهی الارب). احمق. (مـهذب الاسماء).
ضفنس.
[ضَ فَنْ نَ] (ع ص) نرم. || بسیـار. || فروهشته گوشت. (منتهی الارب).
ضفو.
[ضَفْوْ] (ع مص) تمام و کامل گردیدن. || زیـاده شدن مال. (منتهی الارب). بسیـار شدن مال و جز آن. (تاج المصادر). || روان گردیدن حوض. (منتهی الارب).
ضفو.
[ضَفْوْ] (ع اِ) ضفو العیش؛ فراخی زندگانی. (منتهی الارب).
ضفور.
[ضُ] (ع اِ) جِ ضَفر. (منتهی الارب). رجوع بـه ضفر شود.
ضفوف.
[ضَ] (ع ص) ناقة ضفوف؛ ناقهء بسیـارشیر کـه بغیر کف دست دوشیده نشود. (منتهی الارب). شتر مادهء بسیـارشیر کـه نتوان دوشید الاّ بتمام کف دست. (منتخب اللغات). اشتری بسیـارشیر. (مـهذب الاسماء).
ضفوة.
[ضَفْ وَ] (ع اِمص) بسیـاری و تمامـی. (منتخب اللغات).
ضفوی.
[ضَفْ وا] (اِخ) جایگاهی هست پایین مدینـه. (معجم البلدان).
ضفة.
[ضَفْ فَ] (ع مص) یک بار انبوهی بر آب. || ضفةُ الماء؛ یک بار ریختن آب. || (اِ) ضفةُ القوم؛ جماعت قوم. (منتهی الارب). گروه مردم. (مـهذب الاسماء). || ضفةُ الشخب؛ آنکه شیرش بسیـار بـه یک کشیدن آید. (منتهی الارب).
- ضفتا الوادی و الحیزوم (مثنی)؛ دو طرف رودبار و . (منتهی الارب).
-ضَفّةُ البئر (بکسر اول بیشتر آید)؛ کرانـهء چاه. (منتهی الارب).
-ضفّةُ البحر؛ کنار دریـا. ضفیر البحر.
- ضفّةُ النّهر (بکسر اول نیز آید)؛ کرانـهء جوی. (منتهی الارب). کنارهء جوی. (منتخب اللغات) (مـهذب الاسماء).جوی. (دهار).
ضفة.
[ضِفْ فَ] (ع اِ) کرانـهء جوی (بفتح اول نیز آمده). کرانـهء چاه (بفتح اول نیز آمده). کنارهء رودبار. (منتهی الارب).
ضفیر.
[ضَ] (اِخ) کوهی هست در شام. (معجم البلدان).
ضفیر.
[ضَ] (ع اِ) هر دسته موی بافته جداگانـه. || ضفیر البحر؛ کرانـهء دریـا. (منتهی الارب). ضفة البحر.
ضفیرة.
[ضَ رَ] (اِخ) زمـینی هست در وادی العقیق. (معجم البلدان).
ضفیرة.
[ضَ رَ] (ع اِ) موی بافته. ج، ضَفائِر. (منتهی الارب). موی تافته. (دهار). موی تافته و بافته. (مـهذب الاسماء). مچیده و جمع کرده بر سر. (منتخب اللغات). جعد بافته. (دهار). ذوآبه. یک لاغ گیسو. || ریگ توده. (منتهی الارب).
ضفیرة الاسد.
[ضَ رَ تُلْ اَ] (ع اِ مرکب)(اصطلاح فلکیـات) ذات الشعور. هلبه.
ضفیز.
[ضَ] (ع ص) سطبر. || کبیدهء جو. (منتهی الارب).
ضفیزة.
[ضَ زَ] (ع اِ) لقمـهء بزرگ. ج، ضَفائِز. (منتهی الارب).
ضفیط.
[ضَ] (ع ص) آنکه وقت آرمـیدن با زنان حدث آیدش. || آنکه پیش از ادخال، انزال آیدش. || نادان. سست رای. (منتهی الارب). ج، ضفطی. || شتر نیکوخو. (منتهی الارب). || شتر دشوارخو (از لغات اضداد است). (منتهی الارب). || مرد تندار نرم و فروهشته بدن. (منتهی الارب).
ضفیف.
[ضَ] (ع ص، اِ) هو من ضفیفنا و لفیفنا؛ او ازجملهءانی هست که با خود آمـیزیم وقتی کـه ایشان را امور خراب سازد. (منتهی الارب).
ضفیفة.
[ضَ فَ] (ع ص) ضفیفة من بقل؛ ترهء سبز و تازه. (منتهی الارب).
ضق.
[ضَق ق] (ع اِ) حکایت آواز سنگ را کـه بر سنگ افتد. (منتهی الارب).
ضک.
[ضَک ک] (ع مص) دشوار گردیدنی را کار و تنگ شدن. || فشار چیزی را و تنگ گرفتن. (منتهی الارب). تنگ . فشردن. (منتخب اللغات).
ضکاضک.
[ضُ ضِ] (ع ص) کوتاه بالای پرگوشت. (منتهی الارب).
ضکز.
[ضَ] (ع اِ، مص) فشارش سخت. (منتهی الارب).
ضکضاک.
[ضَ] (ع ص) پست بالا. مرد کوتاه. فربه پرگوشت. (منتهی الارب).
ضکضاکة.
[ضَ کَ] (ع ص) تأنیث ضکضاک. (منتهی الارب).
ضکضکة.
[ضَ ضَ کَ] (ع مص) نیک برفتن. (زوزنی). نوعی از رفتار بسرعت یـا نوعی از رفتار بطور عام، و آن را ک هم گویند. || فشاردن چیزی را و تنگ گرفتن. (منتهی الارب).
ضکل.
[ضَ] (ع اِ) آب اندک. (منتهی الارب).
ضل.
[ضَل ل / ضُل ل] (ع اِمص) هلاکی. (منتهی الارب). هلاک. (منتخب اللغات). || گمراهی. قولهم: ضل بن ضل (بکسر و ضم اول درون هر دو)؛ یعنی او بسیـار درون پی ضلالت و غرق درون آن و شیفتهء آن است. (منتهی الارب). ضل بن ضل؛ فروروندهء درون گمراهی. (منتخب اللغات). || (ص) آنکه پدر او را نشناسند. (منتخب اللغات). آنکه او را و پدرش رای نشناسد. (منتهی الارب). کـه نـه خود و نـه پدر او را نشناسند. کـه خود و پدرش گمنامند. || بی خیر محض. (منتهی الارب). آنکه درون او خیر نباشد. (منتخب اللغات). و هو ضِلّ اَضلال (بالکسر و یُضم)؛ آن بلائیست و خیری درون آن نیست (و اذا قیل بالصاد المـهمله فلیس فیـه الاّ الکسر). و در وقت تحسر و تأسف گویند: یـا ضل ما تجری بـه العصا؛ ای یـا فقده و تلفه. (منتهی الارب).
ضلاضل.
[ضُ ضِ] (ع ص) ضُلضلة. راهنمای ماهر. (منتهی الارب). || زمـین درشت.
ضلاضل.
[ضَ ضِ] (ع اِ) ضلاضل الماء علی الجمع؛ باقیماندهء از آب. (منتهی الارب).
ضلاعت.
[ضَ عَ] (ع مص) توانا و سخت اضلاع شدن. (منتهی الارب). قوی بازو و قوی پهلو شدن. (منتخب اللغات). قوت و سختی استخوانـهای پهلو و بازو. (منتهی الارب).
ضلال.
[ضَ] (ع مص) گمراه شدن. (تاج المصادر) (دهار) (زوزنی). گمراه گشتن. بیراه شدن. (زوزنی). || ضایع ماندن. (منتخب اللغات). ضایع شدن. (دهار) (تاج المصادر) (منتهی الارب). || هلاک شدن. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (تاج المصادر). مردن. || خاک و استخوان شدن. || گم گردیدن. || مغلوب شدن. گویند: ضل الماء فی اللبن؛ ای غلب بحیث لایظهر اثره فی اللبن، و منـه قوله تعالی حکایة عن اخوة یوسف : ان ابانا لفی ضلال مبین (قرآن 12/8)؛ ای هو مغلوب فی محبتهما ای یوسف و اخیـه. و عن موسی (ع): قال فعلتها اذاً و انا من الضالین (قرآن 26/20)؛ ای المغلوبین فی عصبیة الدین. || پنـهان گشتن و گم شدن ازی. (از منتهی الارب). || گم . (تاج المصادر). || (اِمص) عدول از راه حق سهواً یـا عمداً. نقیض رشاد. ضد هدی. گمراهی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). گمرهی. بیراهی. (مـهذب الاسماء). بیرهی. ضلالت. (منتهی الارب). غیّ. غوایت. تباهی. هلاک. ضیـاع. ضلّة :
در بحر ضلال کشتیی نیست
جز حبّ علی بقول مطلق.ناصرخسرو.
حجت دینیم سوی اهل خراسان
خار و خس چشم کور اهل ضلالیم.
ناصرخسرو.
اندر آن منصب سعی ضلال و جهد محال پیش گرفت. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص202). درون هواداری و حفظ خاندان کریم اتابکی تعصب نمود و حق گزاری کرد و با هیچ متغلب درنساخت و بر چند فرزه کـه در تدبیر دیوان او بود قناعت کرد و بدانست کـه همـه بستهء ضلال و خستهء نکال خواهند شد. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص 11).
صورتی از صورت دیگر کمال
گر بجوید باشد آن عین ضلال.مولوی.
قولهم: هو ضلال بن التلال؛ یعنی او و پدرش شناخته نمـی شوند. (منتهی الارب). || ذهب فی الضلال و التلال؛ از اتباع است. (مـهذب الاسماء).
-ضلال بن السبهلل(1)؛ چیز باطل، و این نعت نامـی هست هر موضوع باطلی را. (منتهی الارب).
صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضَلال درون مقابل هدی استعمال شود، چنانکه غیّ را درون مقابل رشد استعمال کنند. عرب گوید: ضل بعیری و نگوید غوی، و ضلال آن باشد کـه روندهء راه اصلاً بمقصد خویش راهی نیـابد. اما غوایت آن هست که بسوی مقصد راه راست نباشد. و گفته اند کـه ضلال آن هست که خطای شی ء درون جای خود باشد و راه صواب بسوی او نیـابند، و نسیـان آن هست که شی ء چنان از ضمـیر آدمـی بگریزد کـه دیگر درون خاطر خطور نکند. دیگری گفته ضلال انحراف از راه هست است و ضد آن هدایت باشد. دیگری گوید فقدان آنچه رساننده بمقصود هست آن را ضلال گویند. دیگری گفته: سلوک راهی کـه آدمـی را بمطلوب نرساند ضلالت هست و وصول بمقصود از راه راست را هدایت نامند زیرا راه راست پیوسته یکی باشد، اما گمراهی راههائیست مختلف زیرا خلاف مستقیم متعدد است. کذا فی کلیـات ابی البقاء - انتهی.
(1) - درون اقرب الموارد: ضلال بن السبهل.
ضلالت.
[ضَ لَ] (ع مص) گمراه شدن. بیراه شدن. (زوزنی) (تاج المصادر). || (اِمص) ضد هدایت هست چنانکه اِضلال ضد اهتداء مـی باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون). صاحب تعریفات گوید: هی فقدان ما یوصل الی المطلوب و قیل هی سلوک طریق لایوصل الی المطلوب. گمراهی. (دهار) (منتخب اللغات) (منتهی الارب). گمرهی. بیراهی. بیرهی. ضلال. ضلل. غیّ. غوایت. ضلة. مقابل هدی. ضد رشاد :
آن مقتدی بچاه ضلالت همـی رود
ایدون گمان برد کـه مگر بر سما شده ست.
ناصرخسرو.
درجمله نزدیک آمد کـه این هراس فکرت و ضجرت بر من مستولی گرداند و بیک بعد پای درون موج ضلالت افکند. (کلیله و دمنـه). مـی بینم کـه کارهای زمانـه مـیل بـه ادبار دارد... افعال ستوده و اقوال پسندیده مدروس گشته... و راه راست بسته و طریق ضلالت گشاده. (کلیله و دمنـه). که تا خلق را از ظلمت و ضلالت نفس برهانیدند. (کلیله و دمنـه).
همـه گیتی هست بانگ هاون اما نشنود خواجه
که سیماب ضلالت ریخت درون گوش اهل خذلانش.
خاقانی.
پدر گفت ای پسر بمجرّد این خیـال باطل نشاید روی از تربیت ناصحان بگردانیدن و علما را بـه ضلالت منسوب . (گلستان).
ضلالی.
[ضَ] (اِخ) نام عامل ری بـه عهد یعقوب بن لیث صفاری. طبری این کلمـه را صلابی ضبط کرده و در وقایع سال 260 ه . ق. آورده هست که عبدالله سگزی از طبرستان بـه ری افتاد و از صلابی عامل آنجا پناه خواست و یعقوب بنواحی ری کشید و به صلابی نوشت کـه عبدالله را بفرست ورنـه با تو جنگ خواهم کرد، و عامل ری وی را بنزدیک یعقوب فرستاد. (طبری ج 3 صص 1885 - 1886). و گردیزی درون زین الاخبار (چ طهران ص 13) آن را ضلالی ضبط کرده و گوید: عبدالله و برادرانش سوی ری رفتند بنزدیک ضلالی و یعقوب بـه ضلالی نامـه نوشت که تا ایشان را بفرستد و اگر نی با او همان معاملت کند کـه با محمد و حسن کرد، و اهل ری از آن نامـه بترسیدند و ضلالی هر دو برادر (کذا) بنزدیک یعقوب فرستاد و یعقوب ایشان را بـه نیشابور آورد بـه شادیـاخ ایشان را اندر دیوار بدوخت بمـیخهای آهنین. (از حاشیـهء تاریخ سیستان ص 224).
ضلضل.
[ضُ ضُ / ضُ لَ ضِ] (اِخ)موضعی است. (منتهی الارب).
ضلضل.
[ضَ لَ ضِ / ضُ لَ ضِ] (ع ص)ضُلضِلة. زمـین درشت. (منتهی الارب).
ضلضلة.
[ضُ لَ ضِ لَ] (ع ص) زمـین کـه راه گم کنند درون آن. || سنگ بزرگ چنانکه آن را توان برگرفت. (منتهی الارب). || ارضٌ ضُلَضِلة؛ زمـین سنگلاخ. (مـهذب الاسماء). زمـین درشت. ضُلضِل. ضَلضِل. ضُلضُلة. ضَلضِلة. (منتهی الارب).
ضلضلة.
[ضَ لَ ضِ لَ / ضُ ضُ لَ] (ع ص)ضُلضِلة. زمـین درشت. (منتهی الارب).
ضلضلة.
[ضَ ضَ لَ] (ع مص) گمراه شدن. گمراهی. (منتهی الارب).
ضلضلة.
[ضُ ضِ لَ] (اِخ) نام آبی هست و شاید ازآنِ بنی تمـیم باشد. (معجم البلدان).
ضلع.
[ضِ] (ع اِ) ضِلَع. دنده. استخوان پهلو. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مـهذب الاسماء) (دهار). دندانـهء پهلو. (بحر الجواهر). قَبِرقة.(1) ج، اضلاع، اضلع، ضلوع.
-اضلاع خلف، اضلاع زور؛ پنج دنده هست از هر سوی و جمعاً ده و سر این دنده ها متصل بـه غضروف باشد، و مجموع اضلاع صدر و اضلاع زور بیست وچهار است.
- اضلاع صدر؛ دنده های و آن از هر سوی بدن هفت باشد بعد استخوانـهای و متصل بدان، و این اضلاع صدر را اضلاع خالصه و اضلاع مقفوله نیز گویند.
|| سو(2). خطی بر یک جانب سطح. بَدَنـه. کرانـه. ج، اضلاع. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضلع، بکسر ضاد و سکون لام یـا فتح آن بنابر مذهب پاره ای از اهل لغت استخوان کوچکی از استخوانـهای پهلو را نامند و بمعنی حاجب نیز آمده، و در اصطلاح مـهندسان و محاسبان اطلاق مـی شود بر خط مستقیمـی از خطوطی کـه محیط بر زوایـا باشد و همچنین بـه سطحهائی کـه دارای زوایـا باشد. و بر جذر نیز اطلاق شود. مـیگویند هر عددی کـه در عین خود ضرب شود جذر نامـیده مـی شود درون حساب، اما درون مساحت همـین عمل را ضلع نامند زیرا مـهندسان خطوط مستقیمـهء محیطهء بزوایـا و محیطهء بسطوح ذوات الزوایـا را اضلاع مـی گویند و سطح مربع کـه زوایـای آن قائمـه و اضلاع آن متساویـه باشد، بعبارة اخری حاصلضرب ضلعی از اضلاع آن درون عین خود آن ضلع را مجذور خوانند. بعد مجذور درون حساب بمنزلهء سطح مربع و جذر بمنزلهء ضلع باشد و بدین اعتبار اطلاق مـی شود کلمـهء ضلع بر جذر و کلمـهء مربع بر مجذور. بدان کـه شکلی کـه دارای چهار ضلع هست ذواربعة اضلاع نامـیده مـی شود و آنکه بیش از چهار ضلع دارد آن را کثیرالاضلاع نامند. بعد اگر پنج ضلع آن را احاطه کرد آن را ذوخمسة اضلاع خوانند و اگر اضلاع آن برابر بود آن را مخمس گویند و اگر دارای شش ضلع و همگی برابر بودند آن را مسدس نامند، و قس علیـهذا الی العشرة و بعد از ده ضلع را ذواحدعشرة اضلاع و ذواثْنَیْعشرة اضلاع و همچنین استعمال کنند و نام برند الی غیر النـهایة خواه اضلاع برابر یکدیگر باشند و خواه نباشند. هکذا یُستفاد من شرح خلاصة الحساب. و بیـان ضلع کره ضمن معنی لفظ سطح بگذشت. و رجوع بـه کعب شود.
(1) - La cote.
(2) - Le cote.
ضلع.
[ضُ] (ع ص) جِ اَضلَع. (منتهی الارب). رجوع بـه اَضْلَع شود.
ضلع.
[ضُ] (ع ص) جِ ضَلیع. (منتهی الارب). رجوع بـه ضلیع شود.
ضلع.
[ضَ لِ] (ع ص) کَژِ خِلْقی (فان لم یکن خلقةً فهو ضالع). (منتهی الارب).
ضلع.
[ضَ لَ] (ع مص) کژ گردیدن شمشیر. (منتهی الارب). کژ شدن شمشیر و جز آن. (منتخب اللغات). || خصومت بای. (منتهی الارب). || کژی خِلقی و کژ شدن درون خلقت. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). ضَلْع. || برداشتن بار گران. (منتخب اللغات). تحمل بار گران. || گرانی وام بحدی کـه صاحب آن از راستی مایل گردد و انحراف ورزد. (منتهی الارب). گرانی وام. (منتخب اللغات). || قوت و توانائی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || ضَلَع مر شتر را بمنزلهء غمز هست مر بهایم را. (منتهی الارب).
ضلع.
[ضَ] (ع مص) پر شدن شکم از سیری یـا سیرابی که تا آنکه برسد آب اضلاع را، یـا عام است. (منتهی الارب). || مـیل . (منتهی الارب) (منتخب اللغات). کژ گردیدن نـه از خلقت. (منتهی الارب). چسبیدن. (تاج المصادر). کژ شدن. (زوزنی). گوژ شدن. (تاج المصادر). || کَژیِ خِلقی و کژ شدن درون خلقت. ضَلَع. و منـه: لاقیمن ضلعک بالوجهین. || ستم . (منتهی الارب). جور . (منتخب اللغات). || برگردیدن از حق. (منتهی الارب). || زدن درون پهلویی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || برگردیدن از چیزی. (منتهی الارب).
ضلع.
[ضَ] (ع اِ) مـیل و خواهش. یقال: ضلعک معه، و منـه المثل: لاتنقش الشوکة بالشوکة فان ضلعها مَعَها؛ درون حق شخصی گویند کـه با دیگری پیکار کند (قیل القیـاس تحریکه لانـهم یقولون ضلع مع فلان کفرح و لکنـهم خففوا فتقول اجعل بینی و بینک فلاناً؛ ای رج یـهوی هواه). و یقال: هم علیـه ضلع واحد؛ یعنی مجتمع اند بر عداوت او. (منتهی الارب).
ضلع.
[ضِ لَ] (ع اِ) ضِلْع. استخوان پهلو (و یؤنث). ج، اَضلُع، و ضُلوع، اَضلاع. و قولهم: هم عَلَیَّ ضِلَعٌ جائرة؛ یعنی ستمکارانند بر من. (منتهی الارب). || کوه جداگانـه. (مـهذب الاسماء). کوهی خرد جداگانـه. (منتخب اللغات). کوهچهء تنـهاگانـه. کوه پست باریک نرم سهل گذار، و منـه الحدیث: کانکم باعداء الله بهذه الضلع الحمراء؛ ای مقتلین مذللین. چوب هرچه باشد. چوب پهنا و کج مانا بـه استخوان پهلوی حیوان. (منتهی الارب). چوبی کـه در آن کجی باشد مانند استخوان پهلو. (منتخب اللغات). || ضِلَعُ الخلف؛ داغی هست پس استخوان پهلو بطرف پشت. || ضِلعٌ من البطیخ؛ یک قاش خربزه. || یوم الضِلعین (مثنی)؛ جنگی هست از جنگهای عربان. || ضِلَعٌ عَوْجاء؛ زن، بدان جهت کـه حواء از کوچک ضلع آدم پیدا شد، و از اینجاست کـه مردان از پهلوی چپ یک ضلع کم دارند. (منتهی الارب).
ضلع.
[ضِ لَ] (اِخ) موضعی هست به طائف. (منتهی الارب).
ضلع.
[ضِ لَ] (اِخ) ضِلع الرجام؛ موضعی است. (منتهی الارب).
ضلع.
[ضِ لَ] (اِخ) ضِلع القتلی؛ موضعی است. (منتهی الارب). || نام جنگی هست از جنگهای عرب. (معجم البلدان).
ضلع.
[ضِ لَ] (اِخ) ضلع بنی الشیصبان؛ موضعی هست در بلاد غنی بن اعصر، و بنی الشیصبان بطنی از جن و کافرند. رجوع بـه ضلع بنی مالک شود. (معجم البلدان).
ضلع.
[ضِ لَ] (اِخ) ضِلع بنی مالک؛ موضعی هست در بلاد غنی بن اعصر، و بنومالک بطنی از جن و مسلمانند. ابوزیـاد درون نوادر گوید: و کانت ضلعان و هما جیلان من جانب الحمـی، حمـی ضریة الذی یلی مـهب الجنوب واحدها یسمّی ضلع بنی مالک و بنومالک بطن من الجن و هم مسلمون، و الاَخر ضلع بنی شیصبان و هم بطن من الجن کفار و بینـهما مسیرة یوم و بینـهما وادٍ یقال له الیسرین، فاما ضلع بنی مالک فیحل بـه الناس و یصطادون صیدها و یحتل بها و یرعی کلؤها، و اما ضلع بنی شیصبان فلایصطاد صیدها و لایحتل بها و لایرعی کلؤها و ربما مر علیـها الناس الذین لایعرفونـها فاصابوا من کلئها او من صیدها فاصاب انفسهم و مالهم شرّ، و لم تزل الناس یذکرون کفر هؤلاء و اسلام هؤلاء... (معجم البلدان).
ضلعة.
[ضِ لَ عَ] (ع اِ) ماهیی هست خرد سبز کوتاه استخوان. (منتهی الارب).
ضلفع.
[ضَ فَ] (اِخ) جایگاهی هست به یمن. (معجم البلدان).
ضلفع.
[ضَ فَ] (ع ص) زنِ فراخ اندام. (منتهی الارب).
ضلفعة.
[ضَ فَ عَ] (ع ص) ضَلفع. زن فراخ اندام. (منتهی الارب).
ضلفعة.
[ضَ فَ عَ] (ع مص) ستردن موی سری را. (منتهی الارب).
ضلل.
[ضَ لَ] (ع مص) گمراه شدن. گمراهی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). گمرهی. ضلال. || (اِ) آب جاری زیر سنگ کلان کـه آفتاب آن را نرسد. (منتهی الارب). آب جاری زیر سنگ کـه آفتاب بر آن نتابد. (منتخب اللغات). آب جاری زیر درختان. (منتهی الارب). آب جاری مـیان درختان. (منتخب اللغات).
ضلوع.
[ضُ] (ع اِ) جِ ضِلَع. (منتهی الارب).
ضلوع.
[ضَ] (ع ص) زمـین کج. || راهها از سنگلاخ سوخته. (منتهی الارب).
ضلوعة.
[ضَ عَ] (ع ص) مَضلوعة. کمانی کـه در چوب آن خم باشد و راستی و تمام چوب آن مشاکل کبد آن کـه قبضه گاه است، باشد. (منتهی الارب).
ضلول.
[ضَ] (ع ص) گمراه. (منتهی الارب). بسیـار گمراه. (منتخب اللغات).
ضلة.
[ضِلْ لَ] (ع اِمص) گمراهی. (منتهی الارب). گمرهی. ضلال. ضلالت. || ذهب دمـه ضلةً؛ رایگان رفت خون او. (منتهی الارب). || و هو ابنـه لِضلة؛ او فرزند زناست. || هو تبع ضلة (بالاضافه و بالنعت)؛ آن بلایی هست بی خیر. (منتهی الارب).
ضلة.
[ضَلْ لَ] (ع اِمص) سراسیمگی. (منتهی الارب). حیرت. || غیبت، بـه خیر باشد یـا بـه شر. (منتهی الارب). || گمراهی. (منتهی الارب).
ضلة.
[ضُلْ لَ] (ع اِمص) رهنمونی کامل. (منتهی الارب). حذق درون دلالت.
ضلی.
[ضَلْیْ] (ع مص) هلاک گردیدن. (منتهی الارب).
ضلیع.
[ضَ] (ع ص) بزرگ پهلو. (مـهذب الاسماء). سخت بازو. (منتخب اللغات). آنکه بازوی قوی دارد. آنکه استخوانـهای پهلوی او سخت و محکم باشد. (منتخب اللغات). مرد زورآور و سخت و کلان جثهء بزرگ ء فراخ پیشانی. ج، اضلاع، ضُلع. || فرسٌ ضلیع؛ اسبی تمام خلقت بزرگ و فراخ مـیان درشت استخوان بسیـارپی سطبرسرین. (منتهی الارب). اسب تمام خلقت سطبرسرین بسیـارعصب بزرگ مـیان. (منتخب اللغات). || رجلٌ ضلیع الفم؛ مرد کلان دهن یـا بزرگ دندان با هم نزدیک شده. (و العرب تحمد سعة الفم و تذُمّ صغره). (منتهی الارب). || کج. (منتخب اللغات). || کمانی کـه چوب آن خم و کجی داشته باشد و باقی بدن مانند قبضه باشد یعنی همـهء تن آن برابر بود. (منتهی الارب).
ضلیل.
[ضَ] (ع ص)بسیـار درون پی گمراهی رونده. (منتهی الارب). گمراه. بیراه. (دهار). || رجلٌ ضلیل؛ مردی بی دین. (مـهذب الاسماء).
ضلیل.
[ضِلْ لی] (اِخ) الملک الضلیل؛ لقب امرؤالقیس بن حجر الکندی است، و فیـه الحدیث: اشعر الناس الملک الضّلیل. (منتهی الارب).
ضلیل.
[ضِلْ لی] (ع ص) بسیـار گمراه. (منتخب اللغات). مرد سخت گمراه و بسیـار درون پی ضلالت رونده. (منتهی الارب).
ضلیلی.
[ضَ لی لا] (اِخ) نام جایگاهی هست (ابن القطاع آن را درون ابنیـهء ممدوده آورده و ضلیلاء گفته است). (معجم البلدان).
ضم.
[ضِم م] (ع اِ) ضِمام. بلای سخت (قال کأنـه تصحیف و الصواب بالصاد المـهملة). (منتهی الارب).
ضم.
[ضَم م / ضَ] (از ع، مص) فراهم آوردن چیزی را بچیزی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). فراهم آوردن. (دهار). وا هم آوردن. (تاج المصادر) (زوزنی). پیوستن: ضم چیزی بچیزی؛ اضافه . افزودن. فزودن : قاضی ابوطاهر عبدالله بن احمد التبانی را با وی ضم کرده شد. (تاریخ بیـهقی ص209).
با بقای تو کامرانی جفت
با مراد تو شادمانی ضم.مسعودسعد.
درحال بگوش هوش من گفت
وصف تو کـه با ضمـیر شد ضم.خاقانی.
چشمـهء خور بوسه داد خاک درش سایـه وار
زادهء خور دید لعل با کمرش کرد ضم.
خاقانی.
ضم.
[ضَم م] (ع اِ) ضَمّه. پیش (حرکت). «ـُ». اعراب درون بر. (مـهذب الاسماء). نام حرکت کـه آن را پیش گویند مگر درون کلمـهء مبنی. و بدان کـه حرکت پیش را ضم از آن نامند کـه به ضم الشفتین یعنی فراهم آمدن هر دوحاصل مـی شود. (غیـاث) (آنندراج) :
ز ضم نـهادند اعرابش از چه شد مکسور
بجزم د او را چرا بود مُدغم.
مسعودسعد.
ضمائر.
[ضَ ءِ] (ع اِ) ضمایر. جِ ضمـیر. (منتهی الارب) (دهار) : طاهربن زینب و دیگر قُوّاد و امراء خلف کـه آن حالت دیدند ضمائر ایشان بر مخالفت قرار گرفت. (ترجمـهء تاریخ یمـینی ص240).
ضمائم.
[ضَ ءِ] (ع اِ) جِ ضمـیمـه.
ضمات.
[ضَمْ ما] (ع اِ) جِ ضَمّة.
ضماد.
[ضِ] (ع اِ)(1) مرهم. (دهار) (زمخشری). مرهم جراحت. (مـهذب الاسماء). دارو کـه بر جراحت نـهند. ادویـه با مایعی درآمـیخته کـه بر عضوی نـهند. دواهای زفت کـه محتاج بـه بستن هست برخلاف طلاء. دارویی کـه به آب یـا بچیزی رقیق دیگر سرشته بر اندامـی پهن کنند، و آن را بهندی لیپ گویند. (غیـاث). عبارت از چیزی چند غلیظ باشد کـه بر چیزی بمالند و بر اعضا نـهند و ببندند. (اختیـارات بدیعی). بـه اصطلاح اطباء، ادویـهء مطبوخ یـا مایع هست که قوام آن غلیظ باشد و بر عضو گذارند و در قرابادین بتفصیل ذکر یـافت... (فهرست مخزن الادویـه). آنچه از غلیظ القوام کـه مایع و نرم باشد بر عضو بمالند و ببندند اعم از آنکه موم و روغن داشته یـا نداشته باشد. هوکش. ملغم. ج، اضمدة، ضمادات :
تو [ دماوند ] قلب فسردهء زمـینی
از درد ورم نموده یک چند
تا درد و ورم فرونشیند
کافور بر آن ضماد د.بهار.
- ضماداً؛(2) بطور ضماد. بضماد.
|| رکوی جراحت. (زمخشری). آنچه بر جراحت بندند. (منتهی الارب). چیزی کـه بر جراحت بندند. (منتخب اللغات). عصابه. (منتهی الارب). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضماد، بکسر ضاد و تخفیف مـیم، نزد پزشکان عبارتست از چند قلم داروئی کـه با مایعی مخلوط و در هم سازند که تا حدّی کـه نرم شود آنگاه آن شی ء مخلوط را بر عضو نـهند. و فرق بین طلا و ضماد آن هست که داروئی کـه برای طلا بکار برند از ضماد رقیقتر باشد لانّه لایساعد(؟) علیـه و یجری معها. کذا فی الاَقسرائی. و در بحر الجواهر گوید: اصل مادهء ضَمد بمعنی بستن هست چنانکه گویند: ضَمَدَ رأسَهُ و جَرْحَهُ؛ اذا شدّه بالضّمادهء، و ضماده پارچه ای هست که عضو مجروح را با آن بازبندند. سپس مادّهء ضمد را بمعنی نـهادن دارو بر موضع جراحت نقل د هرچند عضو مجروح را با پارچه یـا شی ء دیگر نبندند. ضماد، اول مخترع له ابقراط و هو عبارة عن الخلط بمائع خلطاً محکماً له قوام اصلی کعسل معقود او عارض کخلّ و زیت و یرادف الاطلیة او هی اخصّ او بینـهما عموم وجهی کما تقرر فی القوانین و اصل اتخاذها کراهة الدواء فاصطنعها لیفعل بها الافعال الصادرة بالتناول فهی سر لاتودعه الاطباء الکتب غالباً و المذکور منـها فی الکثیر انما هو المحللات و الملینات وذلک مقصوداً اصالة فیـها و انما المقصود بها استیفاء المنافع التی هی غایة غیرها من التراکیب المعدة للتناول و قد تضمنت التلطیف و التحلیل و التکثیف و التقطیع و التنضیج و الردع و التسکین و غیرها من صفات الادویة فهی ملوکیة بالذات اذا سلک بها القانون کان یجعل الخلّ مث للرطب و دهن الورد للیـابس مع الحرارة فیـهما و العسل و الزیت فی العو ان یراعی مع ذلک السن و الفصل و البلد و فی نحو الترهل و الاستسقاء الزقی زیـادة التجفیف و العالی غیر ذلک و اول ما وضع «ضماد سلطیـانس» یعنی الترمس و هو یخرج الاخلاط جمـیعاً بلا کلفة و یفعل فعل الادویة الکبار. و صنعته ان تسحق من الترمس ما شئت بالغاً و الحنظل کنصفه و اللؤلؤ المحلول کعشرة و الکوکب و هو الطلق کخمسة و اطبخ الکل محکماً مشدوداً بلبن حلیب حتی یمتزج و یرفع فعلی الاربیة للصفراء و الثدیین للدم و البطن للبلغم و الورکین للسوداء و القدمـین بعد الحک لما سفل من الامراض بقدر السن و الزمان و المکان و هو سر بلیغ فاحتفظ بـه و راع فی الاستسقاء الیمـین و الطحال الشمال و هکذا و دونـه ان یؤخذ مرارة البقر بالعسل و النطرون و الزیت و شحم الحنظل و الزرنیخ. «ضماد» من صناعة الطبیب للاکلة و الساعیة و القروح الخبیثة و صنعته نورة اقاقیـا من کل ستة قلقطار محروق اربعة زرنیخ احمر و اصفر من کل اثنان یعجن بماء لسان الحمل و الخل «ضماد» یحل الورم و الصلابات الحارة: قشر رمان مطبوخ بعد السحق بالخل سماق حی العالم سواء طین ارمنی ماء کزبرة من کل نصف احدها کافور ماء شبت یعجن بدهن الورد و یستعمل «ضماد» لاوجاع المفاصل و النقرس. صنعته صندل بنوعیـه اکلیل من کل عشرة مامـیثا خمسة اقاقیـا اثنان زعفران واحد و فی نسخة افیون لفاح من کل اثنان و هو مجرّب فی الحارة فان کانت باردة فلیجعل مکان الصندل من کل من الفربیون و الجندبادستر و مکان المامـیثا سذاب و حب الرشاد و زیت عتیق و الباقی علی حکمـه. «ضماد فیثاغورس» ینفع من الاستسقاء و الماءالاصفر و ضعف الکبد و المعدة و الارحام و نحوها. صنعته زوفاء رطب ثلاثون، شمع اربع وعشرون زعفران شحم بط و اوز و دجاج من کل اثناعشر، صبر، مـیعة سائلة، مقل ازرق، اشق، مصطکی، من کل ثمانیة. «ضماد» ینفع من اوجاع البطن و الصدر و الجنبین. و صنعته؛ شمع عشرون شحم البقر عشر درهماً سمن اثناعشر زوفا رطب ستة علک، بطم اربعة و قد یضاف ان کان هناک ضیق نفس و اعیـاء کرنب و اخثاء البقر حلبة من کل خمسة. «ضماد قرسطالیون» یعنی رعی ال ینفع من الفالج و اللقوة و ما ینصب الی العین و الشقیقة و وجع الاسنان علی الرأس و الریح و نحوه علی البطن و عسر البول علی المثانة. و صنعته زرنب اربعون شمع ثمانیة راتینج خمسة رعی ال اثنان. ضماد یقطع الاسهال و الذرب و الاطلاق و یقوی المعدة و الکبد. و صنعته کعک نضیج خمس مثاقیل ورد فقاح الکرم آس و حبه نمام تفاح من کل اربعة مثاقیل اقاقیـا حضض کندر سماق زعفران مصطکی من کل درهمان مر، درهم کافور نصف درهم فان قوی الاسهال زید شب عفص من کل مثقال و مع ضعف الکبد لاذن درهمان و فی الدم جلنار اربع دراهم و الزحیر عن برد سعد بدل المصطکی و الاقاقیـا بدل النمام و مع المغص الشدید نانخواه بدل فقاح الکرم جاورس محمص بدل الاَس قشر اترج بدل التفاح و حیث لا اسهال قصیر نصف اوقیـه. یعجن الکل بماء الاَس فی الاسهال و ضعف المعدة و بدهن الورد فی غیره. «ضماد» یحل الطحال و الاورام الصلبة. و صنعته جوز، تین، دقیق حمص و فول و ترمس و بزر کتان سواء اشق مقل ازرق حلبة من کل نصف احدها فان کان هناک برد زید سنبل اکلیل بابونج من کل ربع احدها. «ضماد» لفسخ العصب و الصدع و الوهن و جبر الکسر و الفتق. و صنعته شحم خنزیر و دجاج و مخ ساق البقر سواء تذاب و یلقی فیـها نشا مقدار ما یجعلها کالعجین و یستعمل و فی الفتق تحذف الادهان اص و یجعل مکانـها جوز سرو و ورقة عفص اقاقیـا غراء سمک و لابأس بذلک و فی نسخة فی الفتق ایضاً انزروت، مر، و فی الکسر مغاث اشراس خطمـی طین ارمنی ماش من کل قدر الحاجة لان الاوزان فی مثل هذه المحال لیست بشرط «ضماد» ینفع من الرمد و النّزلات الحارة. و صنعته ورق الهندباء دقیق شعیر یعجن بدهن الورد و قد تبدل الهندبا بالبقلة و دهن الورد ببیـاض البیض و قد تجمع اذا اشتدت الحرارة و اذا ارید النوم جعل معه زعفران و بزر البنج و الخس و الافیون و نحوها «ضماد» للاوجاع البارده. و صنعته. زعفران زرق الخطاطیف دخان الشیح، مر، یعجن بماء الرازیـانج و العسل و عصارة الاکلیل و هذا جید لغالب اوجاع العین و البیـاض و الظلمة و الجرب و الحکة طلاءً و قطوراً و فی یضاف زبد البحر و فی التصریف، انـه کاف مع العسل فی البیـاض و انـه جربه و لعله فی الرقیق الحادث. «ضماد» لصاحب الشفاء قال انـه مجرب فی قطع الاسهال، جاورس عشرون کندر ورد آس کعک من کل عشرة دقیق شعیر خمسة یعجن بماء السفرجل او طبیخه. «ضماد» یحل الاورام و الحمـیات و اللهیب و العطش و وجع المفاصل و ما کان عن حرارة. و صنعته صندل ابیض و احمر طین ارمنی بزر خطمـی من کل خمسة زعفران اثنان افیون واحد یعجن بماء الکزبرة. «ضماد» للامراض الباردة فی المفاصل و غیرها. خطمـی اکلیل علک بابونج بزر کتان زعفران سذاب خردل من کل خمسة یعجن بالعسل مع یسیر القطران. «ضماد» للقوابی و الاَثار. و صنعته قردمانا مـیویزج من کل عشرة حمص بعر ماعز من کل ستة اصل السوسن کبریت من کل خمسة. «ضماد» یحل الصلابات و الورم و الترهل و یقوی المعدة. و صنعته اطراف الکرم لحاء القنب زعفران مصطکی یعجن ب الاَس و قد یمرهم (؟) بالشّمع و الاشق و الزیت و الکهربا. «ضماد» للعلل التی فی المفاصل و النسا. و صنعته صمغ صنوبر شمع اشق سوسن زعفران بورق مقل جاوشیر وسخ الکور قنـه حلبة زهر حنا. «ضماد» یحلل ما فی الانثیین. و صنعته مقل اشق مـیعة سائلة دقیق باقلا شعیر حلبة مـیفختج دهن سوسن و یزاد فی الماء اخثاء البقر رماد بلوط و اصول الکرنب سعد و یزاد فی الفتق جوز السرو و عدس و عفص و مر و صمغ و مرزنجوش اقاقیـا کندر یحل بال مع ادمان (؟) نحو الکمون (؟) اک و تقطیر مثل الزنبق فی الاحلیل و الغوالی مفتوقة بالمسک و الجندبیدستر و الفربیون. (تذکرهء ضریر انطاکی).
ضماد، کمپرس گرم بادوامـی است(3) کـه از قدیم الایـام بـه خواص آن واقف بوده اند. پیشینیـان با داروهای گوناگون نظیر موم، خمـیر نان، روغن، حنا، آمونیـاک، آرد، انواع حبوبات، شیرهء انجیر، و غیره ضماد تهیـه کرده به منظور هر یک خواص قائل بودند ولی امروزه تنـها ماده ای کـه برای تهیـهء ضماد بکار مـی رود آرد بَزْرَک است. به منظور تهیـهء ضماد یک قسمت آرد بَزْرَک با پنج قسمت آب سرد مخلوط کرده بـه آن حرارت مـی دهند که تا پخته شده و تبدیل بـه ضماد نرم و چسبنده شود و یـا اینکه از اول آرد بزرک را بتدریج با ش مخلوط مـی کنند که تا ضماد بـه دست آید، بعد از آن ضماد را روی پارچهء نازکی پهن کرده و روی آن را با پارچهء دیگری پوشانیده روی محل دردناک و ملتهب مـی گذارند. ضماد بَزْرَک را حتما همـیشـه تازه تهیـه کرد زیرا ضماد کهنـه پوست را سخت تحریک مـی کند. به منظور آنکه اثر آرام کنندهء درد ضماد آرد بَزْرَک را زیـاده کنند چندین قطره از آن روی آن طرفی از ضماد کـه مجاور پوست مـی شود مـی چکانند. ضماد بزرک دردهای قولنج کلیوی، کبدی، معوی، رحمـی و دردهای اورام مزمن مفاصل لنفانژیت، التهابات موضعی و لومباگو را آرام مـی کند.
-ضماد خردل(4)؛ به منظور تهیـهء ضماد خردل یـا مقداری آرد خردل(5) را روی ضماد بَزْرَک پاشیده و یـا آرد خردل را (بمـیزان یک پنجم وزن بَزْرَک) با ضماد آرد بَزْرَک کاملاً مخلوط مـی کنند. اثر مصرف خردل بسبب اسانس آن هست که درنتیجهء اثر آب درون آرد خردل تولید مـی شود و چون حرارت زیـاد الکل و اسیدها مانع این فعل و انفعال هست باید آرد خردل را هنگامـی روی ضماد پاشید و یـا با آن مخلوط کرد کـه حرارت ضماد از 45 درجه متجاوز نباشد. بهترین نوع ضماد خردل، ضمادی هست که از مخلوط آرد خردل با ضماد بَزْرَک بـه دست مـی آید، چه تمام نقاط پوست را یکنواخت قرمز کرده و باعث بروز تحریکات جلدی نمـی شود. ضماد خردل درد و سوزش مختصری تولید مـی کند کـه تا ده، پانزده دقیقه بعد از بکار بردن ضماد شدت پیدا کرده بعد از آن رو بتخفیف مـی گذارد و اگر مقدار خردل ضماد زیـاد باشد بعد از آرامش مختصری مجدداً درد و سوزش که تا مـیزان غیرقابل تحملی شدت پیدا مـیکند. مدتی کـه ضماد خردل را درون روی پوست حتما نگاه داشت، بسته بـه لطافت و خشونت پوست متفاوت است. معمولاً پوست لطیف بیش از ده دقیقه و پوست خشن بیش از چهل، پنجاه دقیقه تحمل ضماد خردل را نکرده و اگر ضماد را از روی پوست برندارند درون سطح پوست تاولهای متعددی تولید مـی شود. ضماد خردل مفید و بی ضرر هست و مـی توان درون قسمتی بزرگ از پوست آن را بکار برد. موارد استعمال اصلی ضماد خردل درون بیماریـهای حاد و مزمن و جهاز تنفسی است. درون این بیماریـها ضماد خردل را روی و پشت بیمار مـی اندازند. بعلاوه از اثر این ضماد درون درمان اورام مفاصل و دردهای عضلانی و لومباگو نیز مـی توان استفاده کرد. (کتاب درمان شناسی ج1 ص211، 212، 213).
(1) - Cataplasme. Fomentation. epitheme.
(2) - Topiquement.
(3) - Compresse durable.
(4) - Cataplasme sinapise.
(5) - Farine de moutarde.




[ع تیغ زدن دست برایه فیک]

