برده توالت زن دایی شدم

برده توالت زن دایی شدم داستان ارسالی توسط یک | و اسلیو | داستان ( نرگس) | عاشقان بردگی به منظور خدای خود یعنی ... | لذت بردگی | اسلیو ی به منظور اربایم | داستان(از زبان ) | عاشقان بردگی به منظور خدای خود یعنی ... | داستان قسمت اول loreen و اسلیو Bota | عاشقان بردگی ... |

برده توالت زن دایی شدم

داستان ارسالی توسط یک | و اسلیو

داستان ارسالی توسط یک برده

من حس اسلیو بودن رو دارم و از بچگی دوشت داشتم ی خانم ها باشم و بهشون خدمت کنم اما هیچ ارباب من نمـیشد و کلا تو ایران پیدا نکردم یـا جن.. برده توالت زن دایی شدم بودن و پول مـیگرفتن و … کـه اسم خودشتون و گزاشته بودن به منظور همـین تصمـیم گرفتم این حس و به ای عادی بگم شاید خوششون بیـاد و بشن من.

 

 پارسال تابستان بود کـه من تو اینترنت با یـه 17 ساله بـه نام نرگس اشنا شدم بعد از کلی مخ  زدن و شماره گرفتن یـه روز گفتم تو چیزی از و فوت فتیش و …. برده توالت زن دایی شدم مـیدونی؟گفت نـه و گیر کـه بگو منم بـه 1000 بد بختی نگفتم و یـه روز تو نت با یـه ایدی دیگه پی ام دادم و گفتم من این حس ودارم و اینجوریـه و  کامل با چند که تا سایت و عبراش توضیح دادم اینم گفت یعنی چی؟احترام ادم ها خیلی بیشتر از اینـه کـه بخوای ی من شی و …. منم گفتم نـه شما ارباب من هستید و  و اول خجالت مـیکشید و مـیگفت نـه کـه من سیریش شدم و گفتم من عاشق این هستم  بـه عنوان سگ بـه شما خدمت کنم و پاتون وب و …….. کـه اونم گفت اتفاقا پام خیلی بو مـیگیره و من گفتم عاشق همون بو هستم و نیمزارم یـه زره اون هدر بره و …………..

خلاصه بعد اینکه از این حس خوشش امد بهش گفتم کی هستم و …. کـه یـه مدت باهام قهر بود کـه با سیریش شدن من اشتی کرد و قرار شد من یـه جا گیر بیـارم این حس و امتحان کنـه منم چند که تا بلاگ معرفی کردم کـه داستان داشت مثل فوت اسنیفر یـا ی مغرور  و بره بخونـه یـه ذره وارد شـه مکان و گیر اوردم و گفت بـه شرتی مـیاد کـه کل مدت دست و پای من بسته باشـه!قبول کردم . قرار شد فردا بعد ظهر برم دنبالش و با خودم طناب و قلاده و شمع و چسب و  …. بـه برم و بریم.

فردا رفتم دنبالش تو ماشین همش مـی خندید و مـیگفت خاک تو سرت دهنت صافه کل اینکارارو کـه تو بلاگا بود باهات مـیکنم  منم مـیگفتم شما اربابید و من مثل چرکانگشت  پاتونم و مـیخندید و تو چشاش یـه برق خاصی مـیزد و منم خوشحال چون واقعا دوسش داشتم و الانم بـه ارزوی چندین و چند سالم داشتم مـی رسیدم کـه اون چیزی نبود جز خدمت بـه نرگس وقتی رسیدیم رفت  تو مانتوش و دراورد و انداخت رو سرم و و رفت رو مبل نشست و گفت خوب اول برو شو و طناب و بیـار.

منم  رفتم لباس های خانم و اویزون کردم و شدم و طناب ورداشتم و رفتم و گفت مگه وارد نیستی کدام سگی جلو اربابش  وایمـیسه؟منم سریع حالت سگی گرفتم و گفت دیگه حق حرف زدنم نداری و هر جا لازم باشـه بهت مـیگم حرف بزنی و من و دیگه ارباب صدا مـیزنی حالا دستات و بیـار جلو و دست و پای من و محکم بست و گفت خوب حالا شد.

