انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح

انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح انشای عینی و ذهنی با موضوع چهره ی شـهر هنگام صبح :: نمونـه ... | انشا با موضوع مقایسه برخاستن از خواب درون روستا با شـهر ... | انشا درون مورد تفاوت بیدار شدن از خواب درون صبح روستا و شـهر | بهترین انشا موضوع ازاد + چند انشا جدید و زیبا |

انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح

انشای عینی و ذهنی با موضوع چهره ی شـهر هنگام صبح :: نمونـه ...

موضوع انشا: انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح چهره ی شـهر هنگام صبح (عینی)

درهنگام سپیده دم پنجره ی اتاقم را کـه به سوی خیـابان بود گشودم.نسیم خنکی درحال وزیدن بود و درختان کاج وبیدمجنون رابا آوایی دل انگیز تکان مـیداد.بهار بود و زیبایی وجلوه های خاص خودرا داشت.شـهر درون آامشی بی سابقه غرق بود؛گوییی درون شـهر زندگی نمـی کرد.چلچله ی خوش بلبلان بود وبس،همـین هم به منظور آرامش روح بشر بسنده مـیکرد.خیـابان ها خالی از اجتماعات مردم نبود بـه عبارت دیگر پرنده هم درون خیـابان پر نمـیزد.صدای گوش خراش بوق ماشین هاکجا واین آرامش کجا؟آسمان نیلگون صبح بیش از پیش زیبا بـه نظر مـی رسید .دسته ای از پرنده های مـهاجر درون آسمان دیده مـی شد‌.درباغچه ی کنار مغازه ی مش عباس غنچه های گل رز،مریم،نرگس بارنگ های قرمز،زرد،صورتی وآبی جلوه ی خاصی را بـه شـهر داده بود.دست دعا بـه سوی آسمان بالا بردم واز خداوند منان بـه خاطر زیبایی ها ونعمت های چشمگیرش شکرگزاری کردم.

. انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح . انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح ، انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح




[انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Mon, 09 Jul 2018 07:39:00 +0000



انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح

انشا با موضوع مقایسه برخاستن از خواب درون روستا با شـهر ...

موضوع انشا: انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح مقایسه برخواستن از خواب درون روستا با شـهر

مقدمـه:

به نام خداوندی کـه جهان و زیبایی هایش را آفرید که تا در زیبایی هایش غرق شویم و سپاس گوییم و شکرگزار باشیم اما چه حیف کـه گاهی انسان هایی و عواملی موجب مـی شوند کـه ما گاهی از آن ها محروم باشیم.

تنـه انشاء: روزی را تصور کنید کـه روی تخت خوابیده اید و با صدای پرندگان چشم باز مـی کنید و با طلوع خورشید بـه روز جدیدتان سلام مـی گویید و با باز پنجره رایحه ی خوش طبیعت بـه مشامت مـی رسد و با تنفسی عمـیق تمام زیبایی های طبیعت را درون رگ و جان خود تزریق مـی کنید و روزتان را با یک صبح دل انگیز و سرشار از آرامش درون روستا شروع مـی کنید اما درون مقابل آن روزی را تصور کنید کـه خوابیده اید و با صدای بوق و داد و فریـاد چشم باز مـی کنید و خبری از طلوع خورشید نیست و تنـها ابرهای سیـاهی هست که آسمان را مانند چتری پوشانده اند و با باز پنجره تنـها چیزی کـه نصیبتان مـی شود بوی دود هست و آلودگی هوا کـه با هر تنفس درون آن ریـه هایتان پر مـی شود از سیـاهی و سم و بیماری و روزتان اینگونـه درون شـهر با حالتیل از ندیدن درختی یـا گل یـا طبیعتی زیبا شروع مـی شود و با سردردی مزمن روزتان سپری مـی شود و تنـها چیزی کـه نصیبتان مـی شود روزهای بی اشتیـاق ول کننده ایی هست که هر روزتان با روزمرگی و کارهای تکراری سپری مـی شود.

نتیجه گیری: درست هست که شـهر و روستا هر کدام بـه نوبه ی خود فواید و مضراتی دارند ولی بـه نظر من این حق هر انسانی هست که درون یک محیط آرام و پر از آرامش و مطبوع صبح شان را آغاز کنند و با حالی خوش و دلی شاد بـه روز و زندگی سلام گویند.

برخاستن از خواب درون روستا:

به به! چه صدای دلنشینی! چه صدای روح انگیزی! این صدای چه چه بلبلان و گنجشکان هست ! صدای قوقولی قوقو خروس مادربزرگ درون حیـاط مانند ساعت کوک شده بـه ارامـی بیدرام مـیکند! زیباترین آنـها ،صدای دلنشین اذان هست ،که از مسجد بالای خانـه بـه گوش مـیرسد ، انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح صدای آرامش بخش ،صدایی کـه ما را بـه یـاد خدا مـی اندازد.
نور خورشید بدون هیچ مانعی بـه صورت من مـی تابد و هوای لطیف روستا چهره من را نوازش مـیدهد ،پس بهانـه ای هست کـه صبح را با شور و اشتیـاق آغاز نمود ،صبح را با امـید و توکل بـه خدا آغاز مـی کنم، بـه کنار پنجره مـی روم ،درختان سبز و چمن زار ها و سبزه زار ها سستی و تنبلی و خواب آلودگی را از من دور مـیسازد .دو رکعت نماز را بـه جای مـی آورم و با لبخند و انرژی بـه نزد خانواده مـی روم و در حین خوردن صبحانـه ،رودخانـه ای کـه از درون کنار خانـه ما جاری هست ، اهنگ زیبا و آرامش بخش را مـی نوازد و صبح دل چسبی به منظور من و خانواده آغاز مـی شود

برخاستن از خواب درون صبح شـهر:

باز هم صبح شد ! ای کاش تمام روز را خواب بودیم ! نور خورشید چند پرتوی باریک بـه اتاقم مـی تابد ،فقط چند پرتو ، بـه باریکی مو هایم !شاید باریک تر! با اینکه اول صبح هست ،صدای بوق بوق ماشین ها بـه گوش مـی رسد! پشت خانـه ما مسجدی وجود دارد،شاید تنـها دلگرمـی من درون این شـهر باشد، صدای اذان مسجد بـه گوش مـیرسد، صدای چندان بلندی ندارد ،صدای ماشین ها و بوق زدنشان، این صدای دل انگیز را از یـاد مـیبرند ،صدایی کـه ما را بـه یـاد تنـها خالق هستی مـی اندازد، با اینکارشان مانع رسیدن این صدای پاک بـه گوش من مـیشوند،
چند قدمـی بر مـیدارم و به سوی پنجره مـیروم ،نگاهی بـه بیرون از خانـه مـی اندازم ،ساختمان های بلند دور و بر من را احاطه د .نمـی توانم اسمان را ببینم ، هر چند کـه اسمان ابی هم سیـاه شده ،به سیـاهی دل این مردم شـهر ،گرد و غبار ،دود سیـاه کـه از ماشین ها بیرون مـی اید ،رنگ شـهر ما را تغییر داده است،
از گنجشکان محله خبری نیست ، حتی از کلاغ هایی کـه از صدایشان متنفر بودم ...
آن ها هم نیستند که تا حداقل احساس کنم کـه هنوز شـهر ما با طراوت است.... انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح انـها هم کوچ د و به جای دور دست رفتند .
کاش مـیشد من هم مثل انـها بال و پر داشتم و کوچ مـیکردم بـه جای دیگر .
هرچه دور تر از این شـهر باشد بهتر است.
با اینکه دوست ندارم با ناراحتی بـه دیدار خانواده بروم ولی روزگار نمـیزارد

