نیامدی چرا

نیامدی چرا باران چرا به منظور تسلی نیـامدی؟ | شعر نو : آقا چرا نیـامدی؟ | گنجور » شـهریـار » گزیدهٔ غزلیـات » غزل شمارهٔ ۱۳۴ - انتظار | از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران؛ شعرهای عاشقانـه شـهریـار | چه روزها کـه یک بـه یک غروب شد، نیـامدی |

نیامدی چرا

باران چرا به منظور تسلی نیـامدی؟

پرستو - باران کـه آمد دلمان را حسابی سوزاند. نیامدی چرا همـه مـی دانستیم بـه حرمت و آبروی حسین(ع)، نیامدی چرا خداوند باران را فرستاده ... نیامدی چرا ولی همـه مان بـه تنـها چیزی کـه فکرکردیم این بود کـه باران چرا آن روز درون کربلا ... نیـامد!

باران مـی آید و شب سرد محرم است

فصل عزای سید مظلوم عالم است

بااینکه تر شده ست بیـابان این دلم

اما هنوز درون تب گرمای ماتم است

باران! چرا درون آن دل گرما نیـامدی؟

بر روی پر خجالت سقا نیـامدی؟

وقتی کـه مشک پاره شد و آبرو بریخت

باران چرا به منظور تسلی نیـامدی؟

بی آبی و تلذی وتشنگی... عطش

ترس از اسارت و کتک و بردگی... عطش

آن روزها کـه دل ز حرارت کباب بود

یک چیز بود معنی هر زندگی... عطش !

باران! چرا بـه حال سکینـه دلت نسوخت؟!

بر غربت غریب مدینـه دلت نسوخت؟!

وقتی کـه شمر بر تن خورشید مـی نشست

بر داغی و غریبی دلت نسوخت؟!

باران نیـا! دلم ز غمش مـی شود کباب

از غصه و غم دل تفتیده رباب

از گریـه های کودک شش ماهه ای کـه سوخت

از بی بصیرتی و جهالت... نـه قحط  آب...!

ای آسمان! دلت ز محرم گرفته است؟

از فکر اشک های دمادم گرفته است؟

باران! ببار بر دل دلتنگ و خشکمان

کاین را هوای پر از غم گرفته است

: نیامدی چرا




[نیامدی چرا]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sun, 08 Jul 2018 16:09:00 +0000



نیامدی چرا

شعر نو : آقا چرا نیـامدی؟

درودهابر داداش گلمبسیـارزیبا

از جمعه ها دیگر دلم دارد گله بازادگروز انتظار بی ثمر رفت حوصله بازادگر

تاکی مگر من منتظر بر راه تو باشم بگوچشمان من رفت از کفم خون درون دله بازادگر

الّلهم عجل لولیک الفرجآمـین

نیـامدی چرا شعر نو : نیامدی چرا آقا چرا نیـامدی؟ mimplus.irنیـامدی چرا شعر نو : آقا چرا نیـامدی؟ mimplus.irنیـامدی چرا شعر نو : آقا چرا نیـامدی؟ mimplus.ir

. نیامدی چرا . نیامدی چرا ، نیامدی چرا

نیامدی چرا شعر نو : آقا چرا نیـامدی؟




[نیامدی چرا]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sat, 30 Jun 2018 06:17:00 +0000



نیامدی چرا

گنجور » شـهریـار » گزیدهٔ غزلیـات » غزل شمارهٔ ۱۳۴ - انتظار

نیـامدی چرا گنجور » شـهریـار » گزیدهٔ غزلیـات » غزل شمارهٔ ۱۳۴ - انتظار mimplus.ir

باز امشب ای ستاره تابان نیـامدی

باز ای سپیده شب هجران نیـامدی

شمعم شکفته بود کـه خندد بـه روی تو

افسوس ای شکوفه خندان نیـامدی

زندانی تو بودم و مـهتاب من چرا

باز امشب از دریچه زندان نیـامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب کـه باز

چون سرگذشت عشق بـه پایـان نیـامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزل خوان نیـامدی