بعد پاشونو کـه تو یـه صندل صورتی برق مـیزد با یـه لاک صورتی ناز انداختن رو اون یکی پاشون و گفتن یـالا سگ خوب بخواب زیر پام و کف کفشم و فقط بوس کن.منم کـه به ارزوم رسیده بودم و همـیشـه ارزوی همچین لحظه و داشتم سریع خوابیدم زیر پاشون و کف کفششون و تند تند بوس کردم مزه خاک و حس مـیکردم اما خاک کفش ارباب بود با علاقه بوش مـیکردم که تا پاشون و بلند و اون یکی پاشون و گزاشتن رو صورتم و باز من شروع کردم بـه بوس کـه بعد  پاشون و ورداشتن و یـه توف گنده انداختن رو صورتم و با کفش ش بـه کل صورتم و شروع خندیدن و گفتن خوب حالا برو قلادت و برو بیـار بـه بندم.منم سریع پا شدم و قلادم و اوردم و ارباب بست گردنم و گفت  خوب حالا دماغت و کنانگشتای پام و حسابی بو کم منم  دماغم و کردمانگشت پای خانوم و شروع کردم نفس کشیدن کـه ارباب داد زدن صدای نفس کشیدنت نمـیاد و من بلند نفس عمـیق مـیکشیدم و بعد گفتن خوب حالا دونـه دونـه از انگشتای پام بیـا بالا و شروع کن و بوس .منم سریع اطاعت کردم و پاهای پرستیدنی خانم کـه تو صندل برق مـیزد و من و عاشق خودش کرده و بوس مـی کردم پای خانوم بوی خیلی خوبی مـی داد و معلوم بود تازه اون پاهای پرستیدنیشون و شستن بعد از یـه مدتی گفتن خوب خیلی هوس خر سواری کردم یـالا  خر احمق منم سریع جلوی ارباب مثل خر شدم وسرورم  سوار من شدن و قلادم و گرفتن دستشون و کشیدن و هم زمان یـه لگد محکم با جفت پاشون زدن و پهلوم و گفتن را بیفت حیوان.یـه لحظه خیلی دردم گرفته بود و گردنمم همـینطور داشت با قلاده کشیده مـیشد اما سریع اطاعت کردم و راه افتادم اربابم همـینطور مـی خندیدن و و محکم و پاشون ضربه مـی زدن بـه پهلوم و مـیگفتن تندتر حیوون. بعد گفتن ناهار پیتزاو همـینطور کـه سوار من بودن زنگ زدن سفارش پیتزا و کلی مخلفات از من پول گرفتن و گفتن برو تو یـه اتاق کـه تخت داشته باشـه یـالا حیوون منم سریع اطاعت کردم و رفتم سمت اتاقی کـه تخت داشت و خانوم پیـاده شدن و نشستن رو تخت وگفتن یـالا گمشو طناب و بیـار منم سریع اطاعت کردم و طناب و اوردم کـه خانم پاشودن و گفتن خوب حالا دراز بکش و منم دراز کشیدم و خانوم امدن رو تخت و من و بستن  بـه تخت و وایسادن رو ی من و اول با صندلشون با ک..م بازی و خندیدن و بعد زیر پاشون ک..رم و له و داد زدن وای بـه حالت صدات درون بیـادبعد از 5 دقیقه کـه همـینطور رو ک..ر من بودن امدن رو سینم و صندلشون و در اوردن و انداختن رو ک..ر من و بعد شروع پ رو های من و بعد امدن رو صورت من و مـی خندیدن و بعد با شصت پریستیدنی پاشون بان بازی  و بعد گفتن زبونتو بیـاربیرون  مـیخوام له له بزنی واسه پام من زبون و اوردم بیرون کـه خانم کل کف پای زیباشون و کشیدن رو زبونم منم داشت لذت مـیبردم و با اشتیـاق مزه ی پای خانوم و حس مـیکردم اولین بار بود مزه ی اون پاهای زیبا و حس مـیکردم کـه خانوم اون یکی پاشونم کشیدن رو زبونم و بعد افتادن رو شکمم کـه من یـه اخی گفتم کخ با پا زدن تو سرم و شروع خندیدن بعد دونـه دونـه انگشتای زیبای پاشون و مـی تو دهنم و مـی گفتن مـیک بزن سگ خوب و  انگشتاشون و مـی تو دهنم و منم که تا مـی تونستم مـیک مـیزدم که  ارباب بلند شدن  و ازادم و گفتن برو تدارک ناهار و به بین کـه الان مـیاد.منم سریع رفتم اشپزخانـه و مـیز و مرتب کردم کـه زنگ زدن خواستم برم درون و باز کنم کـه خانوم گفت بشین سر جات بابا کدام سگی درون و باز مـیکنـه تازه اگه م باشـه و زدن زیر خنده و در و باز و غذا و تحویل گرفتن و گفتن خوب خرم کو؟منم سریع رفتم جلوشون  و محکم زدن تو  شیکمم کـه از این بـه بعد نباید صدات کنم و سوارم شدن و رفتیم نزدیک مـیز ناهار خوری کـه خانم پیـاده شدن و  من صندلی و کشیدم کنار  و خانوم نشستن و به من گفتن بشین بغل مـیز  لبتو بزار رو پام و اروم بوس کن  که من اطاعت کردم و  لبم و گزاشتم رو پای خانم و شروع کردم بوسیدن پاهای خانم کـه خانم گفتن خوب حالا مـی تونی حرف بزنی.غذا مـیخوای؟منم سریع جواب دادم اگه لطف کنین بله سرورم.که گفتن خوب بعد التماس کن شاید دلم بـه حالت سوخت منم شروع کردم التماس کـه ارباب  یـه ذره بـه سگتون غذا بدید و ….. کـه یـه لقمـه پیتزا جویدن و توف جلوم بعد یـه خرده نوشابه ریختن روش و با  یـه  تفم تزئین ش و گفتن دیگه زر نمـیزنی و غذاتو کوفت کن کـه من سریع شروع کردم خوردن غذا و کامل کف زمـین وزدم و تمـیز کردم و بعد پای اربابم و به خاطر تشکر بوس کردم و که بعد دوباره لبم و چسبوندم بـه پای خانم و شروع کردم بوسیدن  وای چه لذتی داشت بوسیدن پاهای سرورم کـه پاشون و گزاشتن رو سرم و و سوارم شدنو محکم کوبیدن بـه پهلوم و گفتن مبل منم سریع اطاعت کردم و رفتم سمت مبل کـه خانوم پیـاده شدن و نشستن رو مبل و گفتن حالا نوبت بازیـه و باید من و سر گرم کنی بازیش اینجوریـه کـه من یـه کلمـه مـیگم و تو شروع مـیکنی درباره من کـه اربابتم و تویـه کره خر جمله مـیگی مواظب باش کـه زود بگی وگرنـه بعد تنبیـه مـیشی تنبیـهتم هم بدنیـه هم اینکه دیگه  تا اخر عمرت  اربابت و نمـیبینی بعد حواست باشـه و شروع .اولین کلمـه گوه بود کـه من گفتم من گوه اربابم هستم و افتخار مـی کنم.بعدی سگ کثیف و …… کـه خانم مـی خندیدن و مـی گفتن خاک تو سرت و بعد گفتن من کلاس دارم و باید برم بدو اماده شو.من سریع اماده شدم و امدم جلو ارباب کـه گفتن برو صندلم و بیـار پام کن و منم سریع اوردم و جلوی پای خانوم گزاشتم و پای خانم و با احترام بلند کردم و درون صندل گزاشتم و بعد اون یکی صندل و ادای احترام کردم و پای خانم و بوسیدم و خانم بلند شدن و گفتن جای پام و تا دم درون به بوس و منم همـینکار و کردم و دم درون خانم گفتن بسه دیگه پاشو و رفتیم خانم و رسوندم خانـه و گفتن وایسا کتابام و وردارم و ورداشتن و رسوندمشون و اخر سر تک تک انگشتانشون و گزاشتن رو لبم و بوسیدم و گفتن ساعت 5 منتظرتم و رفتن و من از اون موقع ی اربابم هستم و قرار هست با هم ازدواج کنیم و غیر از این رابطه عاشق هم هستیم.

 چطور بود؟

Advertisements دوست‌داشتن:

دوست داشتن در حال بارگذاری...

: برده توالت زن دایی شدم ، برده توالت زن دایی شدم

برده توالت زن دایی شدم داستان ارسالی توسط یک |  و  اسلیو




[برده توالت زن دایی شدم]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 10 Jul 2018 15:59:00 +0000



برده توالت زن دایی شدم

داستان ( نرگس) | عاشقان بردگی به منظور خدای خود یعنی ...

 اینم یکی دیگه از داستان ها

سلام. 

امروز مـیخوام یـه داستان بگم برمـیگرده بـه پارسال همـین موقع ها.

من خودم 19 سالم هست و حس اسلیو بودن و دارم و از بچگی دوشت داشتم ی خانم ها باشم و بهشون خدمت کنم اما هیچ ارباب من نمـیشد و کلا تو ایران پیدا نکردم یـا جن.. برده توالت زن دایی شدم بودن و پول مـیگرفتن و … کـه اسم خودشتون و گزاشته بودن به منظور همـین تصمـیم گرفتم این حس و به ای عادی بگم شاید خوششون بیـاد و بشن من.

پارسال تابستان بود کـه من تو اینترنت با یـه 17 ساله بـه نام نرگس اشنا شدم بعد از کلی مخ  زدن و شماره گرفتن یـه روز گفتم تو چیزی از و فوت فتیش و …. برده توالت زن دایی شدم مـیدونی؟گفت نـه و گیر کـه بگو منم بـه 1000 بد بختی نگفتم و یـه روز تو نت با یـه ایدی دیگه پی ام دادم و گفتم من این حس ودارم و اینجوریـه و  کامل با چند که تا سایت و عبراش توضیح دادم اینم گفت یعنی چی؟احترام ادم ها خیلی بیشتر از اینـه کـه بخوای ی من شی و …. منم گفتم نـه شما ارباب من هستید و  و اول خجالت مـیکشید و مـیگفت نـه کـه من سیریش شدم و گفتم من عاشق این هستم  بـه عنوان سگ بـه شما خدمت کنم و پاتون وب و …….. کـه اونم گفت اتفاقا پام خیلی بو مـیگیره و من گفتم عاشق همون بو هستم و نیمزارم یـه زره اون هدر بره و …………..