نویسنده و منبع |



ع تیغ زدن دست برایه فیک

عربی 282 (همـه چیز از عربی) - ضرب المثلهای عربی

الف أباد الله خضراءهمابدء بِنَفسک ترجمـه: ع تیغ زدن دست برایه فیک «از خود آغاز کن!»مترادف: «اول خویش سپس درویش.» ابذل لصدیقک دمک ومالک ترجمـه: «خونت و اموالت را به منظور دوستت بده» إبرة فی کومة قش ترجمـه: «سوزن درون کوهی از کاه» أبرد من الثلج ترجمـه: «سردتر از یخ» أبصر من الوطواطأبصر من زرقاء الیمامة ترجمـه: «دوربین‌تر از زرقاء.»تمثیل: «ای خداوندی کـه گر روی تو اعمـی بنگرد// از فروغ روی تو بیناتر از زرقا شود.» قطران تبریزیشرح: «زرقاء نام زنی از عرب هست که از مسافتی بعید مـی‌دیده‌است.» امثال و حکم - دهخدا أبصر من غراب ترجمـه: «دوربین‌تر از کلاغ.» أبطأ من سلحفاة ترجمـه: «کندتر از لاکپشت» أبعد من الثریـا ترجمـه: «دورتر از ثریـا» اَبقض‌الاَشیـا عندی‌الطلاق مترادف: «تو به منظور وصل آمدی// نی به منظور فصل آمدی» جلال‌الدین محمد بلخیمشابه: «بود سوزن به‌از تیغ برنده// کـه این دوزنده آمد آن درنده» أبکى من یتیم ترجمـه: «گریـان تر از یتیم» أبلغ من قس بن ساعدةأبیع من إخوة یوسفأتب من أبی لهبأتبع من الظلاتق شَر مِن اَحسنت اِلیـه ترجمـه: «از زیـان و آسیب آن‌که بدو نیکویی کرده‌ای پرهیز کن.» امثال و حکم - دهخداتمثیل: «گفت حق هست این ولی ای سیبویـه// اتق شر من احسنت الیـه» جلال‌الدین محمد بلخیمشابه: «سزای نیکی بدی است.»مشابه: «با هرکه دوستی خود اظهار مـی‌کنم// خوابیده‌دشمنی هست که بیدار مـی‌کنم» اتقوا فِراسَة‌المؤمِن ترجمـه: «بپرهیزید از تیزمغزی مؤمنان» امثال و حکم - دهخداتمثل: «تو اگر مؤمنی فراست کو// ور شدی مؤتمن حراست کو// فال مؤمن فراست نظر است// وین زتقویم و زیج ما بدر است// مؤمن از رنگ چهره برخواند// هرچه دانا زدفترش داند// دل مؤمن بسان آینـه است// همـه نقشی درون آن معاینـه است» اوحدی اتقوا مِن غَضَب الحَلیم ترجمـه: «از خشم بردباران پرهیز کنید.»مترادف: «از آن مترس کـه های و هو دارد// از آن بترس کـه سر بتو دارد»تمثیل: «بگاه صلح سبک‌روح‌تر زحلم شجاع// به‌روز حرب گرانمایـه‌تر زخشم حلیم» رونی اتقو مِن مَواضِع التهم ترجمـه: «از بهتان‌گاه‌ها اجتناب ورزید» امثال و حکم - دهخدامترادف: «جایی ن کـه چون نـهی پای// تهمت‌زده خیزی از چنان جای// صوفی کـه رود به‌مجلس مـی// وقتی بچکد پیـاله بر وی// چون شـهره شود عروس معصوم// پاکی و پلیدیش چه‌معلوم» امـیر خسرومترادف: «چو من خلوت‌نشین باشم تو مخمور// زتهمت، ع تیغ زدن دست برایه فیک رأی مردم کـه شود دور» نظامـی اتَّکَلْنا منـه على خُصٍّالاتحاد قوةاترک الشر یترککاتسع الخرق على الراقعاتق الأحمق أن تصحبه إنما الأحمق کالثوب الخلق کلما رقعت منـه جانبا صفقته الریح وهنا فانخرقأثبت من الوشمأثقل من جبلأجبن من نعامةاجتنب مصاحبة الکذاب فإن اضطررت إلیـه فلا تُصَدِّقْهُاجع کَلبَک یتعبک ترجمـه: «سگ خویش گرسنـه دار که تا از دنبال تو آید» امثال و حکم - دهخدامشابه: «اسب فربه شود، شود سرکش» سنائیتمثل: «آلت اِشکار جز سگ را مدان// کمترک انداز سگ را استخوان// زان‌که سگ چون سیر شد سرکش شود// کی سوی صید و شکاری خوش رود» جلال‌الدین محمد بلخی اجلس حیث یُؤْخَذُ بیدک وَتُبَرُّ ولا تجلس حیث یؤخذ برجلک وتُجَرُّأجهل الناس من کان على السلطان مدلا وللإخوان مذلاأجود من حاتماحذر الأحمق واحذر وُدَّهُ (إنما الأحمق کالثوب الْخَلَق)احذر عدوک مرة وصدیقک ألف مرة فإن انقلب الصدیق فهو أعلم بالمضرةاحذر مباسطة‌الملوک ترجمـه: «از بساط پادشاهان دوری کن»مترادف: «از صحبت پادشـه بپرهیز// چون پنبهٔ نرم زآتش تیز» نظامـی أحذر من غراب ترجمـه: «ترسنده‌تر از کلاغ» امثال و حکم - دهخداتمثل: «بودم حذور همچو غرابی به منظور آنک// همچون غراب جای گرفتم درون این خراب» مسعود سعد سلمان احذروا من لا یرجى خیره ولا یؤمن شرهأحر من الجمرإحراق طیباأحرس من کلبأحرص من نملةأحزن من الخنساء على صخراَحسَن‌الشعر، یـا اعذب‌الشعر اکذبه ترجمـه: «شعر هرچه به‌دروغ نزدیک‌تر زیباتر»تمثل: «در شعر مپیچ و در فن او// چون اکذب اوست احسن او» نظامـی أَحْسِنْ إلی الناس تستعبد قلوبهماُحْسِن اٍلی مِن اساء ترجمـه: «با آن‌که بدی کرده نکویی مـیکن» امثال و حکم - دهخدامشابه: «بَدان‌را نیک دارید ای عزیزان// کـه خوبان خود عزیز و نیک‌روزند» سعدیتمثل: «بدی را بدی سهل باشد جزا// اگر مردی احسن الی من اسا» سعدی أحضر الناس جوابا من لم یغضباحفر بئرا وَطُمَّ بئرا ولا تُعَطِّلْ أجیرااحفظ قرشک الأبیض لیومک الأسودأحکم من لقمانأحمد البلاغة الصمت حین لا یَحْسُنُ الکلاماحمق من هبنقه ترجمـه: «احمق‌تر از هبنقه»شرح: هبنقه از حمقای مشـهور عرب هست که وقتی گردن‌بندی به‌خود آویخت. ع تیغ زدن دست برایه فیک پرسیدند: این تورا به‌چه‌کار است؟ گفت: که تا با دیگران عوض نشوم.» أحن من الأم على أولادهاآخ الأْکْفاءَ وداه الأعداءأخوک من صَدَقک لا من صدّقکأخاک أخاک إن مَنْ لا أخا له کَساعٍ إلى الهیجا بغیر سلاحاختر أهون الشریناختلط حابلهم بنابلهمآخر الحیـاة الموتآخر العنقوداخطب لابنتک ولا تخطب لابنکأَخْفَقَ حالب التیسأخوک من صدقک النصیحة ترجمـه: «برادر تو آن‌باشد کـه تورا پند دهد»مترادف: «برادر تو آن‌باشد کـه عیب تو از تو نپوشد» امثال و حکم - دهخدا أخون من ذئبادب‌النفس خیر من ادب‌الدرسترجمـه: «ادبی کـه در نـهاد مرد باشد نیکوتر از ادبی هست که از راه درس‌خواندنب شود.» مشابه: «بربسته دگر باشد و بررسته دگر»تمثل: «ملک بربسته چنان باشد ضعیف// ملک بررسته چنان باشد شریف» جلال‌الدین محمد بلخیمعنی: فطری و طبیعی از مصنوعی بهتر است. ع تیغ زدن دست برایه فیک ادخلوالبیوت من ابوابها ترجمـه: «از درون خانـه‌ها وارد منازل شوید»مشابه: «کار را از راه درست انجام دهید»تمثل: «گر همـی جویید دُر بی‌بها// ادخلوالابیـات من ابوابها» جلال‌الدین محمد بلخیمعنی: هرکاری را حتما از راه و طریق مخصوص به‌خود آغاز نمود. أَدّى قدراً مستعیرهاأدنى من حبل الوریدإذا أتاک أحد الخصمـین وقد فُقِئَتْ عینـه فلا تقض له حتى یأتیک خصمـه .فلعله قد فُقِئَتْ عیناهإذا أردت أن تطاع فأمر بما یستطاعإذا الشعب یوما أراد الحیـاة فلا بد أن یستجیب القدرإذا المرء لم یدنس من اللؤم عرضه فکل رداء یرتدیـه جمـیلإذا أنت أکرمت الکریم ملکته وإن أنت أکرمت اللئیم تمرداإذا أنت لم تشرب مرارا على القذى ظمئت وأی الناس تصفو مشاربهإذا بلغ الرأی المشورة فاستعن بحزم ناصح أو نصیحة حازمإذا تخاصم اللصان ظهر المسروقإذا تفرقت الغنم قادتها العنز الجرباءإذا تکلمت بالکلمة ملکتک وإذا لم تتکلم بها ملکتهاإذا تم العقل نقص الکلامإذا تمنیت فاستکثرإذا تولى عقداً أحکمـهإذا جاء الحین حارت العینإذا حان القضاء ضاق الفضاءإذا حضر الماء بطل التیممإذا دببت على المنسأة من هرم فقد تباعد عنک اللهو والغزلإذا ذکرت الذئب فأعد له العصاإذا ذکرت الذئب فخذ الحذرإذاذل مولى فهو ذلیلإذا رأیت نیوب اللیث بارزة فلا تظنن أن اللیث یبتسمإذازل العالِمُ زل بزلته العالَمٌ ترجمـه: «پای‌لغز دانشمندان پای‌لغز جهان است» امثال و حکم - دهخدامشابه: «هرچه بگندد نمکش مـی زنند// وای به‌وقتی کـه بگندد نمک» إذا ساء فعل المرء ساءت ظنونـه ترجمـه: «تبه‌کاران بدگمان باشند» امثال و حکم - دهخدا إذا سأل ألحف وإن سئل سوّفإذا سلمت من الأسد فلا تطمع فی صیدهإذا سمعت الرجل یقول فیک من الخیر مافیک فلا تأمن أن یقول فیک من الشر مافیکإذا صدأ الرأی أصقلته المشورةإذا صُنْتَ المودة کان باطنـها أحسن من ظاهرهاإذا ضربت فأوجع فإن الملامة واحدةإذا ظلمت من دونک فلا تأمن عقاب من فوقکإذا عُرِفَ السبب بطل العجبإذا غامَرْتَ فی شرف مروم فلا تقنع بما دون النجومإذا فرغ الفؤاد ذهب الرقادإذا قصرت یدک عن المکافأة فلیصل لسانک بالشکرإذا قل ماء الوجه قل حیـاؤه (ولا خیر فی وجه إذا قل ماؤه)إذا کان الصبر مُرًّا فعاقبته حلوة إذا کان الکلام من فضة فالسکوت من ذهب إذا کنت تدری فتلک مصیبة وإن کنت لا تدری فالمصیبة أعظم إذا کنت ذا رأی فکن ذا عزیمة إذا کنتَ ذا رأىٍ فکن ذا مشورة فإن فساد الرأی أن تترددا إذا کنت سنداناً فاصبر وإذا کنت مطرقة فأوجع إذا کنت فی کل الأمور معاتبا صدیقک لم تلق الذی لا تعاتبه إذا لم یکن إلا الأَسِنَّةُ مرکبا فلا رأی للمضطر إلا رکوبها إذا لم ینفعک البازی فانتف ریشـه إذا نُصِرَ الرأی بطل الهوى إذا هَبَّتْ ریـاحک فاغتنمـها اذالم تستحی فأفعل ما تشاء أذل البخل أعناق الرجال أراق ماء وجهه أرخص من التمر فی البصرة أرسل حکیما ولا توصه مترادف: «حکیم را به‌وصیت‌ حاجت نیست» قرة‌العین أرفع من السماء أرق من النسیم أرى کل إنسان یرى عیب غیره ویعمى عن العیب الذی هو فیـه أریق من ماء شبابه ازرع کل یوم تأکل أزهى من طاووس أساء سمعا فأساء إجابة أسبق من الأجل أسبق من الأفکار استر عورة أخیک لما یعلمـه فیک استقبال الموت خیر من استدباره استندت إلى خصٍ مائلٍ استنوق الجمل أسد علیَّ وفی الحروب نعامة أسرع من البرق أسرع من الریح أسرع من الطرف أسرع من سهم أسقط فی یده أسمع جعجعة ولا أرى طحنا الإشارات تُغْنی اللبیب عن العبارات أشأم من البسوسأشأم من طویس ترجمـه: «بدشگون‌تر از طویس»تمثل: «بلی شوم‌تر از طویسی کـه فعلت// همـی رخنـه درون حکم فرقان نماید» ادیب پیشاوریشرح: «طویس نام مخنثی از عرب هست که به‌شومـی و نافرخندگی مشـهور بوده‌ و او خود مـی‌گفته‌است، ای مردمان مدینـه که تا من زنده باشم خروج دجال و دابه را چشم دارید و چون بمـیرم دل آسوده کنید... ساعتی کـه مادر مرا بزاد پیـامبر خدای از جهان بشد و گاهی کـه از شیر بازگرفت ابی‌بکر فرمان یـافت. و بدان روز کـه به‌ حد مردان رسیدم عمر را بکشتند. و در شب کدخدایی من عثمان بـه ‌قتل رسید.» امثال و حکم - دهخدا اشتدی یـا أزمة تنفرجی أشجع من دیک أشجى من ة أشد الجهاد مجاهدة الغیظ أشد الفاقة عدم العقل اشکر من أَنْعَمَ علیک وأَنْعِمْ على من شکرک أشم من نعامة أشـهر من النار على الْعَلَمِ اصبر تنل اصبر قلیلا فبعد العسر تیسیر وکل أمر له وقت وتدبیر اصبر لکل مُصِیبةٍ وتجلًّدِ واعلم بأن الدهر غیر مُخَلَّدِ أصبر من حمار أصحاب العقول فی نعیم أصحابی کالنجوم بأیـهم اقتدیتم اهتدیتم أصفى من الدمعة إصلاح الموجود خیر من انتظار المفقود أصنع من دود القز اضحک یضحک العالم معک وابک تبک وحدک اِضْرِبْ ما دام الحدید حامـیاً أضعت شاة جعلت الذئب حارسها أما علمت بأن الذئب حراس أضیع من قمر الشتاء أضیق‌الأمر أدناه الی‌الفرج ترجمـه: «هرچند کار تنگ‌تر به‌‌گشایش نزدیک‌تر»مترادف: «تا پریشان نشود کار به‌سامان نشود»مشابه: «کی شود بستان و کشت و برگ و بر// که تا نگردد نظم آن زیر و زبر» جلال‌الدین محمد بلخیمشابه: «نروید هیچ تخمـی که تا نگندد// نـه‌کاری برگشاید که تا نبندد» نظامـی أضیق من ثقب الإبرةاطلب تظفراطلب من العلوم علماً ینفعک ینفی الأذى والعیب ثم یرفعکاطلبوا العلم من المـهد إلى‌اللحد مترادف فارسی: «زگهواره که تا گور دانش بجوی» اطلبوا العلم ولو بالصین ترجمـه: «دانش را اگرچند درون چین باشد بجویید»اقتباس: «در پی علم دین بباید رفت// اگرت که تا به ‌چین بباید رفت» اوحدیتمثیل: «هست آن پر درون نگارستان چین// اطلبوا العلم ولو بالصین ببین» عطار نیشابوری أطمع من أشعبأطهر الناس أعراقاً أحسنـهم أخلاقاً أطوع له من یمـینـه أطول من لیل الشتاء أطول من یوم الفراقأظلم من أفعى أظلم من اللیل أعدّوا لکلب السوء کلبا یعادله أعدل الشـهود التجارب أعدل من المـیزان أعرف الناس بالله أرضاهم بما قسم الله له اعرف صاحبک واترکه أعز مکان فی الدنا سرج سابح وخیر جلیس فی الزمان کتاب أعز من الولد ولد الولد أعزب دهر ولا أرمل شـهر أعط الخبز لخبازه ولو أکل نصفه أعط القوس باریـها ترجمـه: «کمان را به‌کمانگر ده»مشابه: «نان را بده نانوا یک نان هم بالاش» اعطنی عمر وارمـینی بالبحر اعف عما أغضبک لما أرضاک أَعقَلُ الناس أَعْذَرُهُمْ للناس اعقلها وتوکل ترجمـه: «به‌هوش باش و توکل کن»اقتباس: «گفت پیغمبر به‌آواز بلند// با توکل زانوی اشتر ببند» جلال‌الدین محمد بلخی أعلمـه الرمایة کل یوم// فلما أستد ساعِدُهُ رمانی مشابه: «نیـاموخت علم تیر از من// کـه مرا عاقبت نشانـه نکرد» سعدی أعلى الممالک ما یبنى على الأسل اعمل الطیب وارمـه البحر الأعور فی وسط العمـیان ملک أغدر من ذئب أغزل من امرئ القیس أغشم من السیل أغن من ولیته عن السرقة أغنى الأغنیـاء من لم یکن للبخل أسیراً أغیرة وجبنًا آفة الحدیث الکذب آفة الرأی الهوى آفة العِلْم النسیـان الإفراط فی التواضع یجلب المذلة أفرغ من فؤاد أم موسى أفسد من السوس أفْضَلُ الجهاد کلمة عدل عند سلطان جائر أفضل الجود العطاء قبل الموعدأفضل الجود أن تبذل من غیر مسألة*الأفعال أبلغ من الأقوال أقبح التیـه تیـه بلا فضل أقبح من السحر أقبح من الغولأقبح من خنزیر أقبح من زوال النعمة أقبح من قرد أقبح من قول بلا فعل أقبح من منّ على نیل الاقتصاد فی النفقة نصف المعیشةاقتلوا الموذی قبل ان یوذی ترجمـه: «جانوران موذی را پیش از این‌که آسیب رسانند نابود سازید.» أقرب من اللسان للأسنان الأقربون أولى بالمعروف أقسى من الحجر أقسى من صخرة أقل الناس سروراً الحسود أقلل طعامک تجد منامک أقلل عتابک فالبقاء قلیل والدهر یعدل تارة ویمـیل أکبر منک بیوم یعرف عنک بسنة أکتم من الأرض اکذب النفس إذا حدثتها أکذب من سراب أکذب من مسیلمة إکرام المـیت دفنـه أکرم نفسک عن کل دنیء أکل علیـه الدهر وشرب آکل من النار آکل من حوت أکل وحمد خیر من أکل وصمت أکلوا خیری وعصوا أمری ألا کل ما هو آت قریب وللأرض من کل حی نصیب آلف من کلب ألقاب مملکة فی غیر موضعها کالهر یحکی انتفاخا صولة الأسد ألقمـه الحجر إلى حتفی مَشَتْ قدمـی الأم مدرسة إذا أعددتها أعددت شعباً طیب الأعراق الإمارة حلوة الرضاع مُرَّةُ الفطام إمام فعال خیر من إمام قَوَّالٍ الأمانی حلم فی یقظة والمنایـا یقظة من حلم الأمانی رءوس مال المفالیس الأمر یعرض دونـه الأمر أمرّ من العلقم أملک الناس لنفسه من کتم سره آمن من مکة أمنع من أنف الأسد إن أخاک من واساک إن الأیـادی قروض إن البعوضة تُدْمـی مُقْلةَ الأسد إن البغاث بأرضنا یستنسر إن الجبان حتْفُه من فوقه إن الجواد قد یعثر ترجمـه: «اسب اصیل نیز گاهی بلغزد.»مترادف فارسی: «اسب خوش‌رو نیز گاهی خورد سکندری.» إن الحیـاة عقیدة وجهاد ترجمـه: «زندگی یعنی عقیده و کوشش درون راه آن.» إن الذلیل من دل فی سلطانـه إن السماء تُرْجَى حین تحتجب إن الشباب والفراغ والْجِدَة// مفسدة للمرء أی مفسدة «ابوالعتاهیـه» ترجمـه: «جوانی و بیکاری و توانگری باعث انحراف و مایـه تباهی است.» إن الشفیق بسوء ظن مولع إن العیون التی فی طرفها حور قتلننا ثم لم یحیین قتلانا یَصرَعْنَ ذا اللب حتى لا إن الغریق بکل حبل یعلق إن الغصون إذا قومتها اعتدلت إن الغنى والعز فی القناعة والذل فی الحرص وفی الوضاعة إن القذى یؤذی العیون قلیله ولربما جرح البعوض الفیلا إن الله جَوَّادٌ یحب کل جَوَّادٍ إن الله یحب معالی الأمور ویبغض سفاسفها إن الله یمـهل ولا یـهمل إن المعارف فی أهل النـهى ذمم إن المقْدِرة تُذْهِبَ الحفیظة إن جهد المقل غیر قلیل إن زاد الشیء عن حده ینقلب لضده إن غدا لناظره قریب إن غلا اللحم فالصبر رخیص إن کبر ابنک آخیـه إن کنت ریحا فقد لاقیت إعصارا إن کنت کذوباً فکن ذکوراً إن لم یکن وفاق ففراق إن مع الیوم غدا یـا مسعدة إن مفاتیح الأمور العزائم إن من البیـان لسحرا إن وراء الأَکَمةِ ما وراءها أنا الغریق فما خوفی من البلل أنا لها ولکل عظیمة أنت على رد ما لم تقل أقدر منک على رد ما قلت انتظر حتى یشیب الغراب أنجز حر ما وعد الإنسان بالتفکیر والله بالتدبیر أنفک منک ولو کان أجدع إنک تضرب فی حدید بارد إنما سُمِّیتَ هانئاً لتهنأ إنـه لأشبه بـه من التمرة بالتمرة إنـه نسیج وحده أول الحزم المشورة ترجمـه: «پایـه دوراندیشی بر م است.»مشابه: «اوفتد بر گردن او کاندیشـهٔ تنـها کند»مشابه: «اول استشاره بعد استخاره» أول الشجرة بذرة أول الغضب جنون وآخره ندم مترادف فارسی: «خشم، اولش دیوانگی هست و آخرش پشیمانی.» أول القصیدة کفر أول ما شطح نطح أولى الناس بالعفو أقدرهم على العقوبة ترجمـه: «آن‌که به‌کیفر و باراه تواناتر باشد گذشت و بخشایش از او پسندیده‌تر و سزاوارتر است» امثال و حکم - دهخدا أوهن من بیت العنکبوت أیأس من غریق إیـاک عنی واسمعی یـا جارة مترادف فارسی: «در به‌تو مـی‌گویم، دیوار تو بشنو»مترادف فارسی: « به‌تو مـی‌گویم، عروس تو گوش‌کن» إیـاک وأن یضرب لسانک عنقک إیـاک وصاحب السوء فإنـه یحسن منظره ویقبح أثره إیـاک وما یعتذر منـه الأیـام دول أیقظ من ذئب ب بئس الشعار الحسد الباب الذی یأتیک بالریح سده واسترح باب النجار مخَلَّع باع کرمـه واشترى معصرة بالأرض ولدتک أمک بالتأنی تُدْرَکُ الفُرَصُ بالرفاء والبنین البخیل عظیم الرواق صغیر الأخلاق البخیل غناه فقر ومطبخه قفر البخیل لا تَبُلُّ إحدى یدیـه الأخرى بدن فاجر وقلب کافر بذات فمـه یفتضح الکذوب بِشْرُ الکریم فی وجهه یلوح الْبِشْرَ دال على الکرم البِشْر یعقد القلوب على المحبة البصر بالزَّبُونِ تجارة البطن لا تلد عدواً البطنة تزیل الفطنة بُعد السما من الأرضبُعدُالدٌار کَبُعدِالنَسَب ترجمـه: «دوری خانـه مانند دوری نسب است.» البعد جفاء بعض الحلم ذل بعض العفو ضعف البعید عن العین بعید عن القلب بغاث الطیر أکثرها فراخاً بقدر الرأی تعتبر الرجال وبالآمال ینتظر المآل بلغ السکین العظم بلغ السیل الزُّبَى بنفسی فَخَرْتُ لا بجدودی البیـاض نصف الحسن بیت الظالم خراب بیت المحسن عمار بین وعده وإنجازه فترة نبی بینـهم داء الضرائر ت تأبى الدراهم إلا کشف أرؤسها إن الغنی طویل الذیل مـیاس تأبی الرماح إذا اجتمعن تکسرا وإذا افترقن تکسرت أفرادا تاج المروءة التواضع التأنی من الرحمن والعجلة من الشیطان ترجمـه: «آهستگی از خدا و شتاب از اهریمن است.»مترادف فارسی: «شتاب هست دیو و فرشته درنگ (خوی کبک صلح و خوی باز جنگ...)» ادیب پیشاوریمترادف فارسی: «شتاب و بدی کار اهریمن است// پشیمانی و رنج جان و تن است» فردوسی التَّحَسُّنُ خیر من الْحُسْنِ التجارب لیست لها نـهایة والمرء منـها فی زیـادة التجربة العلم الکبیر ترجمـه: «تجربه بزرگترین دانش است.» تجری الریـاح بما لا تشتهی السفن تجوع الحرة ولا تأکل بثدییـها التدبیر نصف المعیشة التدبیر یثمر الیسیر والتبذیر یبدد الکثیر ترک الذنب أیسر من الاعتذار ترکتهم فی حیص بیص ترکه غنیمة والظفر بـه هزیمة تزاوروا ولا تتجاوروا التسلُّطُ على الممالیک دناءة تطلب أثراً بعد عین تعاشروا کالإخوان وتحاسبوا کالغرباء تعاشروا کالإخوان وتعاملوا کالأغراب ترجمـه: «با هم مثل برادر باشید ولی مثل غریبه کار کنید.» تعدو الذئاب على من لا کلاب له وتتقی صولة المستنفر الحامـی تفرقوا أیدی سبأ تقاربوا بالمودة ولا تتکلوا على القرابة تقطع أعناق الرجال المطامع تکاثرت الظباء على خراش فما یدری خراش ما یصید التکبر على المتکبر تواضع تکلم فقد کلم الله موسى تمام الصدق الإخبار بما تحمله العقول تمخض الجبل فولد فأرا تناس مساوئ الإخوان یدم لک وُدُّهُمْ التواضع من مصائد الشرف توبة الجانی واعتذاره ث الثروة تأتی کالسلحفاة وتذهب کالغزالثمرةُ‌العجبِ‌المقتُ مترادف فارسی: «ثمره خودپسندی مغضوب عامـه شدن است.» ثوُلوُلُ جَسَدِه لایُنزَع ترجمـه: «خال مـیخکی (گوک) بدنش کنده نمـی‌شود.»مترادف فارسی: «اصلاح‌پذیر نیست.»مترادف فارسی: «درخت کج را نمـی‌توان راست کرد.» ج جاء لک الموت یـا تارک الصلاةجاءوا عن بکرة أبیـهمالجار أولى بالشُّفْعَةِالجار قبل الدار ترجمـه: «همسایـه قبل از خانـه.»مترادف فارسی: «همسایـه را بپرس، خانـه را بخر.»مترادف فارسی: «تا ندانی کـه کیست همسایـه// به‌عمارت تلف مکن مایـه// مردمـی آزموده حتما و راد// کـه بنزدیکشان نـهی بنیـاد» اوحدیتمثیل: «پس تو هم الجار ثم‌ الدار گوی// گر دلی داری برو دلدلر جوی» جلال‌الدین محمد بلخی جزاء سنمار توضیح: «نام مـهندس و معمار رومـی کـه به‌امر نعمان قصر خورنق را درون نزدیکی کوفه به منظور بهرام گور ساخت. بعد از اتمام بنای کاخ، او را به‌فرمان نعمان از بالای همان قصر سرنگون و هلاک د که تا نظیرش را به منظور دیگری نسازد. جزای سنمار درون زبان عربی مثل است.» جزاء مُجیرِ أُمِّ عامِرٍ الجزاء من جنس العمل الجزع عند المصیبة مصیبة جلیس المرء مثله جمعت أمرین ضاع الحزم بینـهما تیـه الملوک وأفعال الممالیک الجنة بدون ناس لا تُداس الجنة تحت أقدام الأمـهات مترادف فارسی: «بهشت زیر پای مادران است.» جنت على نفسها براقشجَندَلَتانِ اصطَکٌتا ترجمـه: «دوسنگ به‌هم خورند.»معنی: «کنایـه از دونفر هم‌شأن و هم‌زور هست که به‌هم درآویزند و یـا با هم ضدیت کنند.» الجهل شر الأصحابالجهل موت الأحیـاءجواهر الأخلاق تصفها المعاشرة الجود بالنفس أقصى غایة الجود الجودة من الموجودة الجوع کافر مترادف فارسی: «آدم گرسنـه ایمان ندارد.» جولة الباطل ساعة وجولة الحق إلى قیـام الساعة ح الحاجة تفتق الحیلة حاسد النعمة لا یرضیـه إلا زوالها الحاسد یرى زوال نعمتک نعمة علیـه حافٍ یسخر بناعل الحب أعمى مترادف فارسی: «عشق کور است.» حب الوطن من الإیمان ترجمـه: «مـیهن‌پرستی از ایمان است.» حبر على ورق ترجمـه: «جوهر روی کاغذ.»مترادف فارسی: «دلیل مستند.» توضیح: «برای بیـان اعتبار و وضوح چیزی گویند، مانند: نقش سیـاه روی کاغذ سفید.» حبل الکذب قصیر ترجمـه: «ریسمان دروغگو کوتاه است.»مترادف فارسی: «دروغگو که تا در خانـه‌اش.» حج والناس راجعون حراک بـه وهن أضعف خلق الله إنسانا حرامـی بلا بَیِّنةٍ شریف الحرب سجال الحرکة برکة مترادف فارسی: «برکت درون حرکت است.» حسبک من الشر سماعه حسبه صیدا فکان قیدا الحسد ثِقْلٌ لا یضعه حامله الحسد داء لا یبرأ منـه الحسد والنفاق والکذب أثافی الذل حُسْنُ الخلق خیر قرین حُسْنُ الخلق یذیب الخطایـا کما تذیب الشمس الجلید حُسْنُ الخلق یوجب المودة الحسود لا یَسُودُ مترادف فارسی: «حسود هرگز نیـاسود.» الحصاة من الجبل حظ فی السحاب وعقل فی التراب حفظ السر أمانة الحق أبْلَجُ والباطل لجلج الحق دولة والباطل جولة الحق ظل ظلیل حق من کتب بمسک أن یختم بعنبر الحق یعلو ولا یعلى علیـه الحِلْم أجَلُّ من العقل الحُمْقُ داء ولا دواء له ترجمـه: «حماقت را دارویی نیست.» حنانیک بعض الشر أهون من بعض حوالینا لا علینا الحی أبقى من المـیت حیلة العاجز دموعه خ خادم سیدین یکذب على أحدهما الخاذل أخو القاتل خاطر من استغنى برأیـه خالف تُعْرَفْ خالف هواک ترشد خُذْهُ بالموت حتى یرضى بالحُمَّى خذو الحکمة من أفواه البسطاء خرج من المولد بلا حُمّص خلا لک الجو فبیضی واصفری خلقت مُبَرَّأً من کل عیب کأنک قد خُلقْتَ کما تشاء خیر الإخوان أقدمـهم خیر الأشیـاء جدیدها ترجمـه: «بهترین چیزها جدیدترین‌هاست.»مشابه: «نو کـه اومد بـه بازار کهنـه مـیشـه دل آزار.» خیر الأصدقاء من ترک المزاح ترجمـه: «بهترین دوستی هست که شوخی را ترک کند.» خیر الأعمال ما کان دیمة خیر الخلال حفظ اللسان خیر الکلام ما قل ودل و لاتمل مترادف فارسی: «سخن هرچه کوته بود خوش‌تر هست (بگویم گرت هوش اندر سر است...)» ادیب پیشاوری خیر المال ما وَجَّهْتَهُ وِجْهتَه خیر المحادث والجلیس کتاب تخلو بـه إن ملّک الأصحاب خیر الناس للناس خیرهم لنفسه خیر الناس من فرح للناس بالخیر خیر صِلاتِ الکریم أَعْوَدُها الخیر على قدوم الواردین خیر مالک ما نفعک الخَیْرُ یُخَیِّر والشر یغَیّر الخیل أعرف بفارسها د دخان الأقارب یُعمِی الدراهم مراهم دع الأیـام تفعل ما تشاء وطب نفسا بما حکم القضاء الدم لا یصیر ماء الدنیـا سجن المؤمن وجنة الکافر ترجمـه: «جهان، زندان مردم با ایمان و بهشت کافران است.»تمثیل: «کافران چون جنس سجین آمدند// سجن دنیـا را خوش‌آیین آمدند» جلال‌الدین محمد بلخی الدهر یومان حلو ومر دواء الدهر الصبر علیـه الدین النصیحة ذ ذکر الفتى عمره الثانی ذل من لا سیف له ذُلَّ من یغیظ الذلیل بعیش ذنبه على جنبه الذی لا یعرف الصقر یشویـه الذی لا یعرفک یجهلک ر راحت السکرة وجاءت الفکرة الرأی قبل شجاعة الشجعان رأیت الناس قد مالوا إلى من عنده مال رب بعید أنفع من قریب رب ثوب یستغیث من صاحبه رب رمـیة من غیر رام رب زارع لنفسه حاصد سواه رب سکوت أبلغ من کلام رب عذر أقبح من ذنب رب قول أشد من صول رب کلام یثیر الحروب رب کلمة قالت لصاحبها دعنی رُبَّ دهر بکیت منـه فلما صرت فی غیره بکیت علیـه رُبَّ ملوم لا ذنب له رُبَّ نعل شر من الحفا ربک رب قلوب ربما أراد الأحمق نفعک فضرک الرجال بالأموال رجع بخفی حنین ترجمـه: «بازگشت با کفش حنین.»مشابه: «دست از پا درازتر برگشتن.»منشأ: «یکی از مردمان بادیـه درون بلده حیره به‌دکان حنین نام کفشگری رفته جفتی موزه (کفش) بگزید و پس از تشویش و مماکسه (چانـه زدن) فراوان بنـهاد و برفت. کفشگر کین او درون دل گرفت و موزه‌ها را برداشت و به‌صحرا شد و یکتای آن درون رهگذر اعرابی افکند و لنگهٔ دیگر نیز درون جایی دورتر، هم درون معبر او بینداخت و خود درون مَکمَنی (کمـین‌گاه) بنشست. اعرابی چون بر تای نخستیـن گذر کرد از شباهت آن به‌موزه دکان «حنین» درون شگفتی مانده و گفت افسوس طاق هست وگرنـه برگرفتمـی. و پس از طی مسافتی تای دیگر را دیده، برگرفت و راحله(شتر) آن‌جا بگذاشت و به‌طلب لنگهٔ اولین شتافت و چون از راحله دور شد «حنین» از کمـین‌گاه درون آمد و راحله او با زاد ببرد. وقتی مرد بازگشت راحله را ندید و ناچار با همان جفت موزه به‌قبیله باز آمد. امثال و حکم - دهخدا، جلد دوم، ص. ۸۶۴ رجعت ریمة لعادتها القدیمة الرجوع إلى الحق خیر من التمادی فی الباطل رِزْقُه فی رجلیـه الرمد أهون من العمى رمـیة من غیر رام ریح صیف وطارق طیف ز زرع آباؤنا فأکلنا ونزرع لیأکل أبناؤنا زرعوا فأکلنا ونزرع فیأکلون زعم الفرزدق أن سیقتل مربعاً أبشر بطول سلامة یـا مربع زمَّارُ الحی لا یُطْرِبُ زیـادة القول تحکی النقص فی العمل ومنطق المرء قد یـهدیـه للزلل س سائل البخیل محروم وماله مکتوم سارت بـه الرُّکْبانُ سافر تجد عوضا عما تفارقه ساقی القوم آخرهم اً الساکت عن الحق شیطان أخرس سبق السیف العذل ستبدی لک الأیـام ما کنت جاهلا سحابة صیف تذروها الریـاح سر النجاح على الدوام هو أن تسیر إلى الأمام سرک أسیرک السَّرْج المُذهَّب لا یجعلُ الحمار حصاناً السعادة صحة جیدة وذاکرة سیئة سفیر السوء یفسد ذات البین سکت دهرا ونطق کفرا السکوت علامة الرضا ترجمـه: «سکوت علامت رضا است.»مترادف فارسی: «خاموشی، هم‌داستانی است.»مترادف فارسی: «خاموشی نشان رضا است.» السلاح ثم الکفاح سلامة الإنسان فی حلاوة اللسان السلطان من بَعُدَ عن السلطان السماء لا تمطر ذهباً ولا فضة ترجمـه: «از آسمان طلا و نقره نمـی‌بارد.» سماعک بالْمُعَیْدِیِّ خیر من أن تراه سمک فی ماء سمن على عسل سید القوم خادمـهم السیف أصدق أنباء من الکتب سیف السلطان طویل السیف أهول ما یُرى مسلولا السیف یقطع بحده المرء یسعى بجده ش شاور فی أمرک الذین یخشون الله شاور لبیباً ولا تعصه الشبعان یفُتُّ للجائع فتا بطیئا شدة الألفة تزیل الکلفة شدة وتزول شر البلاد بلاد لا صدیق فیـه شر البلیة ما یضحک شر الحدیث الکذب شر السمک یکدر الماء شر الناس من لا یبالی أن یراه الناس مسیئا الشر فی الناس لا یفنى وإن قُبِرُوا الشر قلیله کثیر الشر للشر خُلِقَ الشرط نور الشریر لا یظن بالناس خیراً الشریف إذا تَقَوَّى تواضع والوضیع إذا تَقَوَّى تکبر الشُّبْهَةُ أخت الحرام شعیرنا ولا قمح غیرنا شفیت نفسی ولکن جدعت أنفی شق عصا الطاعة شکرت جمـیل صنعکم بدمعی ودمع العین مقیـاس الشعور الشکوى سلاح الضعفاء الشکوى لغیر الله مذلة الشماتة بالمنکوب لؤم شَمِّرْ وائتزر والبس جلد النمر شنشنة أعرفها من أخزم الشیب قبل العیب ص صاحب إذا صاحبت کل ماجد سهل المحیـا طلق مُسَاعِدِ صاحب الحق عینـه قویة صاحب القرش صیـاد الصباح رباح الصبر صبران: صبر على ما تکره وصبر على ما تحب الصبر عند الصدمة الأولى الصبر مفتاح الفرج مترادف فارسی: «صبر کلید کارها است.»تمثیل: «صبر کن، کالصبر مفتاح الفرج (ما نمـی‌گفتیم کم نال از فرج...)» جلال‌الدین محمد بلخی صبرک عن محارم الله أیسر من صبرک على عذاب الله صبری على نفسی ولا صبر الناس علیّ صحبة السوء مفسدة للأخلاق صدرک أوسع لسرک الصدق دلیل التقوى الصدق یحسن بالفتى والکذب یحسب من عیوبه صدور الأحرار قبور الأسرار الصدیق إما أن ینفع وإما أن یشفع الصدیق وقت الضیق صدیقک حین تستغنى کثیر وما لک عند فقرک من صدیق الصِّیتُ ولا الغنى صلاح أمرک بالأخلاق مرجعه فَقَوِّم النفس بالأخلاق تستقم صلى وصام لأمر کان یأمله حتى قضاه فما صلى ولا صاما صواب الجاهل کزلة العاقل ض الضامن غارم الضحک بلا سبب من قلة الأدب ضرب أخماسا بأسداس الضرب فی المـیت حرام ضَرْبَة مُعَلِّمٍ ضربنی وبکى وسبقنی واشتکى الضرورات تبیح المحظورات ط الطبع غلب التطبع طبیب یداوی الناس وهو علیل طفح الکیل طمع إبلیس فی الجنة طول البال یـهدم الجبال الطیور على أشکالها تقع ظ ظاهر العتاب خیر من باطن الحقد الظَّفَرُ بالضعیف هزیمة ظل السلطان سریع الزوال الظلم أسرع شیء إلى تعجیل نقمة وتبدیل نعمة ظلم الأقارب أشد وقعا من السیف الظلم مرتعه وخیمظَنٌُ‌العاقِلِ خَیر مِن یَقینِ‌الجاهِلِ ترجمـه: «گمان دانا از یقین نادان بهتر است.» طوله طول النخل و عقله عقل الصخل ترجمـه: «قدش بـه بلندی نخل خرماست ولی عقلش عقل بز است.» ع عاد الأمر إلى نصابه العاقل لا یبطل حقا ولا یحق باطلا العاقل لا یستقبل النعمة ببطر ولا یودعها بجزع العاقل من عقل لسانـه والجاهل من جهل قدره عامل الناس برأی رفیق والق من تلقى بوجه طلیق عامل الناس بما تحب أن یعاملوک بهعَبدُ غَیرِکَ حُرٌ مِثلکَ ترجمـه: «بنده دیگران نسبت بـه تو مانند تو آزاد است.» العبد یقرع بالعصا والحر تکفیـه الإشارة العتاب خیر من الحقد العتاب صابون القلب العتاب قبل العقاب العتاب هدیة الأحباب العتب على النظر عثرة القدم أسلم من عثرة اللسان العدد فی اللیمون العدل أساس الْمُلْک العدیم من احتاج من اللئیم عذر لم یتول الحق نسجه العز فی نواصی الخیل عَزَّ من قنع وذل من طمع عش رجبا ترى عجبا عش عزیزا أو مت وأنت کریم عش عزیزا أو مت وأنت کریم بین طعن القنا وخفق البنود عصفور فی الید خیر من عشرة على الشجرة ترجمـه: «یک گنجشک درون دست بهتر از ده گنجشک روی درخت است.»مترادف فارسی: «سرکه نقد به‌از حلوای نسیـه.»مترادف فارسی: «سیلی نقد به‌از عطای نسیـه.»مترادف فارسی: «نقد موجود بـه که نسیـه موعود.»مترادف فارسی: «جگرک امروز بهتر از دنبه فردا.»مترادف فارسی: «گنجشک نقد بـه از طاووس نسیـه.»تمثیل: «ما درخورصید تو نباشیم ولیکن// گنجشک به‌دست هست به‌از باز پریده» سعدیتمثیل: «بدسـت آوریده خردمند سنگ// به‌نایـافته‌دُر به‌ندهد زچنگ» اسدی طوسیتمثیل: «به‌نسیـه مده نقد اگــر چند نیز// به‌خرما بود وعده و نقد خار» ناصرخسرو العفة جیش لایـهزم العفو عند المقدرة العفو یصلح الکریم ویفسد اللئیم العقل أشرف الأحباب العقل زینة العقل صدق الحکم على الأمور العقل صفاء النفس والجهل کدرها العقل غریزة تربیـها التجارب العقل یُهَابُ ما لا یُهابُ السیف عقوبة الحاسد نفسه عقول کل قوم على قَدْرِ زمانـهم علامة الکذاب جوده بالیمـین من غیر مستحلف العِلْمُ أشـهر الأحساب عِلْمُ الرجل ولده المخَلَّدُ علم بلا عمل کشجر بلا ثمر ترجمـه: «علم بی‌عمل درخت بی‌ثمر است.»مترادف فارسی: «علم بی‌عمل زنبور بی ‌عسل است.» سعدیتمثیل: «بار درخت علم نباشد مگر عمل// با علم اگر عمل نکنی شاخ بی‌بری» سعدیتمثیل: «علم چندان‌که بیشتر خوانی// چون عمل درون تو نیست نادانی» سعدیتمثیل: «علم داری عمل نـه، دان کـه خری// بار گوهر بری و کاه خوری» سناییتمثیل: «علم کز اعمال نشانیش نیست// کالبدی دارد و جانیش نیست» امـیر خسرو العلم زین فکن للعلم مکتسبا وکن له طالبا ما عشت مقتبسا العلم فی الصِّغَرِ کالنقش على الحجر العلم کالسراج من مر بـه اقتبس منـه علم لا ینفع ککنز لا یُنْفَقُ منـه العلم یُؤْتَى ولا یَأْتِی العلم یجدی ویبقى للفتى أبدا والمال یفنى وإن أجدى إلى حین العلم یرفع بیتا لا عماد له والجهل یـهدم بیت العز والشرف العلماء ورثة الأنبیـاء ترجمـه: «دانشمندان وارث پیـامبرانند.» على الباغی تدور الدوائر علی أن أسعى ولیس علی إدراک النجاح على رأسه ریشة علیک بالإخوان فإنـهم فی الرخاء زینـه وفی البلاء عُدَّةٌ علیک بالجنة فإن النار فی الکف علیـه ما على أبی لهب العمر واحد والرب واحد العمل أبلغ خطابٍ عمل البحر طحینة عمى العین ولا عمى القلب ترجمـه: «از چشم کور باش، نـه از قلب.» عن المرء لا تسأل وسل عن قرینـه عند الامتحان یکرم المرء أو یـهان عند البطون تعمى العیون عند الرهان تعرف السوابق عند الشدائد تعرف الإخوان عند الصباح یحمد القوم السرى عند جُهَیْنَةَ الخبر الیقین عندما تغیب الهرة تلعب الفیران عندما تکون فی روما تصرف کما یتصرف الرومان عنز استتیست العنزة ترعى بمرعاها العیش فی الدنیـا جهاد دائم عیش وملح العین بالعین والسن بالسن ترجمـه: «چشم به‌ازای چشم، دندان به‌ازای دندان.»تمثیل: «محتسب خم شکست و من سر او// سن بالسن والجروح قصاص» حافظ العین لا تعلو على الحاجب غ الغائب عُذْرُه معه غاب حولین وجاء بِخُفَّیْ حنین غابت السباع ولعبت الضباع الغالی ثمنـه فیـه غبن الصدیق نذالة الغریب أعمى ولو کان بصیراً غضب الجاهل فی قوله وغضب العاقل فی فعله الغضب صدأ العقل غضبه على طرف أنفه غنى المرء فی الغربة وطن وفقره فی الوطن غربة غنى النفس خیر من غنى المال الغنى غنى القلب لا غنى المال الغنى فی ید اللئیم قبیح قدر قبح الکریم فی الإملاق الغنى یورث البطر غیری یأکل الدجاج وأنا أقع فی السیـاج ف فاقد الشیء لا یعطیـه فالوجه مثل الصبح مبیض والشعر مثل اللیل مسود فإن قلیل الحب بالعقل صالح وإن کثیر الحب بالجهل فاسد فت فی عضد فلان فخیر مابت إخوان الثقة أنس وعون فی الأمور الموبقة الفُرَصُ تَمُرُّ مَرَّ السحاب فرط الأنس مکسبة لقرناء السوء الفضل ما شـهدت بـه الأعداء فلان برق بلا مطر وشجر بلا ثمر فلان بوجهین فلان دُرَّةُ التاج وواسطة العقد فلان قد رکب الفیل وقال لا تبصرونی فلان کالکعبة تُزارُ ولا تُسْتَزارُ فلان یسرق الکحل من العین فما تحمد العینان کل بشاشة ولا کل وجه عابس بذمـیم فوا عجبا کم یدعی الفضل ناقص ووا أسفا کم یدعی النقص فاضل فوت الحاجة خیر من طلبها إلى غیر أهلها فی التأنی السلامة وفی العجلة الندامة فی الجریرة تشترک العشیرة فی الشدائد یعرف الإخوان فی تقلب الأحوال علم جواهر الرجال فی سعة الأخلاق کنوز الأرزاق فی فمـی ماء وهل ینطق من فی فمـه ماء فیـا لیت الشباب یعود یوما فأخبره بما فعل المشیب فیـا موقدا نارا لغیرک ضوؤها ق قد حمى الوطیس قد یتوقى السیف وهو مغمد قد یجبن الشجاع بلا سلاح قد یجمع المال غیر آکله ویأکل المال غیر من جمعه قد یخرج من الصدفة غیر الدُّرَّة قد یخلق من ظهر العالم جاهلاً قد یدرک المتأنی بعض حاجته وقد یکون مع المستعجل الزلل قد ینبت الشوک وسط الزهور قَدِّرْ لِرِجْلِکَ قبل الخطو موضعها القِدْر الکبیر یتسع للکبیر القدوة الحسنة خیر من النصیحة القدوة الحسنة خیر من الوصیة قرة عین القرد فی عین أمـه غزال القرش الأبیض ینفع فی الیوم الأسود القَصَّابُ لا تهوله کثرة الغنم قضى نحبه قلب المؤمن دلیله قلب له ظهر المِجَنِّ القلة ذلة القلوب عند بعضها قلیل المال تصلحه فیبقى ولا یبقى الکثیر مع الفساد قلیل دائم خیر من کثیر منقطع قلیل فی الجیب خیر من کثیر فی الغیب القناعة کنز لا یفنى قول الحق لم یدع لی صدیقا قیل للبغل: "من أبوک" قال "الفرس خالی" قَیِّدُوا العلم بالکتابة قَیِّدُوا نعم الله بالشکر ک کاد الفقر أن یکون کفراً کالإبرة تکسی غیرها وهی عریـانة کالأطرش فی الزَّفَّة کالجراد: لا یبقى ولا یذر کالحادی ولیس له بعیر کالذئب: إذا طلب هرب وإذا تمکن وثب کالضریع لا یسمن ولا یغنی من جوع کالقابض على الماء کالقشة التی قصمت ظهر البعیر کالمحتمـی ببیت العنکبوت کالمستجیر من الرمضاء بالنار کالنحل: فی أفواهها عسل یحلو وفی أذنابها السم کالنعامة: لا تطیر ولا تحمل کأن الحاسد إنما خلق لیغتاظ کأن الشمس تطلع من حرامـه کأن على رءوسهم الطیر الکتاب یقرأ من عنوانـه کثرة الضحک تذهب الهیبة کثرة العتاب تفرق الأحباب کثرة العتاب تورث البغضاء الکذب داء والصدق دواء کذلک غمر الماء یروی ویغرق کرامة العبد من کرامة سیده کریشة فی مـهب الریح الکریم من أکرم الأحرار الکریم یظلم من فوقه واللئیم یظلم من تحته کطالب الصید فی عرین الأسد کعبة الله لا تکسى لإعواز کفى المرء فضلا أن تُعَدَّ معایبه کل ابن أنثى وإن طالت سلامته یوماً على آلة حدباء محمول کل آت قریب کل امرئ بما یحسنـه کل إناء بالذی فیـه ینضح کل بؤس وکل نعیم زائل کل حبل على غاربه کل ذات ذیل تختال کل رأس بـه صُداع کل زائد ناقص کل سر جاوز الاثنین شاع کل شیء یختال فیـه الرجال غیر أنللمنایـا احتیـال کل غریب للغریب نسیب کل کلب ببابه ینبح کل ما تشتهی والبس ما یشتهی الناس کل ما فی البلاد من أموالإلا نتیجة الأعمال کل ما قَرَّتْ بـه العین صالح کل مبذول مملول کل ممنوع مرغوب کل هم إلى فرج کل واحد له قادح ومادح الکلاب النباحة نادراً ما تعض الکلاب تنبح والقافلة تسیر کلام اللیل یمحوه النـهار ترجمـه: «سخن شب، که تا ظهر از بین مـیرود.»تمثیل: «هیچ دانی کـه باد هست امروز// رأی عالیت را کلام‌اللیل» انوریتمثیل: «گفتم ای‌جان وعده دوشین خود را کن وفا// گفت نشنیدی کلام‌اللیل یمحوه‌النـهار؟» خواجه نظام‌الملک کلام کالعسل ووغزٌ کالأسل کلب جَوَّالٌ خیر من أسد رابض کلکم طلب صید کلما طار قص جناحه کلما کثر الذباب هان قتله کما أن السؤال یُذِلُّ قوما کذاک یعز قوم بالعطاء کما تزرع تحصد کمن یربی الذئب کن نا للشر بالخیر تسترح من الهم کن لینا من غیر ضعف وشدیدا من غیر عنف کن لَیِّنًا فی غیر ضعف وشدیداً فی غیر عنف کناطح صخرة یوما لیکسرها فلم یضرها وأوهى قرنـه الوعل کهرة تأکل أولادها ل لا یلدق المومن من حجرمرتین ترجمـه بـه فارسی: «مومن از یک دوبار گزیده نمـی‌شود.»مترادف فارسی: «خر یکبار پاش تو چاله مـیره» لا بد دون الشـهد من إبر النحل لا بد للمصدور من أن ینفث لا تؤجل عمل الیوم إلى الغد مترادف فارسی: «کار امروز را به‌فردا مـیفکن.» لا تأکل خبزک على مائدة غیرک لا تأمن من کذب لک أن یکذب علیک لا تبع نقداً بدین لا تبع یوماً صالحاً بیوم طالح لا تجعلن دلیل المرء صورته لا تجن یمـینک على شمالک لا تخاصم من إذا قال فعل لا تخف ما صنعت بک الأشواق.. واشرح هواک فکلنا عشاق لا تُرَخِّص الضرورة بالإلحاح لا ترم سهما یعسر علیک رده لا تسقط من کفه خردلة لا تسقنی ماء الحیـاة بذلة بل فاسقنی بالعز کأس الحنظل لا تشکون إلى خلق فتشمته شکوى الجریح إلى الغربان والرخم لا تشن وجه العفو بالتأنیب لا تطلقن القول فی غیر بصر إن اللسان غیر مأمون الضرر لا تعنف طالبا لرزقه لا تقطعن ذنب الأفعى وترسلها إن کنت شـهما فأتبع رأسها الذنبا لا تقعن البحر إلا سابحا لا تکن حلواً فتؤکل ولا مراً فترمى لا تکن رأسا فالرأس کثیر الأذى لا تکن رطبا فَتُعْصَرَ ولا یـابسا فتکسر لا تکن کالعنز تبحث عن المُدْیَةِ لا تلتقی الجبال لا تلم المفشی إلیک سرا وأنت قد ضقت بذاک صدرا لا تَلُمْ کفی إذا السیف نبا صح مِنِّی العزم والدهر أبى لا تمازح الشریف فیحنق علیک ولا الدنیء فیتجرأ علیک لا تمدّن إلى المعالی یدا قصرت عن المعروف لا تنـه عن خلق وتأتی مثله عار علیک إذا فعلت عظیم لا تهرف بما لا تعرف لا جدوى من البکاء على اللبن المسکوب لا جدید تحت الشمس لا جُرْمَ بعد الندامة لا حذر من قدر لا حر بوادی عوف لا حی فیرجى ولا مـیت فینسى لا خیر فیمن لا یَأْلَفُ ولا یؤلف لا خیر فیمن لا یدوم له أحد لا راحة لحسود مترادف فارسی: «حسود هرگز نیـاسود.» لا رأی لکذوب لا رأی لمن لا یطاع لا رسول کالدرهم لا طال توت الشام ولا عنب الیمن لا فی العیر ولا فی النفیر لا فی العیر ولا فی النفیر لا کرامة لنبیّ فی وطنـه لا مروءة لبخیل لا مصیبة أعظم من الجهل لا نار بدون دخان مترادف فارسی: «هیچ آتشی بدون دود نیست.» لا ناقة لی فیـها ولا جمل لا یبصر الدینار غیر الناقد لا یبقى شیء على حال لا یبلغ الأعداء من جاهل ما یبلغ الجاهل من نفسه لا یثمر الشوک العنب لا یجتمع الذئب والحمل لا یُجْمَعُ سیفان فی غمد لا یحمل الحقد من تعلو بـه الرتب لا یذهب العُرْفُ بین الله والناس لا یرضى عنک الحسود حتى تموت لا یستقیم الظل والعود أعوج لا یستمتع بالجوزة إلا کاسرها لا یُشَقُّ له غبار لا یشکر الناس من لا یشکر الله لا یضر السحاب نباح الکلاب لا یضیر الشاة سلخها بعد ذبحها لا یضیع حق وراءه مطالب لا یعجبه العجب ولا صیـام رجب لأمر ما جدع قصیر أنفه اللبیب بالإشارة یفهم لسان الجاهل مفتاح حتفه لسان الفتى عن عقله ترجمانـه متى زل عقل المرء زل لسانـه لسان المرء من خدم الفؤاد لسانک حصانک إن صنته صانک، وإن هنته هانک لست أول من غره السراب لقد أسمعت لو نادیت حیـا ولکن لا حیـاة لمن تنادی لقد هان على الناس من احتاج إلى الناس لکل جدید لذة لکل جَوَادٍ کَبْوَةٌ لکل حی أجل لکل داء دواء لکل داء دواء یستطب بـه إلا الحماقة أعیت من یداویـها لکل دهر دولة ورجال لکل ساقطة لاقطة لکل عالِمٍ هفوة ولکل جَوَادٍ کبوة لکل قدیم حُرْمَهٌ لکل مقام مقال ولکل زمان رجال للحیطان آذان للشدائد تُدَّخَرُ الرجال لِلَّهِ دَرُّه لله درون الحسد ، ما أعدله بدأ بصاحبه فقتله لمن تشکو إذا کان خصمک القاضی! له قدم فی الخیر اللهم قنی شر أصدقائی أما أعدائی فأنا کفیل بهم لو ترک القطا لنام لو خُیِّرْتُ لاخترت لو کان الکذب ینجی فالصدق أنجى لو کان فی البومة خیر ما ترکها الصیـاد اللی تقرصه الحیة یخاف من الحبل اللی یخاف من العفریت یطلع لهالحریص بزائد فی رزقهالخبر کالمعاینةالمشِیرُ کالخبیرللباطل أساسللحاسد إلا ما حسد لیست یدی مُخَضَّبةً بالحناء اللیل أخفى للویل اَللَیلُ حُبلی، لَستَ تَدری ماتَلِد مترادف: «سحر که تا چه زاید، شب آبستن است» حافظتمثیل: «یکی امشب صبوری کرد باید// شب آبستن بود که تا خود چه زاید» نظامـی م المؤمن کالنحلة تأکل طیبا وتضع طیبا ما أبعد ما فات وما أقرب ما هو آت ما أبعد ما فات وما أقرب ما یأتی ما أحسن الدین والدنیـا إذا اجتمعا ما استبقاک من عرضک للأسد ما أشبه السفینة بالملاح ما أشبه اللیلة بالبارحة ما أشبه اللیلة بالبارحة ما أضیق العیش لولا فسحة الأمل ما أقصر اللیل على راقد ما المرء إلا بدرهمـیه ما الناس إلا الماء یحییـه جریـه ما أول إلا ویتلوه آخر ما تواصل اثنان فطال تواصلهما إلا لفضلهما أو لفضل أحدهما ما حک جلدک مثل ظُفْرِکَ فتول أنت جمـیع أمرک ما صنع الله فهو خیر ما طار طیر وارتفع إلا کما طار وقع ما کل بارقة تجود بمائها ما کل ما یتمنى المرء یدرکه تجرى الریـاح بما لا تشتهی السفن ما کل ما یتمنى المرء یدرکه رب امرئ حتفه فیما تمناه ما کل ما یلمع ذهباً ما کل من قال قولا وفى ما کلُّ ما یُعلم یُقال ما لجرح بمـیت إیلام ما من ظالم إلا سیبلى بظالم ما هلک امرؤ عرف قدر نفسه ما وعظ امرئ کتجاربه ما یأتی بسرعة یذهب بسرعة ما یداوی الأحمق بمثل الإعراض عنـه الماء أهون موجود وأعز مفقود ماذا تأخذ الریح من البلاط المال یجلب المال المال ینفد حله وحرامـه یوماً ویبقى بعد ذلک إثمـه المأمول خیر من المأکول مُتْخَمٌ یقسو على جائع المتکبر کالواقف على الجبل یرى الناس صغاراً ویرونـه صغیراً متى یبلغ البنیـان یوما تمامـه إذا کنت تبنیـه وغیرک یـهدم مثل السمک یأکل بعضه مثل القطط بسبع أرواح المذبوحة لا تتألم من السلخ مُرْ ذوی القرابات أن یتزاوروا ولا یتجاوروا المرء بأصغریـه : قلبه ولسانـه المرء بالأخلاق یسمو ذکره المرء تواق إلى ما لم ینل المرء حیث یضع نفسه المرء کثیر بأخیـه المرء یجمع والدنیـا مفرقة مرآة الحب عمـیاء المزاح لقاح الضغائن المزاح هو السباب الأصغر إلا أن صاحبه یضحک المزاحة تذهب المـهابة وتورث الضغینة المزح أوله فرح وآخره ترح المزح یجلب الشر صغیراً والحرب کبیرة المستجیر بعمرو عند کربته کالمستجیر من الرمضاء بالنار المستشیر مُعَانٍ المستشیر معان والمستشار مؤتمن المستنیر على طریق النجاح مسکین ابن آدم: تؤذیـه البقة وتقتله الشرقة المشورة راحة لک وتعب لغیرک المشورة عین الهدایة المشورة لقاح العقول مصائب قوم عند قوم فوائد المصائب لا تأتی فرادى مصارع الرجال تحت بروق الطمع معالجة الموجود خیر من انتظار المفقود معظم النار من مستصغر الشرر مقتل الرجل بین فکیـه المکر حیلة من لا حیلة له مُکْرَهٌ أخاک لا بطل المکیدة أبلغ من النجدة ملکت نفسی یوم ملکت منطقی من أحب ولده رحم الأیتام من أحسن السؤال عَلِمَ من استحیـا من بنت لم یولد له ولد من استغنى بعلمـه زل من أسرع کثر عثاره من اشترى الحمد لم یُغْبَنْ من أشترى ما لا یحتاج إلیـه باع ما یحتاج إلیـه من أطاع غضبه أضاع أدبه من أطاع غضبه أضاع أدبه من اعتاد البطالة لم یفلح من أعجب برأیـه ضل من أفشى سره کثر المستأمرون علیـه من أکل السمـین أتخم من أکل على مائدتین اختنق من أکل للسلطان زبیبة ردها تمرة من الحبة تنشأ الشجرة من الحیلة ترک الحیلة من الخواطئ سهم صائب من السرور بکاء من العجائب أعمش کَحَّالٌ من القلب للقلب رسول من أَمِنَ الزمان خانـه من أنفق ولم یحسب هلک ولم یدر من أهان ماله أکرم نفسه من أوقد نار الفتنة احترق بها من بکى من زمان بکى علیـه من بلغ السبعین اشتکى من غیر علة من تأنی أدرک ما تمنى من تَدَخَّلَ فیما لا یعنیـه لقی ما لا یرضیـه من تدخل فیما لا یعنیـه لقی ما لا یرضیـه من ترک الشـهوات عاش حرا من ترک حرفته ترک بخته من تَسَمَّعَ سمع ما یکره من تَعَدَّى الحق ضاق مذهبه من تعرض للمصاعب ثبت للمصائب من ثقل على صدیقه خَفَّ على عدوه من جال نال من جاور السعید یسعد ومن جاور الحداد ینحرق بناره من جد وجد ومن زرع حصد من جعل نفسه عظما أکلته الکلاب من جهل قدر نفسه کان بقدر غیره أجهل من حاول الغدر وخلف الوعد عدا علیـه الذم بعد الحمد من حسن خُلُقُه استراح وأراح من حسن خُلقُه وجب حقُّه من حسن من دونـه فلا عذر له من حفر حفرة لأخیـه وقع فیـها من خَدَمَ الرجال خُدِمَ من خشى الذئب أعد کلبا من دخل مداخل السوء اتهم من رأى مصائب غیره هانت مصائبه من رعى غنما فی أرض مسبعة ونام عنـها تولى رعیـها الأسد من زرع المعروف حصد الشکر من سابق الدهر عثر من سار على الدرب وصل من ساواک بنفسه ما ظلمک من سعادة المرء أن یکون خصمـه عاقلا من سعى جنى ومن نام رأى الأحلام من سل سیف البغی قتل بـه من سلک الجدد أمن العثار من سَلِمَتْ سریرته سلمت علانیته من شابه أباه فما ظلم من شَبَّ على شیء شاب علیـه من صارع الحق صرعه من صبر ظفر مترادف فارسی: «گر صبر کنی زغوره حلوا سازی.» من صدقت لهجته ظهرت حجته من ضعف عنبه اتکل على زاد غیره من طلب العلا سهر اللیـالی من طلب شیئا وجده من ظَلَمَ نفسه فهو لغیره أظلم من ظهر غضبه قل کیده من عرف نفسه عرف ربه من عَفَّ عن ظلم العباد تورعا (جاءته ألطاف الإله تبرعا) من عمل دائما أکل نائما من عَیَّرَ عُیِّرَ من غربل الناس نخلوه من غشنا فلیس منا من غضب من لا شیء رضى بلا شیء من غُلبْ سُلبْ من غلبه الهوى فلیس لعقله سلطان من فاته الأدب لم ینفعه الْحَسَبُ من فاته الأدب لم ینفعه الْحَسَبُ من فسدت بطانته کان کمن غص بالماء من فسدت بطانته کان کمن غص بالماء من فعل ما شاء لقى ما ساء من قلة الخیل شددنا على الکلاب سروجا من قلة الخیل شددنا على الکلاب سروجا من کان بیته من زجاج فلا یرشق بیوت الناس بالحجارة من کان بیته من زجاج فلا یرشق بیوت الناس بالحجارة من کتم سره کان الخیـار بیده من لا یخطئ لا یفعل شیئا من لاحاک فقد عاداک من لاحاک فقد عاداک من لانت کلمته وجبت محبته من لم یحترف لم یَعْتَلِفْ من لم یحسن إلى نفسه لم یحسن إلى غیره من لم یرکب الأهوال لم ینل الآمال من لم یرکب الأهوال لم ینل المطالب من لم یصبر على کلمة سمع کلمات من لم یقنع بالیسیر لم یکتف بالکثیر من لم یکن ذئبا أکلته الذئاب من لم یکن لسره کتوما فلا یلم فی کشفه ندیما منله قدیمله جدید من مأمنـه یؤتى الحذر من ملک غضبه احترس من عدوه من نام رأى الأحلام من نام عن عدوه نبهته المکائد من هانت علیـه نفسه فهو على غیره أهون من وَطَّنَ نفسه على أمر هان علیـه من یزرع الشوک لا یجنی بـه العنب من یغرق یتعلق بعود قش من یمدح العروس إلا أهلها من یـهُنْ یسهل الهوان علیـه الْمَنُّ مفسدة الصنیعة المنِّیَّة ولا الدَّنِیَّة مواعید عرقوب الموت حوض مورود الموت على رقاب العباد موت فی عز خیر من حیـاة فی ذل مودة الآباء قرابة فی الأبناء مودة العدو لا تنفع ن النار أهون من العار
ترجمـه: سوختن بـه آتش بـه که درون ننگ زیستن (امثال و حکم دهخدا). نظیر: المنیة ولا الدنیة. النار تأکل بعضها إن لم تجد ما تأکله النار قد تُخَلِّفُ رماداً الناس أتباع من غَلبْ ترجمـه: «مردمان، پیروان چیره‌شدگان و پیروزی‌یـافتگانند.» الناس أعداء ما جهلوا منسوب بـه علی ابن ابیطالب ترجمـه: «مردمان، هرآنچه را ندانند دشمن گیرند.» (امثال و حکم دهخدا) الناس سواسیة کأسنان المشط الناس عبید الإحسان
ترجمـه: انسانـها بنده احسانند. الناس على دین ملوکهم ترجمـه: «مردمان، به‌آیین پادشاهان خود گروند.»تمثیل: «آن رسول حق قلاووز سلوک// گفت الناس علی دین ملوک» جلال‌الدین محمد بلخی الناس لبعضها الناس لولا الدین لأکل بعضهم بعضا نام ساعة الرحیل نحاول ملکا أو نموت فنعذرا الندم على السکوت خیر من الندم على القول
ترجمـه: پشیمانی بر سکوت بـه که ندامت از گفتار. نظیر: پشیمان ز گفتار دیدم بسی/ پشیمان نشد از خموشیی نزل بواد غیر ذی زرع نزه جمـیلک من قبح الْمَنِّ النصح بین الملأ تقریع علی ابن ابیطالب ترجمـه: «کسان را درون جمع اندرز گفتن، گونـه‌ای از سرزنش باشد.» نصف العقل مُدَاراةُ الناس النظافة من الإیمان ترجمـه: «نظافت از ایمان است.»مترادف فارسی: «تمـیزی نشانـه ایمان است.» نظر العدو بما أسر یبوح نعم الثوب العافیة إذا انسدل على الکفاف نعم الجدود ولکن بئس ما خلفوا نعم العون على المروءة المال نعم المؤَدِّبُ الدهر نعم حاجب الشـهوات غض البصر النعمة عروس مـهرها الشکر نعیب زماننا والعیب فینا وما لزماننا عیب سوانا نفاق المرء من ذله النفس مولعة بحب العاجل نوم الظالم عبادة
ترجمـه: خواب ستمگر عبادت است! سعدی: ظالمـی را خفته دیدم نیمروز/ گفتم: این فتنـه ست خوابش به! نومة أهل الکهف ترجمـه: «خواب اصحاب کهف.» ه هذا الشبل من ذاک الأسد هذا المـیت لا یساوی ذلک البکاء هذه بتلک والبادئ أظلم الهزیمة تحل العزیمة هما کفرسی رهان هَمّ یبکِّی وهَمّ یضحِّک همّه على بطنـه همـه لا یتجاوز طرفی ردائه الهموم بقدر الهمم هو کالکمأة لا أصل ثابت ولا فرع نابت هو من أهل الجنة هو یرقم على الماء هی الأخلاق تنبت کالنبات إذا سقیت بماء المکرمات هی الدنیـا تُحَبُّ ولا تُحابِی هی النفس ما حَمَّلْتَها تتحمل وللدهر أیـام تجور وتَعْدِلُمن یخشى البلل لا یصطاد السمک هیـهات تکتم فی الظلام مشاعل و وأحسن منک لم تر قط عینی وأجمل منک لم تلد النساء واحفظ لسانک لا تقول فتبتلى إن البلاء موکل بالمنطق وإذا أتتک مذمتی من ناقص فهی الشـهادة لی بأنی کامل وإذا القلوب استرسلت فی غَیِّها کانت بَلِیَّتُهَا على الأجسام وإذا المنیة أنشبت أظفارها ألفیت کل تمـیمة لا تنفع وإذا کانت النفوس کبارا تعبت فی مرادها الأجسام وإذا ما خلا الجبان بأرض طلب الطعن وحده والنزالا وإذا وصلت بعاقل أملا کانت نتیجة قوله فعلا وأغیظ من عاداک من لا تُشَاکِلُ وأفضل أخلاق الرجال التَّصَبُّرُ والفقر ذل علیـه باب مفتاحه العجز والتوانی والمرء ساع لأمریدرکه والعیش شُحٌّ وإشفاق وتأمـیل والمرءبصادق فی قوله حتى یؤید قوله بفعاله وأنفس ما للفتى لُبُّهُ وإنما الأمم الأخلاق ما بقیت فإن هم ذهبت أخلاقهم ذهبوا وإنی وإن کنت الأخیر زمانـه لآت بما لم تستطعه الأوائل وأی الناس تصفو مشاربه وأی الناسبه عیوب وبعض القول یذهب فی الریـاح وبعض خلائق الأقوام داء کداء البطنله دواء وتأتی على قدر الکرام المکارم وتعظم فی عین الصغیر صغارها وتصغر فی عین العظیم العظائم وَجُرْحُ اللسان کَجُرْحِ الید الوَحْدَةُ خیر من جلیس السوء وحسبک من غنى شبعاً ورى وحق على ابن الصقر أن یشبه الصقر وخیر جلیس فی الزمان کتاب ترجمـه: «بهترین هن اوقات کتاب است.»مترادف فارسی: «بهتر ز کتابخانـه جایی نبود.» وداونی بالتی کانت هی الداء وذى علة یأتی علیلا لیشتفی بـه وهو جار للمسیح بن مریم ورأیت الهموم باللیل أدهى وشر البلیة ما یضحک وضع العقدة فی المنشار اَلوَطَن الاُم الثانی قابوس‌نامـه ترجمـه: «زادگاه مرد، مادر دوم اوست.» وطنی لو شُغِلْتُ بالخلد عنـه نازعتنی إلیـه فی الخلد نفسی وَظُلْمُ ذوی القربى أشد مرارة على النفس من وقع الحسام المـهند وعاقبة الصبر الجمـیل جمـیلة الوعد سحاب والإنجاز مطره وعند جهینة الخبر الیقین! وفی الصمت ستر للغیّ وإنما صحیفةالمرء أن یتکلما وفی الناس شر لو بدا ما تعاشروا ولکناه الله ثوب غطاء الوقت کالسیف إن لم تقطعه قطعک الوقت سیف قاطع ترجمـه: «زمان چون شمشیری بران باشد.»تمثیل: «مکن عمر ضایع بـه افسوس و حیف// کـه فرصت عزیز هست و الوقت سیف» سعدی الوقت من ذهب مترادف فارسی: «وقت طلاست.» وقد أعذر من أنذر وقعت الفاس فی الراس وکل شجاعة فی المرء تغنی ولا مثل الشجاعة فی الحکیم وکل قرین بالمقارن یقتدى وکم علمته نظم القوافی فلما قال قافیة هجانی وکم من غراب رام مشی الة فأنسی ممشاه ولم یمش کالحجل وکنت أذم إلیک الزمان فقد صرت فیک أذم الزمان وکیف تنام الطیر فی وکناتها ولا تجزع لحادثة اللیـالی فما لحوادث الدنیـا بقاء ولا خیر فی حسن الجسوم وطولها إذا لم یزن طول الجسوم عقول ولا فرار على زأر من الأسد ولا یرد علیک الفائت الحزن ولا یعد ذو الغنى غنیـا إن لم یکن فی قومـه مرضیـا ولست بمستبق أخا لا تَلُمُّهُ على شعث أی الرجال المـهذب! ولفظة زائغة سبیلها قد سلبت نعمة من یقولها وللسیوف کما للناس آجال وللمساکین أیضا بالندى ولع ولله أوس آخرون وخزرج ولم أر أمثال الرجال تفاوتت إلى الفضل حتى عد ألف بواحد ولم أر فی عیوب الناس شیئا کنقص القادرین على التمام ولو لم یکن فی کله غیر روحه لجاد بها فلیتق الله سائله ولی وطن آلیت ألا أبیعه وألا أرى غیری له الدهر مالکا ولیس الذئب یأکل لحم ذئب ویأکل بعضنا بعضا عیـانا ولیس لنا إلا السیوف وسائل وما استعصى على قوم منال إذا الإقدام کان لهم رکابا وما المال والأهلون إلا ودیعة ولا بد یوما أن تُرَدَّ الودائع وما الموت إلا سارق دق شخصه یصول بلا کف ویسعى بلا رِجْلِ وما الناس إلا الماء یحییـه جریـه ویردیـه مکث دائم فی قراره وما الیوم إلا مثل أمس الذی مضى وما أنا إلا من غُزَیَّةَ إن غوت غویت وإن ترشد غُزَیَّةُ أرشد وما تنفع الخیل الکرام ولا القنا إذا لم یکن فوق الکرام کرام وما خیر لیلفیـه نجوم وما نفع السیوف بلا رجال وما نیل المطالب بالتمنی ولکن تؤخذ الدنیـا غلابا وما ینـهض البازی بغیر جناحیـه ومن خطب الحسناء لم یغلها الْمَهْرُ ومن طلب العلی من غیر کد سیبلغه اذا شاب الغراب ومن لا یتق الشَّتْمَ یُشْتَم ومن لا یصانع فی أمور کثیرة یضرس بأنیـاب ویوطأ بمنسم ومن لا یُکرم نفسه لا یُکَرَّم ومن نکد الدنیـا على الحر أن یرى عدوا له ما من صداقته بد ومن یجعل الضرغام بازا لصیده تَصَیَّدَهُ الضرغام فیما تصیدا ومن یجعل المعروف فی غیر أهله یکن حمده ذما علیـه ویندم ومـهما تکن عند امرئ من خلیقة وإن ا تخفى على الناس تُعْلَمِ ومـهما یکن عند امرئ من خَلیقَةٍ وإن ا تَخْفَى على الناس تُعْلَمِ ونـهجو ذا الزمان بغیر ذنب ولو نطق الزمان لنا هجانا وهل شمس تکون بلا شعاع وهل یصلح العطار ما أفسد الدهر ووضع الندى فی موضع السیف بالعلا مضر کوضع السیف فی موضع الندى. ویأتیک بالأخبار من لم تزود ی یؤذن فی مالطة یـا طالب الرزق إن الرزق فی طلبک یـا ظالم لک یوم یـا مستعجل عطلک الله یأکلون تمری وأُرمـی بالنوى یبنی قصراً ویـهدم مصراً یخاطبنی السفیـه بکل قبح فأکره أن أکون له مجیبا یزید سفاهة وأزید حلما کعود زاده ال یخاف من خیـاله یخاف من ظله یخبط خبط عشواء یخلق من الشبه أربعین ید الحر مـیزان ید الله مع الجماعة ید واحدة لا تحمل بطیختین ید واحدة لا تصفق
فارسی:یک دست صدا ندارد یُدْخِلُ شعبان فی رمضان یدع العین ویطلب الأثر یدهن من قارورة فارغة یذبح الطاووس لجمال ریشـه یرکب الصعب من لا ذلول له یرى بأول رأیـه آخر الأمور یساعد الله الذین یساعدون أنفسهم
فارسی:از تو حرکت از خدا برکت یسرق الکحل من العین یسقط الطیر حیث یُنْثَرُ الحب وتغشى منازل الکرماء یصطاد فی الماء العکر مترادف فارسی: «از آب گل‌آلود ماهی گرفتن.» یصوم یصوم ویفطر على بصلةیضحک کثیرا من یضحک أخیرایضع سره فی أضعف خلقهیعمل من الحبة قُبَّةًیَغْرِفُ من بحریقتل القتیل ویسیر فی جنازتهیقولون "الزمان بـه فساد" وهم فسدوا وما فسد الزمانیکفیک من الحاسد أنـه یَغْتَمُّ عند سرورکیمشی رویدا ویکون أولایمضی أخوک فلا تلقى له خلفا والمال بعد ذهاب المال یکتسبیناطح بقرنی طینیَهُبُّ مع کل ریح ویسعى مع کل قومـیهرم کل شیء من ابن آدم ویشب منـه الحرص والأملیوم السرور قصیرالیوم خمر




[ع تیغ زدن دست برایه فیک]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 28 Nov 2018 01:16:00 +0000



ع تیغ زدن دست برایه فیک

کتابخانـه:صبر از دیدگاه اسلام ج1 - پژوهشکده امر بـه معروف

صبر از دیدگاه اسلام ج1

مشخصات کتاب نویسنده حسین انصاریـان زبان فارسی ناشر دار العرفان تاریخ نشر ۹۴/۱۲/۰۵ قطع وزیری شابک ۹۷۸-۹۶۴-۲۹۳۹-۵۹-۶

محتویـات

سخن ناشر

در جهان پرتلاطم امروز، ع تیغ زدن دست برایه فیک آیـات پرشور الهی و کلام روح‌بخش معصومـین و زمزم لایزال معارف شیعه مرهم جان‌های خسته و سیراب کننده تشنگان هدایت و رهایی جویندگان از ظلمت‌های نفس است. ع تیغ زدن دست برایه فیک عالمان دینی و عارفان حقیقی غواصان این اقیـانوس بیکران معرفت‌اند کـه گوهرهای ناب علوم قرآن و اهل‌بیت (ع)را بـه دست آورده و به مشتاقان حقیقت عرضه مـی‌نمایند.
در این مـیان، کرسی منبر و خطابه رسانـه دیرپا و سازنده‌ای هست که از دیرباز زمـینـه ارتباط و انتقال معارف دینی و مکارم اخلاقی را مـیان عالمان و متعلمان فراهم کرده هست و عالمان آگاه و هادیـان دلسوز، کـه عمر خویش را صرف تتبع و تحقیق درون آثار علمـی شیعه نموده‌اند، عباد اللّه را بـه مصداق کریمانـه «ادع الی سبیل ربک بالحکمـه و الموعظه الحسنـه»، با کلام نغز و لطیف خود بـه راه سعادت دعوت کرده‌اند.
مجموعه حاضر، کـه با عنوان «سیری درون معارف اسلامـی» درون مجلدات مختلف و موضوعات متنوع درون اختیـار خوانندگان محترم قرار مـی‌گیرد، مجموعه مباحث عالمانـه و ارزشمند محقق ارجمند حضرت استاد حسین انصاریـان، مدظله العالی، هست که یکی از عالمان برجسته و مـیراث‌داران گوهر سخن درون زمان خویش هست که استواری کلام و لطافت بیـان نافذشان بر اهل نظر پوشیده نیست.
این گنجینـه ارزشمند حاصل نیم قرن مجاهدت علمـی و تبلیغی حضرت استاد جهت نشر و ترویج فرهنگ غنی شیعه بر کرسی بحث ونظر مـی‌باشد کـه به منظور پربارتر ساختن محتوای تبلیغ دینی درون جامعه و استفاده بیشتر طلاب محترم علوم دینی بـه زیور طبع آراسته مـی‌شود.
در این مجموعه گرانقدر، تلاش شده هست با تکیـه بر ویرایشی روشمند و دقیق- کـه شرح آن درون یـادداشت ویراستار آمده است- ساختار هنرمندانـه مباحث و سبک استاد درون ارائه سخن از بین نرود، که تا ضمن نشرفرهنگ انسان ساز آل اللّه (ع)شیوه منحصر بـه فرد استاد درون تبیین معارف دینی نیز حفظ شده و به مشتاقان ارائه گردد.
مجلّدی کـه اکنون تقدیم خوانندگان گرامـی مـی‌شود سی و دومـین اثر از این مجموعه سترگ و دربردارنده ۲۹ گفتار درون باب صبر از دیدگاه اسلام مـی‌باشد کـه مربوط بـه سخنرانی‌های استاد درون ماه رمضان ۱۳۸۵ درون مسجد امـیر تهران و دهه آخر ذی القعده ۱۳۶۲ درون حسینیـه کاشمریـهای مشـهد است.
این مکتوب، علاوه بر درون برداشتن متن سخنرانی کـه لاجرم سبیـاق متن را نیز گفتاری مـی‌سازد، از فواید زیر خالی نیست:
- عنوان بندی مناسب و تفکیک مطالب و موضوعات.
- استخراج مصادر آیـات و روایـات و ارائه مطالب متنوع دیگر درون پی‌نوشت.
- ذکر نام مستقل به منظور هر بحث (در انتخاب نام هر مجلد و نیز هر گفتار غلبه موضوع مدنظر بوده است، نـه انطباق کامل موضوع و محتوا)
- مجموعه متنوع فهرست‌ها و ...
در پایـان، با امـید بـه این کـه این اثر مورد رضایت حضرت حق و اهل بیت عصمت و طهارت (ع)و مقبول نظر مبلغان دینی قرار گیرد، لازم هست از استاد انصاریـان، دامت برکاته، کـه این فرصت مغتنم را درون اختیـار قرار دادند سپاسگزاری نماییم.
مرکز علمـی تحقیقاتی دارالعرفان‏

پیش گفتار مؤلف‏

«الْحَمدُ لِلّهِ وَ الصَّلاه علی رَسُولِ اللّه وَ عَلی آلِهِ آل اللّه» پایـه گذار منبر و جلسات سخنرانی به منظور رشد و هدایت جامعه وجود مبارک پیـامبر اسلام (ص) بود. ع تیغ زدن دست برایه فیک ارزش تبلیغ دین از طریق منبر و جلسات که تا جایی بود کـه خود رسول اکرم (ص) که تا روز پایـان عمرشان با کمال اخلاص بـه بیـان معارف دین پرداختند و در این راه زحمات سنگینی را متحمل شدند. بعد از پیـامبر، وجود مقدس امـیرمؤمنان (ع) ادای این تکلیف الهی بـه عهده گرفتند کـه بخشی از سخنرانی‌های آن حضرت درون کتاب بی‌نظیر نـهج البلاغه موجود است.
ا معصوم، بـه ویژه حضرت باقر و حضرت صادق علیـهماالسلام نیز که تا جایی کـه فرصت درون اختیـارشان قرار گرفت و مزاحمتی از جانب حکمرانان بنی امـیه و بنی‌عباس برایشان پیش نیـامد این مـهم را بـه صورت بیـان معارف الهی و رشته‌های مختلف علوم بـه صورتی کـه حجت که تا قیـامت بر همگان تمام باشد بـه عهده گرفتند و دیگران را کـه مورد اعتمادشان درون علم و عمل بودند بـه این مسأله تشویق د.
عالمان مخلص و باعمل شیعه به منظور حفظ دین خدا و تبلیغ معارف الهیـه بر اساس قرآن و فرهنگ اهل بیت قرن بـه قرن که تا به امروز کـه سال ۱۳۸۷ هجری شمسی هست این جایگاه عظیم را حفظ د؛ شخصیت‌هایی چون شیخ مفید، شیخ صدوق، شیخ طوسی، علامـه محمدباقر مجلسی، شیخ جعفر شوشتری و در قرن معاصر بزرگانی چون آیت اللّه العظمـی بروجردی، آیت اللّه سیدعلی نجف آبادی، آیت اللّه حاج مـیرزا علی شیرازی، آیت اللّه حاج مـیرزا علی هسته‌ای، آیت اللّه حاج مـیرزا علی فلسفی تنکابنی و ... با داشتن مقام مرجعیت و مقام علمـی بسیـار بالا درون ماه رمضان و محرم و صفر بـه منبر مـی‌رفتند و از این طریق دِین خود را بـه قرآن و اهل بیت ادا مـی‌د.
این جانب حسین انصاریـان کـه سالیـانی از عمرم را درون شـهر مقدس قم، این آشیـانـه اهل بیت، نزد بزرگانی از مراجع و اساتید مشغول تحصیل بوده‌ام، بر اساس وظیفه‌ای کـه احساس مـی‌کردم رو بـه جانب تبلیغ و تألیف آوردم و در این راه، فقط توفیق حق رفیق راهم بود. درون زمـینـه تبلیغ بیش از شش هزار سخنرانی درون نزدیک بـه پانصد موضوع مختلف بر پایـه قرآن و روایـات اهل بیت و تاریخ صحیح و نکاتی از حیـات پاکان و اولیـای الهی پرداخته‌ام و امـیدوارم که تا لحظات پایـان عمر هم چنان توفیق ادای این وظیفه را از جانب حق داشته باشم.
مؤسسه دارالعرفان، کـه در شـهر قم درون جهت نشر معارف قرآنی و فرهنگ اهل بیت (ع)کارهای مـهمـی را درون سطح جهانی انجام مـی‌دهد، بنا گذاشت متن این سخنرانی‌ها بـه صورت مکتوب درآید که تا در اختیـار طلاب حوزه‌ها و دانشجویـان و مردم علاقمند قرار گیرد و این مجموعه کـه احتمالًا حدود دویست جلد خواهد شد درون آینده منبعی به منظور مبلغان شیعه قرار گیرد. من بعد از سپاس از حضرت حق لازم مـی‌دانم بـه خاطر تحقق این مـهم از دو فرزندم و جناب آقای پیمان تشکر کنم و از خوانندگان، بـه خصوص مبلغان گرامـی، درخواست دعا نمایم. حال، این شما و این اثر اسلامـی کـه فقط لطف و رحمت حق سبب ظهورش شد.
فقیر: ع تیغ زدن دست برایه فیک حسین انصاریـان‏
تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
خداوند درون قرآن، نزدیک بـه یکصد و سه مرتبه درون موارد گوناگون صبر را بـه عنوان مسأله‌ای واجب و لازم درون زندگی انسان مطرح کرده است.
در لغت عرب، کلمـه صبر بـه معنای «خود نگاه‌داشتن» یـا «کفّ نفس» است. خود نگاه‌داشتن درون حریم دین پروردگار، به منظور این هست که انسان دچار خسارت، زیـان و ضرر درون دنیـا و آخرت نشود. باقی ماندن درون حریم الهی حتما آزادانـه و به اختیـار خود انسان باشد. درون این صورت هست که انسان از زیـان‌ها و خسارت‌ها درون امان مـی‌ماند؛ زیرا هجوم خسارت‌ها و زیـان‌ها درون فضای بیرون از حریم حق صورت مـی‌گیرد.
انسان درون حریم حق، درون سایـه قدرت، لطف، نظر، محبت و رحمت خدا است، بعد دچار زیـان و ضرر نمـی‌شود، چون هیچ خطری توان ورود بـه حریم حق را ندارد. این حریم، الی الابد مصون و محفوظ از هر خطر و خسارتی است.
از آنجا کـه صبر بـه معنای حفظ خود درون حریم حق است، روایـات و معارف الهی، بعد از آیـات قرآن کریم، از روزه ماه مبارک رمضان بـه صبر تعبیر کرده‌اند. چرا؟ علت آن واضح است، چون حالات روزه، درون حقیقت خودداری از بسیـاری از حلال‌های خدا بـه امر پروردگار است.
خودداری از حلال‌ها از ارزش بسیـار بالایی برخوردار است؛ زیرا طبیعت بدن اقتضا دارد کـه بخورد، بیـاشامد و راه شـهوات حلال بر او باز باشد و در مواقع مختلفی درون آب فرو رود و از آن استفاده نماید، ولی پروردگار عالم از بندگان مؤمن خویش خواسته هست که درون ماه مبارک رمضان از این حلال‌ها خودداری کنند. این خودداری، صبر است.
همچنین از بندگان خود خواسته هست که درون کنار خودداری از این حلال‌ها، همـیشـه، هر لحظه و همـه جا از حرام‌ها نیز خودداری کنند. چون درون ماه مبارک رمضان، از جانب پروردگار، توان انسان به منظور خودداری از حرام‌ها زیـاد مـی‌شود و این صبر، بسیـار مـهمّ است. بـه همـین خاطر از روزه تعبیر بـه «صبر» شده است، لذا درون سوره مبارکه بقره پروردگار مـی‌فرماید:
«وَ اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوهِ» [۱] روایـات، کلمات اهل تحقیق و سلوک و مفسرین بزرگ، صبر را درون این آیـه بـه معنای روزه گرفته‌اند؛ زیرا روزه یکی از بهترین و زیباترین کلاس‌های پروردگار مـهربان عالم هست که انسان بـه اختیـار خودش، زیر نظر پروردگار، صبر را تمرین مـی‌کند کـه شاید که تا پایـان ماه مبارک رمضان، درون برابر بسیـاری از حلال‌ها و حرام‌ها، بـه آن تقوایی کـه مورد نظر پروردگار عالم است، کـه کلید گشایش همـه مشکلات است، برسد. [۲]

صبر، راه رسیدن بـه رستگاری‏

مسأله صبر، خودداری و تقوا بـه صورت‌های مختلف بیـان شده است؛ درون این زمـینـه اهل دل، آیـه‌ای بـه کار گرفته‌اند کـه در پایـان این آیـه، مسأله «فلاح» مطرح است، کـه اگری بـه آن نزدیک شود، درون حقیقت خودش را بـه انبیـا، ائمـه طاهرین (ع)و اولیـای الهی رسانده است. چه بسا با طیّ مسیری کـه این آیـه شریفه بیـان مـی‌کند، انسان بـه یکی از اولیـای الهی تبدیل شود:
«یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» [۳] کـه اگری درون این مسیر حرکت کند، صد درون صد بـه فلاح خواهد رسید، یعنی وقتی پروردگار مـی‌فرماید: «لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» امـید واقعی و صد درون صد را بـه بندگانش نوید مـی‌دهد.
فلاح بـه این معنا هست که انسان همـه موانع رسیدن بـه مقصود اعلی را برطرف کند و جاده را از موانع، سدّها و بندها پاک کند کـه مرحله‌ای از آن بـه وسیله روزه امکان دارد و در این صورت بـه مقام فلاح خواهد رسید.

