عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد

عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد عشق درون شعر معاصر همچنان نفس مـی‌کشد | قلب قلم - عشق درون شعر معاصر همچنان نفس مـی کشد | نگاهی بـه شعر کلاسیک معاصر افغانستان | سایت رسمـی محمدکاظم کاظمـی | اهمـیت لندی، به منظور شعر معاصر پشتو و فارسی درون افغانستان | فدایی درون شعر معاصر ایران | مجله هفته |

عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد

عشق درون شعر معاصر همچنان نفس مـی‌کشد

حسنا محمدزاده شاعر درون گفتگو با خبرنگار حوزه ادبیـات گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ گفت: عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد عشق یکی از موضوعات اساسی شعر فارسی و پایـه عرفان هست که شکل پرداختن بـه آن درون دوره‌های مختلف بنابر ذهنیت شاعران و تحولات خاص اجتماعی متفاوت بوده است، عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد اما شعر فارسی هیچ گاه از حضور عشق خالی نبوده و نخواهد بود، درون شعر معاصر هم عشق همچنان زنده هست و نفس مـی‌کشد.

وی ادامـه داد: انسان معاصر خوشبختانـه هنوز ذهنیت عاشقانـه خود را بـه طور کلی از دست نداده اما عاشقانـه‌های معاصر حاصل شکل گیری ذهنیتی هستند کـه مختص انسان و دنیـای معاصر است.

محمد زاده افزود: امروزه هم گروهی هستند کـه همچنان بـه توصیف خط و خال و بی وفایی معشوق و بیـان مسائل کلیشـه‌ای و تکرار مکررات درون این زمـینـه مـی‌پردازند اما عده‌ای دیگر با وجود سنت گرایی درون عشق، تازگی‌هایی را هم درون نگاهشان بـه وجود آورده‌اند کـه این تحول هم درون شعر شاعران سنت گرا قابل لمس هست و هم درون شعر نوگرایـان.

وی تصریح کرد: شاعر معاصر درون بعضی موارد از سطح شعر رمانتیک فراتر مـی‌رود و عشق زمـینی را زمـینـه‌ای به منظور وقوع عشق ماورایی قرار مـی‌دهد. عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد همچنین گاهی درون عاشقانـه‌های معاصر معشوقی وجود ندارد بلکه هدف خود عشق هست که شاعر درون آن بـه ستایش عظمت انسانی مـی‌پردازد و مراد از عشق، عشقی پاک و بی‌آلایش است.

شاعر کتاب «عشق‌های بی‌حواس» درون پایـان خاطرنشان کرد: وقتی کـه تنـها خود عشق هدف و مقصود شاعر قرار مـی‌گیرد این جاست کـه عشق بـه عرفان نزدیک شده و شاعر بی‌توجه بـه اینکه معشوق چه ویژگی‌هایی دارد تنـها بـه حقیقتی مطلق عشق مـی‌ورزد کـه برآمده از روح متعالی شاعر هست و نوعی عشق ورزیدن بـه خوبی‌ها و زیبایی هاست.

انتهای پیـام/

. عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد

عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد عشق درون شعر معاصر همچنان نفس مـی‌کشد




[عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 21 Feb 2018 16:21:00 +0000



عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد

قلب قلم - عشق درون شعر معاصر همچنان نفس مـی کشد

 

شعر فارسی هیچ گاه از حضور عشق خالی نبوده و نخواهد بود.

 

عشق درون شعر معاصر همچنان نفس مـی کشد قلب قلم - عشق درون شعر معاصر همچنان نفس مـی کشد mimplus.irحسنا محمدزاده شاعر درون گفتگو با خبرنگار حوزه ادبیـات گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ گفت: عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد عشق یکی از موضوعات اساسی شعر فارسی و پایـه عرفان هست که شکل پرداختن بـه آن درون دوره‌های مختلف بنابر ذهنیت شاعران و تحولات خاص اجتماعی متفاوت بوده است، عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد اما شعر فارسی هیچ گاه از حضور عشق خالی نبوده و نخواهد بود، درون شعر معاصر هم عشق همچنان زنده هست و نفس مـی‌کشد.

وی ادامـه داد: انسان معاصر خوشبختانـه هنوز ذهنیت عاشقانـه خود را بـه طور کلی از دست نداده اما عاشقانـه‌های معاصر حاصل شکل گیری ذهنیتی هستند کـه مختص انسان و دنیـای معاصر است.

 1. عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد عشق و عرفان رو درون شعر شاعران امروز چطور ارزیـابی مـی کنید؟

شعر فارسی هیچ وقت از حضور عشق خالی نبوده و نخواهد بود درون شعر معاصر هم عشق همچنان زنده هست و نفس مـی کشد . عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد بعضی از شاعران معاصر بـه آن از دریچه های تازه ای نگریسته اند و به عشقی پرداخته اند کـه نـه جسمانی و زمـینی صرف هست نـه عرفانی و ملکوتی صرف ... بلکه حاصل ارتباط انسان ، اجتماع و فرهنگ معاصر هست که این نگاه حتی درون بعضی موارد مـی تواند بـه عشقی متعالی ختم شود البته چنین عشقی کـه با عرفان فاصله ی زیـادی ندارد بلکه مـی توان گفت عرفان جدیدی متناسب با شرایط اجتماعی و فرهنگی روزگار ماست به منظور همـه ی شاعران معاصر حاصل نمـی شود .

 2. عشق و عرفان درون شعر امروز نسبت بـه گذشته با چه تحولاتی رو بـه رو شده است؟

 

عشق یکی از موضوعات اساسی شعر فارسی و پایـه ی عرفان هست که شکل پرداختن بـه آن درون دوره های مختلف شعر بنا برذهنیت شاعران و تحولات خاص اجتماعی متفاوت بوده هست .  انسان معاصر خوشبختانـه هنوز ذهنیت عاشقانـه خود را بـه طور کلی از دست نداده اماعاشقانـه های معاصر حاصل  شکل گیری ذهنیتی هستند کـه مختص انسان و دنیـای معاصر هست .

ناگفته نماند کـه امروزه هم گروهی هستند کـه همچنان بـه توصیف خط و خال و بی وفایی معشوق و بیـان مسائل کلیشـه ای و تکرار مکررات درون این زمـینـه  مـی پردازند اما عده ای دیگر باوجود سنت گرایی درون عشق ، تازگیـهایی را هم درون نگاهشان بوجود آورده اند کـه این تحول هم درون شعر شاعران سنت گرا قابل لمس هست هم درون شعر نوگرایـان

شاعر معاصر هم درون بعضی موارد از سطح شعر رمانتیک فراتر مـی رود و عشق زمـینی را زمـینـه ای به منظور وقوع عشق ماورایی مـی کند .

شعر عاشقانـه گذشته بـه "عاشقانـه زمـینی "و "عاشقانـه آسمانی(عرفانی) " تقسیم مـی شده کـه درعشق آسمانی روح انسان ارزش اصلی ست و در عاشقانـه زمـینی شاعر بـه توصیف جسم معشوق مـی پردازد بدون توجه بـه بعد روحانی او البته درون این زمـینـه استثنایی هم وجود دارد مثل عاشقانـه های حافظ کـه تلفیقی از زمـین و آسمان هست .

 اماشاعر درون شعر معاصر بـه طور همزمان جسم و روح معشوق را مـی ستاید بعد نمـی توان بـه راحتی شعر عاشقانـه معاصر را بـه عشق زمـینی و آسمانی تقسیم بندی کرد .

گاهی درون عاشقانـه های معاصر معشوقی وجود ندارد بلکه هدف خود عشق هست که شاعر درون آن بـه ستایش عظمت انسانی مـی پردازد و مراد از عشق ، عشقی پاک و بی آلایش هست (عشق بـه عدالت ، عشق بـه همنوع ، عشق بـه وطن و...)و اینجاست کـه عشق بـه عرفان نزدیک مـی شود و شاعر بی توجه بـه اینکه معشوق زن هست یـا مرد ؟ زشت هست یـا زیبا ؟ وفادار هست یـا بی وفا ؟ تنـها بـه حقیقتی مطلق عشق مـی ورزد کـه برآمده از روح متعالی شاعر هست و نوعی عشق ورزیدن بـه خوبی ها و زیبایی هاست

 3. به نظر شما چرا با گذر زمان جایگاه عشق درون شعر تنزل پیدا کرده و زمـینیتر شده است؟

 

در شعر معاصر متناسب با تحولات اجتماعی و تغییر درشیوه ی زندگی کـه ناخودآگاه  تأثیراتی را بر احساسات انسانـها هم مـی گذارد خواه ناخواه روش عشق ورزی بـه معشوق و بیـان احساسات درونی هم نسبت بـه گذشته با تحولاتی روبرو شده هست .

 

در شعر گذشته معشوق چهره ای آرمانی و نامشخص دارد درون حالی کـه شاعر امروز با صراحت بـه این موضوع مـی پردازد و حتی گاهی او را بـه نام مـی خواند و شاید همـین ناشناس بودن معشوق درون شعر گذشته وقتی کـه با توصیفات معنوی او همراه مـی شده  یکی از دلایلی باشد کـه معشوق با خدا یکی شده  و شعر جنبه ی عرفانی پیدا مـی کرده است

و دوم  اینکه حضور اجتماع درون شعر امروز بـه دلیل روابط گسترده ی اجتماعی شعرا کـه مختص زمان ماست پر رنگ هست در حالی کـه در گذشته چنین نبوده یـا حداقل درون شعرعاشقانـه مجالی به منظور پرداختن بـه مردم و اجتماع باقی نمـی مانده حتی معشوقی کـه در شعر گذشته حق انتخاب و انتخاب شدن نداشته امروزه درون اغلب شعرها نقشی پر رنگ و پر فراز و نشیب بازی مـی کند.

درست هست که با گذر زمان و همـه ی عواملی کـه دست بـه دست هم داده اند چهره ی ملکوتی معشوق ، زمـینی تر شده اما با همـه ی اینـها همچنان معشوق ، چهره ی آرمانی خود را حفظ کرده است

 4. در شعر شاعران جوان آیـا مـی توان هرگونـه احساسی کـه در قالب کلمات بیـانمـی شود را بـه عنوان عشق بـه حساب آورد؟

 

متاسفانـه درون شعر جوان امروز کم نیستند مواردی کـه احساس های سطحی و رشد نیـافته را بـه عنوان عشق درون شعر منعمـی کنند و در این گونـه عاشقانـه ها هرگز از عشق بـه عنوان زیباترین و پاکیزه ترین عواطف انسانی یـاد نمـی شود بلکه چکیده ای از محتوای شعر عبارت هست از مقداری تمنا ، کمـی سوز و گداز و گلایـه و سخنانی درون مورد وصال کـه انگار پایـان همـه ی خواسته ها همان وصال هست و بس .

و چه بسا کـه گاهی بـه عشق عریـان و آمـیخته با آلودگیـهای اخلاقی هم ختم  شود کـه در برگیرنده واژه ها و عناصر اروتیک و توصیفاتی ست کـه بیشتر بـه ابتذال دامن مـی زنند که تا تقدس عشق

 متاسفانـه روز بـه روز شاهد تکثیر بی رویـه ی نظم های بی مایـه ای هستیم کـه حتی ابتدایی ترین عناصر یک شعر را هم درون خود ندارند . چه بسا درون فضاهای مجازی لایک خور بالایی هم  دارند و سرایندگانشان را دچار توهم شاعربودن مـی کنند نظم هایی کـه در همان نظم بونشان هم چیزی جز کپی از روی دست دیگران و تلاشی عمدی به منظور ایجاد فضایی مناسب حال و هوای ان و پسران جوان امروز و انگشت گذاشتن روی رگ خواب احساساتشان دیده نمـی شود

حالا خودتان قضاوت کنید با این چینش خودآگاه واژه ها مـی توان بر قله های شعر معاصر کـه بزرگانی چون نیما و سهراب و فروغ و اخوان و شـهریـار بر آن ایستاده اند رسید و دم از عشق زد ؟؟ 5. با توجه بـه اینکه عرفان قله شعر فارسی هست شاعران امروز که تا چه حد دراین زمـینـه دغدغه مند بوده و چه رسالتی را بر عهده دارند

 

عرفان درون شعر امروز را از منظر دیگری مـی توان مورد بررسی قرار داد کـه حاصل تحولاتی ست درون شیوه ی عشق ورزیدن ،  عشق مـی تواند فراتر از مغازله ی صرف  با جنس مخالف باشد آن هم وقتی کـه شاعر شـهوات را تبدیل بـه احساسات مـی کند و مـی تواند حتی بـه سنگ هم جان بدهد . این عشق مـی تواند بـه موضوعات غیر عاشقانـه هم راه پیدا کند مثلا پرداختن بـه دلهایی کـه رنج مـی برند ، پرداختن بـه انسانـهای نادیده ای کـه شاید فرسنگ ها دور از شاعر اما درون هجوم  ظلم و بی عدالتی اند کـه این همان عشق بـه همنوع و به عبارتی عاشقانـه ی انسانگراست کـه مـی توان گفت از عشق بـه هستی و معبود آن نشأت گرفته هست عشق ورزیدن بـه حق و حقیقت و آینده ای بهترکه مسلما خالی از ارزش های ماورایی نیست و مـی توان از آن بـه عنوان رسالتی بر دوش شاعران آگاه و دردمند روزگارمان یـاد کرد

عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد قلب قلم - عشق درون شعر معاصر همچنان نفس مـی کشد




[عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Mon, 06 Aug 2018 15:13:00 +0000



عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد

نگاهی بـه شعر کلاسیک معاصر افغانستان | سایت رسمـی محمدکاظم کاظمـی

عشق درون شعر معاصر همچنان نفس مـی کشد نگاهی بـه شعر کلاسیک معاصر افغانستان | سایت رسمـی محمدکاظم کاظمـی mimplus.ir چشم‌اندازی بـه گذشته

هرچند نگاه ما درون این نوشته بر شعر کلاسیک صد سال اخیر افغانستان متمرکز است، عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد نگاهی گذرا بـه سال‌های پیش از آن هم ضروری مـی‌نماید، چون شعر امروز این کشور از سنت‌ ادبی رایج درون قرن‌های اخیر بی‌بهره نبوده است.

در افغانستان «بازگشت ادبی» آن‌گونـه کـه در ایران رخ نمود، تجربه نشد و شعر فارسی درون این قلمرو جغرافیـایی همچنان بر پایۀ مکتب هندی رواج داشت. عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد درست هست که بازگشت ادبی درون نگاه منتقدان نوگرای امروز نوعی عقبگرد بـه حساب مـی‌آید و اگر از این منظر بنگریم، دور ماندن شعر افغانستان از این مکتب بـه ظاهر پسندیده و مایۀ تفاخر مـی‌نماید. عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد ولی حقیقت این هست که تداوم مکتب هندی درون افغانستان نـه از سر تجدد و نوآوری، بلکه بر اثر رکودی بود کـه از عصر تیموریـان هرات بـه بعد بر شعر افغانستان سایـه افکنده بود، بـه گونـه‌ای کـه گویـا حتی مجال و انگیزه‌ای به منظور عقبگرد هم باقی نمانده بود. عامل این رکود هم جنگ‌های بسیـار، پریشانی‌های اجتماعی، فقر اقتصادی و دیگر مصائبی بود کـه مردم این کشور طی صدها سال با آن دست و گریبان بودند و این‌ها مجال هر گونـه رشدی را از ادبیـات گرفته بود.

چنین بود کـه مکتب هندی و آن هم بـه شکل پیروی و گاه تقلید از شعر بیدل درون افغانستان دوام آورد و شعر فارسی این کشور بدین روش بـه قرن حاضر رسید. درون مـیان نام‌آوران افغانستان درون این دورۀ فترت، تنـها واصل کابلی (۱۲۴۴ ـ ۱۳۰۹ ق) کـه به طرز حافظ شعر مـی‌سراید، استثناست.

ز جام عشق کشیدیم باده با دل شاد سبوی عقل شکستیم هر چه بادا باد غلام همّت آنم کـه گر بـه خاک نشست‌ نداد پیش فرومایـه آبرو برباد (۱) نشانـه‌های تحول درون عصر مشروطه‌خواهی

مشروطه‌خواهی و تجددطلبی درون افغانستان از اواخر حکومت حبیب‌الله خان (۱۳۱۹ ـ ۱۳۳۷ ق) رخ نمود و در گرایش سیـاسی خود بـه شدت توسط پادشاه وقت سرکوب شد (۱۲۸۸ ش). ولی درون کنار این گرایش سیـاسی، یک نـهضت ادبی هم روی نمود کـه در انتشار نشریۀ «سراج‌الاخبار» تجلی کرد. «سراج‌الاخبار» بـه مدیریت محمود طرزی (۱۲۴۴ ق ـ ۱۳۱۲ ش) اولین نشریۀ امروزین درون افغانستان هست و از عوامل اصلی تجدد ادبی و فکری درون کشور و مایۀ آشنایی مردم با دانش و فن جهان امروز.

با کشته شدن امـیر حبیب الله خان و بر تخت نشینی فرزند ترقی‌خواهش امان‌الله خان (۱۲۹۷ ـ ۱۳۰۸ ش) تحولات اجتماعی و فکری درون کشور سرعت مـی‌گیرد و شعر فارسی نیز تحولاتی بـه خود مـی‌بیند. ولی برعکسِ ایران، این تحول نـه درون قالب شعر و آزمودن قالب‌های نوین، بلکه درون معانی و زبان آن روی مـی‌نماید. محمود طرزی پیشگام این تحول هست و هم‌اوست کهانی همچون عبدالعلی مستغنی (۱۲۵۲ ـ ۱۳۱۲ ش) و عبدالهادی داوی (۱۲۷۴ ـ ۱۳۶۱ ش) را هم بدین شیوه متمایل مـی‌سازد، چنان کـه در این شعر از مستغنی انعکاس یـافته است.

نی شعرسُرا باش و نـه ربط سخن آموز جهدی کن و از بهر وطن علم و فن آموز نی موی مـیانی و نـه چاه ذقنی گوی‌ علمـی کـه به کار آیدت‌، ای جان من‌! آموز چوگان ز تفنگی کن و گویی ز گلوله‌ نی زلف چو چوگان و نـه گویی ذقن آموز کاهل مشو و بی‌هنر از خانـه‌نشینی‌ چون ریل پی علم و هنر تاختن آموز (۲)

البته این تحول چنان کـه در شعر کلاسیک عصر مشروطیت ایران هم مـی‌بینیم، بیشتر درون حوزۀ محتوای شعر و استفاده از عناصر زندگی مدرن هست و کمتر رنگ هنری مـی‌یـابد.

تداوم سیطرۀ کهن‌گرایی

ولی با همـه شـهرتی کـه مشروطه‌خواهان و وابستگان بـه حلقۀ سراج‌الاخبار درون نواندیشی، و نوسازی شعر فارسی افغانستان دارند، حتما پذیرفت کـه این تجدد نتوانست وسعت زمانی و مکانی بسیـار بیـابد و باز هم سنت کهن شعر فارسی که تا اواسط قرن حاضر درون بیشتر نقاط این کشور پابرجای ‌مـی‌ماند. مردم عادی و حتی بیشتر اهل ادب این کشور نـه بـه قالب‌های نو چندان علاقه نشان مـی‌دهند و نـه حتی نوآوری و نواندیشی درون قالب‌های کهن ـ کـه بیشتر موضوع بحث ماست ـ بـه آن سهولتی کـه در ایران رخ داد، رخ مـی‌دهد. این خود معلول عواملی است.

اولین عامل، سیطرۀ مجدد استبداد هست که از آغاز پادشاهی محمدنادر خان (۱۳۰۸ ش) که تا حدود نیم قرن دیگر تداوم مـی‌یـابد. درون این دوره بسیـاری از پیشگامان تحول و تجدد ادبی، یـا تبعید مـی‌شوند، یـا کشته و زندانی و یـا بـه خدمت دستگاه درمـی‌آیند و گرایش‌های کهن مـی‌یـابند. این یک قاعدۀ کلی هست که استبداد علاوه بر حوزۀ سیـاست و اجتماع، کـه در حوزۀ ادبیـات هم تمایل بـه عقبگرد و رکود را ایجاد مـی‌کند. معمولاً درون سایۀ استبداد شاعران کلاسیک‌سراتر مـی‌شوند و بیشتر متمایل بـه تحقیقات و پژوهش‌های کهن از قبیل تذکره‌نویسی، تصحیح متون و حاشیـه‌نویسی بر شعر گذشتگان.

ملک‌الشعرا قاری عبدالله (۱۲۴۸ ـ ۱۳۲۲ ش) نمونۀ بارز این دسته از شاعران است،ی کـه در شعر بـه سبک بیدل گرایش دارد و علاوه بر آن صاحب پژوهش‌های گرانقدری درون ادب و عرفان قدیم است. او بـه تمام معنی یک شاعر دانشمند سنتی است. این هم چند بیت از غزلی کـه به استقبال از غزل «باز بر خود تهمت عیشی چو بلبل بسته‌ام» از بیدل سروده شده است:

من بـه این گلشن کجا دل هم‌چو بلبل بسته‌ام‌ با خیـال روی او چشم خود از گل بسته‌ام‌ گه‌گهی پابند من زنجیر گیسو مـی‌شود ورنـه همچون شانـه عزم طوف کاکل بسته‌ام‌ خار خار حسرتی درون دل فراهم کرده‌ام‌ گلفروش داغ عشقم دستۀ گل بسته‌ام‌ (۳)

انجمن ادبی کابل کانون تجمع این شاعران هست و هم‌اینان‌اند کـه باری خلیل‌الله خلیلی جوان را بـه خاطر ابتکاری کـه در قالب شعر نشان داده و شعری کمابیش مشابه قالب‌های نوین سروده است، سخت نکوهش مـی‌کنند. (۴)

عامل دیگر درون تداوم سیطرۀ قالب‌ها و نگرش کلاسیک درون افغانستان، ضعف رسانـه‌های جمعی و غلبۀ نظام سنتی انجمن‌های ادبی درون کشور است. ما هیچ نمـی‌توانیم منکر نقش «سراج‌الاخبار» درون تجدد ادبی باشیم، ولی حقیقت این هست که دایرۀ نفوذ این نشریـه حداکثر درون مـیان قشر شـهری و باسواد مردم بوده و عموم مردم و شاعران افغانستان بـه ویژه درون نقاط دوردست از این دست‌آوردها بی‌خبر بوده‌اند. هم از این روی هست که که تا حوالی دهۀ پنجاه خورشیدی، بیشتر شاعران نام‌آور افغانستان بـه ویژه درون شـهرهای غیر از کابل، کلاسیک‌سرا هستند و به همان سبیـاق بیدل شعر مـی‌سرایند، شاعرانی مثل نادم قیصاری (۱۲۴۸ ـ ۱۳۲۷ ش)، مخفی بدخشی (۱۲۵۸ ـ ۱۳۴۲ ش)، ندیم کابلی (۱۲۹۸ ق ـ ۱۳۳۴ ش) و عبدالحق بیتاب (۱۲۶۵ – ۱۳۴۷ ش).

عامل سوم بـه باور من دورماندن نسبی افغانستان از دایرۀ نفوذ افکار غربی بوده است. این حقیقت غیر قابل انکار هست که پیدایش شعر نو درون ایران کمابیش از شعر فرنگی متأثر بوده است. ولی درون افغانستان، درون دو سه دهۀ اولیۀ قرن حاضر خورشیدی، غرب‌گرایی چه درون شکل مثبت و چه درون شکل منفی آن بـه یک گرایش عام درون مـیان مردم و حتی روشنفکران بدل نشد. آن تحولات و تجدد‌هایی هم کـه رخ نمود بیشتر متأثر از مطبوعات هند و ترکیـه و در مواردی ایران بود. و آنچه از ایران دریـافت شد هم مدتی زمان بـه کار داشت که تا هضم و جذب شود.

مجموعۀ این عوامل سبب شد کـه شعر کلاسیک درون افغانستان همچنان حاکمـیتی بلامنازع داشته باشد و سر این سلسله که تا امروز هم کشیده شده است. با آن کـه در شعر فارسی ایران، از اواخر دهۀ سی که تا اواخر دهۀ پنجاه، شاعران نوگرایی همچون نیمایوشیج، احمد شاملو، مـهدی اخوان ثالث، فروغ فرخ‌زاد و نادر نادرپور مطرح‌ترین شاعران عصر خود بـه حساب مـی‌آمدند، درون افغانستان مـیدان همچنان درون دست خلیل‌الله خلیلی و اقران او بوده است.

جریـان‌های عمده

از عصر مشروطه‌خواهی که تا آغاز دورۀ معاصر (سه دهۀ اخیر) بـه طور کلی سه جریـان عمده درون شعر کلاسیک افغانستان مشـهود است. البته مرزبندی روشن و دقیق مـیان جریـان‌های ادبی درون هیچ‌دوره‌ای مقدور نیست و آنچه درون اینجا مـی‌گوییم نیز شکل تقریبی دارد.

۱. بیدل‌گرایـان

۲. پیروان مکتب عراقی و خراسانی

۳. مردمـی‌‌سرایـان

بیدل‌گرایی از دیرباز درون افغانستان رایج بوده است. بخش عمده‌ای از این کشور سال‌ها زیر نفوذ مستقیم یـا غیرمستقیم دولت گورکانی هند بود و از آن بعد نیز مراودۀ فرهنگی و ادبی مـیان افغانستان و هند تداوم داشت. استادان موسیقی کلاسیک افغانستان غالباً هندی‌تبار بودند و بیجا نیست اگر بگوییم کـه بسیـاری از مردم این کشور، بیدل و شعر او را از رهگذر آهنگ‌هایی مـی‌شناسند کـه خوانندگانی چون استاد قاسم، استاد سرآهنگ، استاد رحیم‌بخش و دیگران با شعر بیدل و دیگر هندی‌سرایـان خوانده‌اند. علاوه بر این‌ها نباید نقش محافل صوفیـانـه، انجمن‌های بیدل‌خوانی و برپایی سالانۀ مجالس «عرس بیدل» را انکار کرد. درون همـین محافل بود کـه بیدل‌شناسانی سنتی همچون محمد عبدالحمـید اسیر مشـهور بـه قندی آغا (۱۲۹۴ ـ ۱۳۷۳ ش) بـه ترویج و شرح شعرهای بیدل مـی‌پرداختند. بیدل‌گرایـان معروف درون شعر معاصر افغانستان، نادم قیصاری (۱۲۴۸ ـ ۱۳۲۷ ش)، عبدالحق بیتاب (۱۲۶۵ ـ ۱۳۴۷ ش)، قاری عبدالله (۱۲۴۸ ـ ۱۳۲۲ ش)، غلام‌محمد نوید (۱۲۸۰ ـ ۱۳۶۳ ش) و محمدعبدالحمـید اسیر هستند. موضوع عمده درون شعر این گروه، تغزل و در مواردی پند و حکمت است. اینان غزل‌های بسیـاری بـه استقبال بیدل دارند و گاه غزل‌های او را مخمس کرده‌اند کـه این مورد اخیر بیشتر درون شعر اسیر دیده مـی‌شود.

۲. پیروان مکتب عراقی و خراسانی. برخلاف آنچه درون سال‌های اخیر درون ایران مطرح و شایع شده است، بیدل تنـها شاعر مطرح درون جامعۀ افغانستان نیست. شاعرانی همچون فردوسی، حافظ و سعدی درون بین عموم مردم نفوذی بیشتر از بیدل دارند. شاهنامـه‌خوانی از دیرباز درون مناطق دوردست کشور رواج داشته و در نظام آموزشی قدیم هم گلستان، بوستان و دیوان حافظ از کتاب‌های اصلی بوده است. بعد هیچ عجیب نیست اگر درون دورۀ متأخر درون این کشور شاعری همچون واصل کابلی ظهور مـی‌کند کـه پیرو حافظ هست و درون دورۀ معاصر، قصیده‌سرایـانی همچون خلیل‌الله خلیلی و براتعلی فدایی بـه مـیدان مـی‌آیند.

خلیل‌الله خلیلی (۱۲۸۶ ـ ۱۳۶۶ ش) درون عصر زندگی خویش نـه تنـها نام‌آورترین شاعر کلاسیک‌سرا، بلکه بـه طور مطلق معروف‌ترین شاعر افغانستان بوده است. تسلط او بر قالب‌های مختلف شعر فارسی، از قالبی بسیـار سنتی همچون قصیده که تا قالبی نوبنیـاد همچون چهارپاره، بـه او توانایی جذب مخاطبان بسیـار را بخشید. ولی آنچه از این هم مـهم‌تر است، پیوند محکم شعر او با مسایل سیـاسی، اجتماعی، تاریخی و فرهنگی کشور است، بـه گونـه‌ای کـه در بیشتر موضوعات رایج درون شعر افغانستان، از او آثار ماندگاری مـی‌توان یـافت. او هم شعر مـیهنی دارد، هم شعر عاشقانـه، هم شعر انتقادی و اجتماعی و هم شعرهایی درون بزرگداشت مفاخر ادب فارسی. البته نباید منکر بود کـه بخشی از شـهرت خلیلی هم مدیون دانش ادبی و مسئولیت‌های دولتی اوست، چنان کـه او غالباً سفیر فرهنگی افغانستان درون کشورهای همجوار بـه حساب مـی‌آمده است.

۳. مردمـی‌سرایـان. این عنوان شاید عنوانی دقیق نباشد و این صفت «مردمـی» را بتوان درون حوزه‌های صورت و سیرت شعر این گروه تسری داد. بـه هر حال منظور شاعرانی هست که بر خلاف دو گروه اول، بیش از این کـه به انجمن‌های ادبی و نـهادهای دولتی و آموزشی متکی باشند، بـه مردم اتکا دارند، خواه از منظر زبان و خواه از منظر موضوع شعر.

در این دسته، شعر صوفی غلام‌نبی عشقری (۱۲۷۱ ـ ۱۳۵۸ ش) از نظر مردم‌گرایی زبانی قابل توجه بسیـار است. او درون عین اتکا بـه به سنت شعر کلاسیک ما، که تا حدود زیـادی بـه زبان، آداب و رسوم و زندگی مردم متکی است. بسیـاری از اصطلاحات و تعبیرات محاوره و حتی عامـیانـه درون شعر او ثبت شده و البته رنگی کاملاً هنری یـافته است.

نـه درون سفر کشدم دل، نـه درون وطن بی‌ تو یکی شده هست به من گلخن و چمن بی تو نمانده صبر و قرارم، بیـا کـه دلتنگم ز غصه هر نفسی مـی‌درم یخن بی‌تو نمـی‌شود دل من وا بـه اختلاطی به سان گوله بـه گوشم خورَد سخن بی‌ تو (۵)

باقی قائل‌زاده (۱۲۹۲ ـ ۱۳۴۰ ش) شاعر دیگری هست که هرچند کارش پختگی استادان کهن را ندارد، از نظر مضامـین اجتماعی و به خصوص درگیری صریح با نظام حکومتی ارزشمند هست و از این نظر مـی‌شود او را شاعران مردمـی این عصر دانست، چیزی کـه چند سال زندان را هم ارزانی او مـی‌کند. شعر معروف او با ردیف «بشکند» با تضمـینی از شعر بیدل هرچند درون وزن و قافیـه خلل‌هایی دارد، بـه سبب موضع اجتماعی‌اش به منظور عموم مردم افغانستان آشناست، بـه ویژه کـه بسیـاری‌ها آن را درون قالب موسیقی شنیده‌اند:

نازم آن مشتی کـه مغز زورمندان بشکند تُف بر آن دستی کـه دل‌های ضعیفان بشکند شیشـه بشکستن نباشد افتخار سنگ سخت «سنگ اگر مرد است، جای شیشـه سندان بشکند» کلبۀ درویش را هر توان سازد خراب خادم آنم کـه درب قصر خاقان بشکند (۶)

علامـه سیداسماعیل بلخی (۱۲۹۵ ـ ۱۳۴۷ ش) شاعر روحانی، مبارز و آزادیخواه دیگری هست که هم درون شعر و هم درون سلوک اجتماعی و سیـاسی خویش علیـه استبداد حاکم برمـی‌خیزد و او نیز سال‌ها زندان را تحمل مـی‌کند. شعر بلخی هم درون صورت نشانـه‌هایی از نوگرایی و بهره‌گیری از تجربه‌ها و عناصر زندگی مردم دارد و هم درون محتوا سخت انتقادی و سیـاسی است. او را مـی‌توان پیشگام شعر مقاومت افغانستان درون گرایش اسلامـی‌اش دانست،ی کـه سنت موجود مدح و مرثیۀ مذهبی را درون هم مـی‌شکند و در حوزۀ شعر مذهبی نیز بـه سیـاست و اجتماع نظر دارد:

تأسیس کربلا نـه فقط بهر ماتم است دانشسرای و مکتب اولاد آدم است از خیمـه‌گاه سوخته که تا ساحل فرات تعلیم‌گاه رهبر خلق دو عالم است با سوز عشق، نسبت بدعت مده رقیب اسرارها نـهفته بـه شور محرّم است هر رؤیت هلال محرّم بـه چشم خلق عینک به منظور دیدن آن حسن مبهم است… (۷)

نکتۀ جالب این هست که بارقه‌های نوگرایی صوری درون شعر کلاسیک افغانستان هم بیشتر درون شعر همـین مردم‌گرایـان یـافت مـی‌شود و علت اصلی آن هم دور بودن این گروه از انجمن‌های رسمـی ادبی و حلقه‌های شاعران سنت‌گراست کـه سبب مـی‌شود آن‌ها با آزادی عمل بیشتری شعر بسرایند و دغدغۀ پسند استادان محافل انجمنی را نداشته باشند. بلخی قصیدۀ شب دیجور کـه سرشار از نوگرایی‌هایی درون حوزۀ استخدام عناصر و مضامـین تازه است، مـی‌گوید:

ای ادب‌پیشۀ نقاد! تو عذرم بپذیر زان کـه تب طبع مرا بـه جولان امشب (۸) شعر کلاسیک امروز

قید «امروز» درون اینجا ناظر بـه دورۀ زمانی بعد از کودتای کمونیستی ۱۳۵۷ تاکنون هست که مردم افغانستان از جهتی مصائب سه دهه جنگ و نابسامانی را تجربه د و از جهتی با پراکنده شدن درون کشورهای دیگر، از نزدیک با جهانی تازه آشنا شدند. درون این دوره شعر افغانستان درون دو حوزۀ جغرافیـایی قابل بررسی است، یکی داخل کشور و دیگری محیط مـهاجرت.

تفاوت این دو محیط بـه ویژه از آن جهت برجسته هست که درون یکی، شعر نو غلبه دارد و در دیگری شعر کلاسیک. اما چرا این‌گونـه است؟

این حقیقت غیر قابل انکار هست که شعر نو افغانستان از آغاز که تا این زمان، درون مرکز و بعضی از شـهرهای بزرگ رواج داشته و حتی از شاعران شـهرهای اطراف هم بیشترانی بـه نوگرایی کشیده شدند کـه سال‌هایی را مقیم کابل بودند. مثلاً از شاعران هرات، نوگرایـانی مثل سعادتملوک تابش (۱۳۳۰ ـ ۱۳۸۹ ش)، لطیف ناظمـی (۱۳۲۵ ش ـ ) و حمـیرا نکهت دستگیرزاده (۱۳۳۹ ش ـ ) مقیم و یـا تحصیل‌کردۀ کابل بودند. درون مقابل شاعرانی کـه عمر را درون خود هرات سپری د، مثل براتعلی فدایی (۱۳۰۷ ش ـ ) بیشتر کلاسیک‌کار بودند، بـه سبب غلبۀ سنت ادبی کهن درون این شـهر.

در دورۀ کمونیست‌ها بیشترانی کـه به کشورهای دیگر مـهاجر شدند، همـین اهالی شـهرهای اطراف و حتی روستاها و نقاط دورافتاده بودند کـه گرایشی سنتی‌تر داشتند. بسیـاری از این‌ها کـه به ایران آمدند نیز از جریـان غالب سال‌های اول انقلاب یعنی شعر کلاسیک تأثیر پذیرفتند. شعرهای این مـهاجران هم بیشتر درون زمـینۀ جنگ و جهاد بود و مخاطب آن معمولاً مردم و گروه‌های جهادی بودند کـه شعر کلاسیک را بهتر مـی‌پسندیدند.

در مقابل آن‌ها کـه در کشور باقی ماندند، بیشتر یـا درون کابل مقیم بودند، یـا بـه آنجا کوچ د و تحت تأثیر جوّ روشنفکرانۀ آن شـهر قرار گرفتند. چنین شد کـه جریـان شعر داخل کشور غالباً نوگرا باقی ماند و در محیط مـهاجرت، کلاسیک‌سرا.

ولی این شعر کلاسیک، دیگر درون سبیـاق قاری عبدالله و عشقری و نوید و خلیلی نبود. شاعرانی کـه از روزگار جوانی بـه حلقه‌های شعری ایران پیوستند و عمدتاً درون مشـهد و قم و تهران رشد د، از جریـان نوکلاسیک رایج درون این سال‌ها تأثیر پذیرفتند و چنین شد کـه شعرشان رنگ و بویی تازه یـافت، چیزی کـه تا کنون بـه این وضوح و شدت، درون این کشور تجربه نشده بود. این چند بیت از یک غزل محمدشریف سعیدی است:

شب است‌، داد بزن بانو، سکوت سرد سترون چیست‌؟ «صدا، صداست کـه مـی‌مانَد» دلیل حنجره‌بستن چیست‌؟ تمام پنجره‌هایت کور، مـیان گور خودت ماندی‌ و هیچ‌گاه نفهمـیدی فروغ‌، آینـه‌، روزن‌، چیست‌ شب است‌، با نخ آوازت بدوز پرچم عصیـان را وگرنـه ماندن و پوسیدن مـیان رشته و سوزن چیست‌؟ هوای تازه و بارانی‌، درون باغچه مـی‌پیچد در این هوای شکوفایی دلیل پنجره‌بستن چیست‌؟ (۹)

از شاعران مطرح درون این حوزه مـی‌توان سید فضل‌الله قدسی (۱۳۴۲ ش) سیدابوطالب مظفری (۱۳۴۴ ش)، محمدشریف سعیدی (۱۳۴۸ ش)، قنبرعلی تابش (۱۳۴۸ ش)، سید محمدضیـاء قاسمـی (۱۳۵۵ ش) و محمدرفیع جنید (۱۳۵۴ ش) را نام برد.

