آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی

آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی بانمک شرکت – avizoone.com : داستان ی , فیلم ی ... | وحشی | ي | مناست – avizoone.com : داستان ی , فیلم ی ... | احسان و راحله | داستان ی | صد داستان ی | من و بابام و م | داستان های ایرانی! |

آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی

بانمک شرکت – avizoone.com : داستان ی , فیلم ی ...

0 بازدید

سلام ، آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی اسم من آرمانـه و 30 سالمـه مـیخوام براتون یـه خاطره تعریف کنم کـه بر مـیگرده بـه دو ماه پیش .من توی یک شرکت کار مـی کنم کـه دفتر مرکزیش درون تهران و کارخانـه اش درون یکی از شـهرهای شمالی هست ، شش ماه پیش بود کـه مدیر عامل و هیئت مدیره بخاطر جدیت کـه در کار دارم و بخاطر بـه هم ریختگی اوضاع کارخانـه از من خواستند کـه به شمال برم البته با حقوقی بالاتر .خلاصه زن من هم کـه بچه همون ورا بود از خدا خواسته زود شال و کلاه کرد و آماده رفتن شد درون عرض دو ، سه هفته داخل خونـه ویلایی کـه از شرکت درون اختیـارم بود ساکن شدم و وارد کارخانـه شدم . آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی خلاصه بعد از معارفه بعنوان مدیر جدید کارخونـه با کلیـه پرسنل کـه قبلاً فقط اسماشون رو شنیده بودم و تک و توکشون را از نزدیک دیده بودم آشنا شدم همـه خوب و مـهمون نواز بودند چون کـه تو همون یک هفته اول کلی اضافه وزن پیدا کردم از بس خونـه این و اون دعوت شدم .موضوع داستان من بر مـیگرده بـه یکی از های کـه مدیر قبلی کارخونـه هم بود بـه اسم لیدا خیلی با نمک ، لاغر اندام ، تقریباً سپید رو ، خلاصه از قیـافش مـیومد کـه یک پا آتیش پارست .دو ، سه ماهی گذشت کارخونـه اینقدر اوضاعش بهم ریخته بود کـه حتی بعضی شبها وقت نمـیکردم برم خونـه . آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی کم کم همـه چی ردیف شد و کارخونـه یـه اوضاع دیگه ای پیدا کرد اکثر پرسنل قبلی رو هم بیرون کرده بودم و جدید جایگزین کردم . اما لیدا خانم همچنان سرجاش بود چون از توپ پر من بشدت ترسیده بود و سروقت بـه همـه کارهاش مـیرسید .تا اینکه آخر اردیبهشت بود کـه مـیخواستم لیست بیمـه پرسنل رو امضاء کنم کـه رد بشـه اداره بیمـه کـه لیدا خانم نـه تنـها پیداش نشد ، لیست رو هم آماده نکرده بود . از عصبانیت داشتم مـیترکیدم کـه حوالی ساعت 10 بود ، دیدم بدو بدو داره مـیاد تو کارخونـه دفتر من طبقه سوم یک ساختمان سه طبقه وسط کارخونست .اومد و کلی عذر خواهی دادی سرش کشیدم و گفتم لیست بیمـه ات همـیشـه از چند روز قبل آماده باشـه ، کار انجام شد و اونروز یکی از دستگاههای خط هم طوری بهم ریخته بود کـه من که تا گردن پر از گریس و واسکازین و روغن شده بودم . خسته و کوفته اومدم بـه اتاقم کـه برم دوش بگیرم دیدم لیدا نشسته سر جاش و مثل دارکوب داره تایپ مـیکنـه .– شما مـی تونید تشریف ببرید خانم فاطمـی .– چشم آقای مـهندس ، اجازه بدید چند که تا نامست تایپ کنم حتما امضاء‌کنید به منظور فردا صبح آماده باشـه کـه آقای محمدی بره دنبال کاراش .– وقتی دیر مـیای همـینـه دیگه ، حالا ولش کن بذار به منظور فردا الان هم دیروقته ، خسته نباشی .– باشـه ، چشم ، شما هم خسته نباشید ، بعد من مـیرم با اجازتون .– آها !! راستی یـه لطفی از تو ماشین من یک کاور هست داخلش لباسه به منظور من بیـار بالا و بعد تشریف ببر .– چشم آقای پرتو .لیدا رفت و من رفتم داخل لباسم را درون آوردم نشستم روی توالت فرنگی یک سیگار با لذت تمام مـی کشیدم کـه کوبیدن بـه در :– بله !!!!! کیـه ؟– آقای مـهندس منم ، لباستون را آوردم .– خانم مگه سر آوردی ، سکته کردم ، بذار روی چوب لباسی .دیگه صدایی نیومد ، اومدم از بیرون درون حالی کـه حوله ام رو پوشیده بودم ، داشتم سرم را خشک مـی کردم کـه احساس کردم یک نفر پشت مـیز نشسته .دیدم خودشـه ،‌گفتم شما هنوز نرفتید ؟ گفت : آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی نـه الان مـیرم . پیش خودم گفتم : حتما مساعده ای ، چیزی مـی خواهد . کاور لباسم را از روی چوب رختی برداشتم رفتم داخل اتاق استراحت عوض کردم اومدم .– آقای مـهندس من مـی خواستم مطلبی را بـه شما بگم ؟– بفرمائید !!! مساعده مـی خواهی ؟ چرا همون موقع نگفتی ؟– نـه ! چیز دیگه ای هست . شما بشینید من براتون یک شربت بیـارم .لیدا رفت و با دو که تا شربت برگشت . منم نشستم رو مبلی کـه مقابل مـیز بود درون حالی کـه با یک دستمال کاغذی داشتم گوشم را خشک مـی کردم .– راستش آقای مـهندس نمـیدونم ! شاید شما با گفتن این مسئله از من بدتون بیـاد . اما یـادتونـه اون پسره مراد بیگی رو کـه اخراج کردید ؟– بله . بچه سرتق و پر رو و بی ادبی بود . چطور مگه ؟لیدا کلی سرخ شد و تته پته مـیکرد . انگار داشت مـی ترکید خلاصه بـه حرف اومد کـه :– راستش اون با من رابطه داشت . البته نـه اینکه فکر کنید من آدم بدی هستم . نـه !!! ما با هم قول و قرار ازدواج داشتیم ………..القصه فهمـیدم کـه آقا کرده و حالشو و بعدشم بـه خانم گفته : با یخ مـی خوری یـا بی یخ ؟ !!!!!! .کلی دلداریش دادم کـه دیدم اشک تو چشماش جمع شده دلم سوخت گفتم پاشو بیـا اینجا بینم بچه سرتق !!! . اومد بغلم نشست ؛ با یـه ژست پدرانـه بغلش کردم شروع کرد بـه گریـه . گفتم : الان این آرایشت پاک مـیشـه همـه پیرهن من هم کثیف مـیکنـه بعدشم منو مـیکشـه . یک دفعه گفت : خودم براتون تمـیز مـیکنم مـهندس جان !!! .یک دفعه گیر داد کـه جای رژمن مونده ررهنتون درون بیـارید سریع تمـیزش کنم . از ما اصرار کـه نمـیخواد نیـازی نیست ، یک پیرهن دیگه مـی پوشم از اون گیر کـه نـه درش بیـار .دکمـه های پیرهنم رو باز مـی کرد کـه یک دستش رو گذاشت تخت ما نمـیدونم چی شد کـه انگار شک بهم . تازه متوجه لیدا شده بودم های گردش داشت چشمام را درون مـی آورد دستش را دائم روی من مـی مالید . چند باری هم زد بـه نوک من .خلاصه پیرهنو درون آورد داخل آشپزخونـه شست و آورد پهن کرد روی مبل جلوی کولر گازی . اومد و بغلم نشست اصلا نفهمـیدم چطور دستم رو بردم بالا کـه بیـاد تو بغلم .– چه بدن گرمـی داری مـهندس !! بذار بگم آرمان ، اینطوری راحت ترم .– هر طور راحتی گرمای بدن ما پیشکش به منظور سوزوندن ناراحتی شما لیدا جون .هر دو زدیم زیر خنده دستش رو از زیر زیرپوش رکابی من برد داخل و با موهای من بازی مـی کرد . گفت : چه خال قشنگی رو سینت داری مـیشـه زیرپوشت رو درون بیـاری قشنگ ببینمش ؟زیر پوشم را درون آوردم ، آمد و نشست روی پای من شروع کرد با خال من بازی . همش نگاهم بهش بود سرش رو بلند کرد و زل زد و چشمام تو کمترین زمان ممکنتوشدیم . یکدفعه بـه خودم اومدم کـه دارم چکار مـی کنم که تا خواستم عالعمل نشان بدم شروع کرد بـه گردن من . ( من فوق العاده بـه این کار حساسم ) درون عرض ایکی ثانیـه کیر من راست شد . مـیخورد و مـی رفت پایین .کمربندم را باز کرد و شلوارم را درون آورد .– جون چه چیزی اینجاست !! چرا اینقدر باد کرده ؟– تقصیر خودته گرمای ما رو گرفتی . درون عوض این لا مذهب را باد کردی .زد زیر خنده و سر رو از روی شرت مـی بوسید ، یواش یواش شرت من رو هم درون آورد و کیر ما را گرفت تو دستش . احساس کردم دستش وسط یـه تنور بوده کـه کیر ما رو گرفت شروع کرد بـه خوردن یـه طوری ساک مـی زد کـه همـه بدنم بـه رعشـه افتاده بود .– جون ، قربون این کیر برم ، آرمان امشب مـی خوام طوری خستگیت رو درون کنم کـه اصلا احساس کنی هیچوقت خسته نبودی .– آه ه ه ه ه ه ه جگرتو فقط ساک بزن ، قربون تو گل برم من ؛ جواهر تو که تا حالا همـینجا بودی ندیده بودمت .کم کم احساس کردم آبم مـی خواهد بیـاد کـه بلندش کردم شروع کردم بـه خوردن لباش وگردنش طوری نفس نفس مـی زد کـه گرمای نفسش بـه بدنم مـی خورد . اول مقنعه رو کامل درون آوردم و رفتم سراغ مانتوش تازه مانتو را کـه در آوردم دیدم چه لعبتیـه . یک تی شرت صورتی رنگ با یک شلوار لی آبی تنش بود . تی شرت را درون آوردم چشمام داشت از حدقه مـی زد بیرون .یک جفت گرد و بلوری تو یک سفید داشت خود نمایی مـی کرد شروع کردم بـه خوردن هاش درون همون حال قزل رو باز کردم و هاش افتاد بیرون نشستم رو مبل و نشوندمش روی پام . حالا نخور کی بخور . دیدم همونطوری داره خودش رو مـیماله روی کیر من .– عجله نکن گلم ، الان خارشت رو هم مـیگیرم .– ( با خنده ) داری دیوونم مـی کنی ؛ زود باش ، مـیخوام کیرت رو توم حس کنم .– چشم ، خیلی زود وقتی هولش دادم اون تو مـی فهمـی کـه چه حالی مـیده .بلندش کردم شلوارش و ش را با هم درون آوردم ، یک تپلی داشت کـه اصلا بـه اون هیکل نمـیخورد ، بردمش داخل اتاق استراحت خودم خوابوندمش روی تخت و خودم نشستم روی زمـین پاهاش رو انداختم روی شونـه ام .کسش خیسه خیس بود اما بوی خوبی مـیداد ، زبونم را خیس کردم و یواش رسوندم بهش مثل ماهی تکون خورد .– آ ه ه ه ه ه ه ه ، یواش عزیزم ، قربونت برم ،‌ اولش یواش ، خیلی وقته نکردمخلاصه زبونم را بیشتر خیس کردم و مشغولزدن و بازی با ش شدم صدای آه و نالش داشت دیوونم مـی کرد داشت مـی ترکید با دستاش داشت ملحفه تخت رو مچاله مـی کرد ، یکدفعهش شروع کرد بـه تکون خوردن و خودش شروع کرد بـه لرزیدن ، لیدا جون ارضاء شد . منم شروع کردم بـه پاهاش و بوسیدنپاش.– وای ، جون ؛ آرمان نمـیدونی احساس مـیکنم یـه چیزی توم خالی شد پاهام داره مـیلرزه.– آخی ، قناری خوشگل ما دلش هوری ریخته پایین . جگرتو بخورم ، هنوز کلی جاش مونده صبر کن ، که تا حال اساسی رو بهت بدم .بلند شدم سر رو مالیدم رویش و قشنگ خیسش کردم .– تراخدا فقط یواش تو جر مـیخورم ها .– خوب مـی خوام جرت بدم شاه ، باشـه یواش مـی کنم تو فقط راحت باش .سر را اول یواش کردم تو همـینطور یواش یواش تلمبه مـی زدم مـی دونستم دیوونش مـی کنـه .– آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ، تو تو دیوونم کردی تو جرش بده ، چقدر فقط سرش رو حس کن ، آرما ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن تو ، مـیگم جرم بده ،‌ مـیخواهمم حال بیـاد ، چاکش مزه کیر رو بچشـه ، مـیخوام کیرت که تا دسته بره تویکدفعه را که تا ته کردم تو احساس کردم یـه چیز سختی رو شکافت و جلو رفت ، لیدا هم نفسش بند اومده بود بعد چند ثانیـه بـه حرف اومد :– آخ جون ، چه کیفی داد ، جر خوردم ، مـیدونی چند وقت بود نکرده بودم ، جر خوردم تو جرم دادی آرمان پارم کن تراخدا پارم کن .آه و ناله و حرفاش حشریم کرده بود بـه سرعت برق تلمبه مـیزدم . و عرق از سر و روم مـی ریخت .– وای ، جون چه حالی مـیده ، دیگه ، واینستا ، بذار آبم بیـاد بریزه رو کیرت ، جرم بده پارم کن ، من فقط مال خودته مـهندس من . ن ن .– جو و و و و و و ن چه تنگی داری ، خودم جرش مـی دم ، دوست دارم از این بـه بعد فقط خودم مش ، آب بریز ، آبتو بریز رو بذار حال بیـام ، بذار همون تو آتیش بگیره ، جو و و و و و و ن ن ن ن ن .کمـی کـه گذشت احساس کردم دیگه نفس برا ندارم رو تخت دراز کشیدم اومد روی من نشست و را با دستش گذاشت تویش ، مثل یک نفر کـه خیلی وقته کیر ندیده آنچنان تلمبه مـی زد کـه احساس کردم ستون فقراتم داره مـی شکنـه . تلمبه مـیزد و آه و ناله مـی کرد . کشیدمش تو بغلم و هاش رو گذاشتم تو دهنم تو همون حالت شروع کردم بـه تلمبه زدن . شروع بـه داد زدن کـه محکم ، محکم آبم داره مـیاد بعد از چند ثانیـه احساس کردم سوخت شل شد و روی سینم افتاد .چند تاازش گرفتم گفتم نوبت توئه کـه آب منو بیـاری . بـه پشت برش گردوندم گفتم قنبل کن . خیس و نازش ازپاش بدجوری خود نمایی مـی کرد .مـیزد رویش کـه بیـا ،‌بیـا مـیخواد چنان مک بزنـه کـه آبت بیـاد تو .کردمو شروع کردم بـه تلمبه زدن طوری تلمبه مـی زدم کـه همـه بدنش با هر تملبه من تکون مـی خورد احساس کردم آبم داره مـیاد برش گردوندم و رو دوباره کردم.– آرمان آب بده ، آب بده ، آب مـی خوام ، جرم دادی ، پارم کردی ،م مـیسوزه ، آب بده آب .– جون الان سیرابت مـی کنم . آبم مـیخواهد بیـاد کجا بریزم گلم ؟– بریز توم ، کیرتو نکشی بیرون بذار آبت که تا قطره آخرش بریزه توم ، بذار کیرت همون تو بمونـه !!– قرص مـی خوری ؟– آره ، نترس تو فقط بریز قربون اون کیرت برم آب بهم بده .احساس کردم آبم با فشار داره مـیاد که تا دسته کردم تو آبم رو خالی کردم حس کردم دارم مـیمـیرم روش دراز کشیدم با دستای مـهربونش کمرم رو ماساژ مـیداد و صورتم را مـی بوسید و هی مـیگفت : جون ، عزیزم ، قربونت برم ،‌ قربون نفس نفس زدنات برم ، قربون کیرت برم ، امروز سیر کردی .بعدش یـه چیزی با هم خوردیم و بعدش رفتیم توی هم یک دیگه باهاش داشتم . بعدش اومدیم بیرون و لباس پوشیدیم و رفتیم پایین سوار ماشین من شدیم که تا نزدیکهای خونشون رسوندمش و یـهمشتی ازش گرفتم .از اون روز که تا حالا هم هشت یـا نـه باری شد کـه با هم داشتیم .

Date: مـی 2, 2018

آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی  بانمک شرکت – avizoone.com : داستان ی , فیلم ی ...




[آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 13 Jul 2018 21:53:00 +0000



آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی

وحشی | ي

وحشی منتشرشده: آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی ژوئن 25, 2011 درون Uncategorized

سلام دوستان اسم من سعید هست چندین بار بـه اینجا اومدم البته بـه صورت مـهمان وقتی این داستان ها رو مـی خوندم دلم خاست کـه براتون داستان خودم و دوست م رو براتون بگم.این داستان بر مـی گرده بـه 4 سال پیش من 20 ساله بودم و اوج کـه با یک چادری بـه اسم مریم آشنا شدم . آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی مریم خوبی بود وبدن قشنگی هم داشت من با مریم 2 سال دوست بودم و هر دفعه کـه مـیدیدمش ازمـیکردمش بعد مـیرفتیم بیرون. آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی داستانی کـه براتون مـیخوام بگم کاملا واقعی و برای من اتفاق افتاده داستان بـه اونجایی بر مـیگرده کـه من مـیخواستم برم و مریمو ببرم مکان م و بعدش بریم بیرون کـه مریم بـه من گفت خونـهی نیست و من هم رفتم خونشون وقتی کـه زنگ زدم آبجی مریم جواب داد من جا خوردم و گفتم مریم هست اونم درون رو باز کرد مریم 20 سالش بود و آبجیش 2 سال از مریم کوچیک تر بود و رابطه دوستی بین من و مریمو مـیدونست من رفتم بالا و بعد از حال و احوال پرسی دیدم مریم جون اومد و نشست کنارم مرضیـه رفت از آشپزخونـه شربت بیـاره کـه من از مریم یکسنگین گرفتم و گفتم مرضیـه هست ما چه جوری با هم حال کنیم؟ مریم گفت مـیپیچونمش مرضیـه شربت رو آورد و ما خوردیم و بعد مریم گفت بیـا بریم تو اتاق من مـیخوام 1 چیزی نشونت بدم و مرضیـه رو جلوی تلویزیون تنـها گذاشتیم.وقتی رفتیم تو اتاق مریم درون رو بست وشروع کرد بـه خوردنـهای من منـهم با تمام اشتیـاق لبهاشو مـیخوردم بـه مریم گفتم کـه شیر مـیخوام گشنمـه اونم لباساشو درون آورد و من هم شدم و تنـها 1 شرت پام بود مریم هم شرت و کرست فقط تنش بود مریم رفت و جلوی تخت خواب نشست من هم رفتم جولوش وایسادم که تا قفل کرستشو باز کنم که تا خم شدم دیدم مریم شرتمو داد پایین و شروع کرد بـه خوردن من هم تو همون حالت موندم و با موهاش بازی مـیکردم. مریمو حل دادم عقب و گفتم مـیخوای بـه این زودی ابمو بیـاری اونم خجالت کشید ورفت عقب من یک ذره های مریمو خوردم و بعد اومدم روش مریم خیس شده بود و با دستاش داشت با بازی مـیکرد من شرت مریمو درآوردم و به صورت 69 خابوندمش و من زیر خوابیدم و شروع کردم بـه خوردنش مریم خیلی سرو صدا مـیکرد من همش مـیترسیدم کـه مرضیـه بفهمـه و همـه چیزو خراب کنـه بعد از چند دقیقه مریمو خوابوندم و پاهاشو جمع کردم توسینش و مالوندم بهش و گفتم م اونم با سر گفت آره من تعجب کردم و زدم تو گوشش گفتم خره اگر هم یک پسر بخواد چنین کاری رو ه تو نباید بزاری نـه این کـه خودت پیشنـهاد بدی مریم گفت آخهدیگه بـه من حال نمـیده مـیخوام حال کنم تورو خدا سعید جون هر چی شد ایراد نداره تو منم کـه خودمم دوست داشتم و بردم دم دهنش و گفتم کـه خوببزن بعداز 10 دقیقه اومدم عقب و پاهاشو گزاشتم رو شونـهام و آرو م سر و کردم تو مریم دردش گرفت و من هم ترسیدم آخه داشت خون مـی اومد مریم گفت دیگه چرا وایسادی منم بافشار و کردممریم جیغ کشید من همون جوری وایساد مریم چشماشو بست من شروع کردم بـه تلمبه زدن مریم کم کم حالش جا اومد و داشت آه و ناله مـیکرد. بعد از 10 دقیقه مریم شروع کرد بـه قربون صدقه رفتن من و مـیگفت آخ جون سعید چه حالی مـیده من تو این 1 ساله کـه ازمـیدادم اصلا اینجوری حال نمـیکردم منم گفتم ملومـه کـه حالش بیشتره من خیلی حشری شده بودم و با دستم محکم زدم توگوش مریم و بهش گفتمبرگرد مـیخوام جرت بدم مریم گریـه اش گرفت و برگشت من با تمام قدرت و کردمو اون شروع کرد بـه داد زدن دیدم اینجری حال نمـیده گفتم سگی بخواب اونم بلند شد و سگی خوابید من شروع کردم بر مریم اونم کم کم داشت داد مـیزد من گردنشو گرفته بودم و دست دیگم زدم تو گوشش مریم خیلی درد داشت و گفت سعید بسه من مـیخوام ازی قلط کردم ولی من همـینجوری داشتم تلمبه مـیزدم گفتمبرگرد و در اوردم و کردم تو دهنش اونم شروع کرد بـه خوردن سرخ سرخ شده بود سر مریمو با دستام گرفتم و با تمام قدرت تو دهنش تلمبه زدم که تا دیدم کـه داره آبم مـیاد گفتم آبم داره مـیاد اگر بریزیش بیرون مـیکشمت حتما همشو بخوری مریم خیلی بدش مـیومد و لی من خیلی حشری بودم و با تمام قدرت آبمو پاشیدم تو دهنش و همون جوری کـه تو دهنش بود خوابیدم روش مریم آروم و در آورد و خوابید بعد از 10 دقیقه گفتم مـیخوام برم مریم جوابمو نداد گفتم مـیخوام برم نشنیدی یـا باز مـیخوای بیـام ب توگوشت اونم گفت بـه سلامت وقتی کـه لباسامو پوشیدم رفتم جولوی مریم و گفتم من از این مدل خوشم مـیاد چون خیلی حشری مـیشم شرمنده اگر زدم تو گوشت بعد اومدم بیرون و رفتم .بعد از اون ماجرا من تقریبا هر روز مریمو از مـیکردم که تا 6 ماه بعدش کـه ازدواج کرد.

نوشته: سعید

Share this: دوست‌داشتن:

دوست داشتن در حال بارگذاری...

مرتبط

، آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی

آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی  وحشی | ي




[آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Thu, 28 Jun 2018 21:14:00 +0000



آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی

مناست – avizoone.com : داستان ی , فیلم ی ...

0 بازدید

آخ جون چه حالی مـیده بکن پسر دایی  مناست – avizoone.com : آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی داستان ی , فیلم ی ... آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی mimplus.ir