مراحل سه گانـه صبر

در این آیـه، با کمک روایـات، این گونـه تفسیر مـی‌شود کـه صبر دارای سه مرحله است؛ نخست: صبر درون مقابل تلخی‌ها و ناگواری‌ها کـه امـیرالمؤمنین (ع) درون دعای کمـیل مـی‌فرمایند:
«قَلیلٌ مَکْثُه وَ یَسیرٌ بَقائُه»[۴] مدت تلخی‌ها و ناگواری‌ها به منظور انسان کوتاه و قابل تحمل هست و انسان این مدت کوتاه را خیلی زود از دست مـی‌دهد و خوبی آن بـه همـین است.
مثلًا درون ماه مبارک رمضان، مدت تلخیِ گرسنگی، تشنگی، خودداری از شـهوات حلال و فرو رفتن درون آب، بسیـار کم است. انسان سی روز درون برابر تلخی‌ها و ناگواری‌ها حتما صبر کند؛ یعنی خود را درون حریم خدا حفظ نماید کـه حریم خدا درون این ماه، روزه گرفتن است.
شخص نباید به منظور فرار از گرسنگی، تشنگی، و دیگر لذت‌ها مرتکب عمل حرام شود و صبر خود را بشکند. یک ماه صبر کند کـه به دنبال این صبر درون برابر تلخی‌ها، شیرینیِ رضایت و رحمت خدا و ساخته شدن سپر درون مقابل عذاب جهنم راب کرده باشد کـه فرمود:
«الصوم جُنّه» [۵] روزه درون روایـات بـه سپر تعبیر شده است؛ یعنی محال هست که روزه‌داران مؤمن بـه عذاب قیـامت مبتلا شوند، چون پوششی دارند کـه عذاب قیـامت، قدرت ورود بـه آن و زخمـی ش را ندارد و با هجوم عذاب جهنم نیز شکسته نمـی‌شود.
این سپر، بـه امر و ساخت پروردگار هست که علیـه آتش دوزخ ساخته شده است، لذا دوزخ، با همـه قدرت و توانی کـه دارد، نمـی‌تواند این سپر را بشکند. صبر موجب مـی‌شود کـه انسان از غضب خدا و عذاب دوزخ درون امان باشد و اگر درون این حریم بماند، درون امان خواهد ماند. [۶]

==گناه بزرگ بدبینی==[۷] بدبینی درون اسلام حرام بوده، عامل اصلی آن، خیـالات انسان و سخنان دروغ دیگران هست که علیـه دیگری مـی‌گویند که تا او بدبین شود. خدا درون قرآن مجید مـی‌فرماید:
به حرف دیگران درون مرحله نخست گوش ندهید، چون اگر همـه جا بـه گوش باشیم، دچار بیماری:
«سَمَّعُونَ لِلْکَذِبِ» [۸] خواهیم شد و هر دروغی را باور مـی‌کنیم و نسبت بـه اطرافیـان، همسایگان و علمای خود بدبین مـی‌شویم و هر دروغی را باور مـی‌کنیم.
این بدبینی فیوضاتی کـه از طریق مردم و خدا بـه شما مـی‌رسد، از بین مـی‌برد.
گوش بـه حرف مردم بدون تحقیق و حقیقت مسأله را بـه دست نیـاوردن، موجب بدبینی هست که آن نیز حرام است. خداوند مـی‌فرماید:
اگر دیگران مطالبی به منظور شما نقل د، قبول نکنید، چون نباید بدبین شوید، بلکه «فَتَبَیَّنُواْ»[۹] انسان، گوش، عقل و درایت دارد و باید تحقیق کند. علاوه بر این، اگرچه مطلب صحیح باشد، حتما گذشت داشت، چون انسان همـیشـه درون معرض اشتباه است. بـه خود بگوید: او نیز مانند بقیـه مردم دچار اشتباه شده و شاید توبه و استغفار کرده و خدا خواسته هست که آبروی او را حفظ کند، بعد ما نیز بخشش داشته باشیم.
سعدی استادی بـه نام شـهاب الدین سهروردی [۱۰]- معروف بـه شیخ اشراق- داشته هست که شخصیت باسواد، حکیم و متخلّق بـه اخلاق بود. روزگاری با هم بـه سفر دریـایی رفته بودند. درون کشتی نیز شاگرد خویش را تربیت و نصیحت مـی‌کرده است.
همـه جای عالم به منظور انسان‌های الهی کلاس درس است. امکان ندارد عمر خود را ضایع کنند، بلکه یـا درون حال درس گرفتن هستند، یـا درون حال درس دادن. حتیـانی کـه انسان‌های معمولی هستند، درون حد ظرفیت خود، درون حال درس گرفتن و درس هستند.
یکی از پرقیمت‌ترین شعرهای سعدی، این شعر هست که درون کتاب «گلستان» آمده است: مقامات مردی ز مردی شنو
نـه از سعدی، از سهروردی شنومرا شیخ دانای مرشد شـهاب‏
دو اندرز فرمود بر روی آبیکی آن کـه در نفس خودبین مباش‏
یکی آن کـه بر خلق بدبین مباش [۱۱] شانـه‌های خود را بالا نیـانداز! منیّت نداشته باش! تو فقیر و نیـازمند آفریده شده‌ای. خداوند متعال شاهد تو است. به منظور زندگی بـه خیلی چیزها نیـاز داری؛ گدای هوا، آب، برف، باران، آب دریـا، زمـین و آسمان هستی. از زمانی کـه در رحم مادر بودی، این گدایی شروع شد و وقتی کـه وارد قیـامت مـی‌شویم، گدای شفاعت و بهشت هستیم، بعد گدا حتما سر خود را پایین بیـاندازد.
انسان نسبت بـه همـه حتما حسن ظنّ داشته باشد و همـه را خوب و پاک بداند، مگر این کـه گناهی از آنـها ثابت شود، کـه بعد از ثابت شدن گناه نیز درون درون خود بگوید: این شخص خطاکار اهل نماز و روزه است، حتما توبه کرده یـا مـی‌کند و خدا او را مـی‌بخشد، بعد چرا من بخشش نداشته باشم و آبروی او را درون بین مردم ببرم؟

بدبینی انوشیروان بـه بوذرجمـهر

انوشیروان [۱۲] بـه بوذرجمـهر [۱۳] کـه مردی عالم و بزرگوار بود، بدبین شد. بـه مأمورین خود دستور داد که تا بوذرجمـهر را دستگیر کنند، لباس پشمـینـه زبر و آزاردهنده‌ای بـه او بپوشانند و در اتاق تنگ و تاریکی زندانی کنند. بـه دست و پایش زنجیر ببندند و در شبانـه روز، مقداری نان و نمک و کوزه‌ای آب بـه او بدهند.
همچنین اجازه ندارد بای ملاقات کند. بـه زندانبان‌ها گفت: هر عالعملی نشان داد، بـه من گزارش دهید. او را بی‌تقصیر زندانی د. چون سه گونـه زندانی وجود دارد؛ اول این کهی جرمـی کرده باشد، دوم این کـه به خاطر تهمت، درون عین پاکی بـه زندان افتاده باشد، مانند حضرت یوسف (ع) و سوم این کهی دچار زندان هوای نفس خود شده باشد.
بوذرجمـهر جزء زندانیـان بی‌گناه بود.ی کـه شخص بی‌گناه را زندانی کند، مرتکب گناه بزرگی مـی‌شود.ی کـه گزارش غلط درون حق شخص بی‌گناه مـی‌دهد، او نیز گناه بزرگی مرتکب مـی‌شود.
پیغمبر (ص) مـی‌فرماید: گزارش دهنده دروغ گو، دستگیر کننده شخص بی‌گناه وی کـه شخص بی‌گناهی را زندانی مـی‌کند، هر سه ملعون هستند؛ یعنی خداوند رحمتش را از آنـها قطع مـی‌کند. [۱۴] آزردن یـاران خدا گناه بسیـار بزرگی است. اگر شخص بی‌گناهی زندانی شود، چه دل‌ها کـه به خاطر او غمگین شده و اشک‌ها کـه برای مظلومـیت او جاری مـی‌شود.
این‌ها گناهانی هست که بـه حساب گزارش دهنده و دستگیر کننده وی کـه ظالم هست و بی‌گناه را بـه زندان مـی‌اندازد، نوشته مـی‌شود.
مدتی گذشت، انوشیروان هر چه منتظر ماند، هیچ گونـه عالعملی از بوذرجمـهر گزارش نشد. بـه مأمورین زندان گفت: حرفی نمـی‌زند؟ گفتند: نـه.
معروف هست که چند ماه درون غل و زنجیر، با قرص نان و نمک سپری کرد و عالعملی نشان نداد.
انوشیروان چند نفر را مأمور کرد کـه نزد بوذرجمـهر بروند و ببینند بـه چه علت این گونـه آرام هست و چرا تقاضای عفو و تخفیف نمـی‌کند؟ که تا بعد از این کـه با او گفتگو د، بـه او گزارش دهند. آنـها بـه زندان آمدند و به بوذرجمـهر گفتند: رنگ رخسار و شادابی چهره تو با گذشته فرقی نکرده و نشان مـی‌دهد کـه امنیت خاطر داری، آیـا تقاضایی داری؟
کسانی کـه گرفتار مـی‌شوند، گرفتاری بر عقل و خرد آنـها اثر نامطلوب مـی‌گذارد، گفتند: درون این زندان تنگ و تاریک اذیت نمـی‌شوید؟ بوذرجمـهر گفت:
مـی‌دانید کـه من حکیم و طبیب هستم. به منظور خودم درون این زندان دوایی درست کرده‌ام کـه این دوا از چند جزء ترکیب شده و هر روز از آن استفاده مـی‌کنم، لذا بسیـار خوش و راحت هستم و امنیت خاطر دارم.
گفتند: آیـا ترکیبات این دارو را به منظور ما نیز مـی‌گویی؟ گفت: بله، ترکیبات این دارویی کـه من استفاده مـی‌کنم، تشکیل شده از این عناصر است:
۱- توکل‏
اول: توکل. اعتماد و تکیـه درونی من بـه پروردگاری هست که کریم است. درون باطن خود، با پروردگار مأنوس هستم.ی کـه با او انس بگیرد، اضطراب و نگرانی ندارد. وقتی کشتی پر باشد، از موج دریـا درون امان است، اما وقتی خالی باشد، امواج آن را واژگون مـی‌کند.
پیغمبر (ص) مـی‌فرمایند:
«انّی تارِکٌ فِیکُمْ الثَّقَلَیْنِ»[۱۵] من دو شی‌ء گران‌سنگ درون مـیان شما بـه امانت گذاشته‌ام:
«کتاب الله و عترتی»
هر با قرآن و اهل‌بیت (ع)مأنوس باشد، بر کشتی پرباری سوار شده هست که هر طوفانی درون عالم بوزد، او از آنـها سالم رد مـی‌شود، مانند مـیثم، رُشید، مسلم، حبیب، زهیر و قمر بنی‌هاشم.
توکل بر پروردگار کارساز بوده، کلید حل همـه مشکلات است. درون ماه مبارک رمضان با توکل ، گرسنگی و تشنگی آسان مـی‌شود.
حضرت (ص) مـی‌فرمایند:
خداوند بوی دهان روزه‌دار را دوست مـی‌دارد و زمانی کـه روزه‌دار درون وقت افطار لقمـه را برمـی‌دارد و افطار مـی‌کند، خداوند گناهانش را مـی‌بخشد. این کلید حل مشکل است. [۱۶] ۲- رضایت بـه قضای پروردگار این جزء اول دارو بود. جزء دوم این دارو، رضایت بـه قضای پروردگار است.
قسمت ما این گونـه شد کـه شصت سال آزاد بودیم، مدتی نیز درون زندان، عمر خود را سپری کنیم. مدتی کـه آزادانـه زندگی مـی‌کردم، مسئولیت‌های عظیمـی بر گردن من بود، کـه اگر کوچک‌ترین خطایی انجام مـی‌دادم، اهل جهنم بودم. قسمت من این بود کـه مدتی درون زندان راحت باشم، اینجا مکان خوبی است، چون مسئولیتی ندارم و بار مسئولیت بسیـار سنگین است، بعد به قضای پروردگار راضی هستم.

حکایت علی بن یقطین وابراهیم جمّال‏

نخست وزیرِ هارون- علی بن یقطین [۱۷]- کـه مخفیـانـه شیعه شده بود و با وجود نخست وزیری هارون، تقیـه مـی‌کرد، روزی بـه کنار حرم پیغمبر (ص) آمد. امام موسی بن جعفر علیـهماالسلام او را بـه حرم راه نداد.
امام (ع) که تا سه روز از ورود او بـه حرم ممانعت مـی‌د. اشک‌های این نخست وزیر سرازیر شد و به حضرت پیغام داد: چرا مرا بـه حرم راه نمـی‌دهید؟ حضرت فرمودند:
برای ابراهیم جمّال [۱۸] درون بغداد مشکلی بـه وجود آمد و او بـه مسند حکومت آمد. خدا به منظور حل مشکلات مردم این مسند را بـه تو داده است، اما تو بـه او اجازه ورود ندادی، ما نیز تو را راه نمـی‌دهیم؛ یعنی خدا تو را راه نمـی‌دهد. حتما مانع را برطرف کنی، که تا توفیق زیـارت پیـامبر (ص) نصیب تو شود.
گفت: آقا! چه حتما م؟ امام (ع) فرمودند: بـه بغداد برو و رضایت ابراهیم جمّال را جلب کن، اگر او راضی شود، ما نیز تو را بـه حرم راه مـی‌دهیم، چون قلب ما بـه قلب همـه شیعیـان وصل است.
گفت: چگونـه از مدینـه بـه بغداد بروم؟ حضرت فرمودند: درون نیمـه شب، کنار قبرستان بقیع، شتری آماده است، سوار مـی‌شوی، او تو را بـه بغداد مـی‌برد. وقتی رضایت او را گرفتی، همـین امشب، دوباره تو را بـه مدینـه برمـی‌گرداند.
نیمـه شب، بـه اراده موسی بن جعفر علیـهماالسلام کـه «اراده الله» است، مرکب بعد از چند ثانیـه بـه درب خانـه ابراهیم جمّال رسید. نخست وزیر از مرکب پایین آمد، درب را زد، ابراهیم درب را باز کرد، گفت: من علی بن یقطین، نخست وزیر مملکت هستم. بـه خاطر تو دارم بدبخت مـی‌شوم. من بـه مکه و از آنجا بـه مدینـه رفتم، اما موسی بن جعفر علیـهماالسلام مرا راه نداد. من صورتم را روی خاک مـی‌گذارم، پای خود را با کفش روی صورت من بگذار که تا این باد ریـاست از سر من بیرون رود کـه این باد مرا بیچاره مـی‌کند:
«یَأَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَآءُ إِلَی اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ» [۱۹] ابراهیم گفت: علی بن یقطین! من از تو گذشتم و پای خود را روی صورت تو نمـی‌گذارم، چون تو انسان با شخصیت، بزرگوار و شیعه هستی.
گفت: والله! که تا تو پا بر صورت من نگذاری، از درون این خانـه نمـی‌روم. نخست وزیر، با اصرار او را وادار بـه این کار کرد. با همان صورت و لباس خاک آلود سوار برشتر شد و در کنار قبرستان بقیع پیـاده شد ونیمـه شب بـه در خانـه موسی بن جعفر علیـهماالسلام آمد. امام (ع) درون را باز کرد، او را درون آغوش گرفت و بوسید، فرمود: وظیفه خود را خوب انجام دادی.
۳- شکرگزاری نعمت‌های پرودگار
جزء سوم داروی من، شکر است. این زندان از هر جهت جای شکر دارد؛ چون بیرون از زندان جای خالی من را احساس مـی‌کنند و قدر مرا مـی‌فهمند و خودم نیز قدر آزادی را مـی‌فهمم. وقتی بـه وضع خودم توجه کنم، خدا را سپاس مـی‌گویم.
۴- داروی صبر
اما چهارمـین جزء داروی من، صبر است. بعد از هر تلخیی، شیرینی وجود دارد.
اگردر حریم بلا، ناگواری، گرسنگی، تشنگی وممنوعیت از شـهوات صبرنداشته باشم، هرگزبه شیرینی‌های بعدازتلخی نخواهم رسید.
۵- استقامت‏
پنجمـین جزء داروی من، استقامت است. زندان بد است، چون تنگ، محدود، دارای کمبود و محرومـیت از دیدن خانواده است، ولی بدتر این هست که آدم گرفتار بی‌دینی، فساد و اشرار شود. من زندان را تحمل مـی‌کنم، چون نمـی‌تواند بـه دین من آسیبی برساند.
۶- امـید
ششمـین جزء داروی من، امـید است؛ امـید بـه گشایش و آزادی. بـه واسطه این دارو، درون زندان هیچ گونـه ناراحتیی ندارم. مأمورین مطالب را بـه انوشیروان گزارش دادند. انوشیروان فورا دستور آزادی بوذرجمـهر را صادر کرد.
والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

ارزش صبر راه رسیدن بـه الطاف پروردگار

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین‏
خداوند مـهربان از باب مـهر، محبت و لطفی کـه به بندگانش دارد، خیرات و درجاتی را بـه طور کامل و جامع درون دنیـا و آخرت به منظور بندگانش قرار داده هست که به منظور رسیدن بـه آن، فقط بـه واسطه راهی کـه خود او ترسیم کرده، مـیسّر است.
برای هیچ سالک و حرکت کننده‌ای مانع، حجاب و سدّی از جانب پروردگار درون مسیر راه او قرار داده نمـی‌شود و وقتی کـه سالک این راه را طی مـی‌کند، درون به دست آوردن خیرات و درجات، از جانب خداوند بخلی ورزیده نمـی‌شود.

دقت درون آیـات و روایـات‏

انسان را با این واقعیت آشنا مـی‌کند کـه خداوند متعال، رسیدن بـه بخشی از این خیرات و درجات را درون گرو صبر قرار داده است؛ یعنی راه رسیدن بـه خیرات و درجات، صبر است.
اگری جاده صبر را بـه درستی طی کند و سالک این مسلک باشد، بـه آن خیرات و درجاتی کـه در رابطه با صبر هست خواهد رسید و این معنا را، تجربه تاریخ، حیـات پاکان و صابران عالم ثابت کرده است.
لغت صبر کـه در قرآن و روایـات بسیـار آمده است، حتی درون روایـات، باب ویژه و خاصی به منظور صبر دارند، بـه معنای این هست که انسان تحت هر شرایطی و هر بخشی از زمان و در هر موقعیتی خود را درون حریم محبت و قوانین حق نگاه بدارد و خود را تسلیم فضاهای بیرون از حریم حق نکند، گرچه این صبر به منظور او تلخ، سنگین و ناگوار باشد، اما بعد از صبر درون همـه تلخی‌های دنیـا، بنا بـه وعده‌ای کـه پروردگار مـهربان عالم داده است، درون آخرت با درجات و خیرات آن تلخی‌ها را جبران مـی‌کند.

مراحل سه گانـه صبر [۲۰]

در روایـات به منظور صبر سه مرحله بیـان کرده‌اند:
نخست، صبر بر گناهان هست که انسان، خود را درون حریم حق نگهدارد و از این حریم بـه جانب حریم شیطان قدم برندارد.
دوم: صبر درون عبادت هست که که تا آخر عمر، بـه طور پیوسته، درون حریم واجبات الهی قرار بگیرد، کـه اگر از این حریم بیرون برود، وارد حریم گناه خواهد شد.
سوم: صبر درون برابر ناگواری‌ها و تلخی‌ها. از جمله تلخی‌ها، گرسنگی، تشنگی و خودداری از شـهواتی کـه خدا بر انسان حلال کرده هست مـی‌باشد کـه به همـین خاطر، از روزه ماه مبارک رمضان بـه صبر تعبیر شده است.
یعنی یک ماه طول مـی‌کشد که تا شما این جاده را طی کنید، اما بعد از طی جاده صبر و خویشتن‌داری بـه خیرات ودرجاتی کـه در ارتباط با صبر خاص؛ یعنی روزه ماه مبارک رمضان است، خواهید رسید، کـه بخشی از آن، مادی است؛ یعنی خیر آن مادی است.
اگر روزه داران درون ماه مبارک رمضان، به منظور افطار و سدّ جوع، نـه به منظور سیر شدن و در سحر ماه رمضان، نـه بـه اندازه سیر شدن بخورند، چون کـه خداوند متعال، شکم پر را دوست ندارد؛ اما شکمـی کـه صاحبش آن را پر نمـی‌کند و به معده فشار مضاعفی وارد نمـی‌کند، چنین شکمـی نزد پروردگار محبوب است.
اگر روزه‌دار که تا پایـان ماه مبارک رمضان، غذا خوردن خود را تنظیم کند، بسیـاری از اختلالات خونی و عصبی او برطرف خواهد شد. رسول خدا (ص) مـی‌فرمایند:
«صوموا تصحّوا» [۲۱] روزه بگیرید که تا از بیماری‌ها درون امان باشید و به صحت بدنی برسید کـه این موارد از برکات این صبر خاص است.

ارزش صبر درون آیـات قرآن‏

برای بیـان این موضوع، آیـات و روایـاتی به منظور شما مطرح مـی‌کنم کـه خداوند متعال، پیغمبر (ص) و ائمـه طاهرین: بـه خیرات و درجاتی کـه از طریق صبر نصیب انسان مـی‌شود اشاره فرموده‌اند.
ترکیب این آیـات و مطالب آن با یکدیگر بسیـار مـهم است. انسان وقتی درون این آیـات و روایـات دقت مـی‌کند، فکر مـی‌کند کـه در ارزش‌های اخلاقی، چیزی بـه اندازه صبر دارای ارزش نیست.
«وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُواْ وَ کَانُواْ بِایَتِنَا یُوقِنُونَ» [۲۲] ما بـه بعضی از انسانـها مقام پیشوایی دادیم کـه برای جامعه بشری سرمشق باشند و انسان‌ها با اقتدا بـه آنـها، بـه کمالات برسند. چگونـه اینان بـه درجه پیشوایی و امامت رسیدند؟ قرآن مجید مـی‌فرماید:
آنـها بـه خاطر صبر و یقین بـه آیـات خدا بـه چنین درجه‌ای رسیده‌اند و عجیب هست که خداوند، یقین بـه آیـات را بعد از صبر مطرح مـی‌کند؛ یعنی صبر، زمـینـه‌ساز یقین بـه آیـات خدا است.
عبد وقتی بـه خاطر پروردگار، درون برابر گناهان مـی‌ایستد و در کنار عبادات صبر مـی‌کند و ترک عبادت نمـی‌کند، پروردگار او را کمک مـی‌کند کـه به آیـات خدا باور صد درون صد پیدا کند.
ممکن هست در بعضی از مواقع تردید و شک داشته باشد، ولی این صبر او را بـه نقطه‌ای مـی‌رساند کـه در باطن خود، نسبت بـه تمام قرآن و مطالب آن احساس یقین کند.
چهانی دارای یقین هستند؟ [۲۳]در روایـات ما فرمودند: اگر زنده زنده گوشت بدن آنـها را قطعه قطعه کنند، دست از باورهای خود برنمـی‌ندارند؛ زیرا معنای حقیقی دین را فهمـیده‌اند.
«وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّهً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُواْ وَ کَانُواْ بِایَتِنَا یُوقِنُونَ» این افراد بـه مرتبه‌ای رسیده‌اند کـه نشان دهنده راه من بـه بندگان شده‌اند؛ زیرا صبر و یقین بـه آیـات را سرلوحه خود قرار داده‌اند.
کسی کـه در برابر این سه واقعیت مـهم، استقامت و صبر داشته باشد، با اعتماد بـه خدا، هادی و پیشوا مـی‌شود و در روز قیـامت، حجت را بر تمام انسانـهای بی‌دین تمام مـی‌کند و به اذن پروردگار، آنـها را بـه عذاب دوزخ محکوم مـی‌کند.
خداوند مـی‌فرماید: چنین راهنما و پیشوایی را به منظور شما فرستادم کـه شما مـی‌توانستید با اقتدای بـه او، درون راه من قرار بگیرید، ولی آن فرصت بسیـار مـهم را از دست داده‌اید و این بدن جز این کـه در آتش بسوزد، شایستگی دیگری ندارد.

صبر، بهترین عامل رسیدن بـه کمال‏

بهترین عامل رسیدن بـه مقام هدایت و پیشوایی و زمـینـه‌ساز یقین، صبر است. درون روز قیـامت، درجات و خیراتی کـه به خاطر صبر و یقین بـه انسان مـی‌دهند، فقط خداوند بر آن واقف است.
در کتاب شریف «کافی» نوشته شده است: وقتی مـیت را درون قبر مـی‌گذارند و روح انسان وارد عالم برزخ مـی‌شود، اولین برنامـه‌ای کـه در ابتدای ورود بـه عالم برزخ انجام مـی‌شود این هست که دو فرشته الهی به منظور سؤال و جواب بر روح انسان وارد مـی‌شوند. [۲۴] مگر خداوند بر احوالات و کارهای خوب و بد انسان علم ندارد کـه دو فرشته را به منظور سؤال و جواب مأمور مـی‌کند؟ این سؤالات به منظور رفع جهل نمـی‌باشد، بلکه به منظور اتمام حجت بر مسافر وارد شده درون عالم برزخ است، یـا مـی‌خواهد او را با پاسخ‌هایی کـه مـی‌دهد، بـه اوج شرف و کرامت برساند کـه حضرت مـی‌فرمایند: بعد از پاسخ دادن، مأموران خدا عالی‌ترین بستر راحت را بـه او هدیـه مـی‌کنند و به او مـی‌گویند: استراحت کن، که تا در روز قیـامت تو را صدا کنیم.
هنگامـی کـه او را صدا مـی‌کنند، روز برپا شدن قیـامت است، ممکن هست پنج‌هزار سال درون برزخ استراحت کرده باشد. او را صدا مـی‌کنند، بیدار مـی‌شود، مـی‌بیند قیـامت برپا شده است، بسیـار خوشحال و شادمان مـی‌شود کـه به نقطه وصال کامل نایل شده است.
طبق آیـات قرآن، انسان ازی کـه در کنار او ایستاده هست سؤال مـی‌کند: چه مدت درون عالم برزخ بودیم؟ او مـی‌گوید: یک یـا دو روز. برزخ را به منظور صابران قرار داده‌اند کـه این برزخ درون آنـها هیچ گونـه اثر نامطلوبی ندارد؛ یعنی انسان درون آنجا فراق همسر، پسر، ، مال، مغازه، خانـه، دوستان، عروس و داماد را احساس نمـی‌کند، چون استراحتی کـه به او مـی‌دهند، استراحت مطلق فکری، عصبی و باطنی است.
از انسان سؤال مـی‌کنند:
«مَنْ رَبُّکَ و مَنْ نَبیُّکَ وَ مَنْ امامُکَ وَ ما قِبْلَتُکَ؟» [۲۵] حضرت مـی‌فرمایند: قبل از این کـه در برزخ این سؤالات شروع شود، نماز، روزه، زکات، حج، صدقه و خیرات او یک طرف و صبر درون جانب دیگر او قرار مـی‌گیرد.
صبر درون برابر گناه، طاعت و ناگواری، هر سه درون روزه قرار دارد و به همـین خاطر هست که درون قرآن و روایـات، پروردگار نمـی‌فرماید: «الصلوه لی»، «الحج لی»، «الزکوه لی» اما ارزش و منزلت روزه از همـه عبادات بالاتر است، زیرا خداوند روزه را بـه ما واگذار نکرده هست که بگوید: «الصوم لکم» بلکه مـی‌فرماید: «الصوم لی» روزه مخصوص من است؛ گنجی هست که از باب محبت درون اختیـار شما مـی‌گذارم و در روز قیـامت، خودم بـه آن پاداش مـی‌دهم: «و انا أجزی به». [۲۶] پاداش روزه درون ارتباط با وجود مقدس حضرت حق است، چون اگر تمام غیب و شـهود جمع شوند، نمـی‌توانند پاداش یک روز ماه رمضان را بـه شما بدهند.
یکی از زیباترین آیـات قرآن را به منظور شما مطرح کنم. پروردگار مـی‌فرماید:
«مَا عِندَکُمْ یَنفَدُوَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ»
لباس، مال، ثروت، زمـین، ملک، عمر، مقام، صندلی، ریـاست، وکالت و وزارت و هر چه درون ارتباط با شما هست از دست رفتنی است، اما آنچه درون ارتباط با من است، مانند: احسان، رحمت، مغفرت، رضوان و بهشت، ابدی هست و هرگز از دست رفتنی نیست.
بعد مـی‌فرماید:
«وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ» [۲۷]پاداشانی کـه صبر کرده‌اند و برای رسیدن بـه هدف خود کوشش کرده‌اند را بر پایـه بهترین عملی کـه همواره انجام مـی‌داده‌اند، بـه آنـها مـی‌دهیم؛ زیرا صبر، جاده است.
اما «ما عندالله» چیست؟ سرمایـه‌ها، رحمت، لطف، رضوان، بهشت، درجات و خیرات بی‌نـهایت است. به منظور رسیدن بـه «ما عندالله» این جاده را حتما طی کرد؛ درون برابر گناهان خود را حفظ نماییم، از حریم حرمت‌های خدا بیرون نرویم و حرام را حلال نکنیم و در برابر سختی‌ها، بلاها، مصایب و گرفتاری‌ها صبور باشیم و با دیدن مصایب، زبان بـه کفرگویی نگشاییم.

خویشتن داری درون عبادت‏

کسانی کـه در کنار عبادات، خویشتن داری د و در حریم عبادات ماندند و در برابر ناگواری‌ها فراری نشدند و آن را تحمل د، این انسان‌های صابر، نزد من این پاداش را دارند:
«وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم»
صبر این افراد، فوق العاده با ارزش است، ولی پاداشی کـه من درون قیـامت بـه آنـها خواهم داد، یقینا و قطعا از صبری کـه آنـها انجام داده‌اند، احسن و بهتر است.
این آیـه از غرایب آیـات قرآن است. خداوند متعال سه مسأله را درون آن مطرح مـی‌کند کـه حوصله، بردباری، استقامت و صبر به منظور به دست آوردن آنـها لازم است:
«أُوْلئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَّرَّتَیْنِ»
اینان بندگانی هستند کـه دو پاداش بـه آنـها عنایت مـی‌شود. پاداش اول بهشت است. رضوان، امنیت خاطر، آرامش و ابدی شدن درون بهشت است. همـه این‌ها یک پاداش است.
پاداش دوم چیست و چرا بـه آنان داده مـی‌شود؟ مـی‌فرماید:
«بِمَا صَبَرُواْ وَ یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیّئَهَ وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ یُنفِقُونَ» [۲۸] بـه خاطر این کـه اهل صبر بودند، از حریم الهی بیرون نرفتند و در مقابل بدی‌هایی کـه دیگران بـه آنـها روا داشتند، آنـها را با خوبی‌های خود برطرف د.
صبر و شکیبایی سید ابراهیم قزوینی [۲۹]
مرحوم آیت الله العظمـی سید ابراهیم قزوینی از بزرگترین عالمان شیعه است.
ایشان درون نجف متولد شد. شخصیت بسیـار فوق العاده‌ای است. زمانی کـه تعداد شاگردان درس‌های مـهم نجف بـه صد عدد نمـی‌رسیده است، بیشترین علمای بزرگ شیعه را بـه عنوان شاگرد، درون جلسه درس خود داشت.
ایشان امـیرالمؤمنین (ع) را درون خواب مـی‌بیند کـه به او مـی‌فرمایند: حتما مقیم کربلا شوید. وظیفه شما این هست که بـه کربلا بروید. از خواب بیدار مـی‌شود. مـی‌گوید:
من عالم هستم و خواب درون اسلام حجت نیست، دلیلی ندارد کـه به خواب خود عمل نمایم. درون دین اسلام، قرآن، فرهنگ اهل‌بیت (ع)و عقل سالم حجت هست و خواب فقط به منظور انبیـا و ائمـه (ع)حجت بوده، اما به منظور ما حجت نیست.
مـی‌گوید: شب دوم امام (ع) را درون خواب مـی‌بیند کـه مـی‌فرماید: من بـه تو امر مـی‌کنم کـه به کربلا بروی. سید دوباره بیدار مـی‌شود و باز مـی‌گوید: خواب کـه حجت نیست. به منظور بار سوم امـیرالمؤمنین (ع) را درون خواب مـی‌بیند، چهره حضرت نگران بود. مـی‌فرماید:
سید ابراهیم! بـه تو امر کردم کـه از این شـهر بیرون برو و مقیم کربلا شو. ایشان بـه کربلا مـی‌آید و منشأ آثار عجیبی مـی‌شود. درون کربلا اشرار، اهل دنیـا و مفسد، عالم بی‌تقوایی را درون برابر ایشان علم مـی‌کنند و به افراد شیّاد و بی‌سواد پول مـی‌دهند کـه در درس او شرکت کنند. با این عمل مـی‌خواستند حوزه با عظمت سید ابراهیم را از بین ببرند که تا ایشان از کربلا بیرون برود؛ زیراماندن ایشان درون کربلا باعث تقویت دین و توبه بدکاران مـی‌شد و دست اشرار از قدرت کوتاه مـی‌گشت.
اشرار بـه خدمت سید مـی‌گویند: شما از فردا حتما در درس این آقا شرکت کنید.
ایشان مـی‌فرماید: من درس، بحث و مطالعه دارم، مرا معاف کنید. چون اگر مـی‌خواست درون آن درس شرکت کند، جلسه گناه راتأیید مـی‌کرد و اولیـای خدا درون این گونـه جلسات شرکت نمـی‌کنند.
گفت: من نمـی‌توانم شرکت کنم. آن فرد و اشخاص همراه او کـه از اشرار کربلا و یزیدی مسلک بودند، آن قدر زندگی را بر سید ابراهیم سخت گرفتند کـه سید مجبور شد همـه چیز را رها کند و از کربلا بـه حرم مبارک موسی بن جعفر علیـهماالسلام درون کاظمـین پناهنده شود.
حاکم بغداد بـه خاطر شرارت آنـها، لشکری را بـه سوی کربلا روانـه کرد و قصد داشت همـه اشرار را دستگیر و به بغداد بیـاورد که تا آنـها را اعدام و یـا تبعید کند. اشرار دستگیر شدند، محور اسرا، آن عالم بی‌تقوا، منافق و مادی‌پرست بود کـه دستگیر شد.
سید ابراهیم قزوینی درون مسیر رفتن بـه شـهر کاظمـین مشاهده مـی‌کند کـه تمام اشرار کربلا درون غل و زنجیر اسیرند و آنـها را بـه طرف بغداد مـی‌برند. این عالم دنیـاپرست از مـیان اشرار بـه سید ابراهیم سلام مـی‌کند و مـی‌گوید: من بـه شما بد کردم، مـی‌خواستم آبروی شما را ببرم و من باعث شدم کـه شما را از کربلا بیرون کنند.
سید ابراهیم از نظامـیان، عفو آن عالم را خواستار شد و گفت: این شخص را از شما خریداری مـی‌کنم. تقاضای خرید اسرا بـه گوش حاکم بغداد رسید، او گفت:
این آقا اعدامـی است. طبق گزارشاتی کـه به من دادند، این آقا مزاحم سید ابراهیم قزوینی شده هست و حتما اعدام شود. گفتند: خود سید پول فرستاده و مـی‌خواهد ایشان را بخرد. گفت: من بـه احترام سید، ایشان را آزاد مـی‌کنم، ولی این چه اخلاق حسنـه‌ای هست که این سید بزرگوار دارند.
این حکایت درون آیـه گنجانده شده است:
«أُوْلئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَّرَّتَیْنِ‌بِمَا صَبَرُواْ» بـه اینان دو پاداش مـی‌دهم، چون هر سه مرحله صبر را دارا بودند، بـه خصوص درون ماه مبارک رمضان، صبر درون معصیت و طاعت داشتند و در مقابل ناراحتی گرسنگی و تشنگی و محدودیت، ایستادگی د.
«وَ یَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَهِ السَّیّئَهَ‌وَ مِمَّا رَزَقْنَهُمْ یُنفِقُونَ» بدی دیگران را با خوبی‌های خود دفع د و از آنچه بـه آنان روزی کرده‌ایم، انفاق مـی‌نمایند.

دوری اهل صبر از بخل‏

آخرآیـه این هست که این صابران، اهل بخل نبودند.
ای محور دایره ملکوت یـادی کن از افق ملکوت
ای بلبل گلزار جبروت سرگشته وادی ناسوت
تا چند درون این قفس خاکی درون خطّه دین بزن قدمـی‏
ای ماه افتاده درون محاق از باده عشق خلاصی یـافت‏
تا چند بـه پیروی طاغوت از حوت طبیعت صاحب حوت [۳۰] کلمـه حوت درون قرآن مجید بـه معنای آن ماهی بزرگی هست که حضرت یونس (ع) را درون دریـا بلعید و ایشان با توسل بـه پروردگار، از شکم ماهی نجات پیدا کرد. شعر «باده عشق» ترجمـه آیـه:
«سُبْحَنَکَ إِنّی کُنتُ مِنَ الظَّلِمِینَ» [۳۱] مـی‌باشد.
ارزش روزه ماه رمضان فقط نزد پروردگار معلوم است. اما آیـا امکان دارد کـه بر این ارزش، ارزشی دیگر اضافه کرد؟ بله، همان طوری کـه روایـات ما بیـان کرده‌اند. اگر عمل، حال، بدن، جان و دل آمـیخته با اشک بر حضرت ابی عبدالله (ع) شود، اضافه ِ ارزشی دیگر، امکان دارد. آن وقت «نُورٌ عَلَی نُورٍ» مـی‌شود.
والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

مقام صبر رسول خدا ص صابرترین انسان ۳

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
بر اساس آیـات قرآن و روایـاتی کـه در معتبرترین کتاب‌ها نقل شده است، بسیـاری از خیرات و درجات بـه وسیله صبر بـه دست مـی‌آید و به عبارت روشن‌تر؛ بخشی از خیرات و درجات، بعد از تحمل صبر نصیب انسان مـی‌شود.
در حقیقت بین انسان و آن خیرات و درجات، جاده و طریقی همانند صبر قرار دارد کـه اگری این راه را بپیماید و سالک این طریق باشد، طبق وعده پروردگار مـهربان عالم، درون دنیـا و آخرت بـه آن خیرات و درجات خواهد رسید.
وجود مبارک رسول خدا (ص)- کـه خود ایشان درون این عالم، صابرترین انسان روزگار بودند- صبر را درون سه مرحله تقسیم د؛ صبر بر تلخی‌ها و ناگواری‌ها کـه در مدت بیست و سه سال رسالت و نبوت به منظور حضرت وجود داشت، اما رسول خدا (ص) به منظور تخفیف این ناگواری‌ها، از حریم حق قدم بیرون نگذاشتند و در برابر مسئولیتی کـه بر عهده داشتند، موفق و پیروز شدند. دشمنان و به وجود آورندگان تلخی‌ها و ناگواری‌ها، پیشنـهادهایی بـه حضرت دادند، که تا ایشان را از این راه باز دارند، اما ایشان این وعده‌ها را قبول ند؛ زیرا به منظور ایشان واضح بود کـه آن خیرات و درجاتی کـه خدا به منظور آن حضرت و امت او قرار داده است، فقط با صبر بـه دست مـی‌آید، لذا بـه سراغ راحت‌طلبی، استراحت و فرار از ناگواری‌ها نرفتند.
دشمنان بـه پیغمبر (ص) پیشنـهاد بیشترین پول و زیباترین ان عرب را داده بودند، بـه او گفتند: اگر قبول کنید، ریـاست سیصد و شصت قبیله و بهترین ان عرب را بـه تو مـی‌دهیم، اما دست از دعوت، رسالت، نبوت و هدایت بردار.
ایشان بـه عموی بزرگوارشان- ابوطالب- فرمودند: بـه سردمداران مکه بگو: من راه خود را ادامـه خواهم داد، حتی اگر ادامـه این راه بـه کشته شدن من بیـانجامد.
پیـامبر (ص) درون راه تبلیغ اسلام سختی‌های بسیـاری را تحمل د و به خیرات شگفت‌آوری رسیدند. حضرت علی (ع) گوشـه‌ای از سختی‌های پیـامبر (ص) را بیـان مـی‌کنند که تا مشاهده کنید کـه مـیوه شیرین درختِ تلخ صبر چقدر مـهم است.

مُبلِّغ سرزمـین یمن‏

شیعه و سنی روایتی از امـیرالمؤمنین (ع) نقل کرده‌اند کـه مردم یمن نامـه‌ای را بـه محضر مبارک رسول خدا (ص) نوشته، از حضرت درخواست مُبلّغ دین د.
مردم آن سرزمـین استقبال بسیـاری از آن مُبلّغ د و آن چه را کـه او به منظور آنـها بیـان مـی‌کرد، با جان و دل مـی‌پذیرفتند و نتیجه آن تبلیغ، تربیت شخصیت‌های عظیمـی همانند؛ کمـیل بن زیـاد نخعی [۳۲] و عابس بن شبیب شاکری [۳۳] مـی‌باشد و همـه این‌ها، بـه برکت این مُبلّغ درون یمن بود.
یکی از شخصیت‌های والایی کـه تحت تأثیر این تبلیغات قرار گرفت، وجود مبارک مالک اشتر نخعی [۳۴] هست که امـیرالمؤمنین (ع) بعد از شـهادت مالک درون مسجد کوفه فرمودند: هیچ مادری نمـی‌تواند مانند مالک را بـه دنیـا بیـاورد.
به خصوص درون یمن، قبیله‌ای بـه نام بنی‌شاکر، بـه واسطه تبلیغ این مبلِّغ تربیت شدند کـه امـیرالمؤمنین (ع) درآخر عمر مبارک خود فرمودند: اگر تعداد نفرات قبیله بنی‌شاکر هزار نفر بود، من با کمک آن هزار نفر، پرچم توحید را درون کل کره زمـین برافراشته مـی‌کردم.
وقتی پیغمبر (ص) نامـه اهل یمن را مشاهده نمودند، امـیرالمؤمنین (ع) را بـه عنوان مبلِّغ انتخاب د و فرمودند: علی جان! شما حتما برای تبلیغ دین اسلام بـه کشور یمن بروید. حضرت حتما خانـه، زندگی، همسر و دو فرزندش را رها کند و برای تبلیغ بـه یمن برود؛ یعنی حتما تلخی و ناگواری‌های راه این سفر و فراق خانواده را بـه تنـهایی تحمل کند و صبر بـه خرج دهد. حتما با صبر، افق طلوع بخش عمده‌ای از خیرات و درجات به منظور انسان‌ها باشد.
حضرت علی (ع) اعلام آمادگی د. پیغمبر (ص) بـه خاطر این کـه ارزش و منزلت مبلِّغ را به منظور دیگران بیـان کنند، امـیرالمؤمنین (ع) را درون آن گرمای پنجاه درجه، از مسجد که تا بیرون شـهر مدینـه پیـاده بدرقه د.
کسانی کـه در طول تاریخ، با روحانی واجد شرایط سر و کار داشتند؛ منافق، توده‌ای، حرام‌خور، بی‌دین و گرفتار فساد زمان خود نشدند. اگر درون هر دوره‌ای- بـه خصوص درون اواخر دوران قاجاریـه و بعد از آن- و در این زمان، بـه اصل روحانیت حمله مـی‌شود، بـه این علت هست که دشمن مـی‌داند تربیت شدگان روحانیِ معنوی و واجد شرایط، حمّال او نخواهند شد.
اگر همـه تربیت شوند و در کنار روحانی واجد شرایط زندگی کنند، فروشان، قماربازها، حرام‌خورها، زناکارها و مفسدین نمـی‌توانند زمـینـه فساد را بـه وجود بیـاورند. دروغ، غیبت، تهمت و افترا ترویج پیدا نمـی‌کند، چون همـه این موارد از ابزار دشمن است.

ارزش مبلّغ دین اسلام‏

انسان هدایت‌گر واجد شرایط آن قدر با ارزش هست که خاتم پیـامبران (ص) و بزرگترین مخلوق پروردگار، کـه دارای مقام «جمع الجمعی» است، با پای پیـاده بـه بدرقه امـیرالمؤمنین (ع) مـی‌آیند. بعد او را درون آغوش گرفته، مـی‌فرماید:
«لَانْ یَهْدِیَ اللّهُ بِکَ رَجُلًا واحداً خَیْرٌ لَکَ مِمّا طَلَعَتْ عَلَیـهِ الشَّمْسُ» [۳۵] علی جان! وقتی مردم را با حلال و حرام دین آشنا کنی، اگر درون این سفر بـه واسطه تبلیغ تو یک نفر هدایت شود، درون پیشگاه خدا از آنچه کـه آفتاب بر او طلوع و غروب مـی‌کند، با ارزش‌تر است.
بسیـاری از خیرات با صبر بـه دست مـی‌آید. رسول خدا (ص) جهان را با صبر درون برابر ناگواری‌ها هدایت کرده‌اند. مـیلیـاردها نفر بـه برکت پیغمبر (ص) هدایت شده‌اند و هدایت انسان‌ها درون پرونده پیغمبر (ص) بهتر هست از آنچه کـه آفتاب بر آن مـی‌تابد و از آن غروب مـی‌کند.
روایتی کـه اغلب فقهای شیعه قبول دارند و بعضی از آنـها نیز درون رساله‌های خود این روایت را آورده‌اند که: اگر تعداد افراد نماز جماعت از ده نفر بگذرد، جنّ و انس نمـی‌توانند ثواب و پاداش آن را بنویسند. [۳۶] از زمانی کـه پیغمبر (ص) نماز جماعت را اقامـه د، که تا زمان حال، چقدر نماز جماعت خوانده شده است؟ پیغمبر (ص) بـه تنـهایی درون ثواب کل نمازهای جماعت هزار و پانصد ساله شریک است.
تمام این موارد، محصول صبر پیـامبر (ص) است. پول، ریـاست بر سیصد و شصت قبیله و ازدواج با ان زیبا را قبول نکرد، اما صبر بر ناگواری‌ها و تلخی‌ها را قبول کرد که تا خورشید با صبر ایشان بـه شکلی طلوع کند کـه دیگر غروب نخواهد کرد.
«هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدّینِ کُلّهِ» [۳۷]

صبر درون ترویج دین‏

وقتی خورشید با صبر پیغمبر (ص) طلوع کند، دیگر غروب نخواهد کرد.
«وَلَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّواْ مِنْ حَوْلِکَ» [۳۸] رسول من! اگر اخلاق، صبر، کرامت و آقایی تو نبود، مردم دور تو جمع نمـی‌شدند. پروردگار نمـی‌فرماید: جمع شدن مردم دور پرچم اسلام بـه واسطه من بوده است، بلکه مـی‌فرماید: اخلاق، صبر، تحمل، نرمـی، آقایی، کرامت و بزرگواری تو، امتی بـه نام امت اسلام ایجاد کرده است. البته درون این امت، تعدادی نیز ریزش مـی‌کنند و هم پیـاله یـهودی‌ها و مسیحیـان بی‌خبر از حقایق و توده‌ای مـی‌شوند. اگر پیغمبر اکرم (ص) درون روز قیـامت، فقط سلمان را بـه خدا ارائه دهد و بفرماید: مرا بـه نبوت برگزیدی، من این انسان آتش پرست و زرتشتی را هدایت کردم، به منظور پیغمبر (ص) بهتر هست از آنچه کـه آفتاب بر او مـی‌تابد و از آن غروب مـی‌کند، که تا چه رسد بـه این کـه مـیلیون‌ها عالم، حکیم، فقیـه، عابد، زاهد، خیّر، متدین و مطیع خدا بـه وسیله ایشان بـه وجود آمده است.
حضرت با صبر خویش بـه ما مـی‌فرمایند: امت من حتما در حریم حق، درون مقابل همـه ناگواری‌های ایستادگی نماید. پول، مقام، ریـاست و ان زیبا، شما را از حریم حق بیرون نبرند؛ زیرا ضرر خواهید کرد.
پیـامبر (ص) درون بلا، طاعت و عبادت از صابرترین انسان‌های تاریخ بوده‌اند. ایشان درون عبادت صبری داشتند کـه عاقبت خدا آیـه‌ای را درون قرآن نازل کرد. ما چنین گفتگویی را با هیچ پیغمبر و امامـی از جانب خدا نداریم. ائمـه (ع)از طریق قلب با پروردگار رابطه داشتند. امـیرالمؤمنین (ع) درون نـهج البلاغه مـی‌فرمایند:
خدا از طریق باطن با آنـها مناجات مـی‌کند. اما چنین پیشنـهاد و حرفی را خدا بـه هیچ پیغمبر و امامـی نزده است:
«طه* مَآ أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْءَانَ لِتَشْقَی» [۳۹] ما قرآن را بر تو نازل کردیم کـه در عبادت، خود را بـه مشقت بیـاندازی؟ خدا بـه چهی گفت کـه عبادات خود را کم کن؟ چه کار کرد کـه خدا خودش گفت:
تخفیف بده؟ آن هم چه نوع عبادتی؟
حافظ زیبا فرموده:

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند

بر اثر صبر نوبت ظفر آید [۴۰] با صبر آدم پیروز مـی‌شود و به درجات و خیرات مـی‌رسد. انسان حتما قله صبر را فتح و این جاده را طی کند. خداوند بـه پیـامبر (ص) امر کرد:
«فَاصْبِرْ کَمَا صَبَرَ أُوْلُواْ الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ» [۴۱] از حریم حق بیرون نرو و خودت را تسلیم غیر نکن.
همـیشـه درون مورد آیـه‌ای درون سوره هود مـی‌فرمودند: این آیـه مرا پیر کرد؛ یعنی بـه قدری بار صبر آن سنگین هست که مرا پیر کرد و آن آیـه این هست که خدا بـه من اعلام کرد:
«فَاسْتَقِمْ کَمَآ أُمِرْتَ» [۴۲] از این حریم بیرون نرو، چنان کـه به تو دستور داده شده هست و این صبر مرا بـه پیری مـی‌کشاند، اما ارزش دارد.
قرآن مجید بخشی از خیراتی کـه از درخت صبر سر مـی‌زند بیـان مـی‌کند. از جمله‏ «فَاصْبِروا» [۴۳] مؤمنان! صبر کنید؛ یعنی خود را درون حریم حق نگهدارید و از این دایره بیرون نروید.
اگر بیرون بروید، تسلیم شیـاطین خواهید شد. آنـها کـه در این حریم راه ندارند، اما بیرون از این حریم، همـه منتظرند کـه شما صبر خود را از دست بدهید و برای علاج ناگواری‌ها و رسیدن بـه لذت‌ها- بـه خیـال خود- از حریم حق بیرون بروید و آنـها شما را بـه اسارت بگیرند و به هلاکت برسانند. درون این حریم خود را نگهدارید کـه خدا با صابران است. خداوند همراه صابران است.
وقتی بچه‌ای بـه دنیـا مـی‌آید، با سه نفر همراه است. اگر تنـها باشد، بعد از چند ساعت مـی‌مـیرد. وقتی پروردگار عالم هر بچه‌ای از نر و ماده را خلق مـی‌کند، پدر و مادر را همراه او قرار مـی‌دهد و مـهربانی و محبت آنـها را هن او قرار مـی‌دهد.
«إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّبِرِینَ» [۴۴] یعنی تنـها زندگی نکنید؛ زیرا توان شما بـه هیچ و هیچ چیزی نمـی‌رسد.
کاری کنید کـه من همراه شما باشم. چه عملی را حتما انجام بدهیم کـه پروردگار همراه ما باشد؟ درون برابر گناه، ناگواری‌ها و در کنار عبادات صابر باشید. اکنون کـه ماه مبارک رمضان است، پروردگار با همـه شما همراه است، چون کـه شما درون حال صبر هستید؛ یعنی خود را از خوردن و آشامـیدن و لذت‌های منع شده نگهداشته‌اید و در حریم صبر از گناهان مانده‌اید. بـه جای گناه، درون کنار ثواب قرار گرفته‌اید. روزه نیز صبر هست و خدا با شما صابران است.
معیّت پرودگار موجب مـی‌شود کـه در بسیـاری از بلاها کـه بر سر ما مـی‌آمد، دنیـا و آخرت را از دست مـی‌دادیم اما او نگذاشت. شما را درون این چند سال عمر، از افتادن درون خیلی از لغزش‌ها و چاه‌ها حفظ کرده است.
در قرآن مـی‌خوانیم: خدا حفیظ است. خداوند درون قرآن مجید مـی‌فرماید: [۴۵] آسمان‌ها را نگهداشتم کـه نیـافتند؛ مـیلیـاردها سال هست که مـیلیـاردها ستاره، ماه، خورشید، سحابی و کهکشان‌ها بـه وسیله خدا حفظ شده و فرو نمـی‌ریزد. این حفاظتِ حافظ صابران هست و به منظور صابران کارگشا است، چنان چه به منظور طفل بـه دنیـا آمده، کانون مـهری مانند مادر و پدر خودش را قرار داده است.
بگذارید قیـامت شود و پرده‌ها را بردارند و به ما نشان دهند کـه ما هزاران بار حتما جهنمـی مـی‌شدیم و او نگذاشته است. هزاران بار حتما دچار فساد مـی‌شدیم و نگذاشت. این بـه برکت معیّت خداوند است:
«وَاصْبِرُواْ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّبِرِینَ» [۴۶] از درون و برون صابران را حفظ مـی‌کنم.

صبر و تحمل علی (ع)‏

دین و فرهنگی کـه ما داریم، محصول صبر امـیرالمؤمنین (ع) است. اما صبر بسیـار ناگوار هست که مـی‌فرماید:
«فصبرتُ و فی العین قَذَی وَ فی الحَلْقِ شَجَاً» [۴۷] من صبر کردم، اما مانندی کـه تیغ تیز درون چشمش بود و نمـی‌توانست بیرون بیـاورد وی کـه استخوان تیزی درون گلویش فرو رفته است، نـه پایین مـی‌رود و نـه بیرون مـی‌آید.
کجا صبر کرد؟ آن وقتی کـه فاطمـه زهرا علیـهاالسلام از مسجد برمـی‌گردد، مـی‌بیند کـه همـه اموال حکومتی و بیت المال را غارت کرده‌اند، زحمات پیغمبر (ص) را درون معرض خطر قرار داده‌اند. اشک ریزان درب اتاق را باز کرد، مـی‌بیند امـیرالمؤمنین (ع) دستش را روی زانوی خود قرار داده هست و درون گوشـه اتاق نشسته است. درون تمام این نُه سال زندگی با حضرت علی (ع) اولین و آخرین مرتبه‌ای بود کـه با ایشان با صدای بلند صحبت مـی‌کرد. همـیشـه بـه حضرت (ع) مـی‌فرمود: یـا امـیرالمؤمنین! اما درون اینجا صدا مـی‌زند:
«یـابنَ ابی‌طالِب علیک السلام اشْتَمَلْتَ شَمْلَهَ الجَنینَ وَ قَعَدْتَ حُجْرَهَ الظنین» [۴۸] مانند جنین درون شکم مادر، خود را بستی و مانند تهمت خورده‌ها گوشـه اتاق پنـهان شده‌ای؟
حضرت (ع) بلند شدند. لباس‌های رزم ایـام جنگ احد و خندق را پوشیدند.
ذوالفقار را از نیـام بیرون کشیده، فرمودند: پیغمبر! راحت باش. دو سه قدم بیشتر دور نشده بود کـه مؤذن داشت مـی‌گفت: «اشـهد ان لا اله الا الله»، پیغمبر را صدا زد، فرمود: من آمادگی کامل دارم کـه به جنگ دشمن بروم، اما جنگ اتفاق بیـافتد، نتیجه آن، خاموش شدن چراغ خدا به منظور ابد درون کره زمـین خواهد بود.
صدا زد: علی جان! من نیز مانند تو صبر و تحمل مـی‌کنم. فقط بـه خاطر این کـه این چراغ باقی بماند؛ از این حریم بیرون نمـی‌آیم.
اگر از این حریم بیرون بروید و صبر خود را از دست بدهید، آلوده، فاسد و گنـهکار شده، هم ردیف یـهود و نصاری، گنـهکار و مشرک مـی‌شوید، بعد ایستادگی و صبر کنید.
«وَاصْبِرُواْ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّبِرِینَ» یعنی تنـها زندگی نکنید. من همراه شما هستم. هر درون دنیـا وآخرت خداوند را همراه خود قرار دهد، درون زندگی کمبودی نخواهد داشت.