خلاصه بعد اینکه از این حس خوشش امد بهش گفتم کی هستم و …. کـه یـه مدت باهام قهر بود کـه با سیریش شدن من اشتی کرد و قرار شد من یـه جا گیر بیـارم این حس و امتحان کنـه منم چند که تا بلاگ معرفی کردم کـه داستان داشت مثل فوت اسنیفر یـا ی مغرور  و بره بخونـه یـه ذره وارد شـه مکان و گیر اوردم و گفت بـه شرتی مـیاد کـه کل مدت دست و پای من بسته باشـه!قبول کردم . قرار شد فردا بعد ظهر برم دنبالش و با خودم طناب و قلاده و شمع و چسب و  …. بـه برم و بریم.

فردا رفتم دنبالش تو ماشین همش مـی خندید و مـیگفت خاک تو سرت دهنت صافه کل اینکارارو کـه تو بلاگا بود باهات مـیکنم  منم مـیگفتم شما اربابید و من مثل چرکانگشت  پاتونم و مـیخندید و تو چشاش یـه برق خاصی مـیزد و منم خوشحال چون واقعا دوسش داشتم و الانم بـه ارزوی چندین و چند سالم داشتم مـی رسیدم کـه اون چیزی نبود جز خدمت بـه نرگس وقتی رسیدیم رفت  تو مانتوش و دراورد و انداخت رو سرم و و رفت رو مبل نشست و گفت خوب اول برو شو و طناب و بیـار.

منم  رفتم لباس های خانم و اویزون کردم و شدم و طناب ورداشتم و رفتم و گفت مگه وارد نیستی کدام سگی جلو اربابش  وایمـیسه؟منم سریع حالت سگی گرفتم و گفت دیگه حق حرف زدنم نداری و هر جا لازم باشـه بهت مـیگم حرف بزنی و من و دیگه ارباب صدا مـیزنی حالا دستات و بیـار جلو و دست و پای من و محکم بست و گفت خوب حالا شد.

بعد پاشونو کـه تو یـه صندل صورتی برق مـیزد با یـه لاک صورتی ناز انداختن رو اون یکی پاشون و گفتن یـالا سگ خوب بخواب زیر پام و کف کفشم و فقط بوس کن.منم کـه به ارزوم رسیده بودم و همـیشـه ارزوی همچین لحظه و داشتم سریع خوابیدم زیر پاشون و کف کفششون و تند تند بوس کردم مزه خاک و حس مـیکردم اما خاک کفش ارباب بود با علاقه بوش مـیکردم که تا پاشون و بلند و اون یکی پاشون و گزاشتن رو صورتم و باز من شروع کردم بـه بوس کـه بعد  پاشون و ورداشتن و یـه توف گنده انداختن رو صورتم و با کفش ش بـه کل صورتم و شروع خندیدن و گفتن خوب حالا برو قلادت و برو بیـار بـه بندم.منم سریع پا شدم و قلادم و اوردم و ارباب بست گردنم و گفت  خوب حالا دماغت و کنانگشتای پام و حسابی بو کم منم  دماغم و کردمانگشت پای خانوم و شروع کردم نفس کشیدن کـه ارباب داد زدن صدای نفس کشیدنت نمـیاد و من بلند نفس عمـیق مـیکشیدم و بعد گفتن خوب حالا دونـه دونـه از انگشتای پام بیـا بالا و شروع کن و بوس .منم سریع اطاعت کردم و پاهای پرستیدنی خانم کـه تو صندل برق مـیزد و من و عاشق خودش کرده و بوس مـی کردم پای خانوم بوی خیلی خوبی مـی داد و معلوم بود تازه اون پاهای پرستیدنیشون و شستن بعد از یـه مدتی گفتن خوب خیلی هوس خر سواری کردم یـالا  خر احمق منم سریع جلوی ارباب مثل خر شدم وسرورم  سوار من شدن و قلادم و گرفتن دستشون و کشیدن و هم زمان یـه لگد محکم با جفت پاشون زدن و پهلوم و گفتن را بیفت حیوان.یـه لحظه خیلی دردم گرفته بود و گردنمم همـینطور داشت با قلاده کشیده مـیشد اما سریع اطاعت کردم و راه افتادم اربابم همـینطور مـی خندیدن و و محکم و پاشون ضربه مـی زدن بـه پهلوم و مـیگفتن تندتر حیوون. بعد گفتن ناهار پیتزاو همـینطور کـه سوار من بودن زنگ زدن سفارش پیتزا و کلی مخلفات از من پول گرفتن و گفتن برو تو یـه اتاق کـه تخت داشته باشـه یـالا حیوون منم سریع اطاعت کردم و رفتم سمت اتاقی کـه تخت داشت و خانوم پیـاده شدن و نشستن رو تخت وگفتن یـالا گمشو طناب و بیـار منم سریع اطاعت کردم و طناب و اوردم کـه خانم پاشودن و گفتن خوب حالا دراز بکش و منم دراز کشیدم و خانوم امدن رو تخت و من و بستن  بـه تخت و وایسادن رو ی من و اول با صندلشون با ک..م بازی و خندیدن و بعد زیر پاشون ک..رم و له و داد زدن وای بـه حالت صدات درون بیـادبعد از 5 دقیقه کـه همـینطور رو ک..ر من بودن امدن رو سینم و صندلشون و در اوردن و انداختن رو ک..ر من و بعد شروع پ رو های من و بعد امدن رو صورت من و مـی خندیدن و بعد با شصت پریستیدنی پاشون بان بازی  و بعد گفتن زبونتو بیـاربیرون  مـیخوام له له بزنی واسه پام من زبون و اوردم بیرون کـه خانم کل کف پای زیباشون و کشیدن رو زبونم منم داشت لذت مـیبردم و با اشتیـاق مزه ی پای خانوم و حس مـیکردم اولین بار بود مزه ی اون پاهای زیبا و حس مـیکردم کـه خانوم اون یکی پاشونم کشیدن رو زبونم و بعد افتادن رو شکمم کـه من یـه اخی گفتم کخ با پا زدن تو سرم و شروع خندیدن بعد دونـه دونـه انگشتای زیبای پاشون و مـی تو دهنم و مـی گفتن مـیک بزن سگ خوب و  انگشتاشون و مـی تو دهنم و منم که تا مـی تونستم مـیک مـیزدم که  ارباب بلند شدن  و ازادم و گفتن برو تدارک ناهار و به بین کـه الان مـیاد.منم سریع رفتم اشپزخانـه و مـیز و مرتب کردم کـه زنگ زدن خواستم برم درون و باز کنم کـه خانوم گفت بشین سر جات بابا کدام سگی درون و باز مـیکنـه تازه اگه م باشـه و زدن زیر خنده و در و باز و غذا و تحویل گرفتن و گفتن خوب خرم کو؟منم سریع رفتم جلوشون  و محکم زدن تو  شیکمم کـه از این بـه بعد نباید صدات کنم و سوارم شدن و رفتیم نزدیک مـیز ناهار خوری کـه خانم پیـاده شدن و  من صندلی و کشیدم کنار  و خانوم نشستن و به من گفتن بشین بغل مـیز  لبتو بزار رو پام و اروم بوس کن  که من اطاعت کردم و  لبم و گزاشتم رو پای خانم و شروع کردم بوسیدن پاهای خانم کـه خانم گفتن خوب حالا مـی تونی حرف بزنی.غذا مـیخوای؟منم سریع جواب دادم اگه لطف کنین بله سرورم.که گفتن خوب بعد التماس کن شاید دلم بـه حالت سوخت منم شروع کردم التماس کـه ارباب  یـه ذره بـه سگتون غذا بدید و ….. کـه یـه لقمـه پیتزا جویدن و توف جلوم بعد یـه خرده نوشابه ریختن روش و با  یـه  تفم تزئین ش و گفتن دیگه زر نمـیزنی و غذاتو کوفت کن کـه من سریع شروع کردم خوردن غذا و کامل کف زمـین وزدم و تمـیز کردم و بعد پای اربابم و به خاطر تشکر بوس کردم و که بعد دوباره لبم و چسبوندم بـه پای خانم و شروع کردم بوسیدن  وای چه لذتی داشت بوسیدن پاهای سرورم کـه پاشون و گزاشتن رو سرم و و سوارم شدنو محکم کوبیدن بـه پهلوم و گفتن مبل منم سریع اطاعت کردم و رفتم سمت مبل کـه خانوم پیـاده شدن و نشستن رو مبل و گفتن حالا نوبت بازیـه و باید من و سر گرم کنی بازیش اینجوریـه کـه من یـه کلمـه مـیگم و تو شروع مـیکنی درباره من کـه اربابتم و تویـه کره خر جمله مـیگی مواظب باش کـه زود بگی وگرنـه بعد تنبیـه مـیشی تنبیـهتم هم بدنیـه هم اینکه دیگه  تا اخر عمرت  اربابت و نمـیبینی بعد حواست باشـه و شروع .اولین کلمـه گوه بود کـه من گفتم من گوه اربابم هستم و افتخار مـی کنم.بعدی سگ کثیف و …… کـه خانم مـی خندیدن و مـی گفتن خاک تو سرت و بعد گفتن من کلاس دارم و باید برم بدو اماده شو.من سریع اماده شدم و امدم جلو ارباب کـه گفتن برو صندلم و بیـار پام کن و منم سریع اوردم و جلوی پای خانوم گزاشتم و پای خانم و با احترام بلند کردم و درون صندل گزاشتم و بعد اون یکی صندل و ادای احترام کردم و پای خانم و بوسیدم و خانم بلند شدن و گفتن جای پام و تا دم درون به بوس و منم همـینکار و کردم و دم درون خانم گفتن بسه دیگه پاشو و رفتیم خانم و رسوندم خانـه و گفتن وایسا کتابام و وردارم و ورداشتن و رسوندمشون و اخر سر تک تک انگشتانشون و گزاشتن رو لبم و بوسیدم و گفتن ساعت 5 منتظرتم و رفتن و من از اون موقع ی اربابم هستم و قرار هست با هم ازدواج کنیم و غیر از این رابطه عاشق هم هستیم.