موشوع انشا: تفاوت برخاستن از خواب روستایی با شـهری


صبح زود را با صدای مردان و زنان آبادی کـه شب را فارغ از دغدغه های زندگی شـهری بـه راحتی هرچه تمامتر استراحت کرده اند آغاز مـی کنیم ، عموماً هراز این افراد تعدادی از ان گله را با خود از محل بـه بیرون آبادی و به سوی چراگاه هدایت مـی کند ، هرازگاهی صدای نـهیب پدری بگوش مـی رسد کـه فرزندش را جهت همراهی ان و ترخیص خود فرا مـی خواند ، زنان نیز پا بـه پای مردان درون ساعات اولیـه سپیده دم پا درون عرصه زندگی گذاشته و به نوعی همکاری را آغاز کرده اند و با روشن آتش و گذاشتن کتری بر روی آن قدمـی جهت آغاز یک روز با نشاط بر مـی دارند و بعضی نیز صبح زود بساط خمـیر و نان را پهن کرده اند کـه تا قبل از طلوع آفتاب نان مصرفی و روزانـه را “نان تیری” تهیـه نمایند .
بچه ها نیز بعد از چند لحظه ای درنگ و شیطنت چاره ای جزء ترک رختخواب و حرکت بـه همراهی ندارند . انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح با حضور پسر بچه ها درون کنار پدر ، آنان سرپرستی را بـه آموزشیـار خود مـی سپارند و راهی کاری دیگر مـی شوند .
در همـین هنگام گله کـه شب را به منظور چرا درون بیرون از آبادی بوده هست به محل استراحتگاه همـیشگی خود مـی رسد “دون” و آرامشی مختصر را مرور مـی کند ، خانمـها کـه بساط صبحانـه را به منظور اهل منزل آماده کرده اند با درون دست داشتن ظرفی “کوچک و بزرگ” بـه تناسب مـیزان شیر بـه سمت گله مـی روند ، یکی یکی ان خود را مـیابند و شیر آنان را مـی دوشند و در حین این کار با خانمـهای دیگر کـه عموماً همسایگان و اقوام مـی باشند وقایع روز گذشته را نیز مروری مـی کنند و گپ و گفتنی دارند .
گهگاهی مردی نیز درون محل پیدا مـی شوند و ان خود را چک مـیکنند از چند حیث “کورک آنـها نریخته باشد ، کنـه نزده باشد و . . . ” این کار حدود یک ساعتی طول مـی کشد و با خروج خانمـها از دون یکی از اهالی کـه صدای قوی تری دارد پسری را کـه صبح کهره ها را بـه بیرون آبادی به منظور چرا هست صدا مـی زند کـه این بانگ یعنی اتمام کار چند ساعته آن پسرک و ملاقات مادر و فرزندی ان ، کـه پس از شنیدن بانگ این مرد ، پسرک کهره ها را بـه سمت گله و آبادی حرکت مـی دهد و دیگر نیـاز بـه همراهی نیست زیرا با چنان سرعتی مـی روند کـه قابل هدایت و همراهی نیست و مقصد معین هست ، صدای حرکت توام با صدای پرهیـاهوی ان از بی نظیرترین آوازهایی هست که هر روستایی درون روز مرور مـی کند .
پس از چند دقیقه ، ملاقات و خوردن باقیمانده شیر توسط کهره ها پایـان مـی پذیرد و هر بچه درون کنار مادر خود لحظاتی را بـه شادکامـی و “جک و ورجک” مـی پردازد و پس از حدود نیم ساعت با آواز چند نفر از اهالی کهره ها حتما با مادران خود خداحافظی کنند و هرکدام روزی نو را آغاز کنند و چرخه دیگری از زندگی روستایی را همراهی کنند .
زن و مرد و بچه ها نیز فارغ از کار صبح جهت صرف صبحانـه و تقسیم کار روز جدید بـه منزل مراجعه مـی نمایند و روز دیگری را آغاز مـی کنند.

تفاوت برخاستن از خواب روستایی با شـهری

صبح زود را با صدای مردان و زنان آبادی کـه شب را فارغ از دغدغه های زندگی شـهری بـه راحتی هرچه تمامتر استراحت کرده اند آغاز مـی کنیم ، عموماً هراز این افراد تعدادی از ان گله را با خود از محل بـه بیرون آبادی و به سوی چراگاه هدایت مـی کند ، هرازگاهی صدای نـهیب پدری بگوش مـی رسد کـه فرزندش را جهت همراهی ان و ترخیص خود فرا مـی خواند ، زنان نیز پا بـه پای مردان درون ساعات اولیـه سپیده دم پا درون عرصه زندگی گذاشته و به نوعی همکاری را آغاز کرده اند و با روشن آتش و گذاشتن کتری بر روی آن قدمـی جهت آغاز یک روز با نشاط بر مـی دارند و بعضی نیز صبح زود بساط خمـیر و نان را پهن کرده اند کـه تا قبل از طلوع آفتاب نان مصرفی و روزانـه را “نان تیری” تهیـه نمایند .بچه ها نیز بعد از چند لحظه ای درنگ و شیطنت چاره ای جزء ترک رختخواب و حرکت بـه همراهی ندارند . با حضور پسر بچه ها درون کنار پدر ، آنان سرپرستی را بـه آموزشیـار خود مـی سپارند و راهی کاری دیگر مـی شوند .در همـین هنگام گله کـه شب را به منظور چرا درون بیرون از آبادی بوده هست به محل استراحتگاه همـیشگی خود مـی رسد “دون” و آرامشی مختصر را مرور مـی کند ، خانمـها کـه بساط صبحانـه را به منظور اهل منزل آماده کرده اند با درون دست داشتن ظرفی “کوچک و بزرگ” بـه تناسب مـیزان شیر بـه سمت گله مـی روند ، یکی یکی ان خود را مـیابند و شیر آنان را مـی دوشند و در حین این کار با خانمـهای دیگر کـه عموماً همسایگان و اقوام مـی باشند وقایع روز گذشته را نیز مروری مـی کنند و گپ و گفتنی دارند .گهگاهی مردی نیز درون محل پیدا مـی شوند و ان خود را چک مـیکنند از چند حیث “کورک آنـها نریخته باشد ، کنـه نزده باشد و . . . ” این کار حدود یک ساعتی طول مـی کشد و با خروج خانمـها از دون یکی از اهالی کـه صدای قوی تری دارد پسری را کـه صبح کهره ها را بـه بیرون آبادی به منظور چرا هست صدا مـی زند کـه این بانگ یعنی اتمام کار چند ساعته آن پسرک و ملاقات مادر و فرزندی ان ، کـه پس از شنیدن بانگ این مرد ، پسرک کهره ها را بـه سمت گله و آبادی حرکت مـی دهد و دیگر نیـاز بـه همراهی نیست زیرا با چنان سرعتی مـی روند کـه قابل هدایت و همراهی نیست و مقصد معین هست ، صدای حرکت توام با صدای پرهیـاهوی ان از بی نظیرترین آوازهایی هست که هر روستایی درون روز مرور مـی کند .پس از چند دقیقه ، ملاقات و خوردن باقیمانده شیر توسط کهره ها پایـان مـی پذیرد و هر بچه درون کنار مادر خود لحظاتی را بـه شادکامـی و “جک و ورجک” مـی پردازد و پس از حدود نیم ساعت با آواز چند نفر از اهالی کهره ها حتما با مادران خود خداحافظی کنند و هرکدام روزی نو را آغاز کنند و چرخه دیگری از زندگی روستایی را همراهی کنند .زن و مرد و بچه ها نیز فارغ از کار صبح جهت صرف صبحانـه و تقسیم کار روز جدید بـه منزل مراجعه مـی نمایند و روز دیگری را آغاز مـی کنند .




[انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 17 Jul 2018 23:58:00 +0000



انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح

انشا درون مورد تفاوت بیدار شدن از خواب درون صبح روستا و شـهر

موضوع انشا درباره ی:

تفاوت بیدار شدن از خواب درون صبح شـهر و روستا

متن انشا: 

بیدار شدن از خواب درون شـهر و روستا بسیـار با هم متفاوت است

من معمولا درون شـهر با صدای ماشین ها و بوق و داد و بیداد از خواب بیدار مـیشوم

اما درون روستا با صدای خروس و آواز پرندگان از خواب بیدار مـیشوم

در شـهر شلوغ انسان بعد از بیدار شدن سر درد مـیگیرد اما درون روستا آرامش خاصی دارد

من بعد از بیدار شدن از خواب درون روستا صبحانـه تهیـه شده از شیر تازه ی و محصولات سالم و محلی مصرف مـیکنم و سالم مـی مانم اما درون شـهر مواد صبحانـه کارخانـه ای و بی خاصیت هستند

 --------------------------------------------------------

انشا شماره 2:

ما درون شـهر زندگی مـیکنیم و گاهی درون عید نوروز به منظور دیدن پدر بزرگ و مادربزرگمان بـه روستا مـیرویم و چند روزی آنجا مـیمانیم

پدر بزرگم درون روستا تعداد زیـادی و اسب و مرغ و خروس دارد

وقتی صبح درون روستا از خواب بیدار مـیشوم اول یک صبحانـه محلی مـیخورم سپس با کمک پدر بزرگم بـه حیوانات غذا مـیدهم و شیر و ان را مـیدوشم

بعد از آن سوار اسب پدر بزرگ مـیشوم و ساعت های زیـادی سواری مـیکنم

من اول اسب سواری بلد نبودم و جند بار زمـین خوردم ولی حالا حتی تنـهایی مـیتوانم بـه گردش بروم

ولی درون شـهر همـیشـه دیر از خواب بیدار مـیشدم و همـیشـهل بودم

گاهی آرزو مـیکنم کاش من هم درون روستا زندگی مـیکردم

 بهار سوم فرا رسید . انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح شب ها از سروصدای ماشین ها خوابم نمـی برد . انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح بـه یـاد روستایمان بودم . روزی نبود کـه به یـاد روستایمان نباشم و شبی نبود آن آبل و هوای بهشتی را درون خواب نبینم . درون روستا خانـه داشتم . درون شـهر خانـه ندارم . درون روستا اسب سواری داشتم  . درون شـهر ماشین ندارم . درون روستا آسایش و و کار داشتم . درون شـهر آرام و قرار و غمخوار ندارم . درون روستا صبح با صدای آواز خروس های محلی از خواب بیدار مـی شدم . درون شـهر صدای آلارم تلفن همراهم بـه خواب شیرین صبحگاهی ام خاتمـه مـی دهد . درون روستا آواز پرندگان درون دشت ها و باغ ها شنیده مـی شد . درون شـهر صدای اتومبیل هایی کـه با سرعت باد از خیـابان ها رد مـی شوند ، انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح بـه گوش مـی رسد . درون روستا با هر نفسی کـه مـی کشیدم هوای پاک و تمـیز سراسر وجودم را تسخیر مـی کرد . درون شـهر نفس عمـیقی مـی کشم که تا از هوای صبحگاهی لذت ببرم ، اما این آب و هوای آلوده کـه با دود کارخانـه ها پر شده هست ، مرا بـه سرفه مـی اندازد . درون روستا از خانـه بیرون مـی رفتم که تا شاهد طلوع زیبای خورشید باشم ، خورشید تابان کوه های سر بـه فلک کشیده چهره‌ی زیبای خود را بـه جهانیـان نشان مـی داد . درون شـهر بـه پشت بام مـی‌روم که تا طلوع زیبای خورشید را ببینم ، خورشید آرام آرام ساختمان های بلند و غول پیکر بیرون مـی آید . اما نور طلایی اش رنگ ندارد زیرا با دود کارخانـه ها ترکیب شده هست . درون روستا روی سفره مـی‌نشستم و با خانواده‌ام صبحانـه مـی‌خوردم ، بـه سفره کـه نگاه مـی‌کردم نان تازه ، شیر محلی تازه کـه هنوز گرم بود و پنیر و کره‌ی خوشمزه‌ی محلی روی سفره بود و بوی نان تازه‌ی محلی فضا را پر مـی‌کرد و مشامم را نوازش مـی‌کرد اما حالا درون شـهر بـه تنـهایی روی سفره مـی نشینم که تا صبحانـه بخورم ، بـه سفره کـه نگاه مـی‌کنم ،تکه‌ای نان داغ کـه بیشترش خمـیر هست و عطر و بوی خاصی ندارد را با شیر پاستوریزه‌ی پر چرب و پنیر و کره‌ی پاستوریزه مـی‌بینم با دیدن این منظره اشتهایم کور مـی‌شود و دیگر مـیلی بـه خوردن صبحانـه نخواهم داشت .

------------------

در یک صبح بهاری درون روستای کوچکمان با صدای جیک جیک گنجشک ها  بیدار مـی شویم  و به کنار پنجره مـی رویم و پنچره را باز مـی کنیم و با یک نفس عمـیق هوای سالم و پاک  روستا را مـی بلهیم و به ابر های  درون اسمان ؛خورشید نورانی  بـه طبعیتی زیبا و سر سبز  بـه کوه های استوار و درخت های  بلند و زیبا نگاه مـی کنم و در دل بـه این همـه زیبایی و پاکی شکر مـی گویم

در صبح روز بهاری درون شـهر شلوغ و پرهیـاهو و پر صدا  با بوق ماشین های بزرگ و کوچک از خواب بیدار مـی شویم   با نگاه بـه پنچره  مـی بینیم  هوای شـهر چه آلوده  هست و پنجره را باز مـی کنیم  و با باز پنچره  هوای کثیف و آلوده شـهر داخل اتاق مـی آید  .. بـه ابرهای سیـاه و خشن بـه خورشید  کـه پشت ابر ها قایم شده  بـه ساختمان های بلند  بـه ماشین های زیـاد و ترافیک  سنگین و بوق ماشین ها نگاه مـی کنیم  و در دل خود مـی گویم کـه ای کاش من همان بچه روستا بودم و در ان ج ازندگی مـی کردم

پایـان

 کتاب مـهارت های نوشتاری پایـه هشتم درس ۶ با موضوع

مقایسه برخاستن از خواب درون صبح روستا با بیدار شدن از خواب درون شـهر

 در یک صبح بهاری درون روستای کوچکمان با صدای جیک جیک گنجشک ها  بیدار مـی شویم  و به کنار پنجره مـی رویم و پنچره را باز مـی کنیم و با یک نفس عمـیق هوای سالم و پاک  روستا را مـی بلهیم و به ابر های  درون اسمان ؛خورشید نورانی  بـه طبعیتی زیبا و سر سبز  بـه کوه های استوار و درخت های  بلند و زیبا نگاه مـی کنم و در دل بـه این همـه زیبایی و پاکی شکر مـی گویم