ثروت با خدا بودن‏

این روایت دارای سه بخش هست و سه داستان دارد. داستان آخر آن این هست که درون مسیر کوه طور، جوانی با ادب، آراسته و بزرگوار، بـه موسی بن عمران (ع) گفت: وقتی به منظور مناجات بـه کوه طور مـی‌روی، بـه پروردگار عالم بگو: تو از بی‌کار خوشت نمـی‌آید و من بی‌کار نیستم، اما کاری کـه در این عالم نصیب من شده است، خرج روزمره مرا جواب نمـی‌دهد و چرخ زندگی من نمـی‌چرخد. من بـه یک پیراهن نیـاز دارم. بـه پروردگار عالم بگو: درون کل این خزانـه مال و ثروت تو، اقلًا یک پیراهن‌که بـه ما مـی‌رسد. زمـینـه‌ای بـه وجود بیـاور کـه پیراهنی بـه ما برسد. [۴۹] موسی (ع) گفت: من از خداوند درخواست مـی‌کنم. اگر انسان معرفت داشته باشد، همـیشـه خدا با اوست و احساس کمبود نمـی‌کند. موسی (ع) داستان جوان را بیـان کرد: خدایـا! از ادب، وقار، وبزرگواری این جوان معلوم هست که دوست تو مـی‌باشد و تو را مـی‌شناسد. از تو یک پیراهن مـی‌خواهد.
گفت برو او را از من سلام کن و بگو خدایت سلام مـی‌کند و مـی‌گوید: تو تنـها نیستی کـه من انیس تویم و تو غریب نئی کـه من جلیس تویم و تو درویش نئی کـه من و کیل تویم موسی بیـامد و بر بالین آن درویش بنشست و آن پیغام بگزارد. درویش گفت: یـا کلیم اللّه! مرا این مایـه هست که خدای تعالی، حدیث من بشنود و آن را جواب دهد. آنگه نعره‌ای بزد و جان بداد.» خطاب رسید: بـه او بگو کـه خدا مـی‌فرماید: تو انسان پرتوقعی هستی. خجالت نکشیدی کـه از من پیراهن مـی‌خواهی؟ موسی (ع) عرض کرد: خدایـا! مگر چه شده است؟ خطاب رسید: بـه او بگو: زمانی کـه خواستم محبت و عشق خودم را درون دل‌ها تقسیم کنم، دل تو را از عشق خودم پر کردم، آیـا باز تو نیـازمند هستی؟
مردم بـه قارون انسان نیـازمند نمـی‌گویند، اما قارون درون فرهنگ من بسیـار گدا و بدبخت است، تو درون فرهنگ من بسیـار ثروتمند هستی. هر کـه خدا را دارد، همـه چیز دارد.
وقتی وارد عالم آخرت مـی‌شوید، خانـه، زمـین، کارخانـه و زن و فرزند بـه فریـاد انسان نمـی‌رسند وتک و تنـها مـی‌شوید. غیر از خدا حتی یک نفر هم نیست کـه دست ما را بگیرد.
با صبر، مرا همراه خود کنید و ما نتیجه این معیّت را درون زندگی دیده‌ایم. حضرت موسی (ع) جواب پروردگار را بـه آن جوان گفت. وقتی جوان آن جواب را شنید، شروع بـه گریـه کرد و گفت: موسی! اشتباه کردم. اگر که تا آخر عالم، دائماً بدن مرا زنده زنده قیچی کنند، گوشت بدنم را بـه خورد خودم بدهند، دیگر آه نخواهم کشید. بلکه مـی‌گویم: محبوب من، من کـه همـه چیز دارم. من کـه خدا را دارم، پول قارون را مـی‌خواهم چه کنم؟
ما خبر نداریم کـه نزدیک بـه اذان صبح کـه بیدار مـی‌شویم، همـه خواب هستند، درون گوشـه‌ای پیشانی را روی خاک مـی‌گذاریم و «یـا رب العفو» مـی‌گوییم، همـین معیّت چه ارزش بالایی دارد؟ تمام جهان را بـه شما بدهند امایک روز روزه ماه رمضان را از شما بگیرند، والله ضرر کرده‌اید.
در ناگواری‌ها، حوادث و ظلم‌های مردم، اگر انسان صبر کند، بسیـار زیبا است.
صبر کنید کـه خدا همراه، وکیل و رئیس شما باشد.
والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

صبر جهت دار سفارش امام حسین ع بـه یـاران

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
بنابر قرآن کریم و روایـات، راه رسیدن بـه بخشی از خیرات، درجات و کمالات صبر است. صبر بـه معنای حفظ خویش درون حریم حضرت حق، دین و حلال و حرام است. مسأله صبر آن قدر با ارزش هست که پروردگار مـهربان درون بیـان ویژگی‌های اهل ایمان دو بار درون قرآن مجید مـی‌فرماید:
«وَ تَوَاصَوْاْ بِالصَّبْرِ» [۵۰] از ویژگی‌های آنـها این هست که یکدیگر را بـه ماندن درون حریم حق و ماندن درون کنار برنامـه‌های الهی و مقررات پروردگار سفارش مـی‌کنند.
در روز عاشورا، وجود مبارک حضرت سید الشـهدا (ع) درون مـیان همـه مسائل الهی، هفتاد و دو نفر یـار خود را بـه صبر سفارش د:
«صبراً بنی الکرام»
ای فرزندان آقایی، بزرگواری، شرف، اصالت و کرامت، من شما را بـه صبر سفارش مـی‌کنم. یعنی درون این حادثه بسیـار تلخ و ناگوار، خود را درون حریم الهی، دین و مقررات پروردگار کـه یکی از آنـها جهاد هست و امروز بر عهده شما قرار گرفته است، نگاه بدارید و بدانید کـه کشته شدن شما بـه منزله پل عبور هست که از این خانـه محدود و محل تنگنا و پرمضیقه شما را عبور مـی‌دهد و به جهان لقا و قرب وصال حضرت محبوب خواهید رسید.
انصافا این بزرگواران از طلوع آفتاب، که تا بعد از ظهر کـه امام حسین (ع) بـه شـهادت رسیدند، خود را جانانانـه و عاشقانـه درون حریم الهی حفظ د و صبری از خود نشان دادند کـه بعضی از عرفا مـی‌گویند: حقیقت صبر را از صبر خود شرمنده د. بـه خصوص بـه زنان، ان و ان خود سفارش بـه صبر د کـه بعد از شـهادت ما، خود را درون حریم خدا نگهدارید و برای کاستن از تلخی و بلای اسارت، مبادا بـه دشمن متوسل شوید.
این سفارش را ان، ان و زنان اصحاب درون طول اسارت ایشان از کربلا بـه شام و از شام بـه مدینـه رعایت د. که تا جایی کـه در شب‌ها و روزهایی کـه سختی‌ها بـه اوج رسید، به منظور یک بار از دشمن تقاضایی ند و اخلاق بالاتر این که، از دوست نیز تقاضایی ند.
با درد بسازید کـه مردان ره یـار
با درد بسازند نخواهند دوا را [۵۱]

مقام خلاده بنت اوس درون بهشت‏

به وجود مبارک حضرت داود (ع) خطاب رسید: [۵۲] بـه خانـه «خلاده بنت اوس» برو و از طرف پروردگار بـه این زن با کرامت و بزرگوار بشارت بده کـه در بهشت، درون هر مقامـی کـه قرار داری، این زن هن تو خواهد بود؛ یعنی این زن مقامـی را بـه دست آورده بود کـه قریب بـه مقام انبیـای الهی بوده است.
حضرت داود (ع) بـه دنبال مأموریتی کـه به او دادند، بـه خانـه این خانم مـی‌آید و به او مـی‌گوید:
پروردگار عالم بـه تو بشارت بهشت را داده و فرموده: تو درون بهشت، قرین، هن و جلیس من هستی.
مگر تو چه کار کرده‌ای؟ این خانم بـه حضرت داود (ع) عرض کرد: مشابهت اسمـی پیش نیـامده است؟ شما درست درب این خانـه آمدید؟ من لیـاقت بهشت و هنی با تو را ندارم.
چقدر خوب هست که انسان کارهای نیک خود را نبیند و چقدر خوب هست که انسان بدی‌های خود را ببیند. یعنی درون طول عمر، غصه و رنج داشته، محزون باشد کـه چرا درون گذشته من این کمبودها را پیدا کردم و چرا به منظور جبران این کمبودها اقدام نکردم؟ این نگاه معقولی است.
چون نگاه بـه خود و اعمال مثبت خود، غرور، کبر و منیّت مـی‌آورد، که تا جایی کـه خدا درون قرآن مجید مـی‌فرماید:
عده‌ای بـه خاطر دین‌داری بـه خدا منّت مـی‌گذارند و با منّت بـه پروردگار مـی‌گویند: ما مسلمان و متدین هستیم، کار خوب انجام داده‌ایم.
خدا درون قرآن بـه پیغمبر (ص) خطاب مـی‌کند کـه به این‌ها بگو:
«لَّا تَمُنُّواْ عَلَیَّ إِسْلَمَکُم» [۵۳] چه منّتی بر سر خدا مـی‌گذارید؟ درون هیچ امری بـه پروردگار عالم نمـی‌توانید منّت داشته باشید.
این خانم معرفت بالایی داشت؛ زیرا اعمال مثبت خود را نمـی‌دید و مـی‌گفت:
من اصلًا بـه نظرم نمـی‌رسد، چیزی کـه مرا لایق بهشت و هنی با تو کند چیست.
این مشابهت اسمـی بوده است.
حضرت داود (ع) فرمودند: هیچ گونـه مشابهت اسمـی نبوده است، مرا درست فرستاده‌اند و تو همان «خلاده بن أوس» مورد نظر پروردگار مـهربان عالم هستی. اما من سؤالی از تو دارم و آن این هست که: مقداری از اعمال و باطن خود را به منظور من بگو، که تا بدانم کـه در درون شما چه خبر است.
گفت: ای داود (ع)! من درونم نسبت بـه پروردگار آرام است. بلاهای بسیـاری بـه سر من آمده کـه بسیـار سنگین است، درون معرض رنج، غصّه و آتش انواع بلاها و مصایب قرار گرفتم، اما از پروردگار عالم درخواست برداشتن بلا را نکردم و به پروردگار عالم گلایـه‌ای نکردم. درون مقابل خدا ساکت بودم. تغییر برنامـه را از خدا درون خواست نکردم و صبر کردم. حضرت داود (ع) فرمود: بـه خاطر همـین خداوند متعال به منظور تو بهشت و هنی با من درون بهشت را مقرر کرده است.
امام صادق (ع) این جمله را اضافه مـی‌کنند و مـی‌فرمایند: این مرحله‌ای هست که خدا به منظور بندگان شایسته‌اش رقم زده است. این اخلاق صالحین هست که از درد نزد خدا نمـی‌نالند و دوا نیز نمـی‌خواهند و خود را تسلیم حضرت حق مـی‌کنند.

ارزش‌های قیـام امام حسین (ع)‏

وجود مبارک أبی عبدالله الحسین (ع) درون شب عاشورا مـی‌توانستند دست مبارک خود را بلند کنند و بفرمایند: خدایـا! بعد از این همـه سال حسین بودن، از تو تقاضایی دارم و آن این هست که: تمام دشمنان مرا از بین ببری که تا بقیـه عمر خود را با خانواده‌ام زندگی کنم و راحت بمـیرم. خدا نیز دعای او را برنمـی‌گرداند و مستجاب مـی‌کرد.
از ویژگی‌های انسان‌های مؤمن، صبر هست و بـه همدیگر نیز صبر را سفارش مـی‌کنند. قرآن مجید درون سی جزء، یکصد و چهارده سوره و بیش از شش هزار آیـه، بالاترین مقام را به منظور صابران قرار داده است؛ یعنی آن چه خدا بـه صابران عطا کرده است، بـه هیچ طایفه‌ای درون عالم عطا نمـی‌کند. بارها این آیـه درون قرآن تکرار شده است:
«وَبَشّرِ الصَّبِرِینَ» [۵۴]بین من و صبر کنندگان؛انی کـه خود را درون حریم الهی و دین نگه مـی‌دارند، بشارتی است. این‌ها با نگهداشتن خود، بـه گناه آلوده نمـی‌شوند، چون گناه خروج از حریم حق و مربوط بـه حریم شیطان است. آنی کـه اهل گناه است، حزب شیطان است.ی کـه در فرار و خودداری از گناه است، درون حریم حق و رفیق حضرت حق است. عبد، آشنا و محرم حضرت حق مـی‌شود. این معنای صبر است.
کسانی کـه خود را درون حریم حق نگهدارند، سود این نگهداشتن خود، آلوده نشدن بـه گناه است. حریم حق از عبادت موج مـی‌زند. درون حریم حق، بی‌کاری و سستی از عبادت وجود ندارد، بلکه انسان درون عبادت فعّال است، یعنی خود را درون کنار همـه عبادات قرار مـی‌دهد و از عبادت جدا نمـی‌شود.
همـیشـه نماز، روزه، جهاد، زکات و اخلاق همراه او مـی‌باشد؛ یعنی با همـه حقایق، ارتباط عملی دارد.ی کـه در حریم حق است، عاشقانـه اهل عبادت هست و بی‌کار نیست.
جمعیتی درون کنار مسجد کوفه نشسته بودند. امـیرالمؤمنین (ع) وارد مسجد شدند و فرمودند: این‌ها چهانی هستند؟ گفتند: یـا علی! این‌ها اهل حق هستند.
فرمودند: اهل حق یعنی چه؟ گفتند: این‌ها هیچ کاری درون این عالم ندارند، شب‌ها درون خانـه استراحت مـی‌کنند و روزها اهل فکر، ذکر و ورد هستند.
حضرت فرمودند: زندگی آنـها از کجا اداره مـی‌شود؟ گفتند: عده‌ای از مردم با علاقه زیـاد اینـها را از نظر مادی اداره مـی‌کنند. حضرت فرمودند: بعد این‌ها با سگان کوفه چه فرقی دارند؟ آنـها هم کاری ندارند و مردم نیز بـه سگ‌ها محبت دارند و استخوان‌ها را جلوی آنـها مـی‌ریزند. [۵۵]

مراحل سه گانـه صبر درون روزه‏

حرکت درون حریم حق حتمـی هست و مرکب این حرکت، عمل صالح است. این آیـه را ملاحظه کنید:
«وَ الْعَمَلُ الصَّلِحُ یَرْفَعُهُ» [۵۶] این صبر، عمل صالح است. وقتی کـه ناگواری‌ها بـه وجود مـی‌آیند، این‌ها با کمال مـیل، حوصله مـی‌کنند. این سه مرحله صبر؛ صبر درون گناه، طاعت و ناگواری‌ها، درون روزه ماه رمضان طرح‌ریزی شده است؛ یعنی خداوند متعال عملی را بر شما واجب کرده هست که درون این عمل، صبر بر معصیت، طاعت و ناگواری‌ها وجود دارد. این کـه گرسنگی و تشنگی را تحمل مـی‌کنید، صبر درون بلا است، این کـه در شب رمضان و روزه رمضان عبادت مـی‌کنید، صبر بر طاعت هست و این کـه در خلوت و جلوت، با وجود فشار گرسنگی و تشنگی غذا نمـی‌خورید و روزه نگه مـی‌دارید، صبر بر معصیت است.
روزه عبادتی فوق العاده کامل است. همـه صبرها را درون جرعه شیرین آن ریخته‌اند. خدا بـه پیغمبر (ص) مـی‌فرماید: حبیب من! از طرف من بـه صابران بشارت بده، چون اراده من تعلق نگرفته هست که خودم مستقیما با بندگان خوب، صابر، و مؤمنم حرف ب. البته خدا درون روز قیـامت با شما حرف مـی‌زند.
شما درون روز قیـامت صدای پروردگار را مـی‌شنوید؛ یعنی آن صدا را کـه به گوش شما مـی‌رسانند. والله! لذتش از همـه نعمت‌های بهشت بیشتر است؛ چون آن صدا بـه روح، قلب و عقل شما لذت مـی‌رساند.
قبل از این کـه قیـامت برپا شود، فرموده کـه من چگونـه درون قیـامت با شما صحبت خواهم کرد. متن صحبت پروردگار این است: وقتی شما را درون بهشت قرار مـی‌دهند، این صدا را مـی‌شنوید:
«سَلَمٌ قَوْلًا مّن رَّبّ رَّحِیمٍ» [۵۷] بنده من! «رب رحیم» دارد بـه تو سلام مـی‌کند. سلام معانی متعددی دارد، اما درون اینجا مـی‌فرماید: «سَلَمٌ قَوْلًا» [۵۸] سلام قول، گفتار و صدایی هست که از طرف من پروردگار بـه گوش شما مـی‌خورد.

تجلی جمال محبوب بر حضرت موسی (ع)‏

مقداری از این لذت بـه موسی بن عمران (ع) رسیده بود کـه چنان درون باطن خود مدهوش محبوب شد کـه درخواست تجلی جمال محبوب را کرد. او کـه مـی‌دانست پروردگار عالم را با چشم سر نمـی‌شود دید. او پیغمبر اولوالعزم بود کـه حقایق به منظور او روشن است، بعد درخواست جلوه جمال حضرت حق را درون باطن کرد.
خطاب رسید: بـه کوه نگاه کن. من جلوه‌ای بـه کوه مـی‌کنم، اگر سر جایش ماند، تو نیز آماده آن جلوه باش.
حضرت موسی بن عمران (ع) صورت خود را بـه جانب کوه برگرداند. خدا جلوه نور جمال ازلی را بـه کوه زد، کوه خاکستر شد و به باد رفت. حضرت موسی (ع) غش کرد.
این مطالب درون سوره مبارکه اعراف است:
«خَرَّ مُوسَی صَعِقًا» [۵۹] حضرت موسی (ع) بیـهوش شد و مانند انسان مرده، درون کوه طور افتاد. بعد کـه به هوش آمد، به منظور این تقاضایی کـه کرده بود، طلب مغفرت کرد:
«قَالَ سُبْحَنَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ» [۶۰] ولی بـه نظر بزرگان دین، این جلوه درون روز قیـامت بر اهل ایمان خواهد شد، بدون این کـه بیـهوشی و غش ی درون کار باشد، بلکه شنیدن صدا و دیدن این جلوه، دل انسان را الی الابد مست مـی‌کند.
ای کاش امکان داشت این مطالب را بـه ذهن نزدیک‌تر کرد. روایتی به منظور شما بیـان کنم، شاید گره این بخش را باز کند. تمام اهل ایمان، منـهای مخلَصین زحمت مـی‌کشند که تا به بهشت برسند و مـی‌رسند. درون روز قیـامت، خداوند متعال زیباترین منظره و خوشمزه‌ترین نعمت‌ها را کـه فوق آن وجود ندارد، به منظور شما قرار مـی‌دهد.
خداوند درون قرآن مـی‌فرماید:
در بهشت به منظور شما:
«تَلَذُّ الْأَعْیُنُ» [۶۱] لذت نگاه درون آنجا، لذت کاملی است. شما درون دنیـا بـه گل، گلستان، مرغزار، کوهسار و چشمـه سار کـه نگاه مـی‌کنید، لذت روحی روانی بـه شما دست مـی‌دهد، درون حالی کـه این‌ها محدود و از بین رفتنی هستند، ولی درون روز قیـامت، بهشتی را مـی‌نگرید کـه جلوه محبت و لطف پروردگار است.
«فِیـهَا مَا تَشْتَهِیـهِ الْأَنفُسُ» [۶۲]هر چه بخواهید به منظور شما فراهم است. هیچ چیزی نیست کـه بگویند نمـی‌شود.
شـهدای کربلا با استقبال ملائکه و طبق روایـات، با استقبال پیغمبر (ص) و امـیرالمؤمنین (ع) و تمام فرشتگانِ رحمت وارد محشر مـی‌شوند و در کنار قبر این هفتاد و دو نفر مـی‌آیند. هر شـهیدی کـه از قبر برمـی‌خیزد، پیغمبر و امـیرالمؤمنین علیـهماالسلام او را درون آغوش مـی‌گیرند. شما درون آغوش حرام نرو، آغوشی بـه تو مـی‌دهند کـه دیگر بالاتر از آن آغوش نیست. انسان به منظور رسیدن بـه حقایق حتما گذشت داشته باشد.
اگر لذت ترک لذت بدانی‏
دگر لذت نفس لذت نخوانی [۶۳]
جوان‌هایی کـه به طرف لذایذ دنیوی مـی‌روند، آیـا این آغوش آلوده، پرمـیکرب، پلید، سازنده ایدز آغوش است، یـا دوزخ دنیـاست؟

مقام شـهدای کربلا درون بهشت‏

این هفتاد و دو نفر وارد محشر مـی‌شوند. امـیرالمؤمنین (ع) مـی‌فرمایند: شـهدای کربلا بـه طور یقین درون مـیان اولین و آخرین، پرونده پرسش و پاسخ ندارند. انبیـا (ع)را بـه دادگاه الهی دعوت مـی‌کنند.
خداوند درون قرآن مـی‌فرماید:
«وَلَنَسْلَنَّ الْمُرْسَلِینَ» [۶۴] خدا درون قیـامت انبیـا (ع)را بـه دادگاه مـی‌کشاند. دادگاه حضرت عیسی (ع) را درون آخر سوره مائده بیـان کرده است. همـه انبیـا حتما حساب بعد بدهند، اما حضرت علی علیـه السلام مـی‌فرمایند: این هفتاد و دو نفر هیچ گونـه حساب و بازخواستی ندارند.
خطاب مـی‌رسد: وارد بهشت شوید. صدای خدا را کـه مـی‌شنوند، غرق لذت مـی‌شوند، اما حرکت نمـی‌کنند. خطاب مـی‌رسد: چرا حرکت نمـی‌کنید؟ بهشت منتظر و مشتاق شما است.
یک دو بیتی وقت مردن گفت افلاطون و مرد
حیف دانا مردن و صد حیف نادان زیستن‏
چرا حرکت نمـی‌کنید؟ تمام درب‌های بهشت بـه روی شما باز است. ساختمان، قصر، کاخ، چشمـه، رود و انواع نعمت‌ها، تجلی جمال رحمت خدا است. اما اینان مـی‌فرمایند: خدایـا! تمام این بهشتی کـه ما داریم مـی‌بینیم، بدون زیـارت حضرت حسین (ع) به منظور ما لذتی ندارد. اجازه بدهید وقتی کـه ما بـه طرف بهشت مـی‌رویم، مشاهده کنیم کـه سرور ما امام حسین (ع) نیز دارد وارد مـی‌شود.
بعضی جمال‌ها درون این دنیـا وجود دارد کـه تماشای آن، تماشاگر را مدهوش خود مـی‌کند. وقتی زلیخا درون آن اتاق بزرگ کـه دو درب داشت؛ دربی درون شمال سالن و دربی درون جنوب سالن. زنان درباری را دعوت کرده بود، برابر همـه مـیوه و کارد گذاشته بود، حضرت یوسف (ع) را اجبار کرد کـه از آن درب وارد شود و از درب دیگر بیرون برود.
مرد نامحرم درون مجلس نامحرم نمـی‌نشیند. مرد نامحرم جایی نمـی‌نشیند کـه نامحرم بـه او و او بـه نامحرم خیره شود. اجبار کرد کـه از این درب بیرون بیـا، لحظه‌ای بایست که تا به خوبی تو را ببیند و ارزیـابی کنند و زیبایی تو را بـه دست بیـاورند، که تا این گونـه مرا بـه خاطر عشق بـه تو ملامت و سرزنش نکنند.
اما همـین مقدار نیز حضرت یوسف (ع) حاضر نبود بایستد. درب شمال سالن باز شد، بـه سرعت، بدون نگاه بـه خانم‌ها، از درب جنوب بیرون رفت. خداوند درون قرآن مـی‌فرماید:
زن‌ها لحظه‌ای کـه حضرت یوسف (ع) را دیدند؛ یعنی بـه قدری از دیدن این قیـافه غرق درون لذت شده بودند کـه به جای مـیوه، دست خود را بد.
اگر این جمال درون بهشت، درون قلب شما تجلی کند، چه خواهد شد؟ی نمـی‌تواند کیفیت آن را ارزیـابی کند.

گفتگوی غیر مستقیم خدا با صابران

حبیب من! چون درون اراده من نیست کـه در دنیـا مستقیم با بندگان، رفیقان، عباد و صابران حرف ب و آنان صدای مرا بشنوند، لذا تو بین من و آنان واسطه شو.
از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر
یـادگاری کـه در این گنبد دوّار بماند [۶۵]
«بَشّرِ الصَّبِرِینَ» صابرین چهانی هستند؟
«الَّذِینَ إِذَآ أَصَبَتْهُم مُّصِیبَهٌ قَالُواْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَیْهِ رَ جِعُونَ» [۶۶] «مصیبه» یعنی حادثه و پیشامد. این پیشامد گاهی پیشامد بلایی، معصیتی و طاعتی است. وجود ما از خداست. باغبان ما گفته هست که یـازده ماه بـه این زمـین آب و غذا بده، حال همـین باغبان گفته است: بـه این زمـینی کـه برای من است، یک ماه آب و غذا نده. ما ملک خدا هستیم. خدا گفته است: ملک من! درون این یک ماه، آب و نان نخور. من، نوه، بچه، پول و همـه اموالم ملک خدا هستیم.
ببینید خدا چه آرامشی بـه ما مـی‌دهد. ما گم و نابود نمـی‌شویم، بلکه درون پایـان این سفر بـه خدا مـی‌رسیم، بعد غصه‌ای نداریم.
این‌ها صابران هستند. حبیب من! این بشارت را بـه اینان بده کـه من، این حقایق را به منظور شما قرار دادم:
«أُوْلئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَ تٌ مّن رَّبّهِمْ»
خدا درون سوره احزاب بـه ما مـی‌فرماید:
«یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ صَلُّواْ عَلَیْهِ» [۶۷] شما بـه پیغمبرم درود بفرستید. ما مگر چقدر وزن داریم؟ وزن عقلی، معرفتی، عملی، روحی، روانی و عقلی ما مگر چقدر است؟ ارزش صلوات ما به منظور پیغمبر (ص)، هم وزن خودمان است. اما خدا مـی‌فرماید: من خودم بـه صابران صلوات مـی‌فرستم. ارزش خدا و وزن صلواتش چقدر است؟ همـه به منظور صابران است.
این صلوات چیست؟ اگر مـی‌خواست کـه خودش معنی مـی‌کرد. نمـی‌دانیم چیست؟ مفسرین قرآن نیز نمـی‌دانند چیست؟ نـه. ائمـه (ع)نیز به منظور ما نگفتند، چون بـه فهم ما نمـی‌آید کـه برای ما بگویند.
مانند جلوه خدا درون کوه طور کـه به حضرت موسی (ع) فرمود: اگر کوه ماند، آن گاه توقع این جلوه درون قلبت را داشته باش. ما نمـی‌دانیم یعنی چه؟

درود خدا بر روزه داران‏

خدا بـه روزه‌داران صلوات مـی‌فرستد، چون هر سه مرحله صبر درون آنان هست، ولی نمـی‌دانیم ارزش این صلوات چه مقداری است:
«أُوْلئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَ تٌ مّن رَّبّهِمْ وَ رَحْمَهٌ» «الرحمـه» نیست، «رحمـه» است؛ محدود نیست. رحمت من، آن هم رحمت ویژه‌ای کـه قابل درک نیست، به منظور بندگان صابر من است.
«وَ أُوْلئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ» [۶۸] بگو: من همـه درب‌ها را بـه روی شما باز کردم، شما جزء ره‌یـافتگان بـه حریم من هستید. «مـهتدی»؛ هدایت شده، نـه «هدی»، فرق مـی‌کنند. «مـهتدی» از باب دیگری هست که یعنی شما ره‌یـافتگان بـه حریم من هستید.
کجا هستید؟ ملائکه و همـه انبیـا (ع)ره‌یـافتگان بـه حریم قدس او هستند و از طریق صبر کـه همـین روزه باشد، بـه حریم حضرت حق ره‌یـافته هستید. قبل از ماه مبارک رمضان، چرک‌ها، آلودگی‌ها، درون باطن و ظاهر ما بود کـه تقصیر خودمان بود.
اما درون این حریمـی کـه راه پیدا کردیم، دیگر از آن چرک‌ها و آلودگی‌ها خبری نیست.
چون شب اول ماه رمضان کـه برای سحر بلند شدیم، بدون این کـه لفظا توبه کنیم، خدا تمام آن چرک‌ها را پاک کرده است.
من دلیل قرآنی دارم کـه انسان بدون توبه نیز آمرزیده مـی‌شود. البته گناهانی کـه بین ما و خود خداست. درون این ایـام دیگر نیـازی ندارد با الفاظ، عشق بازی کنیم.
چون کـه در این حریم قرار گرفتیم، خیلی چیزها درون این حریم عاشقانـه است، و لو موضوعی به منظور آن نباشد.
اگر چه هیچ گناهی نباشد، ولی خدا همـین گریـه و استغفار را دوست دارد. مگر پیغمبر (ص) گناه کرده بودند کـه روزی هفتاد بار استغفار مـی‌د؟ خدا دوست دارد کـه صدای شما را بشنود و گریـه و استغفار شما را مشاهده کند.
«وَ قَدْ اتَیْتُکَ یـا الهی بَعدَ تَقْصِیرِی وَ اسرافی» [۶۹] والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

تقسیمات صبر منافع دنیـایی و اخروی صبر

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
صبر و استقامت، منافع دنیـایی و آخرتی دارند. کتاب خدا بـه منافع دنیـایی و آخرتی صبر اشاره کرده است. بـه دنبال آیـات، روایـات نیز درون حقیقت بـه عنوان تفسیر آیـات قرآن، همـین مسایل را بـه صورت گسترده‌ای توضیح داده‌اند.
محال استی درون فضای صبر و نگهداشتن خود درون حریم خدا و دین خدا قرار بگیرد و آن منافع وعده داده شده، نصیب او نشود. صبر و استقامت از منافعی کـه دارند، نمـی‌توانند جدا باشند. افتراق بین صبر و استقامت، و منافع آن محال و غیرممکن است.
صبر نسبت بـه منافعش، مانند خورشید نسبت بـه شعاعش است. چنانچه شعاع خورشید از خورشید جدا نیست و نمـی‌تواند جدا باشد، منافع و بهره‌های صبر نیز نمـی‌تواند از صبر جدا باشند.
وجود مبارک رسول خدا (ص) وقتی به منظور مردم از صبر سخن بـه مـیان مـی‌آوردند، بـه منافع والایی از صبر اشاره مـی‌فرمودند. درون یکی از سخنرانی‌های خود فرمودند:
«فالصبرُ علی أربع شُعَب؛ علی الشَّوقِ و الشَّفَق وَ الزهد و التَرَقُّب» [۷۰] صبر چهار رشته و شعاع دارد؛
نخست: اشتیـاق، شوق و رغبت.
شعاع دوم: ترس، واهمـه و بیم.
شعاع سوم: زهد، بی‌رغبتی و بی‌مـیلی شعاع چهارم: انتظار و امـید است.
بعد قسمت بـه قسمت این تقسیمات را به منظور مستمعین توضیح دادند:
«فَمَن اشْتاقَ الی الجَنَّهِ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ» [۷۱] آنی کـه اهل ایمان، معرفت و اهل باور هست و یکی از باورهایش، بهشت پروردگار؛ یعنی پاداش نیکان و پاکان عالم هست و اگر بهشت نبود، بـه تمام پاکان و نیکان ظلم شده بود و البته پروردگار عالم اهل ظلم نیست.
خدا بندگان را بـه بیگاری نمـی‌کشاند. اگر بـه آیـات قرآن کریم دقت کنید، مـی‌بینید علنا پروردگار عالم حاضر نشده هست که خوبی خوبان و پاکی پاکان را بـه صورت پایـاپای مزد بدهد، بلکه پاداش نیکان و پاکان، اضافه‌تر از خوبی‌ها و پاکی‌های آنان است. نمونـه این آیـات نیز واقعا درون قرآن کم نیست.
یکی از نمونـه‌های بسیـار آشکار و روشن آن، این است:
«مَن جَآءَ بِالْحَسَنَهِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا» [۷۲] اگر بنده‌ای از بندگان من خوبی و نیکی ارائه دهد، من ده برابر آن، خوبی و نیکی او را جبران مـی‌کنم. اگر مصلحت باشد کـه ده برابر آن را درون دنیـا جبران مـی‌کند و گر نـه، نقد بـه او نمـی‌پردازد و در علم خودش وعده مـی‌گذارد کـه من این ده برابر را درون قیـامت بـه حتم بـه عبدم برمـی‌گردانم.
فرض کنید خوبی‌ها و نیکی‌ها درون رابطه با این عبد، ده برابر پاداش دارد، عبد از زمان تکلیف که تا زمان مرگ، هفتاد سال، مـیلیون‌ها نیکی و خوبی انجام داده، مـیلیون‌ها بار «لا اله الا الله»، «استغفر الله» و «لا حول و لا قوه الا بالله» گفته است، یـا درون ماه مبارک رمضان، چند مرتبه از اول که تا آخر قرآن را قرائت کرده است، کـه ثواب قرائت قرآن درون این ماه، غیر از قرائت قرآن درون ماه‌های دیگر است.
حضرت رسول (ص) مـی‌فرمایند: درون ماه مبارک رمضان، هر حرفی از کلمات آیـه‌ای کـه بر زبان قاری قرآن جاری شود، ثواب یک ختم قرآن را دارد. «۱» مثلًا «بسم الله الرحمن الرحیم» نوزده حرف است، انسان قرآن را باز مـی‌کند کـه از اول سوره مبارکه فاتحه را بخواند، اولین آیـه همـین «بسم الله الرحمن الرحیم» است. ثواب آن نوزده حسنـه حتما باشد، هر حسنـه‌ای نیز مطابق کل قرآن ارزش دارد، اما همـه این‌ها را ده برابر کنید. حال هفتاد سال حسنـه عبد را درون قیـامت مـی‌خواهد ده برابر پاداش ابدی بدهد، فکر کنید چه خواهد شد؟

خرج علم و عمل درون راه رضای خدا

ما درون قرآن و روایـات، حسنـه پایـاپای نداریم. گاهی قرآن مجید ده برابر حسنـه را بـه هفتصد برابر تبدیل کرده است. این دیگر بستگی بـه ظرفیت وجودی آن عبد دارد. از آیـات روشن قرآن است:
«الَّذِینَ یُنفِقُونَ أَمْوَ لَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ کَمَثَلِ حَبَّهٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلّ سُنبُلَهٍ مّاْئَهُ حَبَّهٍ» [۷۳] درون بعضی از مواقع انسان آبروی خود را خرج خدا مـی‌کند. آبرو تعداد ندارد، بلکه یک کیفیت است. گاهی علم خود را خرج خدا مـی‌کند، باز هم علم یک کیفیت است. ثواب هزینـه آبرو یـا علم به منظور خدا، با عدد نشان داده نمـی‌شود، چون عددی نیست. اما درون اینجا مسأله مال است. درون مال عدد مطرح است.
کسی کـه یک درهم مال خود را درون راه خدا هزینـه کند، داستان این یک درهم مانند داستان یک عدد دانـه نباتی مـی‌ماند کـه کشاورز مـی‌کارد و این دانـه نباتی را بـه هفتصد دانـه تبدیل مـی‌کند.
مـی‌فرماید: شما درون طبیعت عالم ببینید کـه یک دانـه، هفتصد دانـه شد، بعد باور کنید کـه من یک درهم شما را هفتصد برابر پاداش مـی‌دهم.انی کـه دین ندارند و کار خوب مـی‌کنند، چون ایمان بـه قیـامت و پروردگار ندارند، پاداش قیـامتی ندارند، اما از عجایب پروردگار این هست که پاداش نیکی بی‌دینان را درون دنیـا حساب مـی‌کند و مـی‌پردازد.

حکایت امام کاظم (ع) با کافر ریـاضت کشیده‏

کسی بـه مدینـه آمد و به مردم مدینـه گفت: من مـی‌توانم خبرهایی از زندگی شما بدهم.انی کـه با او درون ارتباط بودند، از او خبر مـی‌خواستند و او خبر مـی‌داد و درست مـی‌گفت. این موضوع را بـه خدمت مبارک موسی بن جعفر علیـهما السلام اطلاع دادند که: شخص بی‌دین و غیر مسلمانی بـه مدینـه آمده و از امور ما خبر مـی‌دهد.
حضرت با او ملاقات د و در حضور مردم فرمودند: چه کار کرده‌ای کـه به این حال رسیده‌ای کـه به پنـهان راه پیدا کرده‌ای؟
به حضرت عرض کرد: خیلی چیزها را مـی‌خواستم، با خواسته‌هایم مخالفت کردم و در مقابل خواسته‌های خودم، صبر کردم و آن خواسته‌ها را دنبال نکردم، اگر چه تلخ و سخت بود.
حضرت فرمودند: درست هست که چنین دانشی درون محدوده ریـاضت‌های نفسی و مخالفت با خواهش‌ها نصیب تو شده است. این مسأله درستی است؛ چون خدای مـهربان درون این عالم نیز اجر خوبی احدی را ضایع نمـی‌کند، و لو با خدا نبوده، مخالف خدا باشند و خدا را قبول نداشته باشند.

پاداش عمل صالح دشمنان‏

شیعه‌ای، از یک خان عرب اهل سنت سیلی نابی خورد. روی زمـین افتاد.
صورتش از سیلی خوردن درد آمده بود و بدنش از زمـین خوردن. بـه او گفت: من کـه زورم بـه تو نمـی‌رسد، اما ما مولایی بـه نام امـیرالمؤمنین (ع) داریم، بـه او شکایت مـی‌کنم و او انتقام مرا از تو مـی‌گیرد. گفت: همـین الان برو، خیـال مـی‌کنی من از او مـی‌ترسم؟ او چهارصد سال هست که از دنیـا رفته است، چگونـه از من انتقام مـی‌گیرد؟
این بنده شیعه با دل صاف و پاک آمد، سه شب درون حرم امـیرالمؤمنین (ع) دعا کرد و گفت: که تا انتقام مرا نگیری، من از حریم تو بیرون نمـی‌روم. گریـه مـی‌کرد.
آن خان درون اطراف کوفه زندگی مـی‌کرد. سه روز گذشت، شیعه مـی‌بیند کـه دعای او مستجاب نشد و حرف خان ظالم اهل سنت دارد ثابت مـی‌شود و گویـا از دست حضرت کاری برنمـی‌آید.
کنار ضریح گریـه کرد که تا خوابش برد. محضر مبارک امـیرالمؤمنین (ع) را درک کرد، بـه حضرت عرض کرد، حضرت فرمود: خداوند متعال بـه ما قدرت هر کاری را داده است، ولی من بـه این خان سنّی ضربه‌ای درون این دنیـا نخواهم زد، چون او حق خیلی مختصری بـه گردن من دارد و از من طلبکار است. طلب طلبکار را حتما بدهند و آن این هست که: روزی این خان از کنار نخلستان‌های بیرون نجف درون حال عبور بود، چشم او بـه گنبد من افتاد، دستش را روی گذاشت و گفت: «السلام علیک یـا علی بن أبی طالب» یک کار خوب انجام داد، مزدش این هست که او را ببخشی.
بیدار شد. با گرفتن جواب خود از حرم بیرون رفت. خان سوار اسب بود، گفت:
چه شد؟ شکایت کردی؟ آیـا علی توانست مرا بزند؟ گفت: من رفتم شکایت کردم، علی (ع) فرمودند: من این شخص را بـه این علت نمـی‌ کـه به گردن من حق دارد و آن این هست که روزی از کنار نخلستان‌ها مـی‌گذشت، با دیدن گنبد من، بـه من احترام کرده است.
خان از اسب پایین آمد. روی خاک نشست، گفت: کجا مـی‌روی؟ من مـی‌خواهم گریـه کنم، دست مرا بگیر و به حرم امـیرالمؤمنین (ع) ببر، من مـی‌خواهم شیعه و علوی شوم.
مشاهده کنید کـه یک حسنـه چه پاسخی دارد.

دنباله حکایت امام کاظم (ع)‏

موسی بن جعفر علیـهماالسلام بـه آن شخص پیشگو فرمود: درون مقابل ریـاضت‌ها و صبری کـه کردی، حق هست که چنین پاداشی را بـه تو بدهند. آیـا علاقه داری مسلمان شوی؟ گفت: نـه، هیچ علاقه‌ای بـه مسلمان شدن ندارم، فرمود: با خواهش نفس مخالفت کن و مسلمان شو، تو کـه تمرین مخالفت با هوای نفس داری، باطن تو مـی‌گوید مسلمان نشو، با این باطن جهاد کن و مسلمان شو.
گفت: چشم. بـه دست موسی بن جعفر علیـهماالسلام مسلمان شد. چند روزی کـه آداب اسلام را یـاد گرفت،ی آمد بـه او گفت: یکی از آن خبرها را از زندگی من بـه من بده. هر چه فکر کرد، دید هیچ خبری نزد او نیست. بـه درب خانـه موسی بن جعفر علیـهماالسلام آمد و در زد، گفت: یـابن رسول الله! آن زمانی کـه بی‌دین بودم، مـی‌توانستم خبر از آینده بدهم، اما اکنون کـه دیندار شده‌ام، خبری نمـی‌توانم بدهم، بعد مزد این دینداری ما چه شد؟
حضرت فرمود: دنیـا گنجایش مزد مسلمان شدن تو را ندارد، پاداشی کـه مـی‌خواهند بـه تو بدهند، درون این دنیـا نمـی‌توان بـه تو داد. گفت: صبر مـی‌کنم که تا در قیـامت، پاداش مسلمان شدنم را از پروردگار عالم بگیرم.

ارزش خرج درون راه ابی عبدالله (ع)‏

پس ممکن هست که یک حسنـه، هفتصد برابر پاداش داشته باشد. اگر مصلحت باشد، درون دنیـا عطا مـی‌کنند، اما اگر مصلحت نباشد، پاداش آخرتی عطا مـی‌کنند، الا یک حسنـه را کـه پروردگار بـه موسی بن عمران (ع) فرمود: بر عهده‌ام است، بنده‌ام را از دنیـا نمـی‌برم که تا در همـین دنیـا چند برابر بـه او پاداش بدهم و آن این هست که اگری یک دینار به منظور حسین من (ع) خرج کند، که تا از دنیـا نرفته است، پاداش او را هفتاد برابر خواهم داد.
توقع نداشته باشید کـه این هفتاد برابر، درون مال انسان باشد. گاهی مـی‌بینید پولی را درون راه حضرت سید الشـهدا و برای فرهنگ ابی عبدالله (ع) و جلسات ایشان خرج کردید، اما خداوند متعال طور دیگری جبران مـی‌کند؛ مثلًا عمره‌ای نصیب شما مـی‌کند کـه در ذهن شما نمـی‌آمده و شما را کمک مـی‌کند کـه این عمره را با اخلاص و حال انجام دهید.
امام صادق (ع) مـی‌فرمایند: این عمره وقتی انجام گرفت، پاداش آن مطابق این هست که ده بار سطح کره زمـین را از طلا بچینید و در راه خدا صدقه بدهید. این لطف حضرت حق است. [۷۴] گاهی نیز آیـات قرآن مجید به منظور حسنـه، عدد معلوم نمـی‌کنند. مـی‌فرماید: شما این کار خوب را انجام بده، پاداش آن، «وَاللَّهُ یُضَعِفُ لِمَن یَشَآءُ» [۷۵] نامعلوم است؛ آنچه خودم بخواهم، اضافه مـی‌کنم. [۷۶]

برابری جریمـه گناه با گناه‏

اما درون جریمـه گناه چگونـه است؟ خداوند مـی‌فرماید: جریمـه گناه پایـاپای است.
آیـا همـه گناهان پایـاپای است؟ اگری مؤمنی را بکشد، با نامحرمـی زنا کند، عمری بخورد و یـا نماز نخواند، پاداش این گناه، مطابق با وزن خود گناه است؟ بله، حتی بـه اندازه یک ارزن نیز کیفر او را اضافه نمـی‌کند.
خدا درون قرآن مـی‌فرماید:
«وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا» [۷۷] اگر بدی کردید، کیفر بدی شما مطابق با بدی شماست.
مسأله دیگری کـه لازم هست بدانید این هست که: ممکن استی کـه از محلی رد مـی‌شود، مـی‌بیند این محل نیـاز بـه مسجد، بیمارستان و یـا مدرسه دارد، مخارج خانواده خود را ندارد، اما بـه قدری باطن درستی دارد کـه در درون خودش مـی‌گوید:
الهی! اگر پول داشتم، درون اینجا یک مسجد، پل، درمانگاه، مدرسه و یـا کانون دینی بـه وجود مـی‌آوردم، ولی افسوس کـه پولی ندارم.
در قیـامت کـه پرونده‌اش را بـه او مـی‌دهند، مـی‌بیند کـه ثواب همـه این‌ها درون نامـه اعمال او موجود مـی‌باشد. مـی‌گوید: مولای من! پرونده من با دیگری اشتباه شده است؟ خطاب مـی‌رسد: نـه، آیـا بـه یـاد داری کـه فلان روز، از فلان محل رد شدی، دیدی کـه آنجا نیـاز بـه مراکز خیریـه دارد، بـه خود گفتی: اگر پول داشتم، مـی‌ساختم، من بـه نیت مثبت تو نیز پاداش مـی‌دهم.
اما اگری نیت گناه کند و از نیت بیرون نیـاید، پروردگار عالم نیت گناه را کیفر نمـی‌دهد. چه خدای مـهربانی هست و چه برخوردهای زیبایی با عباد خویش دارد.
حتی نخواسته هست که بدان عالم نیز درون این عالم بدون اجر و مزد بمانند.

شوق؛ مرحله اوّل صبر

بخش اوّل صبر، شوق است. صبر مـیوه و منفعت دارد. درون فضای ایمان هست که انسان مشتاق بهشت؛ یعنی پاداش بندگان مـی‌شود. خدای را بـه بیگاری نمـی‌کشد:
«فَمَنِ اشْتاقَ الی الجَنَّهِ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ» آنی کـه در فضای معرفت و ایمان، مشتاق بهشت است، حتما از خواسته‌های نابجا، نامعقول و غیرمنطقیی کـه همگی درون لغت نـهفته است، دست بکشد.
یعنی مـیل. اشتها از است.ی کـه مشتاق بهشت است، حتما در برابر تمام خواسته‌های نامعقول و غیرمنطقی صبر کند. زمانی کـه در دامن این خواسته‌ها مـی‌افتد، درون حریم خدا بماند.
مردی بـه خانـه امام صادق (ع) آمد، عرض کرد: یـابن رسول الله! گرفتاری سختی به منظور من بـه وجود آمده است، مرا راهنمایی کنید.
حضرت فرمودند: مشکل شما چیست؟ عرض کرد: یـابن رسول الله! همسایـه دیوار بـه دیوار ما کنیزی دارد کـه کنیز بسیـار زیبایی است، من اهل چشم چرانی نیستم، ناخودآگاه چشمم بـه این کنیز افتاد، دلم را هست و عاشق او شدم.
تکلیف من چیست؟
بردگی بود، اما اسلام قوانینی را وضع کرد کـه سفره بردگی درون این عالم جمع شود، ولی برهه‌ای از زمان، اسرا را مـی‌آوردند و به جهادگران مـی‌دادند، این‌ها و کنیز مـی‌شدند. این‌ها را خرید و فروش مـی‌د و با خ کنیز، بـه صاحبش محرم مـی‌شد.
یکی از دانشمندان خارجی مـی‌گوید: اگر کل عالم بـه مشکل علمـی، فکری، اقتصادی، اجتماعی و خانوادگی دچار شوند و همـه تصمـیم بگیرند کـه نزد من بیـایند و بگویند: درد ما را دوا کن، من یک دوا و کلید دارم کـه به آنـها مـی‌دهم و به آنـها مـی‌گویم: درد خود را با این کلید دوا کنید و آن کلید «الله» است. او همـه دردها را دوا و مشکلات را حل مـی‌کند.
«وَ إِن یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلَا رَآدَّ لِفَضْلِهِ» [۷۸] وقتی مـی‌خواهم وارد زندگی تو شوم و به تو خیر برسانم، اگر تمام عالم جمع شوند و نگذارند، نمـی‌توانند مانع خیر رساندن من شوند.
امام صادق (ع) فرمودند: مشکل خود را نزد پروردگار ببر؛ از حالا بـه بعد این گونـه با خدا مناجات کن:
«اللهم أسئلک من فضلک» [۷۹] خدایـا! من گدای احسان تو هستم، گرفتار شده‌ام و این گرفتاری بر دوش من بسیـار سنگینی مـی‌کند. این خلأ مرا با احسان خود پر کن.
«فَمَن اشْتاقَ الی الجَنَّهِ سَلا عَنِ الشَّهَواتِ»ی کـه واقعا مشتاق بهشت است، حتما از خواسته‌های نامعقول بگذرد. اگر گذشت کند، بـه بهشت مـی‌رود. این‌ها موانع بهشت هستند.
او درون نمازها، درون خواب و بیداری این گدایی را شروع کرد.
سعدی چقدر زیبا مـی‌سراید:
دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر
که رحیم هست و کریم هست و غفور هست و ودود
کرمش نامتناهی نعمش بی‌پایـان‏
هیچ خواهنده نرفت از درون او بی‌مقصود [۸۰] خودش بـه بندگان خود پیغام داده هست که ای بندگان من! کدام گدا را سراغ دارید کـه نزد من آمده باشد و من او را رد کرده باشم؟
بهره خدایی جوان متدین جوانی درون خانـه بود، همسایـه او آمد و درب خانـه را زد، گفت: جوان، تو متدین، باتربیت و خوب هستی، مـی‌خواهم سفری چند ماهه بروم. کنیزی دارم کـه به او علاقه زیـادی دارم، مـی‌خواهم او را نزد تو بـه امانت بگذارم که تا وقتی کـه برگشتم، کنیز را از تو سالم تحویل بگیرم.
جوان بـه او گفت: ببخشید، من ازدواج نکرده‌ام و جوان ازدواج نکرده درون معرض خطر است، من دقیقه‌ای نمـی‌توانم تحمل کنم. او را نزد پیرمرد نود ساله متدین ببر که تا از او نگهداری کند.
همسایـه بـه او گفت: آفرین بر تو ای جوان با ایمان. من این کنیز را بـه تو مـی‌بخشم.
قیمت کنیز دویست درهم مـی‌باشد، بـه سفر مـی‌روم و برمـی‌گردم و یـا پول آن را و یـا دوباره خودش را از تو مـی‌گیرم. با این کـه آن را بـه تو حلال کردم و مـی‌توانی مانند همسر شرعی، ایـامـی کـه من نیستم، با او باشی.
«اللهم اسئلک من فضلک»
با خلوص نیت بـه درب خانـه او برو، او مـی‌داند کـه پاداش استقامت و صبر تو را چگونـه بدهد. اگر مصلحت باشد، پاداش تو را فورا مـی‌دهد.
صاحب کنیز، کنیز را بخشید و رفت. حاکم منطقه بـه دنبال کنیزی با شرایط ویژه مـی‌گشت. بـه او خبر دادند کـه این شرایط درون کنیزی هست که درون اختیـار این جوان است. گفت: بـه هر قیمتی کـه مـی‌فروشد، از او خریداری نمایید. آمدند و گفتند:
حاکم خریدار این کنیز است.
بدون این کـه خود جوان قیمتی بگذارد، گفتند: کنیز را بـه قیمت دویست هزار دینار طلا خریداری مـی‌کنیم. گفت: ما این پول را مـی‌گیریم و بعد از خانواده‌ای درون مدینـه به منظور تو ی مـی‌گیریم کـه زندگی تو سر پا شود.
کنیز را فروخت و آن پول فراوان را گرفت و دو ماه بعد صاحب کنیز آمد، گفت:
ای جوان! اگر کنیز را مـی‌خواهی، قیمت آن را بـه من بپرداز، جوان آن پول فراوان را برداشت و گفت: این پول کنیز تو است. آن مرد بـه اندازه دویست درهم از آن پول‌ها برداشت و گفت: کنیز من این مقدار ارزش داشته است.
پیغمبر (ص) مـی‌فرمایند:
اگر بهشت، زن حلال، پول، خانـه، رفیق خوب، مملکت خوب و حکومت خوب مـی‌خواهید، درون حریم خدا صبر کنید. خود را با گناه آلوده نکنید. من همـه چیز بـه شما مـی‌دهم، ولی افسوس کـه مردم کم با خدا معامله مـی‌کنند. شاید ده درصد با خدا معامله دارند، اما نود درصد با شیـاطین معامله مـی‌کنند.
سود کلانی نصیب معامله کنندگان با خدا مـی‌شود، اما معامله کنندگان با شیطان ضرر و زیـان زیـادی مـی‌کنند.
والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

گنج صبر توجه بـه گنج حقیقی

تهران، مسجد امـیر رمضان ۱۳۸۵ الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
واقعیتی کـه همـیشـه مورد توجه بسیـاری از انسان‌ها بوده، گنج است. گنج بـه مجموعه‌ای فراوان از ثروت اطلاق مـی‌شود کـه گاهی این درون خرابه‌ها یـافت مـی‌شود و علتش این بوده کـه این خرابه‌ها قبلًا شـهر و یـا کشور بوده و محل خزانـه‌های حکومت‌های آن کشورهای آباد بود و یـا دفینـه‌هایی بود کـه ثروتمندان به منظور خود فراهم کرده بودند و بر اثر حادثه‌ها، زلزله‌ها و طوفان‌ها، آن مناطق آباد خراب شد و چون گاهی- بـه خصوص کشاورزان- درون بیـابان‌های بـه جا مانده از آن شـهرها و کشورهای آباد، درون حال زیر و رو زمـین هستند، بـه این دفینـه‌ها و گنج‌ها برمـی‌خورند.
این به منظور انسان درون طول تاریخ واقعیتی شده بود کـه در خرابه‌ها، بیـابان‌ها و مناطق ویران گاهی گنج وجود دارد و گاهی بـه دنبال بـه دست آوردن گنج، واقعا رنج‌ها را تحمل مـی‌د.
نابرده رنج گنج مـیسر نمـی‌شود
مزد آن گرفت جان برادر کـه کار کرد [۸۱]
کسانی کـه به دنبال گنج بودند، یـا گنج را مـی‌یـافتند، یـا درون مسیر پیدا گنج، اگر گنجی پیدا نمـی‌د، بـه منافع دیگری کمتر از گنج مـی‌رسیدند. فرهنگ الهی این گنج را درون دو بخش بیـان کرده است؛ نخست درون بخش مادّی کـه در رساله‌های عملیـه نیز فقهای بزرگ شیعه نوشته‌اند: گنج ثروتی هست که ناگهان از خرابه‌ای، کویری و بیـابانی بـه دست مـی‌آید و اگر شیعه، گنجی را بـه دست آورد، طبق سوره مبارکه انفال، خمس آن گنج بر او واجب است:
«وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مّن شَیْ‌ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ»
آیـه شریفه ندارد «من الجهاد» کـه بعضی‌ها آیـات قبل و بعد از این آیـه را دریـافت نکرده، درون مسأله دچار اشتباه شده‌اند و مـی‌گویند: خمس فقط بـه غنایم جنگی تعلق مـی‌گیرد، درون حالی کـه خدا مـی‌فرماید: «أَنَّمَا غَنِمْتُم مّن شَیْ‌ءٍ» شی‌ء؛ یعنی هر چیز گران‌بها، کـه غنایم جنگی نیز یکی از اشیـای پرقیمت است. معدن، سود حاصله ازب سالانـه و گنج نیز از اشیـاء پر قیمت هستند.
«مّن شَیْ‌ءٍ» اگر از چیزی غنیمت و بهره‌ای نصیب شما شد:
«فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ» [۸۲] پروردگار راه مصرف خمس را درون آیـه شریفه درون شش بخش بیـان کرده هست که خرج درون غیر از این شش برنامـه، بر هر فقیـه و هر خمس داری حرام هست و هر فقیـهی بنا بر فقاهت خودش و هر مؤمنی بنا بر ایمان خود، درون هزینـه خمس از افراط و تفریط حتما بپرهیزند و در مصرف آن، جانب احتیـاط را کاملًا رعایت کنند.
این حال و کار مردم مؤمن است.
این گنج، گنج مادی است. ثروت متراکمـی کـه از خرابه‌ها، کویرها و بیـابان‌ها بـه دست مـی‌آید کـه یک پنجم آن خمس و مربوط بـه پروردگار عالم است، کـه هم درون دین او حتما هزینـه شود و هم به منظور بندگان آبرودار محترمش کـه خرج آنان با دخل‌شان درون سال هماهنگ نشده است؛ یعنی رنج‌اند، ولی خرج زندگی آنان بیش از درآمدشان بوده است. اگر از خاندان پیغمبر (ص) باشد، بخشی از این واجب مالی بـه او مـی‌رسد، آن هم درون حدّ رفع مشکلات و نیـازهایی کـه دارد، نـه بیشتر. چون نـه قرآن اجازه مـی‌دهد و نـه فقیـهان شیعه. مقداری از این مال نیز سهم عالمان ربّانی هست که واقعا درون راه اسلام و تبلیغ دین خدا زحمت مـی‌کشند، درس مـی‌خوانند، درس مـی‌دهند و شاگرد؛ مفسّر، عالم و مبلّغ تربیت مـی‌کنند. بنا بـه اذن پروردگار، پیغمبر صلی الله علیـه وآله و ائمـه طاهرین علیـهم السلام به منظور آنـها نیز حتما در حدّ احتیـاج، نـه افراط وتفریط، هزینـه شود.
خواب شیخ محمد نـهاوندی [۸۳]
شیخ محمد نـهاوندی، یکی از علمای بزرگ کـه انسان برجسته‌ای بود و در علم و عمل و تقوا مشـهور بود، نقل د که: ایشان گفته هست که من نسبت بـه هزینـه این مال الهی درون زندگی خودم، با آن همـه زحمتی کـه برای دین مـی‌کشیدم، دچار مشکل باطنی بودم کـه واقعا چقدر حقّ من هست که از این مال مصرف کنم؟ با وجود آن دانش و زحمتی کـه برای دین مـی‌کشید و بی‌کار نبود، بـه سختی زندگی مـی‌کرده است.
مـی‌فرماید: درون عالم رؤیـا دیدم کـه وارد حرم وجود مبارک حضرت رضا (ع) شدم، دیدم حرم دارای وضع و حال و روشنایی خاصی مـی‌باشد. سؤال کردم: امروز درون حرم مطهر حضرت رضا (ع) خبر خاصی است؟ گفتند: بله. وجود مبارک امام زمان (ع) بالای سر حضرت رضا (ع) نشسته‌اند و مشغول خواندن زیـارت حضرت رضا (ع) هستند.
گفت: من بالای سر حضرت آمدم، مراقب بودم کـه زیـارت حضرت تمام شود که تا به محضر مقدس ایشان شرفیـاب شوم و مطلبم را بپرسم. زیـارت ایشان تمام شد، زانوی ادب بـه محضر مبارک امام زمان (ع) زدم و عرض کردم: من درون ماه چقدر حق دارم از پولی کـه مربوط بـه شما هست و طبق آیـه قرآن واجب هست که مردم بپردازند، هزینـه زندگی خود کنم؟ اصلًا حق دارم یـا نـه؟ و اگر حق دارم، چه مقدار حق دارم؟
امام علیـه السلام فرمودند: شما درون هر ماه از مال مربوط بـه ما، این مقدار حق شرعی شما هست که خرج کنید و اضافه از آن ممنوع است. ولی من بـه خواب خود اعتماد نکردم. خواب خوبی بوده است، سؤال فقهی کردم، امام زمان (ع) نیز با کمال محبت جوابم را دادند، اما بـه ما گفته‌اند کـه به خواب بـه عنوان دلیل و حجت شرعی تکیـه نکنید.
به خواب خوب گفته‌اند تکیـه نکنید، چه رسد بـه خواب‌هایی کـه اصل و ریشـه‌ای ندارد. چند روزی گذشت، روزی درون عالم بیداری وارد حرم مبارک حضرت رضا (ع) شدم، حرم حال و هوای خاصی داشت، بدون توجه بـه آن خواب، سؤال کردم چه خبر است؟ گفتند: آیت الله العظمـی بروجردی بـه مشـهد مشرف شده‌اند و بالای سر حضرت (ع) مشغول زیـارت هستند. خیلی خوشحال شدم. با این کـه خودم فقیـه و عالم بودم و برای دین زحمت مـی‌کشیدم، ولی گفتم: به منظور این کـه خیـالم صد درون صد از این پول راحت شود کـه در قیـامت گرفتار نشوم، بروم بپرسم.
چون اگری نپردازد و اگری بـه ناحق بگیرد و اگر بـه ناحق بخورد، فردای قیـامت جواب خدا و پیغمبر صلی الله علیـه و آله و همـه سادات و زحمت کشندگان درون راه دین را حتما بدهد، چون حقّ مشاعی و مشترک است.
لذا مرحوم آیت الله العظمـی خویی [۸۴]مـی‌گفتند:انی کـه خمس نمـی‌دهند، ولی زمان سفر حج نزد روحانی مـی‌روند و فقط خمس مخارج سفر حج خود را مـی‌دهند و با آن پول خمس داده بـه حج مـی‌روند، حج آنان باطل است.
و بعد وفاه السید محسن الحکیم سنـه ۱۳۸۹ انتهت الیـه المرجعیـه الدینیـه فی النجف، و قلد فی ایران و العراق و دول الخلیج و سوریـا و لبنان و افغانستان و غیرها.
و لم تشغله شئون المرجعیـه عن التدریس و لا عن التألیف. بل نستطیع القول انـه تمـیز فی التألیف عن غیره من کبار المراجع الذین استغرقت المرجعیـه أوقاتهم فلم یکتبوا شیئا یبقی بعدهم سوی رسائلهم العملیـه فی حین انـه کان یستغل أوقات الفراغ لیکتب و یوف فاخرج للناس الکتب الآتیـه:
۱- أجود التقریرات فی أصول الفقه. ۲- تقریرات الفقه. ۳- الفقه الاستدلالی. ۴- حاشیـه علی العروه الوثقی. ۵- نفحات الاعجاز. ۶- البیـان فی تفسیر القرآن. ۷- المسائل المنتخبه- و هی مجموعه فتاواه. ۸- معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواه (۲۳ مجلدا).
و قد کتب بخط یده عن موسوعه (معجم رجال الحدیث) یقول: إن علم الرجال کان من العلوم التی اهتم بشأنـه علماوا الأقدمون، و فقهاوا السابقون، و لکن أهمل امره فی الاعصار المتاخره حتی کأنـه لا یتوقف علیـه الاجتهاد، و استنباط الأحکام الشرعیـه.
لأجل ذلک عزمت علی تألیف کتاب جامع کاف بمزایـا هذا العلم، و طلبت من الله سبحانـه ان یوفقنی لذلک فاستجاب بفضله دعوتی.
کان یرعی الحوزات العلمـیه بالرواتب کحوزه النجف الأشرف، و حوزه کربلاء فی العراق و حوزات قم و مشـهد و غیرها فی ایران و الحوزات و المعاهد الدینیـه فی الهند و باکستان و قد اهتم بالعمل الموساتی، تشییدا و دعما. فقد امر بإنشاء «موسه الامام الخوئی الخیریـه»، حیث قامت فی غضون عمرها القصیر بمشاریع دینیـه و ثقافیـه و اجتماعیـه فی لندن و نیویورک و بومبای و تایلند و الهند. فمن ذلک مدرسه دار العلم فی بانکوک (تایلاند) و مدرسه صاحب الزمان فی کهولنا بنغلادش و مدرسه أهل البیت فی هوکلی (البنغال الغربیـه) و مدرسه أمـیر المونین فی الهند و مدرسه الامام الباقر فی بهیوندی (الهند) و المدرسه الایمانیـه فی بنارس بالهند و الحوزه العلمـیه فی حیدرآباد. و وضع أساس مدینـه متکامله للطلاب و لمدرسی الحوزه العلمـیه فی قم و هی الیوم مدینـه شامخه باسم مدینـه العلم و تقوم الموسات الخیریـه الثلاث فی بریطانیـا و فی الولایـات المتحده و فی الهند بتأسیس المدارس و المعاهد و تقدیم الخدمات الثقافیـه.
مـی‌فرمودند: این پول مشاع هست و تمام خمس مال حتما حساب شود. عده‌ای دیگر از فقها نیز همـین طور هستند، آنـها نیز حج بدون خمس را قبول ندارند و مـی‌گویند:
این مال حق خدا، پیغمبر (ص) تمام سادات و همـه خدمت گزاران واقعی بـه دین است. حتما انسان حقوق دیگران را بپردازد. اگری خمس مال خود را نپردازد، اموال او حرام مخلوط بـه حلال هست و با آن نمـی‌تواند نماز بخواند و به حج برود.
بالای سر حضرت رضا (ع) نشستم، چهره ملکوتی آیت الله العظمـی بروجردی را تماشا کردم و لذت مـی‌بردم، چون‏ «النظر الی وجه العالم عباده» [۸۵] نگاه بـه چهره عالم ربانی، واجد شرایط و خدمتگزار، عبادت است. چون او با ارزش هست و چنانچه درون روایـات بـه ما یـاد داده‌اند، توهین بـه عالم واجد شرایط، توهین بـه پروردگار است. نگاه بـه قرآن، کعبه، درب خانـه عالم ربانی و به صورت پدر و مادر نیز عبادت است.
کسانی کـه آیت الله العظمـی بروجردی را دیده بودند، ایشان درون آن زمان، با این کـه هشتاد و هشت ساله بود، اما ذکر رکوع و سجود را سه که تا هفت بار تکرار مـی‌د. نماز عجیبی داشتند.انی کـه ایشان را زیـارت کرده بودند مـی‌دیدند کـه سیمای ایشان غرق درون روشنایی، نور و ضیـای الهی بود و اگر درون یک کلمـه بخواهیم ایشان را توصیف کنیم، او مرد خدا بود. خودشان مـی‌فرمودند: درون تمام دوره عمر شریف خود، از خدا جدا زندگی ند.
گفت: زیـارت خواندن آیت الله العظمـی بروجردی تمام شد، دقت کردم، دیدم جایی کـه نشسته هست و دارد زیـارت مـی‌خواند، همان جایی هست که درون عالم رؤیـا دیدم امام زمان (ع) نشسته بود و زیـارت مـی‌خواند.
آمدم و سلام کردم. مرحوم آیت الله العظمـی بروجردی [۸۶] مرا مـی‌شناختند.
ایشان فرمودند: شما درون ماه این مقدار از مال خدا و پیغمبر (ص)- خمس- را مـی‌توانید هزینـه زندگی خود کنید و این مقدار حق شرعی شما است. مانند همان جملات و پولی کـه امام زمان (ع) فرموده بودند، آیت الله العظمـی بروجردی نیز بـه من فرمود.
یک گنج، گنج مادی هست که خمس دارد و یک گنج نیز گنج معنوی هست که ارزش گنج معنوی با گنج مادی قابل مقایسه نیست. گنج مادی درون خرابه، بیـابان، کویر و زیر خانـه‌های قدیمـی پیدا مـی‌شود، ولی جای گنج معنوی نزد پروردگار است.