سلام من نیما هستم 23 سالمـه بزارین همـین اولش رک بگم مناست. آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی آرهاسمش منیژه و43 سالشـه منم اولش اصلا نمـی تونستم این قضیـه رو باور کنم و بپذیرم ولی یواش یواش خوشمم امد از دادنش لذت مـیبردم که تا الان کـه برام شده یـه نوع عادت و فقط این قضیـه منو حشری مـیکنـه یعنی وقتی مـیدونم م الان داره مـیده یـا وقتی صداشو مـیشنوم کـه داره ناله مـیکنـه وقتی کیر مـیره تو وکونش بد جوری حشری مـیشم ولی بزارین از اولش شروع کنم …………..ما توی یـه آپارتمان 4 واحدی زندگی مـیکنیم و بهتره بدونین پارتی همسایـه طبقه بالای ما هستن و اون منو با این سایت آشنا کرد . بابام مسعول آزانس هستش به منظور همـین اکثر شبها خونـه نمـیاد از سه سال پیش بود کـه من بـه م و رفتارش مشکوک شدم تلفن های مشکوک راحتی زیـاد با همکاراش (م کارمند هستش و 3 که تا همکار مرد و یک همکار زن داره کـه همگی تو یک اتاق کار مـیکنن) از حرف زدن که تا لمس همدیگه و هره کره ای ناک البته نـه جلوی من از همـه بدتر تیپای کـه مـیزد لباس ادارش کـه معمولی بود یعنی مجبور بود کـه باشـه ولی اکثرا وقتی از سرکار برمـیگشت با همکارش مـینا مـیرفتن بیرون و تیپهای تابلو هم مـیزد مانتو های تنگ با شلوارهای استرج کـه قلمبگیو سینش رو حسابی نشون بده و اکثرا دیر مـیومد و شام هم از بیرون مـیخرید من نمـیدونستم این نشونـه ها یعنی م جندس یـا فقط ظاهره ولی بعدا یواش یواش فهمـیدم کـه تنـهای کـه و نکرده مردای شـهرستانـهای ایرانـه و تهران رو آباد کرده اولین باری کـه جلوی من لو رفت وقتی بود کـه من از باشگاه با سعید ( پارتی) بـه خونـه بر مـیگشتیم کـه م رو تو یـه ماشین با یـه مرد غریبه دیدم اولش باورم نشد و چون نمـیخواستم سعید بفهمـه سری مسیرمونو عوض کردم ولی همش بـه فکر مـیکردم کـه تو ماشین اون مرده چیکار مـیکرده وقتی رسیدم خونـه دیدم زودتر از من رسیده خونـه (چون اون سواره بود و من پیـاده) خیلی عادی برخورد کردم و گفتم جایی بودی گفت نـه خونـه بودم از بعدازظهر چطور مگه گفتم هیچی کـه طبق معمول گوشیش زنگ زد و شروع کرد بـه لاس زدن با دوستای بـه ظاهر زنش ولی من مطمعن بودم کـه اون زن تو اون ماشین من بوده دیگه داشت باورم مـیشد من کنجکاو تر شده بودم و به رفتار و کارای دقیق ترشده بودم هر وقت حواسش نبود گوشیشو چک مـیکردم اس ام اس هاشو مـیخوندم همش حرفای ی بود جوکای ی بود ولی بـه اسمـهای کـه مـیدونستم اسمـها واقعی نیستن که تا اینکه تو یکی از این چک ا اس ام اسی دیدم کـه دیگه مطمعن شدم فکر کنم یـادش رفته بود اونو پاک کنـه دیدم اس ام اس از طرف مریم هستش ولینوشته شده بود عجیی بودی چیگراگه بشـه بازم مـیخوام مت 20 سال جونم کردی با همون یکبار! قربون او های تپلت برم کـه دیونم کرده و ……. م جواب داده بود مثل اینکه خیلی خوشت امده صبر کن بقیشو ببینی من هنوز همـه هنرمو نشونت ندادم ……من گلوم خشک شد داشت گریم مـیگرفت کم آورده بودم یعنی من منیژه یـههرزس ؟ بـه مردای غریبه مـیده آخه چرا اون کـه خانواده داره بچه داره شوهر داره از همـه مـهم تر اصلا نیـاز مالی نداره یک هفته ای تو لک بودم داشتم مـیترکیدم ولی نمـیتونستم حرفمو بهی بگم سعید متوجه تغییر رفتار من شده بود و گفت چته چند روزه تو باغ نیستی نیما گفتم سعید هیچی نگو کـه دارم دیونـه مـیشم کم آوردم انقد اصرار کرد کـه منم دیگه ترکیدم بهش گفتم چی بگم آخه چطوری بگم من یـه جندس یـه زن هرزس سعید سعی کرد منو آروم کنـه و نزاره تو خیـابون گریـه کنم منو برد پارک و یـه چند دقیقه ای ساکت بودیم بهش گفتم چرا بعد هیچی نمـیگی اصلا متوجه شدی چی گفتم ؟ سعید گفت اگه ناراحت نمـیشی حتما بهت بگم من مـیدونستم ولی نمـی تونستم بهت بگم کـه تا حالا کـه خودت فهمـیدی من تو چند باری با مردای غریبه دیده بود چند باری هم تو ماشینشون و اینم مـیدنم با آقای پروا (همسایـه طبقه بالایم هستش و مسئول آپارتمان) خیلی خودمونیـه و با هم راحتن حتی چند بار وقتی تو نبودی منو بـه بهنـه های مختلف صدا مـیکرد خونتون و جلوم لباس های باز مـیپوشید ولی من بخاطر دوستیم با تو کاری نکردم ولی نمـیتونستم اینـهارو بهت بگم من بیشتر گریم گرفته بود و دیگه داشتم نفس کم مـی آوردم بهش گفتم حالا من چیکار کنم با این آبروریزی اگه بـه بابام بگم مطمعنم مـیکشتش آخه من چیکار کنم کـه سعید گفت اگه تو آبروریزی نکنی اصلانم آبروریزی نشده ویکمم حتما منطقی فکر کنی چون شما کـه نیـاز مالی ندارین بعد اگه اون این کار رو مـیکنـه از سر کمبود بوده بعد اونم نباید مقصر بدونی بعدش منو با سایت آویزون آشنا کرد و بهم نشون داد کـه اندیشـه آزاد ی یعنی چی و خیلی ها هستن کـه دوست دارن زنشون از چنتا کیر لذت ببیره یـاایی هستن کـه عاشق شون هستن و دوست دارن فقط با اون کنن بعد منو با چنتا از دوستای چتیش آشنا کرد کـه همشون خیلی راحت مـیگفتن شون جندس و از شون لذت مـیبرن وقتی با هاشون آشنا شدم و نظراتشونو شنیدم یکم قلقلکم امد دیگه بدم نمـی یمد مو دید ب بـه با زنای سن بالا علاقه مند شده بودم و با سعید از م مـیگفتیم و از اش و از این کـه فکر مـیکنی چطوری مـیده چی مـیگه وقتی دوتا کیر دارن جرش مـیدن و……..هرچی زمان مـیگذشت بـه کار م علاقه بیشتری پیدا مـیکردم و ازبودش لذت مـیبردم که تا جایی کـه فکر این کـه داره الان مـیده حشریم مـیکرد و اصلا خودم نسبت بهش احساسی نمداشتم فقط دوست داشتم نش بدهبازی درون بیـاره همش تو بقل مردای غریبه تجسمش مـیکردم کـه داره مثل یـهحرفه ای مـیده و اونا هم با تمام وجود مـیکننش دیگه وقتی دیر وقت مـیود خونـه بوی آبکیرو از سر که تا پاش حس مـیکردم وقتی بـه این فکر مـیکردم کـه تا چند ساعت پیش داشته مـیداده حشری مـیشدم دیگه این قضیـه کـه ماست برام حل شده بود و فقط من مـیدونستمو سعید ولی ش رو ندیده بودم که تا اینکه یک روز وقتی از باشگاه امده بودم طبق معمول رفتم دوش بگیرم زیر دوش بودم و داشتم مثل همـیشـه با فکربازی های و مـیمالیدم کـه صدای زنگ رو شندیم نمـیدونم چیشد ولی یـه حسی بهم گفت برم ببینم کیـه دوش همـینجوری باز بود از امدم بیرون پشت درون رخت کن بودم کـه دیدم داره با یـه مرد حرف مـیزنـه ولی صدای آب نمـیزاشت بفهمم چی مـیگن به منظور همـین درحموم رو بستم و نشستم تو رختکن دیدم آقای پروا داره با حرف مـیزنـه و همش مـیگه نکون دیونـه نیما تو ه الان یـه دفعه مـییـاد بیرون آبروریزی مـیشـه آقای پروا هم مثل اینکه خیلی حشری شده بود و همش مـیگفت این کیر رو ببین چطوری راست شده برات دیگه این چیزا حالیش نیست تازه که تا نیما بخواد از بییـاد بیرون که تا دوش رو بست ما خودمون رو جمو جور مـیکنیم همش ناز مـیکرد ولی آقای پروا داشت و مـیمالید ولی کجاشو نمـیدونم که تا اینکه بـه م گفت بییـا بخورش گفت خوب بزار به منظور فردا کـه جلسه هفتگی ساختمونـه اقای فاخر چیزی گفت کـه از جا داشت کنده مـیشد گفت نـه اونجوری حال نمـیده پریزوبهرام لاشخورن بـه من چیزی نمـیرسه شاخ درون آوردم آخه آقا پرویز و آقا بهرام دوتا دیگه از همسایـه های آپارتمان 4 واحدی ما بودن بعد بـه همـه مردای آپارتمان مـیده باورم نمـیشد کـه دیدم دیگه صدای غرغر نمـییـاد آره داشت ساک مـیزد به منظور آقای پروا انم مـیگفت جون هیشکی مثل تو نمـیتونـه این کیر رو که تا تح تو حلقش جا بده کـه اصلا مـیترسه تو دهنش ه فکر کنم کیر نکره داشت کـه اینجوری درون بارش حرف مـیزد همش مـیگفت هیسسسسس آقای پروا مـیگفت نترس حواسم هست صدای آب نمـیزاره صدای مارو بشنوه داشت همـینجوری کیرش رو مـیخورد کـه گفت چرا نمـییـاد بعد دارم مـیمـیرم از دل شوره اقای پروا گفت بییـاد چی چی بییـاد من کـه هنوز خوشکلتو نکردمخانم گفت وایی نـه بزار همـینجوری برات بخورم زود بییـاد تموم بشـه نیما الان مـییـاد من تو دستم بود از شدت هیجان شقیقهام درد گرفته بود سرخ شده بودم وایی م اونور درون داشت به منظور آقای پروا ساک مـیزد اونم با های ور مـیرفت و مـیگفت وای چقد داغ شده هات دستم مـیسوزه بعد رو بلند کرد نمـیدونم چجوری شلوارش رو درون آورد ولی از صدای کـه مـیگفت یواش دردم مـییـاد فهمـیدم کـه داره مـیکنتش آقای پروا هم مـیگفت مـیدونی من ناز کشتم ناز مـیکنیخانم بـه این گشادی و کارکشتگی کـه دردش نمـییـاد همـینجوری کـه داشت این حرفارو مـیزد صداش بریده بریده مـیشد معلوم بود کـه داره تلمبه مـیزنـه و برای همـین صداش درون نمـییـاد آهه مـیکشید من با تجسم حالتی کـه م داشت مـیداد آبم امد و ریخت تو دستم ولی اصلا نخوابید همـینجوری استوار بود و باز هم بـه صدای و آقای پروا گوش مـیدادم کـه هر دوشون نفس نفس مـیزدن آقای پروا مـیگفت خوشت مـییـادتو با پر کردم برات حال مـیکنی مگفت آره دوسش دارم دوس دارم بهت بدم چرا زنتو طلاق نمـیدی کـه خونت همـیشـه خالی باشـه هر شب بهت بدم اونم مـیگفت جووون و صدای شالاپ شلوپشون بیشتر مـیشد دیگه منو یـادش رفته بود کیر دیونش کرده شنیدن این حرفا از م خیلی بهم حال مـیداد که تا اینکه آقای فاخر گفت دارم مـییـام گفت بده مـیخام بخورمش آقای فاخر هم با چنتا آهه آبشو تو دهن خالی کرد چنتا جون گفت و خودشونو جموجور بعد و بوسید و گفت مرسی عزیزم خیلی حال داد دففعه بعد مـیخوام وقتی شوهره ت خونس مت گفت خوب حالا برو که تا نیما نیومده منم رفتم زیر دوش و یـه بار دیگه با یـاد م جق زدم وقتی امدم بیرون دیدم تو دست شویـه احتمالان داشت خودشو مـیشوست وای ی چه بوی آب کبیر و ی مـیداد اتاق داشتم بـه گوشـه اتاق کـه ملافه رو مبل کجوکوله شده بو نگاه مـیکردم معلوم بود روی اون مبل م داده اونم وقتی من خونـه ام امد بیرون خیلی عادی بود واقعا یـهحرفه ای هستش گفتم کی بود گفت کی آهان آقای پروا بود امده بود بگه فردا شب خونـه آقا بهرام اینا (بابای سعید) جلسه به منظور ساختمونـه کـه بابات یـا من بریم تو دلم گفتم وای ی ی ی کاش منم مـیتونستم ببینم فردا شب چطوری سه که تا کیرو آبشونو مـییـاری دل تو دلم نبود که تا زودتر بـه سعید بگم بابای شما هم بله چون اون فکر مـیکرد فقط بـه آقای پروا مـیدهشب همش داشتم بـه فکر مـیکردم بـه خودم مـیگفتم ببین چقد حشریـه کـه حتی وقتی من خونـه هستم نمـیتونـه جلو خودشو بگیره خاک تو سر بابا کـه قدر همچین زن حشری و هاتی رو نمـیدونـه اصلا حقشـه زنشبشـه وقتی بـه حرفای کـه موقع دادنش مـیگفت فکر مـیکردم بازم راست مـیشد .صبح کـه شد دیدم رفته حموم رفته بود خودشو به منظور ضیـافت امشب آماده کنـه بـه سعید زنگ زدم گفتم پاشو بیـا کارت دارم گفت مادرکله صحر چیکارم داری برو هر کاری داری بـه جند بگو یـا بـه صفر زناش برات انجام بده (دیگه تیکه کلام سعید شده بود من منم خوشم مـیومد) بهش گفتم پاشو بییـا مـیخوام یکی از همون صفر زنای مو بهت معرفی کنم گفت خوب همـینجوری بگو گفت اینجوری حال نمـیده ولی چون خواب از کلت بپره مـیگم یکیشون باباته سعید با تعجب گفت نگو بابا مادربابا من عمرا این کاره نیست اونم کی تورو ه گفتم جریـان داره از خودم کـه نمـیگم پاشو بییـا که تا برات تعریف کنم اینو کـه گفتم دیگه کونو هم کشید و امد گفت جندت کو گفتم حمومـه سعید گفت تنـهاس یـا صفر زناش بردنش حمومش کنن گفت بییـا تو شوخی بسه کارم جدیـه باهاتخول رفتیم تو اتاق من منم کل جریـان دیشب رو براش تعریف کردم باورش نمـیشد ولی یدفعه یـادش افتاد کـه امشب خونـه بابا بزرگش شام دعوتن و خونشون خالیـه بعد خونـه رو مکان گیر آوردن که تا سه نفری ت و ن منم گفتم آره من کـه گفتم بهت سعید گفت خوب حالا چیکار کنیم من پیشنـهاد یـه دوربین فیلم برداری رو دادم ولی سعید گفت نگو بابا بار فیلم زیـاد دیدی ؟ مگه الکیـه مـیفهمن تابلو مـیشـه بعد گفت کـه یـه MP3 Player 1 gig داره کـه خیلی مـیتونـه صدا ضبط کنـه جا سارش مـیکنم تو اتاق خوای و بابام بعد معلوم مـیشـه خبری بوده یـا نـه منم گفتم باشـه.سعید از سر شب کـه راه افتادن کـه برن MP3 Player رو گذاشته بود رو حالت ضبط و تو اتاق خواب جا ساز کرده بود باباشم قرار بود بعد جلسه ساختمون بره انجا من رفتم دانشگاه ولی همش فکرم پیش بود بعد از ظهر کـه برگشتم بـه چشمم یـه جور دیگه بود فکر اینکه مـیخواد شب بـه پرویز و بهرام و قدرت (آقای پروا) وبده حشریم مـیکرد حدود ساعت 8 بود بابا رفت آژانس م بهش گفت کجا مگه نمـیری جلسه ساختمون آقای پروا دیشب گفت بییـان به منظور شوفاژا یـه تصمـیمـی بگیریم بابام گفت من نـه حوصله دارم نـه وقتشو خودت برو م کـه از قبل مـیدونست جواب بابا همـینـه گفت باشـه من مـیرم ( مـیخواد بره بده منتم مـیزاره ) منم رو کاناپه ولو شده بودم کـه لباس پوشید و گفت نیما من مـیرم بالا الان مـییـام من گفتم باشـه کـه پاشو از خونـه گذاشت بیرون من راست شد زنگ زدم بـه سعید گفتم سعید م رفت بالا انم گفت خیـالت راحت فردا مـیفهمـیم چی شده همـه حرفاشونو ضبط مـیکنیم البته اگه برن تو اتاق خواب منم گفتم مطمعن باش فقط تو اتاق خواب مـیرن نـه جای دیگه حدود ساعت 9:30 بود کـه دیدم امد وای قرمز شده بود معلوم بود فعالیت زیـادی کرده سرو وضعش مثل اولش کـه رفته بود مرتب نبود از همـه بدتر بوی آبکیر و بوی تن قدرت و پرویز و بهرام رو مـیداد گفت من مـیرم یـه دوش بگیرم بعد مـیام شام بخوریم منم گفتم باشـه ولی داشت از شقی مـیترکید زود بـه سعید زنگ زدم گفتم م الان امد مطمعنم حسابی ش سعید گفت مـیدونم الان خودم زنگ زدم بـه بابام گفتم معلومـه شما کجایین عصبانی شده مـیگه مـیخواییم شام بخوریم زود بییـا که تا کفری نشده بابا با دسپاچگی گفت باشـه امدم …..تا امدن سعید دل تو دلم نبود هر ده دقیقه بهش زنگ مـیزدم کـه پس کی مـییـان بلاخره امدن رفتم تو راه پله دیدم دارن مـیرن بالا گفتم سعید امد گفت چیـه بابا گاییدی منو چته حالا مـیزاشتی به منظور فردا مثل اینکه خیلی عجله داری بدونی ت چطوری گاییده شده منم گفتم آره زود برو بییـارش گوش بدیم ببینیم چی شده تو اون یک ساعت سعید گفت باشـه صبر کن الان مـیرم مـیارمش بعد دیدم داره پله هارو مـییـاد پایین و یـه پوسخندی تو چهرشـه گفتم چیزی ضبط کرده گفت بله چجورم من هنوز باورم نمـیشـه سه نفری و گاییدن گفتم بییـا بریم تو اتاق من گوش کنیم ببینیم چی شده .رفتیم تو اتاق من و هردو گوش مـیکردیم کـه چی گفتن اولش کـه تو اتاق خواب نبودن و چیزی نمـیشد بفهمـی ولی صدای خنده های بلند بلند مـیومد کـه مثلها مـیختدید بعد یواش یواش صدا نزدیک شد صدای قدرت مـییومد کـه مـیگفت چقد سنگین شدیخانم شرط مـیبندم نصف وزنت آبکیره کـه توو ریختن (معلوم بود مو بقل کرده و آورده تو اتاق خواب) م با ناز مـیگفت خیلیم دلت بخواد همچین گوشتی زیر دسدت باشـه پهرام گفت زیر دست نـه زیر کیر پرویز هم گفت زود باش کـه دیگه طاقت ندارم این چند وقته کـه جور نشده مت خیلی کرم ریختی و منو حشری کردی حالا ازت پاره مـیکنم کـه دیگه تو راهپله ها کونتو قمبول نکنی بـه من کـه منو بزاری تو کف و بخندیخانم م با یـه صدای ناک گفت ج.ن بییـا امشب مـیخوامو کونمو یکی کنین منم خیلی وقته با سه که تا کیر یجا حال نکردم بعد صدای مالاچ ملوچ امد کـه انگار داشتن همـه جای و مـیخوردن مامنم آه مـیکشید و مـیگفت کیر مـیخوام کیر بهرام بییـا کیرتو تو دهنم یـه چند دقیقه ای همـینجوری بود و صدایی نمـی امد که تا ایتکه قدرت گفت قمبول کم مـیخوام منتو امشب افتتاح کنم گفت جون بیـا عزیزم مو بعد بـه پرویز گفت تو چرا دور وایسادی جق مـیزنی بییـا کیرتو مـیخوام بخورم ( وای کـه چهایـه ) بعد صدای آخ اخ قدرت درون امد بهرام گفت قدرت بسه برو کنار مـیخوام منم کونشو افتتاح کنم قدرت بـه زور کنار رفت بهرام رفت کـه شروع کنـه و گفت وای چه کونـه گشادی اصلا آماده نمـیخواد من مـیمـیرم برا اینجور کونا که تا مـیکنی که تا تح مـیرهچقدمـیدی مگهکه اینقد گشاد شده گفت خیلی دوس دارم همشبدم بدم زنت بهتنمـیده نـه ؟ انم گفت نـه گفت خوب بعد هرچی دوس داری داره خوشم مـییـاد بعد پرویز گفت بییـان مثل این فیلم سوپرا ازویمش اون دفعه کـه اینجوری شما مـیکردینش خیلی خوشم امد منم مـیخوام اینجوری مش بعد فکنم جاهشونو عوض و شروع ازومامنمو گاییدن منو سعید ون حسابی شق شده بود ولی هیچی نمـیگفتیم فقط گوش مـیکردیم صدای ناله های کـه از لذت ودادنش بود دیونم کرده بود خیلی ناک طلب کیر مـیکرد و با لهجه شمالیش مـیگفت مـیمـیانام مثل وحشیـا نعره مـیکشیدن و تلمبه مـیزدن یـه چند باری جاهاشونو عوض و بلاخره موقع آبیـاریوم بود بهرام کفت من دار آبم مـییـاد گفت هرکی کیرش هر جا هست همونجا آبشو خالی کنـه پرم کنین آبکیر مـیخوام بهرام و قدرت آبشونو توو خالی و همش قربون صدقش مـیرفتم کـه چه آبی ازشون کشیده جون چهی جون چه بعد ساکت شدن پرویز کـه کیرشو داشت ساک مـیزد گفت پاشو سر پا که تا آبکیرا ازو بریزه بیرون حشریتر بشم گفت نـه اصلا جون ندارم همـینجور هم مـیریزه بیرون ببین خوب بعد اون دوتا کـه آبشون امده بود دیگه صداشون درون نمـیامد حال نداشتن م همـینطور کـه پرویز باز شروع کرد جونو کونتو نگاه کن آب داره ازش مـیزنـه بیرون چه صحنـه حشری کنندهایـه وایکه تو جندگی تکی منیژه بعد دیگه نتونست تحمل کنـه امد و بلند کرد . گفت پاشو مـیخوام سرپا کونتو بگام و به زور بلند کرد گفت پای راست رو بده بالا مـیخوام بزار بعد کیرشو کرد توم گفت وای چه لیزه بهرام جون آبکیرتمنیژهرو کرده مثل پیست اسکی وای چه حالی مـیده بـه مـیگفت خوشت مـییـاد با لیزی آبکیر بهرام مـیکنمت م مـیگفت من همجوره خوشم مـییـادبدم هر جوری دوس داری دارم مـیمـیرم (نمـیدونم چرا حشری مـیشـه لهجش بیشتر تابلو مـیشـه) بعد گفت قمبل کن رو تخت یـه چند دقیقه هم اونجوری کردش که تا گفت من دارم مـییم گفت بده بخورم آبکیر مـیخوام بریزش رو زبونم پرویزم آبشو با آخ آخ گفتن خالی کرد تو دهن یـه خورده همـه جا ساکت بود کـه یـه دفعه صدای تلفن امد (سعید کونکش بود) همون حرف هارو بـه باباش زده و انم گفت پاشین جم کنین من دیرم شده حتما برم خونـه پدر شاکی شده بعد بع کـه بی حال بود از گاییده شده با سه که تا کیر گفت پاشوخانمو کونتو جم کن که تا کونم نزاشته گفت من حال ندارم خسته شدم بابای سعید (بهرام) گفت پاشو دیگه خانم اذیت نکن مـیخوای نازتو بکشم پاشو قربون اونقلمبت برم م با قر قر بلند شد و لباسشو پوشید همشون و ماچ و از حالی کـه بهشون داده بود تشکر و گفتن کـه جبران مـیکنن م اول از همـه امد بیرون و درو بست اونام داشتن اتاقو جکو جور مـی و مـیگفتن خدایی عجب داره این منیژهو نـه و هر از یـه جای تعریف مـیکرد .بعد سعید گفت خوب من دیگه برم اینم از امشب جندت ولی باورم نمـیشـه این بابای من بود این حرفارو مـیزد اینجوری قربون صدقه ت مـیرفت مـیبینی جندت همرو از راه بدر کرده بعد خندید و رفت وقتی درو بستم دیدم تو اتاقش خوابیده و معلوم بود امشب حسابی خسته اش کرده

و ادامـه، آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی بابام عادت داشت برا خريد يكى از راننىهارو ميفرستاى كه م و ببره خريد معمولا يكى بـه اسم منصور كه حدود ۳۷ ۳۸ سالش بود، يك روز صبح اومد دنبالِ م بران خريد منم بـه م گفتم با سعيد ميرم بيرون، خلاصه رفتم دنبالِ سعيى رفتيم كسچرخ ولىیـه ساعت نشده بود كه موبايل سعید زنگ خورد و دوست ش بود اونالاغم منو قال گذشتو رفت منم برگشتم خونـه تو اطاقم داشتم يه چُرت ميزدم كه صداى درون اومد بعدشم صداى خنده، م و منصور بودن پيش خودم گفتم نكنـه منصورم بله. ولى گفتم نـه اون اهلش نيست خلاصه وسایلو گذشتن تو آشپزخونـه كه يهو صداى جيغ اومد بعدشم خنده كه م ميگفت ديونـهِ چرا اينجورى ميكنى[فكر كنم انگشتش كرد محكم] بد امدن تو حال من از لاى درون ميديدَم اون چسبيده بود بـه manij، manij يه شلوار استرچ نارنجى پاش بود با ِ تاپ بد دم مبل كه رسيدن منصور گفت ديگه طاقت ندارمخانم يهو شلوار و ش و كشيدو شلوار manijamکشید پایین{ پاش نبود} پایین گفت زود باش کـه زود نرم الان نرم اون شوهر ت گير ميده بد يهو كيرشو درون آورد كير نبود كه خرطومـه فيل بود،به manij با خنده گفت امروز بـه كونت نمـیرسمم هم گفت بهتر این کیرت جرم مـیده بد همون جورى سرپا كرد تو كوس اش ، يكم كه تلمبه زد با م گفت تو بـه كس ديگه ام ميدى؟ م گفت نـه چطور؟ گفت آخه كس ات گشادتر شده شده![خبر نداره] بد منصور گفت دوست دارم يه بار جلوى اون شوهرت بكنمتخانم manijam گفت من از خودامـه، بد اينقدر تلمبه زد که تا آبش اومد همـه ابشو خالى كرد تو كوس اش بعدم يه انگشت كونِ manijo كرد و يهگرفت و سرى رفت، م هم همون جورى رفت تو حموم منم رفتم رو تخت ام دراز كشيدم آخه موقع كوس مامـیم آبم اومد بود بده یک ربع بعد م اومد بيرون اومد تو اطاقم گفت كى اومدى؟ گفتم يه 5 دقیقس گفت چرا زود اومدى؟ گفتم اين سعید عوضى منو کاشت، گفت اينجورى نگو اون پسر خيلى خوبى[با يه حالت خاصى گفت] بعدم گفت امروز واسه خريد خيلى خسته شدم ميرم يه چُرت ب[اره جون خودت واسه خريده] منم رفتم زنگ ب بـه ساعد ببينم جريان چيه

Date: مارس 6, 2018

آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی  مناست – avizoone.com : داستان ی , فیلم ی ...




[آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sun, 15 Jul 2018 19:14:00 +0000



آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی

احسان و راحله | داستان ی | صد داستان ی

سلام اسم من احسان الان هم 21 سال سن دارم این خاطره ای رو کـه مـی خوام براتون بگم مال پارسال بهار بود . آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی من 1 دایی دارم کـه اسمش راحله هست . آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی خیلی هم گوشت و ناز اینطوری براتون بگم کـه هر کی تو فامـیل ما از چیزی سر درون مـیاره وقتی این دایی مار و مـیبینـه کیرش راست مـی کنـه . از اونجایی کـه این دایی من تو 1 خانواده حرب ا… بزرگ شده و خودش هم چادریی جراءت نگاه هم بهش نداره . اگه بخوام از خصوصیـات این راحله جون براتون بگم 160 قدش 67 کیلو وزنش صورت گرد و خوشکلی دارهبزرگ و گوشتی داره داره هم اندازه 1 کف دست خلاصه اینجوری بگم کـه 1 اندام ی داره کـه کیرت مـیخواد از تو شلوار جرش بده .

من خودم بچه اراکم خونمون هم با خونـه داییم اینا فاصله کمـی داره از اونجایی کـه پارسال دایی من کنکور داشت چون بچه کوچیک داشتند بعد از عید زیـاد مـیومد خونمون که تا درس بخونـه منم کـه پشت کنکوری همـیشـه خونـه بودم با کفتر از این جور چیزا سر خودمو گرم مـیکردم سه شنبه بود کـه مادرم با داداشم و م رفتند مشـهد مـیقان به منظور زیـارت منم کـه خونـه نبودم باشون برم داییم هم مثل همـیشـه خونـه ما بود ساعت 2.30 بود کـه من اومدم خونـه کـه ناهار بخورم کلید انداختم رفتم تو تو حال کـه رسیدم دیدم صدای آب مـیاد از تو حموم اول فکر کردم مادرم یـا داداشم اما وقتی لباسای داییمو خلوی درون دیدم همـینجوری موندم پیش خودم گفتم بعد مادرم اینا کجا رفتن . تو همـین فکرا بودم کـه در حموم باز شد و داییم اومد بیرون که تا لباساشو برداره چون فکر مـی کردی خونـه نیست منم پشت سرش بودم منو ندید حوله رو کـه اومد از رو زمـین برداره چشم من افتاد بهو راحله جووووووووووووون همـینطوری مونده بودمـی رو کـه همـه ء فامـیل آرزوی شو دارن الان جلوی من قنبل کرده بود داشت مـیترکید .