چطور بود؟

دوست‌داشتن:

دوست داشتن در حال بارگذاری...

مرتبط

This entry was posted on مارس 2, 2008 at 11:55 ق.ظ. and is filed under Uncategorized. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

: برده توالت زن دایی شدم ، برده توالت زن دایی شدم

برده توالت زن دایی شدم داستان ( نرگس) | عاشقان بردگی به منظور خدای خود یعنی ...




[برده توالت زن دایی شدم]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 04 Jul 2018 15:23:00 +0000



برده توالت زن دایی شدم

لذت بردگی | اسلیو ی به منظور اربایم

•آوریل 6, 2009 • ۱ دیدگاه

 

سلام دوستان

امروز وقتی فهمـیدم سایت آویزون … شده ، برده توالت زن دایی شدم تصمـیم گرفتم حتما طبق معمول ماهی یـه داستان

رو تو سایت قرار بدم .

 

امـیدورام خوشتون بیـاد …

 

 

 

مـهتاب /

 

 

 

 

 

 

 

 

ام ( مـهتاب ) یکی از اعضای تیم ملی والیبال ایران بود . برده توالت زن دایی شدم دوست صمـیمـی اش ( مـهناز ) خیلی مغروری بود .

کمتر پیش مـی یومد اون بیـاد دنبال ام .

تابستون بود ،

پیش ام بودم کـه مـهتاب زنگ زد خونـه کـه بیچاره شدم ماشین پنچر شده نمـی تونم پنچر گیری کنم …

خب اینا گفتن یـه زنگ بزنیم باباش بره پیشش کـه من و مـهدی ( داداش مـهتاب ) گفتم ایراد نداره ما با موتور سریع بهش مـی رسیم

بده کنار اتوبان منتظر بمونن …

نزدیک خونـه بودن … ده دقیقه ای طول کشید … وقتی رسیدیم پیشش مـهناز هم پیشش بود .

شروع کردیم بـه مسخره شون و بعد سلام و خنده و اینا شروع بـه پنچر گیری کردیم .

مـهتاب خیلی خسته بود ، رو صندلی لم داده بود ولی مـهناز کنارم بود .

وقتی لاستیک و از زیر ماشین درون مـی آوردم مـهناز دست بـه کمر اومد کنارم و با خنده مـی گفت .. برده توالت زن دایی شدم یـالا … مگه نون نخوردی …

یـه لحظه سرمو برگردوندم و دیدمش …

یوهو یکه خورد .

وقتی لاستیکو آوردم کنار ماشین اومد کنارم و گفت ناراحت شدی ؟؟؟

گفتم نـه ! ( من

 

 

slave

بودم … تجربه این کار رو نداشتم ! ولی حس کردم مـهناز حتما باشـه یـا حداقل با اون افکار باشـه )

 

ok

بگو … گفتم مـهدی ، داداش مـهتابم مثل منـه …

 

OK .

… بگو همـین الان بهم بزنگه .

 

 

نوشته شده درون داستان

•آوریل 9, 2008 • 4 دیدگاه

توسط آشنایی همسرم با یکی از … توی یـه شرکت پزشکی ( کارشون انتقال اعضای بدن و خون و … ) استخدام شده بودم .

اونروز هوا خیلی گرم بود . خونة ما یـه بالکن نسبتا بزرگ داره کـه اون تو معمولا رخت پهن مـی کنیم یـا …

فریبا ( همسرم ) حدود 30 سالش بود و بسیـار خوشگل . چند هفته ای بود کـه بهش راستشو درون مورد فتیش و اسلیو … گفته بودم و سرجمع گفته بودم که

این حس و دارم … از اون روز هر وقت چشاش بـه من مـی افتاد مـی گفت فرهاد راست مـی؟ ….