داستانی از گنج مادی و معنوی‏

حکایتی از گنج مادی و معنوی گفته‌اند کـه خیلی جالب است. من از مرحوم آیت اللّه العظمـی آخوند ملاعلی معصومـی همدانی [۸۷] شنیدم. ایشان مـی‌فرمودند:
حدود بیست ساله بودم. بعد از حوزه همدان، به منظور ادامـه تحصیل مرا راهنمایی د کـه به تهران بیـایم، گفتند: تهران اساتید بسیـار معتبری درون فقه، اصول، حکمت و عرفان دارد. ایشان مـی‌فرمودند: وقتی درون تهران بودم، از محضر دو استاد بهره فراوانی گرفتم و بعد بـه قم مشرف شدم و آنجا ادامـه تحصیل دادم. کـه البته بـه مرتبه‌های بالای علمـی و حالی رسیدند. متخصصین درون آن زمان، ایشان را از بسیـاری از مراجع زمان بالاتر مـی‌دانستند.
مطالب زیـادی به منظور من فرمودند و من یـادداشت کردم. ایشان درون بیست سالگی درون تهران، خدمت مرحوم آیت الله شیخ محمد رضا تنکابنی [۸۸]و مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالنبی نوری به منظور تحصیل رسید.
آخوند ملا علی مـی‌فرمودند: شیخ عبدالنبی به منظور خودم تعریف د که: من جوان بودم و در مدرسه مروی تهران طلبه بودم، آن زمان نیز مدرسه مروی اساتید بسیـار فوق العاده‌ای داشت.
داستان ساختن این مدرسه نیز داستان عجیبی بوده است. پول ساخت این مدرسه و زمـین آن را خان مروی هزینـه کرد کـه خان ثروتمندی درون مرو خراسان بوده هست که بعد بـه تهران آمد. انسان پاک، پاک طینت، حلال خور و بزرگواری بود کـه از ثروت خود بـه خوبی استفاده مـی‌کرد؛ مسجد با عظمت و مدرسه مروی فعلی را او ساخت.
روزی کـه کلنگ این مدرسه و مسجد را مـی‌خواستند بـه زمـین بزنند، از علما، فقها، بزرگان و شخصیت‌های با ایمان بازار تهران دعوت د. خان مروی کلنگ را روی دستش بلند کرد و گفت: هری کـه از شب اول تکلیف که تا کنون نماز شب او ترک نشده هست بیـاید این کلنگ را بگیرد و برای افتتاح بـه زمـین بزند. من چنین دستی مـی‌خواهم کـه کلنگ بزند. هیچ نیـامد. خودش کلنگ را زد. یعنی یک خان، نماز شب او از اول تکلیف ترک نشده بود.
اما خیلی‌ها نماز واجب خود را عمدا نمـی‌خوانند. خیلی‌ها نماز صبح را بیدار نمـی‌شوند، پیغمبر (ص) مـی‌فرمایند: نماز خواندن بعضی مانند نوک زدن کلاغ بـه دانـه مـی‌باشد کـه اسم نمازشان را حتما نماز کلاغی گذاشت؛ [۸۹] یعنی بـه قدری بـه نماز بی‌مـیل هستند و به زور نماز مـی‌خوانند کـه از تکبیره الاحرام که تا سلام نماز، همـه را درون هم مـی‌کنند و ادب نماز، موالات و ترتیب را رعایت نمـی‌کنند.
شیخ عبدالنبی فرمودند: من درون ایـام جوانی درون این مدرسه طلبه بودم و هوس کردم کـه به دنبال گنج بروم. پشت اتاق مدرسه پستویی بود کـه طلبه‌ها رختخواب، چراغ خوراک‌پزی و اثاث اضافه را درون آنجا مـی‌گذاشتند. من چند کتاب درباره علم کیمـیا و علوم قدیمـی جفر و رمل خریده بودم و به دنبال این بودم کـه از طریق این کتاب‌ها بـه طلا دست پیدا کنم و یـا مس را بـه طلا تبدیل کنم.
از شـهر نور مازندران، چند نفر از افراد آشنا بـه تهران آمدند و قصد عزیمت بـه مشـهد را داشتند. من از آنـها درخواست کردم کـه اگر ممکن است، من نیز همراه شما بـه مشـهد بیـایم. آنـها قبول د و گفتند: آماده شو، تو را همراه خود مـی‌بریم.
گفتم: هزینـه از تهران بـه مشـهد رفتن چقدر است؟ بـه من گفتند: این مقدار خرج سفر است. من دیدم دو ریـال کم دارم.
به دوستان خود نگفتم کـه من دو ریـال کم دارم. گفتم مـی‌رویم و قناعت مـی‌کنیم، شاید مشکلی پیش نیـاید. قناعت یک گنج است.انی کـه قانع هستند، انسان‌های بسیـار راحتی هستند. بـه لباس و کفش کهنـه، نان و پنیر، نان و دوغ قانع هستند.
قناعت روحیـه‌ای هست که درون هر باشد، درون هیچ امر مادی، روحی و روانی باخت نمـی‌کند.
نماینده حاکم بغداد بـه اهواز، نزد یعقوب لیث صفار آمد و گفت: خلیفه مـی‌گوید: بـه بغداد حمله نکنید. یعقوب گفت: من حمله مـی‌کنم و مردم را از شرّ شما ستمگران بنی عباس نجات مـی‌دهم. البته گفت: من اکنون مریض هستم، اگر خوب شدم، شرّ شما ستمگران را کم خواهم کرد، اما اگر موفق نشدم و شکست خوردم، سفره‌ای همراه یعقوب بود، آن را باز کرد، داخل آن نان و پیـاز بود، گفت:
من آن وقت کـه شـهرستان زندگی مـی‌کردم، با این نان و پیـاز شکم خود را سیر مـی‌کردم، دوباره بـه سیستان برمـی‌گردم و سر همـین سفره، نان و پیـاز مـی‌خورم و زندگی خود را مـی‌گذرانم.
کسانی کـه به شکم، ، زمـین و به امور مادی دلبستگی ندارند، راحت زندگی مـی‌کنند، با همان نان و پنیر قناعت مـی‌کنند و خوش و شاد نیز هستند.
گفت: با قناعت که تا سبزوار آمدیم. بـه هم شـهری‌های خود گفتم: عالِمـی درون این شـهر بـه نام حاج ملاهادی سبزواری زندگی مـی‌کند. که تا شما کارهای خود را انجام مـی‌دهید و آماده مـی‌شوید، من مـی‌روم که تا ایشان را زیـارت کنم.
===تقوای حاج ملا هادی سبزواری ===[۹۰] حاجی سبزواری خیلی مورد توجه بزرگان آن زمان بود. حتی درون سفر ناصرالدین شاه بـه مشـهد کـه همـه علمای سبزوار از او دیدن د، حاجی دیدن نکرد. ناصر الدین شاه گفت: چرا ایشان نیـامد؟ گفتند: ایشان عادت ندارند بـه دیدن اهل حکومت بروند. گفت: بعد ما بـه دیدن ایشان مـی‌رویم. ظاهرا با اعتضاد السلطنـه، عموی ناصر الدین شاه بـه خانـه حاج ملاهادی آمدند. خانـه حاجی نزدیک بـه صد متر و با اتاق‌های کاه گلی بود کـه آنـها را گچ نکرده بودند. هنگام صرف ناهار سر سفره حاجی رسیدند، دیدند کـه دو نان خشک با یک کاسه دوغ درون مقابل ایشان بود. ناصر الدین شاه پرسید: چه موقع ناهار مـیل مـی‌کنید؟ فرمود: همـین الان. گفت: ناهار شما چیست؟ فرمود: دوغ آسمانی. چون دوغی کـه درست کرده بودند، کم مایـه بود و رنگ کاسه را بـه خود گرفته بود، حاجی اسم آن را دوغ آسمانی گذاشته بود. گفت: اگر شکم تو با این نان خشک و دوغ آسمانی سازگاری دارد، بخور. اما شکم‌اعلی حضرت مگر با این غذاها عادت دارد؟
این شکم بی هنر پیچ پیچ‏ صبر ندارد کـه بسازد بـه هیچ [۹۱]

ملاقات حاجی سبزواری با شیخ عبدالنبی‏

شیخ عبدالنبی مـی‌گوید: درب خانـه حاجی سبزواری را زدم، خودشان درون را باز د، گفتم: طلبه‌ای هستم، تهران درس مـی‌خوانم و اهل نور مازندران هستم.
امکان دارد کـه من چند دقیقه شما را ببینم؟ فرمود: تشریف بیـاورید. که تا جایی کـه فرصت بود، خدمت این مرد الهی نشستم و بعد گفتم: ما با همشـهری‌های خود بـه زیـارت وجود مبارک حضرت رضا (ع) مـی‌رویم.
حاجی با این عظمتش کـه در قرن سیزدهم، فیلسوف شـهیر دنیـا بوده است، وصیت کرده بود کـه جنازه مرا مقابل قبرستانی کـه جاده مشـهد از آن مـی‌گذرد دفن کنید که تا زوّاری کـه از آنجا رد مـی‌شوند، گرد و غبار قاطر و اسب آنـها روی قبر من بریزد، شاید بـه گرد و غبار زوّار امام هشتم (ع) خدا بـه من رحم کند. ما چه مـی‌دانیم امام، عالم ربانی، فقیـه جامع الشرایط و مؤمن واقعی کیستند و چه جایگاهی دارند؟
گفتم: آیـا بـه من اجازه مـی‌دهید کـه مرخص شوم؟ فرمود: بفرمایید. با آن وقار و عظمت که تا درب حیـاط مرا بدرقه د و دو ریـال بـه من دادند و فرمودند: این کمبود خرج مسافرت تو، پستوی حجره بیرون بیـا، کیمـیای تو نزد امام صادق (ع) است، نـه مـیان کتاب‌هایی کـه مشغول خواندن آنـها هستی و درب خانـه را بست.
اگر گنج مـی‌خواهی، نزد امام صادق (ع) برو. همـیشـه گنج، درون فرهنگ شیعه، ولایت ائمـه طاهرین و اطاعت از این ذوات مقدسه پیدا مـی‌شود. نظر رسول خدا (ص) را درباره صبر ببینید. من این تعبیر پیغمبر (ص) را درون هیچ یک از موارد اخلاقی ندیده‌ام: مـهر، فروتنی، تواضع، خشوع، خضوع، خاکساری، کرامت، این تعابیر فقط درباره صبر آمده است:
«الصبر کنزٌ من کنوز الجنـه» [۹۲] صبر، خود را نگهداشتن درون حریم توحید، ایمان و حلال و حرام خدا، گنجی از گنج‌های بهشت است. هری کـه صبر دارد، زمـین و خرابه وجودش از گنج خدا آباد و پر است.
والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

گوهر صبر ظاهر و باطن صادقان و متقین

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
در قرآن مجید، از گروه با ارزشی بـه عنوان گروه صادقان و هم چنین از گروهی کـه در پیشگاه پروردگار از کرامت ویژه‌ای برخوردار هستند، بـه عنوان گروه متقون یـاد شده است.
صادقان گروهی هستند کـه ظاهر و باطن آنـها لبریز از ایمان، پاکی و پاکیزگی است. بین ظاهر و باطن آنـها تفاوتی وجود ندارد و باطن و ظاهری الهی دارند.
مایـه‌ای درون باطن دارند کـه باطن آنان از آن مایـه پر است. پروردگار درون قرآن از آن مایـه بـه ایمان و یقین تعبیر مـی‌کند؛ ظاهر آنـها همان جلوه ایمان و یقین هست که عبارت از عمل صالح و اخلاق حسنـه است. این ویژگی‌ها باعث شده هست که پروردگار عالم نام صادقان را بر آنـها قرار داده است.
در رابطه با آنـها بـه تمام مردان و زنان سفارش و امر مـی‌کند کـه همراه با صادقان باشید. اگر بنا باشد درون این دنیـا با دار و دسته و گروهی همراه باشید، با صادقان همراه باشید. [۹۳] درون آیـه‌ای مـی‌فرماید: صدق دارای ثمر، نتیجه و منفعت هست و یکی از ویژگی‌های روز قیـامت این هست که:
«هَذَا یَوْمُ یَنفَعُ الصَّدِقِینَ صِدْقُهُمْ» [۹۴] درون آن روز، صادقان از صدق خود بهره کامل خواهند برد و روز قیـامت به منظور آنـها روز تنـهایی، ترس، وحشت، اضطراب، نا امنی، سخت و مشکل نخواهد بود، بلکه نسیم قیـامت به منظور آنـها مانند نسیم بهار، خوشی و شادی آور است. فضای آن، فضای امن است. قلب آنـها، درون آرامش کامل هست و همـین طور کـه وارد محشر مـی‌شوند، درون کمال خوشنودی، شادی، و رضایت از گذشته‌شان وارد محشر مـی‌شوند.
«وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ نَّاعِمَهٌ* لّسَعْیِهَا رَاضِیَهٌ» [۹۵] هر دو آیـه درون سوره مبارکه غاشیـه هست که نیمـی از این سوره بیـان کننده اوضاع و احوال خوبان، پاکان و صادقان درون روز قیـامت است.

معرفی گروه متقین‏

و اما گروه دیگر، گروه متقون هستند کـه درباره اهل تقوا فقط یک آیـه را به منظور شما قرائت مـی‌کنم، چون بـه نظر مـی‌رسد کـه در مـیان آیـات مربوط بـه اهل تقوا، بار معنوی این آیـه از همـه آیـات سنگین‌تر، با ارزش‌تر و بیشتر است.
پروردگار مـهربان عالم درباره اهل تقوا مـی‌فرماید:
«إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ» [۹۶] من عاشق اهل تقوا هستم و اهل تقوا معشوق من هستند. برخلاف این کـه باید بگوییم اهل تقوا عاشق هستند و خدا معشوق، ولی درون قرآن مجید مـی‌فرماید: خدا عاشق هست و اهل تقوا معشوق.
بعد از شناخت صادقان و عظمت معنوی اهل تقوا، این سؤال بـه وجود مـی‌آید کـه صادقان چگونـه درون مدار صدق و اهل تقوا درون فضای تقوا قرار گرفته‌اند؟ صریح آیـات قرآن مجید این هست که اهل صدق، با طیّ منزل صبر بـه صدق رسیده و اهل تقوا نیز با سلوک درون جاده صبر بـه تقوا رسیده‌اند.
یکی از آیـاتی کـه این معنا را نشان مـی‌دهد، آیـه یکصد و هفتاد و هفت سوره مبارکه بقره مـی‌باشد:
«وَ الصَّبِرِینَ فِی الْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ أُوْلئِکَ الَّذِینَ صَدَقُواْ وَ أُوْلئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ» [۹۷] مردان و زنانی کـه در مشکلات، سختی‌ها و ناگواری‌ها کـه شکل‌های مختلفی دارد؛ سختی‌های بدنی، مالی، اجتماعی، خانوادگی، عبادت، طاعت و سختی‌های تحمل تکالیف پروردگار، صبر د، خود را نباختند، از حریم پروردگار و قوانین و خواسته‌های پروردگار بیرون نرفتند، با مشکل دینداری ساختند، که تا مشکل برطرف شد. با دینداری با تکالیف ساختند که تا مدت تکالیف بـه پایـان رسید و از دنیـا رفتند. با رنج‌ها و ناگواری‌های روزگار با دیـانت ساختند، که تا ناگواری‌ها تمام و بلاها برطرف شد.

صبر درون برابر مشکلات اقتصادی‏

«وَ الصَّبِرِینَ فِی الْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ»
«ضرّاء» را از «بأساء» جدا نقل مـی‌کند، «ضرّاء» بـه معنای مشکل اقتصادی است. کاری نچرخید و فقط بـه اندازه زندگی معمولی درآمد پیدا د و هر چه کوشیدند کـه به این زندگی گشایش بدهند، نشد. بـه خاطر کمبود مالی خود و خانواده‌اش درون رنج بودند. بسیـار علاقه داشتند کـه خانـه‌ای خوب بـه دست بیـاورند، اما نشد و رنج و سختی این تهیدستی را با دینداری تحمل د.
با دینداری تحمل د یعنی چه؟ یعنی مـی‌توانستند از این خانـه کوچک بیرون بروند و با مال حرام، خانـه وسیعی درون بهترین نقطه شـهر تهیـه کنند، بـه وسیله رشوه، غصب، دوز و کلک، فتنـه، فساد و کلاه برداری، زندگی بهتری داشته باشند، اما بر این زندگی سخت صبر د و از حریم حلال و حرام خدا و حوزه حریم پروردگار بیرون نرفتند و «عبدالله» ماندند و سختی کشیدند.
چون رنجِ تهیدستی بسیـار سنگین است، پروردگار جداگانـه ذکر کرده است.
گاهی فشار زبان زن و فرزند و گاهی فشار زبان اقوام بر فشار اصل تهیدستی مـی‌افزاید، ولی درون مقابل سختی‌های زندگی صبر و تحمل د و کمبود ثروت خود را با حرام و فساد جبران ند.
«وَ الصَّبِرِینَ فِی الْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ»انی کـه در مقابله با دشمن، با هجوم فکری رو بـه رو شدند، اما ایستادگی د و تسلیم فرهنگ و شبیخون عقلی دشمن نشدند. اکنون درون خانـه و اتاق‌های اغلب مردم جهان، بـه خصوص مسلمان‌ها، با اسلحه‌ای کـه در طول تاریخ خطرناک‌تر از این اسلحه نبوده، بـه نام و اینترنت، بـه جنگ فکری با مؤمنین آمده است، ولی متقین به منظور قبول فرهنگ این دشمن، آغوش باز ند و این نوعی صبر است.
حالت دیگر صبر، صبری هست که جوانان شیعه و پاک لبنان درون مقابل آلوده‌ترین و بی‌رحم‌ترین دشمن تاریخ د کـه دشمن را ذلیل و زمـین‌گیر د.
حدود شصت سال قبل، وقتی دشمن خیمـه‌اش را درون خانـه مسلمانان برپا کرد؛ اسرائیل گفت: درون آینده نزدیک، جغرافیـای مملکتم را از نیل که تا فرات خواهم کرد، یعنی فلسطین، مصر، لبنان و عراق جزء اسرائیل مـی‌شود، این نقشـه را حتی بـه دیوار کلاس‌های درس خود نیز زده‌اند و معلم‌ها درس مـی‌دهند.

صابرتر بودن شیعیـان از ا معصوم‏

چند هزار شیعه صابر داریم؟ امام صادق (ع) مـی‌فرمایند: ما چهارده نفر صابریم، اما شیعیـان واقعی ما «اصبر» هستند، یعنی بـه مراتب از ما چهارده معصوم صبورتر هستند. [۹۸] شیعیـان واقعی صبرشان از ما بیشتر است. گفتند: یـابن رسول الله! منظور شما از این سخن چیست؟ چرا شیعیـان صابرتر مـی‌باشند؟ حضرت فرمودند: به منظور این کـه ما تمام بهشت و پاداش‌های صبر را کـه پشت پرده عالم هست، مـی‌بینیم و صبر مـی‌کنیم، اما آنـها ندیده، صبر مـی‌کنند. ما مـی‌بینیم و صبر مـی‌کنیم، ولی شیعیـان ما فقط از زبان ما شنیده‌اند و ما فقط بـه آنـها خبر داده‌ایم، بعد آنـها صابرتر هستند.
«وَ الصَّبِرِینَ فِی الْبَأْسَآءِ»
واقعا این آیـه دشمن را ذلیل کرد. وقتی این عالم الهی و این سید صابر؛ سید حسن نصرالله، قرار بود کـه روز جمعه، درون جشن پیروزی مسلمانان شیعه سخنرانی کند، اسرائیل پیغام داد کـه من جایگاه ایشان را بمباران مـی‌کنم، سید حسن نیز بـه اسرائیل پیغام داد: ما نیز تمام اسرائیل را مانند جهنم مـی‌کنیم.
خدا درون قرآن مـی‌فرماید: همـه این‌ها درون نتیجه صبر است. ایستادگی، تسلیم نشدن، فرار ن، با دشمن نساختن. اسرائیل دیگر نمـی‌تواند بگوید: چند جوان بیشتر نیستند، چون همـین جوان‌ها با اسرائیل کاری د کـه سرمایـه‌دارهای اسرائیل صحنـه را خالی د وی دیگر به منظور زندگی بـه اسرائیل نمـی‌آید.
بلایی بر سر اسرائیل آوردند کـه هنرپیشـه مسیحی لبنانی بی‌حجاب، بـه کشورهای عربی فریـاد مـی‌زند: من از همـه دولت‌های عربی بـه خاطر کمال بی‌غیرتی و بی‌شرفی آنـها تشکر مـی‌کنم. چون دخالت ن آنـها باعث شد کـه این جوانان بهتر شناخته شوند و در نتیجه شیعه بهتر شناحته شود.
«وَ الصَّبِرِینَ فِی الْبَأْسَآءِ وَ الضَّرَّآءِ وَ حِینَ الْبَأْسِ أُوْلئِکَ الَّذِینَ صَدَقُواْ وَ أُوْلئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ» بندگان صادق من چنینانی هستند.ی کـه تحمل ندارد و در همان روز اول ماه رمضان، گرسنگی و تشنگی به منظور او ناگوار آمد و روزه خود را باطل کرد، چنین شخصی، مسلمان دروغین است.
کسی کـه در مقابل فشار اقتصادی صبر نکند هوس خانـه وسیع، ماشین صد مـیلیون تومانی، موبایل و امثال این‌ها را مـی‌کند و خودش را بـه حرام، فتنـه‌ها و فسادها آلوده مـی‌کند، اما مـی‌گوید: من مسلمان هستم، قرآن مـی‌گوید: تو دروغ مـی‌گویی و صادق نیستی.
به بخیل مـی‌گوید: تو کـه از پرداخت مالی کـه برای من است، درون راه خدا و بندگان من دریغ مـی‌کنی و باز هم مـی‌گویی کـه من مسلمان هستم، دروغگویی بیش نیستی.
«أُوْلئِکَ الَّذِینَ صَدَقُواْ وَ أُوْلئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ» طبق قرآن، صابران با صدق و با تقوا هستند. گروهی کـه در قیـامت:
«هَذَا یَوْمُ یَنفَعُ الصَّدِقِینَ صِدْقُهُمْ»
و اهل تقوا گروهی هستند که:
«إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ»
منِ- خدا- عاشق آنـها هستم.
البته درون آیـه دیگری نیز عشق خود بـه صابران را بـه طور علنی اعلام کرده است:
«إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُم بُنْیَنٌ مَّرْصُوصٌ» [۹۹] صابران مانند ساختمان ضد ضربه مـی‌باشند.

چهار مرحله مختلف صبر

رسول خدا (ص) مـی‌فرمایند: صبر، بـه صدق و تقوا منتهی مـی‌شود. شما مـی‌توانید چهار مرحله را درون وجود صابران مشاهده کنید:
«فالصبر علی أربع شعب؛ علی الشوق و الشفق و الزهد و الترقب» صبری کـه شکفته شده از شوق، بیم و ترس، زهد، امـید و انتظار باشد.
اما صبر شکفته شده از شوق:
«فمن اشتاق الی الجنـه سلا عن الشـهوات» [۱۰۰]انی کـه تمام خواسته‌های غیر منطقی را از خود دور مـی‌کنند.
بیشتر گرفتاری‌های مردم دنیـا و فساد آنـها بـه خاطر این هست که اسیر خواسته‌های غیرمعقول هستند. درون بیشتر مردم دنیـا، دریـای پرموجی از خواسته‌های غیرمعقول هست و سعی مـی‌کنند کـه برای رسیدن بـه این خواسته‌ها، خود و خواسته‌ها را بـه جای خدا قرار دهند. یعنی خواسته‌ها را بـه جای خدا برمـی‌گزینند:
«أَفَرَءَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَیـهُ» [۱۰۱] اما صابران،انی کـه مشتاق رسیدن بـه بهشت خداوند هستند، پیغمبر (ص) مـی‌فرمایند: درون حوزه ایمان و باور «سلا عن الشـهوات»؛ تمام خواسته‌های نامعقول را کنار مـی‌گذارند.
مال پاک و معقول مـی‌خواهند. ، یعنی مـیل و خواسته‌های درونی، اما صابران، شـهوات را از حلال مـی‌خواهند، اگر بدون زحمت و یـا از حرام بـه سراغ آنان بیـاید، آن را قبول نمـی‌کنند، چون به منظور آنـها قبول ن حرام بسیـار آسان‌تر است.

تقوای اقتصادی صابران و متقین‏

مرحوم آیت الله العظمـی آخوند خراسانی [۱۰۲]، بیش از دویست مرجع تقلید تربیت کرده است. یکی از شاگردان مرحوم آخوند خدمت ایشان رسید و به پول عراق، دو ریـال، با احترام جلوی مرحوم آخوند گذاشت. آخوند فرمود: فرزندم! این دو ریـال چیست؟
دو ریـال دو روز از زندگی را مـی‌گذراند، ما این پولها را خرج حوزه‌ها مـی‌کنیم که تا مرجع تقلید، مفسر قرآن، مبلغ دین، عالم، دین نگهدار تربیت کنیم، این دو ریـال چیست؟ عرض کرد: استاد! حقوق من درون این ماه یک تومان است. درون این ماه دیدم کـه دو ریـال آن اضافه مـی‌باشد، این دو ریـال حق من نیست، مـی‌خواهم آن را بعد بدهم. من طاقت جواب خدا درون قیـامت را ندارم. [۱۰۳] حلال خدا را بعد مـی‌زنند، چه برسد بـه حرام. اگر بخواهند حساب مالی ما را بررسی کنند، نود درصد درآمد و هزینـه ما مردود مـی‌شود؛ چون درون اسراف، تبذیر، بخل، حرص و سهل انگاری هزینـه مـی‌کنیم.
تاجر پولداری از بغداد بـه نجف آمد. محضر وجود مبارک مرجع تقلید خود، آخوند خراسانی رسید. ایران چه چهره‌های عظیمـی درون علوم مختلف از قبیل عرفان، فقه، فلسفه، فیزیک، شیمـی و ریـاضی داشته است. ایران هزار و پانصد سال درون رشته‌های مختلف، درون تحویل شخصیت‌های ناب از همـه دنیـا مسابقه را مـی‌برد، البته اگر حکومت‌های ستمگر حاکم بر این مملکت ممانعت نمـی‌د.
آن تاجر عبایی به منظور آخوند آورد. عبایی کـه در ما طلبه‌ها بـه عبای خاشیـه معروف است، بافت عجیبی دارد، نگهداری آن زحمت دارد، ولی عبای فوق العاده‌ای است. عرض کرد: آقا! این عبا، صدقه، انفاق و از سهم امام نیست، شما مرا مـی‌شناسید، من مقلد شما هستم، من نزد شما حساب مالی دارم، این عبا از پول خالص زحمت کشیده خودم است، بـه شما علاقه دارم، عبا را بـه شما هدیـه مـی‌کنم، روی دوش خود بیـاندازید، چون چند روز قبل بـه درس شما آمدم، دیدم عبای شما کهنـه و وصله‌دار است. شما مرجع تقلید چند مـیلیون شیعه و مؤمن هستید، درست نیست کـه روی دوش بزرگ شیعه، عبای کهنـه و وصله‌دار باشد.
مرحوم آخوند فرمودند: از محبت، و لطف شما بسیـار ممنونم. عبا را قبول کردم.
تاجر بسیـار خوشحال شد. وقتی تاجر از نجف رفت، مرحوم آخوند عبا را بـه یک روحانی داد و گفت: آن را درون بازار، نزد فلان عبا فروش نجف بفروش، چون انسان صادق و بی‌دوز و کلکی است. قیمت واقعی آن را بـه تو مـی‌گوید. یعنی درون بین مردمانی هستند کـه قیمت واقعی را نمـی‌گویند و فاسد، کلاه بردار و متقلب هستند.
این‌ها بـه فرموده پیغمبر صلی الله علیـه و آله بی دین هستند:
«لیس منا من غشّ مسلماً» [۱۰۴] کاسبی کـه به امت من کلک بزند، از ما نیست. [۱۰۵] گفت: این عبا فروش راست‌گو است. پولش را نمـی‌خواهم. برو بـه او بگو: این عبا را بردار و در برابر آن چند عبای معمولی بـه ما بده. چون وقتی کـه طلبه شدم، عبای من ساده بود، بعد کـه مدرّس شدم، همـین عبا بر دوش من بود، اکنون نیز کـه آخوند خراسانیِ مرجع تقلید شده‌ام، با همـین عبا هستم، چون عبا کـه کاری نمـی‌کند. آن عبا را با چهارده عبا عوض کرد و عباها را بـه طلبه‌ها هدیـه کرد و فرمود:

ما با همـین عبای وصله‌دار پاره زندگی مـی‌کنیم، چون ملک الموت کـه بیـاید، بـه عبا نگاه نمـی‌کند، او جان و پرونده‌ام را مـی‌خواهد. امّا طلبه‌ها یک عبا را به منظور آخوند گذاشتند و روی دوش ایشان انداختند.
پیغمبر (ص) مـی‌فرماید: درون فضای ایمان و یقین، درون برابر خواسته‌های نامعقول صابر هستند و همـه خواسته‌های غیرمنطقی را از خود دور مـی‌کنند و در شوق بهشت هستند و به آن نیز مـی‌رسند. از حلال زیـاد نیز فراری هستند، «فضلًا عن الحرام» [۱۰۶] چه رسد بـه حرام.

فضیلت امـیرالمؤمنین (ع) بر تمام انبیـا

شخصی بـه امـیرالمؤمنین (ع) عرض کرد: از خود تعریف کن؟ فرمود: اگری از خودش تعریف کند، قبیح است. گفت: من تو را خوب نمـی‌شناسم، دلم مـی‌خواهد کـه با زبان خودت، تو را بشناسم، چون امام‌شناسی واجب است. از چهی بپرسم کـه امـیرالمؤمنین علی (ع) کیست؟ حضرت فرمود: خودت انبیـا را با من مقایسه کن و ببین کـه چه تفاوت‌هایی با انبیـا خدا دارم؟
این حدیث بسیـار مفصل است. [۱۰۷] امام (ع) فرمود: خداوند همـه نعمت‌های بهشت را بـه حضرت آدم (ع) حلال کرد، گفت: هر چه مـیوه درون این باغِ آباد هست، از هر کجای آن کـه دوست داری بخور، اما؛ «وَ لَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَهَ» [۱۰۸] فقط از این درخت نخور. مـی‌گویند: این درخت یـا گیـاه، گندم بوده است. خدا بـه حضرت آدم (ع) گفت: نخور، خورد، ولی بعد از حضرت آدم (ع) بـه تمام فرزندانش گفت: از آن بخورید، ولی من درون تمام عمرم نان جو خوردم. من حلال و آزاد بودم کـه بخورم، اما نخوردم ولی حضرت آدم (ع) گیـاه ممنوعه را خورد.
پیغمبر (ص) مـی‌فرمایند: این صبر، صبر شوق، عشق و رغبت هست که درون فضای ایمان و با چشم دل و کمک آیـات قرآن، بهشت را مـی‌بینند و مـی‌فهمند کـه بهشت رفتن، محصول قطع خواسته‌های غیرمنطقی است: «سلا عن الشـهوات».
صبر دیگر، صبر ترس و صبر انتظار هست که درون جلسات بعد توضیح خواهم داد.
والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

راه صبر سه عنصر معنوی درون اسلام

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
برابر آیـات قرآن، اسلام و مسلمان بودن مرکب از سه حقیقت است. ساختمان اسلام از سه عنصر معنوی ترکیب شده هست و مسلمان حقیقی نیز همان سه ترکیب را دارد.
بنا بـه آیـات قرآن و روایـات، مسلمان حتما اسلامش کامل باشد، که تا بتواند با قدرت و کمالِ اسلامش، بـه لقا، قرب، پاداش حق، امنیت دنیـا و آخرت برسد. عنصری کـه از آن تعبیر بـه عنصر ریشـه‌ای شده، عبارت از ایمان، اعتقاد و باور هست که امری قلبی است. خود این باور و اعتقاد نیز ترکیبی از پنج حقیقت است؛ باور داشتن خدا، قیـامت، فرشتگان، قرآن و همـه انبیـا و ائمـه علیـهم‌السلام.
به دست آوردن این باورها از دو راه امکان پذیر است؛ تحصیل، استماع. راه دیگری ندارد. انسان حتما سال‌ها درون کنار معلمان ربّانی تعلیم دین ببیند، تحصیل دانش دینی و معرفت نماید، فقیـه درون دین، یعنی دین شناس علمـی شود، یـا این کـه به فرموده قرآن مجید: گوش خود را درون شنیدن حقایق الهی از دهان پاکان هزینـه کند؛ یـا از انبیـا و ا علیـهم السلام بشنود و یـا از اولیـای عالم و عارف بـه دین.
در متن معارف دین، به منظور فراهم زمـینـه باور درون قلب مردم، براهین، حجت‌ها و مسائل علمـی، یقینی است. این باور به منظور انسان با خواندن یـا شنیدن حاصل مـی‌شود؛ یعنی بـه این نقطه مـی‌رسد کـه وجود مقدس حضرت حق، قیـامت، فرشتگان، پیـامبران و قرآن مجید را باور مـی‌کند و سلامت باطن را درون خود تحقق‏ مـی‌دهد. این بخش، یک سوم از دین هست که درون ارتباط با قلب است.

معامله عمل صالح با پروردگار

یک سوم دیگر دین، عمل صالح است؛ انجام واجبات، کارهای مثبت، انجام عبادات و اعمال خوب کـه تکلیف انسان هست نیز یک سوم دین است، کـه معامله انسان با پروردگار از طریق رفتارهای مثبت، واجبات و عبادات انجام مـی‌گیرد.
اگر درون ارتباط با پروردگار و مردم، از انسان غیر از این عمل سر بزند، طبق آیـات قرآن، معصیت و گناه هست و تعابیر قرآن درون هر دو ناحیـه نیز عجیب و لطیف است.
مثلًا درون ارتباط با پروردگار، ذکر رکوع یـا یک بار «سبحان ربی العظیم و بحمده» هست یـا سه بار «سبحان الله». اگر انسان با پروردگار عالم درون رفتار عبادتی درست معامله نکند و از آن کم بگذارد، مثلًا درون رکوع بگوید:
«سبحان ربی العظیم وبحمده» «هاء» را نگوید، نماز او باطل است. یعنی یک «هاء» نیز درون معامله با پروردگار حتما رعایت شود. درون معامله با مردم نیز همـین طور است، حتما روش و منش معامله با مردم مثبت، خیر، نیک و خوب باشد. من از پیـاده رو رد شوم، بـه دیوار کاه گلی مواجه شوم، صاحبش را هم نمـی‌شناسم، یک کاه از این دیوار جدا مـی‌کنم و بعد دور مـی‌اندازم. نظر قرآن مجید درون مورد این پر کاه چیست؟ آیـا من مسئول هستم؟
من کار بد یـا خلافی مرتکب شده‌ام؟ خدا درون قرآن مجید مـی‌فرماید:
«وَ نَضَعُ الْمَوَ زِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَمَهِ فَلَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْا» [۱۰۹] کار خود خداوند است، چون فاعل «نضع»، «نحن» هست که درون این فعل پنـهان هست و مربوط بـه شخص پروردگار است.
مـی‌فرماید: ما ترازوهای خود را بر اساس انصاف و عدالت درون قیـامت برپا مـی‌کنیم. از زمان حضرت آدم (ع) که تا آخرین فرد از نوع شما کـه به دنیـا آمد و روز قیـامت برپا شد، بهی کم‌ترین ظلمـی نخواهد شد.
اخلاق خدا غیر از اخلاق ما است. خدا این گونـه نیست کـه در قیـامت، درون برخورد با فرعون، نمرود، یزید، شمر، شاه، کارتر، لنین، شارون و بوش عصبانی شود و بگوید: چون شما این همـه جنایت مرتکب شده‌اید، من بیش از آن جنایـات شما را جریمـه مـی‌کنم. خدا این گونـه نیست.
خدا کیفر گناهکاران را بر اساس گناهشان و پاداش خوبان را بر اساس کرم خود، غیر از خوبی خوبان بـه آنـها مـی‌رساند؛ یعنی اگر هر نمازی از نظر مالی مثلًا صدهزار تومان مـی‌ارزد، پروردگار بزرگ عالم صد مـیلیـارد تومان مـی‌پردازد، ولی درون کیفر بدکاران، مطابق بدی آنان جزا مـی‌دهد.
جریـان آن پر کاه درون این قسمت آیـه معلوم است:
«وَ إِن کَانَ مِثْقَالَ حَبَّهٍ مّنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا» [۱۱۰] اگر وزن کار، عمل و رفتار شما با من، یـا با مردم بـه اندازه دانـه ارزن باشد، خود من او را درون قیـامت حاضر مـی‌کنم، درون ترازو گذاشته، محاسبه مـی‌کنم و با شما برخورد مـی‌کنم.
شما یک «ها» از نماز را نگفتید. دقت نکردید و یک جای موضع وضو را بـه اندازه نوک سوزن آب نرساندید، غسل کردید، اما مانعی بـه اندازه سر سوزن روی دست و شما بود کـه قابل دیدن بود. همـه این‌ها را بـه حساب مـی‌کشم. معامله شما با پروردگار درون عمل، حتما با عمل صالح باشد؛ یعنی عمل قابل قبول و رفتار و منش شما با مردم نیز حتما مثبت باشد.
اگری بی‌علت بهی نگاه تند کرده باشد، درون روز قیـامت آن را محاسبه مـی‌کنند. حتی درون قیـامت،ی بـه عنوان تحقیر ی، درون مقابل دیده یک نفر دیگر، با ابروی خود اشاره تحقیرآمـیز کرده باشد، آن را حساب مـی‌کنند. [۱۱۱] این آیـات خیلی جالب است:
«وَ السَّمَآءَ رَفَعَهَا وَ وَضَعَ الْمِیزَانَ* أَلَّا تَطْغَوْاْ فِی الْمِیزَانِ» [۱۱۲] مـی‌فرماید: تمام آسمان‌ها و زمـین بر اساس معیـار و مـیزان حق هست و بـه شما سفارش مـی‌کنم کـه در این فضا، با معیـار و مـیزان متحد شده، از موازین لازمـی کـه برای زندگی شما، درون رابطه با خودم و مردم قرار داده‌ام، تجاوز نکنید.
«وَ أَقِیمُواْ الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ»
چه درون ارتباط با من و چه درون ارتباط با بندگان من، انسان‌های با انصاف و عادلی باشید، «وَ لَا تُخْسِرُواْ الْمِیزَانَ» [۱۱۳] درون ارتباط با من و بندگانم، کم نگذارید.
وقتی بنده من از شما خرید مـی‌کند، حتی اگر کافر، مشرک، بی‌دین و خلاف کار است، اگر از شما جنس خواست، با اندازه‌ای درست بـه او جنس بده و اگر مـی‌خواهید عبادت کنید، عبادت شما بر اساس فقه باشد، کـه مـیزانِ پروردگار درون عبادت است.

اخلاق؛ بخش سوم دین‏

اما بخش سوم دین، بـه تعبیر قرآن و مجموعه عظیمـی از روایـات، اخلاق است؛ یعنی پاک بودن از پستی‌ها و رذایل روانی.
من کـه در بین مردم زندگی مـی‌کنم، بخیل، حریص، مغرور، متکبر، بدبین و کینـه‌ای نسبت بـه مردم نباشم. اسم این را پیراستگی درون اخلاق گذاشته‌اند. درون مـیان مردم کـه زندگی مـی‌کنم، با محبت، مـهربان، خاکسار، متواضع، فروتن، اهل دل، اهل صفا، صمـیمـیت و صدق باشم.
امـیر المؤمنین علیـه السلام مـی‌فرمایند: از هر بخشی از این بخش‌های سه گانـه کـه کم داشته باشید، از رحمت خدا کم خواهید داشت. به منظور این کـه ظرفیت خود را از رحمت خدا پر کنید، که تا این دنیـا را ترک نکرده‌اید، تمام کمبودها را جبران کنید؛ نمازهای باطل را دوباره اعاده کنید، روزه‌های نگرفته را بگیرید، ظلم‌هایی کـه به مردم کرده‌اید، از آن ظلم‌ها خود را پاک کنید؛ اگر مالی کـه از مردم بـه ناحق نزد شما مانده است، آن را بـه صاحب آن برگردانید. اگر پدر و مادر را از خود رنجیده خاطر کرده‌اید، بروید و از آنـها رضایت بگیرید. اگر مردم را آزار داده‌اید، بروید و حلالیت بطلبید.
شیوه اسلام و مسلمانی این است. اسلام با سه برنامـه کامل هست و ایمان نیز پنج بخش است: خدا، قیـامت، فرشتگان، انبیـا، قرآن. باور این‌ها یک مرحله از اسلام است، اما عمل صالح، عبادت، رفتار صحیح با مردم نیز بخش دوم اسلام و اخلاق نیز بخش سوم اسلام است.

تحلیل ایمان درون نـهج البلاغه‏

از امـیرالمؤمنین (ع) این روایت را بشنوید کـه از عجیب‌ترین روایـات شیعه است.
وقتی امـیرالمؤمنین (ع) درون «نـهج البلاغه» ایمان را تحلیل مـی‌کنند، همـین پنج حقیقتی هست که حتما به قلب باور داد و همـین اعمال صالح و عبادات هست که نسبت بـه خدا و مردم انجام مـی‌گیرد، این ایمان است. اخلاق نیز پیراستگی از رذایل و آراستگی بـه فضایل است.
اما نظر امـیرالمؤمنین (ع) درون مورد صبر درون اسلام و مسلمانی چیست؟
حضرت مـی‌فرمایند:
«الصَّبْرُ مِنَ الایمان بِمَنْزَلَهِ الرَّأْسِ مِنَ الجَسَدِ وَ لا ایمانَ لِمَنْ لا صَبْرَ لَهُ» [۱۱۴] صبر درون حوزه ایمان ظاهری انسان هست که درون عمل صالح و رفتار صحیح با مردم نمایـان است، این صبر نسبت بـه ایمان، مانند سر به منظور بدن است. بدن وقتی زنده و فعال هست و عبادت کرده، از منابع طبیعت استفاده مـی‌کند کـه سر دارد. بعد حضرت مـی‌فرمایند: بدنی کـه سر ندارد، جسم صد درون صد بی‌سود و بی‌ارزش است. توقع بقاء ایمان و عمل را ازی کـه اهل حوصله، تحمل و صبر نیست، نداشته باشید.
امـیرالمؤمنین (ع) اعلام مـی‌کنند کـه صبر، حافظ آن پنج حقیقت قلبی است.
انسان بی‌صبر، خدا، قیـامت، فرشتگان، انبیـا و قرآن را از دست مـی‌دهد. چون وقتی بی‌طاقتی کنید، به منظور دفع تلخی‌ها، ناگواری‌ها، مصایب و کمبود مالی، بـه دشمن و یـا بـه گناه پناه مـی‌برید و همـه آن حقایق را از دست مـی‌دهید.
شخص بی‌صبر، نظر خدا نسبت بـه خودش را تعطیل مـی‌کند. قیـامت را از دست مـی‌دهد و دیگر محشر آبادی نخواهد داشت. او درون قیـامت مورد شفاعت انبیـا و فرشتگان نخواهد بود و از قرآن بهره‌ایی نصیب او نخواهد شد:
«وَ لا ایمانَ لِمَنْ لا صَبْرَ لَهُ» صابران طبق این گفتار امـیرالمؤمنین (ع) اهل ایمان هستند، اهل ایمان یعنیـانی کـه خدا، قیـامت، فرشتگان، انبیـا و قرآن و قیـامت و بهشت و جهنم را باور دارند.
دنیـا جای مصیبت، حادثه، بلا، گرفتاری و بیماری است. محل کمبود و ورشکستگی و هزاران نوع بلا است. خدا درون قرآن مـی‌فرماید: این‌ها را با مقام عبداللهی تحمل کنید و برای خدا بنده بمانید. فشار حوادث، شما را از حریم الهی بیرون نبرد. به منظور شکستن فشار حوادث، خود را بـه گناه و معصیت دچار نکنید.

مبارزه با هواهای نفسانی و ترس از خدا

رسول خدا (ص) درون مورد صبر مـی‌فرمایند: صبر صابران را درون چهار موقع مـی‌توانید ببینید:
«فالصبر علی أربع شعب»
صابران درون چهار شعبه، صبر را خرج مـی‌کنند. چون قیـامت را باور دارند و در باور قیـامت، بهشت و جهنم را لحاظ مـی‌کنند و مشتاق بهشت هستند. همـه حتما مشتاق بهشت باشند. بهشت، وعده قطعی خدا بـه خوبان عالم است. اما انسان مشتاق بهشت:
«سلا عن الشـهوات»
از همـه خواسته‌های غیرمعقول، غیرمنطقی و غیرمشروع جدا زندگی مـی‌کند.
وقتی بـه او سخت مـی‌گذرد، صبر مـی‌کند. رنج مـی‌کشد، اما صبر را پیشـه راه خود مـی‌کند. مـی‌بیند کـه همـه نوع گناه فراهم است، ظاهر گناهان نیز خیلی لذیذ است، ولی بـه خاطر اشتیـاق بـه بهشت، از گناه چشم مـی‌پوشد و مـی‌گذرد؛ با خواسته‌های نامشروع زندگی نمـی‌کند.
اما شعبه دوم صبر؛ صابران واقعا از دوزخ بیم دارند و مـی‌ترسند. انبیـا نیز از دوزخ مـی‌ترسیدند:
«إِنّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ» [۱۱۵] دیگران مـی‌خواستند بـه جهنم بروند، اما حضرت نوح علیـه السلام مـی‌فرمود: من از عذاب روز قیـامت بر شما مـی‌ترسم.
خداوند درون قرآن، درون سوره نور، درباره امـیرالمؤمنین، فاطمـه زهرا، حضرت مجتبی و امام حسین (ع)مـی‌فرماید:
«یَخَافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیـهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَرُ» [۱۱۶] از روزی کـه دلها و چشم‌ها از ترس دگرگون بود، اینان با وجود معصوم بودن، از آن روز مـی‌ترسیدند.
بخش عمده‌ای از مردم، بسیـار شجاع هستند. از حضرت زهرا علیـها السلام نترس تر هستند. بـه قدری شجاع هستند کـه اگر بـه آنـها بگویید: بـه واسطه گناهی کـه دارید مـی‌کنید، عذاب درون انتظار شما است، با حالت تمسخر، بـه شما، جهنم، قیـامت و به خدای برپا کننده قیـامت مـی‌خندند. آیـا شجاعت از این بالاتر وجود دارد؟
نقل مـی‌کنند، حضرت زهرا علیـهاالسلام بـه امـیرالمؤمنین (ع) عرض کرد: علی جان! وقتی بند کفن مرا باز کردی و صورتم را روی خاک گذاشتی و روی قبرم را بستی، زود نرو.
کنار قبرم بنشین، با آن صدای ملکوتی، به منظور من قرآن بخوان کـه من دچار وحشت برزخ نشوم. [۱۱۷] اگر از قیـامت نترسم، درون همـه چیز بی‌ترمز هستم. ترس از قیـامت؛ یعنی باور داشتن قیـامت کـه بهترین، قوی‌ترین و نیرومندترین نگهدار باطنی انسان با ایمان درون برابر گناهان است. نمـی‌گذارد حتی انسان یک پر کاه از دیوار مردم جدا کند.
شخص بزرگواریی را دید کـه با رنگ پریده و لاغر نشسته است، آمد سلام و احترام کرد، از او سؤال کرد: چه گرفتاریی دارید کـه به خاطر آن گرفتاری، رنگ شما زرد و بدنتان لاغر است؟ گفت: بله، جدیدا گرفتاری سختی به منظور من بـه وجود آمده هست که آرامش مرا است، گفت: گرفتاری شما چیست؟ گفت: تازه بـه شک افتاده‌ام، که تا دیروز منکر صد درون صد بودم و اصلًا باور نداشتم، اما از دیروز بـه شک افتاده‌ام کـه آیـا قیـامت وجود دارد یـا نـه؟ همـین شک مرا بـه این روز انداخته است.
مگر امکان داردی قیـامت را باور داشته باشد و این همـه فساد از او صادر شود؟ مال مردم را بخورد؟ ظلم بـه دیگران کند؟ بدانید مؤمن بـه قیـامت، منظم و متین است. گرسنگی مـی‌کشد، ولی صبر مـی‌کند و خود را بـه حرام آلوده نمـی‌کند.

تقوای شدید، با ترس از قیـامت‏

شخصی بـه زیـارت امام صادق (ع) آمد. امام بـه شدت عصبانی بود. عصبانی شدن، اخلاق خدا، انبیـا و ائمـه (ع)نیست. خشم خدا، انبیـا و ائمـه (ع)فقط درون مورد دین است. هیچ امام (ع) را که تا آن روز بـه آن حالت ندیده بود؛ چشم‌ها برافروخته و رنگ او سرخ شده بود.
فکر د کـه خطر سنگین و مسأله عظیمـی بـه وجود آمده است، چون اگر همـه جهان جمع شوند و بخواهند امام را عصبانی کنند، نمـی‌توانند. عرض کرد: یـابن رسول الله! چیزی شده است؟ فرمود: پیشامد بدی بـه وجود آمده هست و آن این هست که تو امروز درب خانـه‌ای را زدی، کنیز او درب را باز کرد، چشم تو بـه طور اتفاقی بـه آن کنیز افتاد. [۱۱۸] بـه او پیشنـهاد رابطه برقرار داده بود؟ بعد چه شده بود؟ تو شیعه هستی؟
باور تو بـه روز قیـامت چه شده است؟ی کـه قیـامت را باور دارد، چشم و گوش بد بـه هیچ چیز ندارد و شکم خود را با لقمـه حرام پر نمـی‌کند.
ائمـه علیـهم السلام قیـامت را باور داشتند. خانم‌هایی کـه بدحجاب هستند، روابط حرام را رعایت نمـی‌کنند، اما گاهی سفره به منظور حضرات مـی‌اندازند و نذر مـی‌کنند، این‌ها نمـی‌دانند کـه حضرت زهرا علیـهاالسلام از قیـامت مـی‌ترسیده است؟ نمـی‌دانند کـه شب عاشورا ابی عبدالله (ع) یک چهارم شب را به منظور قیـامت گریـه مـی‌کرده است؟ این نذر و سفره به منظور چهی است؟
اغلب بی حجاب‌ها اهل نماز و روزه نیستند و با هر نامحرمـی راحت صحبت و شوخی دارند، اما سفره حضرت ابوالفضل مـی‌اندازند، شما این سفره را به منظور کدام ابوالفضل مـی‌اندازید؟ پسر امـیرالمؤمنین (ع) همانی هست که مانند دو ناودان خون از دستان مبارکش مـی‌ریخت و مـی‌فرمود:
و الله ان قطعتم یمـینی‏ انّی احامـی ابدا عن دینی [۱۱۹]دستم کـه چیزی نیست، اگر قطعه قطعه‌ام کنید، من از دین دست برنمـی‌دارم. اگر سفره را به منظور این ابوالفضل مـی‌اندازید، حتما همانند او زندگی کنید.

ترک محرمات از ترس عذاب‏

شعبه دوم صبر

«و مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النار رَجَعَ عن المحرمات» [۱۲۰] درون موردانی هست که از عذاب الهی و آتش دوزخ بیم و نگرانی دارند. مگر آتش را دیده‌اند کـه مـی‌ترسند؟ قرآن «کلام الله» و خبر پروردگار است. خدا توسط صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و دوازده امام (ع)مسأله آتش دوزخ را خبر داده است.
راوی مـی‌گوید: درون کوچه چند بچه آتش روشن کرده بودند و مشغول بازی بودند. بر سکوی خانـه‌ای کاه‌گلی، بچه‌ای چهارساله نشسته بود و خیره بـه این آتش نگاه مـی‌کرد و از گوشـه‌های چشمش اشک مـی‌ریخت.
آمدم و گفتم: اجازه بازی بـه تو نمـی‌دهند؟ گفت: اول سلام کن، بعد سؤال کن. سلام کردم، آن بچه جواب داد: اجازه بازی بـه من مـی‌دهند، اما مرا به منظور بازی نیـافریده‌اند. گفتم: چرا گریـه مـی‌کنی؟ آیـا آتش را نگاه مـی‌کنی؟ گفت:
نمونـه‌ای از آتش جهنم را مـی‌بینم. این نمونـه مرا بـه وحشت انداخته و دارم گریـه مـی‌کنم، وای بـه اصل جهنم.
با خود گفتم: این بچه چهار ساله چقدر با معرفت است. بـه او گفتم: اسم شما چیست؟ گفت: حسن بن علی (ع)، فهمـیدم کـه او امام عسکری (ع) هست که نسبت بـه آتش روز قیـامت، درون سن چهارسالگی، این گونـه بود. [۱۲۱] امام عسکری (ع) شجاع‌تر است، یـا مردم گناهکار؟
کارگری کـه در کشاورزی امام سجاد (ع) را کمک مـی‌داد، مـی‌گوید: بعد از ساعتی کـه کارها انجام گرفت، درون آن هوای گرم، دیدم امام زین العابدین (ع) بر روی زمـین نشست و به تخته سنگی تکیـه داد. زانوی خود را درون بغل گرفت و با صدای بلند شروع بـه گریـه کرد. رو بـه روی ایشان نشستم، دلم سوخت، گفتم: چقدر گریـه مـی‌کنید. رحمـی بـه بدن خود و این چشمان مبارک کنید.
فرمودند: یعقوب علیـه السلام دوازده پسر داشت، فقط یک پسر از نظرش غایب شد، مـی‌دانست کـه نمرده هست و روزی گمشده‌اش بـه او برمـی‌گردد، اما آن قدر گریـه کرد کـه دو چشم او نابینا شد، من چگونـه گریـه نکنم، درون حالی کـه در کربلا، درون نصف روز هجده نفر را از نزدیکان خود را درون مقابل چشمانم از دست دادم کـه هیچ کدام از آنـها دیگر برنمـی‌گردند. [۱۲۲] والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

حقیقت صبر و امر بـه آن

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
بعضی از مردم کم و بیش با معارف الهیـه سر و کار دارند، تصور مـی‌کنند کـه صبر از اخلاق انبیـا، اولیـا و اهل ایمان هست و ارتباطی با ملکوت عالم و با پروردگار مـهربان ندارد و صبر تنـها رشته اخلاقی با عظمتی هست که مورد محبت پروردگار و عنایت او هست و از بندگان خواسته هست که با آراسته شدن بـه صبر، با این رشته‏ اخلاقی، بخشی از خیر دنیـا و آخرت خود را تأمـین کنند.
اما حتما گفت: این تصوری نادرست است. چرا کـه وجود مبارک حضرت حق خودش نیز اهل صبر هست و درون حقیقت، صبر، اخلاق پروردگار است. بـه پیـامبر بزرگوار خود، حضرت داود (ع) خطاب کرد:
«اوحی الله الی داود! تَخلَّقْ بِاخْلاقی فَانّی انا الصبور» [۱۲۳] ای داود! متخلق بـه اخلاق من شو و به اخلاق من آراسته شو. پروردگار نفرمود:
«صابر»، با اسم فاعل، بلکه حضرت حق با صفت مشبّهه یـا مبالغه کلمـه صبر را بـه کار گرفته است، درون این گفتار «فانّی انا الصبور» من خدایی هستم کـه صبر جزء ذات من هست و صبر من، صبری بی‌اندازه است.
با همـین صبر نیز بسیـاری از بندگانش را نجات داده هست و بر اساس صبر، بـه تمام گنـهکاران و مفسدان مـهلت داده، به منظور جریمـه آنـها، عجله و شتاب نکرده است. حتی خدا درون قرآن مجید فرموده است: گاهی بدکاران، مجرمان، آلودگان و پلیدان نزد انبیـا و پیغمبر عظیم الشأن اسلام (ع)مـی‌آمدند و اصرار مـی‌د کـه اگر درون حرفهای خود راستگو هستی کـه مجرم، آلوده و گناهکار کیفر دارد، بـه خدای خود بگو: اکنون ما را کیفر کند کـه پروردگار درباره آنـها مـی‌فرماید: این‌ها اهل استعجال هستند:
«وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ» [۱۲۴] ولی پروردگار درون مقابل گستاخی و شتاب ورزی این‌ها به منظور عذاب شدن، کرارا درون قرآن مجید بـه آنـها پیغام داد: درون عذاب شدن عجله نکنید. من این خواسته شما را قبول نمـی‌کنم.
این صبور بودن پروردگار هست که باانی کـه با او دشمنی د، آیـات و انبیـا را استهزاء د، درون برابر دستورهایش تکبر د و باز مـی‌گویند: اگر این حرفها راست است، بـه پروردگارت بگو کـه اکنون ما را عذاب کند، ولی خدا مـی‌فرماید:
به این‌ها بگو: من این دعای شما را مستجاب نمـی‌کنم. شما بـه زندگی ادامـه بدهید، عذاب وقت معینی دارد کـه در آن شتاب نمـی‌کنم. درخواست شتاب درون عذاب نکنید. آن وقت معنایش این هست که شما جرم را بـه نـهایت برسانید و دیگر امـیدی بـه توبه شما نباشد.
اما اکنون گناهان شما بـه نـهایت نرسیده و این امـید هست کـه روزی بیدار و بینا شوید و توبه کنید. شما کـه در آینده ممکن هست خوب شوید، من چرا الان شما را نابود کنم، صبر مـی‌کنم، شاید خوب شوید و به جای عذاب، بهشت را نصیب شما کنم. این نمونـه‌ای از صبر خدا است.
خداوند اهل عجله و شتاب نیست. بـه همـین خاطر انبیـا درون مقابل فشارهایی کـه از بدکاران متوجه آنـها بود، صبور بودند و تحمل داشتند و مانند خود پروردگار، منتظر توبه تائبان و بازگشت گناهکاران بودند. نـهصد و پنجاه سال تحمل پیغمبری درون برابر آن همـه آزار و فشار، تحمل کمـی نیست، بلکه شگفت‌انگیز است.

صبر و تحمل پروردگار

در روایـات دارد [۱۲۵] کـه حضرت نوح (ع) صد سال مردم را بـه خدا، درستی، فضیلت، کرامت و عبادت دعوت کرد، اما بـه حرفهای او گوش ندادند. صد سال کـه تمام شد، عرض کرد: خدایـا! تکلیف من چیست؟ خطاب رسید: هسته‌های خرما را بکار، که تا زمانی کـه این هسته‌ها بـه محصول برسند، باز مردم را هدایت کن، که تا محصول بدهد.
نخل خرما قوی و ماندنی است، هسته‌های خرما را کاشت، نخل شد، محصول داد، از آن استفاده د، باز محصول داد، صد سال بعد، درختان از توان و قدرت افتاده بودند و محصول چندانی نداشتند، شد دویست سال، گفت: خدایـا! اکنون تکلیف من چیست؟
خطاب رسید: تحمل و صبر کن. باز هسته آن خرماها را بکار، که تا زمانی کـه این نخل‌ها محصول مـی‌دهند، مردم را هدایت کن. صد سال بـه صد سال، مرتب هسته‌ها را کاشت و این هسته‌ها خرما شد و مردم هدایت نشدند. که تا نـهصد و پنجاه سال شد. خداوند مـی‌فرمود: صبر و تحمل را پیشـه راه خود کن، اگر درون این مدت یک نفر با من آشتی کند، ارزش دارد.
من به منظور عذاب عجله‌ای ندارم. این ملت، نمـی‌توانند از دست من و از قدرت من فرار کنند و خود را پنـهان کنند. این ملت نمـی‌توانند مرا ناتوان کنند، ولی تو تحمل کن، شاید این انسان‌ها جریمـه نشوند و بعد از نـهصد و پنجاه سال، هدایت شوند.
بعد حضرت نوح (ع) گفت: اکنون تکلیف من چیست؟ خطاب رسید: زیر نظر ما کشتی بساز، از زمـین و آسمان آب خواهد ریخت. بعد از این کـه ساخت کشتی تمام شد، مردم را دعوت کن کـه مؤمن شوند و بر کشتی سوار شوند که تا نجات پیدا کنند. من هر مؤمنی را کـه همراه تو درون کشتی قرار بگیرد، نجات مـی‌دهم، چون دیگر امـیدی بـه توبه اینان نیست.
بعد از نـهصد و پنجاه سال فرمود: حالا وقت عذاب است. شصت، هفتاد، هشتاد سال، بـه گنـهکاران حرفه‌ای، مجرمان، بدکاران، مخالفان با خود، مخالفان با پیغمبران و ائمـه (ع)مـهلت مـی‌دهد که تا توبه کنند و به جای عذاب و نقمت، بـه نعمت و بهشت برسند.
به حضرت داود (ع) فرمود: متخلق بـه اخلاق من شو «أنّی انا الصبور»، درون ذات من صبر هست و صبر من بی‌نـهایت است. بـه قدری بندگان از صبر خدا بهره بردند کـه قابل محاسبه نیست.