در صبح روز بهاری درون شـهر شلوغ و پرهیـاهو و پر صدا  با بوق ماشین های بزرگ و کوچک از خواب بیدار مـی شویم   با نگاه بـه پنچره  مـی بینیم  هوای شـهر چه آلوده  هست و پنجره را باز مـی کنیم  و با باز پنچره  هوای کثیف و آلوده شـهر داخل اتاق مـی آید  .. بـه ابرهای سیـاه و خشن بـه خورشید  کـه پشت ابر ها قایم شده  بـه ساختمان های بلند  بـه ماشین های زیـاد و ترافیک  سنگین و بوق ماشین ها نگاه مـی کنیم  و در دل خود مـی گویم کـه ای کاش من همان بچه روستا بودم و در ان ج ازندگی مـی کردم

-------------------------

 صبح زود را با صدای مردان و زنان آبادی کـه شب را فارغ از دغدغه های زندگی شـهری بـه راحتی هرچه تمامتر استراحت کرده اند آغاز مـی کنیم ، عموماً هراز این افراد تعدادی از ان گله را با خود از محل بـه بیرون آبادی و به سوی چراگاه هدایت مـی کند ، هرازگاهی صدای نـهیب پدری بگوش مـی رسد کـه فرزندش را جهت همراهی ان و ترخیص خود فرا مـی خواند ، زنان نیز پا بـه پای مردان درون ساعات اولیـه سپیده دم پا درون عرصه زندگی گذاشته و به نوعی همکاری را آغاز کرده اند و با روشن آتش و گذاشتن کتری بر روی آن قدمـی جهت آغاز یک روز با نشاط بر مـی دارند و بعضی نیز صبح زود بساط خمـیر و نان را پهن کرده اند کـه تا قبل از طلوع آفتاب نان مصرفی و روزانـه را “نان تیری” تهیـه نمایند .

بچه ها نیز بعد از چند لحظه ای درنگ و شیطنت چاره ای جزء ترک رختخواب و حرکت بـه همراهی ندارند . با حضور پسر بچه ها درون کنار پدر ، آنان سرپرستی را بـه آموزشیـار خود مـی سپارند و راهی کاری دیگر مـی شوند .

در همـین هنگام گله کـه شب را به منظور چرا درون بیرون از آبادی بوده هست به محل استراحتگاه همـیشگی خود مـی رسد “دون” و آرامشی مختصر را مرور مـی کند ، خانمـها کـه بساط صبحانـه را به منظور اهل منزل آماده کرده اند با درون دست داشتن ظرفی “کوچک و بزرگ” بـه تناسب مـیزان شیر بـه سمت گله مـی روند ، یکی یکی ان خود را مـیابند و شیر آنان را مـی دوشند و در حین این کار با خانمـهای دیگر کـه عموماً همسایگان و اقوام مـی باشند وقایع روز گذشته را نیز مروری مـی کنند و گپ و گفتنی دارند .

گهگاهی مردی نیز درون محل پیدا مـی شوند و ان خود را چک مـیکنند از چند حیث “کورک آنـها نریخته باشد ، کنـه نزده باشد و . . . ” این کار حدود یک ساعتی طول مـی کشد و با خروج خانمـها از دون یکی از اهالی کـه صدای قوی تری دارد پسری را کـه صبح کهره ها را بـه بیرون آبادی به منظور چرا هست صدا مـی زند کـه این بانگ یعنی اتمام کار چند ساعته آن پسرک و ملاقات مادر و فرزندی ان ، کـه پس از شنیدن بانگ این مرد ، پسرک کهره ها را بـه سمت گله و آبادی حرکت مـی دهد و دیگر نیـاز بـه همراهی نیست زیرا با چنان سرعتی مـی روند کـه قابل هدایت و همراهی نیست و مقصد معین هست ، صدای حرکت توام با صدای پرهیـاهوی ان از بی نظیرترین آوازهایی هست که هر روستایی درون روز مرور مـی کند .

پس از چند دقیقه ، ملاقات و خوردن باقیمانده شیر توسط کهره ها پایـان مـی پذیرد و هر بچه درون کنار مادر خود لحظاتی را بـه شادکامـی و “جک و ورجک” مـی پردازد و پس از حدود نیم ساعت با آواز چند نفر از اهالی کهره ها حتما با مادران خود خداحافظی کنند و هرکدام روزی نو را آغاز کنند و چرخه دیگری از زندگی روستایی را همراهی کنند .

زن و مرد و بچه ها نیز فارغ از کار صبح جهت صرف صبحانـه و تقسیم کار روز جدید بـه منزل مراجعه مـی نمایند و روز دیگری را آغاز مـی کنند .

سرعت ساعت یـا حرکت درون ژاپن و کره فرق مـی‌کند. بعد سرعت حرکت یعنی ساعت، درون شـهرها سریع‌تر است. به منظور همـینانی کـه برای اولین بار بـه شـهرها مـی‌آیند، مـی‌پرسند کـه مگر این آدم ها دیوانـه‌اند کـه اینطور مـی‌دوند. صنعتی شدن شـهرها، اهمـیت زمان را درون جامعه بالا مـی‌برد. فرد نمـی‌تواند صبر کند و آرام راه برود بعد باید بدود. وقتی زمان با سرعت پیش مـی‌رود، افراد نمـی‌توانند بایستند. این همـه ساعتی کـه در شـهرها وجود دارد بـه فرد مـی‌گویند کـه بدو، سرعت داشته باش چون زمان درون حال گذر است. اصولاً صنعتی شدن شتاب مـی‌آورد این ویژگی هست و اگر افراد درون شـهر شتاب نداشته‌باشند، بعد چطور مـی‌توانند بـه کار خود برسند؟

خیلی وقت ها ممکن هست فکر کنید زندگی شـهری بسیـار بهتر از زندگی درون روستا است. اما زندگی شـهری و روستایی هرکدام مزایـا و معایب خاص خود را دارند. البته زندگی درون شـهر بسیـار راحتتر است، درون کنار اینکه فرصتهای بیشتری به منظور رشد و ترقی درون زندگی خواهید داشت. درون شـهر تسهیلات بسیـاری درون اختیـار افراد هست و فرصتهای بیشتری به منظور پول درآوردن خواهید داشت. بچه هایی کـه در شـهر زندگی مـیکنند مـیتوانند از تحصیلات خوبی بهره مند شوند زیرا مدرسه های شـهر بسیـار بهتر از مدارس روستایی است. وقتی فردی بیمار مـیشود. بیمارستانـهای خصوصی و دولتی بسیـار بیشتری درون شـهر هست کـه مـیتوان به منظور درمان بـه آنـها مراجعه کرد. مراکز خرید بزرگ، بانکهای مختلف، دفاتر کار، سینماها، هتلها، رستورانـها و مراکز تفریح ازجمله دیگر امکانات شـهرها هستند. تسهلات حمل و نقل درون شـهر بسیـار بهتر از روستا هست و شـهرنشینان از امکانات برق، اتوبان و ارتباطات برخوردار هستند. ازاینرو افراد مـیتوانند زندگی راحت و لذت بخشی درون شـهر داشته باشند. اما بااینکه زندگی درون شـهر مزایـای بسیـاری دارد، معایبی نیز متوجه آن است. هزینـه زندگی درون شـهر بسیـار بالا است. اکثر کالاها درون شـهر بسیـار گران هستند. هوای تازه و آب پاک با مشکل مواجه است. محیط با گردوغبار، دود، زباله و گازهای دی اکسید کارخانـه ها آلوده شده است. بعضاً افرادی کـه در شـهر زندگی مـیکنند مشکلات اخلاقی دارند و به همـین علت آمار جرم و جنایت درون شـهر بسیـار بالا هست و دزدی و قتلهای زیـادی درون آن اتفاق مـی افتد. شـهر همـیشـه شلوغ و پرسروصدا است. وسایل نقلیـه و آدمـهای بسیـاری درون آن درون حال رفت وآمد هستند. خیـابانـها کثیف و شلوغ است. بـه همـین علت داشتن یک زندگی سالم درون شـهر بسیـار مشکل است.