داشتم با خودم مـی گفتم چه جوری مـی تونم الان راحله رو م از 1 طرف مـیترسیدم اگه منو ببینـه جیغ بزنـه و بزنـه تو گوشمو آبروم بره از 1 طرف هم نمـی تونستم 1 چنین موقعیتی رو از دست بدم .دلو زدم بـه دریـا و صداش کردم یـهو 1 جیغی زدو برگشت سمت من .منو کـه دید با دو دستاش جلویشو با سینشو گرفته بودو پرید تو حموم صورتش از خجالت سرخ شده بود گفت تو کجا بودی منم با بی خیـالی گفتم بیرون بودم همـین الان اومدم .گفتم م کجاست گفت همگی رفتن مشـهد مـیقان که تا شب هم نمـیان اینو کـه گفت منم حالی بـه حالی شدم گفتم حالا چرا خودتو قایم مـی کنی من کـه همـه جاتو دیدم دیدم عصبانی شد و گفت برو گمشو بیرون و داد و بیداد منم کـه هیچی از حرفاشو نمـی فهمـیدو رفتم سمت حمومو درو هل دادم .نمـیزاشت برم تو ولی بـه زور رفتم تو واستادم مخشو گرفتن بـه کارگفتم ببین راحله من کـه همـه جاتو دیدم الان همـی اینجا نیست 1 حال کوچولو با هم مـی کنیمو همـه چی تموم مـیشـه بنده خدا گریش گرفته بود و التماس مـی کرد بـه هر جون کندنی بود مخشو زدم یـه داشتم رو مخش راه مـیرفتم که تا راضی شد آقا منم که تا دیدم اوکی داد شروع کردم بهگرفتن اصلاً وارد نبود باور منید دفعه اولش بود کـه با 1 پسر مـی خواست حال کنـه از ترس دست و پاش داشت مـیلرزید بعد از 5 دقیقهگرفتن یکم کـه حالش جا اومدو براش عادی شد بردمش رو تخت تو اتاقم چون دفعه اولش بود مـی خواستم بهش حال بدم که تا خوشش بیـاد بخاطر همـین به منظور اولین بار تو عمرم وایسادم لیسی یـه ربی براششومـیزدم کـه دیدم صداش درون اومدو یـه جیغی زدو خودشو شل کرد فهمـیدم ارضاشده.

لباسامو درون آوردمو و در آوردمو بردم جلوی لبش اول نفهمـید بهش گفتم عین بستنی بلیسش اولش با اکراه این کارو مـی کرد اما بعد یـه مدت جوری ساک مـیزد کـه هر کی مـیدید مـی گفت عجبای تو کارش خیلی وارد اینقدر برام ساک زد که تا آبم اومد همشو تو دهنش خالی کردم مجبورش کردم همشو بخوره خیلی شاکی شد مـی خواست بره کـه گرفتمش بزور دوباره انداختمش رو تخت انگشتمو خیس کردمو با کونش وایسادم ور رفتن 1 خورده کـه کونشو باز کردم و که انگار نـه انگار یـه بار خالی شد رو گذاشتم روش یـه کم باش ور رفتم که تا دوباره ی شد منم که تا دیدم اینجوریـه معطلش نکردم و بردم درون کونش فشار مـیدادم لامصب مگه تو مـیرفت کیر کلفت من اصلاً خیـال تو رفتن نداشت از شدت هیجان نمـی دونستم چه کار کنم آخهشما نمـی دونین چه داره این راحله جون من این قدر پهن کـه دوست داریشنا کنی اولش بی خیـال شدم رفتم سراغ سینش شروع کردم بـه خوردن سینش اینقدر براش خوردم کـه دیگه نالش درون اومده بود صداش کل خونرو برداشته بود نمـی دونم دیدید وقتی با 1 کـه برای بار اولش مـی کنـه چه حالی مـیده اصل و داره اینجوری نیست کـه برات نقش بازی کنـه که تا زودتر آبت بیـاد و ولش کنی واقعاً داره حال مـیکنـه هاشو کـه خوردم رفتم از تو کمد کرمو برداشتم اومدم وایسادم کونشو کرم مالی اینقدر کرم زدم کـه که چرب چرب شده بود م کرم مالی کردمو دوباره سرشو گذاشتم درون کونش با هر بدبختی بود ایندفه سر و کردم تو کونش کـه 1 دفعه یـه جیغ بلندی کشید کـه مو بـه تنم سیخ شد التماس مـی کرد کـه درش بیـارم منم بـه حرفش گوش ندادم وایسادم دلداری دادنش کـه آره اگه درش بیـارم بدتره صبر کن که تا جا باز کنـه

دیدم گوشش بـه این حرفا بدهکار نیست سفت کونشو کرده نمـیزاره بیشتر م تو منم که تا دیدم اینجوریـه بهش گفتم خوب بابا درش مـیارم ولی الان خیلی دردت مـیاد کونتو. بده بالا شلش کن زور بزن که تا باز بشـه درش بیـارم بنده خدا فکر کرد راست مـیگم همـین کارارو کرد منم که تا موقعیتو جور دیدم با فشار کل و کردم تو یـه جیغی زد کـه گوشام داشت کر مـیشد واییییییییییی چه بود داغ داغ داغ داشتم مـی مردم از خوشی راحله هم داشت گریـه مـی کرد منم هی دلداریش مـیدادم کـه الان تموم مـیشـه چیزی نیست الان خوشت مـیاد که تا یکم آروم شد وقتی اینجوری شد منم یواش یواش شروع کردم بـه تلمبه زدن بعد از پنج دقیقه اینقدر محکم تلمبه مـی زدم کـه نالش سر بـه فلک مـی کشید داشت درد زیـادی رو تحمل مـی کرد ولی مثل اینکه دیگه خوشش اومده بود چون هی مـی گفت محکمتر منو آخ جون چه حالی دارم من آی خدا دارم مـی مـیرم از خوشی منم با این حرفا اینقدر حشری شده بدم کـه با تمام سرعتم داشتم تلمبه مـی زدم

بعد از 5 دقیقه حس کردم داره آبم مـیاد گفتم کجات بریزم اونم گفت بریز تو کونم منم با تمام وجودم این دقیقه آخر رو تلمبه زدم جوری کـه از کونش داشت خون مـیومد وقتی آبمو خالی کردم تو کونش انگار تمام وجودم از بدنم خارج شده بود دیگه اصلاً هیچ حالی نداشتم نمـیدونم چقدر شد ولی فکر کنم یـه ده دقیقه ای همـینجوری تو کونش بود وقتی بلند شدم دور رو خون گرفته بود .راحله که تا و دید رنگش شده بود مثل گچ لاپاش اینقدر درد مـیکرد کـه نمـی تونست راه بره کمکش کردم بردمش حموم اونجا شستمش آوردمش بیرون براغش آبمـیوه و موز و هر چی تو یخچال داشتیم آوردم که تا سر حال بیـاد از اون ماجرا بـه بعد حداقل هفته یـه رو با هم حال مـی کنیم باور منید از هم سیر نمـیشیم الان هم اون حال مـی کنـه هم من بهم قول داده هر وقت هم شوهر کرد اون موقع هم با هم حال کنیم حتی بهم گفته مـی خوام وقتی شوهر کردم از تو بچه دار بشم “”منم کـه بدم نمـیاد””

نوشته: آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی احسان

، آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی

آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی احسان و  راحله | داستان ی | صد داستان ی




[آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی]

نویسنده و منبع: ادمین | تاریخ انتشار: Sun, 15 Jul 2018 19:42:00 +0000



آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی

من و بابام و م | داستان های ایرانی!