گفتم بـه خوان عشق شدم مـیزبان ماه

نامـهربان من تو کـه مـهمان نیـامدی

خوان شکر بـه خون جگر دست مـی دهد

مـهمان من چرا بـه سر خوان نیـامدی

نشناختی فغان دل رهگذر کـه دوش

ای ماه قصر برایوان نیـامدی

گیتی متاع چون منش آید گران بـه دست

اما تو هم بـه دست من ارزان نیـامدی

صبرم ندیده ای کـه چه زورق شکسته ایست

ای تخته ام سپرده بـه طوفان نیـامدی

در طبع شـهریـار خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیـامدی

نیـامدی چرا گنجور » شـهریـار » گزیدهٔ غزلیـات » غزل شمارهٔ ۱۳۴ - انتظار mimplus.ir . نیامدی چرا . نیامدی چرا : نیامدی چرا ، نیامدی چرا

نیامدی چرا گنجور » شـهریـار » گزیدهٔ غزلیـات » غزل شمارهٔ ۱۳۴ - انتظار




[نیامدی چرا]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Thu, 14 Jun 2018 15:26:00 +0000



نیامدی چرا

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران؛ شعرهای عاشقانـه شـهریـار

بیست و هفتم شـهریور، نیامدی چرا روز درگذشت شـهریـار شاعر معاصر ایرانی بـه عنوان روز شعر و ادب فارسی نامگذاری شده است. نیامدی چرا درون ادامـه غزل‌های عاشقانـه شـهریـار را با هم مرور مـی‌کنیم، عاشقانـه‌هایی کـه امروز ضرب‌المثل شده‌اند.

گلچینی از اشعار شـهریـارحالا چرا

آمدی جانم بـه قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا کـه من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر مـی خواستی حالا چرا

عمر ما را مـهلت امروز و فردای تو نیستمن کـه یک امروز مـهمان توام فردا چرا

نازنینا ما بـه ناز تو جوانی داده ایمدیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه کـه با این عمرهای کوته بی اعتباراینـهمـه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر بـه زیر افکنده بودایشیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران کـه یک دم درون تو چشم من نخفتاینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان مـی کنددر شگفتم من نمـی پاشد ز هم دنیـا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزینخامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شـهریـارا بی حبیب خود نمـی کردی سفراین سفر راه قیـامت مـیروی تنـها چرا

تو بمان و دگران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگرانرفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردیتو بمان و دگران وای بـه حال دگران

رفته چون مـه بـه محاقم کـه نشانم ندهندهر چه آفاق بجویند کران که تا به کران

مـیروم که تا که بـه صاحبنظری بازرسممحرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آینـه اهل صفا مـی شکنندکه ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار کـه در زلف درون شکنتیـادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزودلاله رویـا تو ببخشای بـه خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت تراورنـه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همـه بگذاشتن و بگذشتنکاین بود عاقبت کار جهان گذران

شـهریـارا غم آوارگی و دربدریشورها درون دلم انگیخته چون نوسفران

سه تار من

نالد بـه حال زار من امشب سه تار مناین مایـه تسلی شب های تار من

ای دل ز دوستان وفادار روزگارجز ساز من نبودی سازگار من

در گوشـه غمـی کـه فراموش عالمـی استمن غمگسار سازم و او غمگسار من

اشک هست جویبار من و ناله سه تارشب که تا سحر ترانـه این جویبار من

چون نشترم بـه دیده خلد نوشخند ماهیـادش بـه خیر خنجر مژگان یـار من

رفت و به اختران سرشکم سپرد جایماهی کـه آسمان بربود از کنار من

آخر قرار زلف تو با ما چنین نبودای مایـه قرار دل بیقرار من

در حسرت تو مـیرم و دانم تو بی وفاروزی وفا کنی کـه نیـاید بـه کار من

از چشم خود سیـاه دلی وام مـیکنیخواهی مگر گرو بری از روزگار من

اختر بخفت و شمع فرومرد و همچنانبیدار بود دیده شب زنده دار من

من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاکبختش بلند نیست کـه باشد شکار من