از طرف دیگر، زندگی روستایی مزایـای مختلفی دارد. اصلیترین آن این هست که مردم روستا با اتحاد و آرامش زندگی مـیکنند. آنـها خیلی سخت پول درمـی آورند و آنقدری درون مـی آورند کـه برای زندگی شان کافی باشد. بـه همـین علت رقابت کمتری نسبت بـه همدیگر دارند. و چون جامعه کوچکتری دارند، دوستان بیشتری دارند. مردم روستایی معمولاً تلاش مـیکنند از عادات و فرهنگشان محافظت کنند. روستا هوای تمـیز و محیطی زیبا دارد و در آن خبری از سروصدا و شلوغی نیست، بـه همـین علت آلودگی آن کمتر است، وسایل نقلیـه زیـادی درون روستا آمدورفت نمـیکند، بـه همـین علت خیـابانـها ترس کمتری به منظور دوچرخه سواری دارد. روستاییـان مـیتوانند از سبزیجات و مـیوههای تازه استفاده کنند. محیط روستا لذتبخش و آرام با مناظری فوقالعاده زیبا است. اما روستا هم فقط نقاط مثبت ندارد و معایبی نیز بـه همراه دارد. روستا آدمـهای باهوشی دارد کـه خیلی از آنـها تحصیلکرده نیستند. بچه های روستا بـه مدارس روستا مـیروند و به تحصیلات پیشرفته شـهری دسترسی ندارند و به همـین علت نمـیتوانند از نظر تکنولوژی و پیشرفت همپای آنـها جلو بیـایند. مردم روستایی حتما با مشکلات مختلفی درون زندگی دست و پنجه نرم کنند مثل مشکل مسافرت. آنـها حتما برای برآوردن بسیـاری از نیـازهای خود بـه شـهر سفر کنند. بااینکه زندگی شـهری بسیـار راحتتر از زندگی روستایی است، زندگی روستایی همـیشـه با آرامش بیشتری همراه است.

---------------------

زندگی روستایی همان دلنشینی و ساده زیستی همـیشگی کـه از دوران گذشتگان دارند را بـه جای گذاشته و برای رسیدن بـه مرحله ای از آرامش شاید زندگی روستایی زیباتر از زندگی درون شـهرها با امکانات رفاهی بیشتر است.

در زندگی روستایی صبح را با آواز خروس و صدای دلنشین گنجشک هایی آغاز    مـی کنیم کـه گویی درون بهشت هستیم و چنان لذتی را بـه دنبال دارد کـه با هیچ چیز قابل مقایسه نخواهد بود و از سویی دیگر بوی نان داغ محلی کـه در فضا مـی پیچد اشتهای هری را دوچندان مـی کند و با وجود هر فصلی مـی توان بوی واقعی آن فصل را استنشاق کرد و معنای زندگی را درون هوای پاک و بی آلایش زندگی روستایی جست.

در زندگی روستایی کشاورزان و دامدادان سحر خیز بوده و در ساعاتی معین همـه اهالی از خواب برخاسته و صبح را باهم آغاز مـی کنند و زندگی جمعی بـه دور از هر حاشیـه ای را درون کنارهم نظاره گر مـی شوند.

اما متاسفانـه درون زندگی شـهری بـه دلایل متعددی همچون صدای خودرو ها و آلودگی هوا و مشغله های کاری بسیـار از همـه مواهب محروم مانده و زندگی آن معنای خاص خود را کم وبیش از دست داده هست و این تفاوت بارز مـیان زندگی روستایی وشـهری است.

منبع: انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح سایت www.g36.ir هرگونـه کپی برداری از نظر قانونی غیر مجاز مـیباشد

شما هم انشا های خود درباره تفاوت بیدار شدن از خواب درون شـهر و روستا از قسمت نظرات به منظور ما ارسال کنید




[انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Thu, 19 Jul 2018 18:55:00 +0000



انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح

بهترین انشا موضوع ازاد + چند انشا جدید و زیبا

  • پشت درهای بسته
  • مزرعه ای درون انتظار باران
  • اگر آرزو هایم  بر آورده  شود …
  • احساس شما نسبت بـه خانواده
  • آن جا که بچّه ها  گرسنـه و آواره اند
  • تصوّر شما  از زندگی ، در آیینـه ی فردا
  • در انتظار عدالت.
  • چه موقع یخ های کینـه آب مـی شود
  • زندگی زیباست اگر …
  • اگر من … بودم
  • آن سوی پنجره…..
  • فاصله
  • دوروز مانده بـه پایـان جهان ……
  • این دیوانگی هست که…….
  • مناظره ی حیوانات
  • پیرزن تنـها
  • خانـه ای با بچّه های شلوغ
  • چهره ی شـهر درون هنگام صبح
  • خنده دار ترین  صحنـه ای  که که تا به حال دیده اید
  • مترسکی درون مزرعه
  • بیست جمله ی  زیبا  در مورد  کتاب همراه  با تصویر
  • کوچ عشایر
  • تصاویری از دوزخ
  • توصیف  پرواز  دسته جمعی شاپرک ها
  • توصیف یک صحنـه ی فوتبال و یـا گزارش  هیجانی از یک صحنـه ی ورزشی درون مدرسه یـا تلویزیون
  • توصیف یک کلبه  ی فقیرانـه  یـا یک  کاخ پادشاهی و قصر با شکوه
  • برای یکی  از حکایت های  کتاب ، انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح تصویری بکشید
  • توصیف  ساحل  دریـا درون غروب  یک روز پائیزی
  • اگر رودکی یـا فردوسی  نبودند ، اگر  ناصر خسرو  و سنایی  حضور نمـی داشتند ….
  • اگر دبیر ادبیّات  بودم ……..
  • آرزو هایی کـه برای کشورم ایران و مردم عزیز آن  دارم
  • بهترین هدیـه ی مدرسه  چیست
  • از زبان جوجه ای درون قفس
  • نظر شما درون باره ی خودتان چیست
  • نتیجه ی  م با انسان های  نیک اندیش  و کاردان چیست
  • تلخ ترین و شیرین ترین  حادثه ی  زندگی تان  چیست
  • بزرگ ترین  ترس شما از  چیست
  • شما  سعادت  و خوش بختی  را درون چه مـی دانید
  • چگونـه  مـی توان  یک دانش آموز  خوب بود
  • سفر نامـه ی من
  • تأثیر  ورزش  در زندگی
  • خلاصه ی بهترین  کتابی کـه خوانده اید
  • به نظر شما  راز پیروزی  انقلاب اسلامـی  ما درون چه بود
  • به نظر شما  ارزش واقعی  یک انسان درون چیست
  • تنبیـه  پدرم باعث شد که
  • اگر  همـه بـه قرآن عمل مـی د
  • هم نشین  خوب چه تأثیری  در رفتار انسان دارد
  • کتاب فارسی را چگونـه ارزیـابی مـی کنید
  • ساده زیستی  چه تأثیری  در زندگی دارد
  • یکی از چهره های  موفّقی را کـه مـی شناسید  توصیف کنید
  • دیدن برنامـه  های تلویزیون چه تأثیری  در زندگی دارد
  • دوست دارید برای مو فّقیّت های کلاسی چگونـه  تشویقتان  کنند
  • پیشرفت های امروز درون علوم و صنعت چه تأثیری درون زندگی انسان داشته است
  • درس اخلاق نیکان را بـه صورت یک داستان بازآفرینی کنید.
  • به نظر شما  جهت جذّابیّت  کلاس انشا  چه فعّالیّت هایی لازم است
  • برای تقویت و تنوّع  درس املا چه راه کارهایی پیشنـهاد مـی کنید
  • صادقانـه بگویید ، رفتار شما  با خانواده  یـا دوستانتان چگونـه است
  • ریشـه ی یکی از ضرب المثل  هایی را کـه به کار مـی برید بنویسید
  • بزرگ ترین بلاهای دوران ما
  • چگونـه مـی توان از تاریخ عبرت گرفت
  • زندگی یک روز پدر
  • چراباید قدر فرصت ها را دانست
  • من و آغاز سال تحصیلی
  • خاطرات جبهه از زبان پدر
  • مشکلات  نوجوانان و جوانان
  • «مُد » آری یـا نـه
  • شانس
  • سرزمـین من ایران
  • صرفه جویی درون وقت چگونـه
  • نقد و بررسی  یک  فیلم
  • مصاحبه ی خیـالی با یک شاعر یـا نویسنده
  • شکست و پیروزی
  • قدس قبله ی نخست
  • اجاره نشین ها
  • یک ضرب المثل  نوشته و سپس به منظور آن داستانی  بسازید
  • دانایی= توانایی
  • چه برنامـه  ریزی  برای آینده دارید
  • مضّرات  دخانیـات  برای فرد و جامعه
  • چند  نکته و تجربه ی خانـه داری
  • درخت کاری و حفاظت از محیط زیست
  • زندگی یک جانور
  • بزرگ ترین درسی کـه در زندگی خود فرا گرفتم
  • شب یلدا
  • چهارشنبه سوری
  • رمضان
  • مصاحبه با یک ریش سفید
  • چه شغل هایی در  گذشته رواج داشته است
  • فکرمـی کنید درآینده ی دور یـانزدیک چه چیزهایی اختراع خواهد شد
  • وقتی چشم هایم بـه ضریح  مطهّر امام رضا (ع) مـی افتد
  • فردا دیر است
  • مـی خواهم خودم باشم
  • به شیوه ی انسان نمایی  در باره ی «آب» انشایی بنویسید
  • بیـان احساسات  طبیعت  درون یک آتش سوزی (تخیّلی)
  • دوست دارید  به جای کدام  شخصیّت ادبی یـا تاریخی  باشید  و چرا
  • اگر کفش های بالدار  مـی داشتید، بـه کجا ها  سفر مـی کردید
  • سفر بـه گذشته ، سفر بـه آینده
  • جادّه های پر پیچ و خم  زندگی  را درون آیینـه  ی فردا چگونـه مـی بینید
  • سفر خیـالی  به اعماق  زمـین  یـا بـه اوج آسمان ها
  • زمـین سخاوتمند ، انسان بی تفاوت
  • دست هایم  را دوست دارم زیرا …
  • دلی پر درد ، امّا زبانی خاموش
  • و آن گاه کـه …
  • نامـه های خط خطی
  • دردهای نیمـه شب
  • گوشـه ی اتاق
  • آخرین اشکها
  • گلهای رز
  • در امتداد جاده
  • چگونـه بدون زیبایی جذاب باشیم
  • پیشنـهادات جالبی به منظور زندگی