اما از اواخر دهۀ هفتاد و با زوال و سپس سقوط دولت کمونیستی، پنجره‌های این کشور رو بـه جهان اطراف بیشتر باز شد. تجربه‌های شعر نوکلاسیک ایران کمابیش درون افغانستان هم بازتاب یـافت و شاعرانی همچون قهار عاصی (۱۳۳۵ ـ ۱۳۷۳ ش)، عبدالسمـیع حامد (۱۳۴۶ ش) و خالده فروغ (۱۳۴۹ ش) زبان و فضای تازه‌ای را درون شعر کلاسیک داخل کشور نیز آزمودند، چیزی کـه در دهه‌های هفتاد و هشتاد و با آرامشی نسبی کـه در بعضی جای‌ها مثل مزارشریف پدید آمده بود، رواج بیشتر هم یـافت. شاعرانی همچون عفیف باختری (۱۳۴۱ ش)، صادق عصیـان (۱۳۵۲ ش)، وهاب مجیر (۱۳۵۴ ش) و از جوان‌ترها سهراب سیرت (۱۳۶۹ ش) و ابراهیم امـینی (۱۳۶۶ ش) امروزه درون شعر فارسی این کشور نام و نشانی دارند و عمدتاً شعر کلاسیک مـی‌سرایند. این هم نمونـه‌ای از ابراهیم امـینی:

ما کرده ایم معجزه ها از توان برون از مغز سنگ مردم ما کرده نان برون تاریخ عجز داشت ز انکار نام ما چون رفته بود شـهرت ما از جهان برون حالا فقط مـیانۀ دو سنگ مانده ایم یکسو حیـات، یک سو رود جان ز جان برون  آزادهبه حیطۀ ما دفن شد رفیق! این واژه را ببلع، نکن از دهان برون زین سفره تکیدۀ ندانم چه خورده است کز خانـه مان نمـی شود این مـیهمان برون (۱۰)

با تحولات بعد از طالبان و افزایش ارتباطات، بـه ویژه درون دنیـای مجازی، شعر کلاسیک داخل کشور بیش از پیش متحول شد. امروزه درون کابل و مزار این شعر که تا بدان اندازه درون نوگرایی پیش رفته هست که حتی نشانـه‌هایی از جریـان‌های بسیـار نوین غزل فارسی ـ کـه در ایران بـه غزل پست‌مدرن معروف شده هست ـ درون آثار بعضی شاعران دیده مـی‌شود، چنان کـه در این بیت‌ها از روح‌الامـین امـینی (۱۳۶۱ ش) مـی‌بینیم:

ساعت ده، دو چشم خواب‌آلود، تلفن زنگ مـی‌زند بعداً تو و تردید سردچار هم‌اید، حالتان را گرفته‌اند اصلاً تلفن زنگ… قطع… لعنت، تف، مرگ‌هایت بـه هر چه زندگی است مرگ‌هایت بـه او کـه اصلاً نیست؛ مرگ‌هایت بـه او کـه تا فعلاً… (۱۱)

این نوع شعرها با همـه افراط و تفریطی کـه همانند نمونـه ایرانی‌شان درون آن‌ها هست، بدین حقیقت گواهی مـی‌دهند کـه شعر کلاسیک افغانستان همچنان نفس مـی‌کشد، زندگی مـی‌کند و همچنان جریـان غالب درون شعر این کشور است. شاید درون ایران، از ده شاعر برتر این قرن، شش یـا هفت‌تن‌شان شاعران نوپرداز باشند، ولی درون افغانستان این برعاست و هنوز شعر کلاسیک درون گرایش‌های مختلف خود قالب اصلی و عمدۀ سرودن است.

پی‌نوشت‌ها ۱. واصل کابلی‌، دیوان واصل کابلی‌، بـه کوشش عفت مستشارنیـا، چاپ اول‌، تهران‌: عرفان‌، ۱۳۸۵، صفحۀ ۵۵. ۲. بشیر سخاورز، طرزی و سراج‌الاخبار، چاپ اول، تهران: عرفان، ۱۳۸۵، صفحۀ ۱۰۱. ۳. قاری عبدالله، غزلیـات قاری‌، بـه کوشش عفت مستشارنیـا، چاپ دوم‌، تهران‌: عرفان‌، ۱۳۸۵، صفحۀ ۳۲۵. ۴. دیروز، امروز و فردای شعر افغانستان، گفتگو با واصف باختری، مجلۀ شعر، شماره ۱۴ (ویژه‌نامۀ افغانستان)، آبان ۱۳۷۳، صفحۀ ۷۲. ۵. بهروز ثروتی، مویـه‌های پامـیر، شعر فارسی درون افغانستان امروز، چاپ اول، تهران: الهدی، ۱۳۸۶، صفحۀ ۹۹. ۶. باقی قائل‌زاده، مشاطۀ فکر، کلیـات اشعار باقی قائل‌زاده، بـه اهتمام محمدنصیر صابری، چاپ اول، کابل: زهاب، ۱۳۸۸، صفحۀ ۱۷۱. ۷. سید اسماعیل بلخی، دیوان علامۀ شـهید سید اسماعیل بلخی، چاپ اول، مشـهد: سنبله، ۱۳۸۱، صفحۀ ۲۱۷. ۸. همان، صفحه ۱۲۱. ۹. قفل‌های بزرگ‌، محمدشریف سعیدی، چاپ دوم‌، تهران‌: عرفان‌، ۱۳۸۹، صفحۀ ۳۳. ۱۰. ابراهیم امـینی، زخم زیبایی، چاپ اول، مشـهد: سپیده باوران، ۱۳۹۱، صفحۀ ۲۳. ۱۱. روح‌الامـین امـینی، درون خواب‌هام کودک غمگینی است، چاپ اول، کابل: آرمان‌شـهر، ۱۳۹۱. این مقاله درون خرداد ۱۳۹۲ بـه سفارش دکتر محمدجعفر یـاحقی به منظور چاپ درون کتاب ویژه‌نامـه گرامـیداشت استاد محمد باقرزاده (بقا) نوشته شد.

عکس‌ها

عکس‌های شماری از شاعرانی کـه در این مقاله از آن‌ها نام شده است.

عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد نگاهی بـه شعر کلاسیک معاصر افغانستان | سایت رسمـی محمدکاظم کاظمـی




[عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 20 Jul 2018 08:38:00 +0000



عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد

اهمـیت لندی، به منظور شعر معاصر پشتو و فارسی درون افغانستان

مجیب مـهرداد؛ شاعر واندیشـه ورز عناوین مورد بحث: عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد لندی و شعر صنعت زده - غیـاب شی درون شعر فارسی - ویژگی های زیبایی شناسانـه لندی زبان پشتو یکی از دو زبان رسمـی درون افغانستان بوده و یکی از شاخه های شمال شرقی خانواده زبان های ایریـانی مـی باشد. عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد پایگاه اصلی گویندگان این زبان افغانستان و پاکستان مـی باشد، عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد بدون شک گویندگان این زبان درون اثر مـهاجرت ها بـه سایر مناطق جهان نیز رفته اند. عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد شعر کلاسیک پشتو کـه بخشی از گنجینـه ارزشمند فرهنگی کشور ما را مـی سازد درون طول تاریخ حیـاتش با شعر فارسی درون تعامل بوده و عرفان مولانا، رندی حافظ و نازک خیـالی های سبک هندی را مـی توان درون آفریده های شاعران کلاسیک آن بـه وضوح مشاهده کرد. البته یـاد کنم کـه شاعران بزرگ کلاسیک این زبان، مانند رحمان بابا، خوشحال خان ختک و حمـید ماشو خیل بـه زبان فارسی عنایت داشته و حتا برخی از این شاعران با آفرینش بـه این زبان، درون غنای آن سهم داشته اند. توجه ویژه شاهان پشتون را درون بیش از دوقرن اخیر نیز نمـی توان بـه زبان فارسی نادیده گرفت. درون شعر معاصر با اذعان بـه اثر پذیری شعر معاصر پشتو از جریـانی کـه با نیما درون ایران آغاز شد و به افغانستان راه باز کرد، برخی از پیشگامان شعر معاصر فارسی نیز پشتون ها بوده اند. آفریده های سلیمان لایق و سایر شاعران پشتون درون زبان فارسی بـه اندازه هر شاعر فارسی گوی دیگر به منظور ما ارزشمند بوده و بخشی از مـیراث فرهنگ گران سنگ ما را تشکیل مـی دهند. حتما یـاد کنم کـه زبان فارسی درون طول تاریخ حیـاتش درون جغرافیـای وسیعی بـه واسطه مغول ها، ترک ها، پشتون ها و حتا درون بخشی از کشورهای بالکان بـه عنوان زبان علمـی، رسمـی و ادبی استفاده و پاسداری شده است. درباره شعر کلاسیک و معاصر پشتو، نویسندگان این زبان مقالات فراوانی نوشته اند کـه من به منظور آنکه درون این باره احاطه و اشراف لازم را ندارم بـه همـین اشاره های کوتاه بسنده مـی کنم. این را حتما ذکر کنم کـه شعر معاصر پشتو پا بـه پای شعر معاصر فارسی درون حرکت هست و شور و اشتیـاق نویسنده گان پشتون و گویندگان این زبان سرزندگی و تداوم این جریـان رو بـه پیش را ضمانت مـی کند. آماج مقاله من جریـان رسمـی شعر پشتو نـه، بلکه ژانری درون فرهنگ عامـیانـه پشتون ها است. "لندی"، شعری کـه باید بیش از این ها جدی گرفته شود. این ژانر ادبی بـه عنوان بخشی از فرهنگ شفاهی مردمان پشتون و به عنوان شیوه ای از آفرینش ادبی نسل بـه نسل که تا امروز آمده است. لندی به منظور اینکه برچسپ ادب شفاهی خورده کمتر آن گونـه کـه باید، ارزش یـابی شده است. من با مرور بخشی از این آفریده ها شیفته زیبایی ها و ظرفیت های بی کرانـه آن ها شدم، دلنوازی های عاطفی و ارزش های بی کرانـه استتیک لندی، مرا بر آن داشت که تا در باره این آفریده های والا بـه عنوان یکی از شیفتگان ادبیـات بی مرز و بی سرزمـین و بی قوم وظیفه وجدانی ام را ادا کنم.  چی درون مـیان پشتون ها و چی درون مـیان فارسی زبان ها دو گونـه برخورد با لندی وجود داشته است، یکی برخوردی از سر تفنن و خوش باشی و خوش گذرانی، دو دیگر مواجهه ای پژوهشی درون چارچوب پژوهش های مردم شناسانـه و فرهنگ شناسانـه درون معنای عام آن. من که تا کنون درون باره ویژگی های زیبایی شناسانـه لندی و اهمـیت و پیشنـهادهایی کـه مـی تواند به منظور شعر معاصر پشتو و فارسی داشته باشد چیزی ندیده یـا نخوانده ام. بر این مبنا هدف من درون کنار اهتمام بـه بار فرهنگی این پدیده فولکوریک ارزش های جمال شناسانـه آن است. لندی و شعر صنعت زده من مدتی مـی شود کـه در گستره ای جهانی تر از شعر نفس مـی کشم.  این آشنایی درون کنار لذات فراوانی کـه نصیب من کرده مرا متوجه مسایل زیـادی درباره شعر معاصر افغانستان کرده است. البته یـاد کنم کـه منظورم از شعر معاصر فارسی افغانستان آفریده هایی را شامل مـی شود کـه در مقطع زمانی ای مـیان دهه سی که تا شصت پدید آمده اند. جریـانی کـه با استاد خلیلی و یوسف آیینـه آغاز و به واسطه استاد واصف باختری، رازق رویین، بارق شفیعی، محمود فارانی، سلیمان لایق، لطیف ناظمـی، پرتو نادری، سمـیع حامد، لطیف پدرام، افسر رهبین، خالده فروغ، لیلا صراحت و قهار عاصی درون افغانستان جا افتاد و نـهادینـه شد. البته این شعرها را من با توجه با آفریده های همان دهه بررسی و ارزش یـابی مـی کنم. از شعر جهان مـی گذریم، من زمانی کـه به جریـان شعر فارسی درون ایران مـی بینم، از دهه سی که تا هفتاد، این جریـان بـه واسطه شاگردان نیما بـه شاخه های گوناگونی تقسیم مـی شود و این پوست اندازی درون سبک ها و روش های متنوع که تا دهه هفتاد ادامـه مـی یـابد. شعر نیما را شاملو و فروغ یک گام دیگر بـه پیش مـی برند، درون همـین آوان یدالله رویـایی و احمد رضا احمدی با شعر حجم و موج نو بـه مـیان مـی آیند و مروج نوع خاصی از بینش ادبی مـی شوند، هرچی بـه سال های حول و حوش انقلاب ایران نزدیک تر مـی شویم با جریـان های تازه تری رو بـه رو مـی شویم، بعد از رخوتی مقطعی درون دهه شصت کـه شاعران بـه بازتولید شعرهای دهه چهل و پنجاه مـی پردازند، چهره های دیگری چون سید علی صالحی، شمس لنگرودی و حافظ ، با براهنی و علی بابا چاهی هرکدام ظرفیت های تازه ای را درون شعر معاصر معرفی مـی کنند و شعر فارسی را از افتادن درون باتلاق تکرار خود نجات مـی دهند. جریـان شعر هفتاد و پسا هفتاد نیز بر ظرفیت های زبان تکیـه مـی کنند ،کسانی چون علی عبدالرضایی، مـهرداد فلاح، محمد آزرم، زیبا کرباسی، گراناز بـه زعم خودشان از شعر ساده و شعر صنعت زده فاصله مـی گیرند، که تا جایی کـه حتای مثل مـهرداد فلاح اینک از عدم کارایی شعر سطری حرف مـی زند و پروژه ای را زیر نام"خواندیدنی" بـه اجرا درون آورده هست که درون آن شعر آمـیزه ای از سطر و گرافیک است. از این همـه جریـان نام بردم که تا این مساله را روشن کنم کـه شعر معاصر افغانستان چقدر درون درون فضاهای یک نواخت چرخیده هست و کمتر شاعری را مـی توان یـافت کـه به آن تشخص زبانی و فردی ای رسیده باشد کـه جریـانی از آن بتواند سرچشمـه بگیرد. من شعر معاصر افغانستان را شعری صنعت زده مـی دانم شعری کـه در چنبره بوطیقایی "سمبل-اسعتاره-ترکیب" که تا دیرگاه بـه باز تولید خود ادامـه داد. شعری کـه کمتر جهان را و تجربه های زیسته آدمـی را از فردیت شاعرانـه عبور داد، یـا بـه تعبیر دیگر کمتر بـه تجربه های حسی ژرف شاعرانـه دست یـافت. البته این بوطیقای"سمبل-استعاره- ترکیب" جان مایـه اصلی شعرهای دهه چهل ایران را با اندکی تغییراتی درون این و آن مـی ساخت اما بـه خصوص شاعران ایران درون طول چند دهه درجا نزدند و امروز هم مانند سی سال پیش شعر نمـی گویند. شعر معاصر ما شعری هست که بافت های زبانی "تتابع اضافات" زده و باستان گرای فنون ادبی زده  را از شعر دهه چهل ایران با صورتی تقلیدی  وام گرفت و تا دهه های شصت و هفتاد ادامـه اش داد. البته شاملو و اخوان درون شاعران دهه چهل ایران از این تجربه ها بسیـار دارند، شعری کـه در عین انتزاع زدهاش سطرهایش را با ترکیب های طویل گاهی واقعن لطمـه زده است: وقتی کـه نخستین باران پاییز عطش زمـین خاکستر را نوشید و پنجره بزرگ آفتاب ارغوانی به مزرعه بردگان گشود/مرثیـه/کلیـات احمد شاملو/ صفحه 36 من شعرهایی از اخوان و شاملو خوانده ام کـه در آن ها ترکیب ها بیش از چهار رکن نیز داشته اند. شعر افغانستان درون ادامـه چنین جریـانی پدید آمد و به ندرت توانست از زندان ترکیب های طویل و پرداخت های انتزاعی و نماد زده رهایی یـابد، پرتو نادری درون شعر های دهه هفتاد و هشتادش توانست شعرش را از تجربه های گفتاری بهرور سازد بـه همـین گونـه قهار عاصی تنـها درون دوبیتی ها و رباعی هایش و اندکی درون نیمایی هایش توانست شعرش را بـه لحاظ زبانی متمایز تر کند. سمـیع حامد هم یکی از شاعران بی قرار معاصر ما بود. شاید هیچ شاعری درون شعر معاصر بـه اندازه او تجربه گرا نبوده است. او انواع گوناگون تجربه های زبانی را درون کارنامـه شعری اش دارد. دیگران تقرین همـه درون فضاهای واحدی شعرشان را زمـین گیر د. من دلیل این درجازدگی ها را عدم برخورد مسوولانـه با شعر مـی دانم، شعر ایثار مـی طلبد، شعر شیوه ای از زیستن هست و با تفننی کـه شعر معاصر ما را از دست و دلبازی و سرزندگی انداخت فرق دارد.  ناگفته نمـی گذارم کـه بستر فرهنگی پویـا و غنی ایران را درون باروری جریـان های ادبی آن سامان عاملی تعیین کننده مـی دانم و از بیچارهها وبی امکاناتی های شاعران خودمان هم بارها یـاد کرده ام، اما درد از آنجا آغاز مـی شود کـه زمانی درون یکی از محافل، من از یکی از شاعران نامدار معاصر افغانستان آنگاه کـه از لزوم استفاده از تجارب شعر نقاط دیگر جهان پرسیدم و برایش مثال آوردم کـه شاعران بزرگی چون احمد شاملو جهش های شعرشان را مدیونانی چون الوار و مایـاکوفسکی و الیوت بوده اند برایم گفت کـه ما حتما بر ظرفیت های فردی و بومـی خودمان تکیـه داشته باشیم. او درون این محفل چند شعر تازه اش را خواند و من متوجه شدم کـه شعر بیست سال پیش خودش را با کیفیتی بـه مراتب نازلتر بازتولید کرده است. شعر معاصر ما حتما به دور از هرگونـه بزرگ بینی و حب و بغض مورد بررسی قرار گیرد که تا شاعران جوانتری کـه در این سال ها پا بـه عرصه گذاشته اند از افتادن درون ورطه شعر متوسط برحذر بمانند و بدانند کـه شعر امری هست جدی و مستلزم مرارت های جانکاهی کـه باعث پروردهذهن خلاق شاعر و غنای پشتوانـه فرهنگی مـیراث او مـی شود. غیـاب شی درون شعر فارسی چندی پیش دوست فاضل و فرزانـه ایرانی ام علی ثباتی تبصره ای نوشته بود با عنوان "غیـاب شی درون شعر فارسی" مساله ای کـه شعر افغانستان و در مجموع شعر هزارساله فارسی که تا دوران معاصر را بر این اساس مـی توان بررسی کرد. درون شعر کلاسیک هرگاه سخن از از عناصر طبیعت چون سرو، گل، چشمـه، مـی رود این عناصر فاقد ذات طبیعی خویش اند و در هاله ای از هویت برساخته بـه واسطه استعاره یـا سمبل یـا تشبیـه اصالت شان را از دست مـی دهند. سرو حافظ چون معشوق روان است، و آبشار های شعر کلاسیک ما نوحه گر از بهر چیزی اند، شبیـه شعر رمانتیک قرن نزده اروپا کـه در آن شی واجد خصلت بیمارگونـه شاعر رمانتیک شده هست و القا کننده التهاب های روان رنجور و حسرت زده است. گاه گداری درون شعر منوچهری و شماری از شاعران سبک خراسانی شی واجد خصلت طبیعی خویش است" خیزید و خز آرید کـه هنگام خزان است- باد خنک از جانب خارزم وزان است" کـه در اینجا باد نـه عاشق نالان، نـه پیک پیغام رسان بل عنصری از طبیعت هست که ذاتش با هیچ پیرایـه ادبی ای خدشـه دار نشده است. حتا درون شعر معاصر فارسی نیز چنین عینیتی کمتر بـه چشم مـی خورد، زیرا شعر معاصر فارسی شعری هست نمادگرا یـا بـه قول براهنی کـه درباره نیما مـی گوید، شعری هست وصفی -روایی. مثلن شاملو زمانی کـه از جنگل حرف مـی زند مراد او مردمان سرزمـین اویند نـه جنگلی درون مازندران. البته یـاد کنم کـه نـه تنـها اشیـا بلکه رفتارهای آدمـی و حضور او نیز درون پشت گرد و خاک صنایع ادبی ناپدید شده اند. من از شرق دور که تا امریکای لاتین شعر خواندم، از اروپا که تا آسیـا و این گوهر گمگشته شعر را اینجا و آنجا مـی یـافتم اما غافل از آن بودم کـه در مـیهن خودم نوعی از شعر مردمـی دارای عینیتی هست که شاعران مدرن امریکا از آن سخن مـی گفتند همان عینیتی کـه هایکو های جاپانی را چنان خواستنی کرده است. شعر مدرن امریکا، با عنایت بـه عینیت شعر، از ترکیب های عینی/ذهنی بـه قول ازراپاوند"دریـاهای تیره صلح" حذر مـی کرد، این جریـان شعر درون پی تبدیل واقعیـات بیرونی بـه تجربه ای حسی بود. "همبسته عینی"  ای کـه تی اس الیوت از آن سخن مـی گفت بـه جای جانشینی واژه و شی بـه تناظر واژه و شی تاکید داشت. این نگاه بـه شعر را بـه صورت عینی گرایـانـه تر درون شاعران آبجیکتویست امریکایی مـی توان دید شاعرانی کـه از"سمبولیسم بدوی، پیوند های تصنعی، و فرم های تشریفاتی"بیزار بودند./آشنایی با تی اس الیوت/مجله انترنتی شیزوکالت/ تا وقتی کـه گم شده ایم در جهان مقصود آزاد نیستیم مـی نشینم درون کلبه چهارگوش کوچکم پرندگان آواز مـی خوانند زنبور ها وزوز مـی کنند برگ ها تاب مـی خورند آب روی سنگ ها بـه صدا درون مـی آید دره مرا تنگ درون خود مـی گیرد/ بخشی از شعر آیینـه خالی/ از کنیت رکسرات/ مجله شیزو کالت/شاعران ابژیکتیویست من بـه همـین مثال بسنده مـی کنم که تا نشان دهم کـه شعر معاصر ما از این تجربه ها بـه چی مایـه دور مانده است. شعریکه بـه قول شاعران آوانگارد ایران با صنایع ادبی گرانبار شده است، شعری کـه کمتر بـه "کشف" و "شـهود"ی ماندگار دست یـافته است. لندی اما سرشار از چنین ظرفیت هایی است، حتما یـاد کنم کـه شاعران بزرگ درون جاهای دیگر با تکیـه بر فولکلور جریـان های رسمـی شعر را بـه لحاظ کیفی ارتقا داده اند، بـه گونـه نمونـه بخشی از زیباترین شعرهای گارسیـا لورکا تحت تاثیر ترانـه های کوچیـان هسپانیـا پدید آمده اند، از سوی دیگر شاعران بزرگ جهان بخش مـهمـی از کارهایشان را درون بافت زبان گویشی خلق کرده اند. بـه طور مثال لینگستن هیوز شاعری کـه همـه مـی شناسیمش از جمع همـین شاعران است. ولی درون افغانستان نـه از ظرفیت های ادبیـات شفاهیی استفاده کرده هست و نـه هم از ظرفیت های شاعرانـه گویش مردمـی، من چند شعر محدود از این تجربه ها خوانده ام، یکی شعر"سنگ شکن" رازق رویین هست که با همـه سادگی اش یکی از زیباترین شعرهای معاصر افغانستان هست و ای کاش این شاعر عزیز ما با آن زبان تجربه های بیشتری انجام مـی داد. سالها بود کـه شیر زن و فرزند خوده کتی یک پای چلاق کتی یک بیل و کلنگ، نان مـیداد  ونمونـه های دیگر از داکترسمـیع حامد اند کـه در کتاب "بگذار شب همـیشـه بماند" آمده اند: مادرم گفت بچیم کوچه را ماکم کو پدرم گفت شیرینم چای تلخی دم کو منزل چارم تعمـیر قومندان صاحب رنگ مالی شد و فردا کوچه درون خانـه ما مـهمان است ختم قرآن عظیم الشان است در کنار این دو شاعر از قهار عاصی نیز مـی توان بـه عنوانی کـه سویـه های بومـی شعرش را از رباعی و دوبیتی های عامـیانـه وام گرفته بود یـاد کرد. حتا قهار عاصی نخستینی هست که لندی بـه زبان فارسی ترجمـه کرده است، بدون هیچ شکی درون بومـی گرایی هایش چشمـی هم بـه لندی ها داشته است. ویژگی های زیبایی شناسانـه لندی لندی بـه نظر من شعری هست که مـی تواند درون پهنـه یی جهانی مطرح گردد و برای خودش جا باز کند. درون کنار آن این نوع شعر دارای چنان ظرفیت هایی هست که ما درون اقصای نقاط جهان بـه دنبال آن سرگردانیم. بدون شک شعرهای مردمـی، تجربی ترین انواع شعر اند. این شعرها نـه از سر نیـازی حرفه یی کـه مبتنی بر تجربیـات زندگی با همـه فراز و فرودهایش سروده مـی شوند. به منظور همـین پر انرژی و سرشار از خون تازه اند. احمد شاملو کـه عاشق زبان مردمـی بود درون گفتگویی با ناصر حریری از انرژی و قدرت شگفتی آفرین ترانـه های مردمـی سخن گفته بود. اما درون افغانستان از این تجربه ها به منظور ارتقای شعر معاصر ما هرگز استفاده نـه شده است. به منظور همـین هست که ما بعد از خواندن شعر عینی گرای امریکا، هایکوی جاپانی یـا شعر گفتار ایران متوجه مـی شویم کـه در وطن ما نیز بخشی از این تجربیـات وجود داشته اند. من بـه عنوان یک شاعر، عاشق عینیتم درون کنار آن کـه شعر را از "انتزاع" نیز بی نیـاز نمـی دانم. لندی شعری هست که درون طول تاریخ تجربه های بی کران زیبایی شناسانـه را جذب کرده است، شاید بتوان با پژوهشی سبک شناسانـه و تاریخی دوره های این شعر های مردمـی را بر اساس رخدادهای تاریخی بازتاب یـافته درون این شعرها و با توجه بـه تاثیر پذیری شان از سبک های رایج رسمـی هر دوره مشخص کرد. لندی گاهی چنان عینی مـی شود کـه احساس مـی کنی این شعرها ترجمـه های هایکوی جاپانی اند با زبانی منظوم، و در بسا موارد این شعرها بـه آنچه کـه امروز بـه نام هایکوی مدرن معروف شده هست شبیـه اند. گاهی هم لندی ها بـه لحاظ نازک –خیـالی بـه شعر سبک هندی شباهت مـی رسانند. چیز مـهم دیگری کـه ارزش های هنری لندی را بالا هست ایجاز نـهفته درون این بندهای قصار است. درون فراسوی بسیـاری از لندی ها جهانی نـهفته است. فضای بزرگی کـه در خوانش های اول بـه نظر نمـی آید اما هرچی بیشتر توجه مـی کنی ترا بـه فضاهای تازه تر از انگاشته های پیشین رهنمون مـی شود. بـه لحاظ زبانی ما درون لندی با تجربه های گوناگونی رو بـه رو ایم، لندی ها عمومن درون زبانی ساده اتفاق افتاده اند و انرژی شاعرانـه لندی ها مانند هایکوهای جاپانی درون بسا موارد بـه عهده عینیتی هست که بـه تجربه ای ملموس و حسی مبدل شده است. بـه لحاظ محتوایی این شعر ها مـی توانند بدون استثنا ابعاد گوناگون فرهنگ و منویـات پشتون ها را معرفی کنند. ایجازی کـه عمدتن با بافت لهجه نیز همراه شده هست در بسا موارد ترجمـه لندی را بـه امری ناممکن مبدل کرده است.  لندی هایی را کـه من درون این مقاله استفاده کرده ام گزینشی اند کـه به واسطه استاد عبدالغور بی نوا درون کتابی گرد آوری شده اند، این لندی ها بخش بسیـار کوچکی از هزاران لندی  اند کـه به واسطه مردمان پشتو زبان درون محلات بود و باش شان خلق شده اند و خلق مـی شوند. بدون شک فرصت بیشتر لازم هست تا همـه لندی ها را بخوانیم و از مـیان شان بـه گزینـه ای بسیـار خواندنی و با اهمـیت برسیم. من این لندی ها را از روی ترجمـه های جناب بی نوا بـه فارسی و به صورت تطبیقی درون زبان مبدا شان با اندکی دخل و تصرف بازسرایی کرده ام و گاهی به منظور روشن شدن مفهوم لندی و نشان سویـه زیبایی شناسانـه شان اشاره هایی را هم اضافه کرده ام. لندی ها بی هیچ شبهه یی بخشی از مـیراث پر بهای فرهنگ بشری اند و امـیدوارم این شعرهای ارزشمند بر اثر سعی و تلاش پشتون ها و همچنان عاشقان ادبیـات درون مقیـاسی فراملی معرفی شوند. درون این لندی ها شما کمتر با صنایع ادبی طرف هستید، شاید بهترین صفتی کـه بتوان بر این نوع شعر اطلاق کرد، صفت تجربی باشد، لندی شعری هست بی پیرایـه و تجربی کـه سرشار از بار عاطفی و جلوه های متنوع زندگی یک قوم است. آواز های نیمـه شبان بر دل مـی نشینند آنکه آواز سرداده یـا عاشق هست یـا از وطن دور افتاده است کاخ سفید تو ویران شود نسیم سردی کـه بر چادرها مـی وزد بـه یـادم مـی آید اشاره: نستالجی زندگی طبیعی، زنی کـه شاید بـه واسطه ازدواجی درون شـهر زندانی شده است توته های دلم را از زمـین بر مـی دارم اما دستانم را از روی دوش محبوبم بر نمـی دارم اشاره: یعنی با آنکه دلم تکه تکه هست نمـی خواهم از یـارم جدا شوم محبوب من از زین اسب خم شد من هم روی نوک پایم ایستادم که تا بوسه اش دهم اشاره: همان عینیتی کـه کمتر درون شعر معاصر ما اتفاق افتاده است خداوندا بـه من هم -بازی عطا کن تا اگر تنگدستی آمد با خنده زمان بگذرانیم اشاره: یـادآوری تلخی های سالهای قحطی آتش های صبحگاهی را افروختند من هنوز نشسته ام و یـارم را راضی مـی کنم اشاره: تصویری عینی، اکثر لندی ها مانند یک عاند، دقیقن شبیـه آنچه علی پاشایی درون باره هایکوی جاپانی گفته بود. او مـی گفت هایکو انگشتی هست که چیزی را نشان مـی دهد. البته حتا درون همان هایکو های کلاسیک هم مـی توان مسایلی مربوط بـه زندگی اجتماعی را دریـافت، فراتر از آن جنبه هایی کـه گویـا درون بستری از عرفان بودایی پدید آمده اند. آن سوی دریـا لیلا نماز مـی خواند نمازش قبول مباد کـه زلفانش را برخاک مـی گذارد اشاره: ضمن یـاد اوری از بیـان اغراق آمـیز و زیبای جایگاه زلفان معشوق درون این لندی، درون لندی های زیـادی دریـا همواره حد فاصلی هست مـیان عاشق و معشوق، درون کنار آنکه بـه صورت طبیعی کوچی ها درون کنار رودخانـه ها چادر هایشان را برپا مـی کنند این دریـا مـی تواند بـه صورت نمادین، بیـان فاصله هایی باشد کـه سنت های سخت گیر مـیان ان و پسران ایجاد کرده اند. خدا این بار ترا شفا دهد مردم مـی گویند سیـاه بخت هست که یـارش مـی مـیرد اشاره: دلهره های ناشی از خرافات خدا یـا طوطی مجروح را شفا بده تا با طوطی های دیگر پرواز کند اشاره: یگانگی با طبیعت آزاد هر بته کنار چشمـه شفا بخش است  چادر ان جوان بـه آن ها تماس کرده است در کنار چشمـه چی آفت افتاده که محبوبم با کوچکش مـی رود اشاره: این لندی دارای همان ایجازی هست که نیـاز بـه شرح و تفسیر دارد، تفسیر چنین لندی هایی را مـی گذاریم بـه عهده خواننده. تار زلفم را آب برد ای یـار! درون کنار رود دیده بانی کن اگر مـیخواهی مرا ببینی کنار چشمـه بیـا  من کوزه را آهسته آهسته با دستم پر مـی کنم اشاره: تعلیقی تماشایی خانـه محبوبم درون آفتاب برامد است صبح گاهان شعاع آفتاب سلامش را مـی رساند سخت بیماری، خدا شفایت دهد نزدت آمده نمـی توانم، درون خانـه برایت دعا مـی کنم اشاره: اشاره بـه محدودیت های سنتی در خانـه بالا ناله و فریـاد است یـا رنجوران اند یـا عاشقی از وطن مـی رود ای مـهتاب زود بر آسمان شو یـارم درون کوه های بلند درون سفر است اشاره: تجربه صادقانـه ای از زندگی روستایی محبوبم آیـا زمانی خواهد رسید که تفنگ را بگیریم و دست بـه دست بـه سنگر برویم اشاره: این لندی را مـی توان تفسیر کرد به سنگر دشمن دومـی پرند عاشق یـا آنکه بـه نامش ی نشسته باشد اشاره: همان ایجاز تفسیر پذیر آشنای من سرش را درون راه وطن باخت با تارهای زلفم کفنش را مـی دوزم با زخم های بی شمار و غرق درون خون برگرد تا آنگاه کـه زخم هایت را مـی بندم بوسه هم نثارت کنم اشاره:ستایش دلاوری گل کـه مـی کاشتم یـارم کنارم نشسته بود حالا کـه گل ها شکفتند یـارم درون خاک خوابیده است مرا با گل گلاب زدی قربان دستت، دشمنان مرا دیدند اشاره: این لندی مـی تواند بـه رنج بردن دشمن از حسادت توجه معشوق تعبیر شود و یـا  پنـهان کاری ناشی از ترس از طرف عاشق. خدا یـا مرا گل بیـابان بساز تا از نسیمـی کـه از سوی یـار مـی آید بلرزم فردا بارهای کوچی بسته خواهند شد گل های دشت، باز دامن ترا بو مـی کنند  از همـه مـهمتر این کـه لندی ها مـی توانند درباره فرهنگ پشتون ها و دغدغه های انسان درون آن چارچوب فرهنگی معلومات زیـادی بـه دست دهند. شاید بهترین چشم انداز آشنایی با روحیـات مردمان پشتون لندی باشد، زیرا تنـها ادبیـات هست که روح راستین ملت ها را درون شیشـه های ذلالش بـه بر مـی کشد و اصالت آن را نسل بـه نسل و به دور از دست کاری های تاریخ رسمـی حفظ مـی کند. من با خواندن بخشی از لندی های پشتون ها بـه این نتیجه رسیدم کـه خشونتی کـه امروز درون جنوب حکم فرما شده است، پدیده ای هست وارداتی و تحمـیلی و مردمان پشتون را دارای روحی لطیف، زیباپسند و انعطاف پذیر یـافتم. بدون شک این لندی ها گاهی بـه تبع گرایش های حماسی اندکی خشن مـی شوند، اما حتما یـاد کنم کـه ادبیـات حماسی جهان سرشار از خونریزی و ستایش مرگ و جنگ و دلاوری است. من بـه این باورم کـه مردمان نوار مرزی جنوب قربانیـان جنگ سردی شده اند کـه در آن نـه خود آن ها کـه امریکاییـان و کشورهای عربی و حکومت پاکستان بیش از شصت هزار مدرسه را درون آنجا تاسیس د که تا دیواری آهنین درون برابر تهاجم اتحاد جماهیر شوروی سوسیـالیستی ایجاد کنند، درون نتیجه، این مردم درون اثر فقر گسترده ناشی از بی مسوولیتی های حکومت پاکستان درون این مناطق بـه صورت ناخواسته درون کام ارتجاع و واپس گرایی افتادند. و جامعه فیودالی و خانخانی کـه باید بـه سامانـه های مدرن گذار مـی کرد درون اثر غفلت عمدی حکومت پاکستان، تحت اشغال شبکه های تروریستی درون آمد و این شبکه ها سال های سال درون آنجا ماندند و ریشـه های شوم شان را درون غیـاب حکومت و نظام سیـاسی و جامعه مدنی گستراندند.  من بـه این باورم کـه ادبیـات نقطه اتصال فرهنگ ها و مردم ها است. ما با همـه ناباوری ها و کدورت های بی پایـه هنوز مـی توانیم از جلوه های زیبای فرهنگ های هم لذت ببریم و در ارتقای سطح کیفی فرهنگ های هم از سویـه های سازنده فرهنگ ها مان استفاده کنیم. ما همان گونـه کـه از شعر جهان بهره مـی بریم از لندی نیز مـی توانیم به منظور رشد ظرفیت هایی درون شعر معاصر مان بهره مند شویم، پشتون ها نیز از ادبیـات فارسی بهره ها اند و این زیباترین وسازنده ترین نوع تعامل انسانی و زیست باهمـی است. من هرچی مـی اندیشم به منظور این همـه دوری و ادبیـات نفرتی کـه در برابر هم، گویندگان زبان های گوناگون افغانستان بـه کار مـی برند دلیل قناعت بخشی نمـی یـابم. من همواره منتقد گرایش های نفی گرایـانـه ای کـه از جانب بخشی ون ها یـا تاجیک ها و سایر اقوام سرزده هست بوده ام و همواره این موضعم را نیز حفظ خواهم کرد. نفرت و هراس محصول نا آشنایی ها و زیـاده طلبی ها است، ما مـی توانیم بـه جای تکیـه بر تقابل و تضاد خرده فرهنگ های افغانستان از هم سویی و تعامل آن ها لذت و بهره ببریم. ما هرگاه بـه شاعران بزرگ زبان هایمان بنگریم همـه از عشق، آزادگی، همدلی و تساهل سخن مـی گویند، حتا درون همـین لندی ها همـه این رزش ها را مـی توانیم بیـابیم. بعد به قول شاعر ما از هرچی مـی رود، سخن عشق خوشتر است.

عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد اهمـیت لندی، به منظور شعر معاصر پشتو و  فارسی درون افغانستان




[عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 10 Aug 2018 13:49:00 +0000



عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد

فدایی درون شعر معاصر ایران | مجله هفته

فدایی درون شعر معاصر ایران محمد امـین محمدپور عشق درون شعر معاصر همچنان نفس مـی کشد  فدایی درون شعر معاصر ایران | مجله هفته mimplus.ir مقدمـه در شامگاه روز 19 بهمن سال 1349، عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد یك گروه از رزمندگان فدایی بعد از سال ها کار تدارکاتی بـه پاسگاه ژاندارمری شـهرک سیـاهكل درون استان گیلان حمله کرده و آن را خلع سلاح د. عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد با این عملیـات نوین چریکهای فدایی اعلام موجودیت کرد و طی فراز و نشیبهای سخت که تا انقلاب بهمن سال 1357 و دوران سیـاه خمـینی شگفت انگیزترین حماسه ها را درون آزادیبخش مردم ایران بـه ثبت رساند. عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد حماسه سیـاهکل گرمابخش همـهء آزادیخواهانی شد کـه شور رهایی درون سر و عشق عدالت درون دل داشتند. رویـاهای همـهءانی کـه در شرایط دیکتاتوری شاه سودای آزادی و عدالت را درون جان خود مـی پروراندند، با تولد پیشتاز فدایی بـه واقعیت گرایید1و خیلی زود توجه مردم ستمدیده را بـه خود جلب نمود. قیـام سیـاهکل کـه نقطهء تولد و سرفصل مبارزات واقعی و رو درون رو با نظام دیکتاتوری بوده و ی کـه با آن آغاز گشت، روند مبارزه علیـه دیکتاتوری شاه و شیخ را کانونی کرد. بدین گونـه بود کـه فدایی برخاسته از بطن جامعه و استمداد جسته از افکار آزادیخواهانـه و برابری طلب، نقش حماسهء رستاخیز را بر چهرهء تاریخ این سرزمـین بـه تصویر کشید. فدایی درون یک ارزیـابی کلی درون آزادیخواهانـه مردم ایران مترقی و پیشرو بـه معنی دقیق کلمـه ارزیـابی مـی شود. آغاز مبارزه مسلحانـه درون دهه‌ء ٥٠، حرکتی را آغاز کرد کـه تاثیرات امـیدبخش و مبارزه‌جویـانـه‌اش را درون در فرهنگ و هنر زمانـه مـی‌توان دید. این قیـام » باعث بـه وجودآمدن یک دورهء جدید درون شعر فارسی شد کـه به دوره سیـاهکل معروف است2 » ( شفیعی کدکنی، 1380: عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد 87 ). درون بررسی تاریخ هنر و ادبیـات ایران، فدایی را نمـی‌توان نادیده انگاشت. فدایی آغازی ست، چیزی نو، آغازی درون تاریخ تحولات سیـاسی و اجتماعی ایران و تاثیری بیش از انقلاب ایران بر فرهنگ و هنر زمان گذارده است. از دیدگاه جامعه شناسی ادبیـات کـه به شناخت هنر و فعالیت های ادبی درون پیوند با دیگر افراد جامعه و محیط اجتماعی مـی پردازد و تاثیر و تاثرات متقابل را مورد بررسی و کاوش قرار مـی دهد، آثار ادبی از این کـه متعلق بـه دورانی هستند، سند بـه حساب مـی آیند و ادبیـات، نـه بازتاب فرایند اجتماعی بلکه خلاصه و چکیدهء تاریخ هست ( ر.ک: گلدمن، 1376: 249 ). علیرضا نابدل » صمد » درون قلب من است سخن از جدایی گفت » قارانقوش » / درون لحظه ای کـه مردان با مروت را چشم بر راه بود / بـه قلب طوفان ها زد و خود را بـه دست فراموشی سپرد. / اینک من، جواب » اولدوز » را چه حتما بدهم!؟ / بـه هنگام زمستان کـه کوه های برف پوش سراغ مـی گیرند / از رعناترین و مـهربان ترین فرزند تبریز؛ / فریـاد مـی : ای کوه های بلند / او را درون » چنلی بئل » آراز بجویید! / » کجاست صمد؟ » بـه طعنـه بپرسد اگر دشمن / مشت بر مـی کوبم و مـی گویم: / صمد درون وجود من و در قلب من هست / همچنان مـی رزمد / کـه مرده اش نیز از مردمش جدا نیست. / جان مـی بخشد ما را صداقت او / از عشق پر التهابش الهام مـی گیریم. / هر آن سر مـی زند بـه قلب ما، / و از کشتهء خویش مواظبت مـی نماید. / آن کـه سخن مـی سراید نمـی پاید، و آن چه مـی پاید سخن اوست، / یقین کـه خلق قصهء عدالت را واقعیت خواهد بخشید / خذلان درون خواهد افتاد، بـه خانـهء ستم از عدل / و دشمن خواهد دید کـه صمد درون مقابل اوست. / این قصه ای ست کـه خلق ها مـی سرایند / اگر یکی از صدا بیفتد، دیگری بـه صدا درون مـی آید / قصه گو باز مـی ماند، و قصه دوام مـی یـابد / بـه خاطر خلق زندگی مـی کند آن کـه در این جا بار آید. / » اولدوز » را بگویید دلواپس نباشد / کـه عشق صمد را درون وجود خویش جای داده ام / صمد درون وجود و در قلب من هست / آن کـه نام کوچک اش چون » وورغون «، صمد هست / جای اش درون جگر من هست / و انتقام خواهد کشید از دشمن خلق. 26 شـهریور 1347 خسرو گلسرخی خواب یلدا شب کـه مـی آید و مـی کوبد پشت درون را، / بـه خودم مـی گویم: / من همـین فردا / کاری خواهم کرد / کاری کارستان… / و به انبار کتان فقر کبریتی خواهم زد، / که تا همـه نارفیقان من و تو بگویند: / » فلانی سایـه ش سنگینـه / پولش از پارو بالا مـیره… » / و در آن لحظه من مرد پیروزی خواهم بود / و همـه مردم، با فداکاری یک بوتیمار، / کار و نان خود را درون دریـا مـی ریزند / که تا که جشن شفق سرخ گستاخ مرا / با زلال خون صادقشان / بر فراز شـهر آذین بندند / و به دور نامم مشعل ها بفروزند / و بگویند: / » خسرو » از خود ماست / پیروزی او دربست بهروزی ماست… / و در این هنگام هست / و در این هنگام هست / کـه به مادر خواهم گفت: / غیر از آن یخچال و مبل و ماشین / چه نشستی دل غافل، مادر / خوشبختی، خوشحالی این هست / کـه من و تو / مـیان قلب پر مـهر مردم باشیم / و به دنیـا نوری دیگر بخشیم… / شب کـه مـی آید و مـی کوبد / پشت درون را / بـه خودم مـی گویم / من همـین فردا / بـه شب سنگین و مزمن / کـه به روی پلک همسفرم خوابیده ست، / خنجر خواهم زد / و درون زخمش / صدها بمب خواهم ریخت / که تا اگر خواست بیـازارد پلک او را / منفجر گردد، نابود شود… / من همـین فردا / بـه رفیقانم کـه همـه از عریـانی مـی گریند / خواهم گفت: / – گریـه کار ابر هست / من و تو با انگشتی چون شمشیر، / من و تو با حرفی چون باروت / بـه عریـانی پایـان بخشیم / و بگوییم بـه دنیـا، بـه فریـاد بلند / عاقبت دیدید ما صاحب خورشید شدیم… / و در این هنگام هست / و در این هنگام هست / کـه همان بوسهء تو خواهم بود / کز سر مـهر بـه خورشید دهی… / و منم شاد از این پیروزی / بـه » حمـیده » روسری خواهم داد / که تا که از باد جدایی نـهراسد / و نگوید چه هوای سردی هست / حیف شد مویم کوتاه کردم… / شب کـه مـی آید و مـی کوبد پشت درون را / بـه خودم مـی گویم / اگر از خواب شب یلدا ما برخیزیم / اگر از خواب بلند یلدا، برخیزیم / ما همـین فردا / کاری خواهیم کرد / کاری کارستان… سرودهای خفته 1. درون رودهای جدایی، / ایمان سبز ماست کـه جاری هست / او مـی رود درون دل مرداب های شـهر / درون راه آفتاب، / خم مـی کند بلندی هر سرو سرفراز… / 2. از خون من بیـا بپوش ردایی / من غرق مـی شوم / درون برودت دعوت / ای سرزمـین من، / ای خوب جاودانـهء / قلبت کجای زمـین هست / کـه بادهای همـهمـه را / اینک صدا / درون حجره های ساکت تپیدن آن؟ / 3. درون من همـیشـه تو بیداری، / ای کـه نشسته ای بـه تکاپوی خفتن من! / درون من / همـیشـه تو مـی خوانی هر ناسروده را / ای چشم های گیـاهان مانده / درون تن خاک / کجای ریزش باران شرق را / خواهید دید؟ / اینک / مـیان قطره های خون شـهیدم / فوج پرندگان سپید / با خویش مـی برند / غمنامـهء شگفت اسارت را / که تا برج خون ملتهب بابک خرم / آن برج بی دفاع… / 4. این سرزمـین من هست که مـی گرید / این سرزمـین من هست / کـه عریـان هست / باران دگر نیـامده چندی است، / آن گریـه های ابر کجا رفته است؟ / عریـانی کشت زار را / با خون خویش بپوشان… / 5. این کاج های بلندست / کـه در مـیانـهء جنگل / عاشقانـه مـی خواند / ترانـهء سیـال سبز پیوستن / به منظور مردم شـهر / نـه چشم های تو ای خوبتر ز جنگل کاج / اینک ء تبرست / با سبزی درخت هیـاهویت… / 6. ای سوگوار سبز بهار، / این جامـهء سیـاه معلق را / چگونـه پیوندی هست / با سرزمـین من؟ / آن کـه سوگوار کرد خاک مرا / آیـا شکست / درون رفت و آمد حمل این همـه تاراج؟ / 7. این سرزمـین من چه بی دریغ بود / کـه سایـهء مطبوع خویش را / بر شانـه های ذوالاکتاف پهن کرد / و باغ ها مـیان عطش سوخت / و از شانـه ها طناب گذر کرد / این سرزمـین من چه بی دریغ بود… / 8. ثقل زمـین کجاست؟ / من درون کجای جهان ایستاده ام؟ / با باری از فریـادهای خفته و خونین / ای سرزمـین من! / من درون کجای جهان ایستاده ام…؟ با این غرور بلندت… در بقعه های ساکت بودن، / همراه خوب من / آن شال سبز کبر را / بدور بیفکن / و با تمامـی وسعت انسانیت بگو / کـه ما باغی ایم / باغی چنان بزرگ و سبز / کـه دنیـا / درون زیر سایـه اش / خواب هزار سالهء خود را / خمـیازه مـی کشد. / درون بقعه های خامش بودن؟ / از جوار ضریح / چندیست / طنین ضربهء برخاستن بزرگ ترا نمـی شنوم / همراه خوب من، / از پله های بلند غرورت / بگیر دست مرا / که تا قلب شب بشکافیم / و با ردای سپیده / بـه برخیزیم… / همراه خوب من / با این غرور بلندت / درون سرزمـین یـائسه ها / تو تمامـی خود نرفته ای بر باد… / اینک / بـه زیر ریزش رگبار سرخگونـهء خنجر، / دست مرا بگیر / که تا از پل نگاه صادقانـهء مردم / بـه آفتاب / سفر کنیم… من شکستم درون خود به پشوتن آل بویـهمن شکستم درون خود / من نشستم درون خویش / لیک هرگز نگذشتم از / پل / کـه ز رگ های رنگین بسته ست کنون / بر دو سوی رود آسودن / باورم کن نگذشتم از پل / غرق یکباره شدم / من فرو رفتم / درون حرکت دستان تو / من فرو رفتم / درون هر قدمت، درون مـیدان / من نگفتم بـه ذوالاکتاف سلام، / شانـه ات بوسیدم / که تا تو از این همـه ناهمواری / بـه دیـار پاکی راه بری / کـه در آن یکسانی پیروزست… / من شکستم درون خود / من نشستم درون خویش… خون لاله ها… گل های وحشی جنگل / اینک بـه جست و جوی خون شـهیدان نشسته اند / جنگل! / کجاست جای قطره های خون شـهیدان؟ / آیـا / امسال خواهد شکفت این لاله های خون؟ / آیـا پرندگان مـهاجر / امسال / با بالهای خونین / آن سوی سرزمـین گرفتاران / آواز مـی دهند…؟ / آیـا کنون / نام شـهیدان شرقی ما را / آن سوی مرزها / تکرار مـی کنند؟ / امسال / جای پایشان / بارانی از ستاره خواهد ریخت؟ / امسال / سال دست های جوان هست / بر ماشـه های مسلسل / امسال / سال شکفتن عدالت مردم / امسال / سال مرگ دشمنان و هرزه درایـان / امسال / دست های تازه تری شلیک مـی کنند… / جنگل! / پیراهن محافظ درون ستیز خلق / باران بی امان شمالی / اگر بشوید خون / خون مبارزان، / این لاله های شکفته / درون رنج و اشک ها / درون برگ های سبز تو هر سال / زنده است… / آوازهای خونین / امسال زمزمـهء ماست / اما، / درون چشم ما / نـه ترس و نـه گریـه، / خشم بزرگ خلق / درون هر نگاه ساکت ما / شعله مـی کشد… شعر بی نام بر سينـه ات نشست / زخم عميق کاری دشمن / اما / ای سرو ايستاده نيفتادی… / اين رسم توست کـه ايستاده بمـیری… / درون تو ترانـه های خنجر و خون، / درون تو پرندگان مـهاجر / درون تو سرود فتح / اين گونـه / چشم های تو روشن / هرگز نبوده است… / با خون تو / ميدان توپخانـه / درون خشم خلق / بيدار مي شود… / مردم / زان سوی توپخانـه، / بدين سوی سرريز مي کنند / نان و گرسنگی / بـه تساوی تقسيم مـی شود / ای سرو ايستاده / اين مرگ توست کـه مـی سازد… / دشمن ديوار مـی کشد / اين عابران خوب و ستم بر / نام تو را / اين عابران ژنده نمـی دانند / و اين دريغ هست اما / روزی کـه خلق بداند / هر قطره قطره خون تو / محراب مي شود… / اين خلق / نام بزرگ تو را / درون هر سرود ميهنی اش / آواز مـی دهد / نام تو، پرچم ايران، / خزر / بـه نام تو زنده است… مرثیـه ای به منظور گلگونـه های کوچک… 1. چشمان تو / سلام بهاریست / درون خشکسالی بیداد… / دستان تو / کـه یـارای دشنـه گرفتن نیست اما / آواز تو / گلولهء آغاز / کـه بال گشودست بـه جانب دیوار… / دیوارها اگر کـه دود نگشتند / آواز پاک تو / رود بزرگ مـیهن / این رود، درون لوت مـی دمد / که تا در سراسر این جزیرهء خونین / سروها و سپیدارها / سایـه سار تو باشد… / 2. درون کوچه ها / حتی اگر هجوم ملخ بود / ما با سپر بـه کوچه قدم مـی گذاشتیم / حالا کـه دشمن ما مخفی هست / زندان، / تمام کوچه های خلوت این شـهر… / 3. شاهین من! / کـه چشم های تو نارس / و در احاطه بـه خون ریز نارساست / تنـها خلیفه نیست دشمن و دژخیم / هشدار! / مخفی هست دشمنت… / بابک اگر برادر ما بود / درون قتلگاه دشمن این خلق / با گونـه های زرد خموشی مـی گرفت، اما / دلبسته ایم / بـه گونـه های تو ای امـید فرداها / تو بابکی / با گونـه های آتشی سرخ… / 4. وقتی لباس تو ریش ریش، درهم و پاره / وقتی کـه چشم های تو درون حسرت دویدن و بازی / خیره مانده بود / گویـا مـیان همـهمـهء پارک، / با آن صدای کودکانـه بـه من گفتی: / عریـانی مرا / هرگز نـهی گفت و نـه دانست / با شانـه های خمـیده / بارکش بودن… / 5. دیوارهایی از گل کـه نیست / دیوارهایی از گل کـه نیست / با شاخه های همـهمـه گر، درهم / که تا جاده / با غرشی از گل و آواز / نام ترا درون سپیده بخوانند / بر گردن تو سرو مـی آویزم / که تا سرافرازی / ز سرو / بیـاموزی… / 6. اینک کـه سرپناه تو مـی سوزد / درون این حریق هرزه درایـان / بـه جستجوی کدام دامنـه / گیرایی چه صدایی / صدای پدر / درون صدای ریزش باران هست / اگر چه دامنـه اینجا نیست / بایست درون باران! / هرگز مترس، / هرگز مترس / پیراهن هست صدایش / پیراهن هست صدایش… / 7. خواهی پرید دوباره شاهین کوچک ما / و پرده های سیـاه دو چشمش را / کنار خواهی زد / او را دوباره تو خواهی دید / او را کـه / سرافراز گرفتاری ست / درون این جزیرهء خونین… / او را / کـه شورشی ست / درون خون ساکت ما / او را دوباره تو خواهی دید / سوار بر دشنـه های گرسنـه نمودند / و با دو آفتاب طلوع کرده / درون دو گودی گونـه / از مـیان بیـابان / چو روح جنگل رفت… / 8. با دست های کوچک خود / ستاره مـی چینی؟ / از آسمان شـهر تو آخر / ستاره خواهد ریخت / با چشم های سیـاهت / کـه خواب مـی خواهند / اینک کنار خیـابان، / بارانی از ستاره ترا جذب کرده هست / درون جذبه ای / کـه دنبال یک ستارهء گمنامـی / و مادر تو / برایت ستاره مـی چیند / و ماه را بـه هیئت توپی مـی آراید / درون بازی کودکانـهء تو… / ای کاش رنج مادرانـهء او مـی سوخت… / 9. بر گردن تو سرو مـی آویزم / که تا سرافرازی ز سرو بیـاموزی… سرود پیوستنباید کـه دوست بداریم یـاران! / حتما که چون خزر بخروشیم / فریـادهای ما اگر چه رسا نیست / حتما یکی شود. / حتما تپیدن هر قلب اینک سرود / حتما سرخی هر خون اینک پرچم / حتما که قلب ما / سرود ما و پرچم ما باشد… / حتما در هر سپیدهء البرز / نزدیک تر شویم / حتما یکی شویم / اینان هراسشان ز یگانگی ماست… / حتما که سر زند / طلیعه خاور / از چشم های ما / حتما که لوت تشنـه / مـیزبان خزر باشد… / حتما کویر فقیر / از چشمـه های شمالی بی نصیب نماند / حتما که دست های خسته بیـاسایند / حتما که خنده و آینده، جای اشک بگیرد / حتما بهار / درون چشم کودکان جادهء ری / سبز و شکفته و شاداب / حتما بهار را بشناسند / حتما » جوادیـه » بر پل بنا شود / پل، / این شانـه های ما. / حتما که رنج را بشناسیم / وقتی کـه رحمان / با یک تب دو ساعته مـی مـیرد / حتما که دوست بداریم یـاران! / حتما که قلب ما / سرود و پرچم ما باشد… جنگلی ها… 1. قلب بزرگ ما / پرنده خیسی ست/ بنشسته بر درخت کنار خیـابان / درون زیر هر درخت / صدها هزار ء بیدار از تبر / جنگل! / ای کاش قلب ما / مـی خفت بی هراس / بر گیسوان درهم نمناکت / ای کاش تمام خیـابان های شـهر / جنگل بود… / 2. جنگل، / گسترده درون مـه و باران / ای رفیق سبز / بر جاده های برگ پوش وسیعت / بر جاده های پر از پیچ و تاب تو / هر روز مردی بـه انتظار نشسته / مردی بـه قامت یک سرو / با چشم های مـیشی روشن / مردی کـه از زمان تولد / عاشقانـه مـی خواند / ترانـهء سیـال جنگل را / به منظور مردم شـهر / مردی کـه زادهء تجمع توست / و هیمـه های بی دریغ تو / او را / درون فصل های سرد / ادامـهء خورشید بوده است… / 3. ای شیر خفته، / ای خالکوبی بر ء شـهید، / بر ساعد بلند راه مجاهد / کاینک متروک مانده شگفت / منویس / منویس با » راش » های جوان، / » این نیز بگذرد… » / 4. ای سبز بـه اندیشـه های روز / جنگل بیدار! / درون سایـه سار روشن نمناک تو / کـه بوی عطر رفاقت مـی پراکند / گلگون شده ست / چه قلب های تهور / کـه سبزترین جنگل بود / شکسته ست چه دست ها / کـه فشفشـه مـی ساخت / درون سکوت شبهایت… / 5. ای پناهگاه خروسان تماشاگر / جنگل گسترده بر شمال / آن رعب نعره ها / درون فضای انبوهت / آیـا تناورترین درخت نیست؟ / وحشی ترین کلام تو اینک / حرکت برگ هست / بر شاخه های جوان… / 6. بر شانـه های بلندت / کـه از رفاقت انبوه شاخه هاست / بر جای استوار / خاکستری نشسته / خاکستری از هر حریق / کـه جاری ست / درون قلب مشتعل ما / مگذار باد پریشان کند / مگذار باد بـه یغما برد / از شانـه های تو / خاکستری کـه از عصارهء خون است… / 7. جنگل! / ای کتاب شعر درختی / با آن حروف سبز مخملی ات بنویس / بر چشم های ابر / بر فراز مزارع متروک: / باران / باران… افزوده ای بر جنگلی ها… گویی درخت های » سیـاهکل «، / که تا دشت و شـهر ریشـه دوانده ست / کـه غرش سلاح و جوشش خون شـهید / هر دم فزونی مـی گیرد. / بذری کـه » کوچک » و » عمو اوغلی » پاشیدند / اکنون نـهال مـی شود / اکنون نـهال ها… / بنگر کـه کوه و دشت / شبا شب آذین مـی گردد / با قامت بلند بـه پا خاستگان… / واخوردگان / گفتند یـاوه: / » جانی جبار با صد هزار گزمـه و خنجر مسلح هست / جز صبر و انتظار، رهی نیست… » / اما / ای همچون من بـه کار، تو ای بیدار! / بر بام شب بایست، نظر کن: / دریـایی از درخت سترگ و مسلح هست / کاینک بـه سوی » مکبث » مـی آید… دامون 1. دشنـه نشست مـیان کلامم، / درون چشم آن کلام سبز مقدس / کـه راهی جنگل بود / و انتظار پرنده، / درون وعده گاه پیـام پریشان شد. / اینک دو سوی شانـهء من / رگبار بال تیرخورده / بر مـه جنگل / رنگین کمان بلندی ست / سرخگونـه، سیـال درون رودهای خون. / دشنـه نشست مـیان کلامـی / که تا در مـیان جنگل، / رنگین کمان سرخ بر افرازد… / 2. بالام، / بالام پاتاوانی / آنام، / آنام آاری / گمنام خفته بـه جنگل / درون آن ستیز سرخ » ماکلوان » بر شما چگونـه گذشت / کـه پوزخند حریفان / نشست / درون مـیان رود سیـاه اشک / و دست های ویرانگر / بـه جای خفتن بر ماشـه / بـه سمت شما استغاثه گر آمد / بالام / بالام پاتاوانی / آنام / آنام آاری / بر تپه های » گسگره «، / مـیان سنگرها / چه انتظار دور و شیرینی احاطه کرد شما را / کـه دلیر، بی دلبر / شادمانـه درو کردید بی وقفه، / گرگان هرزه درا را…؟ / درون چشمـهایتان، / آیـا خفته بود آینـهء صبح / کـه دست حریفان درون آن / رنگ خویش باخت / و انگشت تفنگ رها کرد؟ / جنگل بـه یـاد فتح شما / همـیشـه سر سبز است… / بالام، / بالام پاتاوانی، / آنام، / آنام آاری / بی خود، / بی سلاح، / درون آن ستیز سرخ ماکلوان / بر شما چگونـه گذشت؟… / » گلونده رود «، / صدای گام شما را / هنوز / درون تداوم جاری اش زمزمـه دارد… لاله های شـهر من… پیراهنی ز رنگ بـه تن کرده / با قلب خون فشان / این لاله های شـهری / از گودهای جنوب شـهر / مـی آیند… / این لاله های شـهری / از نان و از رهایی / حرف مـی زنند / این لاله های شـهری آیـا / درون توپخانـه / درون جادهء قدیم شمـیران / درون اوین / پژمرده مـی شوند؟ / نـه! / این لاله های شـهری / مـی گویند: / حتما مواظب هم باشیم / نام مرا مپرس / بگذار از تو من / زیـاد ندانم… / پیراهنی ز رنگ بـه تن کرده، / با قلب خون فشان / این لاله های شـهری / از گودهای / جنوب شـهر / مـی آمدند… در سبزهای سبز… در زیر پلک خیس جنگل، / درون سبزهای سبز جنگل، / » کوچک «، / چوپان تنـهایی ست / کـه هر غروب درون نی / فریـاد جنگلی ها را / سر ریز مـی کند… / جنگل صدای گمشدگی ست، / جنگل، / صمـیم وحدت ماست / و چشم های کوچک / باور نمـی کند… / اینک صدای او / درون پیچ و تاب سرد سیـاهکل / گل مـی دهد / درون زیر پلک خیس جنگل، / درسبزهای سبز شمالم / کوچک، / یک نام یـا صداست… / آوارهء غم نشین، / هر عصر مـی نوازد / آهنگ کهنـه را / و با صدای نی لبکش / آنـها برادرانم / گل های هرزه را / با خون پاک خود / تطهیر مـی کنند… ایکاش هزار تیغ / بر اندوه تو مـی نشست / که تا بتوانم / بشارت روشنی فردا را / بر فراز پلک هایت / نگاه کنم… / اینک، / صدای آن یـار بی دریغ / گل مـی کند / درون سبزترین سکوت / و گل های هرزه را / درون بارش مداوم خویش / درو مـی کند… / جنگل / درون اندیشـه های سبز تو / جاریست… تکه ای از یک شعر تو رفتی / شـهر درون تو سوخت / باغ درون تو سوخت / اما جوانت / بشارت فردا، / هر سال سبز مـی شود / و با شاخه های زمزمـه گر درون تمام خاک / گل مـی دهد / گلی بـه سرخی خون… ملاقاتی آمد. / دستش بـه دستبند بود / مـیله ها، / عریـانی دستان من ندید / اما / یک لحظه درون تلاطم چشمان من نگریست / چیزی نگفت / رفت. / اکنون اشباح از مـیانـهء هر راه مـی خزند / خورشید / درون پشت پلک های من اعدام مـی شود… رهروان تا بهار له شده / بـه زیر گام ها / راه نیست… / این خجسته است: / رهروان مـیان خود / بهار بارور / بنا کنند… / این بشارت شریف ماست: / سبز مـی شویم / بر دخیل حسرتان / بر درون و سلاح و راه… / سبز مـی شویم / درون سپیده / وعده گاه اجتماع دستها… قبل از اعدام… خون ما / مـی شکفد بر برف اسفندی. / خون ما / مـی شکفد بر / لاله / خون ما / پیرهن کارگران. / خون ما / پیرهن دهقانان / خون ما / پیرهن سربازان / خون ما / پیرهن / خاک / ماست… / نم نم باران، / با خون ما / شـهر آزادی را / مـی سازد… / نم نم باران، / با خون ما / شـهر فرداها را / مـی سازد. / خون ما / پیرهن دهقانان / خون ما / پیرهن سربازان… کرامت دانشیـان بهاران خجسته باد هوا دلپذير شد / گل از خاک بردميد / پرستو بـه بازگشت زد نغمـهء اميد / بـه جوش آمد از خون درون رگ گياه / بهار خجسته باز خرامان رسد ز راه / بـه خويشان، / بـه دوستان، / بـه ياران آشنا، / بـه مردان تيزخشم کـه پيکار مي کنند / بـه آنان کـه با قلم تباهي درد را / بـه چشم جهانيان پديدار مـی کنند / بهاران خجسته باد، / بهاران خجسته باد. / و اين بند بندگی، / و اين بار فقر و جهل / بـه سرتاسر جهان، / بـه هر صورتي کـه هست / نگون و گسسته باد. / بـه خويشان، / بـه دوستان، / بـه ياران آشنا، / بـه مردان تيزخشم کـه پيکار مـی کنند / بـه آنان کـه با قلم تباهی درد را / بـه چشم جهانيان پديدار مـی کنند / بهاران خجسته باد، / بهاران خجسته باد مرضیـه احمدی اسکویی افتخار من یک 3 / من از ویرانـه های دور شرقم / زنی کـه از آغاز با پای / عطش تند زمـین را درون پی قطره ای آب درنوردیده هست / زنی کـه از آغاز با پای / همراه با لاغرش درون خرمن گاه/ از طلوع که تا غروب / از شام که تا بام، سنگینی رنج را لمس کرده هست / من یک / از ایلات آوارهء دشت ها و کوه ها / زنی کـه کودکش را درون کوه بـه دنیـا مـی آورد / و بزش را درون پهنـهء دشت از دست مـی دهد / و به عزا مـی نشیند / من مادرم / من م / من همسری صادقم / من یک / زنی از ده کوره های مردهء جنوب / زنی کـه از آغاز با پای / سراسر این خاک تف کرده را / درنوردیده هست / من از روستاهای کوچک شمالم / زنی کـه از آغاز درون شالیزارها و مزارع / که تا نـهایت توان گام زده هست / من یک / کارگری کـه دست هایش / ماشین عظیم کارخانـه را / بـه حرکت درون مـی آورد / هر روز تواناییش را / دندانـه های چرخ ریز ریز مـی کند / پیش چشمانش / زنی / کـه از عصارهء جانش / پروارتر مـی شود لاشـهء خونخوار / از تباهی خونش / افزون تر مـی شود سود سرمایـه دار / زنی کـه مرادف مفهومش / درون هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما / وجود ندارد / دست هایش سفید / قامتش ظریف / کـه پوستش لطیف / و گیسوانش عطرآگین باشد / من یک / با دست هایی کـه از تیغ تیز درد و رنج ها / زخم ها دارد / زنی کـه قامتش از نـهایت بی شرمـی شما / درون زیر کار توان فرسا / آسان شکسته هست / زنی کـه در اش / دلی آکنده از زخم های چرکین خشم هست / زنی کـه در چشمانش / انعکاس گل رنگ گلوله های آزادی / موج مـی زند / من یک / زنی کـه مرادف مفهومش / درون هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما / وجود ندارد / زنی کـه پوستش / آیینـهء آفتاب کویر هست / و گیسوانش بوی دود مـی دهد / تمام قامت من / نقش رنج و پیکرم تجسم کینـه هست / زنی کـه دستانش را کار / به منظور سلاح پرورده است. / من زنی آزاده ام / زنی کـه از آغاز / پا بـه پای رفیق و برادرم / دشت ها را درنوردیده هست / زنی کـه پرورده هست / بازوی نیرومند کارگر / دستان نیرومند برزگر / من خود کارگر! / من خود برزگر! چریک نمـی مـیرد به خاطره احمد خرم آبادی و کاظم سلاحی من از کرانـه های داغ خلیج مـی آیم / از شن زار تفته / من از سیستان و کردستان برخاسته ام / درون صلابت کوه های لرستان / اوج سرفرازی را یـافته ام / و شرارت بادهای کویر را دیده ام / من از دشت های وسیع خراسان / و دره های عمـیق آذربایجان گذشته ام / از فراز دماوند سرکش / که تا نشیب دامنـه های البرز / از کناره ی خشک رودها که تا ساحل خون آلود خزر / عبور کرده ام / و در جلال جنگل داغدار زیسته ام / من تاول چرکین دست های / کارگر بندری ام / من فوران خشم ماهیگیر گیلک ام / من غیرت آزادگی بلوچ ام / من عصیـان کوبندهء ترکمن ام / من / زمزمـه های سرخ خلق را / با حنجرهء صدیق سلاح ام / درون فضای ملتهب مـیهن / فریـاد مـی کنم شاعرانـه نگاه کن ! / تابش آفتاب / بر قله‌های بلند برف آلود / و نقش سپیدارها / درون برکه‌های کوچک جنگل / چه زیباست / و پرواز باد / بر یونجه زارها / و بوی نمناک علف‌های کنار رودخانـه / چه دلنشین! / نجوای آب / با سنگریزه‌های جویبار / و پچ پچ برگ‌های چنار / درون سکوت بیشـه‌های دور / باران پاییز / بر جاده‌های خیس / رنگ گل آخر اسفند / درون دشت‌های گرمسیری / هرم کوهستان مس رنگ تابستان / و عطر مرطوب بهار نارنج / درون فضای مـه آلود نارنجستان / و زیباست / درخشش قاطعانـه‌ء آخرین ستارگان صبح دم / آن گاه کـه در سرمای ملایم سحر / از دامنـه‌ها / بـه سوی قله مـی‌روی / اما / آیـا / هیچ چیز زیباتر از پرواز گلوله‌ها / از آتشین آشیـان سلاح / و نشست آن / درون دشمن / وجود دارد؟ جویبار خرد و باریکی بودم / درون جنگل‌ها و کوه‌ها / و دره‌ها جاری بودم / مـی‌دانستم آب‌های ایستاده / درون درون خود مـی‌ مـیرند / مـی‌دانستم درون آغوش امواج / دریـاها / به منظور جویباران کوچک / هستی تازه‌ای مـی‌زایند / نـه درازی راه / نـه گودال‌های تاریک / و نـه هوس بازماندن از جریـان / مرا از راه باز نداشت / اینک پیوسته‌ام / بـه امواج بی‌ پایـان / هستی ‌‎مان تلاش / و نیستی ‌مان آسودن است! پاییز 1352 به یـاد حسن نوروزی رفیق حسن! / تو درون زمان جاری هستی / و در آن مشت واره های پر از کین / کـه مـی تپد بـه ء مـیلیون ها زحمتکش / و ء صدها رزمنده / تو جاری هستی درون رایحهء باروت / و در غریو مسلسل / که تا آن هنگام کـه مـی غرد بـه راه رهایی خلق / تو درون آژنگ هر جبین / کـه از کینـه نقش گرفته / و در خروش هر فریـاد / کـه برمـی خیزد از حلقوم / بـه راه ستیزه با بیداد / و تو جاری هستی / درون خون / کـه روشنایی سرخش / سیـاهی دوران را / مـی پالاید از تاریکی / تو درون سپیده دم جاری هستی / کـه سرانجام مـی دمد / از مـیان این همـه خون / تو درون حقیقت پیروزی، جریـان داری / – پیروزی خلق! بهار مـی رسد از راه هان / ای شکسته دیوار سست نـهاد! / دور نیست روزی / کـه در جای / از بن ویرانت کنیم / هان / ای زنجیرهای سنگین پولاد / دور نیست روزی کـه هر حلقه تان را / بر گردن کثیف مزدوران بفشاریم / که تا چشم های حریص شان / بر سرزمـین مان بسته باد / شما / ای مترسک های پوشالی! / دور نیست روزی کـه / لاشـه های فاسد فربه تان را / درون کشت زارهای خونین خود بـه آتش کشیم / هان / ای گرسنگان / ای برهنگان / ای خلق پرغرور / دور نیست روزی کـه / مزارع مرده مان را / ساقه های بلند گندم سرشار سازد / و دشت هامان را / شقایق های سرخ / هان / ای چهره های تکیده با گونـه های پریده رنگ / ای چشم های بـه گودی نشستهء دردمند / دور نیست روزی کـه رنگ زندگی یـابید / هان / ای چشم های نمناک کودکان گرسنـه / ای جراحت های خونین پاهای / دور نیست روزی کـه تن های نحیف تان / از رنج کشندهء سرما امان یـابد / اکنون / ای مشت های گره کرده / هنگام فرو کوفتن هست / هان / ای خلق ستمکش! / ای رنج درون سالیـان دراز / ای جوشش کینـه های کهنـه / ای نـهایت دردهای نـهفته / ای طنین سهمناک فریـادهای فرو خورده / قیـام کن / زمان برخاستن هست / بـه پا خیز / گاه پیکار هست / دور نیست روزی کـه علف های هرزه / این باغ های گل را / با عفونت ریشـه هاشان / و گند سموم شان / درون زیر گام های پرقدرت خویش / لگدکوب کنیم / هان / ای بلور اشک های رنج / ای بغض های سنگین روزها و شب های گرسنگی / دور نیست روزی کـه / هر قطرهء درخشنده تان نارنجکی باشد / بر پایـان سرخ این ظلم سیـاه و » سپید » / اینک / ای تمامـی رنجبران ستم کشیده / اینک / گاه برخاستن هست / گاه برگرفتن سلاح / و گام نـهادن بـه راه / آن ها کـه رفته اند / آن ها کـه راه را با خون خود / از غبار کهنـه ستردند / آن ها کـه نخستین بوته های خار را / از ریشـه برکندند / و به جای هر یک شقایق کاشتند / آن ها کـه مرداب ها را / خشکاندند / که تا چشمـه ها جاری شد / آن ها کـه شب را دد / و بند از پای خورشید گسستند / که تا سحر بـه آسمان دوید / آن ها کـه شلیک گلوله هاشان / کفتارها را از خواب خوش پراند / راه را بر ما گشودند / اینک / راه پیش پاى ماست. / اى تمامى زحمتکشان درون بند / اى خلق رنجبر / برخیز، برخیز / که تا گل هاى آتش را درون باغچهء هامان با خون آبیـارى کنیم / اینک / آه! / اى شکوه خون سرخ رزمندگان خلق / بر جاى هر قطره از بارش صادقانـه تان / چه شکوفه ها کـه نرسته هست / و چه بهاران کـه نیـاید فرهاد صدیقی پاشاکی تبر و بیلی برداشتم امروز، بـه باغم رفتم / و نگاهی از پایین که تا بالا کردم / گریـه کردم / مـی دانم بد کردم – اما / رفقا! آخر بغضم خفه ام مـی کرد / بیست و پنج نـهال گردویم را از ریشـه درون آوردم / بعد انداختم آن پنج درخت زردآلویم را / دو نـهال عطرافشان هلویم را / و به جای همـه مـی خواهم نارنج بکارم، رفقا! / گوش کردید چه گفتم؟ / نارنج / سال بعد ان شاء الله به منظور هر یک / یک سبد نارنجک خواهم آورد / باغ من وه کـه چه باغ طرب انگیزی خواهد بود / آبش از خون جوانان، کودش باروت. سعید سلطانپور اگر از خواب برآید بیمار این مرد ژنده کیست / این مرده زنده کیست / کـه دیری ست / با نعره اش زمـین و زمان را / از هم نمـی درد؟ / و زخم تافته اش را / از انتهای شب، بـه شبی تازه مـی برد؟ / این مرد خفته کیست / این ساکت، / این صبور / کـه گاهی / با ناله ای، بـه تاب و تب، اقرار مـی کند؟ / و در شبی گداخته و سنگین / کابوس خون و خشم و خیـابان را / درون خاطرات خفتهء تابستان / بیدار مـی کند / افتاده روی شانـهء بیماری / شب، درون شرار تخدیر / با خواب مـی گراید، / با زخم تازه تر، اما / فردا از خواب بر مـی آید / این بی دیـار و یـار، بـه بیمارخانـه کیست؟ / این بی نشانـه کیست؟ / کـه شب کلاه و چارق از دست رفته اش / درون گنجه مانده هست / وز آفتاب و کار، ترک های تفته اش / بر پنجه مانده هست / چنگش فرو نشسته مـیان ملافه ها / جوبار خون / از کنج لب، بـه کندهء شانـه کشانده هست / از چشم نیم خفتهء بیمار / الماس های اشک / بر خون نشانده هست / بر بالش سپید / چون خرمنی ز خون و خاکستر / کاکل فشانده هست / تابیده دنده هایش، از زیر زخم و پوست / که تا نعره بسته هست / بسی نیست / مـی سوزد استخوان / وی نیست / این مرد خسته کیست؟ / این مرد روستایی / این مرد کارگر / این مرد نعره بستهء درون خون نشسته کیست؟ / این غول ماندگار، ولی سرشکسته کیست؟ / با گشت پاسدار / پشت درون و دریچه و دیوار / بیمارخانـه خفته و / بیمار / درون هالهء سکوت نفس مـی کشد / ناگاه مـی شکافد درون ابر تندری / بیمارخانـه، باز، مـی آشوبد / برقی بـه چشم چیرهء شب چنگ مـی زند / بیمارخانـه بند اسیران هست / رگبار پشت صاعقه مـی گوید: / این شبکلاه چرک / خون دلاوران هست / این چاروق کهن / پوزار کاویـان هست / این قلب مزدک هست / این بازوان رستم دستان هست / ای خفتگان خوف / این مرد روستایی / این مرد کارگر / این پهلوان زخمـی / ایران هست / رگبار روی پنجره مـی کوبد / خفته ست پشت پنجره، بیمار / و پاسدار / خرد و خراب و خسته مـی گردد / پشت درون و دریچه و دیوار با کشورم چه رفته است با کشورم چه رفته هست / با کشورم چه رفته هست / کـه زندان ها / از شبنم و شقایق سرشارند / و بازماندگان شـهیدان / انبوه ابرهای پریشان سوگوار / درون سوگ لاله های سوخته مـی بارند / با کشورم چه رفته ست / کـه گل ها هنوز سوگوارند / با شورگردباد / آنک / منم کـه تفته تر از گردبادها / درون خارزار بادیـه مـی چرخم / که تا آتش نـهفته بـه خاکستر / آشفته تر ز نعرهء خورشیدهای » تیر » / از قلب خاک های فراموش سر کشد / که تا از قنات حنجره ها / فوج خشم و خون / روی غروب سوختهء مرگ پر کشد / این نعرهء من هست / این نعرهء من هست که روی فلات مـی ‌پیچد / وخاک‌ های سکوت زمانـهء تاریک را مـی ‌آشوبد / و با هزار مشت گران / بر آب‌ های عمان مـی ‌کوبد / این نعرهء من هست که مـی‌ روبد / خاکستر زمان را از خشم روزگار / بعد از تو ا…ی / ای گلشن ستارهء دنباله دار اعدامـی / ای خسرو بزرگ / کـه برق و لرزه درون ارکان خسروان بودی / ای آخرین ستاره / خونین ترین سرود / درون باغ ارغوان / درون ازدحام خلق / درون دوردست و نزدیک / من هیچ نیستم / جز آن مسلسلی کـه در زمـینـه‌ء یک انقلاب مـی‌ گذرد / و خالی و و خون آلود / سهم و سترگ و سنگین / درون خون توده‌ های زمان مـی‌ غلتد / که تا مثل خار سهمناک و درشتی / – روییده بر گریوره های گل سرخ – / آینده را / بماند / درون چشم روزگار / یـاد آور شـهادت شوریدگان خلق / بر ارتش مـهاجم این نازی، / این تزار / ای خشم ماندگار / ای خشم / خورشید انفجار / ای خشم / که تا جوخه ‌های مخفی اعدام / درون جامـه‌ های رسمـی / آنک / آنک هزار لاشخور، ای خشم / مثل هزار توسن یـال افشان / خون شیـهه بسته هست بر این ویران / دیگر ببار / ببار ای خشم / ای خشم چون گدازهء آتشفشان ببار / روی شب شکستهء استعمار / اما دریغ و درد کـه » جبریل » های » او » / بـه شـهپر سپید / از هر طرف فرود مـی آیند / و قلب عاشقان زمان را / با چشم و چنگ و دندان مـی خایند / و پنجه های وحشت پنـهان را / با خون این قبیله مـی آلایند / با این همـه شجاع / با این همـه شـهید / با کشورم چه رفته هست / با کشورم چه رفته هست / کـه از خاک مـیهن گلگون / از کوچه ‌های دهکده / از کوچه‌ های شـهر / از کوچه‌ های آتش / از کوچه ‌های خون / با قلب سربداران / با قامت قیـام / انبوه پاره پوشان / انبوه ناگهان / انبوه انتقام / نمـی ‌آیند / چشم صبور مردان / دیری‌ ست / درون پرده های اشک نشسته هست / دیری ‌ست / قلب عشق / درون گوشـه‌ های بند شکسته ست / چندان ز تنگنای قفس خواندیم / کز پاره‌ های زخم گلو بسته ست / ای دست انقلاب / مشت درشت مردم / گل مشت آفتاب / با کشورم چه رفته است بر این کرانـهء خوف نـه / که تا ارتفاع خشم و جنون / نـه / که تا آخرین ستارهء خون / نـه / بـه اوج نفرت خواهم رسید / و از تمام ارتفاعات بردباری سقوط خواهم کرد / و روی لجهء تاریک خون / چو نیلوفر / درون انتظار خشم تو ای عشق خفته / خواهم ماند / و از بساک پریشان خویش بر مرداب / هزار گرده‌ء طغیـان خواهم افشاند / فلات را بنگر / دریـای وحشت انگیزی ست / کـه موج مـی‌زند از خون عاشقانـه‌ء ما / و بادبان سیـاه تمام قایق‌ها / صلیب سوخته‌ء گورهای دریـایی ‌ست / ببین شـهیدان روی غروب مـی رانند / و با صدایی خونین و خسته، مـی خوانند / و تور کهنـهء صیـادهای جلگهء خون / از این تلاطم مغلوب، مرده مـی گیرد / درون این سکوت سترون / بر این کرانـهء خوف / درون این فلات گل خون و ساقهء زنجیر / نـه / ای صدای توانای من / نمـی مانم / و با تمام توان بـه خون نشستهء تو / چنان کـه » فرخی » و » عشقی » / ببین / هنوز از این قتلگاه / مـی خوانم / صدای خستهء من رنگ دیگری دارد / صدای خستهء من سرخ و تند و توفانی ست / صدای خستهء من آن عقاب را ماند / کـه روی قلهء شبگیر بال مـی کوبد / و نیزه های تفتهء فریـادش / روی مدار آتیـه و انقلاب مـی چرخد / کجاست قایقم ای موج / کجاست قایقم ای خون / کجاست پاروها / کجاست پاروها / مـی خواهم / به منظور ماندن، بر دریـا / به منظور ماندن بر خون، سفر کنم که تا مرگ / و هستی ام را مثل گل همـیشـه بهار / مـیان آتش خون و گلوله و فریـاد / بـه راه خانـهء مردم / بـه باغ تند و تب آلود لاله بنشانم / و پشته های گل های بردباری را / کـه مثل مادیـانی از راه دور آوردم / بـه کوهه های پریشان خون کنم پرتاب / کجاست پاروها / کـه خون آن همـه گل / آن همـه ستارهء خون / – بهار سوخته بر فرق ملتی مغلوب – / و یک ستارهء نارنج / و یک دهان گل افشان / کـه برگ برگ گل انقلاب فردا را / نـهان ببارد درون کارخانـه ستم / نـهان ببارد درون کشتزارهای سیـاه / به منظور پویش اندیشـه های تاریخی / به منظور پرورش عشق / به منظور گسترش سازمان » او » / کافی است سرود، به منظور گل های سرخ دیگر نمـی توانم / جز با تو / از تو سخن بگویم / ای شیر شرزه زخمـی زندانی / ای خاک ارغوانی / دیگر نمـی توانم / و قلبم / این ستارهء اسپند / درون آتش شکفتهء خشم و خون / آوازهای سوزان مـی خواند / و اختران خشم زمان را / باغ جرقه های سرخ پریشان را / روی فلات خفته مـی افشاند / ناگاه، مثل جنگل باروت منفجر / مثل تنوره های گدازان گردباد / از خطه های مـیهن خون آلود / مـی رویم / و شعله مـی کشم از کوره های آتشباد / و نام سوختگان کویر و بندر را / بـه زخم خنجر خونین نعره مـی کوبم / بـه سنگ سنگ قزل قلعه و اوین و حصار / دیگر نمـی توانم / آنک، ابر / دیگر نمـی توانم / اینک، رعد / دیگر نمـی توانم / هان / رگبار / دیگر نمـی توانم / با صد هزار درون قفس آیـا چه رفته است؟ / با صد هزار عشق، کـه در باغ آرزو خواندند / با صد هزار جنگل / با صد هزار شـهر / با صد هزار سرخ، کـه روی شمال شب راندند / و روی شاخسار خیـابان ها / درون کوچ ناگهان زمستانی / رگبار بال خونین افشاندند / دیگر نمـی توانم / باد از هزار جانب / درون لاله های خون هزاران / مـی گردد / و عطر اشک و اسارت را / درون زیر خیمـه های سوگواری شبها مـی گرداند / باد از هزار جانب / از رنج روزگار / از سنگر و صدا / از راستای فردا مـی خواند / باد از هزار جانب / با رودهای مـیهن / مـی راند / مـی توفد از کرانـهء گلگون / و روی نعش های شـهیدان / گیسوی سوگوار مـی افشاند / مـی زارد از جگر / مرثیـه مـی سراید با هق هقی بلند / مـی چرخد و / ز پویـه نمـی ماند / باد از هزار جانب / از رنج روزگار / از سنگر و صدا / از راستای فردا مـی خواند / دیگر نمـی توانم / با رنج واقعیت / و با تصور خونین عشق و آزادی / صدای تند و توانای روزگارم را / بـه دره های عمـیق سکوت مـی ریزم / مگر بلرزد باز این نواحی بیداد / بـه نعره های توانای بهمن فریـاد: / هلا، ستارهء توفانی / هلا، ستارهء توفندهء خیـابانی / هلا ستارهء پران / هلا ستارهء پویـان / ستارهء سوزان / ستارهء سحر انقلاب ایرانی / هلا، ستارهء » حیدر » / ستارهء آذر / هلا، هزار ستاره، / ستارهء دیگر / کنون حماسهء آزادی تو را، با خون / و با دهانی، از عشق و آفتاب و جنون / مـیان خرمن خاکستر و تهاجم باد / به منظور خلق توانای بسته مـی خوانم / و با دو پاروی خون / درون قایق سوزان شعر و شور و خرد / بر آبکوههء و قتل، مـی رانم / اگر بریزد خون دل از دهانـهء سرب / اگر بماند دل / باز درون نمـی مانم: / بـه شور گوشـهء توفان توده های نبرد / درون آن زمان کـه فرو خفته ام کجا درون خاک / بـه شور گوشـهء توفان توده های نبرد / درون آن زمان کـه فرو خفته ام، کجا، درون خاک / هنوز پرچم خون من هست در کف موج / صدای موج، صدای من هست / مـی دانم / بگو چگونـه بخوانم / کـه دل بسوزد پاک / بگو چگونـه بگویم / ز باغ خون، بر خاک / بگو چگونـه بسوزم / چگونـه آتش قلبم را / بـه یـاد آن همـه خونشعلهء خیـابانی / بـه یـاد این همـه گل های سرخ زندانی / بـه چار جانب این دشت خون برافروزم؟ با شقایق های مردادی قلبم درون این سلول چون پروانـه ای خونین / آرام و غمگین مـی پرد با هر نسیم یـاد / و مـی نشیند درون کنار جویبار، اشک پنـهان، روی جام قرمز آلالهء اندوه / و باز، مـی گردد / و مـی نشیند باز درون گهوارهء آلالهء قرمز انبوه / ناگاه پشت جویبار اشک مـی روید / چون گردباد تفتهء آتش / شقایق های خون آلود مردادی / پروانـه با یـاد شـهیدان مـی پرد پر شور / پر مـی کشد درون تندباد مرگ و آزادی زندان فلات ای دوست / ای برادر زندانی / این جا / مـیان مسلخ اندیشـه و امـید / روی فلات خون و فلز و کار / روی کران ماهی و مروارید / درون بندر نظامـی نفت و ناو / درون کشتزارهای برنج و چای / و در کنار گله و گندم / ما / این بام های کوچک توفان / آهنگ پیشگویی توفان ناگهان / درون بندهای سرد قزل قلعه و اوین و حصار / زندانیـان خستهء این خاک نیستیم / زندانیـان خستهء این خاک دیگرند / زندانیـان خستهء این خاک / درون بند کارخانـه و کار ستمگرند / انبوه رنجبران اینجا / زندانیـان خستهء زندان کشورند / اینجا سلاح و سکه و جاسوس / فرمانروای دورهء شدادی ست / و خانـه های مردم و سرتاسر فلات / انبوه بندهای عمومـی و انفرادی ست / ایران درون این مـیانـهء تشویش / مفهومـی از اسارت و آزادی ست / و باز همچنان / ما / این بام های کوچک توفان / آهنگ پیشگویی توفان ناگهان / با داغ های تافته / – گل های زخم و پوست – / با های سوخته مـی خوانیم / از بند بند قلعهء تاریک / آزادی / ای تحول خونین / ای انقلاب دور / و نزدیک در پایگاه رعد سخت و سترگ / با قلبی از سپیده و جوبار / درون پهنـهء زمانـه / درون پهنـهء زمان / چون جنگلی تناور / خشمنده و مـهیب و چرخانم / روی ستیغ » گفتن » / و با هزار شاخهء گریـان / جوبارهای روشن آوندهای خویش / عریـان تر از تغزل بارانم / درون خلوت » نـهفتن » / اندوه درون عمـیق ترین لایـه های من / درون خاستگاه خاکی شیرابه های خشم / انبوه ریشـه های مکنده ست / آینده بر بلندترین قله های من / درون پایگاه رعد / تبدیل گریـه های هماره / بـه نعره های تازهء توفنده ست / اسطوره ای ز عشق و خشونت / درون سنگر ستیزه / درون جبههء لزوم / دستی پر از ترنم جوبار / دستی پر از حماسهء دریـا / پر از هجوم / اسطوره ای چو توفان پیچنده بر فراز / پیچنده بر فراز چو توفان آفتاب / بگشوده بال، بر تو / غضبناک / زندان سرزمـین من / ای خاک تا آسمان دلتا قلب مرا بردارید / قلب مرا بردارید / این قلب، این ستارهء خونین را / این خون خشمگین را / این ارغوان کوهی را کـه مـی چرخد درون توفان / و نعره مـی کشد از آتش جگر / درون باد / قلب من این ستارهء سنگی / غلتیده درون هیـاهوی خوناب های تاریخی / که تا سرگذشت شخم و شقاوت را / که تا آسمان دلتا / – دلتای سرخ – / بخواند / و مشت موج های شکیبا / که تا ارتفاع خشم براند / قلب مرا بردارید / از باغ خون ملت / این لالهء شکفته ملی / کـه زیر سلطهء شب لاله های دیگر را / بـه شعله های ستیز ستاره مـی بندد / و با دهانی از خون و آتش و آواز / کنار کوههء سوزان لاله مـی خندد / من، قلب من / این شعلهء بلند، کـه در ارتفاع شب / تابیده مثل رایت خورشید روی کوه / فریـاد بسته روی شب کشت و کارگاه: / شب گر چه سخت و سنگی و تاریک هست / آنک / شکفته شعلهء گردان گردباد / توفان سرخ دانا / – هر چند روز – / نزدیک هست / توفان سرخ دانا نزدیک هست / من، قلب من / افتاده روی خاک گریزندهء کویر / پیچنده درون حریق گریزان گردباد / روی فلات ویران مـی چرخد / و با صدای توفانی خلیج و خزر / حماسه مـی سراید با بانگ ملتی مغلوب / و مـی شکافد با نعرهء تناور رعد / و مـی گدازد درون آتش تکاور برق / و روی برج بلند هزار بندرگاه / بپاست دانش توفان، ستاره مـی کارد / قلب مرا بردارید / قلب جوان من / مانند قطب نمایی ست / کـه روی جاذبهء قانون خاک مـی لرزد / و در مناطق تاریک، خار خونینش / همـیشـه درون جهت انقلاب مـی ماند / قلب مرا بردارید / از خاک های گلگون / از باغ خون ملت / این لالهء شکفتهء شرقی را بردارید زمستان پنجاه روی شتای برف مـی گذرد / و با شتای گسترده / درون روستا و شـهر / درون کوهپایـه ها / زیر هجوم تند و پریشان برف مـی نگرد / دلخسته ای کـه در محاصرهء برف هست / منکوب برف، مرد زمستانی / درون آتشی دارد / کـه مـی تواند / یک تکه از شتای مـیهن دلتنگ را آب کند / کـه مـی تواند قلبش را / روی حصار خانـهء دلخستگان بگیرد / و آفتاب کند / دلخسته ای کـه مـی گذرد / و در محاصرهء بوران / بـه خانـه های سرد / و دسیسه های هجوم سپیده مـی نگرد / درون آتشی دارد / با این همـه کـه مـی گذرد سوز و برف و باد / درون دل بـه یـاد آن همـه گل های سوخته / سوزان سرکشی دارد / سرخ خروس وار / با پنجه های بسته، درون تیغه های یخ / با یـاد شعله های سحر / خونشعله های بال / بر شاخه های بوران مـی کوبد / مـی خواند از جگر / اما، گل گزند / برق جهنده، سرب گدازنده / روییده از دهانـهء دوزخ / توفیده روی راه / درون قلب آن شکفتهء آتشناک / درون خون زنده، راه مـی یـابد / بر سوز یخ / خروس خون / مـی خوابد / آن گاه، شعله واری، درون یخ / مـی چرخد و به صیحهء آزاد / پر مـی کشد / روی حصار مـیهن دلتنگ / مـی تابد / درون شاخه های درهم برفاب / زیر هجوم بوران، مـی چرخند / خونشعله های بی تاب. بهار پنجاه و یک با خاطرهء پویـان با گل ها و پرچم هایت / ای بهار / امسال / از سزمـین ما مگذر / بهار / با گیسوی افشان بیدبن ها / شادمانـه و آرام / درون بازمان های برف / پیش مـی آید / پیش مـی آید / مـی ماند / و با برگ های کبود / بـه پنجه هایش مـی نگرد: / پنجه های بهار / روی بازمان های برف زمستان چهل و نـه / خونین هست / ای بهار گل های سرخت را / درون خانـهء مردم مـیفروز / تنـها شاخ و برگهایت را / درون خون برادران بگیر / که تا بهار گل سرخ / شانـه سوگواران را / با هق هقی دیوانـه وار / بلرزاند / بهار / با چشم گریـان برگ ها / درون گلبن های خون مـی پیچد / دریغا خون / دریغا گلبن ها / روی بهار مـی گردم / با دامنی از عشق و فریـاد / آ…ه / چگونـه جمع کنم این لاله های پرپر را / بهار / بر کرانـهء سیمـینـه رود / مـی گرید / بهار / روی بینالود / خم مـی شود / و جرعه های خونین اشک / روی صخره ها / شعله ورترین گل هاست / سلام، بهار مـیهن گلگون / سلام، مادر گریـان من / بهار سرخ، سلام / چنین کـه بهار چنگ درون گیسو مـی زند / و پریشان مـی کند بر آب / هق هق کنان و سوگوار / آن همـه گیسو را… / آ…ه / گیسوی کنده بیدبن ها را ببین / آشفته روی گریـه های سپیدرود / سلام، مادر داغدار من / ای بهار سوگوار / سیزده گل روی سپیده / سیزده برادر روی چیتگر / نود و یک سرباز / سیزده دهان سرخ سرودخوان / صد و هشتاد و دو گلوله / سیزه دیوار خمـیدهء گل / خورشید تکان مـی خورد / برگ ها تکان مـی خورند / رودخانـه ها تکان مـی خورند / مشت ها بر دیوار مـی کوبند / صدا درون مـیهن مغلوب مـی گردد / زیر نگاه سربازان / سیزده چکاوک خون بال مـی زنند / روی دیرک های خونین مـی چرخند / روی دیرک های خونین مـی نشینند / و روی فلات پر مـی کشند / یـاد باد هرای پلنگان زمستان چهل و نـه / یـاد باد آتش خونسوز شتابندگان عشق / زنده باد آن دست / کـه تفنگ روی کتاب نـهاد / پوینده باد صدای سوزان پیشاهنگ / و آینده / حزب کلام و آتش / وان بی شمار خلق / دستیش بر کتاب و / دستیش بر تفنگ / درون خیـابان فریـاد مـی زنیم / درون کارخانـه فریـاد مـی زنیم / پشت مـیله ها فریـاد مـی زنیم / درون خانـه فریـاد مـی نویسیم / روی دیوار فریـاد مـی نویسیم / فریـاد مـی زنیم / و قلب خود را چون ه ای خون بالا مـی آوریم / آزادی چیست؟ / خیـابانی با تکه های درشت آفتاب؟ / بارانی کـه روی کارخانـه مـی کوبد؟ / دلخستگانی با هیـاهوی فردای کار / کـه در قهوه خانـه های غروب چای مـی نوشند؟ / گل های دود کـه برها مـی سوزد / و در پنجه ها خاکستر مـی شود؟ / ستاره ای کـه روی خستگی کارگران مـی تابد؟ / چشم گریـان مادران / کـه جامـهء زندان فرزندان بـه اشک مـی شویند؟ / خستگان زمـین، مـیلیون ها / کـه روی مزارع درو شده ایستاده اند / با زنان و فرزندان گرفتار / و برگ های وام را درون باد تکان مـی دهند؟ / آزادی چیست؟ / بهار سوگوار وطن / برگشته دیوارهای زندان / سرگشته درون پایتخت کشتار؟ / صدای گلوله / صدای محاصره / صدای باروت / صدای سوختن نوشته ها و نام ها / صدای شلیک روی دیوار / صدای شلیک از پنجره / صدای مرگ درون خیـابان / صدای » زنده باد… » / صدای خون / با خون و دود مـی رود / گلزار من / بهار / دیوانـه وار و مبهوت / فرو مـی ماند / نـه مـی گرید / و نـه مـی نالد / تنـها آشفته وار پیش مـی رود / درون گورستان های پایتخت / روی ابن بابویـه مـی گردد / روی بهشت زهرا مـی گردد / آه…، مگر آن جا / ریخته درون گودال / کیستند آن لاله های پر پر؟ / کیستند آن بدن های تکه تکه شده؟ / با خون چال هایی درون قلب و در گلو / کـه ناگهان / بهار / بـه خود مـی پیچد / جگر بـه قیـه مـی درد / مـی چرخد و مـی خراشد / مـی خراشد با ناخن سوزان خاربن ها / درون واگویـه های دلخراش / رخسارهء خونین را: / دریغا آواز خون تو / دریغا صدای تو درون کوهسار / بی بهره از آسمان و گل ها / بی بهره از رودخانـه و ماه / بی بهره از سلام و بدرود / بی بهره از بهار مـیهن / شـهید من / بهار / گرد گودال شـهیدان مـی چرخد / آرام، مادر سوگوار من / سر بر شانـه ام بگذار / از خون گلبن های تیرباران / آتش های صاعقه سر مـی کشند / شخم بهارهء ما / امسال / نـه با خیش بود / نـه با دست / شخم بهارهء ما / امسال / با سرنیزه بود / چه شیـاری درون خون برادران افتاد / کـه درختان بید، حتی / درون مجیدیـه و آذرین / گل های سرخ آوردند / و در کنار اشک / مردم / تکه تکه / گل مـی دهند / سر نیزه های شسته / اما / درون آفتاب بهاری / برق مـی زند / بخواب برادر گلگون / بخواب / قبیلهء برادران تو / آتش قلب تو را روی شب مـی کوبند / سلول تو را بـه دوش مـی کشند / زخم تو را بـه خیـابان مـی برند / و خون تو را / روی اعتصاب کار و دانش / مـی گردانند / بدرود، بهار خونین / بدرود / صدای حریق / صدای طولانی سوت / صدای گلوله درون قلب روز / ان و برادران تو / با چمدان شور و شبنامـه / درون شـهر مـی گردند / و از چهار راه ها مـی گذرند / بدرود، بهار خونین / بدرود / درون برگ های بهار پنجاه و یک / گلشن های خون تاب مـی خورند / صد مادر سوگوار / با جامـه های مشکی / بر نرده های دادرسی / سر مـی کوبند / صد پدر سوگوار / با نوارهای سیـاه / درون بازار مـی گردند / گوزن جوان / با شاخ های خونین / بر دیوار شـهر اعلان مـی کوبد / و از کوچه ها صدای گلوله مـی آید / رها کنید / رها کنید شانـه و بازویم را / رها کنید مرا / که تا ببینم / من این گل را مـی شناسم / من این گل را مـی شناسم / من با این گل سرخ / درون قهوه خانـه ها نشسته ام / من بـه این گل سرخ / درون مـیدان راه آهن سلام داده ام / آ…ی / من این گل را مـی شناسم / دستانش دو کبوتر بودند / بر شاخهء تفنگ / درون کودکی / درون گندمزار مـی چرخید / درون جوانی / درون گلوله ها / با این دهان خونین / من این گل را مـی شناسم / درون چشمـهایش / شعله و خنجر داشت / و در قلبش / زنبقی و / چشم آهویی / کـه جرعه جرعه / مـی گریست / روی بهار پنجاه و یک / سیصد گوزن سرخ / سیصد شتاب عشق / بر دیوار ارتش مـی کوبند / صدای گلوله / صدای محاصره / صدای باروت / صدای زنده باد / آ…ه / بردارید / آن پرنده را بردارید / خون روی خیـابان پر پر مـی زند / با خنجر خشمـی / بر دل مـی کوبم / تیغه درون خون مـی چرخانم / که تا بذر تو را ای گلبن تیرباران / درون خون چالهء دل بکارم / چون کوهی از آتش / بر مـی خیزم / با چشمـهء خونین اشک / روی تجربه های شـهادت / مرثیـهء سوزان زمانـه ام را مـی سرایم / و خردمند و عاشق / خفته بر چخماق لبانم / رویـای بی قرار بوسه و آتش / نارنجکی درون مشت / سلاحی درون بال / با اوراقی کـه چون گل درون جیب هایم شکفته اند / بـه سوی سازمان مردم پیش مـی روم رودخانـه پويان خون گوزن، جنگل پويان ديگری ست / بعد از صدای پويان / بعد از حريق سوختهء خون شعله ور / بعد از حريق توفان / بعد از صدای جنگل / ايران / ديگر / مانند رودخانـهء خونينی ست / بر صخره های سختي مي راند / از قله های رنج فرو مي ريزد / درون دره های دلتنگي مي خواند / و زخم تابناک شـهيدان را / با کاکلي شکافته و خونريز / بر سنگ و صخره کوبان / درون خاک های گلگون / مي گرداند / همپای رودخانـهء سوزان / بايد / مثل حريق توفان / بر فرق کوه و دشت برانم / زخم برادران شـهيدم را / بايد / مثل ستاره هايي خون افشان / روی فلات سوگوار بگردانم / بايد بغرم از جگر و / چون شير / با يال های خونين / درون بيشـه های خشم بمانم / رگبارهای آتش، افروخت / و استخوان و خون / درون خانـه و خيابان / آتش گرفت / سوخت / قلب گوزن های جوان / – قلب انفجار – / درون چشمـه های آتش و خون / خفت / بادی هراسناک برآمد / قلب هزار چشمـهء خونين / درون جنگل سياهکل / آشفت / جنگل شکافت / و پانزده ستارهء خونين / با نعره های سوزان برخاست از نـهفت / و بر مدارهای گريزان چرخيد / چرخيد روی جنگل و / توفيد روی شـهر / بر فرق شب شکفت / با کاکلي شکافته / مـی راند / بر سنگ و صخره / رود / و نعره های من / پيچيده روی قلهء خونآلود. / گل های حزب سوختهء دلشکستگان / مردان خشم و خوف / خونشعله های پيکر درون خون نشستگان / وحشت فرو نـهيد و فراز آييد / از قله های قرمز شبگير بنگريد / از قله های قرمز شبگير بنگريد / با شاخ های خنجر / با چشم های خشم / روييده بر کرانـهء خون / جنگل گوزن. غزل زمانـه نغمـه درون نغمـهء خون غلغله زد، تندر شد / شد زمين رنگ دگر، رنگ زمان ديگر شد / چشم هر اختر پوينده کـه در خون مـی گشت / برق خشمي زد و بر گردهء شب خنجر شد: / شب خودکامـه کـه در بزم گزندش، گل خون / زير رگبار جنون، جوش زد و پرپر شد / بوسه بر زخم پدر زدخونين پسر / آتش سينـهء گل، داغ دل مادر شد / روی شبگیرگران، ماشـهء خورشید چکید / کوهی از آتش و خون موج زد و سنگر شد / آن کـه چون غنچه ورق درون ورق خون مي بست / شعله زد درون شفق خون، شرف خاور شد / آن دلاور کـه قفس با گل خون مي آراست / لبش آتشزنـه آمد، سخنش آذر شد / آتش سينـهء سوزان نو آراستگان / تاول تجربه آورد، تب باور شد / وه کـه آن دلبر دلباخته، آن فتنـهء سرخ / رهروان را ره شبگير زد و رهبر شد / شاخهء عشق کـه در باغ زمستان مي سوخت / آتش قهقهه درون گل زد و بارآور شد / عاقبت آتش هنگامـه بـه ميدان افکند / آن همـه خرمن خونشعله کـه خاکستر شد در هوای درهم شبگیر چیست این سلول / چیست این دیوارهای پست بی روزن / جز به منظور یک دو روزی بیش / پایداری های لرزان درون مسیر سیل / سیل بنیـان کن / خنده ام مـی گیرد از تزویر نامردان / خنده ام خاموش وار اما، بـه گلزاران جان / جاریست: / گر چه دیـهیم شب آلوده ست با خون رفیقانم / و به خون تازهء من نیز /دیو مردم آزاری / قحبهء پیر تبه کاری / درون کمـیته، قلعه کشتار / همچنان سرگرم خونخواری ست / لیک مـی دانم / و چو توفان های سهم انگیز مـی خوانم: / ای بـه باغ خون نشسته / دست ها / پاها / آ… ی ای چشمان خون پالا / درون هوای درهم شبگیر / پشت سنگرهای سرخ سازمان عشق / پشت ابر شعله و باروت / با صداهایی کـه مـی خواند خروس خشم / روی بام های خانـهء مردم / پشت این شب / این شب فرتوت / صبح مردم / صبح بیداری ست غزل بند تا کـه در بند، یکی بندم هست / با تو ای سوخته پیوندم هست / نبرم راز، مگر با خورشید / که تا به خون ریشـهء سوگندم هست / خنجر خاری درون خون دهان / گر ز گلزار بپرسندم هست / گر بـه نرمـی گذرند آتشوار / جادوی آبی ترفندم هست / داغ سرسختی اندیشـه سرخ / زخم خونین خطرمندم هست / بند، گلخانـهء خون خواهد شد / که تا دل سرخ غزلبندم هست / گل خون مـی شکنم، مـی روم آ…ی / باغ را گل گل، مانندم هست / تو بر آنی کـه مرا پشتی نیست / من بر آنم کـه دماوندم هست / پنجه گر رویدم از سنگر عشق / گل نارنج تشا کندم هست / شفقی ریخته درون سرب و سرود / روی دلتای فرایندم هست / دل اکنونم اگر خفته بـه خون / دل فردایی خرسندم هست / ای کبوتر مرو از شانـهء من / که تا بهشاخهء لبخندم هست / درون زمستانم اگر، خون بهار / با چه گل ها کـه در آوندم هست سحر، درون بند پشت دیوار شب آلودهء بند / از شانـهء کوه / روی خاکستر شبگیر، گلی مـی روید / بر سر دره و دشت / سحر روشن ره مـی پوید / بال درون بال سحر بسته، کبوتر آرام / روی باروی کهن مـی چرخد / مـی نشیند بر بام / درون دلم باز شکفته گل ابریشم شعر / آتش رنگ فرو ریخته رویمن / آن سوی پنجره، دستان سحر / ازبام فرو ریخته ابریشم نور / پرت کرده گل تابانی از پنجره بر دیوار تیرهء بند / مـی رسد بانگ خروس / مـی زند آبی بر آتش تند تب من / خواب خونین خطرمند گذشت / بـه سر آمد شب من / آفتاب آمده هست / و همانطور کـه روی دیوار / روی خون دل من / رنگ شادی زده هست / پر شده خانـهء بند از گل شعر / شاخهء شعر فرو ریخته درون هر سلول / ازپنجره ها / بس کـه مـی گردم درون گوشـهء بند / بس کـه مـی خوانم از هر گل جا / آ… ی درون من رودی مـی خواند / شاخه آویخته از پنجره ام بید بنی / برگ مـی لرزاند / روی دیوار گل تازهء نور / برگ مـی گسترد و مـی راند / درون دل بند کجا، درون دل گلخانـهء من / خفته آهویی بر دامانم / آن کبوتر کـه به بام آمده بود / بال درون بال سحر / ازبام فرود آمده بر شانـهء من / ناگهان باز بـه جا مـی مانم / زبر آوار صدایی نزدیک / مـی گشاید در، مـی بندد دست / روی چشمانم – چشمان سحر – / چشمبندی تاریک / لحظه ای مـی مانم / مـی روم خون آلود / شعر خونین رفیقان را درون قعر جگر مـی خوانم غزل به منظور دلاوران برای سهند و ساولان کوهی، / کـه ایستاده کنار سپیده دم / بر کاکلت هنوز نشسته ستاره ای / رودی، / کـه در هوای سحرگاه مـی تپی / پیوسته و شکسته، چو آینـه واره ای / چون رود مـهربان، / مانند کوهسار شکیبایی / زیبایی ای دلاور، زیبایی / وقتی پرندگان سبکخیز واژه ها / از شاخهء زبان تو پرواز مـی کنند / وقتی کـه خنده هایت، غوغای شور و نور / درون قلب شب گرفتهء این تنگنای سرد / رنگین کمان همـهمـه مـی بندد / و چشم های پاک تو / این چشمـه های مـهر / با شوق کودکانـه مـی خندد / درون قلب من / دست سحر، / زمان را / بیدار مـی کند / صبح و ستاره، صخره و دریـایی / زیبایی ای دلاور، زیبایی / اما / زیباترین کوهان، / کوهان سنگرند / و رودهای خاطره انگیز، / آوازه خوان بـه جانب دریـا، شناورند / تو کوهسار مردان، / انسانکوه / تو رودبار طوفان، / انسانرود / اسطورهء طبیعت و انسان / آمـیزهء شگفت دو دنیـایی / زیبایی ای دلاور، زیبایی / نامت پرنده ای ست کـه یک روز / از آشیـان سوختهء خونریخته / پرواز مـی کند / پر مـی کشد بـه سوی افق های تابناک / پر مـی کشد بـه جنگل / پر مـی کشد بـه دشت / پر مـی کشد بـه شانـهء صبحی گسسته یـال / صبحی شکسته با سم آتشگون / درون حلق شب / هرای بازگشت / نامت پرنده ای ست کـه مـی خواند / نامت پرنده ای ست کـه مـی راند / درون بامداد گلگون / آن جا کـه واژگون / با نعره ای شکسته / افتاده روی خون / درون شیب تپه / جمجمـهء دورناک شب غزل شکنجه اگر چه درون تب تند شکنجه مـی سوزم / ز خون ریخته خورشیدها مـی افروزم / شکست پیکرم از آذرخش خون آلود / دمـید تندر گلماق های جانسوزم / بـه خون تپیده ام از تازیـانـه ها، کـه چرا / نـهنگ شعر بـه خوناب مـی زید نوزم / نشسته درون شب خونین، کنار آتش زخم / ز برگ خون، تپش زندگی مـی آموزم / هزار شعلهء خاموش مـی کشم بر/ هزار نعرهء خون درون جگر مـی اندوزم / بـه چشم خسته مبین آهوانـه ام درون بند / بـه خشم خفته نگر، خوابگاه پلیوزم / چنان هوای سحر زد بـه سر شبانـه مرا / کـه شاخه شاخه فرو ریخت روی سر، روزم / چو آفتاب بـه مـیدان صبح خواهد رست / حماسهءخونین و چشم خونتوزم در بند پهلوی در بند پهلوی / افتاده مرد خسته و خون آلود / آتش دمـیده از کف پایش / آرام مـی تراود درون برگ های زخم / چون قطره های آتش / خون از جدار تفتهء رگ هایش / شلاق های سیم / روی مدار خون / بسیـار گشته هست و نگشته ست / روی مدار دیگر، رایش / چون چشمـه مـی درخشد و مـی ریزد / بر چهرهء شکسته / – مـهتاب ماه دی – / سیماب گریـه های شکیبایش /بسته روی آتش فریـاد / درون آتش شکفتهء گلزخم / مـی سوزد / درون کنج تنگنایش / چون شعله بی قرار هست / درون آسمان پنجره، اما / ماه تمام، مردمک سرخ انتقام / درون چشمخانـه های مـهیب ابر / بیدار هست / تابیده سرخ و سوخته