یک عمر درون شرار محبت گداختمتا صیرفی عشق چه سنجد عیـار من

جز خون دل نخواست نگارندهٔ سپهربر صفحهٔ جهان رقم یـادگار من

زنگار زهر خوردم و شنگرف خون دلتا جلوه کرد این همـه نقش و نگار من

در بوستان طبع حزینم چو بگذریپرهیز نیش خار من ای گلعذار من

من شـهریـار ملک سخن بودم و نبودجز گوهر سرشک درون این شـهریـار من

گوهرفروش

یـار و همسر نگرفتم کـه گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همـه پیری پسرم

تو جگر گوشـه هم از شیر بریدی و هنوزمن بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل مـیخورم و چشم نظر بازم جامجرمم این هست که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم بـه جوانی هوسیـهوس عشق و جوانیست بـه پیرانـه سرم

پدرت گوهر خود که تا به زر و سیم فروختپدر عشق بسوزد کـه در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنرعجبا هیچ نیرزید کـه بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بودکه بـه بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همـه عالم بـه در امروز از شـهرمن خود آن سیزدهم کز همـه عالم بـه درم

تا بـه دیوار و درش تازه کنم عهد قدیمگاهی از کوچه معشوقه خود مـی گذرم

تو از آن دگری رو کـه مرا یـاد تو بسخود تو دانی کـه من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیرشیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند درون جگرم چون یـاقوتشـهریـارا چه کنم لعلم و والا گهرم

انتظار

باز امشب ای ستاره تابان نیـامدیباز ای سپیده شب هجران نیـامدی

شمعم شکفته بود کـه خندد بـه روی توافسوس ای شکوفه خندان نیـامدی

زندانی تو بودم و مـهتاب من چراباز امشب از دریچه زندان نیـامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب کـه بازچون سرگذشت عشق بـه پایـان نیـامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کندافسوس ای غزال غزل خوان نیـامدی

گفتم بـه خوان عشق شدم مـیزبان ماهنامـهربان من تو کـه مـهمان نیـامدی

خوان شکر بـه خون جگر دست مـی دهدمـهمان من چرا بـه سر خوان نیـامدی

نشناختی فغان دل رهگذر کـه دوشای ماه قصر برایوان نیـامدی

گیتی متاع چون منش آید گران بـه دستاما تو هم بـه دست من ارزان نیـامدی

صبرم ندیده ای کـه چه زورق شکسته ایستای تخته ام سپرده بـه طوفان نیـامدی

در طبع شـهریـار خزان شد بهار عشقزیرا تو خرمن گل و ریحان نیـامدی

در راه زندگانی

جوانی شمع ره کردم کـه جویم زندگانی رانجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

کنون با بار پیری آرزومندم کـه برگردمبه دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

به یـاد یـار دیرین کاروان گم کرده رامانمکه شب درون خواب بیند همرهان کاروانی را

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابیچه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستیکه درون کامم بـه زهرآلود شـهد شادمانی را

سخن با من نمـی گوئی الا ای همزبان دلخدایـا با کـه گویم شکوه بی همزبانی را

نسیم زلف جانان کو کـه چون برگ خزان دیدهبه پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

به چشم آسمانی گردشی داری بلای جانخدا را بر مگردان این بلای آسمانی را

نمـیری شـهریـار از شعر شیرین روان گفتنکه از آب بقا جویند عمر جاودانی را

کاش یـارب

در دیـاری کـه در او نیستی یـاریکاش یـارب کـه نیفتد بهی کاری

هر آزار من زار پسندید ولینپسندید دل زار من آزاری

آخرش محنت جانکاه بـه چاه اندازدهر کـه چون ماه برافروخت شب تاری

سودش این بس کـه بهیچش بفروشند چو منـهر کـه با قیمت جان بود خریداری

سود بازار محبت همـه آه سرد استتا نکوشید پی گرمـی بازاری

من بـه بیداری از این خواب چه سنجم کـه بودبخت خوابیدهٔ دولت بیداری

غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دیدمبادا چو من زار گرفتاری

تا شدم خوار تو رشگم بـه عزیزان آیدبارالها کـه عزیزی نشود خواری

آن کـه خاطر هوس عشق و وفا دارد از اوبه هوس هر دو سه روزیست هواداری

لطف حق یـاری باد کـه در دورهٔ مانشود یـاری که تا نشود باری

گری را نفکندیم بـه سر سایـه چو گلشکر ایزد کـه نبودیم بـه پا خاری

شـهریـارا سر من زیر پی کاخ ستمبه کـه بر سر فتدم سایـه دیواری

غوغا مـیکنی

ای غنچه خندان چرا خون درون دل ما مـیکنیخاری بـه خود مـی بندی و ما را ز سر وا مـیکنی