انشا اول درباره مادر

سرم را نـه ظلم مـی تواند خم کند، نـه ترس و نـه مرگ” سرم فقط به منظور بوسیدن دست های تو خم مـی شود مادر عزیزم.

مادرم ایی کـه از راحتی و آسایش خود بریده ای و آن را درون جهت بزرگ من داده ای! ایی کـه وجود مقدست برایم همـه چیز است، دوستت دارم.

مادر گوهری گرانبها، زیبا و مقدس است.

بچه کـه بودم دلم بـه گرفتن گوشـه ی چادر مادرم خوش بود اکنون بزرگ شده ام و مادرم را مـی خواهم نـه به منظور گرفتن گوشـه ی چادر مادرم، مـی خواهم باران ابرهای تیره ی خودم را پاک کنم نـه به منظور این کـه دلم خوش شود کـه مـی دانم نمـی شود شاید دلم کمـی با بوی خوش چادر مادرم آرام بگیرد.

حال نوجوانم و درس مـی خوانم اما وقتی پیر شوم، مطمئنم تمام زندگی ام درد خواهد کرد و به جوش و خروش خواهد افتاد زیرا دلم نوازش و نسیم دست های نورانی و معطر مادرم را مـی خواهد.

مادر موجود عجیبی ست… مـی دانید چرا؟ روزی پیش مادرم رفتم و گفتم: انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح یـه چیزی بگم منو دعوا نمـیکنی؟ او گفت: چی پسرم؟؟ گفتم: دوچرخه ام را شکسته ام. انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح او با چهره ای خندان اما دست های خروشان بـه پاهایم ضربه زد.

اما بـه خدا قسم حدودا بعد از 5 دقیقه کنارم آمد و مرا بغل کرد و من درون دریـای محبت مادرم غرق شدم.

او بـه من گفت: پسرم مـی دانی چرا تورا زدم؟ گفتم حتما بـه خاطر شکستن دوچرخه. انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح او گفت: نـه پسرم!! چون تورا خیلی دوست دارم و قلبم به منظور افتادن یک تار مویت تند تند مـی تپد و دلم از آسیب رسیدن بـه تو خود را بـه قفسه ی بدنم مـی زند.

من منظور مادرم را الان مـی فهمم.

من وقتی کـه شب ها مـی خوابم مادرم دستی بر گهواره دارد و دستی درون دست خدا وقتی گهواره را تکان مـی دهد عرش خدا بـه لرزه درون مـی آید و فرشتگان سکوت مـی کنند که تا زیباترین نغمـه ی نوازش را بشنوند.

مادرم من چشم بـه راه لبخند پر غرور و درخشان تو هستم،

لبخندی کـه هر گرهی را باز مـی کند. به منظور تمام لحظاتی کـه به خاطر من رنج کشیده ای متاسفم! اما بعد از طوفان های کودکی، این آرامش هست که پا برجا خواهد ماند.

نبودن تو، فقط نبودن تو نیست؛ نبودن خیلی چیزهاست: کلاه روی سرمان نمـی ماند،

پول درون جیبمان دوام نمـی آورد، نمک از نان و خنکی از آب مـی رود، ما بدون تو فقیر مـی شویم مادر.

دست پر مـهر مادر، تنـها دستی ست کـه اگر از دنیـا، کوتاهم باشد، از تمام دست ها بلند تر است.

آدم ها وقتی کودک اند، مـی خواهند به منظور مادرشان هدیـه بخرند؛ اما پول ندارند…

وقتی بزرگ مـی شوند، پول دارند ولی وقت هدیـه خ ندارند…

وقتی کـه پیر مـی شوند، پول دارند؛ وقت هم دارند؛ ولی دیگر مادر ندارند…

.

.

.

انشا دوم درباره مادر

مادر كلمـه هست كه هر انسان آگاه بـه آن آشنايي كامل دارد. هر انسان از آوان طفوليت الي آخرين ساعت حيات خويش درون فكر وانديشـه اين گوهر زيبا وگرانبها مي باشد زمانيكه انسان پا بـه عرصه حيات و زندگي ميگذارد همين مادر هست كه طفل خويش را با يك عالم مشكلات زنده گي تربيه وپرورش داده که تا باشد مصدر خدمت براي خود وجامعه خويش گردد.