من و بابام و م

پنجشنبه بود و یکمـی زود تر از کلاس تعطیل شدم اومدم خونـه تو راه دائم بـه حرفهای سعیده فکر مـیکردم آخه مگه مـیشـه ؟؟؟ من و اون دوستای قدیمـی بودیم و تقریبا هیچ سری با هم نداشتیم . آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی با داداشش ؟ یعنی چه جوری تونستن ؟ چه جوری روشون شده ؟ و چیـا اون موقعی بـه هم مـیگفتن ؟ تو همـین فکرا بودم کـه دیدم جلو درون ساختمان وایسادم . آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی طبق معمول کلید نداشتم زنگ زدم م درو باز کرد و رفتم داخل . مـهسا (م ) نشسته بود پای . این کره خر از اون چشم و گوش بازهای تیر بود طبق معمول نشسته بود پای کانالهای ی چشمم افتاد بهش گفتم م سیر نمـیشی این دریوری ها رو مـیبینی ؟ حالا خداییش اگهی نبود خودم هم همـین کارو مـیکردمااا . گفتش اخه خیلی باحالن این مـیشینن یک ساعت وخودشون رو مـیمالند کـه چی بشـه ؟ مثل ادم برید یکی رو تور کنید باهاش حال کنید نـه اینکه دهن پسر های تو کف رو سرویس کنید حالا خوبه اینا که تا اراده کنن یـه کیر جلوشونـه اما ما فقیر بیچاره ها حتما تو کفش بمونیم . اینا رو مـیگفت دیدم دستش رو گذاشته رو کوچولوش و هم با من حرف مـیزنـه و همش رو مـیماله . یـه لحظه نگاش افتاد بـه من کـه داشتم لباسام رو عوض مـیکردم و بهت زده هم نگاش مـیکردم . درسته کـه باهاش از این حرف نداشتم اما اونم از رو نمـیرفت . بهم گفت ابجی خوش بحال شوهرت . گفتم چرا گفت اخه هیکل مرد پسندی داری همـه دوست دارن خانومشون مثل تو باشن اما یکمـی لاغری ها بـه خودت برسی دیگه مـیشی یـه تیکه گوشت راسته درست حسابی کـه ملت واسش سر و دست مـیشکونن . همونجوری چوب رختی رو پرت کردم طرفش گفتم اولا اونجا رو ول کن معلوم نیست داری با اونجات حرف مـیزنی یـا با من دوما خفه مـیشی یـا یـام خفت کنم اصلا انگار نـه انگار من هیچی نمـیگم توام همش از وو و حرف بزن گفتش نـه تو بدت مـیاد . گفتم مـیتااا کـه با خنده گفت قربونت برم تو منو اصلا بکش کی مـیخواد چی بگه . گفتم خوب ادم و خر مـیکنی کـه چیزیت نگه ها اونم یـه خنده ملیح کردو هیچی نگفت . هوا گرم بود کولرم خراب منم ترجیح دادم با یـه و یـه شلوارک گشاده کوتاه باشم . اومدم اشپزخونـه و گفتم چیزی مـیخوری گفت اره کیر . گفتم مـهسا خفه شو دیگه همچین کیر کیر مـیکنـه امگار ناحالا طعمشو چشیده . گفت مگه تو چشیدی . گفت نـه البته یـه نـه گفتم کـه خودم گوشم کر شد . گفت خدا قسمتت کنـه کـه ناکام از دنیـا نری منم دیدم نـه نـه مثل اینکه نمـیخواد از رو بره گفتم تو پررویی من پررو تر . گفتم بنده خدا . خدا زودتر نصیب من مـیکنـه که تا تو تو برو فکر خودت باش کـه حالا حالا ها تو کف مـیمونی حتما بشی جلو همـین کانالا بـه خودت ور بری و کیر هم تو خوابت باهاش حال کنی . گفت اره تو اینجوری فکر کن . خلاصه اومدم پیشش و نشستیم با هم یکمـی از پیزایی کـه از دیشب مونده بود رو خوردیم و همچنان کانال ی هم جلومون . یـه مدت گذشت و دیدم مـهسا داره لباس درون مـیاره گفتم چیکار مـیکنی گفت گرمـه بابا نترس منم کیر ندارم کـه با دیدن هیکل جنابعالی راست کنم بخوام شم مت . گفتم حیف شد ولی و خندیدیم . اونم شد و فقط با یکدونـه شرت دراز کشیده بود جلو کاناپه روبروی تلویزیون . منم همونجا رو زمـین دراز کشیدم و همـینجوری تو کانالهای ی سیر مـیکردیم البته کانال ی کـه چه عرض کنم همون کانالهای تلفنی کـه یـه گوشی مـیگیرن دستشون و الکی بـه خودشون ور مـیرن . بـه مـهسا گفتم اه اینا چیـه اصلا حال نمـیده یـا کلی شماره وشـه کـه نمـیشـه تصویر رو دید یـا اینقد بی کیفیتن کـه ادم حالش بهم مـیخوره کانال و عوض کن . مـهسا گفت مونا مـیخوای سوپرایزت کنم ؟ گفتم مـیشناسمت یـا یـه کانال پیدا کردی کـه قفل نیست یـا اینکه دوست پسرت رو قایم کردی یـه جا کـه بیـاد تمون . خندید گفت نـه بابا این خبرا نیست . اگه هم باشـه دوست پسرمو بیـارم بدم دمـه دهن گربه کـه تو رو ببینـه و بیخیـاله من بشـه ؟؟؟ نـه اما بیـا اینم کد کانالهای قفل شده . گفتم خاک توسرت الان اینا کـه بدرد نمـیخورن بزارشون دره کوزه ابشوه بخور که تا ساعت ییم شب کـه برنامـه قشنگا شرو مـیشن . گفت مولتی ویژن یک همـیشـه لز ها و منفی 16 رو شبانـه روزی نشون مـیده بزن بریم اونو حداقل ببینیم . زدی و باز شد بهش گفتم کد رو از کجا اوردی گفت بابا اون دفعه ای کـه مـیخواست کد رو بزنـه منم دیدم اما بـه روم نیـاوردم . خلاصه نشستیم پای لز دیدن و کم کم هم دستمون رفت تو شلوارک و داشتم بهم ور مـیرفتم و باز رفتم تو خیـال کـه آخه سعیده چه جوری کرده با داداشش و همـینجوری داشتم تو فکر و خیـال خودم سعیده و داداشش رو تو بغل هم دیگه تصور مـیکردم کـه دیدیم مـهسا داره بدجوری نگام مـیکنـه گفتم چته ؟ گفت ببین با خودت چیکار کردی ؟تازه سر افتادم کـه به بـه همچینـه رو مالیدم کـه ابش زده بیرون و قشنگ جلو شلوارم رو خیش کرده بود ( راستی من چون تازه پریود شده بودم و دورش تموم شده بود شرت نپوشیدم کـه راحت تر باشم ) . مـهسا گفت ی بزارت رو ببینم گفتم نچ . گفت ترو خدا بزار ببینم . گفتم شیطون شدی گفت چیکار کنیم دیگه . گفتم باشـه اما الاناس کـه بابا سرو کلش پیدا بشـه ها گفت نـه بابا اون همـیشـه دیر مـیاد راستی یـادم رفت بگم من م با چند که تا از دوستاش رفته بودن کیش و یـه یک هفته ای قرار بود اونجا باشن و من و م و بابام فقط مونده بودیم خونـه . خلاصه شلوارم رو درون اوردم و مـهسا اومد چسبید کنارم و رفت جلوی پام جوری کـه دوتا پاهام اطرفاش بودن نشست و دستش رو امود بیـاره سمتم کـه زدم رو دستش گفتم هوی چیکارش داری ؟گفت کاریش ندارم مـیخوام کوچولوت رو نازش کنم . قبل اینکه من حرفی ب دستش رو کشید لایم وااااای چه حالی داد اصلا یـه لحظه هرچی حسه خوب بود بهم وارد شد . یـه اهی کشیدم کـه مـهسا گفت اوووه چته ندید بدید بزار کار دارم باهاش حالا حالا ها . سرش و که اورد سمتم کـه به قول خودش یـه بوسی ازم بگیره درون باز شد و چشممون افتاد تو چشم بابایی کـه از راه رسیده بود اینقدر صدای تلویزیون بلند بوده کـه ما نشنیدیم کی اومده بالا . یـه لحظه نفهمـیدیم چه جوری خودمون رو جمع و جور کردیم و رو خاموش کردیو لباسمون رو تنمون کردیم البته جلو بابا اکثرا راحت مـیگشتیم و زیـاد بـه پوشش خونـه توجه نمـیکردیم. بابا هم بدون اینکه حرفی بزنـه رفت سمت اتاقش و لباساش رو درون اورد و من و مـهسا از فرط خجالت سرخه سرخ شدیم و نمـیدونستیم چی بگیم . سرم پاین بود و تو دلم داشتم بـه مـهسا فحش مـیدادم کـه دیدی چه ابرویی ازمون رفت . کـه دیدیم بابا بدون اینکه اصلا احساس کنـه اتفاقی افتاده باشـه گفت بچه ها چیزی هست من بخورم کـه منم رفتم سریع سم پیزای بابا رو براش اوردم و گذاشتم رو مـیز با نوشابه و سس و مخلفات . یـه جورایی تریپ گه خوردیم و اینا .بابا با یـه رکابی و شلوارک اومد منم کـه همچنان برق از کلم کاملا نپریده بود یـه لحظه نگاه هیکل ی بابام انداختم و دیدم واقعا هیکل نازی داره از اون مدلهایی کـه خیلی ا دوست دارن موقع دوست پسرشون یـا شوهرشون اونجوری باشن و بابام همـه اون مشخصات رو داشت. تو این فکرا بودم کـه دیدم بابام مـیگه کجایی بـه چی نگاه مـیکنی ؟ بـه خودم اومدم دیدم عجب امروز روزه بدیـه همش دارم سوتی مـیدم . خلاصه بابا اومد نشست ناهارو خورد و جمع و جور کردیم و من رفتم بخوابم . مـهسا هم عادت داشت رو تخت اینا بخوابه . راستی مـهسا سیزده سال بیشتر نداره و حتما با این تعریفای من یـه چیزی بزرگتر تو ذهنتون اومده بود منم کـه هفده سالمـه . سات حدود 2 بعذ از ظهر بود کـه رفتیم بخوابیم بابام گفت از تون چه خبر کـه گفتم همون دیشب کـه باهاش حرف زدم حالشم خوب بود . بابا گفت امشب مـیاد ؟ گفتم ا بابا اون تازه پیریرو رفته که تا اخره هفته دیگه هم شاید نیـاد . اخه بلیط رفت و برگشت گیرشون نیومده بود و قرار بود از اونجا بلیط بگیرن کـه تاریخش دقیق معلوم نبود . بابام گفت بد شد گفتم چرا گفت امشب حتما با دست حساب کنم . من نفهمـیدم کـه منظورش چی بود . اما گفتم من خوابیدم . فعلا.یـه لحظه خوابم برد و بعد یـه مدتی بیدار شدم هوا خیلی گرم بود خیلی خیلی تشنم شده بود رفتم سمت اشپزخونـه کـه دیدم دره روشن شبکه مولتی ویژن و داره یـه فیلم لز منـهای شونزده نشون مـیده و هیچم نبود گفتم باز این ه اومده زده اینجا و داشتم فحش مـیدادم بهش کـه بس نبود ابرومن جلو بابا رفت کـه رفتم سمت اتاق این اما چیزی کـه دیدم باورم نمـیشد .یـه لحظه فکر کردم باز توهم زده بـه کلم اما نـه واقعیت بود مـهسا نشسته بود بین پای بابام و داشت با یـه کیره نسبتا کلفت بازی مـیکرد . مـیخکوب شدم همونجا . اروم رفتم سمتشون کـه ببینم جریـان چیـه . کـه دیدم بابایی کاملا شده و لباسای مـهسا هم یـه طرف افتاده و دارن حسابی با هم حال مـیکنن . اصلا قابل باور نبود . صحنـه سعیده و داداشش اومد جلو چشام و اصلا حس مـیکردم توی یـه دنیـای دیگم . دقت کردم ببینم چیکار مـیکن . دیدم بابام گفت نـه مثله اینکه جونتونم کـه نباشـه شماها از پسه باباتون بر مـیاین اره ؟ کـه مـهسا با یـه دست کیر بابا رو براش جق مـیزد و گفت هرچند کـه به پای ی نمـیرسیم اما جاشو سعی مـینیم پر کنیم. کـه بابام گفت برا بابایی ساک مـیزنی خوشگلم کـه دیدم مـهسا هم انگار منتظزه همـین بود کیر بابایی رو کـه به نظره من خیلی خوش فرم و البته یکمـی هم زیـادی بزرگ بود کرد تو دهنش و شرو کرد ساک زدن . خیلی تعجب کردم این مـهساس اونم بابای منـه ؟بابا هم گفت پدر سوخته این کارا رو از تو اون یـادگرفتی یـای یـادت داده ؟ گفت بابا هر دوشبابا گفت از کی مثلا ؟ مـهسا گفت خودتون ! بابا گفت پدر سوخته حالا من ساکی واسه کی زدم کـه از من یـاد گرفتی ؟ کـه گفت نـه قربونتون برم اون موقعی کـه شما فکر مـیکردین من خوابم و مـیخواستین ترتیب رو بدین من همش رو مو بـه مو نگا مـیکردم. پیش خودم گفتم الحق کـه خیلی پدر سوخته ای .تو همـین حالا بودیم کـه من یـه لحظه چشمام رو بستم و خودم رو جای مـهسا فرض کردم . دستمو بردم توی شلوارکمو شرو کردم بام بازی . نمـیدونم چرا اینقدر ترشحم زیـاد بود . همـینطور کـه چشمام بسته بود بـه صدای حال بابام گوش مـیکردم کـه کماکان مـهسا داشت براش ساک مـیزد یـه لحظه حس کردم صدا قطع شد چشمام رو باز کردم کـه ببینم چیکار مـیکنن دیدم جفتشون دارن بـه من نگاه مـیکنن منم اینقدره تو حال خودم نبودم کـه متوجه نشدم جلوی درون مقابل اونا وایسادم . بابام گفت بـه به ه گلم بیـا پیش ما خوش مـیگذره ها کـه من گفتم نـه و سریع رفتم توی اتاقم .چند لحظه بعد دیدم بابایی اومد توی اتاق و پشت سرشم مـهسا با اون های کوچولوش اما هیکل خوشگلش.بابا اومد کنارم روی تخت دراز کشید و گفت کـه مـهسا واسم گفته تو کفه کیر بودین حالا نمـیخوای دلی از عزا دربیـاری ؟هیچی نگفتم و نگاو رو دوختم بـه کیر بلند شده و دراز و کلفت بابایی کـه بدجوری چشمک مـیزد . بابا گفت چیـه ؟ نمـیخوایش بدمش ت ؟ گفتم نـه دوباره از اون نـه های معروف خودم کـه بابام گفت باشـه بابا چته اصلا مال جفتتونـه . گفتم بعد ی چی ؟ گفت سهم اون جداست اما که تا نیومده مـیتونم از سهم اون بدم شما دوتا .منم سرم رو بردم سمت کیر بابام و اونم اومد قشنگ جلوم وایساد. اول مـیترسیدم . یـه حسی داشتم جزو اولین کیرایی بود کـه زنده مـیدیدم . قبلا یـه دیده کوچولو رو کیر بچه کوچولوهای فامـیل زده بود اما این یکی خیلی فرق داشت بزرگ رسیده و حتما هم خوشمزهاروم با دستم مـیمالیدمش و بوسش مـیکردم خیلی حس خوبی بود بابام گفت بخورش دیگه گفتم باشـه . و لبام رو باز کردم و بابا هم دستش رو دور سرو گرفت و سعی کرد با حرکت خودش براش ساک ب . منم سرم رو با حرکت دست اون هماهنگ کردم واقعا خوشمزه بود بابا رو نگاه کردم دیدم چشماشو بسته و داره خفیف ناله مـیکنـه منم دیدم خوشش اومده یواش یواش از نوک کیرسمـیزدم که تا اونجایی کـه کامل توی دهنم رو پر مـیکرد و دیگه جایی نداشت بره پایین تر. سرعتمو بیشتر کردم و سریع و اسش ساک مـیزدم اونم هی مـیگفت اره بخور این کیره کـه تو تون مـیرفته حالا اش دارن جورش رو مـیکشن بخورش ه خوشگلم یـه چند دقیقه ای براش ساک زدم یـادم افتاد بـه مـهسا سرم رو اوردم بالا کـه ببینم اون کجاس دیدم رفته رو مـیز توالت وایساده و بابا هو سرش روپاش و دارهش رو براش مـیخوره . خیلی داشتم لذت مـیبردم و همـینطورم داشتم تو ذهنم این جریـان رو به منظور سعیده دوستم تعریف مـیکردم و چهرش رو تصور مـیکردم کـه وقتی بهش بگن چه جوری مـیشـه .دیدم بابا با دستاش داره سرعت ساک زدنمو زیـاد مـیکنـه موهامم کـه ریخته بود روی کیرش و نمـیذاشت حرکت ساک زدنم رو ببینـه مثل اینکه ناراحتش مـیکرد گفت موهاتو بزن کنار مـیخوام ببینم م چه جوری برا باباجونش ساک مـیزنـهاره بخورش کیر بابات رو بخور و همـینطور سرعت مـیداد بـه کارش جوری هم من براش ساک مـیزدم کـه فکر کنم واقعا داشت لذت مـیبرد کـه یـهو یـه اه بلندی کشید و حس کردم توی دهنم داره پره پر مـیشـه کیر بابا قرمز شده بود و رگاش زده بود بیرون یـهو دیدم داره ابش مـیاد خواست بکشـه بیرون کـه من نذاشتم و اونم فهمـید و تمام ابش رو توی دهنم خالی کرد همونجورم حرفای حشری کننده ای مـیزدبخور اره همش رو بخور ابه کیر باباجون رو بخور همون ابیـه کـه ریختم تو جونتون و شما دوتا خوشگل رو درست کردم اره بخور همش رو بخور . و خودش با دستش همـه اب مونده تو کیرش رو ارود و منم تمت دهنم پره اب شده بود ابش رو خوردم وای یـه طعم باحالی داشت خیلی خوشم اومده بود مـهسا هم همـین کـه دید اب بابا داره مـیاد اومد نشست کنارم و سعی کرد باقی اب بابا رو اون بخوره اما من زرنگ تر بودم و بیشترش رو خوردم . اونم لباش رو گذاشت روی لبام و زبونش رو کرد توی دهنم و توی دهنم تابش مـیداد . بابا گفت نترس به منظور تو هم نگه داشتم مـهسا سریع برگشت و گفت کو ؟ بابا خندید گفت قربونـه ه حشریم برم برات دوباره مـیارمش . اونم گفت اخ جون و کیر بابا رو دست گرفت . منم کـه دوره دهنم ریخته بود با انگشتم اونا رو توی دهنم بردم اخه خیلی لذت داشت . بابا گفت نمـیخوای ت رو درون بایری من های خوشگلت رو ببینم ؟من اون درش اوردم و شلوارم رو هم همـینطور . بـه بابا گفتم بابا مـیشـه یـه خواهش م ؟ گفت بگو عزیزمگفتم مـیشـه منو ی ؟گفت چی ؟ مت ؟ اخه اذیت مـیشی ها ت هم اون اوایل خیلی زحمت کشید که تا تونست جا بده تو و کونش ها گفتم من مـیخوام بابا تروخدا . گفت باشـه عزیزم کیره من مال شما هاست هرجا بخواین مـیدمتون.گفتم اخ جون و دمر خوابیدم اونم فهمـید و اومد پشت من و کمرم رو داد پایین بـه مـهسا هم گفت برو از تو کشو مـیز ت یک کرم هست اون بیـار مـهسا هم رفت اونو اورد . لذت اینکه یـه کیر کلفت اونم کیره بابایی مـیره توداشت دیوونم مـیکرد . بابا کیرش و من رو حسابی چرب کرد و اولش با انگشتش حسابی کونم رو باز کرد و ماساژ مـیداد بعد خواست دو انگشتی این کارو ه کـه حسابی دردم اومد و خودم رو یکم کشیدم جلو بابا گفت چیـه درد داره گفت اره گفت تازه دردش مونده مـیخوای بیخیـال بشم گفتم نـه بازم از اون نـه های بنفش گفت باشـه عزیزم و این دفعه سرکیرش رو گذاشت دمـه کونم . مـهسا گفت بابا بعد من چی ؟ کـه من بهش گفتم ابجی جون بیـا پیش خودم کـه گفت نـه منم کیر مـیخوام . گفتم دیدی من زودتر بـه مراد رسیدم کـه خندید گفت نـه گفتم یعنی چی نـه حالا کـه مـیبینی من کیر دارم و تو نداری کـه گفت من قبلا اونو خوردم چشمام گرد شد گفتم یعنی … ؟ کـه بابام خندید گفت اره با اینکه از تو کوچیکتره اما چند دفعه ای زودتر کیر بابایی رو تو کونش حس کرده . گفتم بابا مـیخوام کیرت رو زود تو کـه دارم مـیمـیرم کهسا هم همون حال اومد جلو من و پاشو باز کرد منو رو شرو کردم براش خوردن .بابا سر کیرش و اروم گذاشت دمـه کونم وای بزرگیش رو کاملا حس مـیکرم . حس اینکه الان کاملا کونم پاره مـیشـه و یـه کیر کلفت مـیره تو کونم منو بیشتر حشری مـیکرد.بابا سره کیرو کاملا کرد تو کونم و من یـه دادی زدم اما نمـیخواست از دستش بدم و از زور درد بیشتر بـه مـهسا فشار مـی اوردم اونم حال مـیکرد و مـیگفت بابا ش بیشتر ش کـه خیلی کیر مـیخواد .بابا هم یـه لحظه با فشار کیرش رو کرد تو کونم و تقریبا که تا نصف رفت داخل خیلی خیلی درد گرفت اشک تو چشمام حلقه زده بود با دستم کیرش رو از عقب گرفتم و سعی کردم نزارم جلو تر بیـاد . اونم فهمـید و همونجا نگهش داشت وای داشتم مـیمردم خیلی درد داشت اما لذت مـیبردم دلم مـیخواست که تا ته بره تو کونم اما مـیدونستم کـه حتما جر مـیخورم بابا شروع کرد بـه تلمبه زدن وای چه حسی داشتم خیلی حال مـیداد اول یواش یواش عقب مـیاورد و خیلی یواش تر مـیاورد جلو وای کـه داشتم جر مـیخوردم . چه کیره گنده ای داشت. کم کم درد داشت برام بـه لذت تبدیل مـیشد کـه گفت درش بیـارم . گفتم نـه گفت بعد مـیخوای کیر بابا رو تو حس کنی گفتم اره بابا تروخدا جر بده ت رو دارم حال مـیکنم جرم بده کوچولوت رو جر بده اونم مـیگفت دارم جرت مـیدم کجاته منم مـیگفتم توی کونمـه اونم حال مـیکرد مگفت چه کونـه تنگی داره جان مـیکنمت وای چه داغ و تنگه یـه چند دقیقه ای داشتم ازمـیدادم و با یک دست کیر بابا رو گرفته بودم و با اون دستمم رو مـیمالیدم خیلی دلم مـیخواست اون کیر الان بـه جایکسم رو جر مـیداد اما خیلی لذت بخش بود کـه یـه لحظه حس کردم دارم بـه اوج مـیرسم داد مـیزدم و به بابا مـیگفتم کـه محکمتر ه منو اونم حسابی با تمام توانش کیرش رو مـیکرد توی کونم بـه ارگاسم رسیدم خیلی خیلی لذت بخش بود بی حس شد کـه حس کردم کیربابا داره مـیترکه کـه همونجا بـه مـهسا گفت بیـا کـه باباییت داره مـیاد بیـا برا بابات ساک بزن و نزار یـه قطره از ابش هدر بره اونم سریع از جلو پرید سمت بابا و شروع کرد براش ساک زدن بابا هم صداش بلند تر شد و داشت ارضا مـیشد مـهسا هم همچنانش رو مـیمالید منم کـه ارضا شده بودم و بدنم مـیلرزید وداشتم بـه صحنـه ارضا شدن اون دوتا نگاه مـیکردم مـهسا قبل اینکه بابا ابش بیـاد ارضا شد اما حالتش با من فرق مـیکرد همچنان کیر بابا رو محکم مـیکرد تو دهنش . بابا داشت ابش مـی اومد کـه گفت تو اب باباییت رو نمـیخوای منم سریع برگشتم و گفتم همش هم مـیخوام کـه مـهسا سرش رو اورد سمت کیر بابا و اب بابا هم همون لحظه اومد همش رو پاشید توی دهن من و مـهسا واقعا از این لحظه اخرش لذت بردم . کیر بابا بی حال شد و ما هم اخرین قطرات ابش رو بـه نوبت تو دهنمون خالی مـیکردیم. هر سه بیحال شدیم بابا اومد سرش رو اورد سمت لبامون و یـه چند دقیقه هم با لبامون بازی کرد و اونا رو خورد و همونجا پیشمون دراز کشد .لذت اولین من اون با بابام بهترین من بود کونم حسابی گشاد شده بود و مـیسوخت اما بـه لذتش مـی ارزید و یـه نگاه بـه مـهسا کردم و یـه بوسش کردم و از هردوشون تشکر کردم

مونجوری خوابم برد نمـیدونم چند ساعت اما وقتی چشمام رو باز کردم دیدم رو تخت خوابیدم و مـهسا هم روی زمـین ولو خوابیده خبری هم از بابا نیستش احساس سوزش عجیبی مـیکردم نمـیتونستم بلند شم همـه چی مثل یک خواب بود اما چه خواب لذت بخش و همـینطور دردناکی بود . دستم رو گذاشتم رو کونم دیدم کونم بد جوری مـیسوزه یکم باهاش بازی کردم و مالشش دادم که تا بتونم حداقل رو کونم بشینم . خلاصه بـه هزار مکافات بلند شدم و رفتم ببینم بابا کجاست هرچی نگاه کردم نبود گفتم خب رفته بیرون . اومدم تو اشپزخون و یکم شربت درست کردم و خوردم . برگشتم سر وقت مـهسا دیدم اونم کـه ولو شده رو زمـین . اومدم نزدیکش نشستم دیدم اونم کونش بازه بازه و یکمـی هم اب دور کونش خشک شده روی . خیلی داشتم لذت مـیبردم از کاری کـه کرده بودم اما مـهسای قبل من کونش فتح شده بود اونم توسط بابایی .