حکایت جوان صالح و پیشنـهاد عجیب‏

وجود مبارک موسی بن جعفر علیـهماالسلام مـی‌فرمایند: فردی جوان از بنی‌اسرائیل، با ادب، با وقار و دارای عمل صالح درون خواب مـی‌بیند کـه به او گفتند: تو کـه جوان هستی، ماتاپایـان عمر، زندگیت را مـی‌خواهیم دو بخش کنیم: بخشی غرق درون نعمت و بخش دیگر را غرق درون بلا، نداری و محنت. کدام بخش را اول مـی‌خواهی؟ انتخاب کن.
گفت: من حرفی ندارم، اما همسر بزرگوار، شایسته و باکرامتی دارم، اجازه بدهید من با او م کنم. گفتند: عیبی ندارد، با همسرت م کن. [۱۲۶] بعضی از زنان درون عالم، عالی‌ترین، بهترین و پرثمرترین نقش را درون زندگی شوهران خود داشته و دارند. زنان الهی مسلک کـه همـه ظرافت، اخلاق و برنامـه‌های خود را بـه مسائل الهی گره زده‌اند. اینان سبب سعادت، هدایت، نجات، آبادی دنیـا و آخرت شوهران خود مـی‌شوند و در دنیـا و آخرت، موجب دل خوشی شوهران خود هستند.
زنـهایی کـه خداوند درون قرآن مـی‌فرماید: درون قیـامت با همسر شایسته و فرزندان صالح خود، درون بهشت، کنار یکدیگر هستند:
«وَ مَن صَلَحَ مِنْ ءَابَاءِهِمْ وَ أَزْوَ جِهِمْ وَ ذُرّیَّتِهِمْ» [۱۲۷] این هست که رسول خدا (ص) وقتی اسم حضرت خدیجه کبری علیـهاالسلام را مـی‌بردند، مـی‌فرمودند:
«خَدیجَهُ زَوْجَتی فِی الدُنْیـا وَ الاخِرَهِ»
خدیجه درون دنیـا و آخرت همسر من است؛ یعنی چقدر این زن شایسته هست که جایگاه او درون قیـامت، درون کنار پیغمبر اسلام (ص) است. [۱۲۸] درون قیـامت، علاوه بر این کـه حضرت خدیجه علیـهاالسلام درون کنار پیغمبر (ص) مـی‌باشد، امـیرالمؤمنین، فاطمـه زهرا، حسن و حسین، زینب کبری و فرزندان امام حسین (ع)نیز درون کنار هم جمع مـی‌باشند.

اشتباه دخالت عنصر شانس‏

وقتی تمام زنان عالم آفریده شدند، شانس خدیجه شدن را درون گِل همـه آنان آمـیخت، اما بعضی از زنان بـه عاقبت خود پشت پا مـی‌زنند. هیچ زنی نمـی‌تواند بگوید: حضرت خدیجه علیـهاالسلام شانس داشت، اما من ندارم. هیچ جوانی نمـی‌تواند بگوید: حضرت علی اکبر (ع) شانس داشت، من ندارم. این حرف‌ها صد درون صد دروغ و مخالف قرآن است.
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» «الف و لام» درون «الناس» بـه معنای «کل» است؛ آیـه این مـی‌شود: «فطرت الله التی فطر کل الناس» من مرد و زن بی‌شانس نیـاف.
«ذَ لِکَ الدّینُ الْقَیّمُ وَ لَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ» [۱۲۹] این کـه مـی‌گویند: ما بی‌شانس هستیم، چون از حقیقت خبر ندارند و الا همـین ان بی‌حجاب، انی کـه دنبال جوان‌های مردم هستند و این شب‌نشینی‌ها را تشکیل مـی‌دهند و ساختمان دین را تخریب مـی‌کنند، همـه این‌ها درون حد توان خود، شانس حضرت مریم علیـهاالسلام شدن، درون گِل وجودشان آمـیخته است.
حضرت خدیجه، مریم و زینب کبری (ع)از سرمایـه شانس بهره برداری د؟
این‌ها سرمایـه شانس را بـه غارت آلودگی‌ها دادند؟ و الا درون عالم همـه شانس دارند.
گفتند: مانعی ندارد. با همسرت م کن. بـه همسرش گفت: چنین پیغامـی بـه من دادند کـه ما این مدتی کـه مـی‌خواهیم درون دنیـا باشیم، نیمـی درون بلا و محنت و نیمـی را درون خوشی و نعمت، اختیـار انتخاب را بـه خودم دادند کـه کدام را اول انتخاب کنم.
به نظر مبارک شما چه مـی‌رسد؟
زنان و شوهران گذشته عجیب بـه هم احترام مـی‌گذاشتند و مایـه آرامش خانـه بودند. زنانی بودند کـه شوهران چند ماه، درون روزگاری کـه ماشین اختراع نشده بود، سفر تجارتی مـی‌رفتند، از ایران تاجرانی بـه اندونزی و چین مـی‌رفتند، گاهی سفر آنـها چند سال طول مـی‌کشید، اما همسران این‌ها درون آرامش بودند کـه زندگی بـه بهترین وجه اداره شود و پاکی‌ها سر جای خود بوده است.
ولی بخش عمده‌ای از این امنیت و سلامت درون روزگار ما بهم خورده است. زنانی کـه از مدار دین بیرون رفته‌اند، حساب آنـها روشن است، اما بعضی از زنان کـه مدعی دینداری هستند، به منظور شوهران خود مزاحم امنیت خاطر و رنج ساز هستند، چنانچه بعضی از شوهران، نابکار و ستمکار بـه خانواده هستند.
این خانم خردمند و عاقل بـه شوهرش گفت: نیمـه اول را درون نعمت و ثروت قبول کن، که تا نیمـه دوم خدا بزرگ است. درون نـهایت، درون بلا و نعمت حتما صبر کنیم، چون صابران اجر دارند و من زنی نیستم کـه اگر بلا و محنت بـه ما رو کند، زندگی خود را از بین ببرم و بخواهم کـه حتما طلا و جواهرات و بهترین زندگی را داشته باشم. من درون محنت و بلا نیز با تو خواهم بود.

پاداش خدا بـه جوان صالح‏

امام هفتم (ع) مـی‌فرمایند: شب دوم آن چهره نورانی دو مرتبه درون عالم رؤیـا بـه خواب این مرد آمد. مرد جوان گفت: با همسرم م کردم، نیمـه اول را درون نعمت و ثروت مـی‌خواهم، گفت: بعد از فردا منتظر باش، به منظور شما دریـاوار مال، نعمت و ثروت مـی‌آید.
روزگار عجیبی شد. بـه قول قدیمـی‌ها دست بـه خاکستر مـی‌زد، طلا مـی‌شد. مرد مـیدوید، آب و نان بـه دنبالش التماس مـی‌د. عده‌ای بـه دنبال آب و نان مـی‌دوند، اما بـه آن نمـی‌رسند. خدا نسبت بـه بعضی‌ها مـی‌فرماید: بـه تمام دنیـا مـی‌گویم کـه به دنبال بنده‌ام برو و خودت را درون اختیـار بنده‌ام قرار بده.
تمام درب‌ها باز شد. آن خانم بـه مرد گفت: ای شوهر! شکم ما کـه دو که تا و یـا بزرگتر از زمانی کـه فقیر بودیم نشده است، ما قبل از این نعمت و ثروت نیز صبح‌ها با نان و چایی و ظهر با آبگوشت، شب‌ها نیز با نان و خیـار و ماست سیر مـی‌شدیم، الان نیز همان است، شکم ما نسبت بـه قبل فرقی نکرده و بدن ما نیز بزرگتر نشده است. هر کدام چند متر پارچه به منظور لباس مـی‌خواستیم، الان نیز همان پارچه بدن ما را مـی‌پوشاند. ما اکنون پول اضافه و ثروت زیـادی داریم، من مصرّانـه از تو مـی‌خواهم کـه هر چه قوم و خویش فقیر داریم، برو آنـها را بی‌نیـاز کن و به دیگران نیز کمک کن. گفت: چشم.
وقتی کـه نیمـه اول نعمت و ثروت تمام شد و از فردا حتما نعمت و ثروت را از آنـها بگیرند. خدا وقتی مـی‌خواهد نعمت و ثروت را ازی بگیرد، درون چشم بر هم زدن آن نعمت را مـی‌گیرد.
من ثروتمندی را مـی‌شناختم، گاهی درون محلی کـه منبر مـی‌رفتم، مـی‌دیدم کـه دو دستگاه ماشین گران قیمت بـه دنبال او مـی‌آیند. این دو ماشین از گرانترین ماشین‌های آن روزگار بود و راننده نیز مانند سرباز مـی‌ایستاد که تا این آقا بیـاید و درب را برایش باز کند و او داخل ماشین شود.
یکی از علمای بسیـار محترم شـهرشان کـه از چهره‌های برجسته علمـی، خانوادگی و تربیتی و انسان بسیـار بزرگواری بود، با من تماس گرفت و گفت: این بنده خدایی کـه در فلان محله زندگی مـی‌کند، ثروتش بی‌حساب است، مـی‌خواهیم کـه برای شـهر ماکار خیری انجام دهد، شما مـی‌توانید وقتی از او بگیرید، من خودم از آنجا بـه ملاقات او مـی‌آیم.
آن تاجر با روی باز گفت: من آن عالم، پدر و جدش را کاملًا مـی‌شناسم، بـه او بگویید: تشریف بیـاورند. این سید و عالم محترم بـه تهران آمد، ساعتی به منظور این ثروتمند عجیب و غریب حرف زد، او نیز با کمال گشاده‌رویی گوش داد، وقتی کـه حرفهای عالم تمام شد، بـه آن عالم گفت: ما از این پول‌ها نداریم کـه به دیگران بدهیم.
ولی به منظور جشن تولد ولیعهد شاه بـه او ابلاغ د کـه دو مـیلیون تومان به منظور جشن واریز کنید، گفت: روی چشم، چهار مـیلیون واریز مـی‌کنم. اما اگر خدا بخواهد، درون کمتر از یک شب، تمام این ثروت را از انسان مـی‌گیرد. روزی دیدم این شخص ثروتمند با گردن کج منتظر اتوبوس است. چند روز بعد زاده‌اش را دیدم، گفتم: اگر اشتباه نکنم، دایی تو را درون صف اتوبوس دیدم.ی کـه دو ماشین، از گران‌ترین ماشین‌ها درون اختیـارش بود، گفت: اشتباه ندیدی، آن دایی من است، با آن غرور و کبر و ثروتش، چند روز قبل بـه من زنگ زد و گفت: دایی جان! اگر دو هزار تومان پول داری، برایم بیـاور کـه من محتاج هستم، امشب نان ندارم بخورم.
این خانم عاقل بـه شوهرش گفت: نیمـه اول را درون نعمت قبول کن و بلا و نعمت را خدا داده است، اگر بنا باشد صبر کنیم، صبر مـی‌کنیم.
نیمـه اول تمام شد. گفت: ای زن! از فردا آماده هجوم محنت و بلا شو، گفت:
آماده هستم. دوباره آن چهره نورانی را درون خواب دید، گفت: فکر مـی‌کنی فردا بلا و محنت مـی‌خواهد شروع شود؟ خدا مـی‌فرماید: چون تو نعمت‌های مرا درست خرج کردی، کل بلای نیمـه دوم را از شما دفع کردم، این نعمت و ثروت که تا روز مرگ شما ادامـه دارد.

صبر درون طاعت و عبادت‏

صبر درون طاعت و عبادت، بـه قدری ارزش دارد کـه امـیرالمؤمنین (ع) مـی‌فرمایند:
«الصَبْرُ نِصْفُ الایمانِ» [۱۳۰] صبر، نصف همـه باورها و اعمال صالح است. نـه فقط خدا درسِ صبر را از عالم ملکوت بـه ما داده و نـه صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و اولیـای الهی بـه ما سفارش صبر د، وجود مبارک ابی عبدالله (ع) درون گودال قتلگاه را نیز سفارش بـه صبر دادند.
مـی‌دانست کـه صدای مبارکش، با وجود بدن قطعه قطعه، بـه ما مـی‌رسد، لذا فرمود:
«صبراً علی بلائک»
بعضی‌ها مـی‌گویند: که تا کجا حتما صبر کنیم؟ که تا آنجایی کـه حضرت ابی عبدالله (ع)‏ صبر کرد.
والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

حقایق شش گانـه دست یـابی بـه مغفرت خداوند

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
وجود مقدس حضرت حق، شش برنامـه را مطرح مـی‌کنند کـه ریشـه این شش برنامـه درون قرآن مجید هست و مـی‌فرماید: اگر شما بندگان من، بخواهید بـه این شش برنامـه عمل نمایید و فواید این شش برنامـه نصیب شما شود، شما نیز حتما در مقابل این شش برنامـه، برنامـه‌ای داشته باشید. درون حقیقت، شش واقعیت از من و شش واقعیت نیز از شما است.
«المَغْفِرَهُ مِنّی وَ التَوبَهُ مِنکُم» [۱۳۱] آمرزش ویژه من است. من حتما بیـامرزم، ببخشم، بگذرم و عفو کنم.
در صورتی کـه شما به منظور من توبه بیـاورید، چون مغفرت من درون این عالم فقط بـه زلف توبه گره مـی‌خورد.
شما اگر گناه و معصیت کردید، اگر توبه نکنید، بـه مغفرت و آمرزش من دست پیدا نمـی‌کنید. مرکب رساننده شما بـه مغفرت من، توبه است. آن نیز بـه وسیله توبه واقعی تحقق پیدا مـی‌کند.
کلمـه توبه و مشتقات توبه، مانند «تاب یتوب» بـه معنای گریـه نیست. کلمـه گریـه بـه عربی «بکاء» است.
توبه بـه معنای تکرار الفاظ بر زبان نیز نیست. تکرار الفاظ بـه زبان عربی «تکلّم» است. اهل لغت، اهل فن و تخصص، کلمـه توبه را درون کتاب‌های لغت این‌گونـه معنا کرده‌اند، «تاب» یعنی «رجع»؛ یعنی برگشتن واقعی از گناه کـه در این برگشت، حتما رابطه انسان با گناه قطع شود.
بعد از این کـه رابطه‌اش با گناه قطع شد و تصمـیم واقعی گرفت کـه گناه نکند، حتما ببیند آیـا این گناهی کـه از آن بریده و قطع شده، از گناهانی هست که خلأ ایجاد کرده است، حتما آن خلأ را پر کند؛ مثلًا ده سال نماز را ترک کرده است، حال کـه با ترک نماز قطع رابطه کرده و وارد نماز شده است، آیـا این ترک نماز، با توبه کامل است؟
فقه مـی‌گوید: نـه.
اینجا هم قطع از ترک نماز واجب است، کـه یک جزء توبه هست و هم جزء دیگرش کـه ده سال نمازِ نخوانده را حتما قضا کند. تمام کـه شد، نوبت مغفرت پروردگار مـهربان عالم است. درون روزه و حج نیز مانند همـین است.
یـا ظلم مالی کرده است، مثلًا ده، بیست، صد مـیلیون، مال مردم را خورده و علتش هم این بوده کـه دچار اخلاق زشت مال مردم خوری بوده است. وقتی تصمـیم مـی‌گیرد مال مردم خوری را ترک کند و رابطه‌اش را با مال مردم خوری قطع کند. این قدم‌های اول توبه درون گناه است، اما هنوز مغفرت خدا را تحصیل نکرده است، به منظور تحصیل مغفرت حتما اموال مردم را که تا دینار آخر، گرچه بـه قدر پر کاهی باشد و به فرموده رسول خدا (ص): گرچه نخ باقیمانده ته سوزنی باشد، حتما به صاحبانش برگرداند. [۱۳۲]

توبه خاص هر گناه‏

آمرزش من آماده است، ولی به منظور به دست آوردن آمرزش، توبه لازم هست [۱۳۳] و توبه گناهان با همدیگر فرق مـی‌کنند. حتما دید این گناهی کـه من مرتکب شده‌ام، درون رابطه با عبادت است؟ یـا درون رابطه با مال مردم؟ و یـا درون رابطه با حقوق مردم؟
همـه این‌ها حتما کاملًا جبران شوند. یـا اگر حاکم، مدیر و یـا قاضی دادگاهی، با علم و توجه بـه مسأله، بنا بـه دلایلی مانند عصبانی بودن از بدکاران، زمـین و خانـهی را مصادره کرده هست و اکنون کـه آرام شده و فهمـیده هست که گرچه بد بودند، اما بـه ناحق درون مال مردم حکم داده است، توبه این قاضی و یـا حاکم بـه این هست که برود مال را بعد بگیرد و به صاحبش برگرداند و اگر ضررهایی متوجه مال شده، حتما همـه آنـها را بعد بدهد. آن وقت هست که مغفرت خدا ظهور مـی‌کند.
به قدری پروردگار عالم عاشق توبه بندگان و هزینـه مغفرت خود هست که به منظور گنـهکارانی کـه توبه نمـی‌کنند و مغفرت او را طلب نمـی‌کنند، درون قرآن فریـادش بلند شده است:
«أَفَلَا یَتُوبُونَ إِلَی اللَّهِ وَیَسْتَغْفِرُونَهُ» [۱۳۴] این فریـاد را از کجا مـی‌فهمـیم؟ از حرف تحضیض کـه در آیـه شریفه بـه کار گرفته شده است. «أَفَلَا یَتُوبُونَ» چرا گناهکاران توبه نمـی‌کنند؟ من مـی‌خواهم آمرزشم را هزینـه کنم. چرا برنمـی‌گردند؟ از آلودگی‌ها دست برنمـی‌دارند و به پاکی‌ها گرایش پیدا نمـی‌کنند.
چرا از من طلب آمرزش نمـی‌کنند؟ من آماده آمرزش و بخشش هستم. من خدایی هستم کـه به انتظار توبه فرعون و آمرزیدن او بودم.
به همـین دلیل بـه موسی (ع) گفتم:
«اذْهَبَآ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی* فَقُولَا لَهُ قَوْلًا لَّیّنًا لَّعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَی» [۱۳۵] اگر متذکر مـی‌شد و قلبش نسبت بـه من فروتن مـی‌شد، آمرزش او حتمـی بود.
در اینجا وجود مبارک حضرت زین العابدین (ع) با اشک چشم بـه پروردگار عرض مـی‌کند:
«فَما عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ البابِ بَعْدَ فَتْحِهِ» [۱۳۶] خدایـا! چه چیزی باعث غفلت مردم هست که تو دری را بـه روی آنان بـه نام درب توبه باز کردی؟ و آنـها بعد از عمری، هنوز نیـامده‌اند کـه از این درب وارد شوند؟
چرا؟ که تا چه زمانی مردم مـی‌خواهند گناه کنند و اهل فساد باشند؟ مردم کـه از گناه ضرر دیده، سود و منفعتی ندیدند.
«أَفَلَا یَتُوبُونَ إِلَی اللَّهِ وَیَسْتَغْفِرُونَهُ» نمـی‌خواهند از من طلب مغفرت کنند؟ بر شما واجب هست که گناه‌کاران را با این گونـه آیـات بیدار کنید. [۱۳۷]

توبه فروش‏

قبل از انقلاب درون شـهری منبر مـی‌رفتم جوان‌های آن شـهر بـه من گفتند اینجا یک سالن دویست متری هست که صاحبش بـه مردم این شـهر روزی دو الی سه کامـیون مـی‌فروشد وازطریق این کاباره گمراه شدند، گفتم: آدرس این کاباره را بـه من بدهید، گفتند: با قدرت ساواک شاه مـی‌خواهید چه کارکنید؟ گفتم شما محبت کنید آدرسش رابدهید، روی کاغذ آدرسش رانوشتند.
فردا ساعت ده صبح سوار تاکسی شدم وبه راننده تاکسی گفتم: مـی‌خواهم بـه این آدرس بروم، راننده تاکسی خیلی تعجب کرد و گفت: اشتباه نمـی‌روید؟ گفتم: نـه، راهی کـه دارم مـی‌روم یقین دارم صراط مستقیم الهی است.
به راننده تاکسی گفتم: من یقین دارم کـه راه را درست مـی‌روم و راه، راه خداست، مـی‌رویم، مـی‌گوییم، قبول د، خوش بـه حال او، قبول ند، خدا بـه ما نمـی‌گوید: چرا مال مرا خوردی اما به منظور من کاری نکردی.
آمد روبروی کاباره گفت: آقا اینجاست. گفتم: خداحافظ. کاباره کنار رودخانـه بود، جای باصفایی بود، دفتر روبه روی پله‌های ورودی بود، از پله‌ها کـه پایین رفتم، مدیر کاباره از دفترش بیرون آمد و گفت: آقا اشتباه آمدید. گفتم: نـه من به منظور زیـارت حضرت عالی آمدم. گفت: با این لباس، شما هم مـی‌خورید؟ گفتم: بله، اما خداوند فرموده از سفره خودم بخورید. از سفره‌ام کم نمـی‌آید.
اگر اینجا را نمـی‌خوریم، یقین داریم درون قرآن بـه ما وعده داده:
«وَ سَقَیـهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» [۱۳۸] چرا نجس؟ مگر ما خوک هستیم کـه نجس بخوریم؟ ما نجاست خوار نیستیم.
گفتم: نـه اشتباه نیـامدم. گردنش را کج کرد و گفت: بفرمایید. آمدم داخل دفتر و کنار دست او نشستم. گفت: شما؟ گفتم: از بهترین دوستان شما هستم.
بنده خدا هر چه فکر کرد کـه در عمرش دوست روحانی نداشته گفت: حالا فرمایشی دارید؟ من وقتی رفتم نمـی‌دانستم بـه او چه بگویم؟ و از کجا شروع کنم؟
ولی وقتی او را دیدم، خود وجود او و قیـافه او مرا راهنمایی کرد چه بگویم. دیدم موهای سر و صورتش سفید است.
گفتم: من اول حتما یک سؤال از شما م بعد مطلبم را محضرتان عرض کنم.
گفتم: شما مسیحی هستید؟ گفت: نـه، به منظور چه؟ گفتم: اگر مسیحی باشید، خداحافظی کنم بروم. یـهودی هستید؟ گفت: نـه، یـهودی هم نیستم. چون این دو طایفه نجاست را پاک مـی‌دانند، هم الکل نجس مـی‌خورند، هم گوشت خوک مـی‌خورند و هم ربامـی خورند. مؤمن، نجس را نجس مـی‌داند و پاک را هم پاک مـی‌داند. نجس خور دین ندارد.
گفت: نـه، من مسلمانم. دیگر راه کاملا به منظور من باز شد. گفتم: من یک جمله فقط از قول خدا اگر اجازه بدهی به منظور شما بگویم و بروم. با کمال مـیل، بگویید. همـین روایت کار خودش را کرد، درون یک شب فروشی تبدیل بـه چلوکبابی اسلامـی شد.

اهتمام همـه جانبه درون توبه گنـهکار

حضرت مسیح (ع) همسر نداشت، درون سن جوانی خدا او را بـه طرف خودش برد. روزی از خانـه زن بدکاره‌ای بیرون آمد،ی او را دید. حضرت او را صدا کرد، آمد، فرمود: مـی‌دانی این خانـه به منظور کیست؟ گفت: بله، این خانـه زن بدکاره هست و اینجا محل رفت و آمد زناکاران است.
فرمود: مـی‌دانی به منظور چه من بـه اینجا رفته بودم؟ چون آن مرد با خود گفته بود:
مسیح با این سن، زیبایی و جوانی، اینجا چه مـی‌کرد؟ حضرت فرمود: ذهن خود را پاک کن! چون ما دو نوع بیمار داریم؛ بیماری کـه از بیماری خود خبر دارد و با پای خود نزد طبیب مـی‌رود و بیماری کـه از بیماری خود خبر ندارد و باید طبیب نزد او برود. این خانم بیماری بود کـه من بـه عنوان طبیب بالای سر او رفتم. از امروز بـه بعد، هیچ زناکاری را بـه خانـه خود راه نمـی‌دهد، چون توبه کرده است. [۱۳۹] خیلی‌ها هشتاد سال مال خدا را مـی‌خورند و فقط به منظور شیطان کار مـی‌کنند، ما بـه آنـها مـی‌گوییم کـه لااقل درون قیـامت سرافکنده نباشیم. درون دین ما دوست یعنی انسانی کـه به دوست خود کرامت، علم، ادب و ارزشی اضافه کند و به او کمال بدهد.ی کـه از دوست خود اینـها را کم مـی‌کند، کثیف‌ترین دشمن است.
البته با گنـهکاران آرام حرف بزنید و حرف خود را روی موج محبت بریزید:
اگر من ناجوانمردم بـه کردار
تو بر من چون جوانمردان گذر کن [۱۴۰] خطبه‌های نماز جمعه، منبرها، سخنان بزرگان و ارشاد آمرین بـه معروف حتما روی موج عاطفه باشد و غرق عشق باشد. همـه حتما متوجه علاج گنـهکار باشند، نـه این کـه دل این و آن را خوش کنند. تمام هدف نمازها، خطبه‌ها و منبرها حتما علاج این بیماران باشد کـه شیـاطین آنـها را بیمار کرده‌اند.
سعدی درون «بوستان» مـی‌گوید: شخصی مست بود، خانـه را گم کرد. سحر کـه خادم درون مسجد را باز کرده بود که تا مؤمنین بـه مسجد بیـایند، مست درون عالم مستی خیـال کرد این درون خانـه خود اوست. وارد مسجد شد.
درشبستان نیز باز بود، خیـال کرد اتاق خانـه‌اش است، کنار محراب آمد و از مستی افتاد. نسیم سحر و نزدیک اذان بـه مشامش خورد، اندک اندک داشت از مستی بیرون مـی‌آمد. دید این اتاق، اتاق خودشان نیست و اینجا شکل دیگری دارد. درون این گیر و دار خادم رسید و از بوی الکل دهان مست فهمـید کـه او خورده و خانـه را گم کرده و اشتباهی بـه مسجد آمده است. لگدی بـه پهلوی او زد و او را بیرون کرد. [۱۴۱] او دیگر بـه حال آمده بود.، نگاهی بـه محراب کرد و اشک ریخت. گفت: مرا نزن، مگر من بـه درب خانـه تو آمده‌ام؟ اینجا خانـه همانی هست که من معصیت او را کرده، خجالت زده او هستم، تو دیگر مرا نزن. من الان مـی‌خواهم بلند شوم و از خدا عذرخواهی کنم.
پروردگار مـی‌فرماید: توبه از شما، آمرزش از من.
«أَفَلَا یَتُوبُونَ إِلَی اللَّهِ وَیَسْتَغْفِرُونَهُ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ» [۱۴۲] چرا توبه نمـی‌کنید؟ چرا از من طلب آمرزش نمـی‌کنید؟ مگر شک دارید؟ خودم را بـه شما معرفی مـی‌کنم: من هم بسیـار آمرزنده هستم و هم رحمت بی‌نـهایت دارم.

بهشت درون قبال طاعت [۱۴۳]

دومـین حقیقتی کـه خدا مـی‌فرماید: حتما شما بدان توجه کنید این است:
«و الجَنَّهُ مِنّی وَ الطّاعَهُ مِنْکُم»
بهشت از من است، چون معمار بهشت غیر از منی نیست. این بهشت من نیز هشت بهشت هست و پهنای آن، بـه پهنای همـه آسمان‌ها و زمـین است. بهشت من آماده و موجود است. امام صادق علیـه السلام مـی‌فرماید:
کسی کـه اعتقاد بـه وجود بهشت و جهنم ندارد، بـه پروردگار کافر شده است، چون قرآن نیز مـی‌گوید: بهشت و جهنم هم اکنون موجود هستند.
بهشت از من است، اما بین بهشت من و شما فاصله زیـاد است. شما مرکبی حتما به کار بگیرید که تا به بهشت من برسید و آن مرکب، مرکب طاعت است؛ بـه حرف‌های خداوند، انبیـا و ائمـه (ع)گوش داده و عمل کنید، که تا بهشت از آن شما شود.
«وَسَارِعُواْ إِلَی مَغْفِرَهٍ مّن رَّبّکُمْ وَجَنَّهٍ عَرْضُهَا السَّمَوَ تُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ» [۱۴۴] متقین درون اینجا یعنی مطیعین. این‌ها چهانی هستند؟ اهل طاعت:
«الَّذِینَ یُنفِقُونَ فِی السَّرَّآءِ وَالضَّرَّآءِ» [۱۴۵]انی کـه مال پاک بـه دست آورده، درون گشایش و تنگدستی نیز درون راه خدا از مال گذشتند و در راه خدا هزینـه د. چهانی مطیع خدا هستند؟
«وَالْکَظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللَّهُ یُحِبُّ الُمحْسِنِینَ» [۱۴۶]انی کـه هرگز نگذاشتند آتش عصبانیت آنـها دامنی را بگیرد.انی کـه از اقوام، داماد، عروس، برادر وانی کـه به آنـها بدی د، گذشت د. من عاشق اهل انفاق، خوش اخلاقی، گذشت، عفوکنندگان و نیکوکاران هستم.
بدون طاعت شما بـه بهشت نمـی‌رسید، چون بهشت با شما فاصله دارد. این فاصله را حتما با طاعت کم کنید، که تا به بهشت برسید. البته درون هر جمله از این شش جمله، هزار نکته باریک‌تر از مو وجود دارد. سال‌ها حتما گوینده متخصص و فنّی این جملات را بشکافد. خیلی حرف درون این جملات وجود دارد. کل قرآن، تورات، انجیل و صحف ابراهیم (ع) درون این شش جمله خلاصه شده است.

شکر گزاری درون برابر نعمات الهی‏

سوم، از حقایق شش گانـه این هست که:
«وَ الرِّزْقُ مِنّی وَ الشُّکْرُ مِنْکُمْ» ساختن روزی شما از هوا، زمـین، دریـا، صحرا، جنگل، زراعت، باغ و مـیوه با من است. شما دغدغه روزی نداشته باشید. مـیلیـاردها سال هست که روزی موجودات را مـی‌سازم. شما توان ساختن عدس، گندم و یک قطره آب و دانـه برف را ندارید، این کار که تا قیـامت کار من است، نـه کار شما.
شما این نعمت‌های مرا شکر کنید. شکر چیست؟ [۱۴۷] درون آیـه‌ای بیـان مـی‌کند:
«اعْمَلُواْ ءَالَ دَاوُدَ شُکْرًا» [۱۴۸]شما تمام رزق مرا درون مسیرهای مثبت و پاک خرج کنید، این شکر است. نـه این کـه چون بهترین غذاها را مـی‌توانی بخوری، روی تخت تکیـه بدهی و بگویی: الهی شکر. این شکر من نیست.
این سخن، دروغ و مسخره من است. شکر یعنی هزینـه روزی‌های من درون جاده مثبت، کار خیر، امور مثبت، عبادت، خدمت بـه مردم، درمانگاه، مسجد، بیمارستان مدرسه، یتیم، تهیـه جهیزیـه فقرا.

قضا و رضا، نقشـه صحیح زندگی‏

چهارم، از حقایق شش گانـه این هست که:
«الْقَضاءُ مِنّی وَ الِّرضا مِنْکُمْ» نقشـه زندگی را من بـه شما مـی‌دهم، چون هیچی نمـی‌تواند نقشـه درست به منظور زندگی شما بـه شما بدهد. [۱۴۹] «قضاء» درون قرآن و روایـات بـه معنای ارائه نقشـه صحیح زندگی است. نـه این کـه آجر از سقف رها شود و بر سرم بخورد، سرم شکاف بردارد و ده روز درون بیمارستان بخوابم و بعد بگویم: قضا و قدر بوده، قضا و قدر نبوده، ساختمان اشتباه بنا شده، بـه پروردگار ربطی ندارد.
هنگام عبور از خیـابان دقت نکرده، موتور بـه او مـی‌زند، استخوان پای او مـی‌شکند و مـی‌گوید: قضا و قدر الهی بوده است. اشتباه با خودت بوده، حتما از روی خط کشی عابر پیـاده عبور مـی‌کردی.
قضاء بـه معنای نقشـه صحیح زندگی است. درون قرآن آمده است:
«وَ قَضَی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا إِیَّاهُ» [۱۵۰] نمـی‌گوید: «الله»، مـی‌گوید: «ربّ» یعنی تدبیر و تربیت کننده.
خدا حکم کرده، بـه شما نقشـه داده، آن هم نقشـه بندگی نسبت بـه او. پیـامبر (ص) چگونـه بندگی کرد کـه به خاطر بندگی، اسم ایشان را درون تشـهد بـه صورت امر واجب، درون کنار اسم خودش قرار داده است. امر کردم: مـیلیـاردها نفر، صبح و ظهر و شب بگویند: «اشـهد ان محمدا عبده و رسوله».
از عبادت نی توان الله شد
مـی‌توان موسی کلیم الله شد [۱۵۱]
به خدا قسم! حضرت زهرا، امـیرالمؤمنین و انبیـا (ع)با عبادت بـه این مقامات رسیده‌اند، اگر عبادات ما صحیح و خالصانـه انجام بگیرد، ما نیز «ولیّ الله» مـی‌شویم:
«أَلَا إِنَّ أَوْلِیَآءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یَحْزَنُونَ» [۱۵۲] نقشـه صحیح زندگی از من، رضایت و خشنودی بـه آن نقشـه نیز از تو. نماز، قضای من است، از نماز دلگیر نشوید. از ماه رمضان بـه خاطر یک وعده نخوردن نفرت پیدا نکنید، چون روزه ماه رمضان، قضای من است. از پرداخت خمس و یک پنجم منفعت درآمد خود نفرت نداشته باشید، چون خمس، قضای من است. من نقشـه مـی‌دهم، شما نیز بـه نقشـه من راضی باشید.
اگر بـه قضای من راضی نیستی:
«مَنْ لَمْ یَرْضَ بِقَضائِی فَلْیَطْلُبْ رَبّاً سِوائی» [۱۵۳]ی کـه از طرح‌های من راضی نیست، برود و خدایی غیر از من پیدا کند. من با او کاری ندارم. فقط نانِ شکم او را مـی‌دهم، اما درون قیـامت از همـه چیز محروم است.
من قضا دارم، حتما به قضای من کـه به خیر و مصلحت شما است، راضی باشید.

صبر درون کنار بلا

پنجم از حقایق شش گانـه این هست که:
«و البَلاءُ مِنّی وَ الصَّبْرُ مِنْکُم» من شما را با چهره زیبا، هیکل، ، پول، ثروت، فقر، حادثه، تلخی‌ها، ناگواری‌ها، داغ بچه، بیماری بدن و کم شدن پول آزمایش مـی‌کنم. دعا نکنید کـه خدایـا! مرا آزمایش نکن. آزمایش من حتمـی هست و به منظور همـه هست. «۲» شما درون مقابل این آزمایش‌های من، خود را دیندار نگهدارید، به منظور رفع تلخی این آزمایش‌ها بـه گناه، معصیت، فتنـه، فساد و نا امـیدی متوسل نشوید. صبر یعنی دین خود را نگهدارید و به حرام آلوده نشوید.

علاقه پروردگار بـه دعای بندگان‏

اما قسم ششم چقدر عالی است. زمانش بیشتر درون ماه مبارک رمضان است، چون پیغمبر (ص) فرمودند: خدا این کار را درون ماه رمضان بیشتر از زمان‌های دیگر انجام مـی‌دهد. پیغمبر (ص) مـی‌فرماید: «اکثروا» این کار را زیـاد انجام دهید.[۱۵۴]بخش ششم این است:
«و الاجابَهُ مِنّی وَ الدُّعاءُ مِنْکُمْ» بندگان من! جواب بـه عهده من است، اما شما نیز بیـایید و با من حرف بزنید. من این زبان و دهان را بـه خاطر خودم بـه شما داده‌ام کـه شما با من حرف بزنید، چون من ناله شما را دوست دارم.
گاهی عبد با سوز دل با او حرف مـی‌زند، اشکی مـی‌ریزد کـه ملائکه مقرب یقین مـی‌کنند کـه اشک روی صورتش خشک نشده، دعایش مستجاب است. دعا یقینا مستجاب مـی‌شود. من بـه این کلمات یقین صد درون صد دارم، چون دیده‌ام و لمس کرده‌ام.
اگر بخواهید، بـه شما عنایت مـی‌کنم. نگویید: خدا مـی‌داند کـه من چه مـی‌خواهم.
مـی‌داند، اما مـی‌خواهد صدای تو را بشنود. مـی‌فرماید: مـی‌دانم چه مـی‌خواهی، اما دوست دارم دهانت را باز کنی، دستت را دراز کنی، گردنت را کج کنی، این حال بهترین حال عبادت هست که بـه ملائکه‌ام بگویم: او را ببینید، متکبر نیست. دعا مـی‌کند، اشک مـی‌ریزد.
ملائکه فکر مـی‌کنند کـه اشک روی صورت او خشک نشده، دعایش مستجاب است، اما مـی‌بینند، از استجابت دعا خبری نشد، نگران مـی‌شوند. مـی‌بینند شرایط اجابت درون او جمع است، بعد چرا پروردگار جوابش را نمـی‌دهد و مشکلش را حل نمـی‌کند؟ عرض مـی‌کنند: خدایـا! مشکلی درون اجابت دعای بنده‌ات هست؟
خطاب مـی‌رسد: هیچ مشکلی درون دل بنده من و گریـه‌اش نیست. مـی‌پرسند: بعد چرا جواب او را نمـی‌دهی؟ خطاب مـی‌رسد: چون دوستش دارم، صدای او را نیز دوست دارم، اگر جواب بدهم، دیگر نزد من نمـی‌آید، دوست دارم همـیشـه مرا بخواند. [۱۵۵] حتما معلم بـه ما یـاد بدهد کـه چه بگوییم و چگونـه حرف بزنیم:
«فَبِعِزَّتِکَ یـا سَیَّدِی وَ مَوْلایَ اقْسِمُ صادِقاً لَئِنْ تَرَکْتَنِی ناطِقاً لَأَضِجَّنّ الَیْکَ بین أهلها ضجیج الآملین» [۱۵۶] والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏
مقام انسان صبر درون برابر گناهان
تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
از حقایق نفیس نفسی کـه قرآن مجید بیش از صد آیـه درون رابطه با آن نازل فرموده است، حقیقت صبر است.
صبر بـه این معنا هست که انسان خودش را درون حریم حق، دین و ایمان حفظ کند و هزینـه غیر خدا نشود. معارف الهیـه، تمام مواردی را کـه لازم هست انسان درون آن صبر کند و خود را حفظ کند، بیـان کرده‌اند.
از جمله صبر درون برابر گناه کـه تا آخر عمر هری، بـه صورت‌های گوناگونی رخ نشان مـی‌دهد و دلبری آن نیز بسیـار قوی است. خداوند مـهربان، انبیـا، ائمـه طاهرین، اولیـای الهی و دلسوزان، از مرد و زن خواسته‌اند: به منظور تأمـین سلامت و سعادت دنیـا و آخرت خود، درون برابر هر گناهی، خود را حفظ کنید و نگذارید دامن پاک، فطرت، روح، نفس، باطن، ظاهر، دنیـا و آخرت شما آلوده شود، چون هر آلودگی، حجابی بین شما و رحمت و فضل و احسان پروردگار است.
وجود مبارک حضرت زین العابدین (ع) درون یکی از دعاهای شریف خود گناه را بـه گونـه‌ای ارزیـابی مـی‌کنند کـه اگر گناهکاران این ارزیـابی حضرت را باور کنند، یقیناً از گناه دست برمـی‌دارند، و اگر پاکدامنان بـه این ارزیـابی توجه داشته باشند، مـی‌کوشند که تا به گناه آلوده نشوند.
ارزیـابی امام (ع) بر اساس بصیرت و علم است. آن بصیرت و علمـی کـه از خدا، رسول خدا، امـیرالمؤمنین و حضرت سیدالشـهداء (ع)به زین العابدین (ع) رسیده است. امام (ع) درون این ارزیـابی، سه مسأله را درون ارتباط با گناه کـه از آثار گناه است، مطرح مـی‌کنند. تجربه تاریخ گنـهکاران نیز نشان داده هست که گنـهکار، بـه این سه بلا دچار خواهد شد:
«الهی! الْبَسَتْنِی الخَطایـا ثَوْبَ مَذَلَّتِی» [۱۵۷] امام سجّاد (ع) مـی‌فرمایند: خدایـا! گناهان، معاصی و خطاها، ما را از ارزش واقعی خواهد انداخت. شما بدون گناه، نزد پروردگار مـهربان عالم ارزشی دارید کـه از خود حضرت حق، درون تفاسیر قرآن مجید این روایت را آورده‌اند کـه درباره جایگاه انسان نقل شده است:
«الانْسانُ سِرّی وَ انَا سِرُّهُ» [۱۵۸] پروردگار مـی‌فرماید: درون این عالم خلقت، انسان گنج پنـهان من هست و من نیز گنج پنـهان درون انسان هستم.
به عبارت روشن‌تر: انسان به منظور من هست و من نیز به منظور انسان هستم. انسان راز من و من راز انسان هستم. گناه، این ارزش را نابود مـی‌کند و روزگار انسان را بـه جایی مـی‌کشاند کـه پروردگاری کـه انسان سرّ او و او سرّ انسان است، مـی‌فرماید:
«أُوْلئِکَ کَالأْنْعَمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» [۱۵۹] این جنس دو پا مانند چهارپایـان است. یعنی دیگر ارتباطی با حریم و سرّ من نخواهد داشت، با این کـه انسان سرّ من و از من مـی‌باشد و من نیز به منظور او مـی‌باشم.
انسان این ارزش را درون پیشگاه مبارک خدا و انبیـای خدا دارد.

ارزش وجودی پرورش یـافتگان دین‏

رسول خدا (ص) بر اساس این ملاک اعلام د:
«سلمانُ منّا اهل البیت» [۱۶۰] و الّا گوشت، پوست، استخوان، رگ، پی و خون سلمان را کـه نفرمودند از ما اهل‌بیت است. بعد به چه ملاکی سلمان از اهل‌بیت (ع)است؟ بـه چه ملاکی پروردگار جبرییل را مأمور مـی‌کند کـه سلام مرا بـه پیغمبر (ص) و چهار نفر ابلاغ کن؛ علی، سلمان، ابوذر و مقداد؟ بـه چه ملاکی جبرییل بـه پیغمبر صلی الله علیـه و آله عرض مـی‌کند:
به این غلام و بگو: بهشت من مشتاق تو است؟ این ملاک، ملاک بدنی، مادی و ظاهری است؟ [۱۶۱] «ان الله لاینظر الی صورکم و لا الی اموالکم و لکن ینظر الی قلوبکم» [۱۶۲] خدا بـه قیـافه و ثروت شما کاری ندارد. خدا باطن‌نگر است، نـه ظاهر نگر. این ظاهر و مادیت را همـه موجودات زمـین دارند.
آن ملاکی کـه باعث شده پیـامبر اکرم (ص) اعلام کنند: «سلمان منّا اهل البیت» آن ارزش وجودی برخاسته از معنویت، معرفت، ایمان، عمل، اخلاص و کمال سلمان است.
انسان این ارزش را درون پیشگاه مبارک ائمـه طاهرین (ع)دارد، که تا جایی کـه وقتی‏ «ابان بن تغلب» [۱۶۳] درب اتاق حضرت صادق (ع) را باز مـی‌کند، امام (ع) درون برابر دید او تمام قد بلند مـی‌شوند و به ابان مـی‌فرمایند: بیـا درون کنار من بنشین. اجازه نمـی‌دهند کـه ابان بنشیند، بـه فرزند خود مـی‌فرمایند:
توضیح: «ابان بن تغلب ثقه و از بزرگان است، و در فقه و حدیث و قراءت و ادب و لغت وارد و استاد است، و دارای کتابهائی هست که از جمله آنـها غریب القرآن یعنی تفسیر لغات مشکل قرآن و کتاب فضائل است، و قراءت معروفی دارد درون نزد قرّاء مشـهور و طریق موّف باو بـه ابو علی صاحب کلل کـه مجهول الحال است، ضعیف است، ولی طریق او بصفوان صحیح است، و چون صفوان از اصحاب اجماع هست مـی‌توان این طریق را باین جهت تصحیح نمود.» برو زیرانداز و پشتی بیـاور، [۱۶۴] زیر پای ابان پهن کن و پشتی بگذار. بعد بـه ابان مـی‌فرمایند: حالا بنشین. ملاک این ارزش درون ابان، جز معرفت، پاکی و درستی ابان، چه بوده است؟
در کتاب‌های قرن چهارم نوشته‌اند: امام صادق (ع) وقتی خبر مرگ «عبدالله بن ابی یعفور» [۱۶۵] را شنیدند، چنان گریـه مـی‌د کـه شانـه‌های مبارکشان مـی‌لرزید، بعد فرمودند: خدا «عبدالله بن ابی یعفور» را رحمت کند، [۱۶۶] بـه محض ورودش بـه عالم بعد، خدا جایی بـه او مـی‌دهد کـه یک طرف آن بـه خانـه پیغمبر (ص) و یک طرف بـه خانـه جدم امـیرالمؤمنین (ع) ویک طرف بـه خانـه عمویم امام مجتبی (ع) ویک طرف بـه خانـه جدم حضرت سید الشـهداء (ع) وصل است. ملاک این مقام، پاکی، معرفت وکرامت نفس او بوده است.
و آنچه درون آن از عبد اللَّه بن أبی یعفور آمده است، بعد روایت کرده‌ام آن را از احمد بن محمّد بن یحیی العطّار- رضی اللَّه عنـه- از سعد بن عبد اللَّه، از احمد بن أبی- عبد اللَّه برقی از پدرش از محمّد بن ابی عمـیر از حمّاد بن عثمان از عبد اللَّه بن أبی- یعفور.
توضیح: «عبد اللَّه بن ابی یعفور واقد یـا وقدان عبدی بـه ولاء از اهل کوفه هست و بسیـار جلیل القدر و مورد احترام امام صادق علیـه السّلام هست و رجالیّون او را از حواریـان امام باقر و امام صادق دانسته‌اند، درون زمان حضرت صادق از دنیـا رفت و حضرتش به منظور او رحمت فرستاد و مدحش درون روایـات بسیـار آمده است، و طریق موّف بـه او صحیح است.» مشکاه الأنوار فی غرر الأخبار: ۶۵، الفصل الثالث فی آداب الشیعه؛ «عَنْ أَبِی أُسَامَهَ قَالَ دَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (ع) لِأُوَدِّعَهُ فَقَالَ لِی یَا زَیْدُ مَا لَکُمْ وَ لِلنَّاسِ قَدْ حَمَّلْتُمُ النَّاسَ عَلَیَّ وَ اللَّهِ مَا وَجَدْتُ أَحَداً یُطِیعُنِی- وَ یَأْخُذُ بِقَوْلِی إِلَّا رَجُلٌ وَاحِدٌ رَحِمَ اللَّهُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أَبِی یَعْفُورٍ فَإِنَّهُ أَمَرْتُهُ بِأَمْرٍ وَ أَوْصَیْتُهُ بِوَصِیَّهٍ فَاتَّبَعَ قَوْلِی وَ أَخَذَ بِأَمْرِی.»

ارزش و مقام انسان‏

انسان درون نزد تمام فرشتگان نیز دارای ارزش است. ملائکه وقتی بـه حضرت آدم (ع) سجده د، یعنی بـه کل انسان‌ها سجده د. به منظور این کـه فرشتگان عالم، علی الخصوص فرشتگان عرش و حول عرش ارزش انسان را درون پیشگاه خدا مـی‌دانستند.
ما از عرش و حول عرش خبر نداریم. نمـی‌دانیم کـه عرش چه مقامـی هست و چه اشرافی بـه عالم دارد. امر معنوی است؟ امر مادی و معنوی است؟ بعضی‌ها مـی‌گویند: ممکن هست مکان باشد. درون هر صورت، هر چه هست و هر کجا هست، جایگاه فرشتگان مقرب پروردگار هست و مقام بعد از عرش نیز مقام فرشتگانی هست که مادون فرشتگان مقرب هستند. درون مورد آن مقام بعد از عرش، آیـه هفتم سوره مبارکه مؤمن را ببینید کـه پروردگار مـی‌فرماید:
«الَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ» [۱۶۷] فرشتگانی کـه حامل عرش هستند و این حمل و فرشتگانی کـه در اطراف عرش هستند، به منظور ما روشن نیست. این فرشتگان هم مؤمن دایم هستند و هم بنده عملی دایم پروردگار.
اینان مرتب بـه پروردگار عالم مـی‌گویند:
«رَبَّنَا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ رَّحْمَهً وَ عِلْمًا» خدایـا! تو با علم و رحمت خود، همـه چیز را فرا گرفتی.
بعد مـی‌گویند:
«فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تَابُوا» [۱۶۸] خدایـا! ما فرشتگان مقرب از تو درخواست مـی‌کنیم کـه تمام بندگان توبه خواه خود را مورد آمرزش قرار بدهی.

گناه، نابود کننده ارزش‌های معنوی‏

اگری از این ارزش بیـافتد، مـیلیـاردها دعاگو و نگاه خدا، انبیـا و همـه ا (ع)را از دست خواهد داد.
پروردگار درون سوره آل عمران مـی‌فرماید:
«وَلَا یَنظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَمَهِ» [۱۶۹] درون قیـامت بـه گناهکارانی کـه آلودگی را بـه عالم بعد آورده‌اند، ابدا نگاه نخواهم کرد. شما فکر کنید کـه در این صورت شخص گناهکار بـه چه غربتی درون آن عالم دچار مـی‌شود.
«الانسانُ سِرّی و انَا سِرُّهُ» وقتی هست که ارزش‌های او پابرجا باشد. امام چهارم علیـه السلام مـی‌فرمایند: گناه، این ارزش‌ها را از بین، انسان را ذلیل مـی‌کند.
با از دست رفتن ارزش نزد پروردگار، پیغمبر (ص) و ائمـه علیـهم‌السلام، انسان درون دنیـا نیز بـه غربت کامل دچار مـی‌شود، یعنی تمام وسایل کمک دهنده معنوی از او گرفته مـی‌شود.
در سوره مبارکه یونس مـی‌فرماید:
«إِن یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرّ فَلَا کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ» [۱۷۰] ای مردان و زنان! اگر درون گناه ، بی‌ادبی و بی‌تربیتی، کار بـه جایی برسد کـه من بـه زندگی شما گره‌ای بیـاندازم، درون عالمـی جز خود من نمـی‌تواند این گره را باز کند.
باز این گره منوط بـه این هست که از تمام گناهان بیرون بیـایی و دوباره بـه ارزش از دست رفته خود برگردی، که تا من گره را باز کنم و الا تمام جاده‌ها را بـه روی تو مـی‌بندم و هیچ راه فراری به منظور تو باز نمـی‌گذارم.
مگر نبودندانی کـه چنین گره‌هایی درون زندگی آنـها خورد؟انی کـه خدا حتی دل نزدیکترین دوستان آنان را از آنـها برگرداند. مگر نبود شاه کـه به مصر، مراکش و پاناما رفت، گفتند: نمـی‌توانیم از تو محافظت کنیم. بـه آمریکا رفت کـه سی و هفت سال، روزی چهار مـیلیون بشکه نفت بـه آنان داده بود، اما بـه او گفتند: نمـی‌توانیم از تو نگهداری کنیم. سرطان گرفت، قوی‌ترین طبیبان عالم را آوردند، آنـها گفتند:
نمـی‌توانیم تو را معالجه کنیم، عاقبت بـه حالت نیمـه جان او را بـه مصر آوردند، چند طبیب یـهودی صهیونیسم و اسرائیلی دور او چرخیدند و از او پول گرفتند و گفتند:
تو را مداوا مـی‌کنیم و عاقبت او را کشتند و در قبرستان کهنـه و قدیمـی مصر دفن د و فقط چند سگ ولگرد دور قبر او پرسه مـی‌زدند.
اگر گره بـه زندگی شما بیـاندازند،ی نمـی‌تواند آن گره را باز کند. قدیمـی‌ها جمله زیبایی مـی‌گفتند: «با خدا باش و پادشاهی کن» نـه پادشاهی دربار و کاخ و تخت. اگر با خدا باشی، دل‌های یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر (ص) و دوازده امام (ع) و تمام قلوب مؤمنین را با تو همراه خواهد کرد. تمام فرشتگان عرش را مسئول دعای بـه تو خواهد کرد و تمام راه‌ها را بـه روی تو باز خواهد گذاشت. [۱۷۱] اگر خدا همـه درهای خیر را باز بگذارد، زمـینیـان فتنـه‌گر، حسود، کینـه‌ورز، شیطان پرست ودچار هوای نفس، ممکن هست راه را بـه روی انسان ببندند و کاری کنند کـه خیر خدا بـه انسان نرسد؟
خدا درون سوره یونس جواب این مطلب را نیز داده است:
«وَ إِن یُرِدْکَ بِخَیْرٍ فَلَا رَآدَّ لِفَضْلِهِ» [۱۷۲] بخواهم خیری بـه تو برسانم، اگر تمام عالم جمع شوند کـه نگذارند، نمـی‌توانند و من خیر را بـه تو مـی‌رسانم. چون مالک، خدا هست و عالم مالک دیگری ندارد.
همچنین خدا قادر هست و عالم قدرتمند دیگری ندارد. رحمت و کرم خدا بی‌نـهایت هست و عالم، کرم و رحمتی بی‌نـهایت غیر از او ندارد.
صبر بسیـار ارزش دارد. اگر همـه درون برابر گناهان صبر کنیم، نیرویی مانند خدا، انبیـا، ائمـه (ع)و فرشتگان با ما خواهند بود و تمام انبیـا، ائمـه (ع)و اولیـای خدا از این کـه در زندگی ضرر کنند، کمترین نگرانیی نداشتند، چون مـی‌دانستند کـه ضرر به منظور مؤمن محال است، آنچه به منظور مؤمن بـه وجود مـی‌آید، خیر و خوبی است.

خبر شـهادت حضرت ابی عبدالله الحسین (ع)‏

حضرت ابی عبدالله الحسین (ع) درون سحرگاه بیست و هفت رجب، وقتی صورتش را روی قبر پیغمبر (ص) گذاشت، گریـه کرد و عرضه داشت: دلم نمـی‌خواهد از کنار تو بروم.
خوابش برد. درون حالی کـه اشک روی صورت حضرت مانده بود، پیغمبر (ص) را دید. البته خواب امام و پیغمبر با بیداری آنان یکی است؛ «تَنامُ عَیْنایَ وَ لایَنامُ قَلْبِی» [۱۷۳] خواب به منظور آنـها حجت است. پیغمبر (ص) را درون خواب دید، همدیگر را درون آغوش گرفتند. امام حسین (ع) گریـه کرد و فرمود: نمـی‌خواهم از نزد شما بروم، اما پیغمبر صلی الله علیـه و آله فرمود: حسین من!
«اخْرُجْ فَانَّ اللّه قَدْ شاءَ انْ یَراکَ قَتِیلًا» [۱۷۴] نزد من نمان، بـه سمت عراق برو. حسین من! خدای تو، به منظور حفظ دین و زحمات انبیـا (ع)و من، شـهادت را به منظور تو رقم زده هست و مقامـی درون این عالم به منظور تو قرار داده کـه جز از طریق شـهادت بـه آن مقام نخواهی رسید.
این سفر و کربلا به منظور او تلخ و سخت بود. چون بـه حضرت گفته بودند: حسین جان! سربالایی سنگینی بـه نام جهاد، شـهادت، آتش گرفتن خیمـه‌ها و اسارت گرفتن زینب و بچه‌ها درون پیش داری، اگر درون این سربالایی حرکت کنی، بـه گنج ابدی مـی‌رسی کـه آن گنج مخصوص تو هست و به منظور دیگری نیست.
بالا رفتن از این سربالایی تلخ هست و نفس نفس زدن و خسته شدن دارد. شامـیان و کوفیـان حتما در طلا و نقره و آب خنک بغلتند و تو درون اینجا با فرزند شش ماهه، بچه‌های یک یـا دو ساله از تشنگی بمـیرید.
اما امام (ع) فرمود:
«الهی رِضاً بِقَضائِکَ صَبْراً عَلی بَلائِکَ تَسْلِیماً لِامْرِکَ لامَعْبُودَ لِی سِواکَ» [۱۷۵] بـه هیچ چیز غیر از خودت نظر ندارم. درون عوض این شـهادت چه چیزی بـه او دادند؟ سه جمله از وجود مبارک امام زمان (ع) راجع بـه جایزه شـهادت امام حسین (ع) تحلیل کرده‌ام کـه فکر مـی‌کنم آن سخنرانی از لطف‌های خاص پروردگار بـه من بوده، و در عمرم نسبت بـه حضرت ابی عبدالله الحسین (ع) بی‌نظیر بوده است.

ارزش و مقام انسان‏

صبر بـه انسان ارزشی مـی‌دهد کـه انسان را حفظ مـی‌کند. بی‌صبری؛ یعنی بـه سوی بی‌ارزشی حرکت . هر قدم و نقطه‌ای از آلودگی، یک قدم دور شدن از خدا، ائمـه، انبیـا و فرشتگان عرش است.
ارزش انسان بـه قدری بالا هست که خدا زلف شما را با هر ملائکه‌ای گره نزده است، بلکه زلف شما را فقط بـه فرشتگان عرش و اطراف عرش گره زده است. بقیـه فرشتگان درون آن مقام نبودند کـه زلف آنـها را بـه شما گره بزنند.
بار دیگر از ملک پرّان شوم‏ آنچه اندر وهم ناید آن شوم [۱۷۶]*** طیران مرغ دیدی تو ز پایبند ‏ بـه در آی که تا ببینی طیران آدمـی ترسد آدمـی بـه جایی کـه بجز خدا نبیند بنگر کـه تا چه حد هست مکان آدمـیت [۱۷۷] «مَن کَانَ یَرْجُواْ لِقَآءَ رَبّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَلِحًا وَ لَا یُشْرِکْ بِعِبَادَهِ رَبّهِ أَحَدَا» [۱۷۸] فرشته کجا و انسان با ارزش کجا؟ اگر بعضی از روایـات درون کتاب‌های بسیـار قوی ما نباشد، انسان باور نمـی‌کند کـه مقام انسان که تا این حد بالا باشد. سعی من این هست که مطالب خیلی بلند را نگویم و همچنین سعی من این هست که دین را درون آن حد عالی و تا آنجایی کـه صد درون صد بـه آن یقین دارم، به منظور مردم بگویم.
مرحوم کلینی [۱۷۹] کار بسیـار مـهمـی انجام داده است. او حدود هفده هزار روایت را درون ده جلد بـه نام «اصول کافی» جمع‌آوری کرده است.
او درون اول این کتاب نوشته است: آن روایـاتی کـه بین خودم و پروردگار- کاری بـه علمای دیگر ندارم، کـه بعضی از روایـات کتاب مرا بررسی کنند و بگویند: بـه نظر ما این روایت ضعیف است- و طبق قواعدی کـه خودم بـه آن مطمئن بودم، روایـاتی را کـه بین خودم و خدا حجت بوده هست که ذکر آنـها درون قیـامت مرا گرفتار نکند، درون این کتاب نوشتم. این گونـه از قیـامت مـی‌ترسیدند. مگر هر قلمـی را حتما برداشت و هر چیزی را نوشت و هر حرفی را زد؟ حساب‌رسی درون آنجا عجیب دقیق است.