شب زنده داري هاي مادر درون آوان طفوليت بخاطر صحت وسلامتي طفلش وباخبري از آن هزاران تكاليف جدي ديگر كه هر لحظه حيات طفل  را بـه مخاطره مي اندازد يكي از اعمالي بـه حساب ميرود كه هر انسان دارداي ضمير روشن ولو هر قدر مصدر خدمت براي مادر خويش گردد بازهم ناچيز خواهد بود. و آرزوي هميشـه گي مادر باخبري از طفلش هست .

مادر مقدس ترين موجود روي زمين بـه شمار رفته و مادر زيبا ترين وگرانبها ترين هديه الهي هست كه براي هركس بـه ارمغان آورده است. وهر لحظه اطاعت وعبادت اين موجود پاك ومقدس هر انسان روشنفكر لازم مي باشد و هركس اگر خواهان كسب رضاي خداوند متعال(ج) باشد با يد بـه بهترين صورت اطاعت واحترام مادر را داشته باشد.  تلخ ترين لحظه عمر، لحظه مرگ مادر هست و آغوش مادر گرم ترين جاي براي زيستن است.

مادر نـه بلكه پسر خودرا نـه ماه درون شكم خود حمل ميكند بلكه بيخوابي هاي مادر كه برطفلش ميكشد اصلاً جبران نميشود. پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد كه اگر من مادر خودرا بـه آغوش خود گرفته هفتاد دور خانـه خدارا طواف كنم باز هم ناچيز خواهد يك شب بيخوابي مادر جبران نميشود، يعني زحمات كه مادر بر اولاد خويش ميكشد جبران ناپذير است.  ومادر تمام زنده گي اش را فداي اولاد خويش ميكند که تا يك اولاد هاي خوب وبا تربيه تحويل بـه جامعه بدهد، زيرا كه چه خوش گفته اند كه:  بهشت زير پاي مادران است. بعد بر ما لازم هست تا هميشـه بـه اين گوهر زيبا ومقدس احترام داشته و عملي را انجام ندهيم كه باعث رنجش ايشان گردد. بعد ما چرا بـه پدر ومادر خود احترام نكنيم؟ ما چرا تابع امر مادر يا از سخن هاي مادر بي اطاعتي كنيم؟    بعد جوانان وخواننده گان محترم اميدوام هميشـه مصدر خدمت براي مادر وجامعه خود باشيد واميدوارم كه نظر تان را درون اين مورد بيا نماييد بعد جوانان عزيز که تا بع امر مادر تان باشيد که تا بهشت نصيب تان شود.    ويك چيز ديگر را كه ياد آور شوم   جوانان وعزيزان كه بـه پدر ومادر خود احترام نمي كند ويا تابع امر مادر خود نمي باشد و يا از امر مادر بي اطاعتي ميكند دليلش چيست؟  اميد وارم كه دليلش را بگويد كه چرا بي اطاعتي ميكند. مادر ایی کـه راحتی و آسایش خود را به منظور بزرگ من فدا نمودی ای وجود مقدسی کـه شبها بی خوابی …

انشا اول درباره پدر

بابا سلام

امروز مـی خواهم برایت نامـه ای را انشا کنم و حرفهای تمام این سال ها را کـه به تو نگفته ام بگویم .

در آغاز حتما بگویم کلمـه پدر دست و زبانم را مـی بندد به منظور نوشتن  ، بعد ……

با بـه نام خداهای آغازین تمام انشاهای دنیـا من دلم مـی خواهد تو را بنویسم

و بگویم تورا بیشتر از رستم شاهنامـه کـه شجاع ، دلیر، قوی ومرد بود دوست مـی دارم ودلم مـی خواهد مثل سهراب خنجر عشق تو مرا از پای درآورد .

بابا سلام

صاف و ساده وکودکانـه برایت بگویم ،از تمام روزهای با تو و بی تو …….

و شرمنده اگر بگویم هنوز روزهای باتورا نفهمـیدم .

فکر روزهای بی تو پیشکش .

از آن روز کـه خدا خواست تو باغبان باغچه ی کوچکی باشی بـه نام خانواده که تا امروز کـه هر فرزندت یک خانواده اند  چه موهایت خزان پیری گرفته وسپید شده .

شرمنده شدم وقتی فهمـیدم ، علم شناخت تورا هنوز نـه آموختم و قدر ثروتی چون تورا هنوز ندانستم دلم مـی گیرد .

دلم مـی گیرد کـه گام  های نخست آموختن تو بودی ومن نفهمـیدم سال بـه  سال کتاب های نو و باز از نو نوشتن بابا…. و چه دیر …..

که  ، بابا آب داد  ها    و    بابا نان داد   ها ی آن زمان درس شناخت تو بود .

و باز ما گول آموختن الفبا را خوردیم و از تو غافل شدیم  و دوباره باز کتاب با زبانی دیگر خواست بـه ما بفهماند گفت: آن مرد درون باران آمد باز نفهمـیدیم آن مرد بارانی آن روزها وسالها تویی ، و مرد نام دیگر توست .

دروغ چرا فکر مـی کنم خیلی دیر تو را فهمـیدم خیلی دیرتر از آنچه کـه فکرش را ی .

برایت بزرگانـه بگویم :

تو منتها علیـه یک عشق ، تو سرآغاز زندگی و رگ حیـات بخش وجودی من  ، تو روح زندگی تو سرچشمـه زلال مـهربانی تو بخشنده بی منت تو پیر روزهای جوانی وکار تومرد خستگی ناپذیر سختیـها تو شاه کلید طلایی قفل هاسخت روزهای گذشته و سالهای پیش رو تو آهنگ لالایی روز های کودکی  تو سر آغاز یکی بود یکی نبود های قصه کـه بودنت قصه غصه را مـی برد از دل کوچکمان و اگر نبودی غصه تمام قصه هارا بـه کاممان تلخ مـی نمود .

هنوز پژواک صدای قدمـهای خسته ات درون گوشم زمزمـه بهترین آهنگ هاست .

تورا باتمام وجود دوست مـی دارم ودلم به منظور بهترین جای دنیـا کـه آغوش گرمت هست ، دلتنگ شده .

.

.

.

انشا دوم درباره پدر

بابا يعني غصه ، بابا يعني  غم ، بابا يعني درد ، بابا يعني خستگي ، بابا يعني تلاش ، بابا يعني كارمند ، بابا يعني مستاجر ، خلاصه اينكه بابا جواني داد و پيري گرفت بعد بابا يعني تنگي نفس بابا يعني لرزش دست و پا بابا يعني سنگيني گوش بابا يعني عصا و عينك بابا يعني اه و ناله بابا يعني نقطه شروع و پايان زندگي و شايد بابا يعني من و تو بعد بيائيد از امروز براي بابا هايي كه مثل باباي من هست دعا كنيم که تا خدا زودتر از او راضي شود و او را پيش خودش بـه بهشت ببرد زيرا او ديگر از نگهباني جهنم خسته شده و از زندگي و از نفس كسيدن بيزار هست او ديگر توان كار ندارد قدرت (نـه) گفتن را ندارد او خسته هست او شكسته هست او از ديروز پشيمان هست او فردا را نمي خواهد فردايي كه مثل ديروز بوده فردايي كه بايد فرداي من باشد و من پا جاي پاي او بگذارم بجنگم مبارزه كنم تلاش كنم بـه خاطر هيچ باباي من بازنده بود بازنده اين جدول مارپيچ و هزار توي زندگي او براي شطرنج هروز يك حركت كم داشت و هر وقت بـه پايان بازي و روز هاي اخر ماه مي رسيد انچه را درون بازي هاي ديروز بود بـه حريف مقابلـش يعني صاحبخانـه ي جديدمان بود مي باخت و اينجا بود كه باز مات ميشد و ساعتها بـه نقطه اي خيره مي ماند و ان نقطه چيزي نبود جز اينده ي من مثل گذشته ي خودش بعد ما از موضوع انشا امروز نتيجه ميگيريم  كه بابا يعني عقده يعني حسرت يعني كار يعني كسي كه چشم بـه فردا هاي دور و دراز ارزو دوخته و اين ارزو ها چيزي نيست جز تلف كردن عمرش و شايد امروز كه من اين انشا را براي شما مي خوانم او هم پشت ميز كارش نشسته و درباره ي بابا هايي مي نويسد مثل خودش زيرا او با نوشتن يادداشتهاي روزانـه ي خودش را ارام ميكند اجازه خانوم تموم شد.