رفتم و یکمـی بـه خودم رسیدم حدس مـیزدم شب باز هوس کیر کنم و اونم چه .داخل بودم کـه دیدم یکی مـیزنـه بـه در . رفتم نگا کردم دیدم مـهساس مـیگه مـیخواد بیـاد . منم درو براش باز کردم اومد تو . لباس کـه تنش نبود و تلو تلو اومد و منو هل داد کنار گفت مـیخوام برم تو وان بخوابم خیلی کونم درد مـیکنـه . بهش گفتم تو کی بـه بابا ازدادی گفت بعد اینکه تو خوابت برد بابایی هم دراز کشید منم بی نصیب مونده بودم از کیر رفتم سر وقت کیر بابا و باهاش بازی کردم اونم دوباره راست کرد و اومد سروقته من . گفت چه جوری مـیخوای مت گفتم مثل وقتی تو رو کرد . اونم یـه بالش اورد گذاشت زیر شکمم و کونم رو داد بالا و از اونجایی کـه بنده زودتر طعم کیر بابا رو تو کونم چشیده بودم خیلی با لذت بیشتری کیر بابا رو داخل کونم حس کردم و مثل توی الاغ اینـهمـه جیغ و داد نکردم . بابا اینقدهر قشنگ تلمبه مـیزد کـه من داشتم مـیمردم . حسابی تلمبه زدنش رو سریع کرد اما چون یـه دوباری ابش اومده بود خیلی طول کشید که تا ابش بیـاد . منم همزمان کـه داشتم ازمـیدادمم رو هم با دستم مـیمالیدم . ارضا شدم و بابا هم فهمـید گفت خب تو کـه ارضا شدی مـیمونم من منم بر عبه کمر خوابیدم و جوری کـه سرم زیر کیر بابا بود بابا هم همون حالتی کـه نشسته بود و منو ازمـیکرد حالتشو تغییر نداد و سر کیرش رو داد پایین و منم از زیر کیرشو مـیخوردم . که تا نزدیک ارضا شدنش شد گفت ابمو چیکار کنم گفتم بریزش تو کونم اونم منو برگردوند و دوباره سره کیرش رو کرد تو کونم وای کـه چه لذتی داشت واقعا دوست داشتنی بود حسه اینکه بابا داره مـیکنتت و ابش رو تو خالی مـیکنـه دیدم داره نفس های عمـیقی مـیکشـه فهمـیدم داره ابش مـیاد منم حسابی کونم رو سمتش قمبل کردم اونم همچین مـیزد تو کونم کـه واقعا داشتم جر مـیخوردم . که تا ابش اومد و همش رو تو کونم خالی کرد و هی مـیگفت جانم رو جر دادم . جان این منـه کـه بهمداده . قربون وام برم کـه کیر بابایی شون رو بـه این قشنگی تو و کونشون جا مـیدن . ای اب باباته کـه تو کونته . منم کـه خیلی حال کرده بودم همش مـیگفتم جون بابایی تو کردی و خوب بود خوب بهتدادم . …بعد همونجا تو بغلش خوابم برد و نفهمـیدم کی بیدار شدم دیدم تو نیستی و صدای اب مـیاد گفتم نکنـه با بابا اومدین حموم . بعد بابا کجاست ؟ گفتم نمـیدونم . بعد گفتم مـهسا یـه چیزی بپرسم ؟ گفت نـه خسته ام بیخیـال بزار مـیخوام تو همـین وان یکمـی دراز بکشم . راستیتو نمـیسوزه گفتم از دو جهت چرا ! گفت از دوجهت یعنی چی ؟ گفتم هم از اینکه کیر بابا رفت تو کونم عجیب کونم سوزش داره اما خیلی حال مـیده هم از اینکه تو قبل من کیر خوردی کونم داره مـیسوزه و رفتم هاش رو کـه تقریبا داشت سایز 60 مـیشد رو محکم گرفتم و بهش گفتم تنـها تنـها هم کیر مـیخوری و تنـها ابجیت رو بی نصیب مـیزاری ؟ گفتش حالا کـه بی نصیب نموندی . همونجور کـه دستم رو هاش بود اومدم توی وان و روش دراز کشیدم و گفتم مـیدونستی خیلی دوستت دارم اونم گفت مـهم نیست . گفتم خیلی بد مـهسا . خیلی زبون داری هااا . بعد شرو کردم ازشگرفتن . و گردنش رو خوردم . مـهسا گفت تو بچه کـه خوردی بس نبود هنوز سیر نشدی . گفتم من هیچوقت از خسته نمـیشم . اونم بیکار ننشست و شرو کرد لبامو خوردن و با اون دستشم رو کـه الان قشنگ روی خودش بود مـیمالید خیلی لذت بخش بود توی اب انجام این حرکت . تو همـین حسو حال بودیم و داشتیم و وهمدیگه ور مـیرفتیم منم چشمام رو بستم و دوباره رفتم تو فکر بابام و داشتم حال مـیکردم . تو همـین حالا بودیم کـه حس کردم یـه صداهایی مـیاد . اما دقت نکردم و همونجوری اومدمپای مـهسا وش رو دادم بالا کـه از توی اب بیـاد بیرون و راحت بتونم بخورمش .ش رو دادم بالا و سرم رو بردمکش و شرو کردم بـه خوردنش اونم سرمو فشار مـیداد سمتش و اه و اوه مـیکرد . یـه لحضه یـه سایـه افتاد رو بدن مـهسا ترسیدم سرمو بالا کردم دیدم بابایی وایساده بالا سرمون . بعد این صداها مال بابا بووود …بابایی گفت بـه به ای خوشگل خودم مـیبینم حسابی اکتیو هستن اما بدون بابایی دارین حال مـیکنین ؟؟؟

یـهو یـه جیغی کشیدیم کـه خوده بابا جا خورد گفت چیـه بابا انگار دزد دیدین یـا دراکولا . مـهسا کـه تازه بـه خودش اومده بود گفت دزد کـه نـه اما صاحب دراکولا رو دیدیم . کـه این حرفش با یـه بیشگون من همراه بود . یـه جیغ بنفش کشید و گفت تو چیزه دیگه مـیبینی ؟ من کـه همون دراکولای بابا رو مـیبینم و الهی قربونش برم.بابایی گفت مثل اینکه ت هنوز از باباییش مـیترسه اره ؟ کـه گفتم نـه اتفاقا تازه باهاشم دوست شدم . مـیخوام باخودمم ببرمش گردش . کـه بابایی اومد دم وان واستاد و من و بغل کرد و شروع کرد گردنم و بوس و هام رو بادستاش گرفته بود و مالش مـیداد . مـهسا گفت هو که تا این پدر مـیرسن بـه هم اصلا منو یـادشون مـیره اصلا باهاتون قهرم . بابام گفت نـه عزیزم قهر نکن این دفعه مـیخوام هردوتاتون رو با هم م کـه نگین من بابای بدی هستم.

مـهسا گفت اخ جون و همونجوی کـه تو وان بود اومد سمت بابا و از تو وان کیر بابایی رو کرد تو دهنش . و شرو کرد براش ساک زدن . منم سرم رو برگردوندم و شروع کردم لبای بابا و زبونش رو خوردن . بابا کم کم اومد پایین و هام رو کرد تو دهنش و اونا رو مک مـیزد . من حسابی حشری شده بودم و حالم دست خودم نبود . مـهسا هم داشت بـه سرعت کیر بابایی رو مـیکرد تو دهنش و اونمـیزد . بابا یکی از پاهامو گرفت و گذاشتوان و اون یکی پایین . یکمـی منو خم کرد و کونم رو داد بالا کمرمم که تا اونجا کـه مـیشد داد پایین که تا حسابی کونم قمبل بشـه براش . مـهسا هم این حالتو کـه دید اومد زیرم و از تو همون وان شروع کردم رو بخوره . بابا هم نشست پشت سرم و شروع کرد با دهن و زبونش کونم روبزنـه . وای چه حالی بود یکی از جلو و یکی از عقب داشت و کونم رو مـیخورد .بابایی انگشتش رو کرد توی دهنم من کـه چشمام بسته بود تو فکرم یک کیرو درون نظر گرفتم و انگشتش رو مـیخوردم . خیلی لذت بخش بود . بابا وقتی حسابی کونم رو خورد اول با انگشت حسابی کونم رو ماساژ داد بعد دوتا انگشتی کرد تو کونم . چون تازهداده بودم درد زیـادی نداشت اما با سوزش همراه بود . داشتم خودم رو اماده مـیکردم کـه ازالانـه کـه بدم . مـهسا هم داشت حسابیم رو مـیخورد . هام رو هم با دستاش گرفته بود و هر از گاهی یک فشار محکم مـیداد کـه خیلی بهم حال مـیداد . بابا بلند شد و پشت سرم واستاد . فهمـیدم الانـه کـه باید دوباره کیر خوش فرم و کلفت بابا رو تو کونم حس کنم . خیلی دلم مـیخواست اون کیر رو از جلو توم داشتم . اما هیف نمـیشد .مـهسا از زیرم بلند شد و اونم اومد روی سنگ کـه کنار وان بود خوابید . و کونش رو داد بالا خودش شرو کرد با و کونش بازی منم با دیدن این صحنـه بیشتر حشری شدم . یک نگاه کردم بـه ایینـه قدی کـه تو داشتیم و از چیی کـه دیدم حسابی داشتم لذت مـیبردم خودم بودم کـه داشتم بـه مرده خوش هیکل و یمـیدادم و لذت وقتی بیشتر بود کـه اون مرد غریبه نبود . باباییم بود بابای مـهربونم کـه نذاشته بود ش تو حسرت کیر بمونـه.بابا حسابی کیرش رو رو و کونم مالش مـیداد و منو حشری مـیکرد خیلی لذت داشت کیر بابا کـه مـی اومد روم یـه لحظه نفسم ت و حبس مـیشد . یـهو دیدم داره کیرشو مـیکنـه تو کونم یکم اومدم جلو بابا دستاش رو گذاشت سره شونم و منو گرفت منم کـه نمـیخواستم یـهو کیرش رو ه تو کونم با دستم کیرش رو گرفتم کـه هم هدایتش کنم تو کونم هم اینکه نزارم بـه سرعت همشو ه تو کونم کـه جر بخورم .همونجور یکمـی کرد تو کونم وای کونم باز شده بود و داشت یواش یواش جر مـیخورد گفتم بابا خیلی درد داره اونم رفت از تو رختکن کرم اورد و دوباره کونم و کیرش رو ماساژ داد وقتی حسابی چربه چرب شد دوباره بـه همون حالت کیرش رو گذاشت دم کونم این دفعه خیلی دردش کمتر شده بود . و شروع کرد کیرش رو ه تو کونم وای کیرش هنوز که تا نصفه نکرده بود تو کونم و هی درش مـی اورد و دوباره مـیکردش تو کونم این حرکتش خیلی بهم حال مـیداد . شروع کرد تلمبه زدن و کیرش هربار بیشتر مـیرفت تو کونم و تلمبه مـیزد و من ناله مـیکردم و ازش مـیخواستم حسابی کنو . اونم حر ش رو گوش مـیکرد و حسابی تو کونم تلمبه مـیزد و داشتم از حال مـیرفتم کـه دیدم کیرش رو از تو کونم درون اورد و رفت سراغ مـهسا . مـهسا هم دیدم بـه پشت خوابید و پاهاش رو گرفت بالا مثل ادمـی کـه مـیخواد از بده . من یـه لحظه موندم گفتم نکنـه دیونـه شدن و مـیخوان از ن .مـهسا یـه هیکل خیلی گوشتی و خوبی داشت هاش همونجور کـه گفتم حدود شصت شده بود وخیلی بزرگی داشت و هرکی کـه اون نمـیشناخت فکر مـیکرد کـه از منم بزرگتره .تو همـین وضعیت دیدم بابایی روفت جلوش واستاد وپاهای مـهسا رو حسابی داد بالا جوری کـه کونش معلوم شد وای این حالت و هچ جا ندیده بودم . مـهسا هم همونجور با دستاشکونش رو باز کرد و با یکی از دستاش کیر بابا رو گرفت و بردش سمت کونش . باباهم چون حتما پاهای مـهسا رو مـیگرفت کـه پایین نیـاد مـهسا خودش کیره اون گرفت و بردش سمت کونش . بابا هم با یک حرکت کیرش رو کرد تومـهسا و مـهسا گفت جوووووون این کیره باباییـه کـه تو کونمـه هاااا جون بابای خوبم ت رو جر بده منو جلوی ابجیم مـیخوام ببینـه باباش چه جوری کوچولوشو مـیکنـه. بابا هم با این حرفا بیشتر حشری مـیشد و کیرش رو محکم کرد تو کونش اونم هی جیغ مـیزد و از بابا مـیخواست کـه بیشتر تش. بابا هم نامردی نمـیکرد و حسابی مـیکرد اونو . که تا دیدم مثل اینکه بابا داره ابش مـیاد کیرش رو ازمـهسا درون اورد و گفت بیـاید اگه ابه باباتون رو مـیخواین بخورینش . منو مـهسا هم سریع نشستیم جلوی بابا و بابا شروع کرد با دستش زدن و منو مـهسا هم هر از گاهی کیرش رو مـیکردیم تو دهنمون و براش ساک مـیزدیم . یـهو بابا یـه اه کشید و شروع کرد ابشو بپاشـه تو صورتمون . خیلی جالب بود اب بابا روی صورتامون داشت سر مـیخورد و دائم اه مـیکشید و مـیگفت جون بـه این دوتا ه جندم جووون کـه شماهام مثل تون حشری هستین و باباییتون رو از کمر مـیندازین . اب بابا کـه رو صورتامون خالی شد منو مـهسا شروع کردیمو صورت همدیگه روبزنیم و همدیگه رو بخوریم بابا هم رفت زیر دوش و خودشو شست اما من و مـهسا کـه ارضا نشده بودیم 69 رو هم خوابیدیم روی سنگ و شروع کردیم با یک انگشت مـیکردیم تو کونمون و با دهنمون هم همـیدگه رو مـیخوردیم . چون هردومون کوچیک بودیم موی خیلی کمـی بدنمون داشت و مـهسا هم خیلی صاف بود . حسابی خوردیم همدیگه رو که تا ارضا شدیم . بابا همون لحظه دره رو باز کرد و گفت بچه ها زود بیـاین بیرون اماده شین شب بریم بیرون غذا بخوریم کـه بعدش مـیایم حسابی شارژ باشیم . ما هم سریع خودمون رو شستیم و از هم یکجانانـه گرفتیم و همونجور اومدیم بیرون و خودمون رو خشک کردیم . دیگه حیـا و خجالت توی خونـه ما معنی نداشت . بابا رفت سراغ تلفن و یک زنگ زد بـه . هم سراغ ما رو گرفت و بابا گفت مگه من مـیزارم بـه دوتا ه گلم بد بگذره ؟؟؟ حسابی این چند روزه بهشون مـیرسم که تا یـه موقع دلتنگی نکنن . ما هم از دور برا بابایی بوس فرستادیم و اماده شدیم بریم بیرون ….

ماده شده بودیم و بابا هم اومد سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم تو خیـابونا . بابا گفت خب کجا بریم ای گلم ؟ من کـه نشسته بودم جلو گفتم بریم سینما . مـهسا گفت نـه تو خیـابون چرخ بزنیم . بابا گفت بچه ها یـه چیزی بگم بهتون . درسته کـه ما خیلی الان با هم راحتیم و با هم شیطونی هم کردیم اما حتما مواظب باشید کـه جلو دیگران گاف ندید و یـه موقع خودتون رو لو ندید هرچند کـه ما خانواده ایم وی نمـیتونـه زیـاد بهمون شک کنـه اما بازم مواظب باشید مخصوصا اینکه سنتون به منظور این کارا هم یکمـی کم هستش هرچندم از لحاظ هیکل و قیـافه مثل یک ه بالغ مـیمونین اما بازم حتما حسابی هوای کار خودتون رو داشته باشید . هر مشکلی هم کـه خدای نکرده به منظور هرکدومتون پیش اومد اینو بدونین بابایی دربست درون خدمتتونـه .در ضمن تون هم کـه اومد اصلا انگار نـه انگار درون ضمن یـادتون نره کـه من اول از همـه ماله تونم که تا شما . هرچند کـه شماهام دست کمـی از خوشگلتون ندارین اما اینا رو گفتم کـه حساب کتاب دستتون باشـه .خلاصه اونشب با چرخ زدن تو خیـابون که تا ساعت 2 شب سپری شد . بابا خیلی هم درون عین جذابیت و پرستیژش خیلی هم شوخ طبعه و همـین اخلاقاشـه کـه همـه رو مجذوب خودش مـیکنـه اونشبم که تا مـیتونست ما رو مـیخندوند . بازی مـیکرد بـه اینو اون متلک مـیگفت و ملت و مـیذاشت سره کار و چون ماها تو ماشینش بودیم ملت کپ کرده بودن کـه این کارا از یـه پدر و دوتا بچه خیلی بعیده اما بـه ماها کـه خیلی حال داد .خیلی خوش گذشت و دلمون نمـیخواست تموم بشـه اما بابا گفت دیگه داره دیر مـیشـه بریم خونـه کـه خیلی کار داریم . تو راهه برگشت نزدیکای خونـه بابام گفت فکر کنم یکی داره دنبالمون مـیاد ماها یکم ترسیدیم گفتیم نکنـه مـیخوان اذیت کنن . وقتی رسیدیم دمـه ساختمان . یک ماشین مزدا بژ اومد و کنار ماشین توقف کرد من از ترس سرم رو نمـی اوردم بالا ببینم کیـه . بابا هم کـه رفته بود درپارکینگ رو باز کنـه که تا دید یـه ماشین توقف کرده سریع برگشت که تا ببینـه جریـان چیـه . یکی گفت خانوما این اقا باباتونـه ؟ صدای یـه خانوم بود . یکم خیـالم رحت شد سرم رو اوردم بالا و دیدم یـه خانوم 40 ساله با یـه ارایش نسبتا کم و ی با یک پسر حدود 20 ساله تو ماشین هستن . بابا سریع اومد سمت ماشینشون و گفت بفرمایین امری داشتین ؟گفت امر کـه نـه اما یـه عرضی داشتم . بابا یکمـی جا خورده بود کـه اینا کین کـه ما رو تعقیب که تا دره خونـه . خانومـه گفت مـیشـه چند لحظه تنـها باهاتون صحبت کنم ؟ بابا گفت اینا امن و من چیزی ازشون پنـهون ندارم هرچی مـیخواین بگین جلوشون بگین . گفت خواهش مـیکنم ! بابا یـه نگا بـه ما کرد و گفت باشـه . بفرمایین اینجا . کـه گفت نـه اگه مـیشـه تشریف بیـارین تو ماشین . بابا از جانبه ما مـیترسید کـه یـه موقع قصد اذیت مارو نداشته باشن .خانومـه گفت نترس بابا نمـیخوریمت کـه کارت دارم .خلاصه بابا ما رو فرستاد بالا که تا خیـالش از جانب ماراحت باشـه بعد گفت بچه ها من زود مـیام شماهام برین تو خونـه .ما با دلهره از بابا جدا شدیم و رفتیم داخل . من تو راه همش فکرای جور وارجور مـیکردیم و مـهسا هم کـه خماره خواب بود گفت من مـیرم بخوابم . گفتم یعنی اصلا واسه تو مـهم نیست این خانومـه چیکاره بابا داره ؟گفت بابا کـه بچه نیست خودش مـیدونـه چیکار کنـه و الان پیداش مـیشـه نترس بابا …نمـیتونستم از فکرش بیـام بیرون . تو همـین فکرا بودم کـه دیدم بابا یـه حالیـه و اومد دمـه دره خونـه و زنگ زد . گفتم بابا مگه کلید نداری ؟گفت مونا جون یـه دقیقه بیـا دمـه درون . من کـه تازه راحتی پوشیده بودم رفتم دمـه درون دیدم خانومـه تو راه پله ها واستاده و بابا هم قیـافش یـه حالیـه گفتم چیزی شده بابا ؟ گفت مـیخوام باهات حرف ب . گفتم جونم بابایی بگو . اونم یـه جوری کـه خانومـه صدامون رو نشنوه گفت مـیدونم ه عاقلی هستی و بابایی رو هم دوست داری مگه نـه ؟ گفت اره خب چطور ؟ گفت این خانومـه مـیخواد بیـاد امشب خونـه ما ! گفتم برا چی مگه چی شده ؟ گفت هیچی عزیزم اما مثل اینکه دوست داره امشب پیشـه بابایی بخوابه …گفتم یعنی چی ؟؟؟؟؟ بابا مـیخوای با یـه زنـه غریبه بخوابی ؟ گفت از نظر تو عیبی داره ؟ یکمـی من من کردم و گفتم نمـیدونم . بابا گفت اومدم فقط از شما دوتا اجازه بگیرم اگه راضی نباشین مطمئن باش منم دست از پا خطا نمـیکنم و همـین الان ردش مـیکنم بره . نمـیدونستم چی بگم گفتم من هیچی مـهسا رو هم حتما راضی کنین . گفت این کارو مـیخوام تو واسم ی . نمـیدونستم چیکار کنم و چی بگم اصلا نمـیکشید مخم اما واسم جالب بود و از یـه جهت هم دلم مـیخواست بابام اگه خواسته ای داره بهش برسه چون مـیدونستم هیچ وقت بیگدار بـه اب نمـیزنـه و خیلی هم فکرش بازه و الکی کاری رو نمـیکنـه . گفتم باشـه بابا من دوست دارم شما رو خوشحال ببینم . یـه بوسم کرد و گفت ممنون گلم . من رفتم داخل و پیش مـهسا دراز کشیدم . صداش کردم دیدم مثل اینکه خوابه چند بار صداش کردم اما اصلا جواب نداد گفتم شاید بهتر باشـه اینجوری کـه چیزی نفهمـه از ماجرا ….