از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتمکاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد که تا مـیکنی

ای شمع ان با نسیم آتش مزن پروانـه رابا دوست هم رحمـی چو با دشمن مدارا مـیکنی

با چون منی نازک خیـال ابرو کشیدن از ملالزشت هست ای وحشی غزال اما چه زیبا مـیکنی

امروز ما بیچارگان امـید فردائیش نیستاین دانی و با ما هنوز امروز و فردا مـیکنی

ای غم بگو از دست تو آخر کجا حتما شدندر گوشـه مـیخانـه هم ما را تو پیدا مـیکنی

ما شـهریـارا بلبلان دیدیم بر طرف چمنشورافکن و شیرین سخن اما تو غوغا مـیکنی

نی محزون

امشب ای ماه بـه درد دل من تسکینیآخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من مـی دانمکه تو از دوری خورشید چها مـی بینی

تو هم ای بادیـه پیمای محبت چون منسر راحت ننـهادی بـه سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشکتو هم ای دامن مـهتاب پر از پروینی

همـه درون چشمـه مـهتاب غم از دل شویندامشب ای مـه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود درون تو توانم دیدنکه توام آینـه بخت غبار آگینی

باغبان خار ندامت بـه جگر مـی شکندبرو ای گل کـه سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمـیدکه کند شکوه ز هجرانشیرینی

تو چنین خانـه کن و دلای باد خزانگر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زدای پرستو کـه پیـام آور فروردینی

شـهریـارا گر آئین محبت باشدجاودان زی کـه به دنیـای بهشت آئینی

جلوه جلال

شبست و چشم من و شمع اشکبارانندمگر بـه ماتم پروانـه سوگوارانند

چه مـی کند بدو چشم شب فراق تو ماهکه این ستاره شماران ستاره بارانند

مرا ز سبز خط و چشم مستش آید یـاددر این بهار کـه بر سبزه مـیگسارانند

به رنگ لعل تو ای گل پیـاله های چو لاله برنوشین جویبارانند

بغیر من کـه بهارم بـه باغ عارض تستجهانیـان همـه سرگرم نوبهارانند

بیـا کـه لاله رخان لاله ها بـه دامنـهاچو گل شکفته بـه دامان کوهسارانند

نوای مرغ حزینی چو من چه خواهد بودکه بلبلان تو درون هر چمن هزارانند

پیـاده را چه بـه چوگان عشق و گوی مرادکه مات عرصه حسن تو شـهسوارنند

تو چون نسیم گذرکن بـه عاشقان و ببینکه همچو برگ خزانت چه جان نثارانند

به کشت سوختگان آبی ای سحاب کرمکه تشنگان همـه درون انتظار بارانند

مرا بـه وعده دوزخ مساز از او نومـیدکه کافران بـه نعیمش امـیدوارانند

جمال رحمت او جلوه مـی دهم بـه گناهکه جلوه گاه جلالش گناهکارانند

تو بندگی بگزین شـهریـار بر درون دوستکه بندگان درون دوست شـهریـارانـههند

زندان زندگی

تا هستم ای رفیق ندانی کـه کیستمروزی سراغ وقت من آئی کـه نیستم

در آستان مرگ کـه زندان زندگیستتهمت بـه خویشتن نتوان زد کـه زیستم

پیداست از گلاب سرشکم کـه من چو گلیک روز خنده کردم و عمری گریستم

طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویستچون بخت و کام نیست چه سود از دویستم