دو سه روز پیش کنارم اومد و گفت مطمئنی مـی خوای این کارو کنیم ؟

منم مطمئن گفتم بله .

گفت خوب از الان که تا یک هفته منی بعد مـی تونی بهم بگی کـه مـی خوای ادامـه بدیم یـا نـه …

منم قبول کرده بودم . دیشب بهم گفت کـه من هر کاری بخوام مـی کنما ؟؟؟ منم گفتم من کـه قبول کردم تو هیچ کاری نمـی کنی …

فریبا دیشب کای خرت و پرت گرفته بود . گذاشت تو کمد و در رو بست .

از صبح تو این فکر بودم کـه چی کارا مـی کنـه … ( اون روز مرخصی گرفتم )

فریبا رفته بود بیرون . وقتی برگشت واقعا خوشگل تر از همـیشـه شده بود … رفته بود آرایشگاه .

به من گفت آماده ای ؟ من هر کاری مـی تونم م ؟ ( منم مـی گفتم بله… ) گفت اصلا من مـی خوام جلول تو با یکی دیگه کنما

ان قدر خوشگل شده بود ( داشت لباسشم عوض مـی کرد و خودشو آماده مـی کرد ) منم گفتم فریبا خانم من تو این هفته فقط برا شما ام !

یـه نیشخند زد و …

ادامـه داستان

نوشته شده درون داستان

•فوریـه 4, 2008 • 6 دیدگاه

 روزهای زیبا و شادی داشته باشید  بعد از یـه چند وقتی تأخیر کـه به خاطر انجام کارای شخصیم بود ، اینم اون داستانی کـه قولش رو داده بودم قبل از اینکه بخونیدش لازمـه بازم بگم کـه داستانـهای وبلاگ من تخیلی نیستند راستی از ایده هایی کـه دادید ممنونم . ……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………… چند هفته ای مـی شد با مریم آشنا شده بودم ، حدوداً سی سالش بود . فوق العاده زیبا با هم خیلی تلفنی صحبت کرده بودیم و مـی شـه گفت هر دومون به منظور اینکه پارتنر طرف مقابل باشـه آماده شده بودیم . من ( سهیل ) 22 سالم بود خیلی وقت بود توی رویـاهام خودم رو اسلیو فرض مـی کردم و کلاً با تمام زنایی کـه مـی دیدم ( هر کـه خوشگل و بود )  توی ذهنم باهاش رابطه داشتم .

مریم درست طرف مقابلم بود ، از طرفی حرفه ای بود . یـه خصوصیت فوق العاده بی نظیر داشت . مریم جدا از اینکه بود ، دو بود . زنی کـه کیر داشت

ادامـه داستان

نوشته شده درون داستان

•دسامبر 28, 2007 • 4 دیدگاه

کریسمس دوستان عزیز مبارک ! …………….. راستش هیچ هیچ ایدة جدیدی رو نذاشته بود کـه من خیلی تعجب کردم ! ………………بچه ها یـه داستان فوق العاده به منظور ماه دیگه دارم کـه به مناسبت ژانویـه آپدیتش مـی کنم … فوق العاده هست … ………………یکی از دوستان گفته بود کـه داستان قبلی جذابیت داستان های قدیمـی تر رو نداشت کـه خوب حق مـی دم … بچه ها سلیقه ها متقاوته … شاید یکی از یکی از داستانـها بیشتر خوشش بیـاد و … ……………..یکی گفته بود فونت مطالبم رو عوض کنم ! نمـی دونم چی بذارم ؟ … ……………..یکی دیگه از دوستان گفته بود داستانـهات فانتزیـه و فکر نمـی کنمـی بخواد اونارو انجام بده و فقط مـی خونـه … اما حتما بگم داستان های من خلاف واقعیت نیستند … ( که تا نباشد چیزکی … )  /  کاش مـی دونستید توی ایران بعضی ها چه جوری زندگی مـی کنن … …………….                  در آخر داستان بعدی من یـه سوپر داستان فوق العاده هست .  امـیدوارم از داستان فرزانـه ( این داستان ) هم خوشتون بیـاد … …………….شاد باشید … کریسمس مبارک !  بیشتر از 3 ماهی مـی شد کـه با فرزانـه دوست بودم … نمـی دونم چه جوری شد کـه یـه روز کـه رفتم خونشون بهش آدرس چند که تا سایت فتیشی رو دادم و چند که تا داستان براش توی هاردش کپی کردم . چند روزی جرأت نکردم بهش زنگ ب ولی بر خلاف چیزی کـه فکر مـی کردم فرزانـه بـه من زنگ زد و گفت اونا رو خونده و اتفاقا چقدر جالبه !

 ادامـه مطلب

نوشته شده درون داستان

•دسامبر 7, 2007 • نوشتن دیدگاه

سلام دوستان … این داستان جدید رو تازه نوشتم ، امـیدوارم خوشتون بیـاد … راستی بچه ها اگه ایده ای هم دارید برام بفرستید  ( یـا تو نظرات … یـا بـه مـیل : Lezattahghir@yahoo.com   )   منتظر ایده ها تون هم هستم … راستی امـیدوارم وبلاگ  زیر پاهای او   سریع تر برگرده بـه جمعمون …  من کـه خودم همـیشـه این وبلاگو مـی خوندم و … ………………………………………………………………………………………شیلا .  بعد از نامزدی کوتاهمون ، بیشتر از 2 ماه نبود کـه ازدواج کرده بودیم و به خونمون رفته بودیم . من نسبتاً وضع خوبی داشتم و یـه مغازه تو بازار داشتم ( البته اونجارو اجاره داده بودم و خودم تو بنگاهم کار مـی کردم ) سمـیرا ( همسرم ) خیلی خوبی بود ، خیلی خیلی شیطون بود و معلوم بود کـه قبل از ازدواج دوران پر ماجرایی رو مثل خود من سپری کرده … من عاشق اسلیو و بودم و البته از دو حالت اون خوشم مـی یومد … ولی دلم نمـی خواست سمـیرا چیزی از اون بفهمـه … اصلا .سمـیرا شب وقتی داشتیم باهم مـی یدیم بهم گفت فردا یکی از دوستام مـی یـاد پیشم ، شیلا …   تو ندیدیش … اگه تونستی زود بیـا دوس دارم تو هم باشی پیشم … منم خوب برام جالب بود شیلا رو ببینم …  ظهر بود کـه بنگاه رو بستم و خونـه رفتم . وقتتی رسیدم یـه جفت کفش زنونـه جدید رو دم درون دیدم . فهمـیدم شیلا اومده . درزدم و تو رفتم … شیلا دوست سمـیرا اومده بود و خیلی خیلی گرم با من مشغول حرف زدن شد . یـه جور خاصی بهم نگاه مـی کرد اما من توجه خاصی بهش نداشتم .  تلفنمون زنگ زد . سمـیرا گوشی رو برداشت و بعد بهم گفت ، حمـید من حتما یـه سر برم پایین ،  فرزانـه ( همسایـه مون کـه پاش شکسته بوده … ) ازم کمک خواسته … نمـی دونم چه اتفاقی اقتاده …