چند دقیقه بعد بابا اومد تو و اون خانومـه هم همراهش بود . سلام کرد و منم جوابش رو دادم . گفت تو ه این بابای خوشگلی ؟ گفتم اره مگه چیـه ؟ گفت هیچی عزیزم هم خودت خیلی خوشگلی هم بابات . گفت اوهوم .بابا گفت این م موناست و ایشونم کـه خانومـه خودش گفت منم مونام وای چقدر جالب هم اسمم هستیم . گفتم خوشبختم اونم همـینو گفت . و بابام راهنماییش کرد تو اتاقه خودش کـه گفتم بابا بهتره مونا خانوم برن تو اتاق من اونجا مـهسا خوابیده ممکنـه بیدار بشـه . بابا فهمـید کـه من حرفی بـه مـهسا نزدم و گفت باشـه عزیزم و مونا رو برد سمت اتاق من . بـه بابا گفتم بابا مـهسا خواب بود منم چیزی بهش نگفتم آخه اون هنوز سنش کمـه واسه درکه بعضی چیزا بابا هم یـه بوس بـه پیشونیم کرد و گفت ممنون م .خلاصه چند دقیقه بعد خانومـه با یـه دونـه تاپ قرمز تنگ و یـه دونـه دامن نسبتا بلند اومد تو پذیرایی . تازه داشتم هیکلش رو مـیدیدم . واقعا خانومـه خوش هیکلی بود اندام نسبتا بزرگی داشت . هاش کـه داشت بند تاپ رو جر مـیداد و کونش هم کـه از داخل دامن قشنگ معلوم بود چقدره بزرگه . صورت خوشگلی هم داشت و موهای خیلی بلندی هم داشت جوری کـه تا رو کونش موهاش کشیده مـیشد .بابا هم فت داخل اتاق من و گفت مونا جون لباس راحتی های منو مـیاری ؟ اون خانومـه گفت از کجا ؟ کـه بابا گفت نـه خانوم خانوما با مونای کوچولوی خودم بودم. خانومـه خندید و گفت مـیترسم تشابه اسمـی امشب کار دستم بده . با یـه نیشخند رفتم یواش تو اتاق بابا اینا و برای یـه دونـه رکابی هایی کـه همـیشـه مـیپوشید و هیکل ی بابا رو قشنگ معلوم مـیکرد و شلوارکش رو براش اوردم دادم دستش . بابا بهم گفت مـیخوای بابات رو ببینی ؟ گفتم نمـیدونم بابا . گفت اگه دوست داشتی بیـا داخل گفتم باشـه .رفتم داخل پذیرایی نشستم و خانومـه هم اومد کنار دستم و گفت مونا خانوم چند سالته ؟ گفتم 17 گفت جدی مـیگی ؟ خیلی خوش اندامـی نسبت بـه سنت . راستی اون یکی دیگه کـه تو ماشین بود ت بود دیگه اون چند سال داشت ؟ گفتم اون سیزده . گفت دروغ مـیگی من فکر مـیکردم تازه از تو هم بزرگتر باشـه . گفتم همـه اینجوری فکر مـیکنن .خلاصه بابا لباس عوض کرد و گفت مونا خانوم یـه لحظه مـیای . خانومـه گفت فکر کنم با تو کار داره . من گفتم نـه عزیزم اینبار باشما کار داره . گفت اره ه ه ه ؟ ؟ ؟ گفتم ارهو خانوم بلند شد و رفت سمت اتاق من . وای چهبزرگی داشت خیلی هیکلش نسبت بـه بهتر و ناز تر بود . حق مـیدادم بـه بابا کـه چشمش بگیره و بخواد باهاش یـه درست حسابی کنـه .رفتند تو و تا خواست درون و ببنده بابا گفت لازم نیست . گفت اخه ت ؟ گفت مشکلی نیست . منم نشستم رو مبلی کـه دقیقا روبروی دره اتاق بود و کاملا مـیشد توی اتقا رو دید زد . بابا رفت و رو تخت دراز کشد . خانومـه هم همونجوری با لباس رفت و کنارش جوری کـه پشتش بـه من بود رو تخت دراز کشید . بابا هم فکر کنم شروع کرد لباش رو خوردن چون سرشون تکون مـیخورد و بعد دیدم دستش اومد سمتخانومـه و شروع کرد بدنش رو مالش و نوازشش مـیکرد . یواش یواش تاپ خانومـه و داد بالا و بدنش رو نوازش مـیکرد .بعد خانومـه خودش ش رو باز کرد و سره بابا رو فشار داد هاش و حسابی داشت حال مـیکرد بابا هم زمان کـه داشن های مونا رو مـیخورد دست کرد تو دامن مونا ووش رو فشار مـیداد جوری کـه مونا خیلی داشت حال مـیکرد یک اه هایی مـیکشید کـه واقعا ادم رو حشری مـیکرد . بابا بلند شد و با یک حرکت دامن مونا رو دراورد و وقتی دید کـه شرت نپوشیده افتاد بـه جونش و حسابی داشت مـیخورد . مونا دائم اه مـیکشید و هیچی نمـی گفت . بابا اومد کارش رو شروع کنـه کـه مونا یـه دفعه گفت نـه . بابا جا خورد و گفت چیـه ؟ مونا گفت دراز بکش رو تخت . بابا هم دراز کشید و مونا هم گفت دستات و پاهات رو از هم باز کن مـیخوام ببیندمش بـه تخت و هر جوری کـه مـیخوام باهات حال کنم . بابا با تعجب همون کار رو کرد منم کـه خیلی واسم حرکتشون جالب بود حسابی چشمام رو تیز کردم ببینم چیکار مـیکنن . کـه خانومـه با جوراب دستها و پاهای بابا رو بست بـه تخت . درون همون حین هم یـه نگا بـه من انداخت و یـه چشمک بهم زد کـه مثلا همـه چیز خوبه ؟ منم بهش یـه لبخند زدم .مونا بعد اینکه بابایی رو محکم بـه تخت بست رفت و اروم لبای بابا رو شروع کرد خوردن . بابا خیلی حشری شده بود اینو از تکونایی کـه مـیخورد مـیشد فهمـید . مونا شروع کرد بابا روزدن و اومد پایین . ای بابا روزد رسید بـه نافش و بعد با یک حرکت کیر بابا رو کرد تو دهنش و شروع کرد کیر بابا رو . کیر بابا حسابی بزرگ شده بود . اینکه بابا هیچ حرکتی نمـیتونست ه و همـه اختیـارش دست اون زن بود خیلی منو مجذوب کرده بود . فکر اینکه هرکاری بخوابی با یـه مرد ی و اونم نتونـه هیچ کاری ه و در عین حال لذت هم ببیره . مونا بعده اینکه حسابی کیر بابا رو خورد از تو کیفش یـه دونـه کاندوم درون اورد و سر کیر بابا زد . این صحنـه خیلی قشنگ بود چون با دستش گذاشت سر کیره بابا و بعد با دهنش اون دور کیر بابا باز کرد . وقتی این کارو تموم کرد اومد و روی بابا دراز کشید جوری کـه هاش روی های بابا بود و لباش رو گذاشت رو لبای بابا .ش رو هم جوری گذاشت رو کیر بابا کـه کیر بابا روش مالیده مـیشد . بابا حسابی حشرش زد بالا و گفت زود باش مخوام ازت م کـه خانومـه هم انگار دوست داشت بابا تو کف بمونـه . گفت الان وقتش نیست عزیزم. و همونجور شروع کرد رو کیر باباش رو بالا پایین کنـه . یـه دفعه هم برگشت و پشتش رو کرد بـه سمته بابا و حالت شصت و نـه خوابید روش کونش رو حسابی قمبل کرد تاش قشنگ مماس دهن بابایی باشـه و خودشم کیر بابا رو کرد تو دهنش . بابا خیلی تقلا مـیکرد کـه دستاش رو رها کنـه و بتونـه راحت مونا رو ه اما نمـیتوس و همـینم مونا رو خیلی حشری مـیکرد . حسابی بابا مونا رو خورد و مونا هم برا بابا ساک مـیزد . قشنگ از پایینـه کیره بابا که تا نوکش رومـیزد و تخمـهای بابا رو هم مـیکرد تو دهنش و اونا رو هممـیزد .وقتی خوب حالش رو کرد برگش . فکر کنم نوبت این بود کـه از بـه بابام بخواد بده . درسته . همونجور کـه کونش سمت صورت بابا بود اومد جلو و رو کیر بابا نشستچون من از پهلو داشتم نگاه مـیکردم ندیدم کیر بابا چه جوری مونا رو فتح کرد اما دیدم کـه مونا یـه بیست و چهار پنج سانتی از کیر بابا فاصله گرفت که تا بتونـه سره کیرش روکنـه .بابا هم کمرش رو مـیداد بالا که تا کیرش بالاتر بره . مونا سرکیر رو کرد تو و با یـه حرکت نشست رو کیر بابا و یک جیغی زد کـه گفتم مـهسا کـه مـهساس فکر کنم همسایـه ها هم بیدار شدن .همونجوری خانومـه ارم رو کیر بابا نشست و هیچ حرکتی نکرد . بابا هم خیلی بهش حال داده بود و همش مـیخواست تلمبه بزنـه . مـیگفت چهی داری جان چقده داغه وای مـیخوام این و جر بدم توروخدا دستام رو باز کن مـیخوام جرت بدم مونا هم از شنیدن اینا حسابی حشری مشد و شرو مـیکرد بـه تلمبه زدن برا بابا . با یکی از دستاش خودش رو حمایل کرده بود رو بدن بابا و با اون یکی دستش رو مـیمالید و دائم اه مـیکشد . تو همـین حین منم کـه دستم تو شرتم بود و داشتم حال بابا رو مـیدیدم دیدم صدای درون مـیاد . تعجب کردم این موقع کیـه گفتم نکه همسایـه ها باشن و اومدن ببینن چه خبره !! بابا اینا تو حسو حال بودن منم نمـیخواستم حالشون گرفته بشـه رفتم و یواش درون و بستم و گفتم هرکی باشـه خودم دست بـه سرشون مـیکنم . رفتم درو باز کردم و دیدم یـه پسریـه کـه اصلان نمـیشناختمش . ولی بـه نظرم اومد یـه جایی دیدمش . گفتم بفرمایین ؟ گفت ببخشین من هنوز اینجاس ؟ گفتم شما کی باشن ؟ گفت مونا . گفتم شما ؟ گفت مـیگم م اینجاس و تو مـیگی شما ؟ گفتم شما پسرشی ؟ گفت عیبی داره ؟ من قرار بود تو ماشین منتظر باشم اما فکر کنم کارشون خیلی طول کشید منم حوصلم سر رفت . نمـیدونستم چی بگم . گفتم خب ؟ گفت هیچی مـیشـه اینجا منتظر بمونم که تا کارشون تموم بشـه آخه یکی دوتا از همسایـه هاتون اومدن تو پارکینگ منم بـه مکافات دست بـه سرشون کردم . گفتم مـیل خودته مـیای تو بیـا . اومد تو و گفت با اجازه . یـه پسر بود با یک قیـافه کاملا معمولی قد نسبتا کوتاه و هیکل ورزشکاری . از اینا کـه مـیرن پرورش اندام . …گفت م کجاست با سر اشاره کردم بـه سمت اتاق . دوباره پرسید خیلی وقته اون تو رفتن ؟ برام جالب بود کـه پسره مونا هم مـیدونست کـه ش برا چی اومده اینجا . گفتم ای یـه نیم ساعتی مـیشـه . داشتم فکر مـیکردم پسره مونا هم همون فکری رو کرده کـه منم کردم و اجازه دادم بابام داشته باشـه ؟ . کـه گفت مـیتونم بشینم ؟ و اومد بشینـه جایی کـه من داشتم بابا و مونا رو نگا مـیکردم کـه گفتم اونجا جای منـه . گفت اختصاصیـه یـا نماش خوبه ؟ گفتم حالا . و رفتم دره اتاق رو دوباره باز کردم و نشستم سر جای قبلیم . پسره گفت اسم من مسعوده . گفتم منم تم . گفت جان یعنی چی ؟ گفتم منم اسم مثل ت موناست . گفت ا چه جالب خوشبختم . گفتم باشـه . کـه جا خورد ولی چیزی نگفت .تو اتاق رو کـه دید زدم دیدم بابا دستاش باز شده و لی پاهاش هنوز بسته هست . و مونا هم برگشته روش سمت بابا و داره اینبار از روبرو بـه بابا مـیده . بابا هم های مونا رو گرفته بود تو دستش و با اونا بازی مـیکرد . مونا هم دستاش رو گذاشته بود اطراف بابا و حسابی پایین بالا مـیرفت وش رو که تا ته دور کیر بابا پایین بالا مـیکرد . هراز گاهی هم از بابامـیگرفت و با زبونش صورت و گردن بابا رومـیزد .مسعود گفت لذت بخشـه ؟ گفتم چی ؟ گفت بابات و یک خانوم رو ببینی ؟ گفتم زورت مـیاد تو هم بیـا ت رو ببین . اومد و کناره من نشست و اونم شروع کرد بـه دید زدن . بابا یـه لحظه برگشت ببینـه من درون چه حالیم کـه مسود رو دید و اشاره کرد کـه این کیـه ؟ منم اشاره کردم بـه مونا کـه بابا فهمـید و یـه لبخند زد و دوباره رفت تو حسه مونا . یـه لحظه سنگینی یـه دست رو رو رونام حس کردم و خیسی گردنم رو .دیدم مسعود با یـه کیر راست کرده دست رو گذاشته روی رونام و با زبونشم گردنم رو دارهمـیزنـه ….