درون تنگنای بند / بر شاخ نسترن / ماه شکسته را / مـی بیند / درون خلوت شبانـهء گلگشت / از شاخه های زخم گل، خون بـه یـادگار / مـی چیند / که تا مرد وارهد مگر از درد / چون شاخهء شکسته / سر مـی نـهد بـه ء دیوار / آرام، مـی نشیند: / تنـها نـه من شکسته ام این جا / تنـها نـه من نشسته ام این جا مـیان خون / چه شاخه ها شکسته درون این دشت / چه زخم ها شکفته درون این باغ / این جا بهار سوخته بسیـار هست / گلزخم ها / با قطره های آتش مـی سوزند / پر سوزتر / و شعله های خواب مـی افروزند / درون چشم مرد چیره تر و خون فروزتر: / درون خانـه ام چه دور / از شیشـه های پنجره مـهتاب نیمـه شب / افشانده گرد سوختهء اندوه / آن جا درون اشک و دود نشسته ست مادرم / آن جا گرفته زانوی غم درون بغل، پدر / با ژاله های ریخته، با گونـه های خیس / خوابیده روی مشق شبانـه، برادرم / بر ء سحر / آشفته وار ریخته گیسوی همسرم / آمـیخته ترانـهء لالایی / با گریـه های او / مادر رسیده که تا سحر اعدام / بی اختیـار مـی شکند هاهای او / اما پدر هنوز / تابیده روی زانوی اندوه / از گریـه های خفته گرانبار هست / آرام آ…ی مادرم، آرام / بگذار که تا سپیده بر آید / بگذار که تا سپیده ببندند / پشت مرا بـه تیر / بگذار که تا برآید » آتش » / بگذار که تا ستارهء شلیک / دیوانـه وار بگذرد از کهکشان خون / خون شعله ور شود / بگذار باغ خون / بر خاک تیرباران / پرپر شود / بگذار بذر » تیر » / چون جنگلی بروید درون آفتاب خون / فریـادگر شود / این بذر ها بـه خاک نمـی ماند / از قلب خاک مـی شکفد چون برق / روی فلات مـی گذرد چون رعد / خون هست و ماندگار هست / خونشعله های خواب / درون پلک های مرد مـی آویزد / تن مـی رهاند از تن دیوار / بر سوز التهاب / مـی خوابد / رویـای صبح / درون خواب و خونش آتش مـی ریزد / و شب، شب مـهیب، شب خونخوار / جلادوار، بال غضب بسته با کمر / آرنج بسته با گره آستین خون / خون جای چشم ریخته درون چشمخانـه ها / درون قلعهء اوین / درون قلعهء حصار / درون نقب خوفناک قزل قلعه / درون قلعهء کمـیتهء کشتار / خم گشته روی حفرهء تاریک / با دست و بال خونین درون کار هست / خوابیده مرد با تب رویـایش / هر لحظه خار مـی خلدش درون خون / از گلشن گزند / و ماه سرخ / تابیده پشت پنجرهء بند چهار حرف مـی دانیم چهار حرف هست / حرف هایش را یک یک از بریم / آن را مـی نویسیم / روی کاغذ مـی نویسیم / روی هوا / و روی دیوار / چهار حرف هست / نـه چون سالی با چهار فصل / غول خستهء زیبایی / با یک فصل: / پاییز خون / پاییز لبخند / غول خستهء زیبایی کـه خود دریـای آتش هست / و ما بچه های هفت ماههء زمان / بیـهوده درون آتش رویـای پرومته مـی سوزیم / درباره اش حرف مـی زنیم / درباره اش مـی نویسیم / تومارهایی سرخ / تومارهایی نـه با خون / تومارهایی با سرخاب / سنگش را بـه مـی زنیم / از خورشیدش مـی گوییم / از خورشیدهای نیـامده اش / از دست بزرگش، / و از خانـهء کوچکش / از کودکان / از کودکانش مـی گوییم / گل های حسرت جامـه و برنج / گل های رویـای بازی و باغ / گل های مزرعه / گل های کارخانـه / گل های مدرسه / گل های درون به دری / گل های آفتابگردان فردا / گل هایی کـه روی الیـاف سختی / – ساقه هایی کـه جز با گرسنگی و شلاق نمـی برند – / شکسته بسته و پایدار / گرد آلود و فصل ناپذیر / درون هوای تلخ قد مـی کشند / هوایی کـه با طعم خون و دود / روی زبان لایـه مـی بندد / درون ریـه ها مـی گردد / و دم کرده و مخفیـانـه / ترس خورده و ملتهب / چون پروانـه ای تاریک / پروانـه ای شرجی زده و سوخته / رویـها رها مـی شود / و مرده و خاموش پیش قدم هایت مـی افتد / از هوای تلخ مـی گوییم / و خروس قندی رویـاهای خود را لیسه مـی زنیم / حرف مـی زنیم / از شب های خستگی و بستگیش / از سحرگاهان کـه بیدار مـی شود و / مـی رود / از ساعت های کند روز / از آستین های چرب / و عضله های سوخته / از خفقان / از اعتصاب / از شب / از شب نامـه / از برق و / از پیـاز / و تنـها، گاهی / از لبخندی / کـه چون سایـه ای نیمرنگ / بر چخماق خاموش لبانش مـی گذرد / و نمـی خواهیم / نمـی خواهیم آتش پنـهانش را باور کنیم / حرف مـی زنیم / از چهار حرف، حرف مـی زنیم / حرف هایمان پیله ای مـی شوند / مـی گوییم پروانـهء » او » خواهیم شد / و در آتش اندوهش خواهیم سوخت / و بیشتر بـه کرمـی شباهت مـی بریم / حرف مـی زنیم / با خشـه های حرف، حرف مـی زنیم / و همچنان کـه حرف مـی زنیم / » او » را از یـاد مـی بریم / کودک را از یـاد مـی بریم / درخت را از یـاد مـی بریم / نگاه و بوسه و لبخند را از یـاد مـی بریم / و کلمـه ها، خشـه های صدا مـی شوند / کـه دیگر آینـه های اشیـا نیستند / حرف مـی زنیم / حرف مـی زنیم / حرف مـی زنیم / از غول خستهء زیبایی حرف مـی زنیم / کـه چشم از آتش هایش بر گرفته ایم / و تنـها مـی دانیم / چهار حرف هست / با عشق نان و عشق گل آغاز کردیم / با عشق سهم همگانی آب و درخت / سهم مدرسه / سهم نیمکت های چوبی / سهم دانـه / و سهم خاک / سهم کارخانـه / و سهم کار / سهم جنگل ها و رودها و معدن ها / سهم بی پایـان آزادی / آزادی / آزادی / سهم شادی / و سهم فردا / حرف مـی زنیم / با خشـه های حرف، حرف مـی زنیم / درون خانـه ها فریـاد مـی زنیم / درون خلوت های نامطمئن فریـاد مـی زنیم / روی مبل ها فریـاد مـی زنیم / کنار کولرها / با یـادگار خونین کوره پزخانـه ها فریـاد مـی زنیم / تکه تکه و بی حزب فریـاد مـی زنیم / مـی شکنیم و فریـاد مـی زنیم / تجربه های تلخ را قرقره مـی کنیم و مـی ریزیم / گلویمان را با فنجانی شیر، تازه مـی کنیم / زخم خود / زخم خود را مـی بندیم / و روی خون کاروانسرای سنگی / فیله مـی جویم و عرق مـی نوشیم / آه… رفیق، چقدر غمگینم / دندان هایمان چه کند و آرام درون گوشت مـی نشیند / و الکل چه غمناک درون گلو مـی لغزد – / فیله مـی جویم / زخم مـی جویم / یـادبودهای خونین مـی جویم / معده های گرسنـه و پینـه های کار مـی جویم / حرف مـی جویم / حرف مـی جویم / و تنـها با چند گلبرگ / و تکه ای از یک جویبار / و پاره ای از آینده ای ناشناخته / – آن کـه با » او » مـی رود مـی شناسد – / کـه از طبیعت ستیزندگان بی قرار شب: / – دامنـه های متوازن خرد و عشق / آمـیزگان آتشزنـه و گلبرگ – / وام گرفته ایم / قدمـی بـه سوی نان و فردا بر مـی داریم / و در این فاصله های برزخی / دیوانـه وار شب را قسمت مـی کنیم / شب را قسمت مـی کنیم / و تنـها آن کـه با » او » مـی رود / مـی شناسد / سلام ای سازمان فردا / سلام ای سازمان عشق / سلام ای گسترش مـیهنی / سلام ای سازمان کارخانـه / ای سازمان کشت / سلام ای سازمان » او » / کـه از صدای شکستهء مردم / از قلب عاشقان سرخ عدالت / از گلبن های آتش ارانی / از نعره های خونین تابستان / از دهان گل طغیـانی شاخهء ارتش / از دهان خون و دفاعش / از مـیان حماسهء اوراق آتش / از مـیان شعله های خیـابانی شـهادت / و جزیره های خون پراکنده / سر خواهی کشید / سلام ای غول آینده / سلام / و غول خستهء زیبا / درون آتش زمان / مـی رود و مـی آید / مـی آید و مـی رود / با توفانی کـه در مشت هایش انباشته است احمد شاملو ضیـافت حماسهء جنگل های سیـاهکل راوی / اما / تنـها / یکی خنجر کج بر سفرهء سور / درون دیس بزرگ بدل چینی. / مـیزبان / سروران من! سروران من! / جدا بی تعارف! / راوی / مـیهمانان را / غلامان / از مـیناهای عتیق / زهر درون جام مـی کنند. / لبخندشان / لاله و تزویر است. / انعام را / بـه طلب / دامن فراز کرده اند / کـه مرگ بی درد سر / تقدیم مـی کنند. / مردگان را بـه رف ها چیده اند / زندگان را بـه یخ دان ها. / گرد / بر سفرهء سور / ما درون چهره های بی خون هم کاسگان مـی نگریم: / شگفتا! / ما / کیـان ایم؟ / نـه بر رف چیدگان ایم کز مردگان ایم / نـه از صندوقیـان ایم کز زندگان ایم؛ / تنـها / درگاه خونین و فرش خون آلوده شـهادت مـی دهد / کـه پای / بر جاده ای از شمشیر گذشته ایم… / مدعیـان / … کـه بر سفره فرود آیید؟ / زنان را بـه زردابهء درد / مطلا کرده اند! / دلقک / باغ / بی تندیس فرشتگان / زیبایی ناتمامـی ست! / خنده های ریش خند آمـیز / ولگرد شتابان نزدیک و به همان سرعت دور مـی شود / گزمـه ها قدیسان اند / گزمـه ها قدیسان اند / گزمـه ها قدیسان اند / گزمـه ها قد – / قطع با صدای گلوله / سکوت ممتد. / طبل و سنج عزاداران از خیلی دور. / صدای قدم های عزاداران کـه به آهستگی درون حرکت اند، درون زمـینـهء خطبهء مداح. / صدای سنج و طبل گه گاه بسیـار ضعیف شنیده مـی شود. / مداح سنگین و حماسی / با طنین سرودی خوش بدرقه اش کنید / کـه شیطان / فرشتهء برتر بود / مجاور و همدم. / هراس بـه خود نگذاشت / گر چه بالهایش جاودانگیش بود، / فریـاد کرد » نـه » / اگر چه مـی دانست / این / غریو نومـیدانـهء مرغی شکسته پر هست / کـه سقوط مـی کند. / شرم سار خود نبود و / سرافکنده / درون پناه سرد سایـه ها نگذشت: / راه اش درون آفتاب بود / اگر چند مـی گداخت / و طعم خون و گدازهء مس داشت؛ / و گردن افراشته، / هر چند / آن کـه سر بـه گریبان درکشد / از دشنام کبود دار ایمن است. / راوی با همان لحن / گفتندش: / » – چنان باشد / کـه آواز کرک را انکار کنی / و زمزمـهء آبی را / کـه در رهایی / مـی سراید. » / ولگرد / لیکن این خُردنمون / حقیقت عظیم جهان است. / و عظمت هر خورشید / درون مـهجوری چشم / خردی اختر مـی نماید، / و ماه / ناخن کاغذین کودکی / کـه نخستین بار / سکه ایش بـه مشت اندر نـهاده اند / که تا به مقراض اش / بچینند. / ماه / ناخن کوچک / و تک شاهی سیمـین فریب! – / اما آن کو بپذیرد / خویشتن را انکار کرده است. / این تاج نیست کز مـیان دو شیر برداری، / بوسه بر کاکل خورشید هست / کـه جان ات را مـی طلبد / و خاکستر استخوان ات / شیر بهای آن است. / مداح / زنان / عشق ها را آورده بودند، / اندام هایشان / از حرارت پذیرفتن و پروردن / تب دار مـی نمود، / طلب / از کمرگاه هاشان زبانـه مـی کشید / و غایت رهایی / بر عریـانی شان / جامـهء عصمت بود. / زنان عاشق با خود درون نوحه / ریشـه / فروترین ریشـه / از دل خاک ندا داد: / » – عطر دورترین غنچه / مـی حتما / عسل شود! » / مداح / مادران / درون طلب شما / عشق های از یـاد رفته را باز آفریده اند، / کـه خون شما / تجربه ای سربلند بوده است. / مادران / ریشـه، فروترین ریشـه / از دل خاک / ندا داد: / » – عطر دورترین غنچه / مـی حتما عسل شود! / آه فرزندان! / فرزندان گرم و کوچک خاک / – کـه بی گناه مرده اید / که تا غرفه های بهشت را / بر والدان خویش / درون بگشایید! – / ما آن غرفه را هم اکنون بـه چشم مـی بینیم / بر زمـین و، نـه درون سراب بهشتی لرزان و فریبناک، / با دیوارهایی آهن و / سایـه های سنگ / و در پناه درختانی / سایـه گستر / کـه عطر گیـاهی اش یـادآور خون شماست / کـه در ریشـه های ایثاری عمـیق / مـی گذرد. / مداح / مردان از راه کوره های سبز / بـه زیر مـی آیند. / عشق را چونان خزه ای / کـه بر صخره / ناگزیر هست / بر پیکره های خویش مـی آرند / و زخم را بر هایشان. / چشمان شان عاطفه و نفرت هست / و دندان های ارادهء خندان شان / دشنـهء معلق ماه هست / درون شب راه زن. / از انبوهی عبوس / بـه سیـاهی / نقبی سرد مـی برند / ( آن جا کـه آلش و افرا بیـهوده رسته هست / و رستن / وظیفه ای ست / کـه خاک / خمـیازه کشان انجام مـی دهد / اگر چند آفتاب / با تیغ براق اش / هر صبح / بند ناف گیـاهی نو رسته را قطع مـی کند؛ / خود بـه روزگاری / کـه شرف / ندرتی ست / بهت انگیز / کـه نـه آسایش خفتگان / کـه سکون مردگان را / آشفته مـی کند. ) / خطیب / خود شیفتگان، ای خود شیفتگان! / قدیس وانمودن را / چه لازم هست / کـه پشت بر مغرب روزی چنین سنگین گذر / بنشینید / و سر / درون مجمر زرین آفتاب / بگذارید؟ / چه لازم هست / چنان بنشینید / کـه آفتاب / هاله بر گرد صورت هاتان شود؟ / کـه آن دشنـهء پنـهان آشکار / از پیش / حجت / بـه حقانیت این رسالت یزدانی تمام کرده است! / دهل بزرگ کـه با ضربه های چهارتایی از خیلی دور بـه گوش مـی رسد ناگهان قطع مـی شود. سکوت سنگین ممتد. / راوی / دروج / استوار نشسته هست / بر سکوی عظیم سنگ / و از کنج دهان اش / تف خندهء رضایت / بر چانـه مـی دود. / ایل چیـان / از دریـا که تا دریـا، بر چار گوشـهء ملک / هر دری را بـه تفحص مـی کوبند / و جارچیـان از بعد ایشان بانگ بر مـی دارند: / از دور و نزدیک درهایی بـه شدت کوفته مـی شود / جارچی ها درون فواصل و با حجم های مختلف / » – باکرگانی / شایستهء خداوندگار! باکرگانی شایسته / شایستهء خداوندگار! » / دلقک پنداری با خود / کـه باغ عفونت / مـیراثی گران است! / باغ عفونت / باغ عفونت / باغ عفونت… / راوی / اما / رعشـه افکن / پرسشی / تنوره کشان / گرد بر گرد تو / از آفاق / بر مـی آید: / شـهادت داده اند / کـه وسعت بی حدود زمان را / درون گردش چار هجایی سال دریـافته ای، / شـهادت داده ای / کـه راز خدا را / درون قالب آدمـی بـه چشم دیده ای / و تداوم را / درون عشق. / مدعیـان / هنگامـی کـه آفتاب / درون پولک پوک برف / هجی مـی شود / آیـا بهار را / از بوی تلخ برگ های خشک / کـه به گلخن مـی سوزد / تبسمـی بهخواهد گذاشت؟ / دلقک / نیشخندی / آری. / گزمـه ها قدیسان اند! / گزمـه ها / قدیسان اند! / مدعیـان / … و حقیقت مطلق جهان، اکنون / بـه جز این دو چشم بد اندیش خون چکان نیست – / یک مدعی / این دو چشم خیره / بر این سر / کـه از بعد شیشـه و سنگ / دزدانـه / تو را مـی پاید. / دلقک / مـی دانم! / و به صداقت چشمان خویش اگر اعتماد مـی داشتم / دیری از این پیش دانسته بودم / کـه آنچه درون پاکی آسمان نقش بسته هست / بـه جز تصویر دوردست من نیست. / خطیب / تو مـی حتما خامشی بگزینی / بـه جز دروغ ات اگر پیـامـی / نمـی تواند بود، / اما اگرت مجال آن هست / کـه به آزادی / ناله ای کنی / فریـادی درافکن / و جان ات را بـه تمامـی / پشتوانـهء پرتاب آن کن! بهار 1350 شبانـه اگر کـه بیـهده زیباست شب / به منظور چه زیباست / شب / به منظور که زیباست؟ – / شب و / رود بی انحنای ستار‌گان / کـه سرد مـی‌گذرد. / و سوگواران دراز گیسو / بر دو جانب رود / یـادآورد کدام خاطره را / با قصیده‌ء نفس گیر غوکان / تعزیتی مـی‌کنند / بـه هنگامـی کـه هر سپیده / بـه صدای هم آواز دوازده گلوله / / مـی‌شود؟ / اگر کـه بیـهده زیباست شب / به منظور که زیباست شب / به منظور چه زیباست؟ 26 اسفند 1350 شبانـه در نیست / راه نیست / شب نیست / ماه نیست / نـه روز و / نـه آفتاب، / ما / بیرون زمان / ایستاده ایم / با دشنـهء تلخی / درون گرده هایمان. / هیچ / با هیچ / سخن نمـی گوید / کـه خاموشی / بـه هزار زبان / درون سخن است. / درون مردگان خویش / نظر مـی بندیم / با طرح خنده ای، / و نوبت خود را انتظار مـی کشیم / بی هیچ / خنده ای! 15 فروردین 1351 سرود ابراهیم درون اتش اعدام مـهدی رضایی درون مـیدان تیر چیتگر در آوار خونین گرگ و مـیش / دیگرگونـه مردی آنک، / کـه خاک را سبز مـی خواست / و عشق را شایستهء زیباترین زنان / کـه این اش / بـه نظر / هدیتی نـه چنان کم بها بود / کـه خانگ را بشاید. / چه مردی! چه مردی! / کـه مـی گفت / قلب را شایسته تر آن / کـه به هفت شمشیر عشق / درون خون نشیند / و و گلو را بایسته تر آن / گه زیباترین نام ها را / بگوید. / و شیرآهن کوه مردی از این گونـه عاشق / مـیدان خونین سرنوشت / بـه پاشنـهء آشیل / درنوشت. – / رویینـه تنی / کـه راز مرگ اش / اندوه عشق و / غم تنـهایی بود. / » آه، اسفندیـار مغموم! / تو را آن بـه که چشم / فرو پوشیده باشی! » / » – آیـا نـه / یکی نـه / بسنده بود / کـه سرنوشت تو را بسازد؟ / من / تنـها فریـاد زدم / نـه! / من از / فرو رفتن / تن زدم. / صدایی بودم من / – شکلی مـیان اشکال – ، / و معنایی یـافتم. / من بودم / و شدم، / نـه زان گونـه کـه غنچه ای / گلی / یـا ریشـه ای / کـه جوانـه ای / یـا یکی دانـه / کـه جنگلی – / راست بدان گونـه / کـه عامـی مردی / شـهیدی؛ / که تا آسمان بر او نماز برد. / من بی نوا بندگگی سر بـه راه / نبودم / و راه بهشت مـینوی من / بز رو طوع و خاک ساری / نبود: / مرا دیگرگونـه خدایی مـی بایست / شایستهء آفرینـه ای / کـه نوالهء ناگزیر را / گردن / کج نمـی کند. / و خدایی / دیگرگونـه / آف «. / دریغا شیرآهن کوه مردا / کـه تو بودی، / و کوه وار / پیش از آنکه بـه خاک افتی / نستوه و استوار / مرده بودی. / اما نـه خدا و نـه شیطان – / سرنوشت تو را / بتی رقم زد / کـه دیگران / مـی پرستیدند. / بتی کـه / دیگران اش / مـی پرستیدند. مـیلاد آنکه عاشقانـه بر خاک مرد قتل احمد زیبرم درون پس کوچه های نازی آباد نگاه کن چه فروتنانـه بر خاک مـی گسترد / آن کـه نـهال نازک دستان اش / از عشق / خداست / و پیش عصیـان اش / بالای جهنم / پست است. / آن کو بـه یکی » آری » مـی مـیرد / نـه بـه زخم صد خنجر، / و مرگ اش درون نمـی رسد / مگر آن کـه از تب وهن / دق کند. / قلعه ای عظیم / کـه طلسم دروازه اش / کلام کوچک دوستی است. / انکار عشق را / چنین کـه به سرسختی پا سفت کرده ای / دشنـه ای مگر / بـه آستین اندر / نـهان کرده باشی. – / کـه عاشق / اعتراف را چنان بـه فریـاد آمد / کـه وجودش همـه / بانگی شد. / نگاه کن / چه فروتنانـه بر درگاه نجابت بـه خاک مـی شکند / رخساره ای کـه توفان اش / مسخ نیـارست کرد. / چه فروتنانـه بر آستانـه تو بـه خاک مـی افتد / آن کـه در کمرگاه دریـا / دست حلقه توانست کرد. / نگاه کن / چه بزرگوارانـه درون پای تو سر نـهاد / آن کـه مرگ اش مـیلاد پر هیـاهای هزار شـهزاده بود / نگاه کن! گفتی کـه باد مرده ست… گفتی که: / » – باد مرده ست! / از جای برنکنده یکی سقف رازپوش / بر آسیـاب خون، / نشکسته درون به قلعهء بی داد، / بر خاک نفکنیده یکی کاخ / باژگون / مرده ست باد! » / گفتی: / » – بر تیزه های کوه / با پیکرش، فرو شده درون خون، / افسرده هست باد! » / تو بارها و بارها / با زندگی ت / شرم ساری / از مردگان کشیده ای. / ( این را، من / همچون تبی / – درست / همچون تبی کـه خون بـه رگ ام خشک مـی کند – / احساس کرده ام. ) / وقتی کـه بی امـید و پریشان / گفتی: / » – مرده ست باد! / بر تیزه های کوه / با پیکر کشیده بـه خون اش / افسرده هست باد! » – / آنان کـه سهم هواشان را / با دوستاق بان معاوضه د / درون دخمـه های تسمـه و زرداب، / گفتند درون جواب تو، با کبر دردشان: / » – زنده هست باد! / تازنده هست باد! / توفان آخرین را / درون کارگاه فکرت رعد اندیش / ترسیم مـی کند، / کبر کثیف کوه غلط را / بر خاک افکنیدن / تعلیم مـی کند. » / ( آنان / ایمان شان / ملاطی / از خون و پاره سنگ و عقاب است. ) / گفتند: / » – باد زنده ست، / بیدار کار خویش / هشیـار کار خویش! » / گفتی: / » نـه! مرده / باد! / زخمـی عظیم مـهلک / از کوه خورده / باد! » / تو بارها و بارها / با زندگیت / شرمساری / از مردگان کشیده ای، / این را من / همچون تبی کـه خون بـه رگ ام خشک مـی کند / احساس کرده ام. 8 بهمن 1353 خطابهء تدفین غافلان / هم سازند، / تنـها توفان / کودکان نا هم گون مـی زاید. / هم ساز / سایـه سانان اند، / محتاط / درون مرزهای آفتاب. / درون هیـات زندگان / مردگان اند. / وینان / دل بـه دریـا افگنان اند، / بـه پای دارندهء آتش ها / زندگانی / دوشادوش مرگ / پیشاپیش مرگ / هماره زنده از آن سپس کـه با مرگ / و همواره بدان نام / کـه زیسته بودند، / کـه تباهی / از درگاه بلند خاطره شان / شرم سار و سرافکنده مـی گذرد. / کاشفان چشمـه / کاشفان فروتن شوکران / جویندگان شادی / درون مجری آتش فشان ها / شعبده بازان لبخند / درون شب کلاه درد / با جاپایی ژرف تر از شادی / درون گذرگاه پرندگان. / درون برابر تندر مـی ایستند / خانـه را روشن مـی کنند. / و مـی مـیرند. 25 اردیبهشت 1354 در اعدام خسرو گلسرخی زاده شدن / بر نیزهء تاریک / همچون مـیلاد گشادهء زخمـی. / سِفر یگانـهء فرصت را / سراسر / درون سلسله پیمودن. / بر شعلهء خویش / سوختن / که تا جرقهء واپسین، / بر شعلهء حرمتی / کـه در خاک راه اش / یـافته اند / بردگان / این چنین. / این چنین سرخ و لوند / بر خاربوتهء خون / شکفتن / وین چنین گردن فراز / بر تازیـانـه زار تحقیر / گذشتن / و راه را که تا غایت نفرت / ب. – / آه، از کـه سخن مـی گوییم؟ / ما بی چرا زندگان ایم / آنان بـه چرامرگ خود آگاهان اند. بچه های اعماق گفتار به منظور یک ترانـه، درون شـهادت احمد زیبرم در شـهر بی خیـابان مـی بالند / درون در شبکه مورگی بعد کوچه و بن بست، / آغشتهء دود کوره و قاچاق و زرد زخم / قاب رنگین درون جیب و تیر کمان درون دست، / بچه های اعماق / بچه های اعماق / باتلاق تقدیر بی ترحم درون پیش و / دشنام پدران خسته درون پشت، / نفرین مادران بی حوصله درون گوش و / هیچ از امـید و فردا درون مشت، / بچه های اعماق / بچه های اعماق / بر جنگل بی بهار مـی شکفند / بر درختان بی ریشـه مـیوه مـی آرند، / بچه های اعماق / بچه های اعماق / با حنجرهء خونین مـی خوانند و از پا درآمدنا / درفشی بلند بـه کف دارند / کاوه های اعماق / کاوه های اعماق ترانـهء بزرگترین آرزو آه اگر آزادی سرودی مـی خواند / کوچک / همچون گلوگاه پرنده ای، / هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمـی ماند. / سالیـان بسیـار نمـی بایست / دریـافتن را / کـه هر ویرانـه نشانی از غیـاب انسانی ست / کـه حضور انسان / آبادانی ست. / همچون زخمـی / همـه عمر / خونابه چکنده / همچون زخمـی / همـه عمر / بـه دردی خشک تپنده، / بـه نعره ای / چشم بر جهان گشوده / بـه نفرتی / از خود شونده، – / غیـاب بزرگ چنین بود / سرگذشت ویرانـه چنین بود. / آه اگر آزادی سرودی مـی خواند / کوچک / کوچک تر حتی / از گلوگاه یکی پرنده! رم، دی 1355 هجرانی چه هنگام مـی زیسته ام؟ / کدام مجموعهء پیوسته روزها و شبان را / من – / اگر این آفتاب / هم آن مشعل کال هست / بی شبنم و بی شفق / کـه نخستین سحرگاه جهان را آزموده است. / چه هنگام مـی زیسته ام، / کدام بالیدن و کاستن را / من / کـه آسمان خودم / چتر سرم نیست؟ – / آسمانی از فیروزهء نیشابور / با رگه های سبز شاخساران، / همچون فریـاد واژگون جنگلی / درون دریـاچه ای، / آزاد و رها / همچون آینـه ای / کـه تکثیرت مـی کند. / بگذار / آفتاب من / پیرهن ام باشد / و آسمان من / آن کهنـه کرباس بی رنگ. / بگذار / بر زمـین خود بایستم / بر خاکی از برادهء الماس و رعشـهء درد. / بگذار سرزمـینم را / زیر پای خود احساس کنم / و صدای رویش خود را بشنوم: / رپ رپهء طبل های خون را / درون چیتگر / و نعرهء ببرهای عاشق را / درون دیلمان. / و گر نـه چه هنگام مـی زیسته ام؟ / کدام مجموعهء پیوستهء روزها و شبان را من؟ پرینستون، 15 اسفند 1356 محمد رضا شفیعی کدکنی دیباچه بخوان بـه نام گل سرخ، درون صحاری شب، / کـه باغ ها همـه بیدار و بارور گردند. / بخوان، دوباره بخوان، که تا کبوتران سپید / بـه آشیـانـهء خونین دوباره برگردند. / بخوان بـه نام گل سرخ، درون رواق سکوت، / کـه موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد؛ / پیـام روشن باران، / ز بام نیلی شب / کـه رهگذار نسیمش بـه هر کرانـه برد. / ز خشک سال چه ترسی! / – کـه سد بسی بستند: / نـه درون برابر آب، / کـه در برابر نور / و در برابر آواز و در برابر شور … / درون این زمانـهء عسرت، / بـه شاعران زمان برگ رخصتی دادند / کـه از معاشقهء سرو و قمری و لاله / سرودها بسرایند ژرف تر از خواب / زلال تر از آب. / تو خامشی، کـه بخواند؟ / تو مـی روی، کـه بماند؟ / کـه بر نـهالک بی برگ ما ترانـه بخواند؟ / از این گریوه بـه دور، / درون آن کرانـه، ببین: / بهار آمده، / از سیم خاردار / گذشته. / حریق شعلهء گوگردی بنفشـه چه زیباست! / هزار آینـه جاری ست. / هزار آینـه / اینک / بـه همسرایی قلب تو مـی تپد با شوق. / زمـین تهی دست ز رندان؛ / همـین تویی تنـها / کـه عاشقانـه ترین نغمـه را دوباره بخوانی. / بخوان بـه نام گل سرخ و عاشقانـه بخوان: / » حدیث عشق بیـان کن بدان زبان کـه تو دانی. « سفر بـه خیر » بـه کجا چنین شتابان؟ » / گون از نسیم پرسید. / » دل من گرفته زینجا، / هوس سفر نداری / ز غبار این بیـابان؟ » / » همـه آرزویم، اما / چه کنم کـه بسته پایم … » / » بـه کجا چنین شتابان؟ » / » بـه هر آن کجا کـه باشد بـه جز این سرا سرایم. » / » سفرت بـه خیر! اما، تو و دوستی، خدا را / چو ازین کویر وحشت بـه سلامتی گذشتی. / بـه شکوفه ها، بـه باران، / برسان سلام ما را. « ضرورت مـی آید، مـی آید: / مثل بهار، از همـه سو، مـی آید. / دیوار، / یـا سیم خاردار / نمـی داند. / مـی آید از پای و پویـه باز نمـی ماند. / آه، / بگذار من چو قطره بارانی باشم، / درون این کویر، / کـه خاک را بـه مقدم او مژده مـی دهد؛ / یـا حنجرهء چکاوک خردی کـه / ماه و دی / از پونـهء بهار سخن مـی گوید / وقتی کزان گلوله سربی / با قطره / قطره / قطرهء خونش / موسیقی مکرر و یکریز برف را / ترجیعی ارغوانی مـی بخشد. 11 فروردین 1349 به یک تصویر دیدمت مـیان رشته های آهنین: / دست بسته، / درون مـیان شحنـه ها. / درون نگاه خویشتن / شطی از نجابت و پیـام داشتی. / آه! / وقتی از بلند اضطراب / تیشـه را بـه ریشـه مـی زدی، / قلب تو چگونـه مـی تپید؟ / ای صفیر آن سپیدهء تو / خوش ترین سرود قرن! / شعر راستین روزگار! / وقتی از بلند اضطراب / مرگ ناگزیر را نشانـه مـی شدی، / وز صفیر آن سپیده دم / جاودانـه مـی شدی، / شاعران سبک موریـانـه، جملگی، / با: » بنفشـه رسته از زمـین / بـه طرف جویبارها «، / با: » گسسته حور عین / ز زلف خویش تارها «، / درون خیـال خویش، / جاودانـه مـی شدند! / آنچه درون تو بود، / گر شـهامت و اگر جنون / با صفیر آن سپیده / خوش ترین چکامـه های قرن را / سرود. آنجا هزار ققنوس / آتش گرفته هست / اما صدای بال زدن شان را / درون اوج / اوج مردن / اوج دوباره زادن / نشنیده ام هرگز / وقتی کـه با شکستن یک شیشـه / مردابک صبوری یک شـهر را / یکباره مـی توانی بر هم زد / ای دست های خالی! / از چیست حیرانی؟ / گویـا / گل های گرمسیری خونین را / درون سردسیر این باغ / بیـهوده کاشتند / آب و هوای این شـهر / زین سرخ و بوته هیچ نمـی پرورد / اما / تو آتش شفق را / درون یبار / درون کوچه باغ ها / بـه چه تفسیر مـی کنی؟ کبریت های صاعقه درون شب کبریت های صاعقه / پی درون پی / خاموش مـی شود. / شب همچنان شب است. / با این کـه یک بهار و دو پاییز / زنجیرهء زمان را / – با سبز و زردشان – / از آب رودخانـه گذر دادند، / دیدیم / درون آب رودخانـه، همـه سال، / خون بود و خاک گرم / کـه مـی رفت / درون شط – / شطی کـه دست مردی / درون موج های نرمش / آیینـهء خدا را / یک روز شست و شو داد. / کبریت های صاعقه / پی درون پی / خاموش مـی شود. / شب همچنان شب است. / خون هست و خاک گرم؛ / نظارگان مات شب و روز؛ / بسیـار روزها و چه بسیـار. / کبریت های صاعقه / پی درون پی / شب را / کمرنگ مـی کند. / من دیدم و صبور گذشتم / خون از رگان فقر و شـهامت / جاری بود / درون خاک های اردن، سینا. / کبریت های صاعقه شب را / بی رنگ مـی کند: / چندان کـه در ولایت مشرق، / از شـهربند کهنـهء نیشابور، / سرکردهء قبیلهء تاتار / فریـاد همصدایی خود را / ( فانوس دود خوردهء تاریک ) / از روشنای صبح مـی آویزد. / کبریت های صاعقه / شب را / نابود مـی کند. خموشانـه شـهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟ / شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟ / مـی خزد درون رگ هر برگ تو خوناب خزان، / نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟ / کوی و بازار تو مـیدان سپاه دشمن، / شیـههء اسب و هیـاهوی سوارانت کو؟ / زیر سرنیزهء تاتار چه حالی داری؟ / دل پولادوش شیرشکارانت کو؟ / سوت و کور هست شب و مـیکده ها خاموش اند، / نعره و عربدهء باده گسارانت کو؟ / آسمانت، همـه جا، سقف یکی زندان است، / روشنای سحر این شب تارانت کو؟ در آن سوی شب و روز همـیشـه دریـا دریـاست. / همـیشـه دریـا طوفان دارد. / بگو! به منظور چه خاموشی! / بگو: جوان بودند، / جوانـه های برومند جنگل خاموش. / بگو! به منظور چه مـی ترسی! / سپیده دم، اینجا، / شقایقان پریشیده درون نسیم، / هراسان، / بر این گریوه فراوان دیده ست. / بـه آب های خزر، / موج های سرگردان، / و بادهای پریشان بگو، بگو! / باری، / پیـام برگ شقایق را / – درون لحظه ای کـه مـی ریزد، / و مـی فشاند / آن بذر سالیـانـهء فصلش را – / بـه دشت ها ببرند. / بگو! به منظور چه خاموشی! / سپیده مـی دانست آیـا / کـه در کرانـهء او / چه قلب های بزرگی را / دوباره از تپش افکندند؟ / و باز مـی داند آیـا / کـه در کرانـهء او / – آن کران نا بکران – / دران سوی شب و روز، / چه قلب های بزرگی کـه مـی تپند هنوز؟ / خوشا سپیده دما / کـه سرخ بوتهء خون شما / درون آینـه اش، / مـیان مرگ و شفق، / که تا صنوبر خورشید. / چنان تجلی کرد؛ / و باز بار دگر / سرود بودن را، / درون برگ برگ آن بیشـه، / و موج موج خزر / جاودانگی بخشید. / بـه روی گسترهء سبز جنگل بیدار، / خوشا سپیده دما وان کرانـهء دیدار! سوک نامـه موج موج خزر، از سوک، سیـه پوشان اند. / بیشـه دلگیر و گیـاهان همـه خاموشان اند. / بنگر آن جامـه کبودان افق، صبح دمان / روح باغ اند کزین گونـه سیـه پوشان اند؛ / چه بهاری ست، خدا را! کـه در این دشت ملال / لاله ها آینـهء خون سیـاووشان اند. / آن فرو ریخته گل های پریشان درون باد / کز مـی جام شـهادت همـه مدهوشان اند، / نام شان زمزمـهء نیمـه شب مستان باد! / که تا نگویند کـه از یـاد فراموشان اند. / گر چه زین زهر سمومـی کـه گذشت از سر باغ / سرخ گل های بهاری همـه بی هوشان اند، / باز درون مقدم خونین تو، ای روح بهار! / بیشـه درون بیشـه، درختان، همـه، آغوشان اند. زان سوی خواب مرداب ای مرغ های طوفان! پروازتان بلند. / آرامش گلولهء سربی را / درون خون خویشتن / این گونـه عاشقانـه پذیرفتید، / این گونـه مـهربان. / زان سوی خواب مرداب، آوازتان بلند. / مـی خواهم از نسیم بپرسم: / بی جزر و مد قلب شما، / آه، / دریـا چگونـه مـی تپد امروز؟ / ای مرغ های طوفان! پروازتان بلند. / دیدارتان: ترنم بودن؛ / بدرودتان: شکوه سرودن؛ / تاریختان بلند و سرافراز: / آن سان کـه گشت نام سردار / زان یـار باستانی همرازتان بلند. هر کوی و برزنی را / مـی جویند / هر مرد و هر زنی را / مـی بویند / بشنو! / این زوزهء سگان شکاری ست / درون جست و جویش اکنون / و خاک، / خاک تشنـه / و قطره های خون. / آن گرگ تیر خوردهء آزاد / درون شـهر شـهرها / امشب کجا پناهی خواهد یـافت / یـا درون خروش خشم گلوله / کی سوی بیشـه راهی خواهد یـافت. آن عاشقان شرزه آن عاشقان شرزه، كه با شب نزيستند / رفتند و شـهر خفته ندانست كيستند / فريادشان تموج شط حيات بود / چون آذرخش درون سخن خويش زيستند / مرغان پر گشودهء طوفان كه روز مرگ / دريا و موج و صخره بر ايشان گريستند / مي گفتی: ای عزیز!: » سترون شده ست خاك. » / اينك ببين برابر چشم تو چيستند: / هر صبح و شب بـه غارت طوفان روند و باز، / باز آخرين شقايق اين باغ نيستند. 