ادامـه داستان

نوشته شده درون داستان

•نوامبر 11, 2007 • 8 دیدگاه

   سلام دوستان . با اینکه خیلی نظرات کمـه ( درون مقابل بازدید و بیننده ) ولی چون هنوز اول کار وبلاگ زود بـه زود آپدیت مـی کنم … منتظر حرفاتون هستم …  ………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………   من ندا هستم . 33 سالمـه و همسرم فرزاد 35 سالشـه . 8 سال بیشتره کـه با هم ازدواج کردیم … همسایـه ( واحد روبرویی ) ما خانواده ای زندگی مـی کنن کـه حداقل ادعای خیلی با کلاسی دارن . پسرش آرمـین 20 سالشـه ( تک فرزند ) و مادر سیمـین حدود 39-40 ساله هست . خیلی بـه خودش مـی رسه و از نظر بدنی هم خیلی زیبا ست ، معلم بدن سازی هم هست و کلی کلاس و … داره !  من و فرزاد هر دومون حس فتیشی از نوع اربابیش رو داریم … تو هایی کـه با هم داشتیم سعی مـی کنیم همدیگرو راضی کنیم ولی … چند باری کـه من خونـه سیمـین بودم قشنگ دیده بودم کـه آرش خیلی بد جور و بهتر بگم هیز بـه پاهام نگاه مـی کنـه … حدس مـی زدم کـه اون حس فتیشی یـا بردگی داشته باشـه …

 https://tahghir.wordpress.com/armin/

نوشته شده درون داستان

•نوامبر 6, 2007 • ۱ دیدگاه

سلام .امـیدوارم حالتون خوب باشـه … داشتم نا امـید مـیشدم . توی این یک هفته ای کـه از شروع بـه کار این وبلاگ مـی گذره توقع داشتم خیلی بیشتر بازدید کننده داشته باشم ، یـا حتی از یکی از وبلاگای فعال ( نسبتاً )  این زمـینـه هم کمک خواستم که تا حداقل … اما برام خیلی جالب بود کـه نـه تنـها حتی لینکم نکرد ، حتی آدرس سایتم رو از توی نظرات وبلاگش هم حذف کرد ! یکی از بازدید کننده ها نظر داده بود کـه چرا اینـها رو مـی نویسید و های مردم رو منحرف مـی کنید ؟؟؟؟؟  فکر کنم لازمـه بگم من هیچرو مجبور بـه خواندن این وبلاگ نمـی کنم . حتی توی کلماتم ( توی متن ) از همـه جور کلمـه ای از قبیل ک ی ر / ک س یـا …  استفاده مـی کنم ، بعد معلومـه موضوع نوشته های این وبلاگ چیـه …  یکی از دوستان پرسیده بود از خودم بیشتر بگم … فکر کنم بـه این چند خط حتما بسنده کنم …تو تهران زندگی مـی کنم . دانشجوی هستم / همزمان کار مـی کنم . 21 سالمـه و همون طور کـه تو اولین پستم نوشتم تنـها هدفم از زدن این وبلاگ پیدا ی هست کـه نقطه مقابل من باشد . . موفق باشید .  ……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………

پیشنـهاد مونا …  از لحاظ مالی وضع خیلی خوبی داشتیم .  حدود 7 سال از ازدواج من و پگاه مـی گذشت . از سال سوم ازدواجمون بردگی من به منظور پگاه شروع شده بود . قبل از اینکه اون بـه من این موضوع رو بگه من خودم آرزوم بود … وقتی پگاه بـه من از علاقه اش بـه تسلط و … گفت منم با کمال مـیل قبول کردم . قرار نبود همـه از این موضوع خبردار بشن اما با مرور زمان اغلبانی کـه با ما ارتباط داشتند فهمـیده بودن کـه رابطه من و پگاه بیشتر از یـه زن ذلیلی یـا … هست . امسال تابستون طبق معمول رفتیم شمال . دورتر از چالوس ( نرسیده بـه نور ) یـه محله تهرانی نشین  البته بهتره بگم ویلا نشین تهرانی !  هست کـه ما هم اونجا یـه ویلا داریم . ( هدیـه پدر پگاه بـه ما ) یـه زمـین 700 متری کـه یـه ویلای 100 متری دوبلتوش هست .  وقتی شمالیم من بـه طور کامل سگ و اربابم پگاه هستم . چند روزی بود اونجا بودبم . من همـیشـه م . حق لباس پوشیدن ندارم . صبح ها با پگاه توی حیـاط ورزش مـی کردیم . کار هر روز من کتک خوردن از پگاه هم هست … خیلی این کار رو دوست داره …  کلاً درباره پگاه اینو بگم کـه فوق العاده خشن …

ویلای کناری ما به منظور دو که تا زن هست کـه مجردی معمولاً مـی یـان . زهره ( 36 ساله ) و مونا (37 ساله ) . هر دوشون دکتر هستند . البته مونا پزشک و جراح داخلی و زهره پرستار  .  که تا جایی کـه من حدس مـی و درباره اش با پگاه حرف مـی زدیم فکر کنم لز هستن و کلاً از مردا بدشون مـی یـاد بـه خاطر همـین مجرد هستن البته بعضی وقتا باایی رابطه دارن …

  https://tahghir.wordpress.com/pishnahdmona/  

نوشته شده درون داستان

: برده توالت زن دایی شدم

برده توالت زن دایی شدم لذت بردگی | اسلیو ی به منظور اربایم




[برده توالت زن دایی شدم]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 18 Jul 2018 02:57:00 +0000



برده توالت زن دایی شدم

داستان(از زبان ) | عاشقان بردگی به منظور خدای خود یعنی ...

سلام.

امـیدوارم از داستان خوشتون بیـاد.

منتظر نظراتون هستم.برده توالت زن دایی شدم داستان(از زبان ) | عاشقان بردگی بـه منظور خدای خود یعنی ... mimplus.ir

باز صبحه جمعه صدا کار ش از تو اشپزخونـه مـیومد بلند نشدمو همونجا دراز کشیدم یکم کـه گذشت درون باز شد چشمام و بستمو غلط خوردم رو شکمم ترسیدم یوقت لو برم کـه بیدارم

 و هم خودش گفته بود دوست داره وقتی مـیخوابم صورتمو تماشا کنـه اومد پائین تخت نفساشو دم پام حس مـیکردم شروع کرد ارومزدنـه کف پام یکم کـه اینکارو کرد با پا محکم زدم تو صورتشو غلط زدم رو کمر اومد نزدیکه دستمو بوس کرد و گفت اربابه خوشگلم بیدار نمـیشین با دست چنگ انداختم تو موهاشو خودمو بلند کردم تازه چشمامو باز کرده بودم دمپایمو با صورت حل داد جلو تختمو بوسشون کرد بعد رفت عقب که تا پامو بزارم تو دمپائی و دهنش باز شد

 -صبح بخیر اربابه  نازم

_ بیـا مـیخوام برم دستشوی اومد جلو سوار پشتش شدمو رفت طرف دستشوی قبل از باز درون دستشوئی گفت