نمـیخواستم بای داشته باشم اونم یـه غریبه . اما صحنـه های بابام با مون واقعا منو دیوونـه کرده بود . تو حال خودم نبودم یک چشمم بـه بابا بود و مونا کـه داشتن تو اتاق من روی تختم با هم حال مـی و یک چشمم بـه مسعود کـه داشت خودشو برا با من اماده مـیکرد . اختیـارم دست خودم نبود صداهای تحریک کننده بابام کـه دائم داشت بـه مونا مـیگفت و اه کشیدن های مدام مونا کـه داشت حال مـیکرد و از دادنش لذت مـیبرد و خیس اب خودم همگی بهم مـیگفتند تو هم لذت ببر . سرم رو برگردوندم و لبام رو گذاشتم روی لبای مسعود شروع کردم بـه خوردن لباش اونم دستش رو گذاشت رو هام و اونا رو مـیمالید . از چشماش مـیبارید و من زبونم تو دهنش اونم زبونم رو مـیمکید و هربار جای زبونام رو تو دهن عوض مـیکردیم . زبونش رو و من بـه فکر کیر اونا مـیخوردم . زبونم رو توی دهنش مـیچرخوندم و اونم حسابی هام رو مـیمالید .دستش رو برد سمت شلوارکم و کرد داخل شرتم .م خیسه خیس بود و اونم دستش رو دورم مالش مـیداد . بلند شدم ایستادم و اونم ایستاد . همچنان لبامون رو هم بود و دست اونم توی شرت من و داشتم رو مـیمالید . من کـه دستام ازاد بود رفتم سمت لوارش و اونو باز کردم و اروم نشستم جلوش و کیرش رو از رو شرتش با صورتم لمس کردم . شرتش رو کشید پایین و کیرش رو کـه کاملا شق شده بود با دستش گرفت و اورد سمت صورتم . منم با یـه دست کیرش رو گرفتم و بردمش توی دهنم . یکم خودشو عقب کشید اما دوباره سریع اومد جلو .شروع کردم کیرش رو خوردن از سر کیرش مـیلیسیدم که تا پایین کیرش . چه کیر باحالی داشت خیلی کوچیکتر از کیر بابا بود اما واقعا لذت بخش بود . کیرش رو کردم تو دهنم و حسابی براش ساک مـیزدم اونم دستش رو گرفته بود بـه کمرش و بیشتر کیرش رو مـیداد جلو که تا کاملا تو دهنم بره . منم دستام رو گرفتم بـه پشتش جوری کـه هر دستم یکی از لمبرهای کونش رو گرفته بودم و خودم سرم رو فشار مـیدادم سمت کیرش که تا حسابی بتونم طعم کیرش رو تو دهنم حس کنم .تو همون حال یـه نگاه بـه بابا اینا انداختم دیدم بابا کاملا خودش رو ازاذ کرده و اینبار اون بـه طور وحشیـانـه ای داره مونا رو مـیکنـه . اونو خوابونده بود رو تخت و خودش پایین واستاده بود . پاهای مونا رو باز کرده بود و رفته بود بین پاهاش واستاده بود و کیرش رو مـیزد رو مونا و بعد محکم مـیزد. دوباره درون مـی اورد و همـین حرکت رو چند بار تکرار کرد .مسعود کاملا لباساش رو درون اورد و منو بلند کرد که تا منم لباسام رو درون بیـارم . شرت و شلوارکم رو خوده مسعود از پام درون اورد و همونجا نشست جلوم منو تاپم رو دراوردم و سره مسعود رو دادم جلویم که تا اونم برامم رو بخوره . مسعود خیلی قشنگ رفتپاهام جوری کـه بدنش با من زاویـه نود درجه داشت و یکی از دستاش رو برد پشتم و با انگشت با کونم ور مـیرفت وبا اون یکی رون پامو گرفته بود . شروع کردم رو بخور خیلی باحال این کارو مـیکرد . زبونش رو دورهم مـیچرخوند و بعد از پایینـهم که تا بالایم زبونش رو فرو مـیکرد داشتم از حال مـیرفتم . چه لذتی داشت وقتی با انگشت مـیکرد تو کونم و زبونش رو مـیرسوند لایم لذتش چند برابر مـیشد . مسعود دیونـه شده بود و منم دائم اه مـیکشید و هی مـیگفتم بخورم رو بخور تروخام رو بخور و اون دیوونـه وار تر زبونش رو مـیکشید لایم و از اونطرف هم انگشتش رو مـیکرد توی کونم . از جلوم بلند شد و ایستاد . منم دستام رو حلقه کرم دوره گردنش و دوباره لبامون روی هم قفل شد . اونم کیرش رو گذاشتپام . بهم گفت اوپنی ؟ گفتم نـه . گفت حیف شد .و همونجوری کیرش رو هل دادپاهام منم پاهام رو بـه هم چسبوندم که تا حسابی حسش کنم . مسعود هم دستاش رو دور کمرم قفل کرد و با کونم ور مـیرفت . هام روی هاش جفت شده بود و اونم کیرش رو با سرعت بین پاهام عقب و جلو مـیکرد . کیرش رویم بود و ه هام زده بود بیرون که تا الان اینقدر ندیده بودم کـه بیرون بزنن . کیرش دقیقا از لایم رد مـیشد و حسابی اونو تحریک مـیکرد . یـه لحظه بی حس شدم و حس کردم خالی شدم . مسعود هم فهمـید کـه من ارضا شدم . ایستاد و شروع کرد گردنم روبزنـه که تا من حالم بهتر بشـه . من کـه نمـیتونستم رو پام واستم نشستم رو مبل و مسعود هم اومد دو زانو رو مبل نشست جوری کـه مـیرش روبروی دهنم بود . کیرش رو چند مرتبه زد بـه صورتم منم دهنم رو باز کردم که تا براش ساک ب که تا اونم ابش بیـاد . کیرش قرمز قرمز شده بود و خودشم خیلی عرق کرده بود . گفت ابم رو کجات بریزم گفت توی دهنم خالیش کن . اونم سرم رو محکم گرفت و مـیزد روی کیرش چند باری اینکارو کرد که تا الش اومد . وای چقدره از این لحظه خوشم مـی اومد اون همش مـیگفت اه بخور همـه ابم رو بخور جووون ابم داره مـیاد دارم مـیریزم توی دهنت . جاااان .منم همـه ابش رو بعد اینکه اومد بیرون دادم و ریختمش رو کیرش و دوباره کیرش رو مـیخوردم که تا ابش برگرده تو دهنم . اونم نشت و دوباره لبام رو خورد و از اب خودش هم مـیکرد تو دهنش و مـیخورد . بعد بیحال افتاد کنارم و سرش رو گذاشت رو پاهام . منم سرم رو اوردم پایین و اون ده گوشم گفت ممنون . تو همـین حالا بودم کـه یـاد بابا اینا افتادم . دیدم اونا هم کارشون تموم شده و انگار بابا تازه ابش اومده بود اخه دراز کشیده بود و مونا هم نشسته بود جلوی کیرش و داشت براش ساک مـیزد . و اب ریخته شده دوره کیره بابا رو مـیخوره . بابا هم مثل اینکه تازه یـادش بـه ماها افتاده بود یـه نگا بـه من کرد و دید موضو از چه قراره یـه خنده تحویلم داد . ساعت حدود 4 صبح شده بود . بابام گفت مونا جون بیـا بریم خودتو تمـیز کن . گفتم باشـه . اون مونا هم گفت مسعود تو هم بیـا باهاشون بریم . اونم بلند شد و رفتیم .توی مسعود بـه ش گفت خوش گذشت مونا گفت بـه شما کـه بیشتر خوش گذشته مثل اینکه . من خندیدم بابام گفت مونا بابایی بیـا پیشـه من ببینم . رفتم کناره بابا روی سنگ نشستم و بابا یـه بوس بـه لبام کرد . مونا خانم هم رفت داخل وان نشست و اب رو روخودش باز کرد و به مسعود گفت مسعودم بیـا تو هم پیشـه یت . مسعود رفت داخل وان نشست و جوری کـه کیرش روی ش مـی افتاد رفت سمتش و ش رو بوسید . بابا گفت مونا جون از دست بابایی کـه ناراحت نیستی ؟ گفتم شما چی ؟ بابا گفت مـیدونی اگه فردا مـهسا اینا رو بشنوه چه بلایی سرمون مـیاره ؟ گفتم قرار نیست چیزی بفهمـه هاا . بابا خندید و گفت باشـه ه گلم . مسعودم کـه اینا رو شنید گفت اما من بـه بابا مـیگم تو بـه این اقاهه دادی . ش گفت منم بهش مـیگم کـه توهم یواشکیش مـیای و یت رو مـیکنی . اونم گفت قربون جونم برم . شروع کرد های مونا رو بخوره . مونا گفت چیـه سیر نشدی مگه ؟ گفتش نـه بهم نداد . مونا خندید گفت خودم مگه مردم .ش رو داد بالا . مسعود هم کیرش دوباره راست شده بود جوری کـه پاهاش مـیرفت زیر مونا و کیرش دقیقا جولی ش مـیرسید نشست توی وان . ش هم صورتش رو اورد جلو و شروع د لبای هم رو بخورن . مسعود های ش رو مـیمالید و ازشمـیگرفت . بعد سره کیرش رو گرفت و کرد داخل یش ش هم کـه تازه از داده بودش کاملا بازه باز شده بود و راحت کیره مسعود رو داخلش جا داد . مسعود دستاش رو حمایل خودش گذاشت پشت سرش و کیرش رو تو یش عقب و جلو مـیکرد . من یـه نگاه بـه بابا انداختم و کیرش رو گرفتم توی دستم و باهاش بازی مـیکردم اونم کـه از دیدن دوباره صحنـه های مسعود و ش داشت راست مـیرد خودش رو کاملا درون اختیـار من قرار داد . منم دولا شدم و کیر بابا رو کردم تو دهنم و حسابی براش ساک زدم . مسعود بلند شد و به ش گفت برگرد و دولا شو مـیخوام از عقب م توت . بابا هم کـه حسابی کیرش راست شده بود منو برگردوند و کمرم رو داد پایین و پشت سرم خم شد و از عقیم رو مـیلیسید و کونم رو هم زبون مـیزد . مسعود کیرش رو گرفت و سر داخل ش کرد و کونـه ش رو گرفت و هرباری یک چک مـیزد تو لمبر هاییش . بابا هم سره کیرش رو گرفت و برد سمت کونـه من . من حسابی حشری شده بود و هی کونم رو مـیدادم عقب که تا زودتر بـه کیر بابا برخورد کنـه . بابا گفت م ؟ گفت بابا تروخدا زود باش دارم مـیمـیرم . زودباش منو من کیرت رو مـیخوام . مسعود یـه نگاه بـه من کرد و دید دارم از مـیمـیرم اونم حشری تر شد و کیرش را محکم مـیزد تو ش .مونا درون اثر تلمبه زدنای مسعود حسابی موج بر مـیداشت و بابا هم کـه نگاش بـه اونا بود کیرش رو اروم کرد تو کونم . دوباره همون سوزش اومد سراغم اما اینبار خیلی کمتر بود منم برا اینکه دردش کمتر بشـه با دستام کونم رو برا بابا باز کردم که تا راحت تر بتونـه منو ه . بابا سره کیرش رو کرد تو کونم و یواش یواش شرو کرد تلمبه زدن . مـیرش که تا نصفه رفته بود تو کونم و من داشتم با کم ور مـیرفتم و اونو مـیمالیدم . بابا گفت بسه ؟ گفتم نـه بابا جرم بده مبخوام باباییم جرم بده . انگار بابا حشری تر مـیشد با این حرفا چون دوباره شروع کرد سریع تلمبه زدن . مسعود کیرش رو از ش دراورد و چند که تا ضربه بـه ش زد مونا هم تو خودش مـیپیچید و هی عقب جلو مـیرفت . مسعود هم گفت ی مـیخوام م تو اجازه هست . مونا هم گفت اره عزیزم کونـه یتم جر بده . ت رو هم ازش . جون این کیره پسرمـه کـه مـیخواد بره تو مونـه من جووون . بابا حسابی کیرش رو کرده بود تومن و داشت تلمبه مـیزد . گفت مونا جونم مـیخوای ابم رو برات بیـارم گفتم اره بابا برام ابه کیت رو بیـار بریز تو کونم . ابت رو مـیخوام . جون برا ت ابت رو بیـار دارم مـیمـیرم. مـیخوام جر بخورم . مسعود کیرش تومونا بود و داشت تلمبه مـیزد . حرکتش رو خیلی سریع کرده بود و کیرش رو محکم مـیزد تومونا . جوری کـه تخم هاش مـیخورد دمـه ش . بابا ابش اومد ومنو محکم کشید سمت کیرش که تا ابش روخالی کنـه . با حرکت اخرش حسابیمن جر خورده بود . داشتم لذت داغی ابه کیره بابا رو تو کونم حس مـیردم . بابا با یـه حالت خیلی ی اه مـیکشید و ابش رو تو کونم خالی مـیکرد . با ارضا شدن بابایی مسعود هم ارضا شده بود و کبرش رو ازیش دراورد و ریخت رو کونـه مونا . و با دست از ته کیرش تمام الش رو خارج مـیکرد. مونا هم با دستش اب مسعود رو رو بدنش مـیمالید . بابا بلند شد از روم و اومد بوشم کرد و گفت تو بهترین دنیـایی با هیچی عوضت نمـیکنم دوستت دارم . مسعود هم بلند شد و از ش چند که تا بوش گرفت و خودمون رو شستیم و من اومدم بیرون و رفتم لباس پوشیدم . مسعود و مونا هم بعد اومند و بابایی هم پشت سرشون .من گفتم خسته ام مـیرم بخوابم . بـه همشون شب بخیر گفتم و اومد تو اتاقم . بوی و از اتاقم مـی بارید و همـین خوابم رو برام لذت بخش تر کرد . خوابم برد . نمـیدونم چند ساعت خوابیده بودم اما وقتی بیدار شدم دیدم هیچ خبری نیست و همـه چی خیلی عادی شده بود خبری از مسعود و ش هم نبود . بابا هم رو تختش دراز کشیده بود و مـهسا هم توی پذیرایی جلوی و طبق معمول کانال .

بعداز اون روزی کـه نزاشتیم مـهسا بویی از جریـان ببره . که تا قیل از اینکه بیـاد چند مرتبه ای با بابایی مـیخوابیدیم و واقعا جزو روزای قشنگ زندگیم بودند . لذت بردن از اونم با پدرم و م . پنجشنبه شد و قرار بود بریم رو از فرودگاه بیـاریم . سه نفری راه افتادیم سمت فرودگاه و توی راه هم طی کردیم کـه رفتارها کاملا طبیعی باشـه که تا یـه موقه بویی از ماجرا نبره و توی فرصت مناسب تر بتونیم نقشـه های بعدی رو اجرا کنیم یعنی رو بفرستیم بـه مسافرتهای اجباری که تا بتونیم راحت توی خونـه با هم باشیم .بهاستقبال با یـه دسته گل رفتیم و حسابی ماچ و روبوسی کردیم و اومدیم خونـه . خیلی تغییر کرده بود هم ارایشی کـه کرده بود هم طرز لباس پوشیدنش . بهش گفتم چی شده نو نوار کردی رفتی اونجا چشم ما رو دور دیدی هرچیزی کـه خواستی خربد کردی و حسابی هم فکر کنم خوش گذشته باشـه بهت ؟ گفت اره عزیزم اونجا همچین یکمکی راحت بودیم نـهی مارو مـیشناخت نـهی مزاحم ادم مـیشد هرجوری مـیگشت ماهم دلی از عزا دراوردیم اما دوباره اینجا روز از نو روزی از نو . خلاصه کلی با ذوق و شوق از اونجا و دوستاش کـه کجاها رفتن و چیـا خرید و کلی حرف دیگه واسمون تعریف کرد . بابا هم کـه اصلا انگار نـه انگار مثل روزای قبل با ما رفتار مـیکرد جوری کـه خوده ما هم باورمون شده بود توی خونـه هیچ خبری نبوده .خلاصه جریـان گذشت و شب شد و همـه مـیخواستن استراحت کنن . رفتم پیش بابا تو اشپزخونـه و گفتم بابا مـیشـه من شما رو با ی ببینم ؟ گفت چی ؟؟؟ یعنی چی ؟ گفتم همونجوری کـه مـهسا با هم خوابیدن شما رو دیده منم مـیخوام از نزدیک ببینم خواهش مـیکنم !!! بابا گفت اخه . گفتم بابا … گفتش باشـه چیکار کنیم دیگه همـین دوتا و داریم و هرچی هم داریم ماله شماهاست دیگه باشـه امشب مـیخوام بعد از چند وقت یـه دلی از تون سیر کنم . حسابی بهش حال بدم بنده خدا نمـیدونـه کـه من اینجا با کوچولوهاش هر شب تو رختخواب بودیم و اونم اونجا تو کفه شوهرجونش . شب … همـین کـه اومد حرفشو بزنـه کـه رفته بود اومد و گفت شب چی ؟ بابا گفت هیچی شب بـه بچه ها گفتم زود بخوابن شون از راه اومده خسته هست مزاحممون نشین . گفت مزاحممون نـه مزاحمم نشن . بابا گفت اخه منم خسته ام مـیخوام زود استراحت کنم و این و یـه جوره بدی گفت منم خودم و زدم بـه کوچه علی چپ و گفتم اره این چند وقته خیلی اذیت بابا کردیم امشب زود مـیخوابیم شما هم راحت باشین . و گفتم من رفتم بخوابیم . از اشپزخونـه اومدم بیرون اما نرفتم تو اتاقم و موندم پشت دیواره اشپزخونـه ببینم چی بهم مـیگن . گفت عزیزم چیـه چند وقت از خانوم جونت دور بودی هوسش رو کردی ؟ دوست داری امشب با هم بخوابیم ؟ بابا گفت اره قربونت برم و صدای ماچ وو ایناشون بلند شد منم حسابی خوشحال شدم کـه امشب مـیتونم م رو با بابایی ببینم . رفتم توی اتاقم و مثلا خوابیدم . مـهسا اومد بالای سرم و گفت چته چرا خوابیدی زوده کـه گفتم توهم بیـا همـینجا بخواب اونور امشب خبراییـه نمـیخوام اونجا باشی و فضولی کنی . مـهسا گفت نمـیخوام مـیخوام ببینم اخه خیلی باحاله . گفتم غلط مـیکنی مـیخوابی پیش خودم و خلاصه بـه هزار مکافات خوابودندمش پیش خودم . روی تخت بودیم و لامپها همـه خاموش شد . و بابا اومدن پیشمون و شب بخیر گفت بابا هم یـه چشمکی زد و گفت ما هم رفتیم بخوابیییییییم . خیلی باحال کشش مـیداد حرفاشو . یـه جوری کـه رو مـیشد از تو صداش خوند . هم هلش داد گفت برو اذیتشون نکن بزار بخوابن . شب بخیر . شب بخیرتوی تخت مـهسا خودش رو رسوند بهم و گفت مونا خیلی خوب بود این چند روزی برا من برا تو چی ؟ گفتم ای بدک نبود گفت تو غلط کردی خیلی هم حال کردی . دیدی چیزی رو کـه نچشیده بودی بهت چشوندم . گفتم تو خیلی بد اما خب منم زیـاد ضرر نکردم اما تو شاید ضرر کرده باشی . هرچی بهم گفت بهش نگفتم جریـان از چه قراره . خلاصه با همـین حرفها و یـاداوری بعضی لحظه های با بابا مـیخندیدیم و کم کم مـهسا خوابش برد خیلی طول کشید اما مگه مـیخوابید . وقتی خیـالم راحت شد بلند شدم رفتم سمت دستشویی کـه مثلا بـه بهانـه دستشویی برم ببینم چه خبره . دیدم لامپ اتاقشون روشن شد منم سربع رفتم دمـه دره دسشتویی واستادم کـه اگهی اومد بیرون %

دوست‌داشتن:

دوست داشتن در حال بارگذاری...

This entry was posted on ژانویـه 18, 2008 at 8:44 ب.ظ. and is filed under پدر و . You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

: آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی ، آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی

آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی  من و  بابام و  م | داستان های  ایرانی!




[آخ جون چه حالی میده بکن پسر دایی]

نویسنده و منبع: ادمین | تاریخ انتشار: Tue, 17 Jul 2018 16:12:00 +0000