حال مؤمن صبور بعد از مرگ‏

پیغمبر (ص) مـی‌فرمایند:ی را درون روز قیـامت مـی‌آورند و به او مـی‌گویند: هشت مـیلیون نفر را کشته‌ای. بـه پروردگار مـی‌گوید: هیچ نداند، تو مـی‌دانی، من چاقو نیز که تا به حال بـه دست نگرفتم. خداوند مـی‌گوید: آن وقت کـه در اروپا، آلمان و انگلیس، یک کلمـه از دهانت بیرون آمد، با آن یک کلمـه تو، هشت مـیلیون نفر از بندگان مرا مانند برگ درخت روی زمـین ریختند. یک کلمـه حرف نیز حساب و کتاب دارد. [۱۸۰] وقتی سنگ لحد را درون قبر مـی‌چینند و خاک روی قبر مـی‌ریزند، همسر، فرزند، عروس، داماد، عمو، دایی، ، و رفیق، همگی بـه سوی خانـه‌های خود برمـی‌گردند، پیغمبر (ص) مـی‌فرمایند: بین مـیّت وانی کـه پشت د، از عالم برزخ حالت پنجره مانندی پیدا مـی‌شود و مـی‌بیند کـه همـه مـی‌روند.
آنی کـه ما را رها نمـی‌کند، خداست.انی کـه برای ما دغدغه دارند، انبیـا، ائمـه، اولیـا و فرشتگان هستند. مـی‌بیند کـه همـه رفتند. خطاب مـی‌رسد:
«عَبْدِی! بَقیت فریداً، وَحِیداً فی لَحَدِکَ»
تو را تنـها گذاشتند و رفتند؟ بـه تو رحمـی کنم که:
«فأَنَا رَحمِکَ الیوم رحمـهً تَتَعَجَّبُ الخلائقُ منـها» [۱۸۱] چنان خودم از تو پرستاری کنم کـه تمام موجودات شگفت زده شوند. این خدا را از دست ندهیم. خدا این گونـه است. هیچ کدام بـه داد ما نمـی‌رسند.
پیـامبر (ص) مـی‌فرماید: بعد فرشته‌هایی مـی‌آیند و رختخوابی مانند رختخواب شب زفاف به منظور روح او پهن مـی‌کنند. مـی‌گویند: عمری را به منظور خدا و انبیـا، ائمـه علیـهم‌السلام، قرآن، عبادت و کار خیر دویدی، روزه گرفتی، نماز خواندی، خسته شده‌ای، استراحت کن، که تا موقعی کـه بیـاییم و تو را بیدار کنیم.
چه وقت بیدارش مـی‌کنند؟ وقتی کـه قیـامت برپا مـی‌شود. چه وقت قیـامت برپا مـی‌شود؟ ممکن هست مـیلیون‌ها سال دیگر باشد، یـا ده هزار سال دیگر، نمـی‌دانیم.
این عبارت از قرآن است: وقتی بیدارش مـی‌کنند، شخص کناری بـه او مـی‌گوید:
چه مقدار درون عالم برزخ بودی؟ فکر مـی‌کند کـه من چه موقع از دنیـا رفتم؟ بـه او مـی‌گوید: نمـی‌دانم، فکر کنم یک ساعت یـا نصف روز هست که من مرده‌ام. [۱۸۲] کیفیت این استراحت را ببینید.
خدا مـی‌فرماید: بنده من! درب قبرت را کـه مـی‌بندند و مـی‌روند، بـه فرشته‌ای امر مـی‌شود- چون تو از فرشته بالاتری و باید درون قبر استراحت کنی- مـی‌گویند: بر سر قبر برو و تا روز قیـامت نماز بخوان و تسبیح بگو کـه پرونده بنده من بسته نباشد.
ثواب کل آن نمازها را درون پرونده بنده‌ام منتقل کنید.
بار دیگر از ملک پران شوم‏
آنچه درون وهم ناید آن شوم [۱۸۳] این یکی از نظرات حضرت زین العابدین (ع) درون ارتباط با گناه است:
«الهی! الْبَسَتْنِی الخَطایـا ثَوْبَ مَذَلَّتِی» [۱۸۴] گناه شما را بی‌ارزش مـی‌کند. درون برابر گناه صبر کنید.
والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

آیین مـهرمـهر و محبت پیـامبر اسلام (ص)

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
از روش‌های بسیـار پسندیده‌ای کـه وجود مبارک رسول خدا (ص) درون مردم رواج دادند و خود حضرت نیز درون اجرای این روش پیش قدم بودند و این روش را با حوصله، محبت و بدون اتلاف وقت بـه کار مـی‌گرفتند، بـه عیـادت بیماران رفتن بود.
مردم قبل از بعثت وجود مبارک رسول خدا (ص) بـه خصوص درون منطقه مکه و مدینـه نسبت بـه همدیگر، بی‌مـهر، کینـه ورز، متقلب و اهل فتنـه بودند و گاهی با هم درگیری، نزاع و برخوردهای طولانی مدتی داشتند.
مـی‌نویسند: زمانی کـه پیغمبر (ص) مبعوث بـه رسالت شدند، از تاریخ این درگیری‌ها و نزاع‌ها بیش از صدسال مـی‌گذشت. پدران با هم جنگیده بودند و همدیگر را کشته بودند، آن نسل منقرض شده بود، جنگ بـه صورت ارث بـه فرزندان رسیده بود، آنـها نیز کشته داده بودند و جنگ بـه نسل سوم رسیده بود.
علاوه بر نزاع، درگیری، بی‌محبتی و بی‌مـهری نسبت بـه یکدیگر، تکبّر نیز داشتند و افراد، چهره‌هایی مطرود مردم بودند. اگر خانواده‌ای سرپرستش را از دست مـی‌داد و بچه‌های او یتیم مـی‌شدند، مورد نفرت آن مردم بودند و این را نحس و عیب بزرگی مـی‌دانستند و به یتیم با دیده حقارت نگاه مـی‌د. بـه او کمک نمـی‌د و از همان ابتدای یتیمـی، ساختمان شخصیت او را مورد هجوم قرار مـی‌دادند.
اگر- قبل از بعثت- یتیم گرسنـه‌ای به منظور گرفتن کمک بـه مردم مکّه یـا مدینـه مراجعه مـی‌کرد، با داد و فریـاد و خشونت او را از خودشان مـی‌راندند. یکی از دستورهای مـهم پروردگار بـه پیغمبر (ص) این بود کـه اگری یتیم را از خود براند، او را بی‌دین معرفی مـی‌کند و دستور مـی‌دهد:
«وَ أَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ» [۱۸۵] «أَرَءَیْتَ الَّذِی یُکَذّبُ بِالدّینِ* فَذَ لِکَ الَّذِی یَدُعُّ الْیَتِیمَ» [۱۸۶] حتی اخلاق مردان خشن، بی‌محبت و بی‌مـهر آن روزگار بـه زنان کـه باید کانون مـهر و محبت باشند، سرایت کرده بود. بـه محض این کـه شوهر مـی‌مرد، همسرش بچه‌های یتیم را رها مـی‌کرد و شوهر مـی‌کرد و دیگر کاری بـه کار این بچه‌ها نداشت کـه عاقبت این بچه‌های یتیم چه خواهد شد.
رسول خدا (ص) با روش‌های مختلف؛ عیـادت بیمار، رعایت حال یتیم، یـا از کار افتادگان و تهیدستان، شعله فطری عشق و محبت بـه دیگران را روشن د و مردم را توجه مـی‌دادند بـه این کـه این قدم‌ها الهی است:
یعنی مثلًا وقتی بـه عیـادت بیمار مـی‌روید، درون حقیقت بـه عیـادت پروردگار مـی‌روید. یـا این کـه وقتی بـه یتیم رسیدگی مـی‌کنید، [۱۸۷] خدا را از خود خوشحال مـی‌کنید. اگر دست‌افتاده‌ای را مـی‌گیرید، خداوند رحمتش را شامل حال شما مـی‌کند. دو نفر کـه به هم مـی‌رسید و دست مـی‌دهید، پروردگار عالم از شما شاد مـی‌شود.
وقتی کـه همدیگر را درون آغوش مـی‌گیرید و به همدیگر احترام مـی‌کنید، بعد کـه جدا مـی‌شوید، گناهان شما نیز از پرونده شما جدا مـی‌شود؛ [۱۸۸] یعنی تمام برنامـه‌های مـهرورزی و هزینـه عاطفه نسبت بـه دیگران را عبادت و کار خدایی و دارای پاداش و اجر حساب د کـه اگر این شعله درون دل امت سرد شود، همـه نسبت بـه همدیگر خشن و کینـه‌دار مـی‌شوند، چون مریض، یتیم، افتاده و تهیدست درون مشکل خویش دست و پا خواهند زد و دیگران را نسبت بـه خویش مقصر خواهند دید، لذا کینـه یکدیگر را بـه دل خواهند گرفت و اخلاق خشونت‌باری را درون اجتماع از خود بروز خواهند داد.

فداکاری پدر و مادر درون حق فرزند

من واقعا نمـی‌توانم درون قلب خودم بپذیرم کـه اسلام با برپا آسایشگاه به منظور پیرمردان و پیرزنان موافقت داشته باشد؛ کـه مادری، شصت سال به منظور فرزندش فداکاری کند، بعد خیلی راحت این فرزند، او را درون سنین پیری کـه کاملًا محتاج مراقبت، محبت و کمک فرزند خویش است، رها کند. [۱۸۹] چون ما درون تمام عالم، درون مـیان موجودات زنده، فداکارتر از مادر نداریم. البته بعضی از مادرها براثر کثرت گناه و شرکت درون مجالس معصیت، رشته‌های انسانیت درون آنـها خشک شده هست و دیگر مادر نیستند و نمـی‌توانند مادر باشند.
فداکارتر از مادر- با حفظ حیثیت مادری- و دلسوزتر از پدر- با حفظ حیثیت پدری- وجود ندارد. ممکن هست مردی ازدواج کرده، بچه دار شده، ولی پست، بی‌مایـه و لا ابالی هست و هیچ رحمـی بـه فرزندان خود نداشته باشد. او پدر نیست، بلکه این شمری کوچک، درون کربلای خانـه است. اسلام چنین پدران و مادرانی را لعنت کرده است. [۱۹۰] پدر؛ یعنی کانون دلسوزی، خیرخواهی، صبر و تحمل به منظور تأمـین معیشت خانواده. عمری عرق مـی‌ریزد، از آبرو مایـه مـی‌گذارد و از بدن هزینـه مـی‌کند، سرما و گرما را مـی‌چشد، رنج‌ها را بـه خود مـی‌خرد، فریـادها، ناسزاها، فحش‌هایی کـه در فضایب هست تحمل مـی‌کند، دغدغه‌های تربیت فرزندان را بـه جان مـی‌خرد، به منظور این کـه فرزندانش راحت زندگی کنند و خوشبخت شوند، اما درون روز درماندگی پدر و مادر، بچه‌ها با محلی قرار داد ببندند و هر دو را دور بیـاندازند. این چه جنایتی هست که غرب بـه شما تحمـیل کرده است؟
در همـین سیمای جمـهوری اسلامـی ایران، گاهی گزارشگر بـه آسایشگاه مـی‌رود و با این مردان بزرگوار و زنان پاکدامن از کار افتاده مصاحبه مـی‌کند، آنـها بـه پهنای صورت اشک مـی‌ریزند کـه اگر بچه‌های ما، ما را مـی‌بینند، بـه ما سری بزنند. آیـا اسلام این وضع را قبول دارد؟ اگر قبول دارد کـه باید بگوییم اسلام دین خشونت و بی‌مـهری است.
اما ما هیچ مکتبی را درون عالم برتر از مکتب اسلام و فرهنگ تشیع درون عشق، مـهر و محبت نداریم. این فرهنگ، مستقیما فرهنگ حق هست و معلّم این فرهنگ نیز پیغمبر (ص) و معصومـین (ع)هستند.
آنـها بـه ما گفته‌اند که: لحظه بـه لحظه نگاه بـه پدر و مادر، آب بـه دست آنـها، گذاشتن غذا درون دهان آنان، بردن، بوسیدن، احترام ، از عبادات خدا و اعمال دارای ارزش است. [۱۹۱] بـه قدری این مسأله مـهم هست که پروردگار درون قرآن کرارا بـه آن اشاره مـی‌فرماید؛ درون مورد پدر و مادر مـی‌فرماید:
«وَ قَضَی رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَ بِالْوَ لِدَیْنِ إِحْسَنًا» [۱۹۲] آیـا دور انداختن پدر و مادر و روانـه آنـها بـه آسایشگاه، جنگ با قرآن نیست؟ همسر مـی‌گوید: پدر و مادر خود را بیرون بیـانداز، من تحمل آنـها را ندارم.
به زن چه ربطی دارد؟ پروردگار مـی‌فرماید. بعد صبر به منظور کجا است؟
پروردگار عالم صد و سه مرتبه درون قرآن مسأله صبر را مطرح کرده است، یکی از این صبرها، صبر درون برابر رنج‌ها، ناراحتی‌ها، مشکلات و پیری پدر و مادر است.
من اگر نسبت بـه تبلیغ دین احساس مسئولیت نمـی‌کردم، اگر کار زیـاد دینی بر عهده‌ام نبود، محال بود از کنار پدرم جدا شوم. چون این کار بعد از عبادت خدا، بالاترین عبادت است.
اگر امکان دارد، منزلی به منظور هر دو نفر آنـها اجاره کن، یـا خانـه قدیمـی آنـها را تعمـیر کن، دست و پای پدر و مادر را ببوس، هر روز بـه دیدن آنـها برو، دور انداختن پدر و مادر کفر و خلاف قرآن است، ولی درون جامعه ما حدود چهل سال هست که رسم شده، پدر و مادر را بـه آسایشگاه مـی‌برند و حتی بـه دیدن آنـها نیز نمـی‌روند. این حرکت کمال بی‌رحمـی، بی‌مـهری هست و خلاف خواسته و امر پروردگار است.

حق پدر و مادر بر فرزندان‏

شخصی بـه امام صادق (ع) عرض مـی‌کند: مادرم درون خانـه مانده و ناتوان است.
نمـی‌تواند راه برود. غذا درون دهان او مـی‌گذارم، لباس‌هایش را مـی‌شویم، روزی کـه مادرم آه مـی‌کشد، من بسیـار ناراحت مـی‌شوم. مادر مـی‌گوید: خیلی آرزو داشتم بـه مکه بروم، یـابن رسول الله! به منظور او وسیله سفر، کجاوه، تشک و متکا را به منظور او فراهم کردم و از مدینـه بـه مکه بردم. هنگام طواف او را بر دوش خود سوار کردم، هفت دور او را طواف دادم، نمازش را خواند، سعی صفا و مروه را انجام داد، چند کیلومتر مادرم را بـه دوش کشیدم، او را بـه مدینـه بازگرداندم، مادرم از این زیـارت خوشحال شد. حال بـه خدمت شما آمدم که تا بگویم: آیـا حق مادرم ادا شده است؟
حضرت فرمودند: حق بیداری یک شب او که تا صبح نیز ادا نشده است. [۱۹۳] بـه دین کـه نگاه کنید، دریـایی از محبت درون قوانین آن موج مـی‌زند.
شخصی درون عرفات بـه امام صادق (ع) عرض مـی‌کند: من مسیحی بودم و مسلمان شده‌ام،[۱۹۴] پدرم مرده است، اما خانواده‌ام، مادر، برادرها و هایم مسیحی هستند. من حاجی شده‌ام. آیـا مـی‌توانم بـه خانـه بروم و با آنـها زندگی کنم؟
فرمود: آیـا خانواده شما ‌خوار هستند؟ نجس هست و ضرر دارد، اسلام آن را حرام کرده است. اگری از این قانون دین خوشش نمـی‌آید، برود آن‌دقدر بخورد که تا سر از جهنم درآورد. کبد، سلول‌های مغز و اعصاب را از بین مـی‌برد، کلیـه‌ها را از کار مـی‌اندازد و خود خوار و اطرافیـان را بـه خاک سیـاه مـی‌نشاند. [۱۹۵]عرض کرد: یـابن رسول الله! خانواده‌ام اهل نیستند. امام صادق (ع) فرمودند: آیـا گوشت خوک مـی‌خورند؟ گفت: نـه، خانـه ما درون کوفه هست و گوشت خوک نیست کـه بخورند.
گوشت خوک حرام است، چرا؟ چون آثار زیـانباری دارد. بعضی‌ها مـی‌گویند:
زمانی آثار زیـانبار داشت، اما اکنون دستگاهی درست کرده‌اند کـه گوشت خوک را درون حرارت و زمان معین قرار مـی‌دهند، مـیکروب‌هایش را مـی‌کشند و ضررهای آن را از بین مـی‌برند. دیگر چرا حرام است؟
اسلام مـی‌گوید: همـه خوراکی‌ها، نـه فقط درون بدن شما اثر مـی‌گذارد، بلکه درون روح شما نیز اثر مـی‌گذارد. آثار بی‌غیرت گوشت خوک را با چه کارخانـه‌ای مـی‌خواهید از بین ببرید؟ تحریک هیجانات حرام را از کجای گوشت خوک مـی‌خواهید نابود کنید؟
آن مسیحی عرض کرد: گوشت خوک نمـی‌خورند. امام صادق (ع) فرمودند:
وقتی از مکه برگشتی، بـه همان خانـه برو. درون ظرف آنـها غذا بخور، با مادرت هم‌سفره شو. اسلام، دین مـهر است.
این رفتار اسلام با مسیحیـان است، آنـها بـه ما مـی‌گویند: شما خشن هستید، اما خودشان همـه را مـی‌کشند، خانـه‌ها را خراب مـی‌کنند و به خانـه‌های مردم عراق و افغانستان و فلسطین مـی‌ریزند، جلوی چشم خانواده، اعضای آن خانواده از پدر و بچه و زن حامله را مـی‌کشند و بعد مـی‌گویند: شما خشن هستید. آیـا ما خشن هستیم؟
اگر پاپ نیز این حرف را بزند، و گوشت خوک، کلامـی بهتر از این از مغز او بیرون نمـی‌دهد. وقتی رییس روحانی مسیحیـان خوک بخورد و در کلیسای روم بخورد، حتما این دروغ‌ها را بگوید.

محبت پیـامبر (ص) بـه یـهودی‏

این پیغمبر ما (ص) بود کـه با آن قدرت و توان، بعد از روز سوم کـه از نماز برمـی‌گشت، مـی‌فرماید: درون مسیر مسجد، شخصی یـهودی خاکستر بر سر من مـی‌ریخت، سه روز هست که او را نمـی‌بینم. بـه اصحاب خود نیز این موضوع را نگفته بودند و زود بـه خانـه رفته، لباس‌های خود را مـی‌شست و حاضر نبود بـه مردم بگوید کـه ببینید این یـهودی با من چه مـی‌کند.
پیـامبر (ص) سنبل صبر، استقامت و حوصله بودند و سرشار از مـهر، محبت و خدمت. انسان‌های عجول و شتابزده نمـی‌توانند «عبدالله» باشند. از پدر و مادر خود درون خانـه نگهداری کنید و آنـها را از خود دور نکنید و صبر را پیشـه راه خود کنید کـه آن دو، کلید درهای بهشت هستند، گرچه کافر باشند.
یک نفر بـه پیـامبر (ص) عرض کرد: این یـهودی همسایـه من است، آیـا بر سر شما خاکستر مـی‌ریخت؟ فرمودند: بله.
گر بر سر نفس خود امـیری، مردی‏
ور بر دیگران خرده نگیری، مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن‏
گر دست فتاده‌ای بگیری، مردی [۱۹۶] این یـهودی این گونـه دوست داشته کـه از ما پذیرایی کند، اما سه روز هست که از ما پذیرایی نکرده است. گفت: آقا! او مریض است. فرمود: ما درون مدینـه زندگی مـی‌کنیم و لازم هست که بـه عیـادت او برویم. [۱۹۷] شما اسرائیلی‌ها! صهیونیسم‌های آمریکا و اروپا! حداقل بـه خود زحمت مطالعه درون روش پیغمبر ما را بدهید، بـه ما یـاد دادند کـه به عیـادت مریض هم کیش شما برویم.
خدا درون قرآن فرموده است: زکات واجب بـه هشت سهم تقسیم مـی‌شود، یک سهم آن را بـه مسیحی، یـهودی و زرتشتی فقیر بدهید. چه خوب مزد هزار و پانصد ساله ما را، یـهودی‌ها و مسیحی‌ها بـه ما دادند. بسیـار عالی محبت‌های ما را تلافی کردید.
شما بـه اسلام و اسلامـیان جنایت کردید و ما درون ایران بـه یـهودیـان هم مسلک شما کمال محبت را کردیم. ما درون کشور فرانسه هفت مـیلیون مسلمان داریم، اجازه نمـی‌دهید کـه یک نفر بـه عنوان نماینده مسلمانان بـه مجلس شما برود، اما بیست هزار یـهودی درون کشور ما زندگی مـی‌کنند و در مجلس ما نماینده دارند.
یـهودی‌ها درون بازار ما مغازه دارند و مردم از آنـها خرید مـی‌کنند. بانک‌ها بـه آنـها وام مـی‌دهند، مردم ایران بـه یـهودی‌های اینجا بی‌احترامـی ند، اما شما یـهودی‌های خارج از کشور ما، این گونـه جواب مسلمانان را مـی‌دهید؟
فرمود: آن یـهودی درون شـهر ما مریض هست و لازم هست که بـه عیـادت او برویم؟
به خاطر حفظ جان پیـامبر (ص) چند نفر بـه دنبال ایشان بـه راه افتادند. حضرت درون زدند، پسر جوان آن یـهودی آمد و درب را باز کرد. چشم او بـه رسول خدا (ص) افتاد، حضرت فرمود: پدر تو درون خانـه است؟ جوان گفت: پدرم درون بستر افتاده است، فرمود: برو بـه او بگو کـه من بـه عیـادت تو آمده‌ام. جوان بـه کنار رختخواب پدرش آمد، گفت: بی‌مروتِ بی‌رحم، آنی کـه هر روز بر سر او خاکستر مـی‌ریختی، با آن قدرتش، بـه عیـادت تو آمده است.
گفت: پسرم! لحاف را روی سر من بکش کـه من او را نبینم، زیرا از صورت او خجالت مـی‌کشم. بعد بـه او تعارف کن که تا وارد خانـه شود. پیغمبر (ص) کنار بستر او نشست.
پیـامبر (ص) دستور داده‌اند کـه وقتی بـه عیـادت بیمار مـی‌روید، دست رشانی مریض بگذارید، با او آرام حرف بزنید و طلب شفا کنید، از مریض بپرسید کـه چیزی کم ندارد. طبیب نمـی‌خواهد.
پیغمبر اکرم (ص) دست مبارک خود را بردند کـه لحاف را بلند کنند، یـهودی لحاف را محکم گرفت، گفت: اول مرا مسلمان کن، بعد لحاف را از روی من کنار بزن. من خجالت مـی‌کشم.
عیـادت مریض، حال یتیم، مردم، یـهودی، مسیحی، زرتشتی، پدر و مادر کافر و مشرک را رعایت ، رعایت مردم درون فروش جنس، از مسلمات دین اسلام مـی‌باشد.
اکثر مردم بـه اندازه یک قبر نیز نمـی‌توانند زمـین بخرند و خانـه درست کنند. مـهر و محبت، عدالت و کرامت، رحم و مروت، مردانگی و جوانمردی کجا رفته است؟
رعایت همسر، اولاد، داماد، عروس، نوه، همسایـه و مردم، روش‌های بسیـار ریشـه دار الهی هست که وجود مبارک رسول خدا (ص) بـه مردم انتقال دادند که تا مردم درون این مدتی کـه در دنیـا زندگی مـی‌کنند، همـه با هم باشند، بـه هم اعتماد کنند، همدیگر را دوست داشته باشند و به هم کمک کنند و حق هم دیگر را رعایت کنند.
«تَعَاوَنُوا عَلَی الْبِرّ وَ التَّقْوَی» [۱۹۸] اسلام چه برنامـه‌های عاطفی و دقیقی دارد. که تا دیر نشده است، پدر و مادر پیر خود را از آسایشگاه بـه خانـه بیـاورید. آنـها درون آنجا بر اثر تنـهایی دق مـی‌کنند، بـه مرگ طبیعی نمـی‌مـیرند. آنـها با عاق شما نمـیرند. بروید و ازانی کـه پدر و مادرهای آنـها درون آسایشگاه‌ها مردند بپرسید کـه بعدها چه بلاهایی بـه سر پسران و ان آنان آمده است.
خداوند چوب بـه جا مـی‌زند
اگر مـی‌زند بی‌صدا مـی‌زند

محبت بـه حیوانات‏

ائمـه (ع)به دنبال قرآن مجید حرکت مـی‌کنند و راه رسیدن بـه بهشت را درون صبر و راه ورود بـه جهنم را درون بی‌صبری قرار داده‌اند. من کتاب‌های حقوقی زیـادی را خوانده‌ام، بـه خدا قسم! هیچ رشته حقوقی درون جهان توان این را ندارد کـه در مقابل حقوق اسلام عرض اندام کند.
چرا مردم با این حقوق تربیت، منظم و مرتب نمـی‌شوند؟ چرا هر روز فساد و ناامنی درون دنیـا بیشتر مـی‌شود؟ مردم را بـه دین برگردانید. زلف مردم را بـه خدا گره بزنید. مردم را به منظور عمل بـه کتاب خدا آماده کنید.
ائمـه (ع)به حاجی‌ها مـی‌گفتند: وقتی بـه مکه مـی‌روید، مرکب خود را بیشتر از قدرتش بار نکنید.
مـی‌فرمودند: منزل بـه منزل بار را پیـاده کنید، آب و علف آنـها را کامل بدهید و به حیوانات بی‌زبان شلاق نزنید و اگر مـی‌خواهید درون خود مسجد الحرام، دور کعبه با مرکب طواف کنید. [۱۹۹] بـه امام باقر (ع) عرض د: شتر پدر شما از خانـه بـه قبرستان بقیع رفته است، بر سر قبر پدر شما سر مـی‌کوبد و اشک مـی‌ریزد. زین العابدین (ع) با این شتر چند سفر بـه مکه رفته بودند و به قدری بـه این شتر محبت کرده بودند کـه شتر دیگر تحمل شـهادت و دوری از امام زین العابدین (ع) را نداشت. [۲۰۰]گفتند: یـابن رسول الله! با شتر چه کنیم؟ امام فرمودند: بگذارید کنار قبر پدرم عقده دلش را خالی کند. او را ناراحت نکنید. بعد آمدند، گفتند: آنقدر سر بـه قبر حضرت زد کـه مرد، حضرت فرمودند: پایین قبر پدرم، شتر را دفن کنید. بگذارید کنار قبر پدرم راحت باشد.
کسی کـه روحیـه صبر ندارد، بـه قوانین اسلام عمل نمـی‌کند، چون حوصله‌اش را ندارد. بـه بعضی‌ها مـی‌گوییم: درون نماز جماعت شرکت کن، روزه بگیر، مـی‌گوید:
حوصله ندارم. بـه عیـادت بیمار برو، مـی‌گوید: ممکن هست که مریض شوم. بـه فقرا کمک کن، مـی‌گوید: دولت کمک کند. از رسول خدا (ص) و ائمـه (ع)نقل شده است:
در قیـامت بـه هیچ بی رحمـی رحم نخواهند کرد. [۲۰۱] والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

اسوه صبرمظلومـیّت امام حسن مجتبی (ع)

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
کلمـه «حسن» و مشتقات این کلمـه مانند «حُسن، محسن، احسان، احسن»، درون کتاب خدا زیـاد بـه کار گرفته شده است. درون موارد گوناگون نیز بـه دنبال کتاب خدا بـه کار گرفته شده است.
علت حقیقی آن این بوده کـه وجود مبارک امام مجتبی (ع) از همـه مصادیق زیبایی ملکی و ملکوتی برخوردار بودند. ابرهای متراکم، سیـاه و ظلمانی فرهنگ و حکومت اموی، نگذاشت کـه مردم از این زیبایی‌های ملکی و ملکوتی درون عالم وجود که تا قیـامت بهره کامل ببرند و این زیبایی‌ها ظهور کند و آشکار شود و فرهنگ اهل‌بیت (ع)در جامعه نشر پیدا کند.
ظلمـی کـه بر پدر امام مجتبی (ع) رفت که تا جایی بود کـه وجود مبارک امـیرالمؤمنین (ع) را درون پشت ابرهای سیـاه حکومت و فرهنگ اموی پنـهان کرد و چهره‌ای غیر از چهره الهی امـیرالمؤمنین (ع) را با هزینـه پول و تبلیغات زیـاد نشان مردم دادند کـه مردم بـه راحتی، نود سال درون خطبه‌های نماز جمعه و قنوت نماز خود بـه امـیرالمؤمنین (ع) ناسزا گفتن را واجب مـی‌دانستند. همان ابرهای متراکم و ظلمانی تبلیغی و فرهنگی امویـان، زیبایی‌های امام مجتبی (ع) را نیز پنـهان کرد و حضرت را غیر از آن کـه بودند، نشان داد.
آنـها چهره عادی و معمولیی را همراه با انواع دروغ‌ها و تهمت‌هایی کـه بر آن چهره نقاشی مـی‌د، از منفورترین چهره‌ها و افراد جامعه مـی‌د. از جمله درون مـیان مردم پخش د و به مردم باوراندند کـه حضرت مجتبی (ع) با این کـه بیش از چهل و هفت سال درون این دنیـا نبوده، با سیصد ازدواج کرده بود. درون حالی کـه حضرت درون مدینـه خانـه‌ای کاه گلی معمولی داشتند و مدینـه نیز شـهر کم جمعیتی بود و امام مجتبی (ع) درون کمال زهد بـه سر مـی‌بردند. فرهنگ امویـان و عباسیـان کاری کرد کـه حضرت را با تشکیل دهندگان حرمسراها و رانان عالم و افراطیـان درون غریزه یکی بدانند.
اگر ایشان با سیصد ازدواج کرده باشند، حداقل حتما صد نفر آنـها بچه دار مـی‌شدند، چون هر سیصد کـه نازا و عقیم نبودند.
وجود مقدس ایشان درون این دنیـا سه فرزند پسر از یک خانم با کرامت و بسیـار بزرگوار داشتند؛ حسن بن حسن، قاسم بن حسن و عبدالله بن حسن و هر سه درون روز عاشورا به منظور یـاری حضرت سیدالشـهداء (ع) شرکت داشتند کـه حسن بن حسن خیلی زخم خورد، ولی شـهید نشد، چون بعد از روز عاشورا او را درون مـیان کشته‌ها دیدند دارد نفس مـی‌کشد، اهل‌بیت (ع)با خود برداشتند و به شام بردند و به مدینـه برگرداندند.
این حسن بن حسن فرزند بزرگ امام مجتبی (ع) همان بزرگواری هست که با فاطمـه حضرت ابی عبدالله الحسین (ع) ازدواج کرد و از ازدواج این زن و شوهر، نسل بسیـار بابرکت و عظیمـی بـه وجود آمد، از جمله خاندان طباطبایی منطقه زواره و اردستان، خاندان طباطبایی بحرالعلوم، خاندان طباطبایی حکیم درون عراق کـه در این هزار و پانصد سال از نسل حسن بن حسن مـی‌باشند.
از این زن و شوهر هزاران مرجع تقلید، مفسر قرآن، مبلغ دین، نویسنده، عارف و سالک بـه وجود آمده است. همراه با آثار عظیمـی کـه ذرّیّه این زن و شوهر از خود بر جای گذاشتند.
فرزند دوم حضرت امام حسن (ع) هم قاسم بن حسن هست که ازدواج نکرد و در سن ازدواج نبود، چون روزی کـه امام مجتبی (ع) شـهید شد، ایشان سه ساله بود، و در کربلا سیزده ساله بود و در جنگ با دشمن نیز سنگباران و تیرباران شده، شـهید شد. فرزند سوم حضرت امام حسن (ع) نیز ده ساله بود کـه پدر را بـه یـاد نمـی‌آورد، خیلی با عمو مأنوس بود کـه أبی عبدالله (ع) سفارش او را بـه خویش د کـه او را با خود بـه شام ببرند و به مدینـه برگردانند کـه از دست فرار کرد و به مـیان گودال قتلگاه آمد و صورتش را روی بدن خون آلود عمو گذاشت و عمو او را درون آغوش گرفت کـه یکی از قاتلان یزیدی آمد و در آغوش أبی عبدالله (ع) سر بچه را از بدن جدا کرد. فرزندان امام مجتبی (ع) چنین بودند.

مقصود دشمن از اتهام‏

ستمگران، ظالمان، پلیدان، هواپرستان و دنیـاپرستان کـه در هر روزگاری هستند و نسبت بـه اهل خدا حسادت مـی‌ورزند، این چهره عظیم زهد، ورع، تقوا، علم، کرامت، فضیلت، ولایت و امامت را زیر ابرهای سیـاه تبلیغات ناحق و باطل پنـهان د. این طرف از او چهره ‌ران، هواپرست ساختند.
این گوشـه‌ای از جنایت امویـان درباره حضرت مجتبی (ع) هست و وقتی کـه این گونـه چهره را پنـهان کنند، بقیـه فضایل آشکار نمـی‌شود. درون تمام محافل مـی‌نشینند و مـی‌گویند: هزینـه این سیصد زن با ظلم و جور، بردن حق مردم و بیت المال تأمـین مـی‌شده است. تمام این حرفها بعد از شـهادت امام مجتبی (ع) زده شده است. اگر درون زمان حیـات او مـی‌گفتند: با سیصد زن ازدواج کرده هست که محکوم مـی‌شدند؛ زیرا امام خانـه‌ای کاه گلی داشتند و با همسری کـه مادر این سه بچه بود و همسر دیگری کـه قاتل امام شد زندگی مـی‌د.
این‌ها بنا داشتند چنان کـه امـیرالمؤمنین (ع) را زیر ابرهای متراکم تبلیغات غلط پنـهان کرده بودند، که تا جایی کـه مردم با جان و دل صد سال «قربه الی الله» علی (ع) را لعن مـی‌د، با امام مجتبی (ع) نیز همـین معامله را ند. ده سال بعد تبلیغات غلطی علیـه امام حسین (ع) درون کوفه د کـه مردم واقعا به منظور رضای خدا بـه کربلا آمدند و این هفتاد و دو نفر را قطعه قطعه د کـه در قیـامت بـه بهشت بروند.
خدا درون قرآن مـی‌فرماید: هر حرفی را باور نکنید، چون مصداق:
«سَمَّعُونَ لِلْکَذِبِ» [۲۰۲] شنونده دروغ نباشید، چون همـین حرفها شما را از خدا جدا مـی‌کند.

پیدایش عقیده‌های مختلف با زبان‏

در اوایل دنیـا کـه کافر وجود نداشته است، چون زندگی درون دنیـا با پیغمبری حضرت آدم (ع) شروع شد. با این بزرگواری کـه خدا درون قرآن مـی‌فرماید:
«إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً»[۲۰۳] اول کفر، شرک، کمونیسم، سوسیـالیست و کاپیتالیسم، نیروانا، بودائیسم و لائیک کـه نبود، زندگی با دین، پاکی، درستی، عبادت، کرامت، پاکدامنی و تقوا شروع شده بود.
«کَانَ النَّاسُ أُمَّهً وَ حِدَهً» [۲۰۴] این آیـه قرآن است، بـه تدریج زبان‌ها بـه انحراف افتاد. آن روزگاری کـه قلم و کاغذ نبود، درون این زمـینـه عهده‌دار همـه عقیده‌ها زبان بود. شروع بـه مکتب سازی کرد.
غزالی جمله زیبایی درباره زبان دارد. نمـی‌دانم این عبارت را خود غزالی بیـان کرده است، یـا ازی دیگر نقل کرده. مـی‌گوید:
«اللِّسانُ جِرْمُهُ صَغِیرٌ وَ جُرمُهُ کَبیرٌ وَ عَظیمِ»
زبان عنصری با جرم و حجمـی سبک و کوچک است. اگر زبان را درون ترازو بگذارند، چند گرم وزن دارد؟ اما این زبان عالم را بـه آتش مـی‌کشاند [۲۰۵] و در مقابل خدا، تنـها درون عربستان سیصد و شصت خدای قلابی ساخت. درون هندوستان که تا کنون پانزده مـیلیون خدا ساخته است. فرهنگ لاییک، کمونیست، امپریـالیسم و بوداییسم ساخته زبان است.
این زبان، حضرت علی (ع) را بـه گونـه‌ای نشان داد کـه مردم بر خود واجب دیدند کـه در نمازها او را لعن کنند و امام مجتبی (ع) را از فتحعلی شاه و ناصر شاه قاجار و حرمسرا سازان شاهان تاریخ، زشت‌تر و پست‌تر نشان داد.
موج این تبلیغات بر شیعه نیز اثر گذاشت. شما حال و قلبی کـه نسبت بـه أبی عبدالله (ع) دارید، آیـا یک صدم آن را نسبت بـه حضرت مجتبی (ع) دارید؟
حضرت مجتبی (ع) چهی بود؟ حضرت (ع) ده سال امام واجب الاطاعه أبی عبدالله (ع) بوده است، یعنی امام حسین (ع) مأموم امام حسن (ع) بوده است.

بزرگواری و عظمت امام مجتبی (ع)‏

چرا خدا اسم او را «حسن» گذاشت؟ چون هرچه درون عالم ملک و ملکوت متصف بـه صفت حسن، محسن، احسان و احسن است، درون وجود امام مجتبی (ع) جمع است.
نگویم آب و گل هست آن وجود روحانی‏
بدین کمال نباشد جمال انسانی
اگر تو آب و گلی همچنان کـه سایر خلق‏
گل بهشت مخمّر بـه آب حیوانی
وجود هر کـه نگه مـی‌کنم ز جان و جسد
مرکب هست و تو از فرق که تا قدم جانی
به هر کـه خوبتر اندر جهان نظر کردم‏
که گویمش بـه تو ماند، تو بهتر از آنی [۲۰۶]
حضرت مجتبی (ع) را حتما با قرآن، فرمایش‌های پیغمبر (ص) و اولیـای الهی نگاه کنیم. ایشان را درون این حقیقت ببینم کـه ده سال امام واجب الاطاعه حضرت أبی عبدالله الحسین (ع) بوده است. بدون این کـه توضیح، تفسیر و شرح بدهم، یعنی جرأت ورود بـه توضیح آن را ندارم و بیشتر مردم نیز تحمل این مسأله را ندارند. اسم حسین کـه «یـاء» اضافه دارد، اگر «یـاء» را حذف کنید، حسن مـی‌شود، بـه خاطر این هست که اسم مصغّر حسن است، که تا ببینید کـه امام حسن (ع) کیست.
پای عقل عالمـیان و هر مفسری درون اینجا لنگ است. حسین اسمـی هست که خدا بر أبی عبدالله (ع) گذاشت، اما حسن اسمـی هست که خدا روی امام مجتبی (ع) گذاشته هست و حسین، مصغّر حسن است. یعنی ای انسان‌ها! نسبت بـه اسم امام مجتبی (ع) توجه کنید.
وقتی امام مجتبی (ع) درون روز پانزدهم ماه رمضان بـه دنیـا آمدند، تمام نمازهای واجب دو رکعتی بود، یعنی پانزده سال پیغمبر (ص) همـه نمازها را با مردم بـه صورت دو رکعتی مـی‌خواندند. که تا روز پانزدهم ماه رمضان آن سالی کـه هنگام سحر حضرت مجتبی (ع) بـه دنیـا آمدند، رسول خدا (ص) دو رکعت بـه نماز ظهر و دو رکعت بـه نماز عصر اضافه د و خدا امضا کرد کـه فقط درون سفر، نمازهای چهار رکعتی، دو رکعتی شوند. بـه شکرانـه ولادت امام مجتبی (ع) چهار رکعت بـه دو نماز واجب اضافه شد. سال بعد کـه أبی عبدالله (ع) بـه دنیـا آمد، پیغمبر (ص) یک رکعت بـه مغرب و دو رکعت بـه عشا اضافه د، یعنی سه رکعت، کـه کمتر از امام مجتبی (ع) باشد، چون حسین، مصغّر حسن است. [۲۰۷] کلمات «حسن، أحسن، احسان، محسن و حسین» کـه ریشـه درون سه حرف «حاء و سین و نون» دارند، درون کتاب خدا و معارف الهیـه زیـاد استعمال شده است. بـه سراغ بعضی از آیـات قرآن برویم که تا از نظر قرآن و روایـات ببینیم کـه امام مجتبی (ع) کیست.

مظلومـیت اهل بیت علیـهم‌السلام‏

او و پدرش مظلوم‌ترین مظلومان جهان مـی‌باشند. مظلومـیت أبی عبدالله الحسین (ع) اگر یک است، مظلومـیت امام مجتبی (ع) نود و نـه هست و مظلومـیت امـیرالمؤمنین (ع) بی‌نـهایت است.
چه ظلمـی درون عالم بـه این خانواده شده است. بالاترین ظلم این هست که شش مـیلیـارد نفر بـه جای این کـه به امام اقتدا کنند، شب و روز بـه شیطان اقتدا مـی‌کنند. این بالاترین ظلم است. شش مـیلیـارد نفر تابع فرهنگ‌هایی هستند کـه دولت‌های جهان از ناحیـه شکم، و عوامل خود بـه مردم ارائه مـی‌دهند و مردم نیز مـی‌پذیرند، اما فرهنگ اهل‌بیت (ع)در دنیـا، درون غربت کامل است.
مظلومـیت این هست که درون مدینـه و ایـام حج، دو مـیلیون نفر درون نماز جماعت شرکت مـی‌کنند، اما این نماز با فرهنگ الهی و ائمـه (ع)مطابق نیست، بلکه با فرهنگ ابوحنیفه، مالک و شافعی مطابق هست که دین آنان، دین بنی‌امـیه است. این مظلومـیت است. [۲۰۸]امـیرالمؤمنین (ع) سخنرانی بسیـار جالبی د کـه همـه گوش و هوش‌ها را گرفته بود، یک نفر از وسط جمعیت بلند شد، امـیرالمؤمنین (ع) سخنش را قطع کرد و فرمود: چه مـی‌خواهی؟ گفت: علی جان! بـه من ظلم شده است. تو امروز حاکم مملکت هستی و قدرت داری کـه این ظلم را از من برطرف کنی؟
بر حاکم واجب هست که ظلم را برطرف و زندگی مردم را اداره کند و نگذارد ستمکار درون جامعه سر بلند کند و ثروتمندان بی‌دین بـه خاطر این کـه ثروت دارند خون مردم را بمکند و به هر شکلی کـه مـی‌خواهند، اقتصاد را شکل بدهند.
گفت: علی جان! تو حاکم هستی، سخنرانی تو را مخصوصا قطع کردم کـه بگویم کـه به من ظلم شده هست و من خودم قدرت دفع ظلم از خودم را ندارم.
این حاکم او را رد نکرد. بـه او نگفت: خجالت نکشیدی کـه سخنرانی ما را قطع کردی؟ حاکم بـه مأمور دولتش نگفت: این بی‌تربیت را بیرون کنید، که تا بی‌ادبی نکند.
بلکه که تا گفت: ای حاکم! بـه من ظلم شده است، از صورت علی (ع) اشک سرازیر شد. از روی منبر بـه او گفت: چقدر بـه تو ظلم شده است؟ گفت: یک ظلم بـه من شده است.
در روایـات ما ننوشته‌اند کـه چه ظلمـی بوده است. گفت: یک ظلم بـه من شده است. حضرت فرمود: اما منِ حاکم کـه دارم به منظور شما سخنرانی مـی‌کنم، بـه عدد ریگهای بیـابان و دانـه دانـه پشم شترها و ان و بزهای دنیـا بـه من ظلم شده است.
این ظلم هنوز ادامـه دارد. هنوز بـه نام علی (ع) مکتب سازی، جنایت و فرقه سازی مـی‌شود. عده‌ای زنا مـی‌کنند و رابطه نامشروع برقرار مـی‌کنند، ربا مـی‌خورند، جنایت مـی‌کنند و مـی‌گویند: علی (ع) درون قیـامت دست ما را مـی‌گیرد. این بدترین ظلم بـه امـیرالمؤمنین (ع) است.

ظلم حکومت‌ها بـه شیعه‏

قاضی دادگاه مدینـه به منظور پرونده‌ای شاهد خواست. قاضی ابی‌لیلی، قاضی بنی عباس بود. مظلوم پرونده از دادگاه بیرون آمد، بـه یکی از شیعیـان ناب امـیرالمؤمنین (ع) کـه شیعه واقعی بود گفت: حق من دارد ضایع مـی‌شود و به شاهد نیـاز دارم، آیـا حاضر هستی بـه نفع من شـهادت بدهی؟ گفت: بر من واجب هست که شـهادت بدهم کـه حقّ تو از بین نرود. کتمان شـهادت از گناهان کبیره هست و خدا بـه آن وعده عذاب داده است.ی کـه حقی را بداند، از او شـهادت بخواهند و نرود شـهادت بدهد، اهل جهنم است.
او را به منظور شـهادت بـه دادگاه آورد، گفت: شاهد من این آقا است. قاضی أبی لیلی گفت: عجب شاهدی آوردی، این دادگاه درون پاکی، تقوا، ورع و کرامت، چنین شاهدی را کمتر بـه چشم دیده است، اما شـهادت او قابل قبول نیست؛ چون او شیعه است. دادگاه نمـی‌تواند شـهادت او را قبول کند، برو شاهد دیگری بیـاور.
این مظلومـیت امام علی (ع) و امام حسن (ع) است. شاهد درون دادگاه مانند مادر داغدیده شروع بـه گریـه کرد. أبی‌لیلی بـه او گفت: به منظور چه گریـه مـی‌کنی؟ گفت:
برای این کـه تو درون مسند این قضاوت هستی دارم اشک مـی‌ریزم. گفت: مگر من چهی هستم؟ گفت: تو دروغگو هستی. گفت: من چه دروغی گفتم؟ گفت: همـین الان دروغ گفتی، تو بـه من گفتی کـه شیعه هستم. سلمان، ابوذر، مقداد و عمار شیعه هستند. آیـا مرا شیعه مـی‌گویند؟ من از علی (ع) خجالت مـی‌کشم کـه به من شیعه بگویند. من دوست علی (ع) هستم، نـه شیعه ایشان. [۲۰۹]کسی کـه صددرصد شیعه بود، ولی مـی‌گفت: من شرم مـی‌کنم کـه بگویم شیعه هستم، اما بعضی‌ها مـی‌خورند، لاابالی‌گری مـی‌کنند، هر گناهی را علنا مـی‌کنند و مـی‌گویند: همـه جرم‌های ما را بـه خاطر علی (ع) مـی‌بخشند. از کجا این حرف‌ها را درون آورده‌اند؟ نمـی‌دانم.

معنای لغوی «حُسنی»

خداوند درون قرآن مـی‌فرماید:
«وَ قُولُوا لِلْنَّاسِ حُسْنًا» [۲۱۰]
«حُسنی» از ماده «حسن» گرفته شده است. ای بندگان من! وقتی با دیگران سخن مـی‌گویید؛ با شیعه، سنّی، یـهودی، مشرک بی‌دین، لاییک، زرتشتی و مسیحی، با سخنی زیبا، استوار، حق، محکم و حکیمانـه صحبت کنید. نگذارید زبان، شما را بـه انحراف بکشاند. درون گفتار خود زیباگو باشید.
کلمـه «احسن»:
«وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مّمَّن دَعَآ إِلَی اللَّهِ»[۲۱۱] «وَ مَن یُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَی» [۲۱۲]زیباترین گفتار درون این عالم، گفتاری هست که مردم را بـه خدا دعوت مـی‌کند و گفتار چهی درون این عالم زیباتر از دعوت کننده بـه خدا است؟ زبانی کـه زن، فرزند، داماد، عروس، رفیق و اجتماع را بـه خدا دعوت مـی‌کند.
در سوره قصص آمده هست که متدینین زمان حضرت موسی (ع) بـه قارون گفتند:
«أَحْسِن کَمَآ أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ» [۲۱۳] ثروت خود را درون راه خیر و احسان بکار بگیر، چنان کـه خدا آن را بـه تو احسان و عطا کرد.

حسن، مجمع تمام خوبی‌ها

بخشی از روایتی را به منظور شما بیـان مـی‌کنم کـه کلمـه «حسن» درون این روایت بـه کار شده است. این گفتار پیغمبر (ص) خطاب بـه امـیرالمؤمنین (ع) مـی‌باشد:
«سَبْعَهٌ مَنْ کُنَّ فِیـه فَقَدِ اسْتَکَمَلَ حَقیقَهَ الایمانِ وَ ابْوابُ الجَنَّهِ مُفَتَّحَهٌ لَهُ» [۲۱۴] هفت چیز هست که اگری انجام دهد، واقعیت ایمانش کامل مـی‌شود و تمام درهای بهشت بر او باز مـی‌شود.
اولین مطلب: «من أحسن صلاته»ی کـه نماز خود را زیبا بجا بیـاورد، یعنی نماز را مطابق با رساله و نیت خالص انجام دهد.
روی این حساب، قرآن و روایـات ما را بـه رفتار، گفتار، عبادت، نیت، هدف و برنامـه‌های زیبا دعوت مـی‌کنند. خدا نازیبایی‌ها را قبول نمـی‌کند، اما زیبایی‌ها را بـه قیمت بهشت قبول مـی‌کند و هر چه زیبایی درون قرآن مـی‌بینید، انسان بـه آن دعوت شده هست و خدا مـی‌دانست کـه در وجود امام مجتبی (ع) همـه این‌ها جمع هست که وقتی روز پانزدهم ماه رمضان بـه دنیـا آمد، پیغمبر (ص) منتظر شد کـه خدا چگونـه این مولود را نام گذاری مـی‌کند، جبرییل آمد و عرض کرد: او را «حسن» بنامـید، یعنی مُلک و ملکوت این مولود، زیبا است. [۲۱۵] والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

عظمت صبر معنای حقیقی صبر

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
از عالی‌ترین مسائلی کـه از زمان حضرت آدم (ع) که تا رسول بزرگوار اسلام (ص) درون زبان وحی بـه عنوان امر، سفارش، موعظه و پند مطرح بوده است، مسأله با عظمت صبر هست که درون همـه موارد خطر، حافظ و نگهدار انسان از افتادن درون خطر است.
امـیرالمؤمنین (ع) نگاه بسیـار مـهمـی از نظر معنا بـه صبر دارند، که تا مردم دچار اشتباه نشوند، چون اسلام نمـی‌گوید: سر خود را پایین بیـانداز و هر کـه بر سر تو زد، کاری بـه کار او نداشته باش. هر ظلمـی کـه به تو شد، بـه خدا واگذار کن و جواب او را نده.
یقینا این معنای انحرافی و غلطی نسبت بـه صبر است، چون سکوت درون مقابل ستم و خود را درون معرض ذلّت قرار دادن، حرام است. عزّت مؤمن، بعد از عزّت پیغمبر (ص) و خدا است، چنان کـه در قرآن مطرح است:
«لِلَّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ» [۲۱۶] مرحوم آیت الله العظمـی بروجردی بـه مشکل کم پولی دچار شده بودند و برای حقوق حوزه علمـیه بـه ایشان پیشنـهاد شد: از چند تاجر معروف تهران مبلغی قرض نمایند. ایشان جواب دادند: کارگردان من پروردگار هست و من بـه وجود مبارک او حسن ظنّ دارم و تسلیم خواسته او هستم.
از همـین طریقی کـه خدا درون قرآن بـه مردم تکلیف کرده است، ایشان تشخیص دادند کـه به وسیله سهم امام (ع) مشکل حقوق حوزه علمـیه حل شود و حاضر نشدند عظمت مرجعیت و عزّت مؤمن را مورد هجوم قرار بدهند، حتی اگر قرض الحسنـه باشد.
عقیده ایشان این بود کـه اگر مردم از همدیگر قرض نمایند، مشکلی ندارد، اما من کـه در مقام مرجعیت و رهبری جهان شیعه هستم، اگر بخواهم قرض بگیرم و بگویند: مرجع تقلید از مردم به منظور حقوق حوزه، پول قرض مـی‌کند، این ضربه بـه اسلام، عزّت مرجعیت و حوزه علمـیه و مؤمنین هست و حتی ممنوع د کـه این کمبود مالی را بـه گوش آن چند تاجر برسانند.
روز بعد از آن قضیـه فرمودند: همان گونـه کـه به پروردگار حسن ظن داشتم، از کویت پولی را- طبق خمس و همان آیـه قرآن- به منظور من آورده‌اند کـه تا سه ماه حقوق حوزه را تأمـین مـی‌کند و یقین دارم کـه خداوند که تا آخر عمر نیز بـه خوبی کار ما را اداره خواهد کرد.
صبر بـه معنای تن بـه ذلّت و چیزی نگفتن نیست. ما روایت فوق العاده پرقیمتی درون ابواب مالی فقه داریم کـه این روایت را کتاب با عظمت «وسائل الشیعه» کـه زیر نظر آیت الله العظمـی بروجردی درون آن زمان بـه سبک پسندیده‌ای درون بیست جلد چاپ شد و این کار از حسنات باقیـات و صالحات مرحوم آیت الله العظمـی بروجردی مـی‌باشد، چون این کتاب خیلی قدیمـی بود، چاپ سنگی بود و خط خوبی نداشت، اما چهارصد سال بود کـه ابزار آراء و فتوای مراجع تقلید شیعه بود.
این کتاب، این روایت را از امام صادق (ع) نقل مـی‌کند که: اگر مالی را ببرند و او درون صدد برگرداندن مال خود بربیـاید، اگر بدهکار با طلبکار درگیر شود و طلبکار بـه دست بدهکار کشته شود، «مات شـهیداً»؛ زیرا به منظور احقاق حق مالی خود بوده هست و رزمنده‌ای کـه برای احقاق حق مالی، حق اسلام، حفظ مرزها و جغرافیـای کشور جهاد کند، اگر کشته شود، شـهید بودن او حتمـی است. [۲۱۷] که تا این روایت را ندیده باشیم، نمـی‌شود باور کرد کـه اگر درون نزاع بین طلبکار و بدهکار، طلبکار کشته شود، «مات شـهیداً».
صبر بـه معنای قبول ظلم، آزار، جنایت جنایتکاران و سکوت و واگذار کار بـه خدا نیست. صبر یعنی کوشیدن، به منظور این کـه دین و دنیـای انسان از دستش نرود و خطری متوجه انسان نشود. این صبر است.

صبر؛ خاموش آتش خشم‏

امـیرالمؤمنین (ع) چقدر زیبا صبر را معنا کرده‌اند:
«الصَّبْرُ أَنْ یَحْتَمِلَ الرَّجُلَ ما یَنُوبُه وَ یَکْظِمَ ما یَغْضِبُه» [۲۱۸] این معنای صبر است: صبر یعنی درون برابر حوادث روزگار، به منظور حفظ دین و دفع تلخی‌ها، قواعد الهی را تحمل نماید و در مقابل آن چه کـه انسان را عصبانی و خشمگین مـی‌کند، کـه اگر بخواهد خشم خود را اعمال کند، دچار ظلم، معصیت و گناه مـی‌شود، هنوز آتش خشم برافروخته نشده، درون باطن خود آن را خاموش کند.
در ارتباط با جمله دوم کـه بسیـار با ارزش است، مقدماتی را ذکر مـی‌کنم.
مرحوم ملا احمد نراقی از شخصیت‌های کم نظیر جامعه اسلامـی هست که حقّ عظیمـی بـه علم، فلسفه، حکمت، عرفان، فقه شیعه، مردم زمان خود و اهل ایمان که تا به روز قیـامت دارد. همـین عظمت را نیز پدر بزرگوارشان، مرحوم ملامـهدی نراقی داشتند. محوریت و جامعیت ایشان حدود دویست و پنجاه سال هست که نظیرش کم پیدا شده است.
این پدر و پسر، فرزند و نوه مرد بی‌سواد نراقی بودند کـه شغل مستخدمـی داشته است. فرزندش ملامـهدی کـه مـی‌خواست درون اصفهان درس بخواند، از نراق نامـه‌ای بـه اصفهان نوشت و به فرزندش مـهدی گفت: با این شغل و درآمدی کـه من دارم، یقین بدان کـه اگر تو بخواهی بـه مقامـی علمـی برسی، من خرجی تو را نمـی‌توانم بدهم.
در آن روزگار، واحد پول «عبّاسی» بوده است. حتی گفته بود: من یک عبّاسی نیز نمـی‌توانم بـه تو کمک کنم. او کـه در سنّ چهارده سالگی بود، بـه پدر بزرگوارش مـی‌گوید: من از شما توقع کمک ندارم، چون مـی‌دانم شما نمـی‌توانید بـه من کمک نمایید، چون از درون، پروردگار عالم این جوان را بهب حقایق هدایت مـی‌کرد، لذا حاضر شد بدون کمک پدر، برایب علم، بـه اصفهان بیـاید.
ملا مـهدی وقتی وارد حوزه علمـیه اصفهان شد، درون فقر کامل بـه سر مـی‌برد، اما ملا احمد وقتی طلبه شد، پدرش رییس کل علما و مردم شیعه بود. یعنی تمام علمای آن روزگار اصفهان، کاشان، مشـهد و نجف، نسبت بـه ملامـهدی کرنش داشتند.

صبر و زحمت تحصیل ملا مـهدی نراقی [۲۱۹]

ایـام طلبگی ملا احمد درون سختی نبوده است، اما ملا مـهدی درون سختی کامل بود و مـی‌شود گفت: او مظهر صبر بوده است. مرحوم ملا مـهدی با این درخت صبر منافع بسیـاری بـه جهان شیعه داده هست و عزّت خود را درون آن مشکلات عجیب حفظ کرد.
او وقتی وارد اصفهان شد، مدارس آباد اصفهان، مانند مدراس چهار باغ، خواجو، صدر و نیماورد، حجره نداشتند کـه به او بدهند وی او را نمـی‌شناخت.
محمد مـهدی بن ابوذر نراقی کاشانی موصوف بـه خاتم مجتهدین از فقهای شیعه و حکیم وریـاضی دان وادیب قرن دوازدهم هجری کـه در سال ۱۲۰۹ هجری درون نجف اشرف وفات یـافت. از تالیفات اوست انیس المجتهدین درون فقه و اصول، جامع السعادات و محرق القلوب. معارف ومعاریف: ۱۰/ ۱۱۲ او با پای و لباس کهنـه کـه به نظر علمای متولی بـه چهره او نمـی‌آمد کـه در علوم حوزشرفت نماید، وارد اصفهان شده بود.
دین بـه ما مـی‌گوید: بـه ظاهر افراد نگاه نکنید، چون درون انسان دریـایی از جوشش و هیجانات روحی و فکری است. بـه این خیمـه روی روح، قد و چهره سیـاه نگاه نکنید، درون انسان را نگاه کنید کـه با جرقه‌ای کـه انبیـا و اولیـای الهی بـه این انبار بزنند، موجودی درست مـی‌شود کـه به عرش خدا مـی‌رسد.
به مرحوم نراقی حجره ندادند. مدرسه‌ای را پیدا کرد کـه نیمـه ویرانـه بود و بعضی از اتاق‌های او کـه مقداری قابل اعتماد بود و طلبه‌های ساده و غریبه ساکن آن بودند.
مرحوم نراقی درون یکی از این اتاق‌ها سکرد و چون به منظور غذا پول نداشت، درون وقت خلوت غروب یـا صبح زود، بـه کوچه‌های اصفهان مـی‌رفت تای او را نبیند، نان خشک، پوست هندوانـه و خربزه‌ای کـه مردم دور ریخته بودند را پنـهانی جمع مـی‌کرد و زیر عبایش مـی‌گرفت و به حجره مـی‌آورد، پوست خربزه و هندوانـه‌ها را مـی‌شست و تمـیز مـی‌کرد و نان خشک‌ها را آب مـی‌پاشید که تا قابل خوردن شوند. چند سالی بـه این شکل صبر کرد و درس خواند که تا به این مقام والای عالم تشیع رسید و دین را بـه ما منتقل کرد.
ایشان به منظور مطالعه درس، اول شب درون یکی از دستشویی‌ها کـه چراغ موشی پردود درون آن روشن بود مـی‌آمد، درون را مـی‌بست و در توالت مـی‌ماند وایستاده درس مـی‌خواند و مطالعه مـی‌کرد.
ما زیر قیمتی‌ترین چراغ‌ها، روی فرش دستباف، با احترامـی کـه به ما مـی‌گذارند، مـی‌آییم دین و حلال و حرام خدا را بـه این راحتی یـاد مـی‌گیریم و بهشت را بـه راحتی مـی‌خواهیم بـه دست بیـاوریم و نمـی‌دانیم کـه این دین را چگونـه و با چه زحماتی بـه اینجا رسانده‌اند.

عزت نفس ملا مـهدی نراقی‏

در اصفهان نیم متر برف آمد. روزها کتاب‌ها را برمـی‌داشت و برای درس خواندن بـه مکان دیگر مـی‌رفت، چون هیچ استادی درون این مدرسه خراب و سرد نمـی‌آمد کـه درس بدهد. هوا سرد بود، مدرسه فرو ریخته بود، خاک و گل از آن پایین مـی‌آمد، احتمال ریزش سقف آن بسیـار زیـاد بود و مرحوم نراقی بـه جای دیگر مـی‌رفت و درس مـی‌گرفت و برمـی‌گشت.
روزی بقال نزدیک مدرسه او را صدا کرد، گفت: آقای طلبه! مرحوم ملا مـهدی برگشت و سلام کرد. بقال شخص با ادبی بود، خیلی محترمانـه بـه او گفت: چند لحظه تشریف بیـاورید. بـه نظر شما هوا سرد نیست؟ مرحوم نراقی گفت: چرا، خیلی سرد است. بقال گفت: شما با این لباس کم، فکر نمـی‌کنید کـه سرما بخورید؟
گفت: بـه قدری درون فکر درس هستم کـه تو مرا بـه فکر سرما انداختی. بقال گفت: من پالتویی دارم، اجازه بدهید آن را بـه شما بدهم. ملا مـهدی نراقی آن پالتو را گرفت و فردا پالتو را بعد داد و گفت: برادر! یکبار من این را بـه دوشم انداختم، دیدم نسبت بـه عزّت نفسم، احساس سنگینی کردم.
غلام همّت آنم کـه زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد هست [۲۲۰] این پدر، پسری را تربیت کرد کـه فوق العاده از خودش برتر بود.