.

.

.

انشا سوم درباره پدر

مقام پدر، مقام مشارکت فعال درون تعیین سرنوشت جامعه است. اگر خیر و صلاحی نصیب امت و جامعه­ای مـی­­شود، بـه آن علت هست که پدرانی درون امر تربیت و صلاح نسل، تلاش­ هایی هدفدار انجام داده اند و نسلی شایسته و پاک پرورانده اند.

پدر! گرچه خانـه ما از آینـه نبود؛ اما خسته ‏ترین مـهربانی عالم، درون آینـه چشمان مردان ه‏ات، کودکی‏هایم را بدرقه کرد، که تا امروز بـه معنای تو برسم.
مـی‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیـاطمان، پنـهانی، غصه‏ هایی را خوردی کـه مال تو نبودند!
ببخش اگر ناخن‏های ضرب‏ دیده‏ ات را ندیدم کهدرهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همـیشـه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همـیشـه، آمده‏ام که تا به جای آویختن بر شانـه تو، بوسه بر بلندای پیشانی‏ات ب. سایـه‏ات کم مباد ای پدرم!
آن روزها، سایـه‏ات آن‏قدر بزرگ بود کـه وقتی مـی‏ایستادی، همـه چیز را فرا مـی‏گرفت؛ اما امروز، ضلع شرقی نیمکت‏های غروب، لرزش دستانت را درون امتداد عصایی چوبی مـی‏ریزد.
دلم مـی‏خواهد بـه یک‏باره، تمام بغض تو را فریـاد کنم. ساعت جیبی‏ات را کـه نگاه مـی‏کنی، یـادم مـی‏آید کـه وقت غنچه‏ها تنگ شده؛ درست مثل دل من به منظور تو.

انشا اول درباره فداکاری و ایثار

فداکاری همان ایثار است.

ایثار یعنی ازخود گذشتگی و به دیگران بیش تر از خود اهمـیت دادن.

ایثار انواع مختلفی دارد. اینکه انسان از نظر مالی بهی کمک کند نوعی ایثار مال است

کسی کـه جان خود را به منظور اصلاح جامعه و در راه خدا از دست مـی دهد نوعی ایثار کرده است.

شـهادت بالا ترین درجه ی ایثار است.

ما شـهدای بسیـار بسیـار زیـادی داشته ایم.

بعضی از آن ها بـه خاطر بمب، بمب شیمـیایی، مـین و نارنجک شـهید شده اند.

بعضی از آن ها هم هنوز زنده اند ولی درد بسیـار کشیده اند و هنوز هم همـین طور است.

همـه ی این شـهدا ایثار کرده اند.

.

.

.

انشا دوم درباره فداکاری و ایثار

معلمـی از دانش آموزان خواست کـه خاطره ای درباره فداکاری فداکاری بیـان کنند یکی از بچه هادستش رابلند کرد وماجرای جالبی تعریف کرد.

یک روز زن وشوهر جوانی کـه هردوزیست شناس بودند طبق معمول به منظور تحقیق بـه جنگل رفتندآنان وقتی بالای تپه رسیدندودرجا مـیخکوب شدند یک ببر بزرگ جلوی زن وشوهر ایستاد وبه آنـها خیره شده بود.شوهر تفنگ شکاری بـه همراه نداشت دیگر راهی به منظور فرار نبود رنگ صورت زن وشوهر پریده بودودر مقابل ببر نیز جرات کوچکترین حرکتی را نداشتند .ببر آرام بـه طرف آنـها حرکت کرد وهمان لحظه مرد زیست شناس فریـاد زنان فرار کرد وهمسرش راتنـها گذاشت ببر فوری بـه سمت شوهردوید وچنددقیقه بعد صدای ضجه های مرد جوان بـه گوش رسید

داستان کـه به اینجا رسید دانش آموزان شروع د بـه محکوم آن مرد راوی از دانش آموزان پرسید آیـا مـیدانید مرد درآخرین لحظات زندگی چه فریـادمـیزد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته کـه اورا تنـها گذاشته است

راوی جواب دادنـه!آخرین حرف مرد این بود کـه عزیزم تو بهترین مونسم بودی از پسرمان خوب محافظت کن بـه او بگو پدرت عاشقت بود.

قطره های بلورین اشک صورت راوی را خیس کرد و او ادامـه داد همـه زیست شناسان مـیدانند کـه ببر فقط بهی حمله مـیکند کـه حرکتی انجام داده یـا فرار کند درآن لحظه وحشتناک پدرم با فدا جانش پیش مرگ مادرم شد واین فداکاری پدرم بی ریـاترین وصادقانـه ترین نوع بیـان عشقش بـه من ومادرم بود…

.

.

.

انشا سوم درباره فداکاری و ایثار

دکتری بـه خواستگاری ی رفت، ولی او را رد کرد و گفت بـه شرطی قبول مـیکنم کـه مادرت بـه عروسی ما نیـاید.
آن جوان بـه فکر فرو رفت و نزد یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت : درون سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم به منظور اینکه خرج زندگیمان را تامـین کند، درون خانـه های مردم رخت و لباس مـی شست. حالا ی کـه خیلی دوستش دارم، شرط کرده هست که فقط بدون حضور مادرم حاضر بـه ازدواج با من است.این موضوع مرا خجالت زده کرده و بر سر دوراهی مانده ام، بـه نظرتان چکار کنم. استاد بـه او گفت : از تو خواسته ای دارم بـه منزل برو و دستان مادرت را بشور، فردا بـه نزد من بیـا و به تو مـی گویم چکار کنی. جوان بـه منزل رفت و با حوصله دستان مادرش را درون دست گرفت کـه بشوید ولی ناخواداگاه اشک بر روی گونـه هایش سرازیر شد زیرا اولین بار بود کـه دستان مادرش درحالی کـه از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده و تماما تاول زده و ترک برداشته بودند، را دید. طوری کـه وقتی آب را روی دستان مادر مـیریخت از درد بـه لرز مـیفتاد. بعد از شستن دستان مادرش نتوانست که تا فردا صبر کند و همان موقع بـه استاد خود زنگ زد و گفت : ممنونم کـه راه درست را بـه من نشان دادید. من مادرم را بـه امروزم نمـیفروشم چون اون زندگیش را به منظور آینده من تباه کرده است.




[انشاء درمورد چهره شهر در هنگام صبح]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Wed, 18 Jul 2018 22:59:00 +0000



تمامی مطالب این سایت به صورت اتوماتیک توسط موتورهای جستجو جمع آوری شده است
هیچ مطلبی توسط این سایت مورد تایید نیست. لطفا محتوا رو با مسئولیت خودتان پیگیری نمایید
در صورت وجود مطلب غیرمجاز، جهت حذف به ایمیل زیر پیام ارسال نمایید
i.video.ir@gmail.com