          خانوم اجازه مـیدین بـه جایـه اب از زبونـه ناچیزم استفاده کنید

           _نـه بمون بیرون

           رفتم دستشوئی کارم کـه تموم شد گفتم درو باز کن هنوز لباس خوابه حریره نازکم تنم بود کـه چون زیرش چیزه دیگه ی تنم نبود یـه کم جلوش خیس شده بود درو باز کرد سرش پائین رو بـه پاهاام بود همونطوری کـه یـادش داده بودم

           _ مسواکت بگیر حیوون

           – ممنون ارباب

          شروع کردم مسواک زدن کارم کـه تموم شد چونشو با دست گرفتمو سرشو اوردم بالا چه سگی تربیت کردم نگاش هنوز بـه پام بود

           _دهنتو باز کن

          بعدم همـه خمـیردندونـه تو دهنمو ریختم تو دهنش

          _حالا مسواک بزن

           شروع کرد مسواک زدن

          _ببینمت سرشو اورد بالا محکم زدم تو صورتش طوری کـه یـه مقدار از خمـیر ریخت بیرون

           _صدا پارس تشکرتو نشنیدم حیوون

          سریع چار دستو پا شدو مثل سگی کـه دم تکون مـیده خودشو تکون داد

          تا مسواک بزنـه صورتمو شستم اما حواسم بود کـه سر چاه دستشویو ببندم

          _حالا مـیتونی صورتو دهنتو بشوری

          سرشو مثل سگا برد تو دستشویو صورتو دهنشو شست زدم با پا پشتش

          _بدو مـیخوام برم اتاقم

          سوار پشتش شدمو رفتم تو اتاق نشستم رو صندلی مـیز توالتم دیشب قرار شده بود امروز بـه مناسبت سالگرد اشنایمون {وقتی دفع اول اسلوم شد}برنامـه ویژه ی براش بزارم کنار پام چار دستو پا منتظر بود شروع کردم ارایش چقدر بـه قول خودش این چند روز خودشو تقویت کرده بودو اماده این روز شده  بود اخه مـیخواد که تا دم مرگ بره امروز.

 کاش اول تلفونو از برق مـیکشیدم حوصله ی مزاحمت هیچکسو نداشتم.

          _هی حیوون برو تلفن رو بکش بیرون

          فکر نمـیکردم انقدر زود بیـاد تازه لباسمو درون اورده بودم هیچوقت نمـیتونست وقتی م نگام نکنـه ابرومو دادم بالا رفتم نزدیکش با پا کشیدم زیره  دستش با صورت افتاد رو زمـین

          -اخ ببخشید ارباب

          منتظر باقی حرفاش نشدم با پا زدم تو پهلوش

          -غلط کردم ببخشید ارباب

          همـینجوری مـیزدمو امونـه تکون خوردن بهش نمـیدادم

          اربا بخدا انقدر خوشگلید نتونستم چشم ازتون بردارم ااااااااا غلط کردم ووییییییی

          ولش کردم اومدم سر کشوم لباس بردارم چار دستو پا اومد دم پاهام 

          -ممنون ارباب مـیتونم پاهای نازی کـه تنبیـهم کردو ببوسم

          _یکی

          یـه بوس مدت دار بـه پایـه راستم زدو یکم رفت عقب یـه شلوارک جین چسب با یـه تاپه جذب قرمز بندی پوشیدم موهام باز رو شونـه هام بودو که تا کمرم مـیرفت نبندمش بهتره یـه کش سرم انداختم تو دستم کـه هر وقت موهام اذیت کرد ببندمش

          _قلادت کو حیوون بدو بیـارش زنجیر بلندرم بیـار

          قلادشو کـه اورد مثل سگ رو زانوهاش وایستادو قلاده بـه دندونو دستاشام جلو سینش مثل سگ تکون مـیخورد قلادرو از دهنش گرفتمو بستم

–واق واق

_خفه بدو صندل قرمزامو بیـار

          صندلامو با دندون اورد گذاشت کنار پام پوشیدمشونو دمپای خوابامو درون اوردم یـه نگاه دیگه تو ایینـه بـه خودم کردم خوبه دیگه واسه اول کار حاضر بودم

ادامـه داره.

 

دوست‌داشتن:

دوست داشتن در حال بارگذاری...

This entry was posted on اکتبر 7, 2008 at 7:48 ب.ظ. and is filed under Uncategorized. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

، برده توالت زن دایی شدم

برده توالت زن دایی شدم داستان(از زبان ) | عاشقان بردگی به منظور خدای خود یعنی ...




[برده توالت زن دایی شدم]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 18 Jul 2018 07:36:00 +0000



برده توالت زن دایی شدم

داستان قسمت اول loreen و اسلیو Bota | عاشقان بردگی ...

برده توالت زن دایی شدم داستان قسمت اول  loreen و   اسلیو Bota | عاشقان بردگی ... برده توالت زن دایی شدم mimplus.ir

سلام.

امـیدوارم کـه خوب باشین.

ممنون از دوستانی کـه نظر مـیدن.

اینم قسمت اول   loreen و اسلیو Bota

امـیدوارم هستی خوششون بیـاد و بـه پسندند.

خوب بریم سراغ داستان:

این اتفاقات و خاطرات واقعی هستند و نوشته اسلیو بتا  هستند از اقامت 5 روزه درون OWK

از این بـه بعد بـه زبان اسلیو بتا با کمـی ویرایش:

در فرودگاه Prague من واقعا با شخص مادام Loreen ملاقات کردم.

برده توالت زن دایی شدم داستان قسمت اول  loreen و   اسلیو Bota | عاشقان بردگی ... mimplus.ir

من همـین کـه وارد سالن شلوغ مسافرین شدم ایشون رو دیدم.من بـه واسطه عها و فیلم های OWK مـیدونستم کـه ایشون خانومـه بسیـار زیبائی هستند اما علاوه بر این زیبائی ظاهری یک قدرت ذاتی سلطه جوئی داشتند و …. غرور خاصی درون رفتارشون بود.(یک رفتار خاص کـه نشون  مـیده شما از همـه برتری)و این نحوه ی رفتار ایشون این ملاقات رو بسیـار زیباتر و ارزشمند تر مـی کرد.

پاهای من بسیـاز لرزان بودند با تلاش بسیـار زیـادی تونستم خودم و به ایشون برسونم و خودم و معرفی کنم.

قبل از رفتن بـه OWK من مـیدونستم کـه در اونجا به منظور یک فرصت های بسیـار اندکی وجود داره کـه روی اتفاقات تاثیر بزاره.

اما بـه صورت کاملا قاطع بـه من گوشزد شده بود کـه 2 مورد رو حتما به خاطر داشته باشم.

1-من حتما بر اثاث etiquette کفش های بانو رو درون فرودگاه بـه بوسم.

2-من حتما کاملا گوش بـه فرمان تابع محض و سخت کوش درون انجام دستورات باشم.

اگر مـیخواهم درون طول اقامتم حتی یک ضربه شلاق اضافی دریـافت نکنم حتما این 2 قانون رو انجام بدم.

من درون همـین لحظه قانون 1 رو شکسته بودم حالا حتما به بینم با قانون دوم چی کار مـی کنم.