زبان، خطرناک‌ترین عضو بدن‏

جمله دوم امـیرالمؤمنین (ع) درون مورد صبر این بود که:
«یکظم ما یغضبه» [۲۲۱] حوادثی کـه مـی‌خواهد تو را خشمگین کند، نگذار کـه آتش خشم تو بیرون بزند و تو را دچار ظلم، آزار و ضربه زدن بـه اطرافیـان کند.
فرماندار قبلی کاشان را عوض د و فرماندار جدیدی بـه کاشان فرستادند. نزد این فرماندار متکبر، علیـه ملا احمد نراقی تبلیغ سوء د کـه وقتی فرماندار بـه کاشان رسید، دلی مملو از کینـه نسبت بـه رییس روحانیون شیعه پیدا کرده بود.
چقدر اسلام اصرار دارد کـه بدون دلیل و برهان بـه حرف دیگران گوش ندهید و تا حق و باطل را با چشمان خود ندیده‌اید، باور نکنید.
نود و هشت درصد مردم، تقوای زبانی ندارند و رسول خدا (ص) مـی‌فرمایند:
اکثر اهل جهنم بـه خاطر زبان بـه جهنم مـی‌روند. [۲۲۲] دین اسلام بسیـار بـه ان و برادران سفارش زبان را کرده است، چون پیغمبر (ص) از شرّ زبان نزدیک‌ترین مردان و زنان قوم و خویش خود که تا روز رحلتش درون امان نبود.
حضرت فاطمـه زهرا علیـهاالسلام درون ایـامـی کـه بعد از پدر زنده بودند، سر قبر پیـامبر (ص) یک بار نیز نگفتند کـه درب خانـه ما را آتش زدند و مرا بین درون و دیوار آزردند و حقّ شوهرم را پایمال د، بلکه هر وقت سر قبر پدر مـی‌آمدند، با صدای بلند گریـه کرده، مـی‌فرمودند:
«شَمَتَ بی عَدُوِّی» [۲۲۳] پدر! ببین زبان‌ها درون حق ما چه مـی‌کند؟
زبان آبرو مـی‌برد، بـه خاک سیـاه مـی‌نشاند، مال، مقام و خانواده‌ها را بـه باد مـی‌دهد، طلاق ایجاد مـی‌کند، دلها را پرکینـه مـی‌کند، تمام آن نیز بیـهوده و به ناحق است.
زبان عضو خطرناکی هست که امـیرالمؤمنین (ع) درون این باره مـی‌فرماید:
ای مردم! با زبان خود معامله سگ هار را داشته باشید. بگذارید درون قفس دهان حبس باشد و این دندانـها و لبهای شما بسته باشد کـه این سگ حمله نکند. [۲۲۴] چون مـی‌درد، آتش مـی‌زند و جگرها را پاره پاره مـی‌کند. صدای ناله حضرت زهرا علیـهاالسلام را درآورد.
امام هشتم را زبان کشت:
«قَتَلَ اللهُ مَنْ قَتَلَکَ بِالایْدِی وَ الالْسُنِ» [۲۲۵] یـابن رسول الله! قاتل تو زبان سوء دیگران بوده است.
فرماندار، با کینـه سنگین وارد کاشان شد. حاکمان زمان قاجاریـه درون ایران کـه من مـی‌توانم ادعا کنم بدترین پادشاهان ایران بودند، چون ایمان بـه خدا و تقوا کـه نباشد، بهتر از این نمـی‌شوند. درون زمان قاجاریـه، فرمانداران ادعای خدایی داشتند و بسیـار متکبر بودند. فرماندار با دلی پر از کینـه نسبت بـه مرحوم نراقی وارد کاشان شد. این قاجاری مسلک، ریشـه مغولی داشت، چون قاجاریـه از تیره مغول و چین هستند کـه دویست سال بر این مملکت تسلط داشتند و یقین بدانید ضربه‌هایی کـه به این کشور زدند، که تا پانصد سال دیگر نیز اگر هزار دولت اسلامـی واقعی سر کار بیـاید، نمـی‌تواند آن را جبران کند.
برای شـهر کاشان مشکلی بـه وجود آمد و تنـهای کـه مـی‌توانست مشکل را حل کند، وجود مبارک ملا احمد نراقی بود. ملا احمد نیز خبردار شد کـه دل این حاکم قاجاری را نسبت بـه او پر از کینـه کرده‌اند. اما گفت: بگذار من ضرر کنم، ولی شـهر دچار ضرر نشود. بـه خاطر خدا بـه طرف محل حکومت حاکم حرکت کرد.
این افراد بـه خدا وابسته بودند. عبا را روی سرش انداخته بود کـه احدی او را نشناسد وی او را نبیند کـه وارد دستگاه حکومت شده هست و نگویند کـه درباری شده است، چون جلوی زبان‌ها را نمـی‌شود گرفت. اوی هست که پوست خربزه افتاده درون خیـابان را خورد و نراقی شد، آیـا درباری مـی‌شود؟
در تمام انبیـا، حضرت موسی (ع) بـه خدا عرض کرد: من چگونـه هستم؟ خدا فرمود: خیلی خوب هستی، گفت:ی پشت سر من صحبت بد مـی‌کند؟
پروردگار فرمود: فراوان. بعضی مردم مـی‌گویند: این پیغمبر (ع) بی‌سواد، مال مردم‌خور، زکات را مـی‌گیرد و برای خود و خانواده‌اش استفاده مـی‌کند. گفت:
خدایـا! تو کـه مرا مـی‌شناسی، جلوی زبانـهای مردم را بگیر. خداوند فرمود: هر روز هزار برابر تو، پشت سر من ناسزا مـی‌گویند، من جلوی آنـها را نمـی‌گیرم، بـه خاطر تو بگیرم؟ بگذار بگویند. بعد من جهنم را به منظور چهانی آفریده‌ام؟

برخورد ملا احمد نراقی با فرماندار کاشان‏

ملا احمد عبا را روی سر انداخت تای او را نشناسد. وارد ساختمان حکومت شد. نگهبانان دیدند یک روحانی وارد شد، جلوی او را نگرفتند. آمد درب سالن را باز کرد، دید تعدادی نشسته‌اند. چهره حاکم پیدا بود. نراقی دید جایی به منظور نشستن نیست. نزدیک درب نشست.
حاکم با معاونش شطرنج بازی مـی‌کرد و داد و فریـاد مـی‌کشید و گاهی بلند مـی‌خندید. بین حاکم و معاونش درون شطرنج بازی اختلاف افتاد. حاکم گفت: من برنده هستم، آن بیچاره با گردن کج گفت: قربان! بـه حضرت عباس من برنده هستم، قانون شطرنج این را مـی‌گوید. گفت: نـه.
مرحوم نراقی سرش را بلند کرد و قواعد شطرنج را کامل توضیح داد و به حاکم گفت: حق با معاون است. از نظر قوانین شطرنج، او برنده است. حاکم نگاهی بـه ملا احمد کرد و گفت: ای شیخ! تو متخصص شطرنج بازی هستی؟ فرمود: من که تا به حال دست بـه شطرنج نبرده‌ام، چون دین بـه من اجازه نداده است. [۲۲۶] امام زین العابدین (ع) مـی‌فرمایند: شیعیـان ما بـه سراغ شطرنج نروند، چون وقتی ما را نزد یزید مـی‌بردند، کنار سر بریده پدرم شطرنج بازی مـی‌د.
گفت: نـه، من دستی بـه شطرنج نبرده‌ام و تا بـه حال شطرنج بازی نکرده‌ام، اما مشکل علوم شطرنج، ریـاضی، فیزیک، اصول، فقه، نجوم و اسرار را مـی‌توانم حل کنم. حاکم گفت: حضرت عالی چهی هستید؟ مرحوم نراقی بسیـار خوش اخلاق و نرم بود. با این کـه قدرت داشت درون سالن را باز کند، بر سر حاکم بزند و مردم کاشان را علیـه او تحریک کند و حاکم را بزنند و از دروازه شـهر بیرون کنند، اماانی کـه اهل صبر باشند، عصبانی نمـی‌شوند، با تحمل و حفظ عزت و دین خود، جاده صبر را طی مـی‌کنند که تا به نتیجه برسند و اگر بـه نتیجه نرساندند، خود بـه نتیجه الهی مـی‌رسند.
گفت: ای شیخ! تو کیستی؟ خیلی آرام فرمود: اسم من احمد و لقبم نراقی است. بلند شد کـه به دست و پای ملا احمد بیفتد، ایشان فرمود: نیـازی نیست، این مردم مشکل دارند، من آمدم بـه شما بگویم که تا مشکل مردم را به منظور رضای خدا حل کنید کـه لااقل درون روز قیـامت دری بـه روی شما باز باشد، چون نجات دولتی‌ها درون روز قیـامت بسیـار سخت است. بـه فریـاد مردم برسید، شاید کفاره گناهان شما درون روز قیـامت باشد.
حاکم با لگد شطرنج را پرت کرد و به مرحوم نراقی گفت: اول مرا توبه بده، من بد کردم و مرا درون حق شما بـه اشتباه انداختند. توبه کرد و تا زمانی کـه او حاکم کاشان بود، درون سایـه معنویت مرحوم نراقی، مردم کاشان کمتر مشکل داشتند و راحت بودند.
امـیرالمؤمنین (ع) مـی‌فرمایند:
«الصَّبْرُ أَنْ یَحْتَمِلَ الرَّجُلَ ما یَنُوبُه وَ یَکْظِمَ ما یَغْضِبُه» صبر؛ یعنی انسان درون مقابل مشکلات و مضیقه‌ها تحمل نماید که تا به نتیجه مطلوب برسد و وقتی کـه آتش خشم برافروخته مـی‌شود، فورا آن را خاموش کند کـه با خشم او، زیـان و ضرری بهی وارد نشود. انسان دین، ایمان، کرامت و عزّت خود را مـی‌تواند با صبر حفظ کند.
والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

حلال و طیب جدایی از خواسته‌های نامشروع

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
مخالفانی کـه در زمان همـه انبیـا (ع)در مقابل این چهره‌های ملکوتی و الهی قرار داشتند، از مشرکان، کافران و منافقان بودند کـه علت مخالفت آنـها فقط خواسته‌های غیرمنطقی، غیرعقلی و نامشروع بود و این کـه فکر مـی‌د کـه جایگاه اجتماعی، سیـاسی و اقتصادی خود را از دست مـی‌دهند.
همـه انبیـا به منظور صلاح، نجات، رشد و کمال انسان‌ها، بـه دستور پروردگار از مردم خواستند کـه از خواسته‌های نامشروع، غیرعقلی و غیرمنطقی خود جدا شوند و جایگاه آلوده اقتصادی، اجتماعی و سیـاسی را رها کنند، که تا به جای این خواسته‌ها، خواسته‌هایی معقول، متین و مشروع قرار گرفته شود و با از دست رفتن جایگاه‌های باطل و شیطانی، جایگاه‌های مثبت و الهی بـه دست بیـاید.
یکی از جایگاه‌های اقتصادیی کـه مخالفان انبیـا داشتند، ربا بود کـه البته بعد از حضرت موسی بن عمران (ع) این جایگاه خیلی قوت گرفت و عمر خود را ادامـه داد کـه در حدود صد و پنجاه سال قبل، این جایگاه شیطانی از بانک‌های ربایی سر درآورد و حکومت خود را بر تمام جهان گستراند و نود و نـه درصد سفره‌های مردم کل کره زمـین را بـه خود آلوده د.
مردم کره زمـین را بـه اسارت بانک ربایی گرفتند و ریشـه بانک ربایی نیز درون افکار و شعار صهیونیست‌های جهان بوده است.
انبیـای خدا با مال حرام و نامشروع- بـه خاطر مصلحت خود انسان- مخالف بودند و الا با انسان مخالف نبودند، بلکه با رباخوار کـه جنگ نداشتند، بخاطر پول حرامش بوده است.
تمام یکصد و بیست و چهار هزار پیـامبر (ع)دغدغه اصلاح مال و روش مردم از حرام خوری را داشتند. این یکی از جایگاه‌های اقتصادی مخالفان انبیـا بوده هست وانی کـه در این جایگاه بودند، بـه خاطر ثروت زیـادی کـه از ربا بـه دست مـی‌آوردند، با انبیـا سر آشتی نداشتند و دست رفاقت نمـی‌دادند و مـی‌گفتند: انبیـا مـی‌خواهند ما را از درآمد مالی محروم کنند. درون حالی کـه این گونـه نبود، چون کـه انبیـا مـی‌خواستند آنـها را از عذاب جهنم دور کنند، نـه از ثروت.

سفارش انبیـا (ع)بهب و مقام حلال‏

انبیـا درون درجه اول مردم را بـه دامداری تشویق مـی‌د و اگر دامداری درون جامعه‌ای قوی شود، حداقل منفعت دام این هست که بخشی از غذای مردم را تأمـین مـی‌کند؛ با گوشت، لبنیـات و پشم دام‌ها، غذا، لباس، فرش و بقیـه امور مورد نیـاز مردم تأمـین مـی‌شود. از دامداری آباد، شاید صدها رشتهب تولید شود.
پیـامبران مردم را بعد از دامداری، بـه کشاورزی تشویق د، چون آباد زمـین با بکار گرفتن باران، چشمـه‌ها، رودها، کاشتن محصولات همراه هست که تشویق انبیـا بـه این مسأله، فوق العاده بود و شغل برخی از پیغمبران کشاورزی و برخی دامداری بود.
امااگرکسی درمغازه‌ای بنشیند وبه هزاران نفرنیـازمند مشکل دار، بـه صورت ربایی پول بدهد و آنـها نیز نتوانند حتی اصل پول را برگردانند و رباخوار نیز وثیقه، خانـه، زمـین و طلاهای زن و بچه آنـها را غارت کند، انبیـا این را نمـی‌پسندیدند.
بخش دیگر از درآمد کـه انبیـا خیلی بـه آن مصرّ بودند، بخش صنعت بود؛ شناخت معادن، یـافتن و استخراج آن و تبدیل مواد معدنی بـه ابزار زندگی. بخش دیگر، بخش تجارت؛ بیع، شراء وب بود.
انبیـا مـی‌فرمودند: این مشاغل؛ یعنی دامداری، کشاورزی، صنعت و تجارت،ب مشروع، حلال و عبادت است، اما ربا، رشوه، اختلاس، غصب و دزدی حرام و خیـانت است.
این طایفه‌ها با انبیـاء مخالف بودند، چون کـه انبیـا مـی‌خواستند انسان‌ها را از جایگاه اقتصاد نامشروع دور و در جایگاهب حلال قرار بدهند.انی کـه جایگاه سیـاسی نامشروع داشتند و مقام، حق آنـها نبود و به ناحق درون آن پست قرار گرفته بودند نیز با انبیـا مخالف بودند، چون ظالم، یـاغی و سرکش بودند و ملت را خود مـی‌دانستند.
چنان چه درون معارف اسلامـی آمده است، وقتی سردار لشکر ایران، رستم فرخ زاد، [۲۲۷] قبل از شروع جنگ بـه یکی از نمایندگان لشکر اسلام گفت: خانـه شما مکه و مدینـه مـی‌باشد، چرا بـه کشور ما آمده‌اید؟ گفت: جنگ ما به منظور آب و خاک و پول نیست، مردم ما را نگاه کن، ببین بـه یک پیراهن و نان خشک قانع هستند، ما نـه به منظور پول و نـه به منظور ثروت آمده‌ایم. اگر هدف ما را قبول کنید، نـه جنگی با شما داریم و نـه خزانـه و زمـین شما را مـی‌خواهیم. ما آمده‌ایم:
«ادعوکم من عباده العباد الی عباده الله» [۲۲۸] که تا به شما بگوییم کـه خسرو پرویز، یزدگرد، اطرافیـان، وکلا، وزرا و سرداران لشکر شما، تمام مردم ایران را بـه بردگی و بندگی گرفته‌اند. این‌ها را رها کرده، آزاد باشند کـه اهل خدا شوند.
تمام مردم دارند عرق مـی‌ریزند و زحمت مـی‌کشند، شما دسترنج این‌ها را مـی‌گیرید و خرج کاخ خسروپرویز و شب نشینی‌ها و خرج عیش و نوش یزدگرد و اطرافیـان آنـها مـی‌کنید. این پول‌ها مال ملت است. شما چه حقی بر مردم دارید؟
چهی گفته هست که مردم ایران خانـه نداشته باشند، آن وقت خسرو پرویز با شیرین خانم، این مسیحی کـه از روم شرقی آمده که تا در کاخ تیسفون زندگی کند و تاجی کـه روی سر خسرو پرویز آویختند، بیست و پنج من طلا و نقره و الماس داشته باشد.
چرا وقتی خسرو پرویز قبل از رفتن بـه شکار، دوازده هزار نیرو مشک‌ها را پر از آب و گلاب مـی‌کنند کـه در مسیر اعلی حضرت بپاشند کـه وقتی سم اسب آنـها روی زمـین مـی‌خورد و بلند مـی‌شود، گرد و غبار بلند نشود؟
چهی گفته هست که هر ایرانی به منظور دیدن اقوام خویش از مدائن و تیسفون نتواند که تا شـهر انبار کـه چند فرسخ بیشتر فاصله نداشته است، برود، اما سفر بیـهوده ییلاق و قشلاق درباریـان با مـیلیون‌ها پول تحقق پیدا کند.
انبیـا مـی‌فرمودند: ما به منظور این آمده‌ایم کـه مردم ایران را از بردگی به منظور شما نجات دهیم. ما با شما سر جنگ نداریم، بلکه با هوای نفس شما جنگ داریم. شما هوای نفس خود را رها کنید و مانند ما شوید، مانند دو برادر شویم که تا از جنگ با شما صرف نظر کنیم.
رستم فرخ زاد گوش نداد و با لشکر اسلام جنگید و کشته شد و یزدگرد نیز فراری شد و در شـهر «مرو» بـه دست آسیـابانی کـه به لباس‌های قیمتی او طمع کرده بود، کشته شد و مردم ایران بعد از شناخت قرآن، اسلام و به خصوص اهل‌بیت (ع)به دین اسلام رو د و تا بـه امروز کـه هزار و پانصد سال گذشته است، درون مـیان ملت‌های اسلامـی عالم، خدمتی کـه این ملت از طریق علم و دانش بـه دنیـای اسلام‌ذد، بی‌نظیر است.

نظر نویسندگان منصف اروپایی درون مورد تمدن اسلامـی‏

اگر نود و نـه نفر از اروپایی‌ها بی‌انصاف هستند، ممکن هست یک نفر آنـها منصف باشد. اروپایی‌های منصف درون کتاب‌های خود نوشته‌اند کـه تمدن امروز جهان، محصول زحمات هزار ساله امت «محمد بن عبدالله (ص)» است.
این حرف، از دانشمندان منصف اروپا است. سه منبع بسیـار مفصل و گسترده‌ای را نام مـی‌برم. ببینید کـه نظر منصفان آنـها نسبت بـه زحمات مردم و علمای مسلمان، به منظور پویـا شدن این تمدن چیست.
یک کتاب «تاریخ تمدن اسلام» اثر «گوستاو لوبون» فرانسوی، دوم: کتاب «تاریخ تمدن» جرجی زیدان مسیحی و سوم: سه جلد کتاب بسیـار با ارزش «خورشید اسلام درون اروپا» است. درون این کتاب‌ها ذکر شده هست که نود درصد سهم این برنامـه گسترش تمدن درون دنیـا از ایرانی‌ها هست که اگر ما این سفره را پهن نمـی‌کردیم، اروپا هنوز درون وحشی‌گری و بربریت بود.
علم را از ما گرفتند، البته زحمت کشیدند و آن را رشد دادند. با علم، ابزاری را ساختند و آنـها را چماق د و سیصد سال بر سر تمام مسلمان‌ها زدند. این قدرشناسی اروپایی‌ها از مسلمان‌ها است.
انبیـا با جایگاه سیـاسی غلط مخالف بودند و مـی‌گفتند: معنی نداردی درون ریـاست با عواملش آقایی کند و بقیـه بردگی. بدنـه حکومت از مـهمترین فرد که تا آخرین فرد آن، حتما خادمان با ایمان، دلسوز، مخلص و معنوی به منظور تک تک ملت باشند.
این جایگاه سیـاسی اسلام است.

سیـاست و عدالت خواهی علی (ع)‏

حضرت علی (ع) درون این جایگاه قرار مـی‌گیرد و تا شب نوزدهم رمضان کـه شمشیر بـه فرقش فرود مـی‌آید، مـی‌فرماید: چگونـه شب سیر بخوابم، درون حالی کـه در مـیان این ملت، افرادی هستند کـه شب را گرسنـه سر بـه بالین مـی‌گذارند. من اگر سیر باشم، فردای قیـامت عذری نزد خدا نخواهم داشت.
در جایگاه سیـاسی اسلام، حاکمـی مانند امـیرالمؤمنین (ع) با چند هزار جمعیت، درون مسجد کوفه، تکبیره الاحرام نماز واجب را مـی‌خواهد بگوید، هنوز نگفته، ناله زنی از درب مسجد بـه گوش او مـی‌خورد، دست خویش را مـی‌اندازد و از محراب برمـی‌گردد، مـی‌فرماید: صاحب ناله جلو بیـاید. مردم راه مـی‌دهند، خانمـی بـه نام‏ «سوده» جلو مـی‌آید، بـه امـیرالمؤمنین (ع) عرض مـی‌کند:
فرمانداری کـه به منطقه ما فرستاده‌ای، مـی‌خواستی خدمتگزار باشد، اما ظالم از آب درآمده است. روی صندلی حکومت نشسته و با احساس قدرت، زمـین‌های ما را مـی‌گیرد، بهترین مغازه‌ها را بـه زور از مردم مـی‌گیرد و به نام خودش مـی‌کند.
حضرت (ع) درون جایگاه سیـاسی اسلام است، حرف‌های این زن را گوش مـی‌دادند و اشک از دیدگان مبارک ایشان جاری مـی‌شد و از حالت ایستاده، بر روی زمـین نشست و زانوی خویش را درون آغوش گرفته و فرمود:
خدایـا! تو شاهد هستی، من این فرماندار را به منظور عدالت و گرفتن حق فرستادم و او دارد ستم مـی‌کند، خدایـا! تو بـه حساب من ننویس، صدا زد: قنبر! قلم و کاغذ بیـاور. بـه فرماندار نوشت: بـه محض دیدن نامـه بـه کوفه بیـاکه این خانم از من و تو نزد خدا شکایت نکند. [۲۲۹]انی با انبیـا مخالف بودند کـه در جایگاه سیـاسی، بـه ناحق و باطل قرار داشتند.
تمام گنـهکاران حرفه‌ای نیز با انبیـا مخالف بودند، چون کـه انبیـا به منظور حفظ اخلاق جامعه و عفت آن، جلوی لذت‌های بی‌مـهار را مـی‌گرفتند؛ زیرا طبع مردم لذت‌گرا هست و گنـهکار حرفه‌ای درون جامعه، از مـیکروب بدتر تولید مثل مـی‌کند. گنـهکاران با این همـه زحمات انبیـا، وقتی بدون مزاحم وارد جامعه شوند، درصد بالایی از جامعه را بـه سرعت فاسد مـی‌کنند.
اگر گرفتاران خواسته‌های نامشروع و گنـهکاران حرفه‌ای درون هر بخشی؛انی کـه در جایگاه‌های اقتصادی حرام مانند رباخوری بوده و هستند، سخت با انبیـا مخالفت کرده و مـی‌کنند.
تبلیغ پیغمبر (ص) بیست و سه سال طول کشید، بیست و دو سال عموی رباخوارش- عباس- از جایگاه ربا کنار نیـامد و دائم علیـه پیـامبر (ص) دسیسه کرد، او با خرج پول ربا و برای کشتن پیـامبر (ص) نود فرسخ راه پیمود، ولی موفق نشد و اسیر شد. پیغمبر (ص) مـهربان عموی خویش،ی کـه نیت قتل او را داشت، دستور داد آزاد د و فرمود: کاری بـه کار او ندارم. دوباره بـه مکه برگشت و مشغول رباخوری شد. [۲۳۰]

صبر درون مقابل خواسته‌های نامشروع‏

اگر هواپرستان و گنـهکاران حرفه‌ای کـه تمام خواسته‌هایشان گناه بود، یـاانی کـه در جایگاه اقتصادی نامشروع بودند، درون مقابل خواسته‌های نامشروع خود ایستادگی و صبر مـی‌د، همـه مؤمن، اهل نجات، بهشت، درستکار، حلال خور و خادم بـه مردم مـی‌شدند، اما صبر، مقاومت و ایستادگی ند و بر اثر این صبر ن، وارد دوزخ شده، مرده‌های آنان نیز وارد دوزخ و زنده‌های فعلی آنان نیز بر اثر اثرات مال حرام آنـها درون آینده وارد جهنم مـی‌شوند.
مردی از خراسان به منظور زیـارت وجود مبارک امام صادق (ع) بـه مدینـه آمد و اولین باری بوده هست که مـی‌خواست امام را ببیند. درب خانـه امام (ع) بـه خدمتکار حضرت برخورد مـی‌کند و به او مـی‌گوید: درون این خانـه چه کاره هستی؟ مـی‌گوید:
نگهداری از استران و اصطبل خانـه حضرت بـه عهده من است. هنگامـی کـه امام مـی‌خواهند بـه مسافرت بروند، من مرکب ایشان را آماده مـی‌کنم.
تاجر خراسانی بـه او مـی‌گوید: آیـا شغل خود را با من عوض مـی‌کنی؟ خدمتکار مـی‌گوید: کار تو چیست؟ مـی‌گوید: من ایرانی هستم و شـهر من خراسان است، زمـین، مغازه و ملک دارم، همـه آنـها را بـه نام تو مـی‌کنم، تو بـه خراسان برو، من درون این خانـه مـی‌مانم و برای امام صادق (ع) نوکری مـی‌نمایم.
گفت: صبر کن. مرد ساده دل بـه فکر فرو رفت. بـه محضر امام صادق (ع) آمد و عرض کرد: یـابن رسول الله! اگر خیری بر ما رو کرده باشد، شما جلوی آن خیر را مـی‌گیرید؟ [۲۳۱] ا منابع خیر خدا هستند، آنـها آمدند کـه کل عالم را مجانی بـه خیر برسانند.
اگر خدا خیری به منظور من خواسته باشد، آیـا شما جلوی آن را مـی‌گیرید؟ فرمود: ابداً.
گفت: مردی اهل خراسان، ثروتمند، مـی‌خواهد همـه اموال خود را بـه من واگذار کند و من بـه خراسان بروم و او بـه جای من درون خانـه شما بماند.
امام (ع) فرمودند: اگر مـی‌خواهی بروی، برو. من مانع نمـی‌شوم. آن مرد بسیـار خوشحال شد، ولی امام (ع) بسیـار ناراحت شد. نـه ناراحت از این کـه خادم ساده‌ای مـی‌رود و تاجر ثروتمندی بـه جای او قرار مـی‌گیرد. این‌که اسباب خوشحالی است.
امام (ع) از این ناراحت شد کـه سالها او را مـی‌شناخت کـه این مرد ظرفیت آن زمـین‌ها و پولها را ندارد و در خراسان بـه قارون کوچک تبدیل مـی‌شود و به جهنم مـی‌رود. ولی بـه امام (ع) گفت: بروم؟ امام فرمودند: برو.
مگر ا ما بـه این سرعت و به این راحتی ما را رها مـی‌کنند؟ ما بارها آنـها را رها مـی‌کنیم، اما آنـها هرگز ما را رها نمـی‌کنند. خادم بـه درب اتاق کـه رسید، خواست درب را باز کند و برود، امام صادق (ع) او را صدا د و فرمودند: بیـا. او برگشت.
فرمودند: ای غلام، درون روز قیـامت، پیغمبر عظیم الشأن اسلام (ص) بـه دامن رحمت خدا وصل هست و ما اهل‌بیت نیز بـه ذیل عنایت پیغمبر (ص) وصل هستیم، ما هر چه درون این عالم شیعه داریم، بـه ذیل عنایت ما وصل هستند، هر جا پیغمبر (ص) را ببرند، بقیـه را نیز مـی‌برند، آیـا تو نمـی‌خواهی با ما بیـایی؟ گفت: یـابن رسول الله! آیـا من بـه جهنم بروم؟ من اشتباه کردم، نفهمـیدم.
کسی کـه زود بفهمد اشتباه کرده است، حتما او را تحسین کرد. چون اگر بعد از مردن بفهمد کـه هفتاد سال اشتباه کرده است، دیگر فایده‌ای ندارد.
بیرون آمد، بـه مرد خراسانی گفت: اگر تمام دنیـا را بـه من بدهند، جای خودم را بـه تو نمـی‌دهم. زمـین، پول و اموال را به منظور خودت نگهدار. اما اجازه گرفته‌ام کـه به ملاقات امام صادق (ع) بروید. غلام با این مرد خراسانی بـه خدمت امام (ع) آمدند.
مرد خراسانی مسائل خود را پرسید و بعد رفت.
امام صادق (ع) فرمودند: تو نرفتی؟ گفت: نـه، نمـی‌روم. امام صادق (ع) هزار دینار بـه او دادند و فرمودند: این پول نزد تو باشد. آن چیزی کـه در قیـامت بـه شما مـی‌دهند را لحاظ کنید. اگر دست خود را درون دست ما بگذارید، از ما جدا نخواهید شد.
امام صادق (ع) مـی‌داند کـه اگراو بـه خراسان برود، ثروت ایمان او را مـی‌کشد.
امام (ع) دغدغه دارد کـه یکی از شیعیـان بـه طرف دوزخ حرکت کند.
والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

علی (ع) عبد مصلح شخصیت و تواضع ابن فهد حلی

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین و صلّ علی محمد و آله الطاهرین.
از دانشمندان کم نظیر شیعه کـه علاوه بر علم و دانش، درون عمل نیز انسان کم نظیری بوده است، وجود مبارک ابن فهد حلی است. از نظر دانش، عمل، عرفان، حال و عبادت چهره برجسته‌ای هست که نزد رجال علمـی شیعه و فقهای بزرگ و رده اول مکتب اهل‌بیت (ع)مقام والا و شایسته‌ای دارد.
ایشان درون زمان خود، درون حل مشکلات، سختی‌ها و گره‌گشایی از کار مردم، حرف اول را مـی‌زد. نیـازمند، گرفتار، دردمند و محتاجی بـه او مراجعه نمـی‌کرد، مگر این کـه به او پاسخ مثبت مـی‌داد. اگر خود او با مال، قدرت حل مشکل مردم را نداشت، از آبروی خودش مایـه مـی‌گذاشت و این فکر را نمـی‌کرد کـه من با این مقام، شخصیت و عظمت، شایسته نیست کـه بهی بگویم این مقدار پول بـه من بدهید کـه من مشکل این مؤمن را حل کنم.
در حالی کـه در مقام با عظمتِ مرجعیت، علم، عمل و عرفان بود، آبروی خود را به منظور حل مشکل مردم مایـه مـی‌گذاشت و برای او سخت و سنگین نبود کـه برای کمک بـه دیگران، بـه افراد پولدار بگوید: پولی بـه من بده. و یـا کاری از دستش بربیـاید و انجام ندهد و بگوید: بـه شخصیت من لطمـه مـی‌خورد. یعنی شخصیت و آبروی خود را لحاظ نمـی‌کرد.
این مرد الهی، ملکوتی، والا، این مرجع عالی‌قدر و این وجود مبارکی کـه عامل بـه علم بود و تا آخر عمر آبروی خود را به منظور مردم مایـه گذاشت، کتابی بـه نام «التحصیل» دارد، این روایت بسیـار مـهم را درون این کتاب نقل مـی‌کند کـه گفتار وجود مبارک پروردگار مـهربان عالم است.

خصوصیـات بندگان خاص خدا

از حضرت باقر (ع) نقل مـی‌کند کـه پروردگار مـهربان عالم چهره‌ای را معرفی مـی‌کند کـه این چهره‌ها درون دنیـا و آخرت درون رده اول بندگان پاک، خالص، با منفعت و با کرامت او هستند و خداوند متعال بـه اینان نظر خاص دارد. اگر بـه همـه اهل ایمان نظر عام دارد، ولی بـه این بزرگواران نگاه خاص دارد.
البته فرمایش‌های پروردگار را با این مجال نمـی‌توان توضیح داد. اما کل مطلب را، بسیـار بسیـار مختصر ملاحظه کنید کـه متناسب با زمان و مکان لحاظ شده است.
شرح مفصل و تفسیر آن را «انشاء الله» درون کتابهایی کـه این روایت عنوان شده، خواهید دید.
«انَّ مِنْ أَغْبَطِ اوْلِیـائِی عِنْدِی، عَبْداً مُؤمِناً ذا حَظٍّ مِنْ صَلاحٍ» [۲۳۲] صلاح همراه با مشتقاتش درون کتاب خدا درون موارد متعدد و مختلف ذکر شده است؛ «مصلح، مصلحون، اصلح، اصلحوا و اصلاحاً» کـه البته درون اینجا پروردگار عالم، خود ریشـه «صلاح» را ذکر مـی‌کند و مشتقاتش را نیـاورده است.
وقتی پای ریشـه لغت درون مـیان باشد، تمام جوانب این حقیقت درون ریشـه نمود و تجلی دارد. دیگر نیـازی نیست کـه دنبال مشتقات آن بگردیم. شما کلمات و الفاظ این حدیث قدسی را ببینید کـه چقدر پربار است.
کلمـه «أغبط» و کلمـه «عندی» عجیب و مورد توجه هست که مـی‌فرماید: نزد خود من، کاری بـه کار جهانیـان ندارم کـه در حق او چه نظر و نگاهی دارند، هر نظر و نگاهی مـی‌خواهند داشته باشند، مثبت یـا منفی.
دیگری لغت «اولیـاء» است. تمام این‌ها مربوط بـه انسان است. حال معنای این کلمات زیبا کـه البته بـه قدری بار این کلمات از نظر معنوی سنگین هست که اگر با اجمال معنی شود، آن چیزی کـه انسان مـی‌خواهد، نصیبش نمـی‌شود.
نیکوترین مسأله درون اینجا مسأله حال است، کـه البته این حال، حال فرشتگان است، چون آن موجودی کـه زمـینی است، اصلًا درون این فضا قرار نمـی‌گیرد.
نیکوحال‌ترین عاشقان، دوستان و محبانم؛ پروردگار درون اینجا کلمـه «اولیـاء» را بـه «یـای نسبت» وصل کرده است. معلوم مـی‌شود این‌ها نسبت بـه پروردگار عالم از معرفت جامع و شناخت لازم برخوردار هستند.
اگری او را نشناسد و نسبت بـه او معرفت نداشته باشد، عاشق نمـی‌شود.
عشق بـه امر مجهول، محال است. فشار شدیدی بـه من بیـاورند کـه آنی کـه نمـی‌شناسی و او را ندیده‌ای، حتما عاشق او شو. اصلًا دل درون این زمـینـه قدمـی برنمـی‌دارد، عاشق چهی بشود؟
انسان چیزی را کـه مـی‌خواهد عاشق شود، یـا حتما با چشم سر ببیند، یـا با چشم عقل درک کند و یـا با قلب احساس کند. درون زمـینـه خدا، چشم کاره‌ای نیست، آنچه درون عاشقان خدا حرف اول را مـی‌زند، عقل و قلب است. عقل بـه دنبال «علم بالله» رفته، خدا را یـافته وشکی ندارد، قلب نیز او را احساس کرده، لذا از اولیـا شده است.

بنده مؤمن واقعی‏

«انَّ مِنْ أَغْبَطِ اوْلِیـائِی عِنْدِی، عَبْداً»
اولًا این عاشق من، عبد و بنده واقعی من است. بنده واقعی کیست؟ قرآن مجید بنده واقعی را، انسان صد درون صد تسلیم خدا مـی‌داند کـه تا آخر عمر، با خدا چون و چرا ندارد.
نمـی‌گوید: نماز را مـی‌خوانم، ولی کاری بـه خمس و زکات ندارم. روزه را مـی‌گیرم، ولی حج واجب را نمـی‌روم. بـه زیـارت مـی‌روم، اما بـه آیـات صله رحم کار ندارم.انی کـه این گونـه هستند، دارای دین پوک وپوچ هستند، بلکه باید:
«إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبّ الْعَلَمِینَ» [۲۳۳] اگر محبوب، از عبادت حرف بزند، عاشق مـی‌گوید: روی چشم، حال آن عبادت مـی‌خواهد، عملی، حالی، پولی و یـا جانی باشد، عاشق مـی‌گوید: آن چه کـه پروردگار بخواهد. او عبد پروردگار هست و فرمان خدا را تکه پاره نمـی‌کند؛ نمـی‌گوید: من این مقدار را قبول دارم و این مقدار را قبول ندارم. این عبد خدا نیست، بلکه عبدِ هوای نفس خویش هست و خیـال مـی‌کند کـه عبد است.
«عبداً مؤمناً» کدام ایمان؟ آن ایمانی کـه در سوره حجرات مـی‌فرماید:
«ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا» [۲۳۴] این عاشق من کـه عبد مؤمن هست و دارای نیکوترین حال است، درون هیچ یک از حقایق الهیـه شک ندارد.

صلاح ویژگی بنده مؤمن‏

اما احوالات بنده مؤمن چگونـه است؟
اول: «ذا حَظٍّ مِنْ صَلاحٍ» کلمـه «صلاح» ریشـه لغت هست که بـه این معناست کـه او از همـه شایستگی‌ها برخوردار است؛ شایستگی عقلی، معرفتی، اخلاقی، روحی، ایمانی و عملی.
به قدری برخورداری او از شایستگی عقلی قوی هست که اصلًا خود عقل شده است. دیگر نمـی‌شود گفت: این عاقل است، حتما گفت: این خود عقل است. عقل نور است. هیچ گاه درون هجوم و حملاتی کـه به نور مـی‌شود، او از بین نمـی‌رود و قطعه قطعه نمـی‌شود.
«یُرِیدُونَ لِیُطْفِواْ نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَ هِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ» «۱» تمام دکتران مـی‌گویند: بی‌حس شدن یک طرف یـا کل بدن عوارض سنگینی مانند کور شدن چشم، لال شدن زبان، کر شدن گوش، نابود شدن هوش، فراموش آنچه را کـه در دوره عمر درون ذهن ثبت بوده هست را بـه همراه دارد، اما عاشق من، از صلاح نصیب دارد وصلاح با او وحدت کامل دارد.

کمال صلاح امـیرالمؤمنین (ع)‏

اگر صلاحیت عقلی دارد، خود عقل شده و اگر صلاحیت ایمانی دارد، خود ایمان شده است. این تعبیرات را درون روایـات ملاحظه مـی‌کنیم. خیلی واضح و روشن هست که این عقل یـا قلب است، یعنی کل وجود او عقل و قلب است. عقل نور است، شمشیر بـه نور نمـی‌تواند ضربه بزند، لذا وقتی فرق حضرت (ع) که تا روی بینی شکافته مـی‌شود، و تمام روابط مغز با این شمشیر زهرآلود بریده و رگها پاره مـی‌شود، خون تمام جمجمـه را فرا مـی‌گیرد، حضرت با قبل از ضربه خوردنش فرقی نمـی‌کند؛ نـه کور مـی‌شود، نـه کر، نـه لال، نـه حافظه را از دست مـی‌دهد و نـه بدن را، چون عقل محض شده است.
خیلی فوق العاده هست که مغز قطعه قطعه، رگها بریده، روابط بین مغز قطع شود و خون کل مغز را بگیرد، ولی فریـاد بزند: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَهِ» [۲۳۵]
این جمله ازی نیست کـه ضربه مغزی خورده است. این صدای عقل محض است. بعد هم فلج نشود، بچه‌ها او را روی گلیم بخوابانند، که تا جلوی درب خانـه او را ببرند، آنجا بفرماید: مرا زمـین بگذارید، مـی‌خواهم با پای خودم بیـایم کـه انم مرا بـه این حال نبینند.
این حرف آدمـی کـه ضربه مغزی خورده است، نیست. دو شب بعد، نزدیک بـه شـهادتش بفرماید: حسن جان! حسین جان!
«اوصِیکُما وَ جَمـیعَ وُلِدی وَ اهْلی وَ مَنْ بَلَغَهُ کِتابی بِتَقْوَی اللّهِ وَ نَظْمِ امْرِکُم، اللّه اللّه فِی القُرْآنِ لایَسْبِقُکُم بِالعَمَلِ بِهِ غَیْرُکُم وَ اللّه اللّه فِی الصّلاهِ فَانَّها عَمُودُ دِینِکُم وَ اللّه اللّه فِی الجَهادِ بِأَمْوالِکُم وَ أَنْفُسِکُم وَ السَنَتْکُم فِی سبیل اللّه» [۲۳۶] این حرف‌ها برایی کـه ضربه مغزی خورده باشد، نیست، چونی کـه ضربه مغزی خورده باشد، لال مـی‌شود، اما این انسان، درون کمال صلاح است.
شاید درون این روایت، خدا بـه اهل عالم مـی‌خواهد حضرت علی (ع) را معرفی کند کـه ایشان درون نیکوترین حال عشق من: «عبداً مؤمناً ذا صلاح» است.

بندگی و عبادت علی (ع)‏

«أحسن عباده ربّه» حضرت علی (ع) تمام عمر، بندگی مرا نیکو بـه جا آورد؛ نماز شبی بی‌حال و قدمـی باالت نداشت. درون عبادت من هرگز نگفت: من خسته هستم و مـی‌خواهم بخوابم. بعد از پیغمبر (ص) کـه «أحسن عباده ربّه» بود، نیکوتر از بندگی او، بندگیی نبود.
«أحسن عباده» بـه خاطر معرفت و خلوص است. ما نیز درون حد خودمان آن معرفت و خلوص را داریم، اما واقعا معرفت و خلوص ما همسنگ معرفت و خلوص حضرت علی (ع) است؟
از زمانی کـه دست درون دست پیغمبر (ص) گذاشت، که تا شب بیست و سوم کـه به شـهادت رسید، طبق آیـات و روایـات، لحظه‌ای درون عباداتش بهشت و جهنم را لحاظ نکرد، بلکه از اول طوق بندگی را بر گردن خود انداخته بود و با تمام وجودش فقط خدا را مـی‌خواست. بهشت درون وجود علی (ع) جایی پیدا نکرد که تا خود را جا بدهد.
علی (ع) حتی یک کارش را بـه خاطر بهشت انجام نداد.
بیست و سه ساله بود کـه در مـیدان کارزار، بزرگ‌ترین عباد را کرد؛ پیغمبر عظیم الشأن اسلام (ص) درون حالی کـه از شوق اشک مـی‌ریخت، فریـاد زد:
«لَضَرْبَهُ عَلیٍّ یَوْمَ الخَنْدَقِ افْضَلُ مِنْ عِبادَهِ الثَقَلَیْنِ» [۲۳۷] اگر عبادت روز جنگ خندق علی (ع) را درون کفه ترازو بگذارند و عبادت کل جنّ و انس، از زمان حضرت آدم (ع) که تا قیـامت، ثقلین یعنی پرونده همـه انبیـا غیر از پیغمبر (ص) را نیز درون آن کفه ترازو بگذارند، عبادت علی (ع) از کل عبادات آنان سنگین‌تر است.
این روایت را تنـها ما شیعیـان نمـی‌گوییم، بلکه روایتی هست که بزرگان علمای اهل سنت نیز نقل کرده‌اند. [۲۳۸]انی کـه با علی (ع) سر و کار ندارند، آنـها نیز این حرفها را نوشته‌اند. البته ما نیز خیلی با علی (ع) سر و کار نداریم. چون اگر ما با علی (ع) سر و کار داشتیم، این وضع ما و این همـه فتنـه و فساد نبود، این‌ها نشان مـی‌دهد کـه ما با علی (ع) خیلی سر و کار نداریم.

تأسی ائمـه بـه امـیر المؤمنین درون عبادت‏

امام باقر (ع) مـی‌فرمایند: نیمـه شب و سحر بود، مـی‌خواستم بـه محضر پدر بزرگوارم، سید ساجدین، امام زین العابدین (ع) برسم، جوان بودم، درب اتاق را باز کردم، ایشان درون حال عبادت بود. من گوشـه اتاق نشستم و ایشان را نگاه کردم و گریـه کردم.
سالی دو بار پینـه پیشانی حضرت را حتما قیچی کنند، زانوهایش پینـه بسته، اشک از چشم ایشان نمـی‌ایستد، دلم سوخت. وقتی عبادت او تمام شد، بـه من فرمود: عزیز دلم! چرا گریـه مـی‌کنی؟ گفتم: دلم به منظور شما مـی‌سوزد، فرمود: چرا؟
عرض کردم: چقدر عبادت، سجده و گریـه مـی‌کنید؟
فرمود: کتابی روی این طاقچه است، برو این کتاب را بردار و بیـاور. رفتم آن کتاب را آوردم. فرمود: عزیز دلم! بنشین و مقداری از آن را بخوان، درون این کتاب کیفیت عبادت جدم علی (ع) نوشته شده است، این‌ها را بخوان و ببین آیـا بـه عبادت من زیـادتر هست یـا عبادت امـیرالمؤمنین؟ [۲۳۹]

افتخار آفرینی امـیرالمؤمنین درون لیله المبیت‏

از چهل قبیله، چهل نفر انتخاب شدند کـه در خانـه پیـامبر (ص) بریزند ایشان را قطعه قطعه کنند. پیـامبر (ص) بـه امـیرالمؤمنین (ع) فرمود: خداوند بـه من امر کرده هست که حتما به مدینـه مـهاجرت کنی، ولیی حتما در رختخواب من بخوابد کـه آنـها خیـال کنند من بیرون نرفته‌ام که تا مرا دنبال کنند. «عبدا مؤمناً» وقتی پای جان درون مـیان باشد، نباید عقب‌نشینی کند.
گفت: یـا رسول الله! اگر من درون جای شما بخوابم، شما بـه مدینـه سالم مـی‌رسید؟ فرمود: بله، گفت: من یک جان دارم، آن را امشب فدای شما مـی‌کنم، ای کاش هزار جان داشتم و با شما معامله مـی‌کردم.
نگاه حضرت علی (ع) بـه پیغمبر (ص)، نگاه بـه معلم و استاد بود، نـه اینکه به منظور جلب نظر پیغمبر (ص) بخوابد. پیغمبر (ص) از مکه خارج شدند. درون آن تاریکی شب، این آیـه نازل شد: [۲۴۰]«وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ» [۲۴۱] جان علی (ع) را درون مقابل مرضات خود خ، نـه درون مقابل بهشت، چون جان او با بهشت قابل مقایسه نیست. علی (ع) و پیغمبر (ص) با هدایت ما بهشت ساز شدند.

عبادت پنـهان عاشقان خدا

ویژگی دیگر: «وَ عَبَدَ اللّه فِی السریره» [۲۴۲] حتما عبادات پنـهان عاشق مرا ببینید.
این‌ها کـه عبادت آشکارش بود، بیـایید خلوت علی (ع) با من را ببینید. چنان کـه در «نـهج البلاغه» مطرح است، درون آن خلوت، ببینید علی (ع) با من چگونـه مناجات مـی‌کند. چنان علی (ع) و خدا عشق بازی مـی‌کنند کـه پیغمبر (ص) مـی‌فرماید:
«علی مع الحق و الحق مع علی یدور حیثما دار» [۲۴۳] خدا و علی (ع) دور هم مـی‌گردند.
ز بوی زُلف تو مفتونم ای گل‏
ز رنگ روی تو دلخونم ای گلمن عاشق ز عشقت بی‌قرارم‏
تو چون لیلی و من مجنونم ای گل [۲۴۴]
چه خوش بی، مـهربانی هر دو سر بی‏
که یک سر مـهربانی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت‏
دل لیلی از او شوریده‌تر بی [۲۴۵]
چنان خدا علی (ع) را و علی (ع) خدا را مـی‌خواهد کـه پای هر عالم، حکیم و عارفی درون فهم این دو خواسته لنگ است.

عبادت خائفانـه امـیر المؤمنین‏

بیست و سه ساله بود کـه مسافری بـه نام «ابودرداء» از بیرون مدینـه وارد شـهر مدینـه شد. مدینـه منطقه کشاورزی هست و شب آن خیلی تاریک. آن زمان چراغی نبود. نزدیک شـهر، از مـیان نخلستان‌های خرما صدایی کـه جگر را آتش مـی‌زد مـی‌آمد. بـه طرف صدا رفت، نزدیک شد، تاریک بود، جلوی پا دیده نمـی‌شد.
مـی‌گوید: دیدم شخصی درون مـیان نخلستان مـی‌گوید: اگر درون قیـامت این آیـه را درون حق من بخوانی و خطاب بـه فرشتگان کنی:
«خُذُوهُ فَغُلُّوهُ* ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ» [۲۴۶] بروید او را بگیرید و به زنجیرهای قیـامت ببندید و در جهنم بیـاندازید، کـه نمـی‌خواهم او را ببینم. چهی مرا نجات مـی‌دهد؟ [۲۴۷]
والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

انتخاب برترهدایت انسان، اختیـار یـا جبر

تهران، مسجد امـیر
رمضان ۱۳۸۵
الحمدلله رب العالمـین و صلّی الله علی جمـیع الانبیـاء والمرسلین وصلّ علی محمد و آله الطاهرین.
مسأله‌ای کـه در مورد هدایت وجود دارد، اختیـاری بودن آن است. یعنی انسان‌ها درون تمام دوران، درون انتخاب راه هدایت مختار بوده‌اند، چون اگر این هدایت اجباری باشد، ارزشی نخواهد داشت و خلق جهنم درون ازای سوء انتخاب و بهشت، برایـانی کـه مسیر هدایت را انتخاب د و در این مسیر صبر بـه خرج دادند، معنا نداشت.
خداوند درون همـین راستا بارها درون قرآن بـه این موضوع اشاره کرده است، کـه هدایت هرگز اجباری نیست، [۲۴۸] بلکه:
«فَلَوْ شَآءَ لَهَدَیکُمْ أَجْمَعِینَ» [۲۴۹] اگر مـی‌خواستم، تمام انسان‌ها را درون دایره هدایت قرار مـی‌دادم. آن وقت دیگر مسأله‌ای بـه نام شرک، کفر، نفاق، لامذهبی، بی‌دینی، ضلالت و گمراهی وجود نداشت و از زمان حضرت آدم (ع) که تا آخرین نفری کـه بنا هست به دنیـا بیـاید، همـه بـه صورت یکنواخت مؤمن مـی‌شدند.
زیبایی آیـه شریفه این هست که با «لو» شروع شده است. این حرف درون ادبیـات عرب معنایش این هست که: مطلبی کـه بعد از «لو» بیـان مـی‌شود، ممتنع است.
برنامـه بـه صورت «اگر» مطرح است، ولی این اگری کـه اصلًا اتفاق نخواهد افتاد.
برای این کـه مطلب روشن‌تر شود، آیـه دیگری کـه «لو» دارد، ببینیم:
«لَوْ کَانَ فِیـهِمَآ ءَالِهَهٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا» [۲۵۰] اگر درون تمام آسمان‌ها و زمـین و عالم هستی، بـه جز «الله» معبود دیگری وجود داشت، یعنی کارگردان هستی دو نفر بودند «لَفَسَدَتَا» خبری از آسمان و زمـین نبود و همـه آن‌ها فاسد و نابود شده بودند. بعد ممتنع هست که عالم دو کارگردان داشته باشد، بلکه یک کارگردان دارد. آن هم:
«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ* اللَّهُ الصَّمَدُ* لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ* وَ لَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدُ» [۲۵۱] و «لا اله الا الله»، «وحده لا شریک له» است.
اگری درون کار خدا شریکی قائل باشد و اعتقاد او که تا آخر عمر ادامـه پیدا کند که تا بمـیرد، خدا درون قرآن مـی‌فرماید: الی الابد بخشیده نخواهد شد. چون کـه در کنار خدا، بـه چیزی موهوم و غیرحقیقی اعتقاد پیدا کرده است. اعتقاد بـه چیزی کـه وجود نداشته، ندارد و به وجود نخواهد آمد.
معنی این اعتقاد این هست که پروردگار درون کارگردانی عاجز و ناتوان هست و حتما شریک داشته باشد کـه او را کمک کند و ناتوانی و ضعفش را جبران کند. این اعتقاد بسیـار بی‌پایـه، باطل و سخیف است.

بی‌ارزشی هدایت اجباری‏

در رابطه با هدایت جامعه انسانی نیز پروردگار عالم درون آیـه شریفه «لو» بـه کار گرفته است:
«فَلَوْ شَآءَ لَهَدَیکُمْ أَجْمَعِینَ» [۲۵۲]اگر مـی‌خواستم، تمام انسان‌ها را درون مدار هدایت قرار مـی‌دادم، آن وقت درون کره زمـین، غیر از خیر، درستی و سلامت نفس، هیچ چیز دیگری پیدا نمـی‌شد. اگر مـیلیون‌ها سال نیز چراغ برمـی‌داشتید و سرگردان بـه دنبال یک گناه صغیره مـی‌گشتید، پیدا نمـی‌کردید.
اما چرا خدا این کار را نکرد؟ چون اگر خود خدا به منظور هدایت بندگان وارد مـیدان شود، این هدایت، اجباری مـی‌شود و هدایت اجباری، نـه قبول مـی‌شود و نـه بـه کار گرفتنش، جنبه عبادت دارد و چون جنبه عبادت ندارد، ارزشی نخواهد داشت.
پس پاداش نیز ندارد.
آن وقت دیگر نیـازی بـه زندگی دوم- آخرت- نداشتیم، چون دیگر پاداشی درون کار نبود، آن وقت ما مانند همـه حیوانات زنده روی زمـین، عمر محدودی داشتیم، مـی‌خوردیم و مـی‌خوابیدیم و مـی‌مردیم، بعد نابود مـی‌شدیم، اما منِ خدا زندگی شما را این گونـه طراحی نکردم.
نمـی‌خواستم بندگانم مانند حیوانات باشند. من از اول اراده کردم کـه برای شما دو زندگی قرار بدهم؛ حیـات دنیـا و حیـات آخرت. از اول اراده کردم کـه یک طرف حیـات شما را مانند خودم، ابدی قرار بدهم و مـی‌خواستم بـه خودم وصل باشید.
من این گونـه طرح وجود شما را اراده کردم. اگری از این طرح من ناراضی است، خدای دیگر و طرح دیگری را انتخاب کند، چون من از رأی و طرحم برنمـی‌گردم. این مطلب ریشـه دار و مسأله مـهم و دقیق، از طریق آیـات قرآن بیشتر روشن مـی‌شود.
بنابراین اگر هدایت اجباری بود، آنچه کـه اکنون مقرر است، دیگر مقرر نبود و ما حیوان منظمـی مـی‌شدیم، بعد مـی‌مردیم و تمام مـی‌شد. روز قیـامت، بهشت، بعثت انبیـا، فعالیت عقل، علم و تمدن، هیچ چیزی نبود.
اگر این گونـه بود کـه خیلی از ارزش‌ها خلق نمـی‌شد. اما اراده ما بر این تعلق گرفت کـه پذیرفتن هدایت را بـه صورت اختیـاری قرار دهیم که تا با این اختیـار و انتخاب هدایت بـه دست خودتان، این هدایت دارای ارزش و اجر داشته باشد و به دنبالش برزخ نورانی و قیـامت آباد و به دنبال آن نیز «عِیشَهٍ راضیَهٍ» [۲۵۳] و به دنبال آن عمر ابدی داشته باشد. این‌ها محصول هدایت اختیـاری است.

با ارزش بودن هدایت اختیـاری‏

هدایت اختیـاری سبب این هست که خدا عدل را عضو جوشش‌دار قرار بدهد، انبیـا را مبعوث بـه رسالت کند، برزخ و قیـامت را قرار بدهد، طرف دوم وجود شما را مانند خودش ابدی قرار بدهد و وجود شما شجره طیبه شود.
بنابراین آیـات، لطایف و دقایق، بخش عمده‌ای از کمالات و ارزش‌های حضرت علی بن ابی‌طالب (ع)ب و تحصیل خود حضرت بوده و به دست آورده خود ایشان است. بـه چه صورت؟ با هماهنگ تمام باطن و ظاهر با خواسته‌های پروردگار و نبوت پیغمبر اسلام (ص).
ولی این انسان، درون به دست آوردن این ارزش‌ها، دچار حسد بسیـار سنگین حسودان مکه و مدینـه و تاریخ شد. حسد حسودان از روزی شروع شد کـه ایشان بـه دنیـا آمد و هنوز هست و ادامـه دارد که تا پروردگار بـه عمر بشر درون این کره زمـین خاتمـه دهد و قیـامت برپا شود. که تا کنون درون روزگار و عالم هستیی را ندیده‌ام کـه به اندازه حضرت مورد حسد و ظلم قرار گرفته باشد.
نوح پیغمبر (ع) نـهصد و پنجاه سال ظلم دید و از دنیـا رفت، اما اصلًا درون کره زمـین از حضرت نوح (ع) حرفی نمـی‌زنند. گاهی شیعه آیـات مربوط بـه حضرت نوح (ع) را روی منبرها مـی‌خواند و برای مردم توضیح مـی‌دهد. اما اکنون، دشمنی‌هایی کـه با اهل‌بیت (ع)خصوصا امـیرالمؤمنین (ع) درون جریـان است، روز بـه روز بیشتر مـی‌شود.
تمام مؤسساتی کـه مطلب درون دنیـا پخش مـی‌کنند، درون حد آن مرکز، دریـاوار درون این مراکز خبری جهان، از زمـین و آسمان، علیـه امـیرالمؤمنین (ع) ظلم مـی‌شود. او اول، وسط و آخر مظلومـیت است. پیغمبر (ص) درون زمان حیـات خود کرارا چهره علی (ع) را نگاه کرد و اشک ریخت و به او فرمود: بعد از من این همـه بلاها بر سر تو مـی‌آید. من فقط یک گوشـه‌اش را به منظور شما مـی‌گویم:

هدایت درون پیروی از علی (ع) [۲۵۴]

پیغمبر اکرم (ص) طبق روایـات درجه اول اهل تسنن و بعد روایـات شیعه، بیست و سه سال، درون مکه و مدینـه، مـی‌فرمود:
«یـا علی! انت وصیی و وزیری و قاضی دَینی و خلیفتی، لحمک لحمـی و دمک دمـی، سلمک سلمـی و حربک حربی» حدود هشتاد و پنج روایت جمع کرده‌ام کـه علمای اهل تسنن نیز نقل کرده‌اند، [۲۵۵] کـه پیغمبر (ص) بـه علی (ع) فرمود: بعد از من، تو خلیفه من هستی.
هشتاد و پنج روایت، کم نیست. درون معتبرترین کتاب‌های آنـها نوشته شده است.
خدا بهانی کـه این روایـات را جمع کرده‌اند، جزای خیر دهد، چون انصاف بـه خرج دادند. فرمود: بعد از من، تو جانشین من هستی، نـه این کـه سی سال بعد از من، خلیفه هستی، یعنی از زمانی کـه من از دنیـا رفتم، که تا تو زنده هستی، خلیفه من هستی. درون گرمای پنجاه درجه کویر غدیر خم پیـاده شد و فرمود:
گروه‌هایی کـه به طرف مدینـه، شام، یمن و مصر رفته‌اند سریع بروید آنـها را برگردانید.انی که‏ نیـامده‌اند، صبر مـی‌کنیم که تا برسند. چرا این موضوع را درون مکه نفرمود؟ کـه ای صد هزار حاجی! امسال سال آخر عمر من است. آنـها را نگه مـی‌داشت و حرف خود را مـی‌زد و معرفی مـی‌کرد.
چون آیـه انتخاب، درون مـیان جمع درون غدیر خم نازل شد کـه پیغمبر (ص)‏ فرمودند: [۲۵۶] رفته‌ها را برگردانید، بمانید که تا عقب ماندگان نیز بـه ما برسند. ظاهرا سه شبانـه روز درون آن بیـابان بودند که تا همـه جمع شدند.
اولین باری بود کـه در بین یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر، یکی منبر دو ساعته رفته بود. تمام منبرهای حضرت نیز درون این بیست و سه ساله، چند دقیقه‌ای بوده است، حتی خطبه‌های نماز جمعه حضرت (ص). ایشان دو ساعت صحبت د و بعد دست علی (ع) را بلند کرده، معرفی د. بعد از بیست و سه سال، به منظور اولین بار بود کـه حضرت دو ساعت صحبت مـی‌د و نفرین د. این امتیـاز پیغمبر (ص) ما است، من بـه سراغ آیـات قرآن بروم کـه برای شما ثابت بشود کـه این امتیـاز به منظور ایشان است:
حضرت نوح (ع) درون نـهایت حوصله‌اش تمام شد و به خدا گفت:
«رَّبّ لَا تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکَفِرِینَ دَیَّارًا» [۲۵۷] یک نفر را باقی نگذار و همـه را نابود کن. خدا نیز نابود کرد.
اما بیست و سه سال، با هشتاد جنگی کـه به او تحمـیل شد، بسیـاری از یـاران او را کشتند، دندان و پیشانیش را شکستند، گاهی عبا بـه دور گردنش مـی‌پیچیدند و با چوب بـه جان او مـی‌افتادند کـه ابولهب مـی‌گفت: برادر زاده من مرده است، چرا مرده را مـی‌زنید، رهایش کنید.

ضلالت دشمنان و صبر امـیرالمؤمنین (ع)‏

برای اولین بار بود کـه پیغمبر (ص) درون معرفی علی (ع) زبانش بـه نفرین باز شد. درون تمام حادثه‌ها گفتند: نفرین کن، گفت: من پیغمبر نفرین نیستم، نفرین نمـی‌کنم، من پیغمبر رحمت هستم.
اما بودن علی (ع) درون دین، قلب، پرونده، نمازها و روزه‌ها، و جوامع. [۲۵۸]چه داستانی هست که وقتی ایشان را معرفی کرد، فرمود:
«اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله»
خدایـا! هر درون زندگی، علی (ع) را رها کند، او را درون دنیـا و آخرت ذلیل کن.
خدایـا! رها کننده علی (ع) را رها کن. دشمن دشمنان علی (ع) باش و هیچ محبتی را درون حق دشمن علی (ع) هزینـه نکن. دو ماه و ده روز از آن جریـان گذشت. نفاق مدینـه، با همدستی یـهود و مسیحیت مدینـه، درون حالی کـه علی (ع) پیغمبر (ص) را غسل مـی‌داد، آنـها مشغول تشکیل حکومت بودند، امـیر و خلیفه انتخاب د و تمام جاده‌ها را بـه روی علی (ع) بستند. علی (ع) و زهرا علیـهاالسلام تنـها شدند. امام هشتم (ع) مـی‌فرماید:
در کنار جدم دوازده نفر بیشتر نماندند، با جدم سیزده نفر، این‌ها درون مقابل این ملت نمـی‌توانستند کاری کنند. حضرت زهرا علیـهاالسلام درون مسجد گریـه کرد، فرمود: همـه درون شب تاریک غارت مـی‌کنند، اما درون مدینـه، درون روز روشن همـه چیز ما را بـه غارت بردند. تمام درها بسته شد. دو سال و چند ماه حاکم اول حکومت کرد، خیلی آرام، همـه چیز سر جایش بود،ی با او مخالفت نکرد. حدود یـازده سال حاکم بعد حکومت کرد، کشور آرام، پول‌ها پخش مـی‌شد، ملت مـی‌خوردند، خوش بودند، کاری بـه کاری نداشتند و حکومت هر بدعتی مـی‌گذاشت مخالفت نمـی‌د.
حکومت مـی‌گفت: دست بسته نماز بخوانید، با این کـه زنده بودند و دیدند کـه پیغمبر (ص) یک بار هم نمازش را دست بسته نخواند.
نماز شب ماه رمضان- تراویح- را چون شما مـی‌فرمایید بـه جماعت بخوانید، مـی‌خوانیم. طواف نساء را از حج قران قیچی کنیم؟ چشم. یعنی تو از پیغمبر و قرآن بالاتر هستی. اگر خدا حکمـی داده، ولی جنابعالی بـه حکم خدا رضایت نداری، رضایت شما شرط است، خدا کیست؟ من هیچ جامعه‌ای را درون تاریخ ندیده‌ام کـه تا این حد پایبند بـه حکومتش باشد.
نوبت بـه سومـی رسید، سیزده سال حکومت کرد، خوردند و بردند، چند ناراضی پیدا شد، آن هم به منظور خدا؟ نـه، بـه خانـه سومـی ریختند و او را کشتند.
امـیرالمؤمنین (ع) فریـاد مـی‌زد: نکشید، گوش ندادند، آب را قطع د، امـیرالمؤمنین (ع) فرمود: حسن جان! حسین جان! مشک آب بردارید و به خانـه سومـی ببرید و آنـها را از تشنگی درآورید.
او کـه کشته شد، بـه خانـه علی (ع) ریختند، گفتند: تو حاکم باش. گفت: من نمـی‌خواهم. همان گونـه کـه قبل از من بـه سراغ آن سه نفر رفتید، اکنون نیز دیگری را پیدا کنید. رهایم کنید و فقط با من م کنید. من حکومت نمـی‌خواهم. گفتند: نمـی‌شود. گفت: خدایـا! اگر حجت بر من تمام نبود، قبول‏ نمـی‌کردم.
حکومت را قبول کرد. سال اول، همان ملت، همان مردم، نـه از روم شرقی، نـه از گروه یـهود و نصاری، علیـه او جنگ جمل را بپا د. آتش جمل هنوز خاموش نشده بود کـه جنگ صفین را شروع د. آتش صفین نیز خاموش نشده بود کـه جنگ نـهروان را بپا د. آتش نـهروان خاموش نشده بود کـه در محراب عبادت فرقش را شکافتند، آن وقت بود کـه صدا زد:
«فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَهِ» [۲۵۹]
به خدای کعبه راحت شدم.

صبر اولین و آخرین مظلوم عالم‏

آیـا مظلوم‌تر از اوی هست؟ هم درون دنیـا و هم بعد از مرگش مظلوم بود. بیش از صد سال ائمـه (ع)حاضر نشدند کـه قبرش را حتی بـه نزدیکان خود نشان بدهند.
چون خوارج بـه دنبال قبر مـی‌گشتند کـه جنازه را درآورند و آتش بزنند. با هیچ پیغمبر و امامـی این گونـه معامله نشد.
در این شصت و سه سال، ارزش‌های بـه دست آورده شده را درون اوج تلخی‌ها و ناگواری‌ها، با کمربند صبر نگهداشت. صبر از او خجالت مـی‌کشید و از تو شرم و حیـا دارد.
چقدر به منظور او ایجاد مضیقه د، شب مرگ، چقدر خوشحال بود. چقدر شاد بود کـه دیگر مـی‌خواهد برود. هیچ حاکمـی درون عالم منبر نرفت کـه اشک بریزد و به پروردگار بگوید: خدایـا! این مردم قلبم را مانند نمک درون آب آب د. خدایـا! داد مرا از این مردم بگیر.
حاکمان وقتی ببینند کـه پایـه صندلی و مقام آنـها مـی‌خواهد بلرزد، دستور سرکوب مردم را مـی‌دهند، ولی علی (ع) این گونـه نبود، فقط بـه خدا گفت: مرا ببر. [۲۶۰] والسلام علیکم و رحمـه الله و برکاته‏

پانویس




[ع تیغ زدن دست برایه فیک]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 28 Nov 2018 01:16:00 +0000



ع تیغ زدن دست برایه فیک

توهین جدید بـه حضرت ابوالفضل + ع- ارجانیوز

به گزارش ارجانیوز:  خواننده  ضد دینی و شیطانی درون جدیدترین اقدام خود کاوری به منظور آلبومـی کـه قصد دارد درون سال ۹۴ منتشر کند ( کـه ص نام دارد ) طراحی کرده هست که تمسخر حضرت ابوالفضل عباس علمدار کربلا را نشانـه رفته هست . ع تیغ زدن دست برایه فیک این کاور کـه در فروردین ۹۴ منتشر شد مورد بازتاب گسترده ای از سوی ایرانیـان قرار گرفت . ع تیغ زدن دست برایه فیک اکثر کاربران شبکه های اجتماعی بر این باور بودند کـه ما نباید اعتقادات دیگران را مورد اهانت قرار بدهیم .

گفتنی هست که قبلا حکم ارتداد توسط آیت الله مکارم شیرازی صادره شده است

بسمـه تعالی

هرگونـه اهانت بـه مقام شامخ ا معصوم (علیـهم السلام) و توهین آشکار بـه آنـها اگر توسط فرد مسلمانی صورت گیرد موجب ارتداد هست و اگر توسط غیر مسلمانی باشد داخل درون عنوان سابّ النبی(صلی الله علیـه وآله) مـی باشد.
همـیشـه موفق باشید
ناصر مکارم شیرازی

کاملینا

: ع تیغ زدن دست برایه فیک ، ع تیغ زدن دست برایه فیک




[ع تیغ زدن دست برایه فیک]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 23 Nov 2018 00:10:00 +0000



تمامی مطالب این سایت به صورت اتوماتیک توسط موتورهای جستجو و یا جستجو مستقیم بازدیدکنندگان جمع آوری شده است
هیچ مطلبی توسط این سایت مورد تایید نیست.
در صورت وجود مطلب غیرمجاز، جهت حذف به ایمیل زیر پیام ارسال نمایید
i.video.ir@gmail.com