6 تیرماه 1351 زندگی نامـهء شقایق آه ای شقایقان بهاران من! / یـاران من! / از خاک و خاره، خون شما را / حتی / طوفان نوح نیز نیـارد سترد، / زانک / هر لحظه گسترانگی اش بیش مـی شود؛ / آن گونـه ای کـه باران، / هر چند تندتر / رخسار ارغوان / شاداب و / سرخ گونـه تر از پیش مـی شود. اکسفورد، ژانویـه 1975 زندگی نامـهء شقایق ای زندگان خوب بعد از مرگ / خونینـه جامـه های پریشان برگ برگ / درون بارش تگرگ / آنان کـه جان تان را / از نور و / شور و / پویش و / رویش سرشته اند! / تاریخ سرفراز شمایـان / بـه هر بهار / درون گردش طبیعت / تکرار مـی شود، / زیرا کـه سرگذشت شما را، / بـه کوه و دشت / » بر برگ گل، / بـه خون شقایق، / نوشته اند. « اکسفورد، ژانویـه 1975 غزلی درون مایـهء شور و شکستن نفسم گرفت از این شب درون این حصار ب/ درون این حصار جادویی روزگار ب/ چو شقایق، از دل سنگ، برآر رایت خون، / بـه جنون، صلابت صخرهء کوهسار ب/ تو کـه ترجمان صبحی، بـه ترنم و ترانـه /زخم دیده بگشا، صف انتظار ب/ » سر آن ندارد امشب کـه برآید آفتابی؟ » / تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار ب/ بسرای که تا که هستی، کـه سرودن هست بودن / بـه ترنمـی دژ وحشت این دیـار ب/ شب غارت تتاران، همـه سو فکنده سایـه / تو بـه آذرخشی این سایـهء ار ب/ ز برونی نیـاید چو بـه یـاری تو، اینجا، / تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن. اکسفورد، ژانویـه 1975 آن لحظه ها آن لحظه ها جوانی ما بود / آن لحظه ها کـه روح، درون آن ها / مثل نگاه آهوی کوهی / بر دشت و بر گریوه رها بود. / آن لحظه ها کـه با دو سه شبنامـه و سرود / مـی شد بـه جنگ صاعقه ها رفت / آن لحظه ها جوانی ما بود. / آن لحظه های بیشـهء بیدار / زیبا و پر شکوه و شکیبا / آن لحظه ها کـه زندگی ما / نـه درون چرا بـه چون و چرا بود. / زان لحظه ها چه گونـه توانیم / جز با درود و تلخی بدرود / یـاد کرد / آن لحظه ها کـه خوب ترین ها / از سال های عمر خدا بود. / آن لحظه ها، جوانی ما بود. دعای باران بر باغ ما ببار! / بر باغ ما کـه خندهء خاکستر هست و خون / باغ درخت مردان، / این باغ باژگون. / ما درون مـیان زخم و شب و شعله زیستیم / درون تور تشنگی و تباهی / با نظم واژه های پریشان گریستیم. / درون عصر زمـهریری ظلمت، / عصری کـه شاخ نسترن، آنجا، / گر بی اجازه برشکفد، طرح توطئه ست / عصر دروغ های مقدس / عصری کـه مرغ صاعقه را نیز / داروغه و دروغ درایـان / مـی خواهند / درون قاب و در قفس. / بر باغ ما ببار! / بر داغ ما ببار! پرینستون، 1975 خطی ز دلتنگی خطی، این لحظه ز دلتنگی، بر این دیوار / یـادگاری بنویس و به ره شکوه مپوی / از دو رنگی کـه ز یـارانت دیدی، عیـار! / گر تو خاموش بمانی / چهی خواهد بود / کـه گواهی دهد: / » اینجا، بودند / عاشقانی کـه زمـین را بـه دگر آیینی / خواستند آذین بندند و / چه شیدا بودند! » / آه! / ناجوانمردی گیتی آیـا / که تا بدانجاست کـه فردا، وقتی / نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد، / هیچ مستی دیگر / درون ته کوچهء بن بستی / درون آخر شب / نغمـه ما را با سوت نخواهد زد؟ / با سرانگشتی، آغشته بـه خون و انکار، / یـادگاری ز خود، امروز، بنـه بر دیوار. مرثیـه دوست سوگواران تو امروز خموش اند همـه / کـه دهان های وقاحت بـه خروش اند همـه / گر خموشانـه بـه سوگ تو نشستند، رواست / زان کـه وحشت زدهء حشر وحوش اند همـه / آه ازین قوم ریـایی کـه درین شـهر دو روی / روزها شحنـه و شب باده فروش اند همـه / باغ را این تب روحی بـه کجا برد کـه باز / قمریـان از همـه سو خانـه بـه دوش اند همـه / ای هران قطره ز آفاق هران ابر، ببار! / بیشـه و باغ بـه آواز تو گوش اند همـه / گر چه شد مـیکده ها بسته و یـاران امروز / مـهر برزده وز نعره خموش اند همـه، / بـه وفای تو کـه رندان بلاکش فردا / جز بـه یـاد تو و نام تو ننوش اند همـه. سرود کوچک درون ستایش انسان بزرگ با آن کـه زمانـه داشت دل خون از تو / کامـی نگرفت دور گردون از تو / بردند بـه قتلگاه و نتوانستند / یک لحظه تو را برند بیرون از تو. 23 مرداد 1356 از اوراد گل سرخ بعد از دی دیوانـه و آن سردی دیرند / وان پیر یخ نیمـهء دی ماه شکستن، / بسیـار نپایید / این لحظهء سرمای گل سرخ / این لحظهء خون خوردن و خاموش نشستن. فروردین 1358 عبور گندم از زمستان ایستاده / » ابر و / باد و / ماه و / خورشید و / فلک «، از کار / زیر این برف شبانگاهی / بدتر از کژدم، / مـی گزد سرمای دی ماهی. / کرده موج برکه درون یخ برف / دست و پای خویشتن را گم / زیر صد فرسنگ برف، / اما / درون عبور هست از زمستان دانـهء گندم. نعمت مـیرزازاده جنگل چشید طعم تبر را / مـیمون پیر قهقهه سر داد… / اما چه باک / جنگل / امسال / آن مـیوهء مبارک ممنوع را / جوانـه برآورد / پیوندها گرفت سرانجام / درون خون تپیده گرگ جوان، داد پاسخش… اسفند 1349 پيشواز به پرویز نیکخواه از شـهربند فاجعه مي آيد / آنک فجيع، / زشت، / تماشايي / آلوده جان فاجعه سودا. / ياران من!/ مشوريد! / او را امان دهيد، تماشايي ست! / از شـهربند فاجعه مي آيد / مردی کـه پشتوارهء ايمانش را / درون منزل دوراهي سودا و استقامت / از شانـه تحمل هشته / وينک چو سائلان سمج / درون کوچه های باور مردم، مي گردد / با شکلکي بـه چهره ز توجيه / بر بويه گشايش يک درون / بر بويه پذيرش يک آشنا، / مگر / مشتي که، / پتک خويشتن اش بايد / بر خانـه های / اعتماد مردم / ميکوبد / غافل کـه هيچ دری ديگر/ درگاه بوس را / پذيره نخواهد بود / ياران من! / مشوريد! / او را امان دهيد، تماشايی ست! / بيهوده پرسه مي زند اين سائل / اين سمج / درون کوچه های باور مردم، / ديری ست – / درها بـه هر زحير عبث، بسته ست / درون کوچه های باور مردم / بيداری، / اعتماد بـه دشمن را، / بر داربست تجربه، / مصلوب کرده هست / درون کوچه های باور مردم، / خون های تازه شـهدا / خورشيدهای روشن برهانند / او را امان دهيد! / ياران من! / چقدر تماشایی ست! / مردی کـه در محله شـهدا / دژخيم را فرشته بخواند… / ای سامری! / تنـهايي عظيم، / عذابت بس! / درون هيچ آستان اجابت / با سائل زحير تو رحمت نيست / ای، / درون درون خويشتن خويش، / درون به درون / جز مرگ، / هيچی، / پاسخ ات نخواهد گفت. نوروز بر مزار شـهیدان نجوای گرم زمزمـه های خموش خیل شـهیدان / درون نای نرمخوان نسیم نمور / بـه ناگاه باز / همـهمـه ای مـی شود عظیم. / آنگه کـه باز، دوستان و رفیقان / با شمع و شاخه های فراوان لاله / دسته دسته / پدیدار مـی شوند از دور / چشم » بهشت زهرا » / این روز را ندیده هست به خود هرگز / درون لحظهء مبارک تحویل سال / من درون کنار گور » امـیر » ایستاده ام بـه گفتن تبریک سال نو / – درون جمع گورهای گم شدهء تازه یـافته – / مـی گویمش: امـیر مژده کـه آن پیش بینی ات آخر درست درون آمد / – آن جملهء مکرر سر بسته ات – / دیدی کـه سال های این دههء هفتاد / پایـان نیـافته، پایـان گرفت سرانجام، روزگار ستمشاهی / نسیم مـی وزد از روی خاک های بکر پر از شبنم و شقایق این گورهای پاک / اما نسیم، چه بوی بهار ناشناخته ای دارد / گویی بهار تازهء تاریخ، مـی وزد! / هر سال زیر سلطهء اهریمن / تنـها / تقویم ماه و سال، ورق مـی خورد / با موج خون خلق، سرانجام امسال / تاریخ هم ورق خورد / بانگ اذان ظهر بلند هست / نزدیک من / بانوی سوگوار جوان سیـاهپوش بـه تصویر روی گور / همـی خیره مانده هست / و کودکش کنارهء تصویر ایستاده بـه مادر نگاه مـی کند آرام. سیـاوشرایی …به سرخی آتش بـه طعم دود ای واژهء خجستهء آزادی! / با این همـه خطا / با این همـه شکست کـه ماراست / آیـا بـه عمر من تو تولد خواهی یـافت؟ / خواهی شکفت ای گل پنـهان / خواهی نشست آیـا روزی بـه شعر من؟ / آیـا تو پا بـه پای فرزندانم رشد خواهی داشت؟ / ای دانـهء نـهفته / آیـا درخت تو / روزی درین کویر بـه ما چتر مـی زند؟ / گفتم دگر بـه غم ندهم دل ولی دریغ / غم با تمام دلبریش مـی برد دلم / فریـاد ای رفیقان فریـاد، / مردم ز تنگ حوصلگی ها، دلم گرفت: / وقتی غرور چشمش را با دست مـی کند / و کینـه بر زمـین های باطل / مـی افکند شیـار / وقتی گوزن های گریزنده / دلسیر از سیـاحت کشتارگاه عشق / مشتاق دشت بی حصار آزادی / همواره / درون معبر قرق / قلب نجیب خود را آماج مـی کنند / غم، مـی کشد دلم / غم، مـی برد دلم / بر چشم های من / غم مـی کند زمـین و زمان تیره و تباه. / آیـا دوباره دستی / از برترین بلندی جنگل / از دره های تنگ / – صندوقخانـه های پنـهان این بهار – / از های سوختهء صخره های سنگ / گلخارهای خونین خواهد چید؟ / آیـا هنوز هم / آن مـیوهء یگانـه آزادی / آن نوبرانـه را / حتما درون آن سبد سبز جست و بس؟ / با باد شیونی ست / درون بادها زنی هست که مـی موید / درون پای گاهوارهء این تل و تپه ها / غمگین زنی ست کـه لالایی مـی گوید: / ای نازنین من گل صحرایی! / ای آتشین شقایق پر پر! / ای پانزده پر متبرک خونین! / بر بادرفته از سر این ساقهء جوان / من زیست مـی دهم بـه تو درون باغ خاطرم / من درون درون قلبم درون این سفال سرخ / عطر امـیدهای تو را غرس مـی کنم / من بر درخت کهنـهء اسفند مـی کنم بـه شب عید / نام سعید سفیدت را ای سیـاهکل ناکام !/ گفتم نمـی کشندی را / گفتم بـه جوخه های آتش / دیگر نمـی برندی را / گفتم کبود رنگ شـهیدان عاشق هست / غافل من ای رفیق / دور از نگاه غمزده تان، هرزه گوی من / بـه پگاه مـی برند / بی نام مـی کشند / خاموش مـی کنند صدای سرود و تیر. / این رنگبازها / نیرنگ سازها / گلهای سرخ روی سراسیمـه رسته را / درون پرده مـی کشند بـه رخسارهء کبود / بر جا بـه کام ما / گلواژه ای بـه سرخی آتش بـه طعم دود. ریشـه و جنگل من، شاخه ای ز جنگل خلقم. / از ضربه ی، تبر / بر پیکر سلاله ی من یـادگارهاست. / با من مگو سخن ز شکستن! / هرگز شکستگی بـه بر ما شگفت نیست. / بر ما، عجب، شکفتگی اندر بهارهاست. / صد بار اگر بـه خاک کشندم / صد بار اگر کـه استخوان شکنندم / گاه نیـاز باز / آن هیمـه ام کـه شعله برانگیزد / آن ریشـه ام کـه جنگل از آن خیزد آبان 1362 هوشنگ ابتهاج سرخ و سفید تا نیـاراید گیسوی کبودش را / بـه شقایقها، / صبح فرخنده / درون آیینـه نخواهد خندید! گلوی مرغ سحر را بریده اند و، / هنوز / درین شط شفق / آواز سرخ او / جاری است… ای صبح! / ای بشارت فریـاد! / امشب، خروس را / درون آستان آمدنت / سر بریده اند! مرثیـهء جنگل امشب همـه غم های عالم را خبر کن! / بنشین و با من گریـه سر کن، / گریـه سر کن! / ای جنگل، ای انبوه اندوهان دیرین! / ای چون دل من، ای خموش گریـه آگین! / سر درون گریبان، درون پس زانو نشسته، / ابرو گره افکنده، چشم از درد بسته، / درون پرده های اشک پنـهان، کرده بالین! / ای جنگل، ای داد! / از آشیـانت بوی خون مـی آورد باد! / بر بال سرخ کشکرت پیغام شومـی است، / آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟ / ای جنگل، ای شب! / ای بی ستاره! / خورشید تاریک! / اشک سیـاه کهکشانـهای گسسته! / آیینـهء دیرینـهء زنگار بسته! / دیدی چراغی را کـه در چشمت شکستند؟ / ای جنگل، ای غم! / چنگ هزار آوای بارانـهای ماتم! / درون سایـه افکند کدامـین ناربن ریخت / خون از گلوی مرغ عاشق؟ / مرغی کـه مـی خواند / مرغی کـه با آوازش از کنج قفس پرواز مـی کرد، / مرغی کـه مـی خواست / پرواز باشد… / ای جنگل، ای حیف! / همسایـهء شبهای تلخ نامرادی! / درون آستان سبز فروردین، دریغا / آن غنچه های سرخ را بر باد دادی! / ای جنگل، ای پیوسته پاییز! / ای آتش خیس! / ای سرخ و زرد، ای شعلهء سرد! / ای درون گلوی ابر و مـه فریـاد خورشید! /تا کی ستم بر مرد خواهد کرد نامرد؟ / ای جنگل، ای درون خود نشسته! / پیچیده با خاموشی سبز، / خوابیده با رویـای رنگین بهار نغمـه پرداز، / زین پیله، کی آن نازنین پروانـه خواهد کرد پرواز؟ / ای جنگل، ای همراز کوچک خان سردار! / همعهد سرهای بریده! / پر کرده دامن / از مـیوه های کال چیده! / کی مـی نشیند درد شیرین رسیدن / درون شیر های سبزت؟ / ای جنگل، ای خشم! / ای شعله ور چون آذرخش پیرهن چاک! / با من بگو از سر گذشت آن سپیدار، / آن سهمگین پیکر، کـه با فریـاد تندر / چون پاره ای از آسمان، افتاد بر خاک! / ای جنگل، ای پیر! / بالندهء افتاده، آزاد زمـینگیر! / خون مـی چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها. / ای جنگل! اینجا ء من چون تو زخمـی است. / اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر مـی کوبد، / دمادم. فروردین 1350 ارغوان ارغوان شاخهء همخون جدا ماندهء من / آسمان تو چه رنگ هست امروز؟ / آفتابی ست هوا؟ / یـا گرفته ست هنوز؟ / من درین گوشـه کـه از دنیـا بیرون است، / آسمانی بـه سرم نیست. / از بهاران خبرم نیست. / آنچه مـی بینم دیوارست. / آه، این سخت سیـاه / آن چنان نزدیک هست / کـه چو برمـی کشم از نفس / نفسم را برمـی گرداند. / ره چنان بسته کـه پرواز نگه / درون همـین یک قدمـی مـی ماند. / کورسویی ز چراغی رنجور / قصه پرداز شب ظلمانی است. / نفسم مـی گیرد / کـه هوا هم اینجا زندانی است. / هر چه با من اینجاست / رنگ رخ باخته است. / آفتابی هرگز / گوشـهء چشمـی هم / بر فراموشی این دخمـه نینداخته است. / اندرین گوشـهء خاموش فراموش شده، / کز دم سردش هر شمعی خاموش شده، / یـاد رنگینی درون خاطره من / گریـه مـی انگیزد: / ارغوانم آنجاست / ارغوانم تنـهاست / ارغوان دارد مـی گرید / چون دل من کـه چنین خون آلود / هر دم از دیده فرو مـی ریزد. / ارغوان / این چه رازیست کـه هر بار بهار / با عزای دل ما مـی آید؟ / کـه زمـین هر سال از خون پرستوها رنگین هست / وین چنین بر جگر سوختگان / داغ بر داغ مـی افزاید؟ / ارغوان پنجهء خونین زمـین / دامن صبح بگیر / وز سواران خرامندهء خورشید بپرس / کی برین درهء غم مـی گذرند؟ / ارغوان خوشـهء خون / بامدادان کـه کبوترها / برپنجره باز سحر غلغله مـی آغازند، / جان گلرنگ مرا / بر سر دست بگیر، / بـه تماشاگه پرواز ببر. / آه، بشتاب کـه هم پروازان / نگران غم هم پروازند. / ارغوان بیرق گلگون بهار / تو بر افراشته باش / شعر خونبار منی / ياد رنگين رفيقانم را / بر زبان داشته باش. / تو بخوان نغمـهء ناخواندهء من / ارغوان، شاخهء همخون جدا ماندهء من. فروردین 1363 اسماعیل خویی با دانشی زلال تر از آفتاب 1- حتی اگر چو توفان گویـا باشی از شش هزار سال تجربه وقتی مـی گویی، / چین هزار موج بر جبین تو مـی روید، / بی آن کـه دریـا باشی. / از شش هزار سال تجربه درون گنداب وقتی مـی گویی، / هر واژه درون دهان تو غوکی مـی شود / کز کرم های گندیدن، / آری / تنـها / از کرم های گندیدن مـی گوید – / حتی اگر چو توفان گویـا باشی؛ / و پای که تا سر آوا باشی. / بر من ببخشای، ای عشق! / من / دیگر دلی بـه ندارم. / دیگر بـه / من / جز مشت واری خون آلود / کـه مـی تپد بـه کینـه ندارم. 11- درون آینـه چندان دروغ درون من راه بود / کـه دیگر / آیینـه سپیده دمان را نیز / باور نداشتم. / وین بود و بود… که تا / آیینـهء سپیده دمان. / آه، / آیینـه سپیده دمان، / درون لحظهء شکفتن خون، / گفت / – » آنان کـه از کرانـهء آفاقم، / درون جنگلی کـه تیر بـه ناچار از آفاقش مـی روید / سر زدند / مثل تو بودند. / آنان کـه مثل آفاقم / درون خون سر زدنشان / پر پر زدند / مثل تو بودند. / آنان جوان و مثل تو بودند، / اما / مثل تو تخته بند ترس نبودند… » / آینـه سپیده دمان آشفت. / آینـه سپیده دمان / شرم مرا / درون آب های خونینش نـهفت. بر رود پر سرود » شدن « دیرینـه تر همانا کینـه ست / درون ، / که تا دهان بگشاید: / هم درون دمـی / کز سوی ناگهان / بغض گلوله ایش گلوگیر مـی شود؛ / و با زبان زخم، / با دهان د، / فواره وار و / فریـادوش، / درون آتش، / خون و جنون خود را بسراید: / هم درون دمـی / کافاق چشم بـه خاکستر مـی گراید؛/ وانگاه، / درون سرایش آرام آه، / فوارهء بلند سرازیر مـی شود. 2- مرگ؟ دانای واژگان را پرسیدم: / – » عقل؟ » / خندید: / – » بندی / بر زانوی شتر! » / پس، گوهر جنون را دانستم / کآزاده و گشاده، / ویرانگرای و ویرانگر، / درون مـی وزد: / و آفاق چشم طرح صریحی از کویر مـی شود؛ / این یعنی / کآزاد و سر کشی؛ / و آینـه ای شدست نگاهت / کـه در یقین بلورینش / تاریک ها / روشن، / و دورها / نزدیک / تصویر مـی شود. / و رود پر سرود » شدن » / درون بستر همارهء خود / گوهر شکفتهء هیچ آوازی را / بر موج های اوج / که تا هماره / نگهدار نخواهد بود؛ / بسیـار خواهد آمد و / درون اوج های همـهمـه اش / موجی نشان از این همـه، / زین بسیـار، نخواهد بود. / با اینـهمـه، از این همـه آن سو تر، / زیبایی حقیقت سرشاری ست، / بی شک بـه سالخوردگی انسان بودن، / کـه بودن روانـهء انسان / بی آن، / بی گمان، / سرشار نخواهد بود: / دارم بـه این حقیقت زیبا مـی اندیشم / که، بی گمان، / حتی اگر خدا نباشد نیز / انسان بـه زشتی و دروغ و بدی سر سپار نخواهد بود؛ / و روزگاری خواهد آمد / کـه در زلالتاب جهانگیرش / جز نیکی و درستی و زیبایی درون کار نخواهد بود. / دارم – بگو: » شعار! » – بـه ایمان مـی اندیشم، / ایمان – / شعر شعور سادهء تاریخ: / ایمان – / ایمان بـه ذات جاری انسان / کـه رود » شدن » پر سرود از اوست؛ / موجی کـه هر فراز از او، هر فرود از اوست. / ایمان! – / این را برادرانم گفتند: / هم درون دمـی کـه تاریخ / درون خونشان قد افراشت، / چون مرگ، / درون برابر دژخیمان. / ایمان! – / این را برادرانم با خون گفتند: / هم درون دمـی کـه ء ناگاهانشان / با دهان د / فریـاد شد؛ / و در جنون شکفتند؛ / و بانوی زلال ترین خواب را / درون سرخی سپیده ای از خون خویش پذیرفتند؛ / یعنی درون / دریـای خواب های آبی / خفتند. / آری، جنون: / که تا کینـه، / درون گشایش ، / دیرینـه تر نباشد. / آری، جنون: / که تا عشق، / دلنواز و سرافراز، / بال بگشاید / درون سرخی سپیده ای از خون. 27 دی 1351 یک چهره از سعید برای سعيد سلطانپور مدام سوگ… / همـیشـهء اندوه… / سعید جان! / آیین مرگ اندیشان چه بی شکوه مـی خواهد ما را / آه… / چه بی شکوه! / آیین مرگ اندیشان مـی نالد و… / بـه خود مـی بالد / مدام سوگ / همـیشـه اندوه… / و اینچنین است… / و اینچنین حتما باشد! / وقتی کـه در قبیلهء گرگان خون جنون شده پیش از تاریخ / درون نابهنگام… / یـا یعنی / درون این شب سترونِ دیر انجام / زیر نگاه ماهِ تمام / فواره مـی زند / بـه سوی آن ندانم مرگ آشام / غم زوزه ی فسون شده ی / هاریِ / بزرگ! / وز گله ی گرازان یک کهکشان ستاره شوم بر مـی دمد / کـه یعنی / درون آفاق خشم، / سیصد هزار چشم / بـه ناگاهان درون تب ویران ، / مشعل مـی افروزد / یعنی این جنگل هست باز… / کـه مـی سوزد / درون آتشِ شبانـه یِ / بیماریِ / بزرگ! / و اینچنین است… / و اینچنین حتما باشد! / که تا آنک، زيرک ترين پلنگان را تک تک / و، پس، يعني، گروه گروه، انبوه انبوه، / بـه اوج هاي ژرف ترين پرتگاه برآرد / ناچاريِ / بزرگ! / ما نيز کشته مي دهيم، / آري؛ / اما براي زيستن / و… / پس… / بی گریستن! / ما نیز کشته مـی شویم / آری… / اما به منظور آزادی / و… / پس… / با شادی، / ما نیز سرنوشتی داریم / آری / اما پاک! / یعنی پالوده از دروغ های فراخاکی / کـه خود بـه دست آزادی آن را مـی سازیم! / ما نیز هم بهشتی داریم آری، / اما بر خاک! / یعنی دنیـایی از عناصر زیبایی و درستی و پاکی / وقتی کـه با شادی / و رو بـه آبادی، / این جهان را مـی سازیم / درون راستای دلکشِ / معماریِ / بزرگ! / آری ما با زیستن پیمان بسته ایم! / درون جاریِ / بزرگ! / و مرگ را کـه چهره ای از هستن است، / تنـها به منظور آنچه این سوی مرگ است، / مـی پذیریم / با آریِ / بزرگ! / ما نیز مـی مـیریم / آری / اما… / / هی… های و های / لولی وشانِ شنگ ترین بردمـیدن / آی! / ندگانِ لاله / بر قاليِ شگرف بافِ بهاران! / مـی خواهم از شما کـه / به منظور رضای آب / يا آفتاب يا خاک / يا هر چه پاک / مثل نسيم / با چنگِ بامدادييِ رنگين کمان و… / با دفِ باران و… / با سنتورِ / چشمـه ساران و / با تنبورِ آبشاران / همنوا شوید / و هم سرا شوید / درون راستای شادیِ سرشاری / کـه بي گمان / همانا، مي زايد از / و مي افزايد با اين همکاريِ / بزرگ! / مـی خواهم از شما یـاران / همکاران / فردا واران / بیداران / کز آن سویِ حصارکِ این شب / کرداران / با ما باشید / با ما هم آوا باشید / که تا ما خود را نجات دهیم / و / وارهیم درون جاریِ / بزرگ! / از این خواریِ / بزرگ! / مـی خواهم از شما / کز ما بگوييد / با هر کـه در بهارِ جان و جهانش مي روييد / کـه ما بـه هیچ روی خزان را دوست نمـی داریم! زیرا کـه ما نیز درون جانِ پر جوانـهء خویش از جهانِ جوان بودن، / يعني از گوهر شگفتن / و از نژاد برگ و بهاریم / و… پس، بي گمان، همانا… / کز هر چه پير و پارين، / بيزاريم! / مي خواهم از شما / کـه اين همـه را / از ما بهاروار بگوييد، / بگويند، / آن هرچه ها / کز آن سوی تردید و بیم / از شمـیمِ شما مـی رویند / درون دشتهاي شادي و سرشاريِ / بزرگ! / مي خواهم از شما کز ما بهاروار بگوييد، / بگويند ما، / ما زيستن پرستان، / هرگز، / هرگز! / گورستان را دوست نمي داريم! / وز لاش و لاشخوار بيزاريم / و مي گماريم، / مي کاريم / عشقِ بزرگ را… / که تا گل دهد بـه دامنِ بيزاريِ / بزرگ! / مي خواهم از شما / کز ما هزار بار بگوييد، / بگويند ما، / با قاریِ / بزرگ! / مي کاريم / عشقِ بزرگ را… / که تا گل دهد بـه دامنِ بيزاريِ / بزرگ! یـادت چو مـی کنم، غم ام از یـاد مـی رود به امـیر پرویز پویـان یـادت چو مـی کنم، غم ام از یـاد مـی رود: / تنـها نـه غم، کـه عالم ام از یـاد مـی رود. / شبهای شاد خواری مان یـادم آید و / روزان تیرهء غم ام از یـاد مـی رود. / نیز این مرا، کـه بی تو بسی سال‌ها گذشت / بی هیچ یـار و همدم ام، از یـاد مـی رود. / چون یـادم آید این کـه شدی کشته درون نبرد، / مست غرور، ماتم ام از یـاد مـی رود. / آینده را چو مـی نگرم از نگاه تو، / اکنونِ کشور جم ام از یـاد مـی رود. / چون آیدم جهان خیـال ات بـه پیش چشم، / نقش بهار خرم ام از یـاد مـی رود. / پویـان! سپاس بر تو، کـه چون آیی ام بـه یـاد، / رنج زمانـه یک دم ام از یـاد مـی رود. لندن، 3 اردیبهشت ۱٣۹۰ حمـید مصدق از جدایی ها… تو را هنوز اگر همتی بـه جا مانده ست / سفر کنیم، / سفر / سفر ادامـهء بودن / ز سنگ کدورت زدودن هست / – آری / سفر کنیم و نیندیشیم / اگر چه ترس درون این شب / – کـه از شبانـه ترین هست / اگر چه با شب شومم / – همـیشـه ترس قرین هست / سفر کنیم سفر / درون این سیـاهی شب / – این شب پر از ترفند / از این هیـاکل ترس آفرین چه مـی ترسی؟ / مترسکان سر خرمنند و با بادی / چو بید مـی لرزند / سفر بـه عزم گریز؟ / – این گمان مبر کـه مرا / سفر بـه عزم ستیز هست / سفر شکفتن آغاز و / ترجمان شکوه هست / سفر بـه عزم رهایی ز خیل اندوه هست / سفر بـه عزم رسیدن بـه صبح هشیـاری ست / سفر کنیم، / سفر ابتدای بیداری ست / سفر کنیم و ببینیم / تمام مزرعه از خوشـه های گندم پر / و هیچ دست تمنا / دریغ سنبله ها را درو نخواهد کرد / دروگران همـه پیش از درو / – درو شده اند چه سان بـه کوه دماوند / بندها بگسست / چه سان فرود آمد / اساس سطوت بیداد را چه سان گسترد؟ / چو برق آمد و / چون رعد / چه سان بـه خرمن آزادگان / شرر انداخت / چه پشته ها کـه ز کشته / ز کشته کوهی ساخت / کجاست کاوهء آهنگری / کـه بر خیزد / اسیریـان ستم را ز بند برهاند / و داد مردم بیداد دیده بستاند / گسسته بند دماوند / دیو خونخواری / بـه جامـهء تزویر / نقابش از رخ برگیر / دگر هراس مدار این زمان ز جا برخیز! / کنون تو کاوهء آهنگری، بـه جان بستیز / و گر نـه جان تو را او تباه خواهد کرد / دوباره روی جهان را سیـاه خواهد کرد / بدی و نیکی را / رسیده گاه جدال و زمان پیکار هست / بکوش جان من / – این جنگ آخرین بار هست / کنون شما همـهء کاوه ها بپاخیزید / و با گسسته بند دماوند جمله بستیزید / کـه تا به منظور همـیشـه / بـه ریشـهء ستم و ظلم / تیشـه ها بزنید / و قعر گور گذارید / – پیکر ضحاک / نشان ظلم و ستم خفته به، بـه ء خاک پایدار گفتم هنوز هم / درون جنگل بزرگ / نشمرده ایم برگ درختان سبز را / غافل کـه برگ ها / هر یک نشانـه ای ز شـهیدی ست درون جهان / و هر درخت، دار / هر دار / درون کمـین / انسان پایدار مـهدی اخوان ثالث نطفهء یک قهرمان با توست … تو زنی مردانـه ای، سالاری و از مرد هم پیشی. / جامـهء جنست زن هست اما / درد و غیرت درون تو دارد ریشـه ای دیرین. / کم مبین خود را، کـه از بسیـار هم بیشی. / گوهر غیرت گرامـی دار، ای غمگین. / مرد، یـا سالار زن، حتما بدانی این، / کاندرین روزان صد ره تیره تر از شب، / اهل غیرت روزیش درد است. / خواه درون هر جامـه، وز هر جنس، / درد قوت غالب مرد هست … / » باز درون آنجا چه غوغایی ست؟ » / » باز – پرسیدم – چه بلوایی ست؟ » / گر چه بیرون ست ازین پرچین و » بند » اما / نیست چندان دور. / آنچه آنجا بگذرد، اغلب / مـی توان دید و شنید، الا / آنکه خواهند ازان مستور. / باز، مـی پرسم، چه غوغایی ست؟ / درون کنار آن اتاق سرخ، آن فرجام » منصوری » / باز هم گویـا / شیونی، جمعی، تماشایی ست. / آنچه مـی آید بـه گوش، از آن نـه چندان دور / شیونی از مادری، کامل زن هست انگار؛ باغ و بستان سوخته ی کاشانـه بر بادی ست. / آنچه مـی آید بـه چشم، اما / سرو قدی، شاخ شمشادی ست. / اینک از آنجا / پیش مـی آید کـه گوید چیست، / آن دو مو، سر پاسبان ترک ما، با چشم نمناکش. / بعد ببین آنجا چها رفته ست / کـه دل یک تکه سنگ سخت هم سوزد؛ / او شکسته بسته مـی گوید سخن، با لحن غمناکش: / » پیرزن یک ماه پیش از این / بـه ملاقات پسر آمد. / دید او را … و نصیحت ها … ولی بی فایده سوی » وطن » برگشت / – سوی ده یـا ایلی از اطراف کرمانشاه – / پیرزن برگشت، / که تا که تمـهیدی کند، فکری کند، شاید / کـه جوانش را / از خر شیطان فرود آرد؛ / رفت / که تا بیـاید با عروس خود / کـه از آن زندانی یک دنده طفلی درون شکم دارد. / درون همـین مدت قضایـا » طور دیگر » شد. / پیرزن، بدبخت، این نوبت / با عروس باردار خود بـه دیدار پسر آمد. / حیف، اما حیف! / چند روزی از » قضایـا » دیرتر آمد … / با توام من، آی جان! / شیر، ای شکوفه ی مـیوه دار ایل! / تیـهوی شاهین شکار کرد! / کـه به تاری از کمند گیسویت گیری / صد چنان سهراب یل را، آنکه نتوانست / نازنین گردآفرید گرد. / گر چه دانم گریـه تسکین مـی دهد دردت، / لیک جان! نبینم رو بگردانی بـه گرییدن. / هی، بگردم قد و بالا، سرو بستانت! / من نمـی خواهم ببینت دشمن بی رحم نامردم / قطره ای هم اشک وحشت پای چشمانت. / آن دو آهویی کـه مـی دانم / کـه دو ببر خشمگین دارند، درون زنجیر مژگانت. / هی بگردم م را، با غیرتم، هم مـیهن کردم! / من یقین دارم کـه مـی بینی / کاین زمان آبشخور ما، از چه رود بی سر و پایی ست؟ / و کشان ما را بـه سوی خویش / چه لجن درون ذات، دریـایی ست؟ / خوب مـی دانم، کـه دانی خوب / کـه چه بد دهری و دنیـایی ست. / با شبی چونین / درون کمـین ما چه بد روزی و فردایی ست. / تو زنی مردانـه ای، سالاری و از مرد هم پیشی. / جامـهء جنست زن هست اما / درد و غیرت درون تو دارد ریشـه ای دیرین. / کم مبین خود را، کـه از بسیـار هم بیشی. / گوهر غیرت گرامـی دار، ای غمگین / مرد، یـا سالار زن، حتما بدانی این، / کاندر این روزان صد ره تیره تر از شب / اهل غیرت روزیش درد است. / خواه درون هر جامـه، وز هر جنس / درد قوت غالب مرد است. / بازمانده زآن جوانمرد، آنچه دادندت عزیزش دار / گر چه کتف آرا و سرپیچ و کمربندی، / لیک مـیراث از دلیری بی هماورد است. / آنکه درون دنیـای نامرد حقیقت های امروزین / مرد و مردی راستین باشد / رستم افسانـه اش، زالی بـه ناورد است. / گر پسر زادی، کمربند پدر بسپار و وادارش / همچنو مردانـه و بی باک بربندد. / ور دگر زادی، بگو او نیز / گر بـه سر خواهد کـه پیچاک پدر بندد؛ / ماده شیری با خطر، بی خوف باشد، که تا که آن مـیراث / بر سر و گردن چو یـال شیر نر بندد. / م! ای کرد، ای گرانمایـه / یـادگار آن شـهید، آن پهلوان با توست. / قصر شیرین جوانی، ای بهین تندیسهء جاندار زیبایی / بیستون غیرت کرمانشـهان با توست. / قدر بشناس و گرامـی دار، جان / نطفهء یک قهرمان با توست! شـهابها و شب از ظلمت رمـیده خبر مـی دهد سحر / شب رفت و با سپیده خبر مـی دهد سحر / درون چاه بیم، امـید بـه ماه ندیده داشت / و اینک ز مـهر دیده خبر مـی دهد سحر / از اختر شبان، رمـه شب رمـید و رفت / وز رفته و رمـیده خبر مـی دهد سحر / زنگار خورد جوشن شب را، بـه نوشخند / از تیغ آبدیده خبر مـی دهد سحر / باز از حریق بیشـهء خاکسترین فلق / آتش بـه جان خریده خبر مـی دهد سحر / از غمز و ناز انجم و از رمز و راز شب / بس دیده و شنیده خبر مـی دهد سحر / نطع شبق مرصع و خنجر زمرّداب / با حنجر بریده خبر مـی دهد سحر / بس شد شـهید پردهء شب ها، شـهاب ها / وآن پرده ها دریده خبر مـی دهد سحر / آه، آن پریده رنگ کـه بود و چه شد، کز او / رنگش ز رخ پریده خبر مـی دهد سحر؟ / چاووشخوان قافلهء روشنان، امـید! / از ظلمت رمـیده خبر مـی دهد سحر. علی مـیرفطروس آوازهای تبعیدی 1. مـی آید / مـی آید / درون هیـاتی صریح / – درون هیـاتی چو روشن باران – / گویی کـه زخم باستانی قومم را / مرهم ز زخم های » مـهاباد » / یـا از کنار ساحل » اروند » / مـی آرد / آنک / دستان خویش را / درون جاری » هزار » واحهء قرمز / شسته است. / مـی آید / مـی آید / درون هیـاتی صریح… / 2. جنگل! / ای اشتیـاق سبز! / – ای اشتیـاق سبز شکفتن – / آیـا برادران مرا دیدی؟ / آیـا برادران مرا / درون جوخه های سرخ سحرگاهان / دیدی؟ / ( – وقتی کـه آفتاب مبارک را / فریـاد مـی زدند؟ ) / وقتی کـه آفتاب سرخ مبارک را / فریـاد مـی زدند / آیـا برادران مرا دیدی / درون هرمـی از گلوله و باروت / درون استوای خون؟ / 3. جنگل / ای سوگوار مضاعف / – ای حقیقت سرشار! / با تو چه رفت؟ / با تو / درون بادهای هار / چه بر سر رفت / از ائتلاف تبر / و شقیقه؟ / آه… / اینک / کـه فصل فصل تو / خونی ست / اینک کـه سبز جامگان تو / درون بادهای پریشانی / عریـانی / مـی سوزند / آیـا کدام شیـهه / کدامـین غریو خشم / – بار دگر – / خواب بلیغ بیشـه های تو را / آشفته مـی کند؟ / آیـا کدام شیـهه / کدامـین غریو خشم…؟ / 4. ستاره ها / ستاره های آسمان قبیلهء من را / سوداگران سودایی / اینک / – دیریست – / کـه به تاراج مـی برند؟ / و روح ابری » حلاج » / با بانگ سرخ » انا الحق » / درون کوچه های فاجعه / جاری ست… / درون سکوت شرقی خود / – روستایی دلگیر – / با دهان خون و خاطره / مـی خواند… / 5. پدر! / پدر! / ای انقراض فصل حماسه! / ای حشمت عتیق فراموش / – خاموش! / آیـا هنوز نرسیده است؟ / آن سرخپوش خجسته / – کـه مـی گفتی – / آن تک سوار غایب / کـه با سبدهایی از ستاره های روشن شرقی / درون قصه های کودکیم / مـی رفت؟ / آیـا هنوز / هنوز بـه وعده گاه / نرسیده ست؟ / آیـا هنوز… / آه / اسب سپید من اینک کو؟ / ای رنج مجسم / – مادر! / اسب سپید من / اینک کو؟ / 6. مـی دانم / مـی دانم / حتما به رود بپیوندم / حتما به رود بپیوندم / و از مـیان آن چه عمـیق هست بگذرم / – و در ردایی از سپیده و فریـاد / از مـیان آن چه عمـیق ست / بگذرم / حتما به رود بپیوندم / مـی دانم / حتما رسالت خونینم را / درون ذهن کشتزار / بخوانم / و با برادران دیگر خود / – آن سوی امویـه – / درون خون و انقلاب / برانم / مـی دانم / مـی دانم / حتما به رود بپیوندم / حتما به / ر / و / د… رضا مقصدی گل چه تقصیری دارد، آی از شب فاجعه مـی آیم / از شب آشتی خنجر و خون / از شب قتل برادرهایم مـی آیم / گل مـیخک ها مـی دانند / باغ را مرثیـهء سرخ شقایق ها زخمـی کرده ست / و سحرگاهان مردی کـه به همراه شقاوت هایش مـی رفت / مرغ آزادی را / پیش عصیـان هزاران چشم / تیرباران کرده هست / گل مـیخک ها مـی دانند / گل بـه اندازهء تنـهایی خود لال هست / و به اندازهء جمعیت خود فریـاد / صحبت از غصه گلدان نیست / صحبت از توطئه بادی ست / کـه به همراهی اندیشـهء ویرانی این باغچه بان آمده هست / حتما از باد سوالی کرد / حتما از باغچه بان پرسید / گل چه تقصیری دارد؟ / نفس صبح سحرگاهی درون باغ هست / کـه به گل زمزمـهء رویش مـی آموزد / نفس صبح سحرگاهی درون رویش آن برگی ست / کـه ز تنـهایی هر شاخه جدا مـی ماند / و به پیوند شقایق ها مـی پیوندد. / گل مـیخک ها مـی دانند / روی هر شاخهء این آبادی / نقش آواز قناری ها مانده هست / کـه خوش آوازی بهروزی فرداها را مـی خواند / حتما از باغچه بان پرسید / حتما از باد سوالی کرد / قتل عام گل ها که تا کی / گل چه تقصیری دارد… آی بیژن جزنی سیـاهکل با شما باد آخرین بدرود / بر شما باد آتشین سوگند / بر شما کز قطره های خونتان بر دشت مردستان هزاران لاله روییدست / بر شما سوگند، با شما بدرود. / ای عقابان بلند اوج / ای پلنگان غرور خاک / ای همـه مردی همـه پاکی / درون این دوران نامردی و ناپاکی / با شما بدرود بر شما سوگند. / شما چون ابر باریدید بر این شوره زار خشک بی پایـان / شما چون شیر غریدید بر شـهر سکوت آگین سنگستان / شما از اوج خود درون عمق جنگل ها فرو رفتید / آوای خوش آهنگ مسلسل هایتان / درون آن شبان سرد ظلمانی / خبرها داشت از فردای شورانگیز انسانی / و فریـاد شما درون شـهر برهم زد / سکوت و خواب خوش بر خیل بدکاران / کـه در هر نغمـه ای با ساز اربابان / بـه خاک و خون کشیده پیکر بی جان ملت را / کنون بر خویش مـی لرزند و مـی ترسند ز رزم گرم خشم آگینتان / وز عزم پولادینتان ای پاکبازان پاکتر مردان. / قسم بر آتش گرم مسلسل ها کـه سوزانده ست تخم یـاس را درون عمق قلب ما / کـه تا جان درون بدن داریم و با قلبی کـه آکنده ست از مـهر وطن وز شور آزادی / قدم درون راه بگذاریم و سر درون راهتان بازیم و طرحی نو درون اندازیم محمد مختاری سرود آنکه آغاز کرد که از سپیده فراتر شدی / و خیره ماند / بـه بالای روشن تو / بلندای نور / درخت و جنگل / بـه نفحه ای کـه دمـیدی / شکفت. / و عشق و کینـه ات افسانـه ایست / کـه موج و دریـا را از یـاد مـی برد. / دلت ز مزرعه و آفتاب مـی گذرد / چنان / کـه شانـه هایش را / یزدگرد / بـه باد مـی سپرد / صدای تست کز آن قلهء سپید / فرود مـی آید / و بیل و بازو را / بیدار مـی کند / و در نگاهت / هزار دهکده سیراب مـی شوند / کـه یـالهایت تعویذ سبزه زارانند / و شانـه هایت محراب آفتاب / و در نفسهایت رنگین کمان بازو / درون آسمانم / مـی گسترد / بهل کـه باد بـه یغما برد نگاهت را / کـه از شقیقهء تو آن شقایقی کـه شکفت / هزار جنگل را سرشار مـی کند. بر آب های همـیشـه آغاز شد / سال بلند / سالی کـه سروهای جوان / برف های خونین را / از شانـه های خویش تکاندند / شورش بـه سوی شادی / درون ارتفاع بهمنی ماه و برف / و شاعران / با یکهزار و سیصد و پنجاه و هفت سرو / خود را بـه رودخانـه سپردند / بـه خود نگاه مـی کند / و طعم خود را باز مـی یـابد / این صمغ سرخ / کـه مـی تراود از اندام سرو. / و رودخانـه چه رنگین هست / شاید همـیشـه سال از این گونـه / آغاز مـی شود. / کـه آنچه مـی ماند تنـها لحظه هایی ست / کـه در خون من راه / مـی یـابند / این خط سرخ که تا اعماق مـی رود / و تا خیـال آینده مـی خواهد رنگش را حفظ کند. / درون این تقاطع آینـه ای مـی گردانم / که تا رنگ خویش را / درون هر دو بیـازمایم. / ایران کـه خواست / سنت نشست / بگشود پلک های کهنـه کـه بر آبرفت ساحل / درون خواب های سایـه و سنگ بر هم مـی فتاد. / انبوهی از صدف هایی نیمخواب / کـه در تاریکی / دنبال چشم گمشده ای مـی گشتند / چشمـی فرو شد / چشمـی بر آمد / و آب مردمک تازه و درخشانی را درون صدف ها مـی آزمود / که تا کفه های عدل چشمانش / دنیـا را وزن کنند. / درون شش هزار خاطره / سنگی / درون آب / فرو / افتاد / پیشانی شکستهء ماه / حل شد درون رودخانـه / و شاعران زبان مرا بازشناختند / آتش کمانـه کرد / که تا آب / با آب درون ستیزه درون آید. / و قطره قطره آب نشان شد / غزال ها بـه هیئت حربا زبانشان را پهن د / و خاک / درون سایـه های رویـایش / بـه کودکانش پیوست / آزادی آی! / قوس نشاط آدمـی اکنون / درون این سرزمـین / چندان فرو نشسته و خاموش هست / کز شش هزار خاطره انگار خاکستر مـی پاشند / بر چشم آب. / عشق آمد و قناری موزون گلوی سرشارش را / نثار کرد / و عاشقان سرشتهء مرجان شدند / درون رازهای آب و ستاره / و عاشقان سرشتهء نانند / درون تاب های خون و آزادی / یـاران کلامـی از کـه شنیدند و گم شدند / که تا خاک ماند و شانـهء زخمـی کودکان. / دنیـا درون آن واحد بر سطحی لغزان / نمایشی مضاعف مـی آغازد. / انگشتی / از برابر / چون رستاخیز شاعران برمـی آید / که تا خواب های خود را بر خاکستر بنگارد. / خاکستری سپید / درون انحلال پوست / افشانده مـی شود / و پوسته پوسته جهان را از درون مـی خورد / که تا لایـه ای کـه باز / آغاز رنگ هایی دیگر است. / طیفی دوباره / درون پایـان گردش سیـاه / کز روشنا و ظلمت جان مـی گیرد. / این نور خسته آفت جان من هست / رویـای بی قرارش را مـی فرستد از هر کرانـه / که تا لا بهجمجمـه ام آشیـانش را بازشناسد / از قرن هاست / کـه آمده ست با من / که تا فتح خاک دیدارم را آسان کند / درون لرز آب و سایـهء مغرب / مـی گردانمش / دور زمـین / که تا دستی از درون پریشانی های بی انتها بر آید / دست مرا بگیرد و آزادی زبانم را / درون گردش شتابان اشیـا / تلفظ کند / خویش من هست آب و گل سرخ / خویش من هست سرو و آزادی. / خویش من هست گردهء چسبنده ای کـه مـی افشاند / نوزایی پریشانش را / از بساکی / که تا بساکی دیگر / هذیـان تابناک من هست این ستاره / کـه باز نمـی ماند از رفتار / نارنج زخمـی من و آه من هست / روز بلند خاطره و خاطر من هست / خرمابنان بـه ء تابستانیم / آویخته اند. / بر ساقه های گندم و نارنج مـی لرزم. / فرزند من هنوز نزاده ست / کز درد چهره اش را تشخیص مـی دهم. / و از تحرک زهدانم / بی تابی نگاهش را / چون چشمـه های نیلوفر / احساس مـی کنم / آیـا زمان بـه خاطرهء زهدانم باز خواهد گشت؟ / و مـهربانی را آینـهء جنینی ام خواهد آموخت؟ / فرجام کیست این کـه به رویـا پیوسته هست / و دایره چگونـه بـه پایـان خواهد رفت / آبی و در گلوی عطشناکی / خونی و در زمـین غارت زده / تلقیح گل بـه هندسهء کندو / باران استوایی و زهدان وحشی جنگل / دستی کـه نام خود را بر اشیـا مـی نـهد / دنیـا / شتاب گویـایی دارد / بی پرده تر از این نفس شبنمـی / کـه در برگ / فرو مـی رود / خود را نگاه مـی کنم و / باز مـی یـابم / عریـانی شبانـهء عاشق را درون منشور درد. / زیرا حقیقت من و فرزندانم / از این طنین تلخ جدا نیست / مـی بینمت قدیم ترین / و نو ترین هلال نامت / مـی درخشد / ای عشق / درون طاقت شبانگی دره ای / کـه خون / درون رخنـه هاش مـی دمد. / و چون کـه شاخه درون اطراف ماه / پُند مـی زند / از سایـهء ستاره / سرازیر مـی گردد / آب مـینا اسدی ای نیمـهء دیگر از جانیـان حامـی سرمایـه و ستم / حکمـی دگر رسید: / حتما که: نیمـهء دگر را / بیش از گذشته بست بـه زنجیر بردگی / سمعا و طاعتا / آماده و گوش بـه فرمان، / گفتند و حد زدند، بـه زندان و سنگسار / گفتند و طرح ذلت زن را / درون بارگاه ظلم خلافت رقم زدند / این وارثان تخت ستم شاهی / کشتند تخم نفرت و از عشق دم زدند / ای نیمـهء دگر / بانوی سال های سنگ و مس و آهن / تبعیدی سراچه و دیر و حرم / خاطون سال ها توطئه و تحقیر / بنگر چگونـه ذره های تنت آب مـی شود / درون زیر بار بردگی خانـه؟ / بنگر چگونـه قلب پریشانت / درون خانـهء بـه وسعت تنـهایی / درون خانـهء بـه وسعت دلتنگی / مـی ایستد ز جوشش؟ / وقتی کـه تو نشسته و درمانده ای / آیـا چگونـه معنی انسان / درون دشت ذهن سادهء کودک / تفهیم مـی شود؟ / بنگر، بنگر چگونـه بی تو / طرح عظیم زندگی انسان / درون گیر و دار حادثه و انقلاب / ترسیم مـی شود؟ / ای خسته از شکنجه و تحقیر و بندگی / چشمت بـه راه کیست؟ / سبرای چیست؟ / تاریخ سال های ستم بر ملا کنی / که تا نقشـه های بی خردان بی بها کنی / برخیز / » برخیز که تا هزار قیـامت بـه پا کنی » / وقتی کـه قلب های تپنده / با جرم عشق بـه انسان / بر دار مرگ و تباهی / مصلوب مـی شوند / وقتی کـه توده ها / با هر بهانـه ای سرکوب مـی شوند / دیگر زمان بردگی خانـه نیست / برخیز / برخیز و دست هایت را / درون عمق شب رها کن / امروز روز توست / خورشید را بـه نام صدا کن منصور خاکسار کارنامـهء خون سال پنجاه / سال خون و گلوله / سالی کـه شکست و پیروزی / شادی و اندوه / چون دو رشتهء روشن و تیره / بـه هم بافته شده بود. / سالی کـه بغض / لبخند را درون چهره ها ویران مـی کرد / و به ناگاه بر ویرانـه های لبخند / هیجان و شادی جوانـه مـی زد. / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سالی کـه خلق / جوانـه های نورسته ای روی پوست / ملتهب دست های خود مشاهده کرد. / سالی کـه چریک های فدایی خلق / پاسگاه ژاندارمری ضد خلقی سیـاهکل را / خلع سلاح د. / سال سر بر اولین جوانـه های جرات / از خوشـه زار خلق / سالی کـه رفیق سماعی و اسحاقی / یک هنگ ارتش مزدور را متلاشی د / و شعلهء خون شان جنگل را شعله ور کرد. / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سال تفحص / سال پرواز هلی کوپترهای نظامـی / بر فراز جنگل های / سال اعلامـیه های خون / بـه دیوار رنج خلق / سالی کـه خلق / پرپر شدن سیزده شکوفهء سرخ زحمت را دید. / سپیده دم آن ها را بـه چوب ها بستند. / بهترین فرزندان خلق / بر پاهای نیرومند ایمان ایستاده بودند. / با دندان های خندان کینـه / بـه لولهء تفنگ ها مـی نگریستند / و آتش عشق بـه خلق / درون جان هایشان تنوره مـی کشید. / سرها بالا گرفته / مغرور / کلمات سرود «چریک های فدایی خلق» / اندام سحر را از هیجان بـه لرزه درآورده بود / و چشمان حماقت / درون پشت ردیف مگسک ها / از هراس و شگفتی منجمد شده بود. / فریـادی از گلوی مزدوری برخاست: / بـه پاهاشان شلیک کنید! / و پنج ساعت بـه پاهایشان شلیک مـی د. / مـی خواستند از زبان آن ها بشنوند / کـه خلق، غیر قانونی است. / لیکن چریک های فدایی / با صدایی بـه سان رعد و از جوهر کینـه / فریـاد مـی کشیدند: / غیر قانونی امپریـالیسم است! / مرگ بر آنان! / زنده باد خلق! / بـه سرهاشان شلیک کنید! / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سالی کـه خلق / از پهلویی بـه پهلویی غلتید / و سوزش بیشتری را درون کنارهء قلب / بزرگ و گرم اش احساس کرد. / سالی کـه حسن پور، نیری و صفایی / ساقه های آذرخش و روشنایی / قطع شدند. / سالی کـه خون رحیمـی، فاضلی و فرهودی / بـه قامت قیـام پوشیده شد. / سالی کـه قلب گرم محدث قندچی / معینی عراقی و دانش بهزادی / درون قهقههء تفنگ های خودکار آمریکایی / روی فلات مرگ پرپر شد / و بر توده های فقر فرو ریخت. / سالی کـه انفرادی، مشیدی، بنده خدا / و صفایی فراهانی / چون گردباد خون و نفرت / روی فلات آتش از هم گسستند / و بر توده های زحمت فرو ریختند / که تا کینـه های نو را بارور کنند / و سازمان دهند. / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سال هیجان / سالی کـه یـاران بازمانده / از فلز کینـهء رفقای تیر باران شده / مسلسل ساختند / و با آن درون مرکز ستم / پیکر یک جانی مزدور را درون برابر خانـه اش / بـه آبکش مبدل د. / سال تلافی / سال شـهادت / سالی کـه رفیق سلاحی و سعادتی / با دست خود شـهید شدند. / سالی کـه جلاد ها درون کنار ابزارهای شکنجه / با رعشـه های هیستریک / درون حسرت و شگفتی ماندند. / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سالی کـه بهار با هراس و شگفتی / از پله های روشن رنگین کمان فرود مـی آمد / زیرا / ایران مـیان خون و گلوله و امـید مـی لرزید / و جویبار خون / از عضو عضو جرات جاری بود. / سال گل خون / سالی کـه هر اعتصاب کوچک / با بمب های گاز اشک آور / رگبار مسلسل ژاندارم ضد خلقی / و ضربه های باطوم پلیس استعماری / بـه خون کشیده مـی شد. / ده ها شـهید بر خاک مـی غلتیدند / بر این شـهیدزار / و روزنامـه های مزدور مـی نوشتند: / یک تن کشته و چند تن مجروح / سال سیـاست ارشادی / و قتل عام کارگران جهان چیت / سالی کـه خون کارگران و دانشجویـان را / از پله های کارخانـه ها و دانشکده ها شستند. / سالی کـه مزدوران به منظور پنـهان دست های خونین شان / شتاب عجیبی بـه خرج مـی دادند. / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سال حماسه / سالی کـه رفقای قهرمان / ده ها بانک را بـه نفع خلق مصادره د. / سال درو / خرداد بود / سوم خرداد / کـه محله ی نیروهوایی از ازدحام مـی لرزید. / سه هزار رنجر / سه هزار چترباز / تنـها به منظور دو تن / چه بر سر اینان آورده بودند / کـه این همـه از آن ها مـی ترسیدند؟ / محله را محاصره کنید! / لیکن اینان / تنـها جنازه شان را یـافتند. / چرا کـه آنان / با آخرین گلولهء خود / بـه شـهادت رسیده بودند. / با این همـه / پیش از آن کـه / جرات کنند کـه به آن ها نزدیک شوند / جنازه شان را بـه گلوله بستند. / آنان شـهید شدند / و با گلوی خونین خواندند / سطرهای آخر آوازهای سرخ بلندشان را / روی فلات بیدار: / نفرت بر امپریـالیسم! / زنده باد خلق! / و درست درون همان زمان / یک رفیق دیگر / درون حالی کـه پیکر مزدوری را / مشبک کرده بود / درون وحیدیـه بـه خاک غلتید / و به توفان ها پیوست. / خرداد بود / سوم خرداد / آنان شـهید شدند. / با این همـه / هنوز / از کشتهء آن ها مـی ترسیدند. / بیـهوده نیست، رفیق پویـان / بیـهوده نیست، رفیق پیرو نذیری / بیـهوده نیست، رفیق صادقی نژاد / چرا کـه تنـها خاطره تان / و مـیراث کینـه ای کـه به جا نـهاده اید / به منظور شعله ور آتش های جوان کافیست. / شما نمرده اید / نـه / درون یـاد خلق نام تان پابرجاست. / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سال کارشناسان نظامـی آمریکایی / سال تجهیز ستم و تلاش مذبوحانـه / سال اردوهای سیـار ارتش مزدور / درون مراکز حساس / و در حاشیـهء راه های جنگل / درون هر گوشـه و کنار این خاک خستهء خونین / سال تجسس / سال قرنطینـه / سالی کـه رفقای قهرمان / چندین کلانتری را خلع سلاح د. / سالی کـه دشنـهء دشمن بی آن کـه خود بخواهد / بـه قلب پوسیده اش فرو مـی رفت. / سالی کـه ترس استعفا مـی داد / و پذیرفته نمـی شد / سال تندر / سالی کـه در آن چیزی شکسته شد / چیزی جوانـه زد / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سالی کـه به دست رفقای قهرمان / چندین کیوسک امنیتی پلیس مزدور / بـه هوا پرید. / سال آسیب پذیری دشمن / سالی کـه یک پاکت گوجه فرنگی / یک سبد گل / قادر بود یک قرارگاه پلیس مزدور و ضد خلقی / یـا یک مجسمـه را بـه هوا بفرستد. / سال جایزه های کلان / به منظور سر بهترین فرزندان خلق / سالی کـه دو تن شـهید راه خلق / بر تارک حماسه نشستند / و دو سر پرشور بر خم شد. / سال پرپر شدن رفقا کاظم سلاحی و خرم آبادی / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سالی کـه با مقوای حرف / ساختمان تمدن بزرگ بالا مـی رفت. / سالی کـه با لقمـه های درشت حرف / مردم را سیر مـی د. / سال جستجوی خانـه بـه خانـه / و تفتیش عقاید / سالی کـه مزدوران از ترس / حتی بـه سایـه ها شلیک مـی د. / سال شکنجه / سال مقاومت / سالی کـه رفیق دهقانی دندان بـه هم نـهاد /ها بـه هم فشرد / و قفلی از عشق بـه خلق بر آن ها زد. / درون طول آن همـه درد / از شکنجه که تا مرگ / آن کـه عشق اش بـه خلق / با کینـه اش بـه مزدوران برابر بود / افسانـهء شکنجه و درد را بـه هم ریخت / و مرگ را بـه لرزه درون آورد / و هیچ، هیچ و هیچ نگفت. / از درد فراتر / از شکنجه فراتر / حتی از مرگ قوی تر بود. / سال شکنجه / سال مقاومت / سال اندوه / سالی کـه رفیق قبادی، سالمـی و نوزادی / چون اختران سوختند و پرتو خود را بـه خلق دادند. / سالی کـه آزاد سرو / با نارنجک رفیقی بـه شـهادت رسید / و گذشته را درون جویبار جان اش پیراست. / سالی کـه مـهرنوش / ستارهء خونین / مسلسل را از زیر چادر بیرون آورد / و مزدوران را بـه رگبار خون فشان گلوله بست / و گیسو بـه خون فرو برد. / سالی کـه رفیق بهایی پور نارنجکی رها کرد / و تکه های پیکر چندین مزدور را بـه اطراف پراکند / و در کنار اولین زن قهرمان چریک / بـه خاک افتاد. / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سال دستگیری / سال احداث زندان های تازه / سال ازدحام بوسه و نصیحت و اشک / درون مقابل زندان ها / به منظور ملاقات با خوشـه های سرخ توفان / سال شـهادت / سال پرپر شدن بهترین فرزندان خلق / درون جنگل / درون کوچه و خیـابان های درگیری / درون شکنجه گاه ها و مـیدان های تیر / سالی کـه ستارهء پنج پر آرمان خلق / درون برکهء خون شکست / سالی کـه رفقای قهرمان خلق / کتیرایی، ترگل، طاهرزاده، مدنی و کریمـی / پرپر شدند. / سالی کـه لبخند / سیـاه پوشید. / سالی کـه خلق لر عزادار بود. / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سالی کـه رفیق براتی / فریـاد رزم را / از ساحل خزر که تا آب های روشن خلیج / سر داد و جان سپرد. / سال نئون / سال کاغذ های رنگی / سال زرورق / سال جار و جنجال / سالی کـه دهان گشاد بلندگوها / ذرات هوا را از وقاحت و دروغ مـی انباشت. / سال ضیـافت تبهکاران بین المللی / کـه دست هایشان که تا آرنج / از خون خلق های زحمتکش جهان رنگین است. / سال تدابیر امنیتی / سال مقررات منع عبور و مرور / سالی کـه رفقای قهرمان / ساختمان خانـهء » صلح » و انجمن آمریکا را / منفجر د. / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سالی کـه سه قهرمان خلق / سه پارهء خشم / درون خانـه ای دور دست / بـه محاصرهء ده ها مزدور افتادند / و رفیق سیروس سپهری رفقا را بوسید / با آن ها وداع گفت / و تنـها درون برابر دشمن / درون سنگر خود ایستاد / که تا یـاران هم نبرد / رسالت خود را / درون کوچه و خیـابان / درون کارخانـه و روستا ادامـه دهند / و یک ماه بعد، درون خط ادامـه / رفیق شاهرخ هدایتی نیز / درون کوچه ی درگیری پرپر شد / و مزدوران چند ماه بعد / آن ها را درون روزنامـه ها کشتند. / رسوایی بزرگ! / سالی کـه خوابگاه دانشگاه شیراز / از درگیری فداییـان خلق و مزدوران ستم / بـه لرزه درون آمد. / سالی کـه شلیک فداییـان / نعش هفت مزدور را درون برابر خوابگاه ردیف کرد / و خلق سه شـهید داد. / سلام رفیق محمودیـان! / سلام رفیق شفیعی ها! / سلام رفیق احمدی! / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سالی کـه رفیق سلمانی نژاد/ درون انفجار سوخت / و یـاران پاک او که تا لحظهء افول / با تپانچه و مسلسل او را درون مـیان گرفته بودند / و از رفیق تودهء مردم / از قهرمان خلق / که تا آخرین نفس حراست د. / سال بدرقه / سال از دست / سال زوزهء خوف ببر کاغذی / و هاری و خشونت و دندان و چنگ / سالی کـه رفقای قهرمان / بسیـاری از مراکز ستم را / منفجر د. / سال خیمـه شب بازی / سال بر پا شدن دادگاه های ستم / دفاعیـات قهرمانانـه / اعدام های پیـاپی / و محکومـیت های طولانی / سال تظاهرات مصنوعی / سالی کـه مزدوران / حنجره های خود را پاره د / که تا از خلق / باور و اعتماد گدایی کنند. / سال انفجار تریبون های تظاهرات / و اشک تمساح / سال کینـهء منفجر / سالی کـه در گنبد، رشت و ساری / چندین مجسمـهء ستم بـه هوا رفت. / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سال گلوله / سال خون / سال رگبار بی امان / سال های مشبک مردانـه / پایـان های پر شکوه / سالی کـه در مسلخ آزادی / مـیدان چیتگر / شش تن چریک درون خون فرو نشستند. / آواز ناتمام احمدزاده ها / بانگ رسای نفرت مفتاحی ها / درون جنگل بزرگ مردم / گل کرد و پا گرفت. / سالی کـه خشم منفجر توکلی / و کینـهء مشتعل گلوی / وسعت آسمان بـه هیجان آمده را پیمود. / که تا بام روستاها / که تا شـهر و خانـه ها / که تا کارخانـه ها / سال حکومت نظامـی / و محاصرهء محله ها / سالی کـه ارتش مزدور/ درون لباس شخصی / کلت درون بغل / خیـابان ها را پر کرد / زیرا چریک خشمگین فدایی خلق / اعلام کرده بود: / » به منظور هر شـهید سی نفر » / » خون درون ازای خون » / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سال تیرباران های پیـاپی / سال خون / سالی کـه سلاح های مستعمراتی مزدوران / قلب های آتشین بهترین فرزندان خلق را / پرپر کرد. / سالی کـه آریـان فرو افتاد / آژنگ فرو افتاد / حاجیـانی فرو افتاد / سوالونی فرو افتاد / سالی کـه با مرگ آغاز شد / و با مرگ بـه سر آمد. / سالی کـه مزدوران / به منظور کشتگان فردا اشک تمساح ریختند. / سالی کـه روزهای سوگوار / با چهره ای از آتش / و چشمانی از خون / فلات غمزدهء خشمگین را روشن کرد. / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه کرد. / سالی کـه انجام اش / نام نـه تن چریک شـهید دیگر / نـه نقطهء درد را بـه ی خلق نشاند. / سالی کـه نابدل / موید و عرب هریسی / شاخه های بارور توفان / از بار و برگ / شدند / و به خاک ملتهب مـیهن درون غلتیدند. / سالی کـه آرش / اردبیلی و تقی زاده / چون تیرهای آذرخش / فصلی از بیداری درون آسمان خلق رسم د / و در انتهای خونین رسالت خود فرو افتادند. / سالی کـه امـین نیـا و سرکاری / هم چون رگبار تگرگ کینـه باد بر سر دشمن / و چون شکوفه های توفان پرپر شدند. / سالی کـه مناف فلکی / با خون / گذشته را شست / و به تبار شـهیدان پیوست. / سالی کـه زنگ بزرگ خون بـه صدا درآمد / و توفان شکوفه داد. / سال / سال چریک های فدایی خلق / و طلوع مبارزهء مسلحانـه / آنان بـه نابودی ستم برخاستند / چرا کـه نان و آزادی را به منظور همـه مـی خواستند / و خشاب اسلحه شان / با گلوله هایی از آلیـاژ کینـه و خشم پر بود. / گلوله هایی از آلیـاژ خشم و کینـهء خلق / زیباترین زیور / به منظور ء مزدوران / از مرگ نیز نیرومندتر بر خاستند / و از حنجرهء دوست داشتنی شان / پاشیدند / آوازهای سرخ بلند خویش را / روی فلات خفته ی دربند: / برپا برهنگان! / برپا گرسنگان! / برپا ستمکشان! / آنان با پره های حنجرهء مسلسل ها / فریـاد برداشتند / چنان عظیم / چنان عظیم / کـه خلق خسته تکان خورد / و قصرهای خون و ستم بـه لرزه درون آمد. / آنان درون دل های مردم مـی گشتند / و هم چنان مـی پاشیدند / آوازهای سرخ بلند خویش را / روی فلات بیدار / و در مرکز ستم / بـه قلب ستم شلیک مـی د / و با گلوی کینـه / فریـاد بر مـی داشتند / و خاک مـیهن شان / درون هیجان و امـید مـی لرزید. / آنان کـه زنگ بزرگ خون را بـه صدا درآوردند / و توفان شکوفه داد. / آنان / قهرمانانـه / بر پاهای استوارشان ایستادند / و مرگ را بر فراز دست گرفتند / درون برابر دیدگان خلق / و حقارت آن را بـه وی نشان دادند. / آنان مرگ را بر تن آسان د. / آنان مرگ را هراسان د. / آنان با مشت های ستم / پوسته ی ستم را ترکاندند. / از هیمـهء جان / شعله هایی درون فلات نشاندند / کـه مـیراثی نمـی شناسد. / شعله، شعله مـی آورد / خشم، خوشـه مـی دهد / و کینـه / سرانجام ستم را منفجر خواهد کرد. / این آهنگ تپش نبض پر شکوه آن هاست / کـه در خلق مـی زند / و زنجیر های ترس باستانی را از دست ها و پاها مـی گسلد / و از انفجار کینـه خبر مـی دهد. / از آن روز سرخ خونین / روز قصاص / کـه از راه خواهد آمد / با غرش مسلسل چریک ها / با پتک خشم کارگران / با داس های نفرت دهقانان / و این قصرهای خون و ستم را درون هم خواهد کوبید / بر لاشـهء سگان زنجیری / و بر سر تمامـی ارباب های شان. / سلام / سلام زنگ بزرگ خون / سلام رفقای شـهید / کـه خود را ویران کردید / که تا خلق تان را آباد کنید. / سلام به منظور شعله هایی کـه از عشق بـه مردم / درون چشمان تان مـی درخشید. / سلام / ستاره های خونین / سلام / ساقه های بارور سرخ توفان / سلام / چریک های فدایی خلق / سلام / خلق رنجبر ایران! جعفر کوش آبادی ترازنامـه این ترازنامـهء تلاش سالیـانـهء طبیعت است: / جوجهء بهار / چشم بر جهان گشود. / اطلسی مـیان گاهواره سحر دهان بـه خنده باز کرد. / چشمـه از کنار سنگ جوش زد. / مـیوه بر لبان شاخه های سرخ نطفه بست / خانـه های خشتی غریب خواب / زیر آفتاب زردچوبه ای / دارکوب را و برگ سبز را صدا زدند. / سال پیش / عشق هدفی نداشت / هری گلیم خویش را برون از آب مـی کشید. / خانـهء فلان جناب، / با تراس و حوض و سبزه، نو نوار شد. / درون اداره آن یکی، / با زبان چرب و نرم خویش / پست گنده ای گرفت /سال پیش، / سال زینت مسیر شاهراه ها / سال مـیهمانی مترسکان شـهر بود. / گر چه تیر کمان کودکی، / یک تن از کلاغ های ذوق کرده را / آن طرف تر از محل ما شکار کرد، / باز همچنان / بر فراز کاج های سبز، / قار قار بود و وعده های رنگ رنگ / های و هوی باد بود و اضطراب ریشـه های سست. / سال پیش، / گفته شد، / پشت آب بندهای ما، / آب هست و آب هست و آب، / لیک دیده شد کـه گله های و ، / با نی شبانکی کـه در نوای او، / انعکاس وسعتی بـه گوش مـی رسید، / از فراخنای دشت های خشک، / تشنـه و گرسنـه باز آمدند. / سال پیش / برزگر غذای خویش را، / با سپاه دانشی کـه مـیهمان تازه بود، / و سپاهیـان دیگری کـه آمدند، / سهم کرد. / گر چه خانواده اش کم آرزو چو سال های پیش ماند. / سال پیش درون اتاق روستا / باز هم چراغ موشی بدون لوله سوخت / سال پیش، / برزگر به منظور شخم زمـین، / یک تراکتور خرید / سال پیش برزگر / از تراکتور فرار کرد. / سال پیش / چشم بد بـه دور / سال مالکیت زمـین / سال فکرهای بکر / سالهای » جنگه » بود و قسط وام های بانک. / سال پیش / زیر ابرهای موسمـی / بر برنجزارهای سبز / کتری سیـاه چای جوش زد / درون تلاش مردم برنجکار / همچنان مداومت بـه چشم مـی رسید / سال پیش، / رهزن وبا / کودکان گاهواره خراب را ربود / سال پیش، آفتاب / روی پشت بام های کاگلی / توی کوچه های سرد، / پا دراز کرد / بچه های شـهر هم، / از دریچهء اتاق کارخانـه ها / از یتیم خانـه های کوچک خموش، / روی کوچه ها و پشت بام ها نگاه دوختند / سال پیش / اشتیـاق درس خواندن آن چنان زیـاد شد / کز به منظور درس کودکانشان / خانواده ها / فرش زیر پای خویش را فروختند / سال پیش، / باز هم، / دوستان خوب از قفس گریخته، / با تمام ادعای دلپسند خویش / جای ره گشودن از مـیان جنگل غمـین، / نقشـهء بنای آسمان خراش ریخته / سال پیش / هدیـه خلیج سبز ما / از به منظور شـهرهای دور، / نفت بود و پسته بود و پشم / سال پیش / هدیـه بزرگ شـهرهای دور / از به منظور ما / باز هم سه چرخه بود و گوشواره بود و روسری / سال پیش سله دارها / بهترین پرندگان شـهر را / درون قفس نگاه داشتند. / بعد دروغ نیست: / سال پیش / سال رونق قفس / سال اشک مادران پیر بود / سال پیش / سال حرف های تلخ / سال شعرهای خوب بود / گر چه دکه های مـی فروشی از کتابخانـه ها، / بیشتر فروش کرد. / سال پیش، / درون بهار خواب خانـه های لو/ زیر چتر نقره گون ماهتاب / خنده بود و گفتگوی نابجا. / سال پیش / برگزیدگان قوم / باز شیر مرغ و جان آدمـی درون اختیـار داشتند / سال پیش / از به منظور کارگر / سال نیش کوره های داغ بود و رنج کار / غصه مریضخانـه بود و زاغه های خیس / سال پیش / باغ ما / با شکوفه قهر بود / درون همان زمان، / پشت خاکریز شـهر ما / باغ های دور / تاق نصرت از شکوفه زد / زندگی، / بازتر نفس کشید / دوست داشتن اصیل بود / ماه درون فضا / شاهد شنای مردی از زمـین، / شاهد شکفتن دریچه ای بـه روی خویش بود / با تلاش دست ها کـه جنگلی بزرگ آفرید / فیل وحشی از مزارع برنج رانده شد. / سال پیش / باز آفتاب رای، / درون اتاق خویش سبز کرد. / جمع بدر آفتاب مشت مـی شود / پخش بذر آفتاب / خرمن هزار دشت سید علی صالحی ما سه نفر بودیم / دست هامان بی سایـه / سایـه هامان بر دیوار / و چشم هامان رو بـه ردپای پرندگانی / کـه در اوقات رویـاها رفته بودند / بعد هم اندکی باران آمد / ما دلمان به منظور خواندن یک ترانـهء معمولی تنگ شده بود / اما صدای شکستن چیزی شبیـه صدای آدمـی آمد. / سال ها بعد، از مادران مویـه نشین شنیدیم / هیچ بهاری آن همـه رگبار نابهنگام نباریده بود، / مـی گوید سال… سال کبوتر بود. / ما دو نفر بودیم / یـادهامان درون خانـه / خواب هامان از دریـا / وهامان تشنـه / تنـها بـه نام یکی پیـاله از انعکاس نوشانوش / بعد هم اندکی باران آمد / ما دلمان به منظور دیدن یک رخسار آشنا تنگ شده بود / اما صدای شکستن چیزی شبیـه صدای آدمـی آمد. / سال ها بعد، از مادران مویـه نشین شنیدیم / هیچ بهاری آن همـه رگبار نابهنگام نباریده بود، / مـی گویند سال… سال چاقو بود. / ما یک نفر بودیم / بعد هم اندکی باران آمد… یدلله امـینی ( مفتون ) شعر گوزن با پویـه اش، ظرافت ناز و نوا درون او / با چشمـهای مشکی گیرایش / با شاخهای افشانش، پر پیچ / با گردنش کشیده و گستاخ / من دوست دارم او را / او را، کـه شوخ و آزاد / اما همـیشـه، مضطرب و چشم و گوش باز / بر تپه ها و دامنـه ها پرسه مـی زند / و در پسین هر عطش گرم / بر آب سرد دورترین آبشارها / آغوش مـی فشارد / – آنجا کـه ای بسا، بعد هر سنگ و بوته ای / دستی بـه ماشـه ایست / آزاد و بیمناک و گریزان و خودنما / مجموعهء وجود گوزن / ترکیب بس شگرفی ست / نیمـی از آن حماسه و نیمـی از آن غنا / شعر گوزن، شعر درخت اقاقیـاست / درون حالت گریز و ستیزش با باد / و در همان حال / وسواس انتشارش درون دل / شعر گوزن / شعر هراس ها و هوس های کودکی ست / درون مرز لاله زاری ممنوع محمد علی سپانلو برج های بارانی ستاره درون فلق بندر / شکوفه درون گذر جنگل / نگاه پاسداران بر دریـا / نگاه بیدار ناوگان / درون انتظار فرج / و انفجار شب / پیـاله های برنج / و عطر چای / کنار جادهء معمول / کـه در سراسر شب ستون ها از آن گذشته اند / صفیر موشک فسفر / مـیان باد و برنجستان / و ضربه های پا / عبور گشتی ها / بـه خواب قلعه گیـان / سپاه درون جا مـی زد / ستاره جان مـی داد / کنار فانوس بادی / بـه پاس لحظهء آزادی / شفق مرا برابر بود / غروب قلعهء خیبر بود / من و برادر من خسرو / بـه آخرین برگ کتاب مـی رفتیم / من و برادر من درون شب سفرنامـه… / شبی دراز به منظور شکوفهء گیلاس / نزول باران / عبور اسکادران / پناه قافله های پشـه / کنار برج مراقبت / شب از ادامـهء یـاران خویش آگاه هست / به منظور ماه قدیمـی / فراز جادهء مـه / مـیان قله ها راه هست / و کهکشان های آسیـا / سپید و باز و کشنده / سرودهای بلندی بود / من از مـیانـهء سرطاق ها گذر کردم / سرود بود و هوا نمناک / و سگ / بـه آسیـاب پناه آورد / چه زود موسم باران رسید / عبای مزرعه خاکستری / قبای جنگل خاکستر / و زیر ساقهء پوتین / و زیر گتر مرداب / تولد زالو / شقیقه های تپنده / کـه حس گنگ خطر مـی کرد / و مرد خستهء سنگر / کـه انـهدام را مـی آزمود / مـیان بارش کمرنگ ماه / خجسته باد کمـینگاه. / از آن زمان بـه بعد چه پیش آمد / و صلح درون کشمـیر / و جنگ درون یمن / آیـا / هوا پر از پرنده / چریک درون جاده / و در مطایبه تفتیش است؟ / چراغ ها درون جنگل زغال افروخت / خطر / خطر / خطر ارتباط / مـیان شامـهء سگ / و بوی ببر / درون دنیـای نو / کـه دست خالی با دست فقر / به منظور جامعیت آزادی مـی جنگد / کنار مدرسهء کج / درون انفجار بمب فلج / زمـین پر از خزنده / چریک درون جاده / و پاسگاه کج اندیش هست / و در مطایبه تفتیش هست / کنار راه زنی غلطید / سرش بـه صبحدم نیلگونـه برگردید / و در طلوع قدیمـی آسیـا / مـیان آینـهء چشمش / عبور بمب افکن / به منظور تاریخ عادلی ثابت شد / قدم نـهیم / مسلسل ها / درون ظلمت، دروازه را قرق د / و روح فقط روح قادر هست / کـه بر جبین هراسان خطی ز خون بکشد / بله برادر! این برج های بارانی / چه مـهربان هست / با مردگان / و مشت باد / تمامـی صندلی ها را درون هم فشرد / و از مـیان بنای ستادها بگذشت / مچاله کرد غرور بلند پرچم را علی باباچاهی از دریـا دلی اما درون جوانی بسیـار بار / چندانکه دل بـه ابروی یـاری مـی باختم / وز غصه مـی گداختم / آن سوی بی قراری ما / طرفه دلاوری / بر دار / از دهان مرگ، گذر مـی کرد / و آذرخش، بر زمـینـهء پیشانیش، / درخششی از عشق و / دریـا دلی بود / باری / روزگاری / درون دکه ای کـه ملوانان / خوی کرده / مـی مـی نوشیدند / و خستگان اسکله، لیوان ته کشیدهء خود را / بر پیشخوان مـیکده / مـی کوفتند، / ما نیز / با جرعه ای نخست / دریـا دلی مـی کردیم / اما / آن سوی باده / چه ساده / یـاران از دهان مرگ، گذر مـی د / و کره اسبانی / از خون و خشم و صاعقه / درون سوگ چابک سواران، / دیوانـه وار / مـی تاختند / بر چهار گوشـهء مـیدان. / تکلیف چیست؟ / رخصت بده! / که تا با سر بریده درون آیم بـه خواب سرخ برادرهایم / که تا با زبان الکن، درد دلی کنم / گوش کر جهان را، از طبل خونشان بـه ستوه آورم / رخصت بده! / تکلیف چیست / بعد عشق آینـهء روشنی است؟ / بر رف / یـا بر کف صنوبرانی / کـه ناگهان / سر بر شانـهء آتشفشان مـی گذارند؟ / بعد عشق / دریـایی از ستاره و / مردانی دوباره هست / کـه دهانی از انگبین و آتش دارند؟ / بعد عشق / یعنی کـه با سر بریده درون آیم بـه خواب سرخ برادرهایم؟ / اما / اما دوباره / مردان تازه / تلفیقی از غزال و پلنگان / با ساز و برگ تندر و توفان / شبانـه / از آفاق مرگ / گذر د / – » هی…! / ما آمدیم / با ء شکافته / با شال خون / دروازه ها را بگشایید! » / – » مادر / آنجا…! » / دیدیم / بر بلندی ایوان / نیلوفری جوان کـه گردنبندش را / بـه نیت عاشق شدن / درون چنگ مـی فشرد / – » آنجا را / مادر…! » / و ما / درست / بر پیشخوان مـیکده / با جرعهء نخست / دریـا دلی مـی کردیم / اما / آن سوی باده / چه ساده / یـاران از دهان مرگ، / گذر مـی د. آن کـه مـی‌گفت حرکت مرد درون این وادی خاموش و سیـاه، برود شرم کند! آن کـه مـی‌گفت حرکت مرد درون این وادی خاموش و سیـاه / برود شرم کند! / مویـه کن بحر خزر / گریـه کن دشت کویر / پیرهن چاک بده جنگل سرخ گیلان / قلب خود را بدر ای قله سرسخت البرز / پانزده مرد دلیر / پانزده جان بـه کف / دست درآوردگه رزم عظیم / خون‌شان رنگ خروش / خون‌شان جلوه دل‌های امـید / ریخت از خنجر ضحاک زمان بر سر خاک / بنگر خلق ستمدیده ایران بـه بند / کـه چسان بی‌شرفان، قاتل‌ها، مـی‌ربایند ز آغوش تو فرزند تو را / پانزده نور درخشنده درون این تاریکی / پرتو افکند بـه خورشید و درخشید بـه کوه / لرزه آورد پدید! / قدم اول هر راه سترگ با شکست هم نفس هست / درس گیریم از این جان بازی / واژگون سازیم قصر فرعونی ضحاک زمان / پانزده نور درخشنده درون این تاریکی / پانزده نور امـید / خنده زن بحر خزر / خنده زن دشت کویر / خلق بر مـی‌خیزد! م. وحيدی سیـاهکل برآمد / نـهال سرخ بهمن / از ميان خاك يخزده داغدار / » و تا دشت و شـهر ريشـه دواند » / چشمـه های دور / که تا ستيغ قله ها / ريشـه های ممنوع را / درون خود گستردند / و خواب خلوت باد / آشفته شد / جنگل ! / اي تن زده بر ارتفاع خون و جنون ! / از زخم ها يت / ــ درون اين ظلمت سرد ــ / خنجری بساز ! / که تا دوباره / نغمـه های شادمانـه سرزمينم را / بسرايم … رویش سرخ سیـاهکل، درون ماست جنگلی سرخ، فرو خفته درون اعماق سکوت / باد آهسته وزان / درون دلش جوش و خروش / بر لبش قفل خموشی … افسوس / باز با اینـهمـه، راز گل سرخ / راز چندین گل سرخ / درون دل تیره شبی سرد و گرانبار / گذر کرد و / رسید از جنگل / که تا دل کوه / که تا به کویر … که تا دریـا / بر سر قلهء تاریخی دوران / پانزده زخم گلوله / پانزده شعلهء خشم / فصل یـادآوری نبض قیـام / فصل فهمـیدن و روییدن و پربار شدن / گاه شاید کـه زمانی… . / باز / تکرار شدن / پانزده مرد چریک / و هزار مرد دلیر / از بعد قلهء تاریخی آغاز نبرد / چشم بر ثانیـه ها دوخته اند / پانزده زخم گلوله / بر تن کشور من / اولین تیغ سحر بود کـه بیباک و جسورانـه دمـید / که تا که با مشعل عشق / پردهء ظلمت شب را بدرد / و درید / و طلسم وحشت / از همان لحظه شکست / از سر قلهء تاریخ وطن، / مـی نگریم: / درون دل ورطهء بیداد و ستم / خون از ریشـهء جنگل جاری ست / باز هم بر سر هر شاخه هزاران گل سرخ / ریشـه ها درون دل خاک / خونشان از سر هر برگ روان گردیده / فصل که تا فصل نبرد / خشم ، طوفان شده و پیچیده / و نگاهی بـه افق / منتظر یک فرصت / از دل جنگل سرخ / که تا دل کوه و کویر / که تا به دشت و دریـا / و من اینجا با تو / و تو آنجا با من / بـه دگرگونی این مرحله مـی اندیشیم / بـه دگرگونی این شام سیـاه / ریشـه هامان همـه درون جنگل سرخ / شاخه هامان همـه پیوسته بـه هم / ما همـه نطفهء رستاخیزیم، درون دل خلق / گل خشمـیم و کنون / باز، برمـی خیزیم / وقت آن آمده پربار شویم / باز تکرار شویم / جوشش شور و قیـام، / شعله ای تیز، درون ابعاد وسیع شرق که تا غرب / شمال که تا به جنوب / هان! برخیز کـه یـاران همگی دربندند / درون صف چوبهء دار … . / هان رفیقان! / همگی برخیزیم / وقت آنست کـه قفل ازخود بگشاییم: / » رویش سرخ سیـاهکل، درون ماست4 « شـهیـار قنبری توی قاب خیس این پنجره ها / عکسی از جمعهء غمگین مـی بینم / چه سیـاهه بـه تنش رخت عزا / تو چشاش ابرای سنگین مـی بینم / داره از ابر سیـا، خون مـی چکه / جمعه ها خون جای بارون مـی چکه / نفسم درون نمـی آد / جمعه ها سر نمـی آد / کاش مـی بستم چشامو / این ازم برنمـی آد / داره از ابر سیـا، خون مـی چکه / جمعه ها خون جای بارون مـی چکه / عصر جمعه بـه هزار سال مـی رسه / جمعه ها غم دیگه بی داد مـی کنـه / آدم از دست خودش خسته مـی شـه / با لبای بسته فریـاد مـی کنـه / داره از ابر سیـا، خون مـی چکه / جمعه ها خون جای بارون مـی چکه / جمعه وقت رفتنـه / موسم دل کندنـه / خنجر مـی زنـه / اون کـه همراه منـه / داره از ابر سیـا، خون مـی چکه / جمعه ها خون جای بارون مـی چکه ایرج جنتی عطایی پشت سر، پشت سر / پشت سر جهنمـه / روبرو، روبرو / قتلگاه آدمـه / روح جنگل سیـاه / با دست شاخه هاش داره / روحمو از من مـی گیره / که تا یـه لحظه مـی مونم / جغدا تو گوش هم مـیگن: / » پلنگ زخمـی مـی مـیره » / راه رفتن دیگه نیست / حجلهء پوسیدن من / جنگل پیره / قلب ماه سر بـه زیر / بـه دار شاخه ها اسیر / غروبشو من مـی بینم / ترس رفتن تو تنم / وحشت موندن تو دلم / خواب برگشتن مـی بینم / هر قدم، بـه هر قدم / لحظه بـه لحظه سایـهء / دشمن مـی بینم / پشت سر، پشت سر / پشت سر جهنمـه / روبرو، روبرو / قتلگاه آدمـه بن بست به جان باخته اصغر محبوب مـیون این همـه کوچه / کـه به هم پیوسته / کوچهء قدیمـی ما / کوچهء بن بسته / دیوار کاهگلی یـه باغ خشک / کـه پر از شعرای یـادگاریـه / بین ما مونده و اون رود بزرگ / کـه همـیشـه مثل بودن جاریـه / صدای رود بزرگ / همـیشـه تو گوش ماست / این صدا لالایی / خواب خوب بچه هاست / کوچه اما هر چی هست / کوچهء خاطره هاست / اگه تشنـه ست، اگه خشک / مال ماست، کوچهء ماست / توی این کوچه بـه دنیـا اومدیم / توی این کوچه داریم پا مـی گیریم / یـه روز هم مثل پدربزرگ حتما / توی همـین کوچهء بن بست بمـیریم / اما ما عاشق رودیم، مگه نـه؟ / نمـی تونیم پشت دیوار بمونیم / ما یـه عمره تشنـه بودیم، مگه نـه؟ / نباید آیـهء حسرت بخونیم / دست خسته مو بگیر / که تا دیوار گلی رو خراب کنیم / یـه روزی – هر روزی باشـه – دیر و زود / مـی رسیم با هم بـه اون رود بزرگ / تنای تشنـه مونو / مـی زنیم بـه پاکی زلال رود بگو بـه ایران وطن پرنده پر درون خون / وطن شکفته گل درون خون / وطن فلات شـهید و شب / وطن پا که تا به سر خون / وطن ترانـهء زندانی / وطن قصیدهء ویرانی / ستاره ها اعدامـیان ظلمت / بـه خاک اگر چه مـی ریزند / سحر دوباره برمـی خیزند / بخوان کـه دوباره بخواند / این عشیرهء زندانی / گل سرود شکستن را / بگو کـه به خون بسراید / این قبیله قربانی / حرف آخر رستن را / با دژخیمان اگر شکنجه / اگر بند هست و شلاق و خنجر / اگر مسلسل و انگشتر / با ما تبار فدایی / با ما غرور رهایی / بـه نام آهن و گندم / اینک ترانـهء آزادی / اینک سرودن مردم / امروز ما امروز فریـاد / فردای ما روز بزرگ مـیعاد / بگو کـه دوباره مـی خوانم / با تمامـی یـارانم / گل سرود شکستن را / بگو بگو کـه به خون مـی سرایم / دوباره با دل و جانم / حرف آخر رستن را / بگو بـه ایران / بگو بـه ایران اردلان سرفراز شقایق به خسرو گلسرخی دلم مثل دلت خونـه، شقایق / چشام دریـای بارونـه، شقایق / مث مردن مـی مونـه دل ب / ولی دل بستن آسونـه شقایق / شقایق درد من، یکی دو که تا نیست / آخه درد من از بیگانـه ها نیست /ی خشکیده خون من رو دستاش / کـه حتی یک نفس از من جدا نیست / شقایق آی شقایق، گل همـیشـه عاشق / شقایق اینجا من خیلی غریبم / آخه اینجای عاشق نمـی شـه / عزای عشق غصه ش جنس کوهه / دل ویرون من از جنس شیشـه / شقایق آخرین عاشق تو بودی / تو مردی و پس از تو عاشقی مرد / تو رو آخر سراب و عشق و حسرت / ته گلخونـه های بیی برد / شقایق وای شقایق، گل همـیشـه عاشق / دویدیم، دویدیم و دویدیم / بـه شب های پر از قصه رسیدیم / گره زد سرنوشتامونو تقدیر / ولی ما عاقبت از هم بریدیم / شقایق جای تو دشت خدا بود / نـه تو گلدون، نـه توی قصه ها بود / حالا از تو فقط این مونده باقی / کـه سالار تموم عاشقایی / شقایق آی شقایق، گل همـیشـه عاشق / شقایق وای شقایق، گل همـیشـه عاشق یغما گلرویی سرود سپیده با هر سپیده بانگ گلوله! درون هر گلوله مرگ کبوتر! / با هر کبوتری گلی از خون! درون هر گلی ستارهء پر پر! / که تا کی ستیز داس و شقایق؟ اعدام برگ و قتل صنوبر؟ / که تا کی مصاف سرب و شقیقه؟ که تا کی ستیز و خنجر؟ / از نو قسم بـه گل، بـه ستاره! از نو قسم بـه خلق دلاور! / ای جوخه جوخه های جنایت! ای چکمـه های بـه خون شناور! / با طبل گام شب شکنان و با ضجه های این همـه مادر، / تصنیف ناب مرگ هیولا، آواز سرخ خشم برادر! / هر مشت بسته غنچهء کینـه، که تا خون بهای لالهء بی سر! / که تا فصل فسخ حصار و زنجیر! که تا قوم هم صدا و برابر! / با پرچمـی بـه رنگ ترانـه! بر شانـهء شـهامت ! / یک نعره مانده که تا خود خورشید! که تا مرگ دیو خفته بـه بستر! / ای درون ستیز این شب خون ریز! ای دست تو مسلسل و سنگر! / با من بیـا بـه فتح رهایی! که تا مرگ سایـه، که تا شب آخر! / فردای ما شکستن هر مرز! فردای ما تبلور باور! / با هر سپیده عطر ترانـه! درون هر ترانـه، سپیدهء دیگر! زمستان 1357 اصلان اصلانيان شب هست و چهره ميهن سياهه شب هست و چهره ميهن سياهه / نشستن درون سیـاهی ها گناهه / تفنگم را بده که تا ره بجویم / کـه هر کـه عاشقه پایش بـه راهه. / برادر، بیقراره / برادر، شعله واره / برادر، دشت ش لاله زاره. / شب و دریـای خوف انگیز و توفان / من و اندیشـه های پاک پویـان / برایم خلعت و خنجر بیـاور / کـه خون مـی بارد از دلهای سوزان. / برادر، نوجوونـه / برادر، غرق خونـه / برادر، کاکلش آتشفشونـه. / تو کـه با عاشقان درد آشنایی / تو کـه همرزم و همزنجیر مایی / ببین خون عزیزان را بـه دیوار / بزن شیپور صبح روشنایی. / برادر بیقراره / برادر نوجوونـه / برادر شعله واره / برادر غرق خونـه / برادر کاکلش آتشفشونـه / برادر کاکلش آتشفشونـه ربابه جوزقی سیـاهکلی دیگر بر آفرینیم شب هست و آسمان پر از ستاره / ستاره ها درون آن بالا پر از نام و نشانـه / آخه امشب تولد دوباره شانـه / 19 بهمن روز سیـاهکل / سیـا هیش بر دل دشمن نشسته / دشمن که تا دندان مسلح / نخوابیده هنوز نگاهش با ترس بـه آسمانـه / بـه آسمان پر از ستاره / غافل از این کـه هر ستاره / که تا ابد زنده و جاودانـه / آنـها رفته اند توی آسمان ها / ولی یـارانشان روی زمـینند / مـیگن کار زحمتکشان همـیشـه اینـه / ستاره شدن و پتک آهنینـه / دشمن که تا دندان مسلح / نخوابیده هنوز نگاهش با ترس بـه آسمانـه / تفنگش را زمـین نگذاشته اما / لباسش قبایی که تا روی زمـینـه / نگاه کن، نگاه کن! بـه چنگ و دندانش / کـه خون کارگر روی زمـینـه / تو کـه همرزم هم درد مایی / تو کـه خود کارگر و بی قبایی / بیـا با هم بشیم که تا ره بیـابیم / دل هر دیکتاتور را لرزه درآریم / سیـاهی برکنیم زنیم بر طبل شادی صدیقه صرافت قسم خوردم بر تو من ای عشق5 / کـه جان بازم درون ره ات ای عشق / نیرزد جان درون رهی والا / کـه ناچیز هست هدیـه ای ای عشق / بـه خون پاک شـهیدان ات / بـه قلب پر خون این ملت / نگیرد این شعله خاموشی / فروزد از هر کران ای عشق / گمان بردند شعله مـی مـیرد / بساط ظلم ریشـه مـی گیرد / نخشکد آن شاخهء سرسبز / کـه آب از خون شـهیدان خورد / ز هر برگی کـه اش بـه خاک افتد / هزاران سرو چمن روید / پدید آید جنگلی انبوه / ز نیروی قهر خلق ای عشق آتش شعله برکش / شعله دم فرومکـش / آن چنان بسوز / آن چنان بسوز / کـه بر پا کنی بس / روشنی درون دل ما / روشنـی هـای انسـان / با نیروی توده برکن رسم بیداد / انقـلاب خلـق انقـلاب مـا / نگون سازد اندیشـهء اهرمن را / بسازد جهانی سراسر صفا را / با نیروی توده برکن رسم بیداد / کاندر آن جهان نـزد مـردمـان / نیـابی نشانی ز فقر و ز حرمـان / نباشد دلی رنجه از بهـر بیداد آفتابکاران جنگل سراومد زمستون6، شکفته بهارون / گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون / کوه ها لاله زارن، لاله ها بیدارن / تو کوه ها دارن گل گل گل، آفتاب و مـی کارن / توی کوهستون، دلش بیداره / تفنگ و گل و گندم داره مـیاره / توی اش جان جان جان / توی اش جان جان جان / یـه جنگل ستاره داره، جان جان، یـه جنگل ستاره داره / سراومد زمستون، شکفته بهارون / گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون / لبش خندهء نور / دلش شعلهء شور / صداش چشمـه و یـادش آهوی جنگل دور / توی کوهستون، دلش بیداره / تفنگ و گل گندم داره مـیاره / توی اش جان جان جان / یـه جنگل ستاره داره، جان جان، یـه جنگل ستاره داره مـی گذرد درون شب آینـهء رود / خفته هزاران گل درون ء رود / گلبن لبخند فردایی موج / سر زده از اشک سیمـینـهء رود / فراز رود نغمـه خوان / شکفته باغ کهکشان / مـی سوزد شب درون این مـیان / اوج و فرودش، رود و سرودش / مـی رود که تا دریـای دور / باغ آینـه، دارد درون / مـی رود که تا ژرفای دور / موجی درون موجی مـی بندد / بر افسون شب مـی خندد / با آبی ها مـی پیوندد / موجی درون موجی مـی بندد / بر افسون شب مـی خندد / با آبی ها مـی پیوندد / فردا رود افشان ابریشم درون دریـا مـی خوابد / خورشید از باغ خاور مـی روید بر دریـا مـی تابد / موجی درون موجی مـی بندد / بر افسون شب مـی خندد / با آبی ها مـی پیوندد / موجی درون موجی مـی بندد / بر افسون شب مـی خندد / با آبی ها مـی پیوندد / فردا رود طغیـان شور افکن درون دریـا مـی خوابد / خورشید از شرق سوزان مـی روید بر دریـا مـی تابد / موجی درون موجی مـی بندد / بر افسون شب مـی خندد / با آبی ها مـی پیوندد / موجی درون موجی مـی بندد / بر افسون شب مـی خندد / با آبی ها مـی پیوندد خـون ارغـوان هـا… زده شعله درون چمن / درون شــب وطــن / خون ارغوان ها / تو ای بانگ شـور افکـن / تـا سحــر بــزن / شعله که تا کران ها / کـه در خون خستـه گــان / دل شکسته گان / آرمـیـده طـوفــان / بـــه آینـــده گـــان نگـــر / درون زمــان نگــر / بر دمـیده طوفـان / قفس را بسوزان / رها کن پرندگان را / بشارت دهندگان را / کـه لبخنـد آزادی / خـوشــهء شــادی / بــا سحــر بــرویــد / سرود ستـاره را / موج چشمـه با / آهوان بگوید گل مـینا از درون شب تار / مـی شكوفد گل صبح / خنده برلب گل خورشید کند / جلوه بر كوه بلند / خنده برلب گل خورشید کند / جلوه بر كوه بلند / نیست تردید، زمستان گذرد / نیست تردید، زمستان گذرد / وز پی اش پیک بهار، با هزاران گل سرخ، بی گمان مـی آید / وز پی اش پیک بهار، با هزاران گل سرخ، بی گمان مـی آید / درون گذرگاه شب تار / بـه دروازهء نور / گل مـینای جوان / خون بیفشانده تمام / روی دیوار زمان / خون بیفشانده تمام / روی دیوار زمان / لاله ها نیز نـهادند بـه دل / همگی داغ سیـاه / گر چه شب هست هنوز / با سیـه چنگ بر این بام آونگ / آسمان غرق ستاره ست و لیک / آسمان غرق ستاره ست و لیک / آسمان غرق ستاره ست هنوز / خوشـه ها بسته ستاره گل گل / خوشـهء اختر سرخ / با تپش های سترگ / عاقبت كورهء خورشید گدازان گردد / عاقبت كورهء خورشید گدازان گردد باد و طوفان باد و طوفان گر کند غوغا بر پا / باد و بوران گر بتوفد درون شب ها / بانگ تندر گر خروشد درون دریـا / شب زند گر خیمـه ها بر جنگل ها / کوه سرکش سر بساید آسمان را همـه جا / سرفرازد پا بر جا، بنگرد بر دریـاها / مـی خروشد ز دل ابر سیـاه / مـی شکوفد گل خون همـه جا / سوز پنـهان عاشقان دلیر / سرکشد، از دل تیر، دل تیر، دل تیر / زندگی مـی شکفد پر غوغا / درون دل سبز همـه جنگل ها / مـی دود با گل خون درون دل شـهر / مـی درخشد از افق های خاور / طوفان خون ما، درون هر جام لاله سرخ / برفروزد آتش ها، سرکشاند از سنگرها پـرنیـان شفــق بــه پــرنیــان شفــق / زخون شراره دمـید / ز سرخی اش شرری / بـه هر ستاره رسید / گلوله بارد کـه تـا بـرآرد ز شـط آتـش و خـون / ز صبــح تــوده نـویــد / ز سرخی هر ستاره اکنون نشسته درون تن شب / نشان صبح سپید / نشان صبح سپید / ببین کـه شـهر و جنگل ها / ز قهر آنان خونین هست / شـهاب راه آینده / ز خون آنان آذین هست / شکوه روشنی فردا / ز خون برآرد سر / بگو بـه مـیهن کـه خون بیژن ستاره گشت و از آن / چه سان شراره دمـید / بـه سرخی هر ستاره اکنون نشسته درون تن شب / نشان صبح سپید / بـه سرخی هر ستاره اکنون نشسته درون تن شب / نشان صبح سپید / ز سرنگونی شب / کنون نگر همـه جا / زخشم و كینـهء خلق / شراره گشته بـه پا / بـه نام هر یل كه از سیـهكل چو تندری دمد از / سرود آتش و خون / شـهادت هر ستاره سازد ز سرخ چهرهء خویش / تلاش و كینـه فزون / تلاش و كینـه فزون / رهایی خلق ایران / نبرد ما را آیین هست / و كهكشان فردایش ز خون آنان آذین هست / شكوه روشنی فردا / ز خون برآرد سر / بگو بـه مـیهن كه خون بیژن ستاره گشت و از آن / چه سان شراره دمـید / بـه سرخی هر ستاره اكنون نشسته درون تن شب / نشان صبح سپید / نشان صبح سپید ایران من بعد از آن مرداد گران / خشم تو خفته درون خاکستر تابستان / ای مـیهن ام ای / ایران من / ای مـیهن ام ای / زندان من / مـی درخشد شعلهء آفتاب / روی توفان سرخ انقلاب / چون فدایی با خشم و خون بـه پیش / از دل آهن و دود و شخم و خیش / سلطنت / شود نگون شود نگون شود نگون / گل دهد / فلات خون فلات خون فلات خون / بهار خون مردمان / گل آورد گل ارغوان گل ارغوان گل ارغوان / بعد از آن مرداد گران / خشم تو خفته درون خاکستر تابستان / ای مـیهن ام ای / ایران من / ای مـیهن ام ای / زندان من / مـی درخشد شعلهء آفتاب / روی توفان سرخ انقلاب / چون فدایی با خشم و خون بـه پیش / از دل آهن و دود و شخم و خیش / سلطنت / شود نگون شود نگون شود نگون / گل دهد / فلات خون فلات خون فلات خون / گلوله شعله ور شود / شب وطن / سحر شود سحر شود سحر شود / مـی درخشد شعلهء آفتاب / روی توفان سرخ انقلاب / چون فدایی با خشم و خون بـه پیش / از دل آهن و دود و شخم و خیش زندانی زندانی ای اوج فریـاد / زندانی ای هر دم درون یـاد / ای کـه شور و عزم آهنین ات / سر داده آواز آخرین ات / زندانی ای اوج فریـاد / زندانی ای هر دم درون یـاد / درون نگه همگان، تو همان شیری / گر چه ز جور شـهان تو بـه زنجیری / خونین پیکار تو / فردا از آن تو / لاله ز خون رخ تو سرخی دارد / ژاله ز پاکی روی تو مـی بارد / پرپا کـه راه تو / فردا از آن تو / نقش جان بازی ات همـه جای اوین / نشانـه ای از رزم بیژن گرد و دلیر / حماسهء تاریخ پر ز فراز و نشیب / خونین پیکار تو / فردا از آن تو / لاله ز خون رخ تو سرخی دارد / ژاله ز پاکی روی تو مـی بارد / نشانـه ای از رزم بیژن گرد و دلیر / حماسهء تاریخ پر ز فراز و نشیب / به منظور ما درسی دیگر دارد / نوید پیروزی درون بر دارد / زندانی ای اوج فریـاد / زندانی ای هر دم درون یـاد / ای کـه خلق از استقامت تو مـی رزمد با خصم و دشمن تو / زندانی ای اوج فریـاد / زندانی ای هر دم درون یـاد / تودهء ما بـه وجود تو مـی نازد / درون ره خلق های ما همـه جان بازند / از بهر استقلال / درون راه آزادی / درون ره آتش و خون / چو بستی پیمان / دست شکنجه گر / تو شده لرزان / پیچیده درون هر کران / نام تو جاودان / عقاب آزادی آید بـه پرواز / ز پهنـهء شـهر و ده مـی دهد این آواز / کـه رزم ما باشد رزم ترگل بـه آفتاب / بـه راه یـاران حتما جان نـهاد چو خسرو و بهرنگ و پاک نژاد / بـه راه یـاران حتما جان نـهاد چو روشنتار و حیدر خان هماره یـاد ز خون جلوه کن ای هماره یـاد / صبح خونین بهمن بـه چشمان تو آرمـیده / شرر زد بـه مرداب تیره گون / خروش خون / ز قلب سیـه کل کشیده پر / ز جوش خون / هزاران پرستوی خون چکان / بـه خون خانـه / دل اش خون و چشم اش بـه آن آبی بی کرانـه / مگر بشکفد باغ نیلوفران / بی قراران آن پهن آبی / مگر بشکفد از خون درون شب خستگان آفتابی / ز خون جلوه کن ای هماره یـاد / صبح خونین بهمن بـه چشمان تو آرمـیده علی ندیمـی برپاخیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن برپاخیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن / برپاخیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن / برپاخیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن / چو درون جهان قیود بندگی / اگر فتد بـه پای مردمـی / بـه دست توست / بـه رای مشت توست / رهایی جهان ز طوق جور و ظلم / بـه پا کنیم قیـام مردمـی / رها شویم / ز قید بندگی / چو درون جهان قیود بندگی / اگر فتد بـه پای مردمـی / بـه دست توست / بـه رای مشت توست / رهایی جهان ز طوق جور و ظلم / بـه پا کنیم قیـام مردمـی / رها شویم ز قید بندگی / همپاییم، همراهیم، همرزمـیم، همسازیم / جان بر کف، برخیزیم، برخیزیم، پیروزیم / برپاخیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن / برپاخیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن / بـه هر کجا نشان ز ثروت هست / ز حاصل تلاش کارگر هست / زمـین غنی ز رنج برزگر / ز همتش شود ز دانـه خرمنی / بـه پا کنیم قیـام مردمـی / رها شویم ز قید بندگی / اگر شود صدای ما یکی / ز خشم خود شرر بـه پا کنیم / بنای صلح جاودان نـهیم / بـه پای خلق چو جان خود فدا کنیم / بـه پا شود قیـام مردمـی / رها شویم ز قید بندگی / همپاییم، همراهیم، همرزمـیم، همسازیم / جان بر کف برخیزیم، برخیزیم، پیروزیم / برپاخیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن / برپاخیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن / برپاخیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن / برپاخیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن / برپاخیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن پانویس 1. پیـام فدایی. شماره 59. ( فروردین 1383). 2. جریـان شعر مقاومت یـا بـه تعبیر دیگر شعر چریکی بی مقدمـه درون شعر فارسی معاصر ایجاد نشده است. درون این زمـینـه نیز نیما یوشیج مانند بسیـاری از زمـینـه های دیگر پیشرو محسوب مـی شود: … / رسم از خطهء دوری نـه دلی شاد درون آن / سرزمـین هایی دور / جای آشوبگران / کارشان کشتن و کشتار کـه از هر طرف و گوشـهء آن / مـی نشانید بهارش گل با زخم جسدهایـان… / وین زمان فکرم این هست که درون خون برادرهایم / ناروا درون خون پیچان / بی گنـه غلتان درون خون / دل فولادم را زنگ کند دیگرگون. » فروغ خود نخستین مبشر جنگ های چریکی و مبارزهء مسلحانـه مـی تواند بـه حساب آید وقتی کـه مـی گوید: … / حیـاط خانـهء ما تنـهاست / تمام روز / درون صدای تکه تکه شدن مـی آید / و منفجر شدن / همسایـه های ما همـه درون خاک باغچه هایشان بـه جای گل / خمپاره و مسلسل مـی کارند / همسایـه های ما همـه بر روی حوض های کاشیشان / سرپوش مـی گذارند / و حوض های کاشی / بی آنکه خود بخواهند / انبارهای مخفی باروتند / و بچه های کوچک کیف های مدرسه شان را / از بمب های کوچک پر کرده اند / …» ( شفیعی کدکنی، 1359: 88 ). 3. شعر » من یک » از پری آیتی، درون زندان قصر سروده شده هست ( مـهدی سامع، 1390 ). 4. شعر » رویش سرخ سیـاهکل، درون ماست » از شقایق. 5. شعر » قسم » از صدیقه صرافت است. قسمت اول آن را درون کمـیته مشترک ضد خرابکاری سروده؛ قسمت دوم آن درون زندان قصر با همکاری پری آیتی ( مـهدی سامع، 1390 ). 6. هفت ترانـه » سراومد زمستون، رود، خون ارغوان ها، گل مـینا، باد و طوفان، پرنیـان شفق، ایران من » درون نوار صوتی » شراره های آفتاب » از سعید سلطانپور. 7. نعمت مـیرزازاده » پرواز درون طوفان «، احمد خرم آبادی » نامـه احمد خرم آبادی بـه مادرش «، خسرو گلسرخی » آوازهای پیکار «، سیـاوش مطهری » تو را کشتند «، رضا براهنی درون مجموعه » ظل الله «، اسماعیل خویی درون مجموعه » کشتار 67 بـه بانگ بلند «. منابع: 1. ابتهاج، هوشنگ. ( 1390 ). آینـه درون آینـه، بـه انتخاب محمدرضا شفیعی کدکنی. تهران: چشمـه. 2. اخوان ثالث، مـهدی. ( 1381 ). سه کتاب. تهران: زمستان. 3. جنتی عطایی، ایرج. ( 1381 ). زمزمـه های یک شب سی ساله. تهران: کتاب مـهر. 4. حسین پور چافی، علی. ( 1387 ). جریـان های شعری معاصر فارسی. تهران: امـیرکبیر. 5. حقوقی، محمد. ( 1377 ). شعر نو از آغاز که تا امروز. تهران: ثالث. 6. خویی، اسماعیل. ( 1357 ). گزینـه شعرهای اسماعیل خویی. تهران: مروارید. 7. سرفراز، اردلان. ( 1383 ). از ریشـه که تا همـیشـه. تهران: ورجاوند. 8. سلطانپور، سعید. ( 1351 ). آوازهای بند. بی جا. 9. _________ . ( 1356 ). از کشتارگاه. بی جا. 10. شاملو، احمد. ( 1384 ). مجموعه آثار، دفتر یکم: شعرها. تهران: نگاه. 11. شفیعی کدکنی، محمد رضا. ( 1380 ). ادوار شعر فارسی از مشروطیت که تا سقوط سلطنت. تهران: سخن. 12. _______________ . ( 1379 ). آیینـه ای به منظور صداها. تهران: سخن. 13. ________________ . ( 1382 ). هزارهء دوم آهوی کوهی. تهران: سخن. 14. ________________ . ( 1388 ). درون کوچه باغ های نیشابور. تهران: سخن. 15. صالحی، سید علی. ( 1392 ). گزینـه اشعار سید علی صالحی. تهران: مروارید. 16. فدایی نیـا، صفر. بی تا. شعر نوین: انقلاب ایران درون شعر معاصر. تهران: توس. 17. قنبری، شـهیـار. ( 1379 ). دریـا درون من. تهران: جاویدان. 18.رایی، سیـاوش. ( 1380 ). از خون سیـاوش. تهران: سخن. 19. گلدمن، لوسین. ( 1376 ). جامعه، فرهنگ، ادبیـات. ترجمـهء محمد جعفر پوینده. تهران: چشمـه. 20. گلرویی، یغما. ( 1392 ). تصور کن: مجموعه ترانـه. تهران: نگاه. 21. گلسرخی، خسرو. ( 1380 ). ای سرزمـین من. تهران: نگاه. 22. _________ . ( 1383 ).خسته تر از همـیشـه. تهران: آرویج. 23. لنگرودی، شمس. ( ). تاریخ تحلیلی شعرنو، جلد چهارم. تهران: مرکز. 24. مصدق، حمـید. ( 1378 ). که تا رهایی… . تهران: زریـاب. 25. پیـام فدایی. ( فروردین 1383 ). شماره 59. 26. سایت سازمان چریک های فدایی خلق ایران. 27. سایت چریک های فدایی خلق ایران. اشتراک گذاری دوست‌داشتن: دوست داشتن در حال بارگذاری...

عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد  فدایی درون شعر معاصر ایران | مجله هفته




[عشق در شعر معاصر همچنان نفس می کشد]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 26 Jun 2018 08:16:00 +0000