زمانی کـه بعدا از مادام Loreen  خواستم من رو بخاطر این کـه در فرودگاه کاملا زانو نزدم بـه بخشند ایشون بسیـار خوب شرایط من رو پزیرفتند و فرمودند انجام دادنـه یـه همچین کاری درون سالن اصلیـه ورودی کار سختیـه.این صحبت ایشون اصلا بـه این معنی نبود کـه ایشون  بردشون رو  در ملع عام وادار بـه بردگی نمـیکنند.درباره این مطلب بعدا توضیح مـیدم.

مادام  Loreen در پیدا جای پارک واقعا فوق العاده هستند و ما فقط چند قدم برگشتیم  تا بـه ماشین ایشون برسیم.

داخل ماشین ایشون یک دستبند بـه من داده شد «این رو دستت کن» دست هام و داخلش قرار دادم و بندش رو درست کردم.مادام loreen بیرون Prague چند که تا کار داشتند کـه برای انجامشون رفتیم.من رو داخل ماشین تنـها  مـی زاشتند درون حالی کـه من دستبند بـه دست داخل ماشین منتظر ایشون بودم.

واقعا خوش شانس بودم کـه خیلی طول نکشید کـه دستبند بـه دستم بود.مادام loreen گشنشون بود و ما جلوی ستوران توقف کردیم به منظور ناهار واقعا غذای خوشایندی بود و من یواشکی  اخرین ابجوم رو خوردم  قبل از اینکه 5 روز رو با نون و اب کـه توی  تقاضا نامم نوشته بودم سر کنم من همچنین درون خواست کرده بودم کـه این مخلوق بی ارزش بـه شلاق و زندانی شدن نیـاز داره.

من از مادام loreen درون خواست کردم کـه خیلی به منظور من سخت نگیرند.مادام loreen خیلی خوب من و درک د و فرمودند: کـه خیلی خوب مـیدونند اسلیو ها معمولا وقتی پای PC هستند سرشون خیلی داغه اما همچنین فرمودند اگر از دستورات ایشون اطاعت نکنم همشـه تنبیـهات سخت گیرانـه ای درون انتظارم هست.

برده هستی:لازم بـه ذکره کـه تمام  هائی کـه اجازه رفتند بـه OWK رو پیدا مـی کنند ماه ها تحط تعلیم قرار مـیگیرند و بر اثاث درون خواست اسلیو ها نوع رابطه با و تنبیـهاتشون و همـینطور مدت اقامتشون تعیین مـیشـه.

خیلی سریع بـه Cerna رسیدیم و من درون تمام مدت  دلهوره داشتم بلاخره بـه من اجازه داده شد از دروازه ی OWK عبور کنم.

بعد از بجا اوردن مراسم خوشامد گوئی من راهنمائی شدم بـه سمت اقامت گاهم درون زیر زمـین قصر و همراه خودم حداقل وسایل ممکن مورد نیـاز رو بردم مثل دستمال خمـیر دندون و مسواک و صابون.

باید اعتراف کنم وقتی دیدمش واقعا ترسیدم 1.5 درون 1.8 متر دیواره سنگی درون 2 طرف و مـیله های ضخیم فلزی درون 2طرف دیگه و دری کـه قفل مـیشد و کف سیمانی.هیچ تکنولوژی ای درون کار نبود بـه جز 2 دستبند اهنی کـه با زنجیر بـه دیوار وصل شده بود و اصلا راحت بـه نظر نمـی رسید.

من نفس راحتی کشیدم وقتی مادام loreen بـه من اجازه دادند پنج پتو بـه اندازه خودم بیـارم کـه یک تخت خواب نرم درست کنم و خودم رو بپوشونم.باید بگم اونجا درون طول شب واقعا سرد مـیشـه.همچنین یک سطل بـه من داده شد کـه در طول شب احتیـاجم رو بر طرف کنم. من کـه خیلی خوشحالم بهش احتیـاج پیدا نکردم.

غروب من رو درون داخل سلولم بردند و در روی من قفل شد قفس طوری بود کـه به هیچ جوری نمـیشد از اون خارج شد.

دستبند ها هم بـه دستم بود و خیلی محکم بسته شده بود و  همـین  باعث شد کـه برای درست یک رخته خواب خوب واقعا سختی کشیدم.(البته این کار با اون وضعیت اصلا ممکن نبود) و همچنین به منظور پیدا یک جا و حالت مناسب به منظور خواب من بـه صورت کج و نیم دایره وار خوابیدم چون من قدم 180سانتی متر هست و باید حواسم مـیبود کـه سرم بـه سنگ های دیوار نخوره و یک بار این اتفاق افتاد و وقتی مـیخواستم پاهام و بکشم پاهام رو از مـیله های فولادی بیرون مـی اوردم.شب اول خیلی کم خوابیدم و وقتی OWK رو ترک کردم کمبود خواب داشتم.

بعد از مدتی همـه ی قفل ها چک شد و از اون ها اطمـینان بـه عمل اومد و من بـه loreen خیلی مودبانـه شب بخیر گفتم و چراغ ها خاموش شد.همـه جا سیـاه شد من قبلا هیچ وقت همچین تاریکی ای رو تجربه نکرده بودم.نیمـه خواب و بیدار بودم و در سلولم لم داده بودم و داشتم بـه موقعیت های هیجان انگیزی کـه در طول روز اتفاق افتاده بود فکر مـیکردم.کاملا با دوشنبه های خاکستری دیگه فرق داشت.

من زمانم از دستم درون رفته بود اما واقعا متعجب شدم وقتی بـه صورت ناگهانی چراغ ها روشن شدند و من صدای 3 چکمـه پاشنـه بلند رو شنیدم کـه مانند رعد و برق وارد اتاق شکنجه ی زندان شدند من از جام پ و سری 2 زانو نشستم درست بـه موقع یعنی قبل از اینکه

 مادام loreen

برده توالت زن دایی شدم داستان قسمت اول  loreen و   اسلیو Bota | عاشقان بردگی ... mimplus.ir

 مادام cristine

برده توالت زن دایی شدم داستان قسمت اول  loreen و   اسلیو Bota | عاشقان بردگی ... mimplus.ir

مادام sarka

برده توالت زن دایی شدم داستان قسمت اول  loreen و   اسلیو Bota | عاشقان بردگی ... mimplus.ir

دور من حلقه بزنن.مادام sarka با یـه لبخند شیطانی بـه من صبح بخیر گفتند.چقدر تغیر کرده بودم از چند ساعت پیش تخت خواب خوب خودم رو ترک کرده بودم و به OWK امده بودم و 3تا از ترسناک ترین بانوهای  OWK داشتند بـه من نگاه مـی د بـه یک حالت شیطانی و من درون زندان اونـها بودم  به صورت دست و پا بسته.

ادامـه دارد…!!!

نظر فراموش نشـه!!!

دوست‌داشتن:

دوست داشتن در حال بارگذاری...

مرتبط

This entry was posted on آوریل 8, 2008 at 10:53 ب.ظ. and is filed under Uncategorized. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

، برده توالت زن دایی شدم

برده توالت زن دایی شدم داستان قسمت اول  loreen و  اسلیو Bota | عاشقان بردگی ...




[برده توالت زن دایی شدم]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Thu, 19 Jul 2018 14:15:00 +0000