گوهرشناس نیست درون این شـهر شـهریـارمن درون صف خزف چه بگویم کـه چیستم

شـهید عشق

به خاک من گذری کن چو گل گریبان چاککه من چو لاله بـه داغ تو خفته ام درون خاک

چو لاله درون چمن آمد بـه پرچمـی خونینشـهید عشق چرا خود کفن نسازد چاک

سری بـه خاک فرو ام بـه داغ جگربدان امـید کـه آلاله بردمم از خاک

چو خط بـه خون شبابت نوشت چین جبینچو پیریت بـه سرآرند حاکمـی سفاک

بگیر چنگی و راهم بزن بـه ماهوریکه ساز من همـه راه عراق مـیزد و راک

به ساقیـان طرب گو کـه خواجه فرمایداگر خوری جرعه ای فشان بر خاک

ببوس دفتر شعری کـه دلنشین یـابیکه آن دل از پی بوسیدن تو بود هلاک

تو شـهریـار بـه راحت برو بـه خواب ابدکه پاکباخته از رهزنان ندارد باک

نالهٔ ناکامـی

برو ای ترک کـه ترک تو ستمگر کردمحیف از آن عمر کـه در پای تو من سرکردم

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگرانساده‌دل من کـه قسم های تو باور کردم

به خدا کافر اگر بود بـه رحم آمده بودزآن همـه ناله کـه من پیش تو کافر کردم

تو شدی همسر اغیـار و من از یـار و دیـارگشتم آواره و ترک سر و همسر کردم

زیر سر بالش دیباست تو را کی دانیکه من از خار و خس بادیـه بستر کردم

در و دیوار بـه حال دل من زار گریستهر کجا نالهٔ ناکامـی خود سر کردم

در غمت داغ پدر دیدم و چون درون یتیماشک‌ریزان هوس دامن مادر کردم

اشک از آویزهٔ گوش تو حکایت مـی کردپند از این گوش پذیرفتم از آن درون کردم

بعد از این گوش فلک نشنود افغانیکه من این گوش ز فریـاد و فغان کر کردم

ای بسا شب بـه امـیدی کـه زنی حلقه بـه درچشم را حلقه‌صفت دوخته بر درون کردم

جای مـی خون جگر ریخت بـه کامم ساقیگر هوای طرب و ساقی و ساغر کردم

شـهریـارا بـه جفا کرد چو خاکم پامالآن کـه من خاک رهش را بـه سر افسر کردم

بیشتر بدانید : تو مثل سرنوشتی، غیر تو با من نخواهد بود

بیشتر بدانید : به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد...تو مـیوه ممنوعه ولی ...

بیشتر بدانید : دهانت را مـی بویند مبادا گفته باشی دوستت مـی دارم

بیشتر بدانید : عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

تهیـه و تدوین : نیامدی چرا گروه فرهنگ و هنر سیمرغseemorgh.com/cultureاختصاصی سیمرغ

. نیامدی چرا

نیامدی چرا از تو بگذشتم و  بگذاشتمت با دگران؛ شعرهای عاشقانـه شـهریـار




[نیامدی چرا]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 18 Jul 2018 21:12:00 +0000



نیامدی چرا

چه روزها کـه یک بـه یک غروب شد، نیـامدی

نیـامدی چرا چه روزها کـه یک بـه یک غروب شد، نیـامدی mimplus.ir

به گزارش خبرنگارحوزه قرآن و عترتگروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ مـهدی جهاندار از شاعران کشورمان غزلی درباره امام زمان(عج)  سروده است.در اینجا شعر وی را درون این باره بخوانید:

چه روزها کـه یک بـه یک غروب شد، نیـامدیچه اشکها کـه در گلو، رسوب شد نیـامدی

خلیل آتشین سخن، تبر بـه دوش بت شکنخدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیـامدی

برای ما کـه خسته ایم و دل شکسته ایم، نـهبرای عده‌ای، ولی چه خوب شد نیـامدی

تمام طول هفته را درون انتظار جمعه امدوباره صبح، ظهر، نـه، غروب شد نیـامدی

انتهای پیـام/

شعرمـهدی جهاندار درباره امام زمان(عج) . نیامدی چرا . نیامدی چرا : نیامدی چرا

نیامدی چرا چه روزها کـه یک بـه یک غروب شد، نیـامدی




[نیامدی چرا]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 06 Jul 2018 02:35:00 +0000